نسل سوم 36

بنام خدای منتظران

 

هفته نامه

 

نـسـل سـوم

 

شماره  سی و ششم ـ سه شنبه 7 شهریور 1385

 

نسخه pdf  این شماره

 

قبل از هر چیز سلام!

 

مرگ داريم تا مرگ!


بالاخره جنگ تحميلي لبنان هم تمام شد، با همه سختي ها و مصيبت ها و ويراني هايي كه به بار آورد... جنگي كه خيلي ديدني بود... مقاومت مردم، رشادت جوانان حزب الله، تحقق آيات و وعده هاي الهي، و بالاخره پيروزي بزرگي كه در پايان حاصل شد..
تصور كن كه به لبنان رفته اي، در ميان ويرانه هاي شهرهايش پرسه مي زني كه ناگاه گروهي با صداي «لااله الاالله» سر مي رسند و تشييع آلاله هاي به خون خفته لبنان را بر روي شانه هاي مردم مي بيني... كمي آنطرف تر، سربازان قوم يهود هم به هلاكت رسيده اند و بر روي تانك هاي پيشرفته شان راهي قبرستانند، چه احساسي به تو دست مي دهد؟! مگر نه اينكه دو صحنه مرگ را در كنار هم ديده اي اما... اصلا مرگ چه تعريفي دارد؟
آيا مي توان «از ميان انسان ها رفتن» و «ترك دنيا كردن» كسي را كه عمري در لذائذ پست دنيوي و شهوات و زر و زور سپري كرده، با عروج آن مجاهدي كه خوردن و خوابيدن و ديدن و شنيدن و راه رفتن و همه و همه چيزش در «سبيل الله» قرار گرفته، يكي دانست؟!
واقعا مرگ چيست؟ دامي كه زمين مي افكند و آلودگي ها را در خود مي كشد و هضم مي كند تا بوي تعفنشان هوا را آلوده نسازد؟
عروج آن خليل الهي كه درونش وزشگاه «روح خدا» است و سينه اش لوح پاك «اسماء» و دستش نگهدار امين «امانت»: شهادت؛ «ولا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون» نمي توان حالت زمين را در از دست دادن چنين انساني كه «انسانيت» در وجودش متجلي شده، تصور كرد. بي شك زمين هم عزادار اوست.لباس سياه و شب هفت و ناله و زاري و مصيبت و همهمه و هلهله كه همه و همه دست در دست هم مي دهند تا اين «عروج» را زشت كنند و تنها حادثه صميمي و پاك و صادق و عظيم حيات «انسانيت» را بر روي اين زمين بيالايند و با پست ترين «مرگ»ها، آنرا درهم آميزند...
سر خاك رفتن و گل كاشتن و آن را به اشك اندوه سيراب كردن به قصد خشنودي او...، و چه كودكانه است اين اعمال «انساني» براي ارضاء روح ثروتمند «انسانيت»!
بايد بدانيم خاكي كه ما دست بر آن نهاده، حمد و توحيد بر زبان مي رانيم، خاك نيست، خاكي نيست كه ما از آن متولد شده ايم و نيستي خود را در آن بودن مي دانيم. آن خاك به سبب وجود شهيد، مطهر گشته و بوي بهشت مي دهد.
پس مي توان «شهادت» را از «مرگ» جدا كرد و گفت: زيباترين مرحله اي است كه «انسانيت» را از «دنياي دني» بيرون مي كشد و آنرا تا ملكوت پرواز مي دهد.
سيد ياسر جبرائيلي

 

تیتر یک

 

روايتي كه شايد واقعي باشد عشق سينما
گزارشي از تب كلاسهاي سينمايي در گرماي تابستان.


كاوه ميرزاپور

سكانس اول:
روز - خارجي - روبروي يك مؤسسه زيبايي
وارد مؤسسه مي شوم. عكس }... { را از كيفم بيرون مي آورم و مي گويم: خانوم مي خواستم مثل اين بشم. چقدر مي شه! كمي به من نگاه مي كند و بعد: برو بگير بخواب ... دو ساعت بعد خودم را بانداژ شده مي بينم كه تمام در آمد تابستان سال گذشته ام را دارم تقديم خانوم مؤسسه مي كنم.

سكانس دوم:
شب - داخلي - اتاق خانه
باندها را باز كرده ام. زياد شبيه عكس نشده ام ولي خيلي خوب تر شده ام. لباس هاي كمدم را جستجو مي كنم و آن يكدست لباس مهماني عاريه را پيدا. آويزان مي كنم به در تا صبح. نگاهي به پنجره اتاق كه ماشين هاي چراغ دار شهر، آنرا به تسخير در آورده اند مي اندازم و روياي فردا را مجسم مي كنم...

سكانس سوم:
روز - خارجي - روبروي مؤسسه بازيگري كامران و دوستان
يكي از دوستانم اينجا را به من معرفي كرده. مي گويد } ... { يك ماه اينجا بود كه شد } ... {.
وارد مي شوم. خيلي تحويلم مي گيرند و مدارك و فرم ها رو يكي پس از ديگري پر و امضاء
مي كنم. فيش 90 هزار توماني را پرداخت و براي فردا عصر قرار مي گذاريم. چقدر آنجا شلوغ است. چقدر چهره آدم ها خيلي واقعي است. چقدر آدم ها الكي رنگي اند. گر چه من هم رنگي تر از هميشه آمده ام. چقدر آنجا همه راحت اند. چقدر همه موبايل دارند و سرشان شلوغ است. چقدر پوستر به در و ديوار آويزان است. وارد اتاق آتليه مي شوم. دوازده تا عكس در حالت ها و ژست هاي مختلف مي گيرم. كلي ذوق كرده ام. ديگر يواش يواش دارم ...

سكانس چهارم:
روز - داخلي - مؤسسه بازيگري - اتاق تمرين
استاد، همان بازيگر سريال
} ... { چقدر اينجا قيافه اش فرق مي كند. چقدر الكي با همه مهربان است. چقدر به بعضي ها مي خندد. به من كه مي رسد، كم مانده دستم را بگيرد و احوال پرسي !!! كند. كمي حرف مي زند و بعد چراغ ها خاموش و نور موضعي در وسط اتاق مي افتد. يك نفر را صدا مي كند و به او مي گويد: نقش يك دختر هندي را بازي كن كه پسري را عاشق شده و در ميان درختاني سرسبز ترانه مي خواند و مي رقصد. آن يك نفر كمي مكث مي كند و بعد ... شروع به آواز خواني و كمي هم حركات موزون مي كند. استاد كارش را قطع مي كند. - ببينيد اگر بلد نباشيد خوب برقصيد، بدرد كار نمي خوريد، بدن آماده از مهمترين لازمه هاي يك بازيگر !!! است. نور دوباره موضعي مي شود و آن يك نفر ... يكدفعه استاد بازيگري دست در دست آن يك نفر كمي به او آموزش عملي! مي دهد. كلي هم مي خندند، همه و من!! راستي چقدر همه رنگي اند. چقدر همه آزادند. چقدر همه راحت اند. چقدر همه با هم فاميلند!! آنروز نوبت به من نرسيد.

سكانس پنجم:
شب - داخلي - خانه
دارم تمرين مي كنم. ابتدا تمرين گريم روي خود، بعد هم حركات موزون. چقدر شيرين است. فردا كه مشهور شدم چهره ام را بر پوسترهايي كه روي ديوار نصب شده مي بينم كه هزاران هزار نفر مي خواهند با آن عكس يادگاري بگيرند ... راستي چقدر استاد مهربان است. چقدر خوب است. چقدر دوست داشتني است...

سكانس ششم:
روز - داخلي - مؤسسه - اتاق تمرين
ديگر همه با استاد خيلي راحتيم... احترام استاد مثل پدر است!! اين جمله را يكي از همشاگردي هايم به من گفت. راستي استاد امروز وقتي داشتيم با هم تمرين مي كرديم در گوشم گفت كه من از همه بهترم. قرار شد فردا براي تست دوربين آماده شويم. هر كس بهترين و مدترين لباسهايش را بپوشد و ...

سكانس هفتم:
روز - داخلي - مؤسسه - اتاق تست دوربين
هر كس تنهايي مي رفت داخل. استاد و دوربين تنها در اتاق بودند. هر كس بيست دقيقه و بعد ... نفر چهارم كه رفت داخل، هنوز دو دقيقه نگذشته بود كه با جيغ و فرياد از اتاق بيرون زد و رفت ... هنوز به دم در نرسيده بود كه سر و صداي استاد بلند شد: دختره پر روي پر مدعا!! احترام استاد و شاگردي سرش نمي شه اومده بازيگر شه نفهم! فكر كرده كيه!! اعصابم خورده هر كسي مونده بايد يكي دو ساعت صبر كنه تا اعصابم بياد سر جاش. خيلي ها رفتند ولي من ماندم. آخر خيلي زحمت كشيده بودم، كلي خرج كرده بودم. تا آنروز نزديك 500 هزار تومان پول انواع و اقسام مدارك و لوازم را داده بودم. ساعت نزديك 8 شب بود كه رفتم توي اتاق. آن قسمتي را كه از نمايشنامه اتللو آماده كرده بودم، اجرا كردم. استاد گفت: روسري ات را بردار و ادامه بده!! اول جا خوردم، بعد ديدم استاد كه غرضي ندارد، احتمالا مي خواهد من با رقص موهايم حس بهتري بگيرم، روسري ام را روي گردنم انداختم و ادامه دادم. استاد گفت: حالا دكمه هاي مانتوات را نيز باز كن و از دنباله مانتو به عنوان شنل استفاده كن. همين كار را كردم ... بعد با استاد كلي خنديديم و از سينما و بازيگري صحبت كرديم ... شب خوبي بود. من حالا ديگر به گفته استاد سوپر استار شده ام.

سكانس هشتم:
شب - داخلي - اتاق منزل
استاد زنگ زده است خانه ما و دارد با من صحبت مي كند. اظهار علاقه اي خارج از چار چوب استاد و شاگردي دارد. گويا قصد ازدواج دارد. ازدواج با يك استاد يعني صعود. يعني رفتن به اوج ... مرا براي فردا در دفتر كارش ميهمان كرد. رفتم. كلي با هم گپ زديم. و راحت بوديم!! ديگر اصلا احساس نمي كردم او استاد است و من شاگرد ...

سكانس نهم:
روز - داخلي - منزل
مشهور شده ام. خيلي. خيلي خيلي مشهور شده ام، آنقدر كه روي بيرون آمدن از اتاقم را ندارم. عكس ها و فيلم هايم از ابتدا - روزهاي اول كلاس - تا روزهاي آخر، روي اينترنت منتشرشده است، برخي از اقوام ديده اند به خانه مان زنگ زده اند. مؤسسه غيب شده است و همه چي به يكباره تمام شده است. يك نامه برايم آمده كه بايد در يك پارتي شبانه شركت كنم و الا فيلم روز تست فيلمبرداري براي پدرم ارسال مي شود. پدرم كارمند بايگاني يك اداره منتسب به ثبت اموال است ... خيلي مشهور شدم، با شركت در آن پارتي مشهورتر هم مي شوم. چون قرار است آنجا ... راستي آقاي استاد راحت دارد در يك نقطه ديگر شهر آگي بازيگري و كارگرداني مي دهد و لابد كلي دختر ديگر مثل من...

 

آخرشو تو بنويس...

 

وقتي همه از سريال شكايت مي كنند


ميترا محسني
1-ستاد اقامه نماز شكايت مي كند. در بيانيه شكايت آنها آمده است: مسخره كردن! در اين سريال كه شونصدنفر بازيگر داره، تنها و تنها نرگس نماز مي خونه! يعني همه بي دين هستند و اين يك نفر گل بوستان سريال است؟ بعد طي يك تذكر خيلي جدي از سوي رياست سازمان «دامه سريالاته» سريال از اين رو به آن رو مي شود. احسان در شركت خود ظهرها نماز جماعت برگزار مي كند و از حاج آقاي سريال او يك فرشته بود به عنوان يار قرضي به مدت يك ماه دعوت مي شود تا قبل از شروع ماه رمضان در اين سريال به ايراد سخن و پند و اندرز براي ملت بپردازد!
2- آرايشگرها تحصن مي كنند. بعد از اينكه بهروز علي رغم ازدواج بازهم مدل آرايش موهايش به سبك «من درآورد» ديده مي شود، انجمن صنف آرايشگران تهران و حومه در خيابان ولي عصر(عج) روبروي سازمان صدا و سيما تحصن مي كنند و خواستار اعدام طراح موي سريال نرگس مي شوند. اين قائله هم با حضور عزت خان حل و فصل مي شود و از قسمت نودودوم بهروز كچل كرده است! چرا كه به خاطر شكايت نسرين از او و هوو آوردنش به زندان رفته است!!
3- بهزيستي شيشه هاي اتومبيل كارگردان را خرد مي كند. سازمان بهزيستي به خاطر نقش بد شاگرد آقاي شوكت و اسم بدترش «رستم» و سوءاستفاده ابزاري از او ضمن صدور بيانيه اي مبني بر تحريم تماشاي اين سريال، برخي عمال خود را به منزل كارگردان مجموعه گسيل مي كند و آنها هم شيشه هاي اتومبيل كارگردان نرگس را پائين مي آورند!
4- وزارت آب و نيرو! شكايت مي كند و در متن شكايت نامه مي نويسد: آيا اين كارگردان بلد نيست غير از آب پاشي به دروديوار به شكل ديگري سكانس هاي رمانتيك را توليد كند كه هي تق و تق، شالاپ شولوپ شلنگ مي ره تو هوا و آب تصفيه شده تهران روبه دروديوار مي پاشه و چند ثانيه فيلم مي گيره! از فرداي اين شكايت نامه دو سكانس جديد براي بهروز و نرگس در فيلم نامه گنجانده مي شود؛ بهروز در خيابان با فردي كه با آب ماشين اش را مي شورد! دعوا مي كند و مامان آبي- همسر بابا برقي- به واسطه گري مي آيد و از بهروز تقدير مي كند، نرگس هم در مغازه شوكت رستم را به باد كتك مي گيرد كه آب را هدر نده!
5- سازمان بهينه سازي سوخت از سريال نرگس به دادگاه لاهه شكايت مي كند. اين سازمان در شكايت نامه خود به صراحت تأكيد كرده است: اگر اين سريال همين طور هر شب با طرح مسخره ترين اطلاعات به عنوان پروژه هاي ملي! به كار خود ادامه دهد، ما رسماً اول كارمان تعطيل مي كنيم و بعد شبكه سه را تعطيل مي نماييم. يعني چه كه اگر لاي پنجره ها رو ببنديم 25 درصد در مصرف انرژي صرفه جويي شده! خب همه مي دانند ديگر به كارشناس و جدول و آمار نيازي نيست چه برسد به شركت و دم و دستگاه و...
فرداي اين شكايت شركت احسان خان جان بدليل هجوم نيروهاي شوكت و پسران تعطيل مي شود و فيلم نامه به سمت ديگري هدايت مي گردد. راستي يك نكته ديگر: نرگس اينا در يك حركت ژانگولر از طرف دست اندركاران پشت صحنه سريال گوشي تلفن بي سيم پيدا كردند! به فاصله دو شب و هويجوري!

 

كارگاه سوم



والا ما گفتيم 12نفر، ولي حالا نقدا 36نفر نامه و ايي ميل- آدرس قبلي- فرستادن. كلي آدم هم جادو جنبل كردن كه كارگاه سوم برگزار نشه، كه ما اينجا رسما اعلام مي كنيم؛ استكبار جهاني هيچ غلطي نمي تواند بكند و عمرا كارگاه نسل سوم برگزار نشود! آن هايي هم كه مي گويند تابستان تمام شد، بدانند كه اصل نيته، نيت ما تابستان بوده، حالا اگر پاييز برگزار بشه هم براي ما تابستانه! مگر نشنيديد كه زمستونم بهاره!!! به هر حال اين افراد نامه شان رسيد: فرشته نظري از تهران، حامد بهرامي از يزد، ثريا شاپور از تهران، مجيد طاهري از تهران، مهديه و محبوبه يزداني از شيراز، نجمه سادات مولايي از شهرري، فاطمه اكبري از تهران، مصطفي آخوندي از قم، نيلوفر حيدري از تهران، نرجس شكوريان فرد از قم، محسن راستگفتار از تهران و عليرضا شهامتي از سمنان.

اولا همه مشتاقان به كارگاه سوم را به صبر و تقوا توصيه مي كنيم چرا كه آثارشان در دست بررسي است و در اولين فرصت نام 14نفر- دونفر اضافه كرديم- را اعلام مي كنيم و جلسات نويسندگي رو آغاز. فعلا چند تا كار رسيده را نوش جان كنيد- البته گزيده هايي از آثار- راستي باز هم نامه هايي بدون آدرس و حتي اسم داشتيم! آخه برادر من! خواهر من! از وزارت اطلاعات هستي كه باش، اسم و آدرستو بنويس! ما خودمون اين كاره ايم، يعني از دور دستي بر اطلاعات و اين صحبت ها داريم واسه همينه تا حالا اسم و عكسي از ما هيچ جاي صفحه نمي بيني، ولي بالاخره كه چي؟!

-مهديه يزداني، اطلاعات شخصي يخدي!
-شيراز
-مطلب خواهرتان را هفته بعد كار مي كنيم، لطفا تا هفته بعد با هم دعوا نكنين!
نرگس وقتي مي فهمه كه شقايق دوباره اومده تو زندگي احسان خيلي ناراحت مي شه مي ره و بازم دنبال كار مي گرده تو كارخونه ها و... تا بلكم اين وسط فرجي بشه. احسان هم با شقايق ازدواج مي كنه اما نرگس وقتي مي بينه هيچكس مثل آقا احسان نمي شه مثل شقايق مي ره به احسان التماس مي كنه و احسان هم در طي يك عمل خداپسندانه نرگس خانم رو هوي شقايق مي كنه. از اون طرف نسرين هم وقتي مي بينه كه باباي بهروز به هيچ وجه راضي نمي شه خيلي راحت مثل مراسم كشكي عقدشون ازش طلاق مي گيره و از اونجايي كه تو فيلم هاي ايروني خواستگار هميشه از در و ديوار مي باره... از طرف ديگر براي اينكه فيلم كشكي تر بشه يه مرد مسن زن مرده اي تو هوا پيدا مي شه و مامان نرگس اينارو مي گيره. بعدش صحنه آخر فيلم نشون مي دهند كه نسرين و نرگس و مامانش با هم عروس شدند و لي لي لي لي... (آخه تو فيلم هاي ايروني هميشه نمايش قبرستون و عروسي و خواستگاري اجباريه!!)

-نيلوفر حيدري، بدون توضيحات بيشتر!
-تهران و از آنهايي كه نشاني فرستنده ندارند!!
امروز پله پله از خودم بالا رفتم، اما فهميدم كه هنوز حجم يك پنجره هم نيستم. ساعاتي خالي از احساس دقايقي مبهم، ثانيه هاي پوشالي...
در تمام اين ثانيه هاي زندگي، روزگارم به همين منوال گذشت با يك زندگي بدون عشق در كهكشان هاي بي گنجشك.
مي خواهم از امروز به بعد با خيال تو زندگي كنم. درهاي بسته خيال را با خيال تو خواهم گشود و خورشيدي را هرچند مقوايي باشد، با خيال تو به گوشه اتاق مي چسبانم و با خيال تو راه مي روم، نگاه مي كنم، و پرواز مي كنم. اصلا با خيال تو نفس مي كشم و شعر مي گويم.
مي داني كه اين روزها غم غريبي در دل همه زبانه مي كشد. همه مردم نيازمندبودن به تو را مي فهمند. حتي بچه ها! زن همسايه با لالايي انتظار كودكش را مي خواباند. خواهرم عروسك هاي مو طلايي نمي خواهد فقط ظهور تو را مي خواهد و مادر برايت اللهم عجل لوليك الفرج مي خواند و در هر نيمه شعبان شير نذري دست مردم مي دهد...

- فاطمه اكبري پوياني:به درج اطلاعات شخصي علاقمند نيست!
- تهران
سوره عشق شنيدني است
هنگامي كه
نگاه تو
به تلاوت نشسته است
داستان، آتشي است كه با هيزم تجربه هاي انساني گرم مي شود. تجربه هاي انساني! مهم نيست كه نسل چندمي باشي! مهم اين است كه كوله پشتي ات از اين تجربه ها پر شده باشد.وقتي روزنامه را ورق مي زدم و توي انبوه خبرهاي سياسي به صفحه نسل سوم رسيدم؛ با اشتياق صفحه را مطالعه كردم. پاتوق ادبي طرح جالبي است خداقوت!من هم دست به كار شدم. داستان ها را از توي آرشيو شخصي ام انتخاب كردم. ميني مال هايي از روزهاي گذشته...
«بازاري ها اعتصاب كرده بودند. روز بعد هم تظاهرات بود. ديگر چاره اي نداشتيم! پارچه لازم داشتيم. قرار شد يوسف سر حاج آقا را گرم كند. من هم رنگ و قلم مو آوردم. اميد كه آخرين كلمه را نوشت، حاج آقا رسيد. پلاكارد را كه خواند، لبخندي زد و پرسيد: عمامه من را نديديد؟!

-نرجس شكوريان فرد- از بروبچ اطلاعات!
- قم.
مرد خشمگين و عصباني در
كوچه پس كوچه هاي شهر قدم مي زد. بي هدف به اطراف چشم مي گرداند. نمي دانست چه كند. انگار كه شمشيري بر دلش فرو رفته باشد و آن را شرحه شرحه كرده باشد. دوست داشت فرياد بزند. كمك بخواهد. اما از كه؟ كجا؟ به كه بگويد كه بر سر او چه آورده اند؟ كجا شكايت كند كه با نامردي حق او را خورده اند و به او مي خندند دادش را كجا بستاند. وقتي ميزبان به او ظلم كرده كه ديگر چه كسي مي تواند بر او ترحم نمايد. اينها حرفهايي بود كه مرد با خودش مي گفت. راه مي رفت و مدام زير لب زمزمه مي كرد و همين باعث مي شد كه خروش و عصبانيتش بيشتر شود. بدنبال راه چاره اي بود كه ناگاه جرقه اي درونش را روشن كرد. چيزي دلش را به اميد نويد داده و با خودش گفت: همين است. يافتم. اگر چاره اي باشد همين است. و پاتند كرد.
پيچ و خم هاي كوچه ها را طي مي كرد با اين تفاوت كه اين بار مي دانست كه به كدام سمت مي خواهد برود...


- نجمه سادات مولايي، دانشجوي فيزيك مهندسي
- تهران.
قديم ترها در زمان كودكي وقتي به عكسشان نگاه مي كردم فقط نورانيت و مهرباني را در چهره هايشان مي ديدم، اما امروز خوب كه نگاه مي كنم لابلاي اين نورانيت يك اضطراب و نگراني پنهان مي بينم وقتي در ميان انبوهي از آن عكس ها قدم مي زني گويي با تو سخن مي گويند و در نگاه هايشان نوعي سرزنش و اعتراض موج مي زند.
قدم به قدم از كنارشان مي گذشتم در حالي كه بار نگاه هاي سنگينشان پاهايم را سست مي كرد. كنار يكي از آن ها ايستادم تقريبا هم سن و سال من بوده كه نداي معبودش را لبيك گفته و به آغوش شهادت شتافته است. به عكسش خيره شدم. نگاهم در نگاهش گره خورد. او با چشم هايش با من حرف مي زد. صدايش را مي شنيدم كه از حنجره زمان فرياد مي كشيد و من گاه گاهي هزاران «چرا» را از چهره به ظاهر ساكتش مي خواندم، اما جز چند توجيه جاهلانه چيزي براي پاسخ به او نداشتم...
او مي گفت: بعد از ما شما چه كرديد؟
گفتم: حفظ انقلاب!! حفظ دين!!
گفت: كو دينداري؟ ما سرخي خونمان را به سياهي چادرهايتان به امانت داديم، پس چرا امروز حجاب ها رنگ باخته اند و چادرها غريب مانده اند؟
گفتم: امروزه روحيه جوان پوشش ديگري را مي طلبد، آن ها مي خواهند مثل مد بپوشند و رفتار كنند.
گفت: پس خون ما را به مدهاي غربي فروختيد؟
گفتم: مي دانم... قبول دارم كه امانتدار خوبي نبوديم ولي...
گفت: لااقل به بهايش مي فروختيد.
گفتم: زمانه فرق كرده، آن روزها جبهه و جنگ بود و شما براي دفاع از مملكت به سوي آن مي شتافتيد، اما امروز جبهه اي نيست كه به آن برويم و نشان دهيم كه به مملكت وفاداريم.
گفت: جنگ تمام نشده، جنگ ادامه دارد فقط شكلش عوض شده...
گفتم: پس جبهه كجاست؟
گفت: همين جاست تمام كوچه ها و خيابان ها، دانشگاه ها و مدارس، همه و همه خط مقدم جبهه اند.
گفتم: پس دشمن كو؟ نشانم بده.
گفت: دشمن همين جاست، همين دور و اطراف...

 

نسيم رحمت


دير كرده بود. هيچ وقت براي نمازجماعت دير نمي آمد. نگرانش شدند و رفتند دنبالش، توي كوچه باريكي پيدايش كردند. ديدند روي زمين نشسته، بچه اي را سوار كولش كرده و برايش نقش شتر را بازي مي كند. گفتند: از شما بعيد است، نماز دير شده! رو به بچه كرد و گفت: شترت را با چند گردو عوض مي كني؟ و بچه چيزي گفت: فرمود برويد گردو بياوريد و مرا بخريد! كودك مي خنديد؛ پيامبر هم...
نسل سوم: هرچي بچه با معرفت و با مرامه، بسم الله! اين اطلاعيه فقط براي دو جنس آدمه؛ اول اونهايي كه دل پري از حضرات مسئولين فرهنگي دارند و يادشان رفته كه چه كارهايي مي شد در سال پيامبر(ص) كرد و هنوز نكرده اند و دوم نويسندگان اهل دل نسل سومي، همان هايي كه ياد رسول الله(ص) سلول سلول وجودشان را به وجد مي آورد و قلم را در چرخشي پروانه وار به سمت كهكشان پرفروغ پيامبر اعظم(ص) هدايت مي كند... دو هفته فرصت خوبي است تا هر كس از هر كجاي دنياي خاكي برايمان از پيامبر اعظم(ص) بنويسد. مي خواهيم به فضل خودش، دو ويژه نامه نسل سومي براي وجود نازنين و بي بديل اش تهيه كنيم؛ پس بسم الله؛ دل تنگت را روانه گنبد خضرا كن و بنويس... راستي يادت باشد بنويسي براي بخش «نسيم رحمت».

 

دست نوشته های دل

 

... و خدايي كه تو را اين همه آموخته بود


كيستي؟ اي همه سرها به فداي قدمت
كيستي؟ اي سر من نذر حريم حرمت
صبر در پيچ و خم حادثه ايوب تو بود
يوسف از روز ازل درپي يعقوب تو بود
بارها در احد واقعه مجروح شدي
تو كه بر كشتي درياي خدا نوح شدي
در ميان همه گلهاي خدا ياس تري
شك ندارم كه زالياس تو الياس تري
گاه بر نيل جنون جلوه موسي بودي
و صليب از تو حيا كرد كه عيسي بودي
گاه در معركه بر قله جبرائيلي
گاه در مذبح عشاق تو اسماعيلي
خضر هم گوش به زيبايي پيغام تو كرد
«طي اين مرحله با همرهي» نام تو كرد
و خدايي كه تو را اين همه آموخته بود
«دوش مي آمد و رخساره بر افروخته بود.»

 

نيازمنديها


خريدار وايتكس به ميزان بالا
جهت شفاف سازي هرچه بيشتر
انجمن مبارزه با كدورت
¤¤¤
به علت تغيير شغل و دولت
يك باب مديريت فرهنگي با سند شش دانگ
و زير آب مطمئن واگذار مي شود
¤¤¤

بوق اشغال!!!

 

برنامه هاي ويژه سال پيامبر(ص) پس از 5 ماه

داري تلويزيون تماشا مي كني كه يكدفعه زيرنويس مي آد: فيلم هاي ويژه مبعث: ميمون وحشي، دست هاي هندوستاني، كونك كينگ، كره الاغ كدخدا، شهاب سنگ شجاع، شيطان پرست شوريده، شش انگشتي شلنگ، مزرعه خاروبار، كهكشان در كوسه، دنياي اسرارآميز، جرج ديوونه و... به هرحال جاي تقدير دارد كه تلويزيون حداقل بحث سرگرمي مخاطبان را در تابستان سال پيامبر(ص) فراموش نكرده و الحق هم در بسياري مواقع فيلم هاي خوبي را براي راحتي خيال آنتن ندارها! پخش مي كند، سازمان تبليغات اسلامي، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، سازمان فرهنگ و ارتباطات و... كه انگار نه انگار 6 ماه از سال گذشت و به قول حدادعادل ما هم اميدواريم 6 ماه اول برنامه ريزي بوده باشد و 6 ماه دوم ظهور عملكرد. به ابتداي سال 85 برگرديد و آن زمانيكه كه كلي طرح و شورا و مصوبه تشكيل و تصويب و تعيين شد تا امسال را بهتر از سالهاي گذشته برگزار كنيم و تنها به... ولش كن بابا سريال نرگستو ببين! به قول خانجون وارد سياست نشو!!

 

رفيق ناباب، تب شهرت و زغال خوب

ماجراي زغال خوب و رفيق ناباب را كه شنيده ايد حالا يك نفر پيدا شده كه زغال خوب را خوب رفيقي براي خود انتخاب كرده بود است شد!!! يك نوجوان بوشهري كه البته الان بايد گفت يك نوجوان مشهور!! بوشهري با تمام تلاش و توان ركورد تازه اي را براي ايران عزيزمان ثبت كرده كه نسل سوم بر خود لازم ديد حتما تشكر بنمايد است بود شد!!! طرف زغال داغ داغ را همچين گاز مي زند انگار دارد يخ مي خورد بعد هم همه شبكه هاي تلويزيون و راديو در تمام بخش هاي خبري خبر اين موفقيت دانشمندان هسته اي!! ببخشيد اين نوجوان حرفه اي را پخش مي كنند. بابا حرفه اي! بابا اينكاره! بابا تلاشگر! بابا ركورد...

 

ما همه خوبيم...

آقا يه طرحي هفته پيش- آن هنگام كه به هنگامه مبعث ما در تعطيلات بوديم- در صحن مجلس مطرح شد با اين مضمون كه اصل 142 را احيا كنيم! طرح صيانت جامعه در برابر مفاسد اقتصادي- 18 ماده دارد اين طرح كه طبق آن حساب و كتاب اموال مسئولان نظام، كارگزاران، مديران و... سروسامان پيدا مي كند. اول از همه هم بايد صورت اموال خود و خانواده خود را تقديم مراجع ذي صلاح كنند. آقا! خانم! خونه دار و بچه دار از 209 نفر نماينده حاضر- سراغ 81 نفر باقي را از حداد عادل بگيريد- 95 نفر موافق اين طرح بودند. اگرچه مي گويند طرح با امضاي همين 95 نفر قرار است دوباره در صحن مجلس مطرح شود ولي ما از اين همه احساس مسئوليت سپاسگزاريم، بالاخره نسل سه ايم ديگه! پس فردا خودمون به يه جايي مي رسيم مي گيم اي ول! چي داداش؟! خوب شد تصويب نشد وگرنه اين همه رشوه و پاداش كه به مسئول صفحه نسل سوم براي سكوت و اينا مي رسيد بايد تقديم مراجع ذي صلاح مي شد!!!

 

درد زايمان كجاست؟

سركار خفيه كاندولي رايس هنگام جنگ اسراييل با لبنان در حاليكه نيشش تا فرق سرش هويدا گشته بود، گفت: جنگ لبنان درد زايمان خاورميانه جديد است! وقتي روزهاي نيش و نوش گذشت و لبنان خاك و خار اسراييل را بر باد داد، گفتند درد زايمان خاورميانه جديد به مخدره منتقل شده و بايد 9 ماه منتظر بود و خاورميانه جديد را از آغوش كاندولي تحويل گرفت...ما كه منتظريم!

 

بيكاري هم كم دردي نيست

ده، بيست، سي، چهل، پنجاه، شصت، هفتاد، هشتاد، نود، صد! من صد بيل هستم! اين مرد كه مي بينيد، جوزف سيبليف، دكتراي سبيل تخصصي و فوق تخصص پرورش اندام گرايش سيبيل از دانشگاه هاروارد را دارد. نامبرده تاكنون دوبار در اسكار زيبايي سبيل برنده تيغ تيزشده است! اين شخصيت فرهنگي - علمي !!كتابي در دست دارد با عنوان: سيبيل يعني همه چي!

 

نسل سوم 35

بنام خدای منتظران

 

هفته نامه

 

نـسـل سـوم

 

شماره  سی و پنجم ـ سه شنبه 24 مرداد 1385

 

نسخه pdf  این شماره

 

تیتر یک

 

از اردوگاه موصل تا كتابت قرآن


گفت وگو با مبتكر نرم افزار كلك
علي شيري، سيزده ساله بوده كه درجريان روزهاي ابتدايي جنگ، درمحاصره هويزه اسير مي شود و تا سال 69 يعني 10 سال بعد در اسارت گذر عمر را به نظاره مي نشيند. با اين همه عشق به خطاطي و خوشنوسي، آن هم خوشنويسي آيات قرآن او را آنچنان مشغول مي كند كه اسارت ده ساله را با تمام مشقت ها فراموش مي كند و پس ازبازگشت به ميهن با پشتكار بسيار، كتابت قرآن كريم با خط ثلث را براي اولين بار درجهان انجام مي دهد، افتخاري كه خود بخش اعظم آن را به حمايت هاي مرحوم حجت الاسلام ابوترابي و فداكاري هاي همسرش نسبت مي دهد. استاد شيري درسال 82 موفق شد قرآن را به خط ثلث منتشر كند كتابت مفاتيح الجنان و نهج البلاغه نيز از جمله برنامه هاي آينده اوست كه اميدوار است به زودي و با توجه مسئولان به زيورطبع آراسته شود. آنچه مي خوانيد بخش هاي برگزيده اي از گفت وگوي 2ساعته نسل سوم با اوست كه با توجه به روز 26 مردادماه و سالروز ورود آزادگان در صفحه گنجانده شده است.

 

ايرج نظافتي

 

ـ چطورشد كه به سمت خوشنويسي رفتيد؟
از زماني كه دبستان مي رفتم و تازه خواندن و نوشتن را آموخته بودم خيلي دوست داشتم كه نوشته هايم را با خط زيبا بنويسم و همين موضوع سبب شد تا اطرافيان مرا تشويق كنند، اما اين تشويق ها تا بدانجا پيش رفت كه ديگر كمتر به دروس مدرسه توجه داشتم و كم كم تشويق ها به تنبيه مبدل شد! هنوز به ياد دارم وسايل خطاطي را كه براي خود تهيه كرده بودم ازطريق والدينم به دليل عدم توجه به دروس مدرسه مصادره مي شد.
نغمه روحاني هنر خوشنويسي شيفتگان را در خود ذوب مي كند، چون اين هنر نوعي بازتاب تأثيرات دروني انسان است، ازطرف ديگر معاني و ارزش هاي اخلاقي دين مبين اسلام، مباني و اساس اين هنر اسلامي را محكم تر ساخته است. به نظر من گرايش به هنر خوشنويسي نوعي گرايش به اصول ارزش هاي اخلاقي و اسلامي است و قبل از اينكه ابزاري براي نشان دادن حروف و كلمات باشد، وسيله اي است عرفاني براي تعمق در معاني و مفاهيم ارزشمند اسلامي، چرا كه به عقيده من اصولا هنر خوشنويسي، هنري كاملا مذهبي و عرفاني است.

 

- از دوران اسارت بگوييد.
مهرماه سال 1359 درمنطقه سوسنگرد به عنوان نيروي مردمي كه بعدها به «بسيج» تغيير نام داد فعاليت داشتم. 13 ساله بودم كه در حمله نيروهاي بعثي به منطقه هويزه و تصرف سوسنگرد اسير شدم و دقيقا ده سال در اسارت بودم و سال 1369 به همراه ديگر آزادگان به كشور بازگشتم.


- آن لحظه اي كه پس از ده سال دوري از وطن وارد كشور شديد چه حس و حالي داشتيد؟
- آن لحظه ورود به كشور چند حس و حال كاملا متضاد در وجود من جمع شده بود. اول شور و اشتياق ديدار با پدر، مادر و اعضاء خانواده را داشتم، دركنار اين شور و شوق، نكته اي كه مرا بسيار آزرده مي كرد فقدان حضرت امام خميني(ره) بود، چون به عشق امام و انقلاب به جبهه رفتم و بزرگترين آرزوي من ديدار با امام خميني(ره) بود ودر روياي نوجواني خود و حتي در زمان اسارت فقط به اين مي انديشيدم كه روزي پس از اسارت به ديدار امام بروم و آن جمله امام كه فرمودند: «اگر روزي اسرا برگشتند و من نبودم سلام مرا به آنها برسانيد و بگوييد خميني درفكرتان بود.» بسيار بسيار مرا متأثر مي كرد.


- دركدام اردوگاه عراق بوديد؟
اردوگاه هاي موصل، الانبار، بصره و بغداد.


-چه امكاناتي در اردوگاه هاي عراق در اختيار داشتيد؟
-در سال هاي اول اسارت حتي استفاده از كاغذ و قلم به شدت ممنوع بود. و داشتن اين ابزار براساس قوانين عراقي ها جرم سنگين محسوب مي شد ولي براي تمرين خطاطي از كاغذ سيمان و «مركوركرم قرمز» استفاده مي كردم. ساير اسرا هم از اين فرصت استفاده مي كردند.


- برخورد عراقي ها چگونه بود؟
چندين بار مرا در انفرادي نگه مي داشتند و بارها به خاطر نوشتن آيه هاي قرآني تنبيه مي شدم.
در سلول انفرادي هم دستور دادند دست هاي مرا از پشت دست بند بزنند. من هم چون نوجوان و لاغراندام بودم به راحتي دست هايم را از زيرپاها به جلو مي آوردم و با گچ هايي كه در سلول انفرادي از ديوار كنده شده بود، شروع به نوشتن آيه هاي قرآني بر ديوار مي كردم، تا اينكه يك روز رئيس سلول هاي انفرادي به بازديد آمد و آيه ها را بر ديوار سلول مشاهده كرد و پس از اينكه شديداً مرا تنبيه كرد دستور داد دستهايم را از پشت به ميله ها ببندند تا راه تكان خوردن نداشته باشم و خلاصه چندماهي را به اين شكل سپري كردم.


-گويا مرحوم حاج آقا ابوترابي هم در اردوگاه موصل عراق همراه شما بود.
بله، يكي از توفيقات بنده در دوران اسارت اين بود كه مدتي را در اردوگاه موصل عراق در خدمت حاج آقاي ابوترابي بودم و بايد بگويم كه ايشان واقعا يك مأمور امام زمان(عج) ميان اسراي ايراني در اردوگاه هاي عراق بود، چون حقيقتاً قطب استقرار و آرامش اردوگاه و مايه دلگرمي اسراي ايراني بودند و هميشه در جمع اسرا به صورت محرمانه سخنراني مي كردند. سخنان ايشان توسط بچه ها نوشته مي شد و «بولتن وار» در ميان اسراي كل اردوگاه پخش مي شد.


-چه خاطره اي از مرحوم ابوترابي در دوران اسارت به ياد داريد.
خاطره فراوان است وحكايت هاي حاج آقا ابوترابي و نقش تأثير گذار ايشان در ميان اسراي ايراني هم وصف ناپذير است. در اردوگاه موصل عراق يك كتابخانه كوچكي در اختيار داشتيم كه در آن اغلب قرآن كريم و كتاب هاي ديگري به زبان عربي بود. يك روز صليب سرخ به بازديد اردوگاه آمد و به بچه ها گفتند يك كتاب سفارش دهيد تا برايتان بياوريم.
بچه ها به حاج آقا ابوترابي مراجعه كردند تا با مشورت ايشان يك كتاب خوب و ارزشمندي را به صليب سرخ سفارش دهند تا در اختيارمان قرار دهند. كتاب مفاتيح الجنان كاملا ممنوع بود اما به پيشنهاد حاج آقا ابوترابي، كتاب نهج البلاغه از حضرت علي(ع) را سفارش داديم و آنها هم 6 جلد از اين كتاب را به ما دادند تا در اختيار كل اسراي اردوگاه موصل عراق قرار بگيرد. عراقي ها هميشه به دنبال اين موضوع بودند كه ببينند اسراي ايراني به چه چيزي زياد علاقه نشان مي د هند بعد آن را از دسترس ما دور مي كردند. پس از اينكه صليب سرخ 6 جلد نهج البلاغه در اختيارمان قرارداد حاج آقا ابوترابي گفتند كه بايد 4 جلد از اين كتاب هميشه در قفسه هاي كتابخانه باقي بماند و كل اردوگاه بايد فقط از 2 جلد آن استفاده كند تا عراقي ها هر وقت كتابخانه را مي بينند با ديدن اين 4 جلد نهج البلاغه فكر كنند كه اين كتاب براي ما ارزش و اهميتي ندارد و از آن استفاده نمي كنيم.
پس از مدتي حاج آقا ابوترابي بچه ها را به چند گروه تقسيم كرد و هركس موظف شد تا 10 صفحه از نهج البلاغه را بنويسد و مثلا بنده از صفحه 60 تا 70، ديگري از 70 تا80 و به همين ترتيب كل كتاب را به صورت دستنويس نوشته و در يك مكاني مخفي كرديم. اين كار كه به دستور حاج آقا ابوترابي صورت گرفت فقط به اين دليل بود كه اگر يك وقت عراقي ها به فكر جمع آوري اين كتاب افتادند حداقل دستنويس آن را داشته باشيم.


- مرحوم ابوترابي درباره هنر خوشنويسي شما چه نظري داشتند.
حاج آقا ابوترابي در اردوگاه عراق هميشه در زمينه خط مشوقم بود و اين روزها را در ايران برايم پيش بيني مي كرد و مي گفت: در آينده در ايران قرآن مي نويسي. بعد از اسارت كه به كشور بازگشتيم، ايشان نماينده ولي فقيه در امور آزادگان بودند و هميشه پيگير كارهايم، رابطه خوبي داشتيم و تشويق هاي ايشان در روحيه ام چه در زمان اسارت و چه پس از آن بسيار تأثير داشت. درگذشت اين شخصيت بزرگ و ارزشمند حقيقتاً براي بنده و تمامي آزادگان مصيبت بزرگي بود.


- حاصل تجارب شما در خوشنويسي پس از ايام اسارت در چه كارهايي ارائه شد.
در زمان اسارت كه اكثر اوقات خود را عميقاً با خط مأنوس بودم و آرزوهايي براي دوران پس از اسارت داشتم كه به لطف الهي تحقق يافت. در همان سال هاي اوليه پس از اسارت به نگارش آثاري بر روي ديوارهاي بزرگ در اندازه هاي غيرمتعارف در سطح شهر تهران و كرمانشاه پرداختم كه برخي از اين آثار در مساحت هاي حدود 200 متري بود. براي نمونه مي توانيد ديوار ساختمان شهرداري منطقه يك تهران در ميدان قدس را مشاهده كنيد. پس از آن كتابت كل قرآن كريم به خط ثلث براي اولين بار در جهان اسلام بود و الان نيز كتابت نهج البلاغه و مفاتيح الجنان را در دست دارم.


- از قرآن كتابت شده شما به خط ثلث تا چه اندازه استقبال شد.
معمولا با خط ثلث فقط آيات كوتاه را مي نويسند و كتابت كل قرآن با اين خط مرسوم نبود كه به ياري خدا چاپ و انتشار اين كتاب با خط ثلث با استقبال فراواني در داخل و خارج از كشور روبروشد.


- در زمان كتابت قرآن كريم از راهنمايي هاي چه افرادي بهره مند بوديد؟
يكي از بزرگترين توفيقات زندگي من پس از دوران اسارت آشنايي با عالم و عارف بزرگ هنر خطاطي جهان اسلام حضرت آيت الله سيدمرتضي نجومي بود كه از محضر ايشان كمال استفاده را برده ام و تذهيب زيباي اين قرآن توسط فرزند ايشان -عبدالحسين- صورت گرفته كه در قالب سبك هاي سنتي هنر تذهيب مي باشد.


- طراحي خط ثلث كامپيوتري را چگونه انجام داديد.
همزمان با نفوذ گسترده رايانه در زندگي روزمره وطي ساليان اخير نگراني هايي از شيوع و نشر نامحدود خطوط فاقد اصالت توسط اين ابزار از جانب دوستداران خوشنويسي مطرح گرديد و اين تحول شتابان تهديدي در مسير ارتقاي هنر خطاطي كه نوشته هاي رايانه اي جايگزين آن شده بود احساس مي شد، با همكاري يكي از شركت هاي كامپيوتري به لطف و عنايت خاص خداوندي موفق شدم كه خط ثلث را در قالب هزاران تركيب پيچيده اي كه دارد و در واقع به «ام الخطوط اسلامي» شهرت دارد را در برنامه اي به نام «كلك» وارد سازم كه امكان نگارش اين خط به صورت اصولي فراهم باشد كه اين برنامه با استقبال كم نظير طيف وسيعي از عاشقان هنر خوشنويسي علي الخصوص در ممالك عربي و اسلامي روبه رو شد.


- كتاب نهج البلاغه و مفاتيح الجنان كه توسط شما كتابت شده كي به چاپ مي رسد.
متأسفانه به هنر خوشنويسي بهايي داده نمي شود و مسئولان مربوطه در امور هنري نيز كاملا نسبت به خوشنويسي بي توجه اند و بسياري از معيارها به هم خورده مثلا مي بينيم كساني كه مسئوليت امور هنري را برعهده دارند خود كمترين اطلاعي از هنر ندارند بعد همه كاره و صاحب نظر نيز محسوب مي شوند و تا امضاء آنها نباشد هيچ كار هنري صورت نمي گيرد، برهمين اساس در زمينه انتشار كتاب هاي مورد اشاره تاريخ مشخصي را نمي توان درنظر گرفت.


- براي آينده چه برنامه اي داريد؟
يك برنامه نرم افزاري رايانه تهيه كرده ام كه شامل ساير خطوط اسلامي است و اين امكان را براي هنرجويان فراهم مي سازد تا بر مكنونات و رازهاي تركيب خوشنويسي واقف شوند. اين برنامه بي شك پرونده جامع هنر خوشنويسي را در محتواي خود ثبت كرده و يكي ا ز مراجع مهم دراين زمينه خواهد بود.


- به عنوان يك خوشنويس آزاده چه آرزويي داريد.
- مهمترين آرزوي بنده فرج آقا امام زمان(عج) و سلامتي ايشان است. بعد بسيار دوست دارم كه خدمت مقام معظم رهبري برسم و متأسفانه تاكنون موفق به ديدار حضوري آقا نشده ام، و يك آرزوي ديگر من اين است كه دوست دارم الان لبنان باشم و در كنار برادران حزب الله با رژيم غاصب بجنگم.


- در چه سالي ازدواج كرده و چند فرزند داريد؟
درسال 1370يعني يك سال پس از اسارت ازدواج كردم و حاصل اين ازدواج دوپسر و يك دختر است. در سايه توجهات خداوند متعال زندگي خوبي دارم و حقيقتاً لازم است كه از زحمات همسر فداكارم كه در تمام مراحل هنري و زندگي يار و ياورم بوده صميمانه تشكر كنم.


- درباره صفحه نسل سوم چه نظري داريد؟
گير دادن هاي نسل سوم و تيكه پراني ها به برخي مسائل و برخي افراد برايم جالب است، مثلا مصاحبه باططري را چند بار خواندم.


- از شما به خاطر وقتي كه در اختيارمان قرار داديد تشكر مي كنم.

 

دست نوشته های دل

 

روسياهي براي بشكه هاي نفت خواهد ماند


بمب هاي هدايت شونده
اشتباه نمي كنند
تانك هاي مركاوا
اشتباه نمي كنند
و آقاي حقوق بشر
روسفيد خواهد ماند
در لبنان
هيچ يك از اهداف غيرنظامي آسيب نديده است
اينجا نوزادان
كفن پوش به دنيا مي آيند
و جهاد
بر زنان و كودكان واجب است
اينجا
نخل ها و خيابان ها
عضو حزب الله اند
اينجا
روشنايي شهرها
عضو حزب الله است
در سرزمين سيب هاي سرخ
و پرتقال هاي خونين
شاخه هاي زيتون
متنفرند از صلح
اين تابستان خواهد گذشت
و بلافصل
بهاري درخواهد رسيد
اين تابستان خواهد گذشت
و روسياهي
براي بشكه هاي چاق نفت خواهد ماند.
& محمد مهدي سيار

 

سه شنبه بازار

 

ناظركيفي يعني آب بهداشتي بگير توش


اصلا قصد نداريم به صدا و سيما گير بدهيم، چون يك خانمي تماس گرفتند و كلي مورد لطف قرارمان دادند! ولي باور كنيد تلويزيون- و البته سراغ راديو هم مي رويم- متلك خيزه! ؟ پر از سوتي و گافه! احسان خان جان در سريال «نرگس» صبح به ديدار آقاي شوكت مي رود و ظهر در شركت خود حضور پيدا مي كند آما! آما! آما حضرت داماد صبح با ته ريش بود و ظهر با ريش پر!!! در همين راستا-گاف گيري از تلويزيون- توجه شما را به اين آگهي جلب مي كنيم: «دعاي ندبه در ارتفاعات كلكچال با سخنراني حجت الاسلام پناهيان... ميعادگاه شهدا... صبح جمعه همزمان با طلوع آفتاب...! گذشته از صداي گوينده اين آگهي و حركت زيبا، فكر مي كنيد موسيقي متن اين آگهي چيست؟ زياد فكر نكنيد، كريستوف كلمپ! از اين همه رنگ و طعم آمريكايي براي دعاي ندبه سپاسگزاريم! در هر صورت ناظر پخش و كيفي و كلا ناظراينا يعني...

 

2008، سال پشندي هاي زميني


اين مجمع عمومي سازمان ملل متحد از آن مجموعه هاي حرفه اي تيرتوپره! زرتي اومده سال 2008 رو در اين گرماگرم جنگ و وحشي گري برخي اقوام صلح طلب! به اسم «سيب زميني» نامگذاري كرده. يكي نيست بگه آخه گلابي!- با عرض پوزش از تمامي مجامع بين المللي بويژه شوراي امنيت و اينا- همين جوري هرچي سازمان و سردمدار و سياست مدار در جهان هست، رگ مگ نداره، اونوقت شما ها هم مي آين نامگذاري مي كنين سال سيب زميني! حالا درسته كه سيب زميني چهارمين غذاي كشاورزي در جهانه ولي دليل نمي شه كه... حساب كنيد «همايش بين المللي سال سيب زميني!»

يا كارشناسان در گفتگو با تايم: سال سيب زميني سال خوراك بدون مرض است!! شعار سال 2008 بهتره بشه ما همه خوابيم، اسلحه هم فشنگ نداره!

 

پولارو كي مي خوره؟!


دو ميليارد و 34 ميليون تومان پول بي زبان در راه كسب افتخار و البته فرهنگ سازي در آلمان، از سوي فدراسيون فوتبال براي جام جهاني خرج شده بعد براي شفاف سازي اعلام شد اين پولا چگونه دور ريخته شده! اعزام 80 نفر بوق چي، فوق تخصص موج مكزيكي، 197 ميليون تومان، 60 نفر عكاس و خبرنگار، 40 مربي، 160 ميليون تومان، ايستگاه ميعادگاه ايرانيان- اسم رو حال كردي؟- 100 ميليون تومان ناقابل، 30 تماشاگر ويژه
VIP!! 90ميليون تومان، انجام كارهاي فرهنگي، هويجوري- 40 ميليون تومان، ما كه مرديم از اين همه توضيحات ريز و قانع كننده. مديريت فرهنگي يعني اين ديگه! به قول شاعر پولاروكي مي خوره؟ اصغر و اكبر و كبري و صغري و فري و زري و عمه پري...

 

نسل سوم 34

بنام خدای منتظران

 

هفته نامه

 

نـسـل سـوم

 

شماره  سی و چهارم ـ سه شنبه 10 مرداد 1385

 

نسخه pdf  این شماره

همراه با تصاویر و ...

 

قبل از هر چیز سلام!

 

خب قبل از هر چیز سلام!

امروز چند تا نکته خدمت شما دوستان گرامی عرض کنم ...

1ـ مطالبی که در هفته نامه نسل سوم هر هفته برای شما عزیزان ارسال می شود برگرفته از صفحه نسل سوم روزنامه کیهان است که با کمی تصرف برای شما عزیزان ارسال می شود.

2ـ خیلی سعی کردیم خودمون مطالب هفته نامه رو تهیه کنیم و البته چند شماره هم از مطالب دوستان گروه در هفته نامه استفاده کردیم اما راستش نمی دانم چرا شما هم نمی خواهید گوشه ای از کار را عهده دار شوید . بارها گفته ایم که بابا شما هم دست به قلم ببرید. به خدا خوب می توانید بنویسید خودتان فکر می کنید نمی توانید ... کافی است یکبار امتحان کنید.

3ـ پیشنهاد می کنم که صفحه pdf رو هم حتما ببینید شما همین مطالب رو با عکس و خوش آب و رنگتر از اینجا می توانید توی اون صفحه ببینید و حتی ذخیره کنید و بعدا مطالعه کنید.

4ـ هیچی ... همینجوری!

 

تیتر یک

 

 

مشروطه ا ي كه مشروط شد


به قلم ميرزا محسن كاتب مشكين
هرجا بحث تاريخ و وقايع تاريخي مي شه، نسل سه جماعت رو حذف مي كنن و مي گن به درد تو نمي خوره، بشين كوله پشتي! تماشا كن غافل از اينكه آنچه زماني پير در خشت خام مي ديد، امروز جوان در ماهواره! مي بيند و براي اينكه آنچه ديد را خوب تفسير كند بايد تاريخ بداند كه تاريخ مادر تجربه است اوه كي مي ره اين همه راه.افه مشروطه هم كه بازارش گرم است، هركس يك گوشه اي همايشي، نشستي، سميناري و... برگزار مي كند تا بگويد ما هم هستيم، جالب اينكه هركس هم از ظن خود يار مشروطه مي شود. با اين همه، روايت ما هم روايتي است از نوع ديگر...

صدسال پيش در چنين روزهايي
مردم مثل هميشه صبح را با نام خدا و براي كسب يك لقمه نان از خانه بيرون مي آمدند و شب با تمام خستگي و نامردمي روزگار به خانه برمي گشتند، تازه آن زمان تلويزيون هم نبود كه برايشان به خانه برمي گرديم با دستور پخت كشك بادمجان فرانسوي پخش كند! خلاصه كه دوران بدي بود و فشار زندگي و معضل معيشت بدجوري توده ايرانيان و البته تهراني ها را اذيت مي كرد.
در واقع آتش زيرخاكستر طغيان مردم و هواي شورش و بگير و ببند بدفرم توي رگ هاي مردم تلمبه شده بود، به ويژه كه بعد از ماجراي تنباكو و فتواي فتح الفتوحي ميرزاي شيرازي ملت از اينكه حكومت را حالي داده بودند، حالي برده بودند!
حالا هم منتظر بودند تا يك نفر علم بردارد و باقي زير علم او سينه زني كنند و طغياني و شورشي و بلكه نهضتي خب چه كسي بهتر از علما؟ روحانيت پرچم نهضت مشروطه را بلند كرد، مثل هميشه احزاب و گروه هاي مختلف هم بودند ولي از شانتاژ روزنامه هاي چندم مرداد خبري نبود و علما ميدان داري مي كردند. به اصطلاح منورالفكراني كه چند روز در غرب آن زمان قدم زده بودند و يكي دو تا كتاب آنطرفي ديده بودند هم از فضاي بوجود آمده كمال حسن سوءاستفاده را بردند و وارد ميدان شدند.

ماهيت: ضد سلطه مأموريت
بازار روشنفكري در آن روزها خيلي داغ بود، آنقدر داغ بود كه خيلي ها دست و دهانشان بسوزد و بدون آنكه شعاري بدهند و علمي دست بگيرند،دكاني باز كنند و جمعيتي را دور خود جمع. با اين همه، مردم، علما و روحانيت را يك چيز ديگري مي دانستند و گول شعارهاي مثلا رفع تبعيض جنسيتي و حقوق بشر درمهد تمدن شرق و ليبرال دموكراسي براي همه ايرانيان را نخوردند و همان عدالت و اجرايش برايشان كافي بود تا به حكومت قاجارها شيرفهم كنند كه يا عدالت يا حكومت. همين هم شد شعار اول يعني عدالت مي خواهيم و عدالتخانه.

استراتژي صفر؛ حركت صد
جريان داشت شكل مي گرفت و خوب هم مردم جمع شده بودند فقط يك اشكال كوچولو داشت اين اجتماع خودجوش مردمي، آن هم اينكه پرچمداران اصلي تنها مي دانستند چه چيز نمي خواهند و نمي دانستند كه چه مي خواهند، عدالت خانه مي خواستند، اما با چه شرح و تفسيري معلوم نبود، خب معلوم است ديگر، غرب در روزهاي مشروطه ايراني اوضاع خوبي را مي گذراند، جنگ جهاني اول برگزار شده و انگليسي ها پيروز ميدان شده بودند و به طبع اين پيروزي هركاري مي خواستند و فكرمي كردند بايد انجام بگيرد، انجام مي دادند . بيشتر اوقات هم فقط فكر نمي كردند آرزويش را هم طلب مي كردند، اول هم از عراق شروع كردند كه به داستان ما ربطي ندارد ولي آن ها با تجربه موج سواري بر احساس و خروش و طغيان مردم واردشدند و متأسفانه قاب ملت را دزديدند و ميدان را صاحب شدند.

تفرقه بيانداز و موج سواري كن
بروبچ نفوذي وارد ماجرا شدند و اول سمت و سوي نهضت را دست كاري كردند، يعني جنبه هاي مذهبي و ملي ماجرا را حذف كردند و شعارهاي جديد را مثل سي دي عروسي فلان بازيكن، نقل اجتماعات مردمي كردند. بعد هم چون مي دانستند بدون علما راه به جايي نمي برند، راه معامله با برخي رهبران ديني مردم را پيش گرفتند. تفاوت حركت خاموش و زيركانه آنها با حركت خودجوش و علني و همگاني مردم اين بود كه آنها خوب مي دانستند چه مي خواهند، و آنها هم شعار تغيير حكومت و عدالت سر مي دادند اما در سر فكر يك استبداد جديد به نام سردار ميرپنج يا همان رضا قلچماق خودمان را داشتند ، مطمئناً مردم هم دنبال انقلاب اسلامي و جمهوري اسلامي نبودند والا بروبچ نفوذي سوارشان نمي شدند. به اين مي گن موج سواري از نوع حرفه اي! مردم حكومت را خطاب اصلي نهضت خود قرار مي دهند اما چون نمي دانند چه مي خواهند، يك عده نفوذي با استفاده از برخي رهبران صاحب نفوذ ورق را برمي گردانند عينه باقلوا! يعني داستان از اين رو به آن رو مي شود درست برعكس يه ماجرايي كه 500 نفر ضايع طي 4 يا 5 روز مي خواستند حكومت رو بدست بگيرن ولي يه دفعه يه روزه 5 ميليون نفر ريختن توي خيابون و مثل سوسك له شون كردن! در واقع آن چيزي كه ملت و روحانيت به عنوان يك نهاد قانونگذاري براي كنترل و نظارت بر حاكميت مي خواستند، تبديل شد به مجلس قانونگذاري كه همه چيز داشت غير از اسلام و دين و مذهب. يعني نسخه كپي برداري شده از مثلا بلژيك!

از شاه عبدالعظيم تا سفارت انگليس
ماجراي گفتگوي تمدن ها هم گويا آن موقع داغ شده بود، كراوات ها زينت بخش لباس هايي شده بود كه اصلا مال ايراني جماعت نبود و شعار تمدن غربي، انسان مترقي بدجوري ملت را هوايي كرده بود، به محض اينكه علما براي تحصن رفتند قم و برخي مردم و رهبران كوچك تر نهضت شاه عبدالعظيم را براي تحصن برگزيدند، انگليسي ها به بهانه تغيير حاكميت مردم را به شام و چلوكباب برگ دعوت كردند سفارت خانه! همين جاها هم بود كه عنوان مشروطه مد شد! تريپ مد هم كه مي دانيد چه سرطاني است، از روشن فكر جماعت و روزنامه هاي چندم مردادي گرفته تا برخي از وزرا وكلا و رابطين دربار همه گرفتارش مي شوند ، كه از قضا در همان جريان تمثيلي چند سال پيش توي كوي يك دانشگاهي هم برخي ياد آن روزها را خوب زنده مي كردند و به بهانه آرام كردن جمع، هيزم مي دانند و نفت! تازه مسير آتش را هم نشان مي دادند.

چگونه علما غافل شدند؟
ماجراي علما در جريان مشروطه ماجراي تلخ اما تكان دهنده اي است، وقتي روشنفكرها و انگليس ها وارد جريان همراهي مردم شدند، اين طرف و آن طرف چو انداختند كه «گروه فشار بازي» درنياوريد ديگر! اينقدر متحجر و خشك و متعصب نباشيد! اجازه بدهيد آزادي انديشه باشد، گفتمان باشد، نهضت هم باشد! به همين راحتي رفتند پيش علما و گفتند: اينقدر عجله نكنيد، 8-7 سال وقت هست، اينقدر به همه سوءظن نداشته باشيد، انشاءالله گربه است! اجازه بدهيد اين انگليسي ها كار خودشان را بكنند، بلدند، اين كاره اند، والله كه اينها هم دغدغه دين ! را دارند. نتيجه اين مي شود كه حساسيت و ظرافت علما بر باد مي رود، اگرچه بعضي ها بر سختي خود ماندند و تاوانش را هم دادند، مثل شيخ فضل الله. اما باقي به سرعت در جريان انحرافي حل شدند و اختلاف آغاز شد...

همچو منصور خريدار سردار...
مشروطه اگر چه براي ملت ما يادگار غريبي است كه بدانند هيچ گاه ظلم و جور را بر خود تحمل نمي كردند، ولي لكه ننگي است از غفلت رهبراني كه مردم را بيدار كردند اما بيداري شان نياموختند، آن طرفي ها هم آمدند و گفتند مثلا ما مي خواهيم قاجاريه را سرنگون كنيم يا صدام را از بين ببريم، همين! ولي بعد اين شد كه هست... ايران هميشه روياي كشورهاي سلطه طلب بوده و هست، نگين خاورميانه امروز اگر انقلابش و حيات نظام حيات بخش اش سرنوشت مشروطه را پيدا نكرده، يك دليل بيشتر ندارد، آن هم اينكه امام (رض) مي دانست چه مي خواهد و با صداقت بر آن اصرار كرد؛ جمهوري اسلامي ايران. مثل شيخ فضل الله كه در كمال ناباوري بردار آويختندش تا ثابت كند رهبران ديني را هم خوب مي توان با موج منحرف كرد، علما كه جاي خود دارد، داستان تبريك گفتن مردم به يكديگر و علمايي كه شيخ فضل الله را مانع مشروطه مي دانستند هم از تلخي هايي است كه در اوايل انقلاب براي برخي بزرگان تجديد حيات شد...
موج سواري در عصر انقلاب هم زياد به چشم مي خورد، از انتخابات شوراها گرفته تا رياست جمهوري و خبرگان، چشمانت را باز كن و با بيداري كامل در صحنه حاضر شو والا رنگارنگي شعارهاي ويتريني سه چهار روز است نهايتاً، مثل ماجراي 18 تير كه آنجا هم عده اي موج سواري مي كردند، بدفرم!مشروطه يك دنيا حرف دارد كه فقط يك شهرشو گفتيم...به قول فرخي يزدي:
اذن غارت را به اين غارتگران داده است سخت
سستي وخونسردي و ناداني و اهمال ما

 

دست نوشته های دل

 

اذان بگو!


فراموشت كرده بودم
مثل هوا
با بمبها به يادم آمدي
و نفسم به شماره افتاد
و جنوب
قلبي شد
در سينه ام
حالا منفجر مي شوي
و تكه تكه ات
در بازدمم
و با لخته هاي جگرم
منتشر مي شود
فراموشت كرده بودم
وقتي كه سنگهايت
ديگر نه سنگ،
كه پاره هاي روحم بود
كه روي رختخواب جهان مي ريخت
حالا در سايت هاي سياست
آرامش برقرار است
تفدانها را
براي كنفرانس بعدي
تميز شسته اند
و بوي نفت
بوي خون را برده است
حالا دقيق دوساعت به چرخش زمين مانده است
كافي است تا بلند شوي
تا لرزه اش بگيرد آوار
كافي است تا دقيق شوي روي سنگها
چه لبخند شيريني است مرگ
روي گونه هاي تو
چه فرياد بلندي است نام تو
در دهان كودكانت
كه مي كشند بر سر تانكها و تكاورها
به يادم مي آيي با نسيم باغهاي زيتون
با خاطرات خيس سواحل
و نام تو مثل مدالي
بر سينه جنوب مي درخشد
حالا اذان بگو
تا نخلها در ادامه خون تو
برخيزند.
مجيد اكبرزاده

 

دست نوشته های دل

 

باغ شعله ور


نرگس قديريان
چشم ها به آسمان دوخته شده و كركس هاي شوم اسرائيل مرگ را بر سر زنان و كودكان نفير مي كشند.
اينجا دست هاي كوچك كودكان در دست يخ زده مادران تنهايي و وحشت را لمس مي كند، تپش قلب كودكان اين سرزمين بيش از نيم قرن است كه آرامش را تجربه نكرده است.
اين شب هاي آتشين و روزهاي تار چه چيزي را براي ما بازگو مي كنند؟ چرا اينجا ديگر گنجشكان در لابه لاي بوته ها سرخوشانه شادماني نمي كنند؟ و قلب كبوتران سپيدبال در آسمان آبي را چه كسي نشانه رفته است؟ گل هاي سرخ اين باغچه را چه كسي پرپر مي كند؟
چه كسي پس از اين قصه بادبادك هاي سوخته و عروسك هاي تنها را خواهد نوشت؟
چه كسي داستان بازي هاي صميمي زهرا، فاطمه، زينب و اسماء را تعريف خواهد كرد؟
چه كسي دستان قطع شده و سرهاي بريده و بدن هاي تكه تكه شده اين كودكان را از زير خروارها خاك بيرون خواهد كشيد؟
چه كسي قصه مصطفي، صادق، علي و حسين را روايت خواهد كرد؟
چرا تاب بچه ها با موج انفجار تكان مي خورد؟
چه كسي شيون كودكان بي مادر و مادران بي كودك را خواهد شنيد؟
چه كسي مرهمي بر زخم هايشان خواهد گذاشت؟ كدام دست نوازشگر يتيمان را پناه خواهد داد؟
چه كسي قبرهاي كوچك را خواهد كند تا آرزوهاي بزرگ را دفن كند؟
آي آدم ها؛ شما را چه مي شود؟ نگاه كنيد.
اينجا پلك هاي كودكان به جاي خواب، از خون سنگين است و مژه ها اين همه سنگيني را تاب نمي آورند. پلك ها روي هم مي افتند و براي هميشه بسته مي مانند.
اينجا شيطان مرگ را در ميان زنان و كودكان تقسيم مي كند.
نگاه كنيد! اينجا پاي هر بوته اي سينه سرخي به خون غلتيده بال بال مي زند. به خاطر خدا، نيم نگاهي به اين باغ شعله ور بيندازيد.
دست هاي هركدام از ما مي تواند سينه سرخي را پناه دهد و ستاره هاي اميد را ميهمان چشمان كودكان سازد.
دست هاي ما مي تواند آتش دامان دختري را خاموش كند.
به خاطر خدا، نگاهي به اين باغ شعله ور كنيد.

 

دست نوشته های دل

 

سال 85 سال شما ست


آرش عليزاده - رشت
ما كه دار و ندارمان اينست: دل ناقابلي كه مال شماست
تو كه تحويل هم نمي گيري سال هشتاد و پنج سال شماست
8 يعني پرنده مي ميرد ، 5 يعني دل مرا بشكن
مگر از من اجازه مي گيري بال من هم كه نيست بال شماست
آي آقا! سلام مي بخشي آي خانم! سلام حال شما؟
تو كه تفسير «احسن الحالي» حال من خوب نيست حال شماست
دل كم سن و سال ما حيف ست چند تايي بهار كم ديده
سايه مادري ت بر سرمان دل ما طفل خردسال شماست
هفت سال سياه بي تو گذشت هفت سين من از او خالي شد
مثل مصراع خالي از تشبيه مثل بيتي كه بي خيال شماست
من كه چيزي نخواستم خاتون پس بيا عادلانه قسمت كن
خاطرات گذشته مال من است سال هشتاد و پنج مال شماست

 

دست نوشته های دل

 

گاهي به آسمان نگاه كن...


اعتكاف؛ فصل دلدادگي مردماني است كه عاشقي را عاشقند و نيايش را شيدا. ديالوگ با پرودگار را در كنج خلوت تنهايي خويش ميراث داري مي كنند تا شكوفه هاي سبز استجابت بر عمق قلب هاي صيقل يافته شان جوانه بزند. اينجا مركز جهان است و اين قلب من است كه از قلب جهان با تو راز و نياز مي كند و چه شيرين هم سخني هستي تو اي بهترين معشوق و اي نازنين همدم تنهايي من! اين شب هاي شيدايي، شعر شكوه بندگي مرا بشنو و بپذير اين يگانه خلقت مبارك گونه ات را كه امير زمان و زمين است اگر بخواهد و بخواهي... مرا بپذير كه تو را چشم در را هم؛ شباهنگام كه بر پهنه سجاده تو را صدا مي زنم...

 

قاصدك


نامه ها و اي ميل هاي شما رسيد: معصومه حقاني- مسابقه آخرشو تو بنويس، نفيسه جعفري، زهره علامي، فاطمه بهادري و سمانه آسيابي از تبريز با يك متن زيبا كه انشاءالله هفته هاي بعد، آقايان عليزاده، محمدرضا طوفاني، حسن ميرزاجاني و سيدكمال طباطبايي با آن شعر زيبايي كه اگر زنده بوديم شماره هاي بعد.
ضمنا از همين جا بابت تعطيلي هفته آينده با عرض تبريك ميلاد ورد زبان زمين و زمان و ذكر عبادت بهشتيان، اميرالمؤمنين(ع)، منتشرنشدن نسل سوم را تسليت عرض مي كنيم!

 

نيازمنديها


كاسكو دم قرمز، سخنگو
متخصص درباب موانع توسعه
فروشي فوري
كنسرت بزرگ موسيقي عرفاني
گروه هو حق دوپس
با صداي درويش هوشنگ خارپرور جان

 

سه شنبه بازار

 

همه اش براي همدردي


يك خبرگزاري تخصصي قرآني در همراهي با ساير رسانه ها براي حمايت از ملت مظلوم فلسطين با يكي از اعضاي كانون نويسندگان و يكي از باسابقه ترين چهره هاي كار درست مخالف نظام كه صبح تا شب به پاي پيك نت و روز نت و ... است و در حال فحش دادن به نظام، مصاحبه كرده و كلي نوشابه خانواده باز كرده كه حال كنين با يك شاعر حرف زديم كه هيچ كس در كشور باهاش حرف نزده! اين رسانه تخصصي! اين فرد را شاعر حساسيت هاي اجتماعي ناميده و در يك سوال حرفه اي پرسيده: حرفتان با ملت سركوب شده لبنان! چيست؟ ما شرمنده ايم به جاي اين رسانه مثلاً تخصصي! گرچه طرف هم دم به تله نداده و گفته چه يهودي چه مسلمان فرقي نمي كند، جنگ! را متوقف كنيد. ما هم مي گوييم: چشم!

 

نقد خوب است ولي براي همسايه!


يك روزنامه دان اقتصاددان- شايد!- در يك نقدي نوشته بود: «تشكيل صندوق ذخيره ارزي يك غلط سياسي بوده و آرمانهاي اصلاحات را له كرده است.»
هنوز اين حرفها عرقش خشك نشده بود! كه يك سايت آفتاب مهتابي تحليل نوشته: فلاني كه يك روز از اصل كاريهاي ما بود اين روزها در نقدهاي خود تفاوتي ميان جناحهاي سياسي قائل نمي شود...
ما كه نفهميديم آزادي بيان خوب است يا نه؟! البته بايد ديد براي چه كسي؟!

 

همه شو برمي گردونيم


آقا يك مسئولي كه تا به حال ما اسمشو نشنيده بوديم- دبير ستاد ثبت نام آموزش و پرورش - برگشته و گفته در تهران هر مدرسه اي كه از ملت پول گرفته باشه، خفت مي كنيم، پول رو برمي گردونيم، تا قرون آخر. بعد هم صاف وايستاده و ادامه داده كه 275 بازرس مي فرستيم مدارس مختلف تا حالا همه اش 4 تا تخلف در مدارس دولتي و يك مورد هم شهريه اضافي در مدرسه غيرانتفاعي بوده، همين! راست مي گه ديگه! حالا فعلاً برين دنبال تشكيل پرونده و مدرك كه چقدر پول اخ كردين، بعد حساب مي شه، احتمالاً اينجوري. فرزند شما حق داره روزي سه بار از بوفه مجاني بازديد كنه، 4 بار روي تخته سياه با گچ بنويسه و در زنگ ورزش نيم ساعت بيشتر دنبال توپ بدوه! بدين صورت تا پايان سه ماهه اول سال تحصيلي حساب شما تسويه مي شود. تازه قول مي دهيم نمره انضباط فرزندتان را هم 20 بدهيم. حله؟!

 

نسل سوم 33

بنام خدای منتظران

 

هفته نامه

 

نـسـل سـوم

 

شماره  سی و سوم ـ سه شنبه 3 مرداد 1385

 

نسخه pdf  این شماره

همراه با تصاویر و ...

 

قبل از هر چیز سلام!

 

موجوداتي شبيه به انسان


غزه صحنه يك جنگ نابرابر است و كمي آنطرف تر سران 8 كشور اقتصادي جهان به عنوان قدرت هاي برتر اقتصادي، جي هشت دورميزها شراب مي نوشند تا بشر را فراموش كنند و انگار نه انگار كه اتفاقي افتاده. دبيركل سازمان ملل متحد- صاحب عنوان گوشتكوب جهان- خواستار آتش بس مي شود انگار نه جنگي در كار بوده و نه تهاجمي و تجاوزي. حالا پاسخ اين سران 8 كشور اقتصادي جهان به پرسش در لبنان چه مي گذرد، جالب است؛
بوش كه غذاي سگش ديرشده و بايد جلسه سران 8 را ترك كند تا به سگ عزيزش برسد، بلر هم كه حتماً به عنوان مشاور بايد بوش را همراهي كند. سركار عليه مركل هم صددرصد درحال تجديد آرايش و رد و بدل كردن
SMS با يك خانم ديگر است، آخر مي گويند او يد طولايي در ]...[ دارد.
ژاك شيراك كه بچه ناف تمدن صلح طلب است مي گويد: تو رو خدا خويشتن داري كنيد، اصلا خوب نيست، آبروريزي نكنيد، مگه نمي بينيد ما جلسه داريم. پوتين هم كه به عنوان مهمان و دل خوش كنك وارد اين جمع شده است با اشاره به اينكه اگر لبنان نيروگاه اتمي بخواهد، خودمان پايه ايم مي گويد: قضيه از آزاد كردن دو اسير كمي جدي تر است! همين كه اين جمله را مي گويد، كويزومي ژاپني چشم هاي بادامي اش را نازك تر مي كند و مي گويد من كه چيزي نمي بينم، گرچه اصلا به ما چه، ببين في اسلحه چنده، براشون بفرستيم. استفان هارپر كانادايي هم دراين لحظه درحال صحبت با خانواده مي باشد و آنتن نمي دهد. اصولا كانادايي ها از همين جنس آدم ها هستند. شوراي امنيت سازمان گوشتكوب بين الملل دوباره جلسه تشكيل مي دهد. بوش كه غذاي سگش تمام شده ضمن قرار و مدار با كاندولي در يك تماس ماورايي «وتو» مي كند، همه چيز را انسانيت، آزادي، عدالت و از همه مهمتر حقوق بشر غيرآمريكايي را. بلر هم همين طور با اين تفاوت كه او حقوق بشر انگليسي را وتو مي كند. و غزه همچنان در جنگ است و بچه هاي لبنان ياد روزهاي آتش و خون ايران افتاده اند، آنجا كه سيم خاردار هم به ما نمي فروختند، آنجا كه شبانه با دست خالي زين الدين ها را به شناسايي مي فرستاديم با وجعلنايي كه ورد زبانشان بود، آنجا كه رهبرمان تنها بود و بعد از 8 سال جام زهري را سركشيد كه سالها قبل تاوان اين علمداري دنياي اسلام را داده بود، او رهبر شده بود و اين بزرگترين امتحان الهي براي او و امت رسول الله بود در عصر ماشين و ارتباطات. راستي شيرين عبادي هم صلح و جهان بدون جنگ را از ياد برده و ما هم ايراني بودن او را كه البته جايزه اش هم دلخوشي آنهايي باشد كه ايراني را با او معرفي مي كنند. اينجا فقط دلم تنگ مردماني است كه عربند و عجم نيستند كه ما تنها قوم عجم روي كره خاكي بوديم و تنها مانديم، ولي آنها عربند و دنياي عرب هم كوچك نيست ولي چه كوچك است دلهاي اميران و پادشاهان و سردمداران كشورهاي عرب كه حمايت از لبنان را بر زبان هم نمي تواند بياورد، اين دلهاي كوچك مرده را چگونه توان پاسخ به چشم هاي روشن و اميدوار بچه هاي لبنان است؟ كه آنها مرد ميدان هاي مبارزه اند و خوب درسشان را پس مي دهند، مگر نه اينكه سيدحسن گفته بود، هرچه داريم از رهبر انقلاب اسلامي ايران داريم، امروز پيداست كه هرچه در لبنان مي گذرد، يادآور سال هاي عزت و غرور مردان مرد ايراني در كارزار 8ساله ايران و جهان بود. باور كنيد براي ما صحنه آماده است، نسلي كه طعم شيرين جنگ را نچشيد، آماده باش است، امروز روز اعزام است؛ پوتين هايت را واكس بزن و بند حمايلت را محكم كن، كربلاي ديگري درهمين نزديكي است، مارش اي لشكر صاحب زمان را بشنو و آماده باش...

 

تنها تو مانده اي نصرالله


عليرضا قزوه
شرم الشيخ كوفه است و
جنوب، نينوا!
دارد جنوب شبيه كربلا مي شود
مديترانه، فرات است
فرات، عباي توست!
براي اين همه زخمي
براي اين همه بي كفن
تنها رداي مهربان تو مانده است!
¤¤¤
... اوضاع روزگار بد نيست
از سران عرب
يكي با شمشيري از طلا بر كمر
دارد ريشش را خضاب مي كند و
يكي
هميشه در مواقع حساس
به سجده مي رود
شيخ فلان
تا دشداشه را عوض كند
شيخ الرشيد تا سان ببيند از برابر عكسش
شاه كوچك تا برگردد از تعطيلات آمريكايي
دير خواهد شد
نماد ارتش عربي
پليس مصر است
كه همچنان حمله مي كند به الازهر!
جان بولتون دارد پارس مي كند در سازمان ملل!
تنها تو مانده اي اي نصرالله!
پس شمشير را پس بگير و
اسب را پس بگير و
شريعه را پس بگير و
غيرت عربي را پس بگير
كه پادشاهان عرب
شيهه اسبان مرده اند!

 

تیتر یک

 

اليس الصبح بقريب


اندكي صبر سحر نزديك است
ما آماده ايم؛ تنها فرمان جهاد است كه داغ اين دل هاي سوخته را مرهم است و تپش قلب هايمان را آرامش. تنها اذن مي خواهيم كه امروز شانه هايمان بسته است و تو اي لبنان عزيز تنهايي. فريادهاي خشم ما اگرچه در ايران و ليكن خوب بر تار و پود جامعه جهاني مي نشيند و هر مشت گره كرده مان ضربه اي محكم به خانه عنكبوتي دشمن است، كه دشمن تو، دشمن من است.
ما آماده ايم؛ نبرد براي تو، نبرد در ركاب پيامبر اعظم(ص) است كه اگر آن روز جنگ خندق بود، امروز كارزار لبنان عرصه محك اسلام و مسلمين است. ما آماده ايم؛ خواهر و برادر لبناني! بدان كه قلب هر ايراني امروز به قلب اميدوار و پرنشاط تو گره خورده است و باهر تپش قلبت، خون در رگ هاي ما جريان مي يابد و بيش از پيش فكر لباس خاكي غريب كمدهاي لباس مان مي افتيم. چقدر لبخند تو شيرين است كه ترس بر اجنبي افتاده، حمله كرده ولي هراس هم پيكره اش را مي لرزاند، همين دل آرام كه تو امروز در قلب جنايت به دنيا سوغات مي دهي به مدد دل آرام حضرت روح الله است كه اسلام را با سپاهي از جنس ايمان به مقابله با جنگ دنيا فرستاد و چه شكوهي داشت پيروزي.
اين آخرين صحنه كارزار اسلام و دنياست و تو مثل هميشه پيروز ميداني كه اگر اينگونه شود، آقايمان هست و مي آيد و سرزمين سبز سليمان را به دست صاحبان هميشه غريبش مي سپارد. مولاي من! مولاي تمام دلهاي شيدا! مولاي كودكان لبنان و زنان فلسطين! آيا هنوز زمان تاب خوردن بيرق سبزت در آسمان آبي عدالت علوي فرا نرسيده است؟ آيا شبنم هاي اشك امت
رسول الله(ص) را بر گونه هاي خاك آلود عزت و مقاومت نمي بيني؟ آيا وقت آن نرسيده كه پرچم فتح را بر فراز كره خاكي به اهتزاز درآوري...
¤¤¤
و قيامت كه همين نزديكي است
... و منادي كه از آسمان ندا مي دهد و صدايي از ناحيه دمشق حكايت از پيروزي مي كند قريه اي در شام و به نام جابيه محو و ناپديد مي شود. بخشي از سمت راست مسجد دمشق فرو مي ريزد (مسجد اموي) و شورشيان مرتد از منطقه ترك ها خروج مي كنند و فتنه شام هم به دنبال آن مي آيد. سروكله برادران ترك ها هم پيدا شده و در جزيره فرود مي آيند و شورشيان و از دين برگشتگان رومي مي آيند تا اين كه در رمله مستقر مي شوند. جابر! در آن سال درگيري هاي زيادي در مغرب زمين رخ خواهد داد. ابتداي مغرب زمين كه شام است به فرمان سه پرچم (سپاه) اصهب و ابقع و سفياني با هم درگير مي شوند؛ كه سفياني با ابقع روبرو شده و با هم مي جنگند و نهايتا سفياني او و لشكريانش را مي كشد. سپس اصهب را هم به هلاكت مي رساند. در اين زمان هم تمام سفياني لشكركشي به عراق است. سپاهيانش در قرقيسيا درگير شده و ]در اين جنگ[ صدهزار نفر از جباران و ستمكاران هلاك مي شوند. سفياني لشكري هفتاد هزار نفري را به سمت كوفه گسيل مي دارد و آنها هم به قتل و كشتار و اسير كردن مردم كوفه مي پردازند دراين زمان كه اينها به چنين اعمالي مشغولند پرچم هايي از سوي خراسان نمايان مي شود كه منازل را به سرعت پشت سر مي گذارند و در ميان آنها از ياوران حضرت مهدي - عجل الله تعالي فرجه الشريف - ديده مي شوند. يكي از اهالي كوفه به همراه جمعيتي از ضعيف قيام مي كند كه فرمانده لشكر سفياني او را در بين حيره و كوفه شهيد مي كند. سفياني، سپاهي را به سوي مدينه اعزام مي كند و حضرت مهدي - عجل الله تعالي فرجه الشريف - ]به جهت خلاصي از شر آنها[ به سمت مكه هجرت مي كند. خبر خروج ايشان به فرمانده سپاه سفياني مي رسد او هم عده اي را به دنبال ايشان مي فرستد كه نمي توانند به آنها دست يابند تا اين كه حضرت صاحب - عجل الله تعالي فرجه الشريف- همانند موسي بن عمران بيمناك و اميدوار وارد مكه مي شوند. (اشاره به قصص 18)
الغيبه نعماني، صفحه 187؛ بحارالانوار، ج 52، صفحه .228
¤¤¤
حكايت يك مرد...
سيدحسن، سيدحسن نصرالله، مردي از تبار مقاومت، ديار شجاعت، سرزمين ايستادگي، سرزمين زيتون، سرزمين سيب... حالا ديگر محبوبيت او در جهان فراگير شده است، او ايستادگي را سرمشق ملت هاي مظلوم قرار داده و خود وامدار امام وانقلاب است. حالا ديگر وجدان هاي بيدار جهان او را به واسطه اين حماسه آفريني هاي بي نظيرش مي ستايند وبايد همه سران كشورهاي جهان بويژه كشورهاي عربي شرمگين باشند كه او اين چنين بگويد: اينقدر ما را براي به اسارت گرفتن دو اسرائيلي سرزنش نكنيد؛ دست از سر ما برداريد. كافي است كه بي طرف بمانيد، زيرا ما وجود نظام هاي عربي را به فراموشي سپرده ايم - اشاره او به كشورهاي عربستان، مصر و اردن بود كه پس از اقدام حزب الله به اسير گرفتن دو اسرائيلي، اين اقدام را ماجراجويي ناميدند و حزب الله را مسبب وضعيت لبنان وحملات اسرائيل دانستند- اگر چراغ سبز بين المللي و عربي نبود، اسرائيل پاسخ محدودي به اسارت دو سربازش مي داد.
از حكومت هاي عربي انتظار نداشتيم در كنار جلاد و عليه قرباني موضع گيري كنند، اگر به خاطر مواضع حكومت هاي عربي نبود حملات اسرائيل ظرف چند ساعت به پايان مي رسيد.
حالا هم مي گويم در صورتيكه اسرائيل وارد جنگ زميني باحزب الله لبنان شود با يك فاجعه بزرگ مواجه خواهد شد. اين يك تهديد نيست كه من بخواهم به اسرائيل ابلاغ كنم، اين يك واقعيت است كه دولت اسرائيل به خوبي به آن واقف است. ما هرگز ادعا نمي كنيم كه هواپيماي اف-16 در اختيار داريم و قدرت هاي نظامي مان همسان و يكسان با دولت اسرائيل است اما به هر حال ما 23 سال است كه در حالت جنگ با اسرائيل هستيم و قدرت هاي زميني نيروهاي حزب الله لبنان بر قدرت هاي نظامي اسرائيل برتري دارد.
¤¤¤

 

قاصدك


سلام به همه بروبچ همراه نسل 3، بدون مقدمه فقط نامه ها و نوشته هاي شما رو مي خوونيم ؛ ضمناً خانم س، اكبري سايت نسل سوم دست ما نيست، فقط به شما حق مي ديم كه:«مطالب صفحه نسل سه يكي درميون در سايت قرار مي گيره بعلاوه اينكه مطلب در و ديوار هم تيتر يك سايته!»
خانم اكبري ديديد كه اين دو جمله رو نوشتيم پس ديگه تهديد نكنين كه نسل سومي ها انتقاد به خودشون رو چاپ نمي كنن، گرچه پيش خودمون بمونه اين انتقاد ته اش به ما نمي رسيد!
اما نامه ها: علي اشتري اين يادداشت شيرين رو برامون فرستاده:
همه دانشمندان مي ميرند و به بهشت مي روند. آنها تصميم مي گيرند كه قايم باشك بازي كنند. از بخت بد اينشتين كسي است كه بايد چشم بگذارد. او بايد تا 100 بشمرد و سپس شروع به گشتن كند. همه شروع به قايم شدن مي كنند به جز نيوتن. نيوتن فقط يك مربع 1 متري روي زمين مي كشد و داخل آن روبروي اينشتين مي ايستد. اينشتين مي شمرد: 1، 2، 3، ... 97، 98، 99، 100 او چشمانش را باز مي كند و مي بيند كه نيوتن روبروي او ايستاده است. اينشتين مي گويد:«سوك سوك نيوتن!!» نيوتن انكار مي كند و مي گويد نيوتن سوك سوك نشده است. او ادعا مي كند كه نيوتن نيست. تمام دانشمندان بيرون مي آيند تا ببينند چگونه او ثابت مي كند كه نيوتن نيست. نيوتن مي گويد:«من در يك مربع به مساحت
1متر مربع ايستاده ام... اين باعث مي شود كه من بشوم نيوتن بر مترمربع... چون يك نيوتن بر مترمربع معادل يك پاسكال است، من پاسكال هستم، پس «سوك سوك پاسكال.»!!!
آقاي محمد صادق عليزاده هم قطعه اي سپيد از قلب خودشون رو برامون فرستادن كه با هم مي خوانيم:
«اوس كريم»
قربون اون مرامت
دوباره اون بزرگيتو كشيدي به رخمون
دوباره واسه همه اون گندكاري هاي قبلي فرستاديمون تو تريپ شرمندگي
ما كه ادعايي نداريم با مرام
لعنت به من كه هر وقت تو مار و پله زندگي كم ميارمو و واسه رسيدن به اون خونه آخر لنگ يه 6 مي مونم دست به دومنت مي شم
يادته اون دفعه قبلي كه برات كامنتوندم دلمو شكوندي هيچ
اقلش يه ندايي حواله اين دل لعنتي كن، چه كردي؟
... چه آبي پاشيدي رو آتيش دلم:«ولا تحزن ان الله معنا
به اون عرش ملس ات قسم عجيب شارژمون كردي
همه اينا رو گفتم كه بدوني دوباره تو بازي مار و پله يه 6 كم آوردم
دوباره فقط لنگ همون خونه آخرم
ولي اين دفعه دلم بدجوري چروكه
آخه قربونت برم:«من لي غيرك
باز هم جا كم داريم ولي بالاخره از خجالت بعضي ها در اومديم، اما توصيه مي كنيم كارگاه سوم رو از دست نديد، بنويسيد، بفرستيد.

 

مسابقه

آخرشو تو بنويس...


«پاشو پاشو خودتو جمع كن، به جاي هره كره يه كم قلم دست بگير، بنويس» نسل سه مي خواد حس خيالپردازي و طالع بيني - به همان نگاه دقيق با استفاده از تجربه و خرد جمعي- بروبچ رو به پرواز در بياره و مسابقه بگذاره، آن هم از نوع جديد مديد و داغ داغ كه فقط خوراك خودمونه! سوال مسابقه اول:«سريال حرفه اي، پرمخاطب، جذاب، آموزنده و شاهكار «نرگس» چطوري تموم مي شه؟ » تا 15 مرداد ماه ، بنويسين بفرستين، به 2 نفر هم جايزه مي ديم. كاوه ميرزاپور خودمون اولين شركت كننده مسابقه، جواب رو اينطوري نوشته:

حالت اول؛ معنويتشو ببر بالا!
اگر جناب برازش بعنوان كارشناس فرهنگي به مجموعه اضافه بشه: بهروز اينقدر آبروريزي مي كنه و با دختر مردم كافي شاب و پارك مي ره كه مادر نرگس سكته مي زنه و مي ميره. بعد هم مي ره توي نخ احسان و آبروريزي براي اون و نرگس- همين جاها يكدفعه نرگس مي فهمه كه بهروز يه شيطونه كه اصلاً يك فرشته نيست و بعد نسرين رو شيرفهم مي كنه و در يك حركت انتحاري و تلويزيوني با ورود يك حاج آقا از سر كوچه، بهروز پودر مي شه مي ره پيش دست پدرش شيطان بزرگ و نسرين پشيمان و آدم مي شود و از فردا چادر سر مي كند!

حالت دوم؛ رئيس خوشش بياد
اگر جناب ضرغامي براي سركشي به لوكيشن مجموعه قدم رنجه كنند: ايشان با ذكر كلي آيه و حديث و اينكه عوامل اين مجموعه مصداق من قال فساد الاجتماعي في التلويزيون، وجب له الجنه» هستند، كار ايشان را برابر با تبليغات پيامبران اولي العزم در طول تاريخ دانست و گفت: همينكه مردم رو شب به شب پاي تلويزيون مي كاريد و از انحراف جوان ها جلوگيري مي كنيد و در قسمت هاي بعدي ريشه هرچي فساد و معضل اجتماعي است رو از جا خاركن مي كنيد، خودش خيليه! بعد هم سيروس جان به ميمنت اين حضور سريال را 90 قسمت ديگر ادامه مي دهد و با عناوين نرگس 2 و نرگس 3 روي آنتن مي فرستد و ما تا ازدواج نوه نرگس را هم خواهيم ديد كه آنجا نوه نرگس يك پسر حزب الهي است و خود را براي اعزام به عراق براي مبارزه تن به تن با امريكا آماده مي كند، اما نوه بهروز كه يك دختر شرور و بي مبالات است بر سر راه دل او سبز مي شود و ...

حالت سوم؛ درشو گل بگير وگرنه...
اگر نيروي انتظامي شكايت كنه كه شما امنيت اجتماعي رو مسخره كرديد و صلابت و اقتدار مارو لگدمال كرديد، يه پسر قرتي زارت و زورت با دختر مردم قرار مي زاره و هر جا مي خواد مي ره و مي آد! بعد هم دانشگاه آزاد شاكي مي شه كه چرا دانشجوي ما رو زير سوال بردين و مي گين هر روز به هواي درس و دانشگاه مي آد بيرون و مي ره دنبال... بعد هم نامه رئيس شبكه و توضيح كارگردان و آخرش هم اين مي شود كه بهروز به خاطر نسرين مي ره دانشگاه آزاد قبول مي شه ؛ رشته پرورش مو با صورت تميس ! نيروي انتظامي هم هر سه دقيقه يكبار به نحوي وارد كادر دوربين مي شه و حتي در يك سكانس برخورد محترمانه عوامل گشت ارشادي نيروي انتظامي با نسرين و بهروز به نمايش درمي آد و به محض اين ارشاد، سكانس بعد دفتر ازدواج 717 و عروسي بهروز و نرگس پخش مي شه، اين يعني تاثير سنگين و سهمگين ارشاد نيروي انتظامي.

حالت چهارم؛ عاقبت مسخره كردن فقرا
كميته امداد به كارگردان نامه مي نويسد و در عرض 10 قسمت، خانواده نرگس تحت پوشش اين كميته قرار مي گيرند، خانه عمو را مثل استخوون پرت مي كنن جلوي عموي نرگس و با عزت در خانه اي كه كميته امداد داده و از قضا 700 متره و در زعفرانيه هست، زندگي مي كنند، آقا همين جا عدل مي زند و عموي نرگس بدبخت مي شه! ورشكسته و مفلوك، مجبور مي شه بياد خونه جديد نرگس اينا. نرگس عموشو مي بره پيش احسان مشغول به كار مي كنه و نسرين طي يك سري تحولات اجتماعي چادري مي شه و برگزاري كلاس هاي عقايد براي همكلاسي هاي خود خانواده بهروز را هم حزب الهي مي كند! پدر بهروز هم يك كارخانه ريسندگي افتتاح مي كند و دراختيار كميته امداد قرار مي دهد و ...
¤¤¤
تا فرصت هست، استعدادتان را محك بزنيد، فقط تا 15 مرداد ماه فرصت داريد.

 

دست نوشته های دل

 

عشق آمد...


اعظم خيراتي
... ناگهان ابر بهاري چهره در مهر كشيد
و زمين از قبل بارش آن، نمي از عشق چشيد
عشق آمد؛ واژه ها تكثير شد
عشق آمد؛ غصه ها تقصير شد
خواب من تعبير شد
عالمي تطهير شد
بعد آن
صحراي دل شد چون گلستان
شد گل نرگس، نديم بوستان
خواب هايم مو به مو تعبير شد
فاش مي گويم
دل بشكسته ام
ترميم شد

 

سه شنبه بازار

 

مادر پسر شجاع متولد شد


يك خانمي كه قبل تر مسئول بود و هيچ كس هم نفهميد تا آخر مسئوليتش- بيرون انداختنش- چه كرد و چه بودجه هايي را كجا خرج كرد و ساختمان و صفا و سيتي و خدم و حشم را از چه باب هزينه كرد، برگشته و در آخرين عقده گشايي خود در دوري از پست و مقام و پول و پشمك! گفته: از قديم مسأله حجاب، مسأله بوده است، در نظام ما هم از اول بوده و هست، هنوز هم هست!! اين خانم كه خواسته نامش فاش شود ولي ما فاش نمي كنيم گفته: آنقدر در سال هاي گذشته از چادر بد دفاع كرديم كه نياز به حمله نبوده است! آخه استاد شجاعي! شما كه خودت مسئول بودي چند سال چه گلي به سر مملكت زدي؟ حالا سؤال هايي را كه همه از خودت بايد بپرسن، از ديگران مي پرسي؟ نامبرده كه هنوز نمي داند «سياستگذاري» را با «ذ» مي نويسند در پايان سرمقاله خنده دارش 9سؤال جون دار مطرح مي كند و يادش مي رود كه مخاطب اول اين سؤال ها خود شخيص شان هستند كه چندسالي مشاور رئيس جمهور در امور بانوان بودند، بابا زرنگ!

 

خانواده زرد در شترق منتشر شد


«پس از ماليدن كرم پودر كمي پن كيك روشن را با قلم مو روي صورتتان بكشيد تا كاملاً پخش شود و دير عرق كند.... براي موهاي بور نيز انتخاب اول رژلب }...{ است، اين افراد اگر بيشتر از خط چشم يا ريمل استفاده كنند زيباتر خواهند شد تا سايه هاي بنفش، صورتي... حتماً از ريمل يا خط چشم براي تكميل آرايش استفاده كنيد. در اين نوع آرايش براي بهتر جلوه كردن لب نيز از رژلب و مداد لب همزمان استفاده كنيد...» اشتباه نكنيد، اطلاعات هفتگي قبل از انقلاب دوباره مجوز نگرفته، روزنامه حرفه اي شترق هفته نامه چاپ كرده و آموزش آرايش لطف كرده، راستي مگر در شرع اسلام آرايش براي خانه و محارم نيست؟ اي بابا اسلام كيلو چند، ژورناليسم رو بچسب!

 

غني سازي اوقات فراغت با تلويزيون!


آقا اصلاً تا حالا حساب كرده بوديد چند تا نهاد و سازمان كار غني سازي اوقات فراغت- همان پر كردن- را در كشور برعهده دارند. طبق آمار 40سازمان و نهاد همزمان متولي اوقات فراغت اند، از بسيج (دانش آموزي، دانشجويي، سازندگي و...) تا ارشاد و سازمان تبليغات و سازمان ملي جوانان و ... در كشور بوركينافاسو محققان عقب مانده شان به اين نتيجه رسيده اند كه وقتي آشپز چند تا شد، آش يا شور مي شود يا بي نمك. اين يه طرف، اينكه برنامه ها مثل سال گذشته اس و اصلاً هم عوض نشده، يه طرف، آخرش هم بايد تلويزيون يه جام جهاني ديگه برگزار كنه تا همه اوقاتشون غني بشه اونم پاي تلويزيون. تازه منتظر انواع و اقسام نمايشگاه ها! فروشگاه ها ،همايشها و سمينارهاي پر كردن اوقات فراغت باشيد.

 

 

نسل سوم 32

بنام خدای منتظران

 

هفته نامه

 

نـسـل سـوم

 

شماره  سی و دوم ـ سه شنبه 27 تیر 1385

 

 

قبل از هر چیز سلام!

 

اينجا چراغي روشن است


شرارت آرام آرام خود را به كوي دانشگاه تهران مي رساند و زبانه هاي شيطنت از لابه لاي ميله هاي خوابگاه شعله ور مي شوند و شب هجدهم تيرماه 1378 رقم خورد. هنوز عطر دل انگيز توسعه سياسي را در كاسه هاي آبگوشت دربند هضم نكرده بوديم كه خداحافظي يك «سلام» بچه گانه از جنس فرصت طلبي و عقده را به معركه اي جديد فراخواند. فرياد و هياهو و اشك و آه با چماق هايي همراه شد كه هيچ گاه سنگر دانشگاه را نمي توان با آن پيوند داد و آن سلام و آن سركوب عجولانه شد آغازي بر يك خواب پريشان چندروزه يا فرازي ديگراز شب هاي تهران.

انقلاب كاغذي
گفتيم كه هنوز فصل گفتگوي تمدن ها نشده بود و همچنان طبل توسعه سياسي لقمه شبانه مردم در سفره هاشان بود كه روزنامه هايي به رنگ اعتراض و سبك سواري بر موج هاي روزانه و روز آمد، متولد شدند. با اسم هايي به عمق يك انتخاب كه تاريخ خوب به انبار و آرشيو فرستادشان. حالا فرصت موج سواري در لابه لاي ستون هايي كه واژگان را به خوبي به زنجير ژورناليسم آغشته مي كنند، دست داده است. آنقدر فرصت طلايي هست كه در روز دو چاپ متفاوت از روزنامه را تحويل ملت دهي. آنقدر تريبون هست كه چند اراذل و اوباش و فرصت طلب رانده شده از انقلاب را دوباره دور هم جمع كني و از آنها به عنوان جريان خاموش انقلاب دوم ياد كني. حالا فرصت عقده گشايي هست تا نقاب بر چهره افكني و خيابان را ببندي و با تداعي تصويرهاي خاكستري ذهنت از بهمن 57، تيرماه 78 را تصويرسازي كني. آنقدر حامي داري كه هر چوب تو را با عذرخواهي و لبخند تحويل بگيرند.بي جهت نبود كه مي گفتند، انقلاب مرد صحنه هاي بحران مي خواهد نه پشت ميز نشين هاي سايه گونه. حالا به عدد روزنامه ها و تيترهايش روزي 3 قتل، 16 مجروح و بيش از ده تحصن و تظاهرات در يك خيابان اصلي داري كه مي تواند نويد خوبي باشد براي آنها كه چمدان هايشان را بسته اند كه بازگردند. گرچه آنها هيچ وقت اين طرف را درست نديده اند والا خوب بوي خر داغ كرده و آماده كباب كردن را مي فهميدند.

آزادي به شرط استعفا
ميني مال تلخ كوي دانشگاه حالا ديگر به يك مسئله ملي تبديل شده، اگرچه بسياري از مردم در جريان واقعه نيستند ولي خيل غافلاني كه در بدنه دولت حضور دارند، به خوبي از پس هدايت اين موج سواري برمي آيند. تاج زاده كه معاون سياسي وزير كشور بود در جمع دانشجويان قرار مي گيرد و گلايه هاي خود را از مخالفان دولت! عنوان مي كند. آقاي وزير علوم هم استعفا مي فرمايند كه: اغتشاشات را توهين و هتك حرمت به دانشگاه و حريم مقدس دانشجو مي دانم و از آنجا كه نتوانستم در برابر وظايف خود پاسخ گو باشم، استعفا مي دهم. ضمناً اين حادثه را اقدامي براي اخلال در روند توسعه سياسي مي دانم! - همين جا كات كنيد به قضيه 16 آذر سال 83 و توهين به رئيس جمهور آن هم توسط توسعه يافتگان مكتب 8 ساله سياست، يا اينكه ماجراي اسفند ماه دانشگاه شريف و آن فجايع بي سابقه در قبال رئيس دانشگاه و محيط دانشگاه و البته شهداي عزيزمان؛ سكوت و بي تفاوتي آدم را ياد نان و نرخ روز مي اندازد - حالا ديگر برخي شهرها هم طبل توخالي اغتشاش را بدست گرفته اند و مي كوبند تا خنده هاي خنك و خش دار خيانت و خباثت خواب خوش كوتاهي را برايشان رقم بزند.

دشمن را بشناس
دو روز گذشته است ، شهر شلوغ است و غم سكوت و تكليف و مهر خاموشي بر لب، سركوب را كمي عقب انداخته . امروز فرزانه مان با قلبي دردناك از جراحتي عميق با ما لب به سخن گشود. از مگسان دور شيريني و حلاوت انقلاب سخن گفت كه سالهاست در كمين روزهايي اين چنيني اند تا انتقام خود را از ملت و امام(ره) بگيرند: مراقب باشيد كه دشمن دنبال فرصت است و چه فرصتي بهتر از آشوب و تخريب. خويشتن دار باشيد و حتي در مقابل اهانت به رهبري هم صبر و سكوت كنيد، نيرويتان را براي آن روزي كه كشور به آن نيازمند است؛ حفظ كنيد ... آبي بود بر آتش كينه و عناد دشمن، اين چند دقيقه لب گشودن يار. همين هم شد كه عرصه بر سواران موج كه به اسم دانشجو و به نام دانشگاه خيابان مي بستند و مردم را به وحشت مي انداختند و به خيال خود كودتايي شكل مي دادند، تنگ شد.

تلالو بيداري
امروز بيست و سوم تيرماه است، ميليون ها مرد و زن ايراني خيابانهاي شهر و روستاي خود را در پيش گرفتند تا هم بگويند انقلاب، نهضتي نيست كه مقصد باشد، مسيري است كه هر روزش رو به صعود است و حركت و هيچ زمان با نسيم هاي وزان هميشه در مسير انقلاب خللي بر خود نمي بيند. صحنه خيابان هاي تهران نيز به شكوه و عظمتي تبديل شد كه شايد تا به امروز چنين حركت خودجوش و يكباره اي را در روزهاي آفتابي پس از انقلاب كمتر ديده باشيم؛ كه تاريخ ثبت كرد و ملت ايران ثابت كرد كه اهل كوفه و از نسل نفاق نيست. عربده هاي آزادي خواهي خياباني به سكوت سنگين سرخورده هايي تبديل شد كه سراب بازگشت به انحطاط را در مقياس كوچكي در اين روزها و شب هاي آشوب در لانه هاي عنكبوتي شان امتحان مي كردند، آنجا كه دين را به بهانه آزادي و تنفس در هواي توسعه خاك كرده بودند و فلاش بك تلخي به طاغوت زده بودند؛ همان جا كه ديگر نمي توانستي دختر از پسر بازشناسي و محرم از نامحرم سوا كني كه تو را دشمن مي خواندند و خود را آزادشده از بند!! حالا ديگر پيام شكوه ملت ايران در امواج رسانه هاي شرق و غرب به انعكاس درآمد، انقلاب كاغذي هم به زباله دان سرازير شد.
¤¤¤
همه را گفتيم تا بگوييم «اينجا چراغي روشن است» كه روشني اش را از چشم روشني آسمانها دارد ، پس بيهوده نكوشيد كه راه بن بست است.

 

تیتر یک

 

گفت وگوي نسل سوم با محمدجليل عندليبي
اولين آهنگم را 18سالگي ساختم


گفتگو: ايرج نظافتي

«پرستش به مستني است در كيش مهر...» اين مصرع را يكبار ديگر با صداي شهرام ناظري در ذهنتان مرور كنيد. اين يكي از ترانه هاي ماندگار نسل هاي اول و دوم انقلاب است كه هنوز هم پس از سالها شنيدنش خالي از لطف نيست و شنونده را مي برد به عمق خاطرات دوران ظهور انقلاب و ما را به عصر كودكي و نوجواني خويش... در ميان آهنگ سازان پس از پيروزي انقلاب اسلامي، يكي از چهره هاي مطرح و صاحب سبك موسيقي ايراني «محمدجليل عندليبي» بوده است كه همواره در اين عرصه، حضوري جدي و موثر داشته است.
محمدرضا شجريان، شهرام ناظري، عليرضا افتخاري و حتي جواناني مثل پيام عزيزي، حسام لرنژاد از جمله افرادي بوده و هستند كه عندليبي ملودي هايش را در اختيار حنجره هايشان قرار داده تا آثاري ماندگار را براي موسيقي ايران زمين توليد كند. موسيقي كه در رديف موسيقي هاي سنتي و عرفاني هميشه حرف هايي براي گفتن داشته است...
متولد 1330 در شهر سنندج است و به جرأت مي توان ادعا كرد كه حس و حال عرفاني و معنوي نوا و نغمه آثار عندليبي از چشمه ساران «آبيدر» و باغ خوش «كاني شفا» و صداقت مردم كردستان نشأت مي گيرد.
اين حال و هواي عرفاني در آهنگ «ميهن اي ميهن» با صداي شجريان، «كيش مهر» با صداي شهرام ناظري، «امان از جدايي» با صداي عليرضا افتخاري، آقاي ما محمد(ص) و... تبلوري عيني دارد... در اوج كارهاي روزانه اش دقايقي كوتاه را از او قرض گرفتيم.


-كار موسيقي را از چند سالگي آغاز كرديد؟
حدودا از 9سالگي كار موسيقي را با خوانندگي آغاز كردم و در فرهنگ و هنر كردستان زيرنظر مرحوم استاد حسن كامكار 3، 4سالي به كار خوانندگي پرداختم، بعد به طرف سنتور روي آوردم و پس از اخذ ديپلم رياضي در سنندج، به تهران آمدم و در دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران به تحصيل پرداختم.
-اولين آهنگي كه ساختيد در چه سني اجرا گرديد و چه نام داشت؟
اولين آهنگم در سن 18سالگي و با صداي مرحوم رضوي سروستاني اجرا و در كنسرت هايي به گوش مردم رسيد و سپس در كاست شعر و عرفان با صداي شهرام ناظري منتشر شد كه آهنگ شاخص آن «بامن صنما دل يكدله كن» خيلي هم از راديو و تلويزيون پخش شد.
-گويا همين اثر از اولين آثار منتشره موسيقي سنتي بعد از انقلاب است.
بله، در يكي دوسال اوايل انقلاب هيچ اثري منتشر نشد و خيلي از آهنگسازان كه حتي مطرح هم بودند نمي دانستند چه چيزي را اجرا كنند كه مجوز بگيرد. اين كاست جزو اولين كاست هايي بود كه بعد از انقلاب به طور رسمي از وزارت ارشاد مجوز انتشار گرفت و به جرأت مي توانم بگويم كه اين كاست و سبك آهنگسازي و نوازندگي آن و صداي خوب آقاي شهرام ناظري الگويي شد براي كار ساير هنرمندان در آن زمان و خيلي ها معيار موسيقي مجاز را فهميدند، و دانستند كه چه اثري بايد اجرا كنند كه هم با ذائقه مردم همخواني داشته باشد، هم به دور از هرگونه ابتذالي، گوياي هويت ايراني -اسلامي باشد و هم بتواند مجوز بگيرد.
-گروه مولانا را در چه زماني و با چه انگيزه اي تشكيل داديد؟
در سال 1354 در همان دانشگاه تهران كه بودم به عنوان يك فعاليت فوق برنامه اين اركستر را تشكيل دادم و اكنون نزديك به 30سال است كه سرپرست و آهنگساز اين گروه هستم.
-گويا رهبر انقلاب نسبت به يكي از آهنگ هاي شما توجه ويژه داشته اند؟
بله! چند سال پيش رهبري در يكي از سخنان خود در جمع هنرمندان به آهنگ «كيش مهر» با صداي شهرام ناظري و شعر مرحوم استاد علامه طباطبايي عنايت داشته اند و فرمودند بايد اينها الگوي ساخت موسيقي در داخل كشورمان باشد.
-خيلي از جوان هاي مستعد در عرصه خوانندگي توسط شما مطرح شدند.چرا با برخي از اين جوان ها كه شروع كرديد، ادامه نداديد و فقط در حد يك يا دو كار با آنها همكاري كرديد؟
خيلي ها اين سؤال را از من پرسيده اند كه بايد عرض كنم برخي از اين افراد براساس سليقه شخصي دوست داشته اند با هنرمندان و آهنگسازان ديگر هم كار كنند، اما برخي ديگر هم متأسفانه به نحوي غيرمعقولانه و غيرمنطقي برخورد كرده اند. مثلا يكي از همين افراد را بنده آوردم و با او كار كردم و سريعا با يك كاست مشهور شد. خب طبيعي است كه اين چنين شخصي وقتي مي بيند كه يك دفعه از سراسر كشور و حتي خارج از كشور تلفن دارد(!) خود را گم مي كند، در حالي كه در كار هنر، تواضع و فروتني و احترام به پيشكسوت حرف اول را مي زند، اين بدليل ناپختگي جوان است كه راه پرفراز و نشيب كسب تجربه را يك شبه مي خواهد بپيمايد!
- آهنگ معروف «ميهن اي ميهن» از آثار زيباي شما بود كه با صداي شجريان اجرا شد و در دوران دفاع مقدس بارها پخش گرديد، اما چند سال پيش و در زمان مديريت سابق صداوسيما اين ترجيع بند از اين آهنگ حذف شد. بعد شما همين آهنگ را با صداي عليرضا افتخاري بازسازي كرديد كه متأسفانه همان ترجيع بند مجددا حذف شده بود، دليل آن چيست؟
بنده در سال 1359 اين آهنگ را با صداي آقاي شجريان اجرا كردم و در طول دوران دفاع مقدس مكررا از راديو و تلويزيون پخش شد اما يك دفعه بدون اجازه ما اين ترجيع بند را حذف كردند و آهنگ ناقص شد اما چون بسيار قوي اجرا شد و صداي شجريان هم پرقدرت پشتوانه اركستر بود شايد شنونده كمتر متوجه اين حذفيات بشود اما در همان سال ها- حدود 10 سال پيش- همين آهنگ را براي صداي آقاي افتخاري تنظيم كردم كه متأسفانه اينبار وزارت ارشاد آن را تأييد نكرد و ما هم مجبور به حذف ترجيع بند ميهن اي ميهن شديم، كه در كاست «امان از جدايي» با حذف آن ترجيع بند منتشر شد.
- توجيه مسئولان وقت بر حذف اين ترجيع بند چه بود؟
هيچ توجيه خاصي در اين زمينه وجود نداشت و در واقع بايد گفت به مذاق آقايان كه مسئوليت نظارت بر چنين آثاري را داشتند خوش نيامد؛ اين در حالي است كه آهنگ فوق در تمامي دوران دفاع مقدس در روحيه دادن به رزمندگان موثر بود و بارها راديو و تلويزيون آن را پخش كردند.
- در بروشور كاست «با قدسيان2» اشاره كرده ايد كه برخي از آهنگ هاي اجرا شده به فارسي، كردي بوده اما توسط خوانندگان تركيه به غارت رفته، حال برخي بر اين عقيده اند كه خواننده اين كاست از خوانندگان ترك تقليد كرده اند، شما چه نظري داريد؟
نغمات اين كاست كلا از موسيقي هاي كردي مناطق بادينان- مناطق همجوار تركيه و عراق- است كه گويش كرمانجي دارند و آهنگ هاي آن مناطق از كشورمان هم از بهترين و پرتحرك ترين ملودي هاي محلي ايراني است كه متأسفانه به خاطر اهداف حكومت نژادپرست تركيه اين آثار به غارت رفته و به تركي معروف شده اند و بنده هم براي بازشناخت موسيقي اصيل نواحي ايراني دست به اين بازسازي زده ام و خيلي از هنرمنداني هم كه از اين واقعيت مطلع بودند از اين كار استقبال كردند.
- درباره موسيقي پاپ چه نظري داريد؟
به نظر من وجود موسيقي پاپ كه بيشتر در تسخير جوانان است ضروري است اما نه به اين ابتذالي كه الان گرفتار شده؛ چون در بسياري موارد مي بينيم كه هم شعر مشكل دارد و هم يك نواختي در ملودي ها ديده مي شود. اما اگر موسيقي پاپ خوب اجرا شود و حس و حال ايراني داشته باشد كاملا موافقم؛ حتي اگر دقت كرده باشيد چند اثر اخيرم- با قدسيان1، 2، 3- را تقريبا نيمه پاپ اجرا كردم.
- چه تعريفي از موسيقي مبتذل داريد؟
قبل از انقلاب اسلامي اينچنين واژه اي وجود نداشت و موسيقي ضدارزشي را هم نمي گفتند مبتذل. اما به نظر من موسيقي مبتذل موسيقي هاي سطح پائين و بي محتوا و ضعيف را شامل مي شود. به بيان ديگر، آهنگي كه سطح پائين اجرا شود و شعر بي ربط و خواننده اي با صداي ناهنجار كه هيچ محتواي ارزشي در آن كار وجود نداشته باشد يعني موسيقي مبتذل.
- در حال حاضر به چه كاري مشغوليد.
هم اكنون علاوه بر سرپرستي گروه موسيقي مولانا، رهبر اركستر سنتي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي هم هستم و فعلا درصدد اجراي كنسرتي در اواخر تيرماه در تهران به خوانندگي آقاي عليرضا شاه محمدي هستم.

 

قاصدك


بازهم جا نداريم؛ فقط 2 نكته و ذكر نام نامه نويسان و ارادتمندان و مخالفان و...
اول اينكه يادداشت جام جهاني يا خواب جهاني از يكي از دوستان عزيز وبلاگ نويسمان بود كه لطف كردند و ما هم با كمي دخل و تصرف منتشر كرديم، اسم هم نزديم چون رسم مان است! دوم اينكه تيتر يك شماره قبل كلي بازتاب و بازنتاب داشته كه مي توان به اين موارد اشاره كرد: تداوم برنامه سازي به همان سبك و سياق در شبكه سوم، دوم ، اول، چهارم، پنجم و... ايجاد موج انتقاد سازنده! در رسانه هاي مكتوب ديگر، پس از طرح اين مطلب در نسل سوم، اعلام انزجار بسياري از كارشناسان فوتبال و تحصن و راهپيمايي در مقابل كيهان!، بيداري مخاطبان و پناه بردن به راديو براي فرار از برنامه هاي كارشناسي سيما و... تازه كلي پيامد ديگر هم داشته ازجمله پيشنهاد چندميليون دلاري به «قاسمنگولا» براي خريد وي و قلم وي جهت تلطيف قلوب و سفارشي نويسي! كه گزارش اين رشوه دهي بزرگ! را در شماره بعد بخوانيد، اگر تا آن موقع ما را نخريدند!
خانم ها و آقايان نامبرده شده در سطر بعد! باور كنيد مطالبان را ديديم و خوانديم، جانداشتيم و قول مي دهيم به جون همين كاوه ميرزاپور خودمان شماره هاي بعد براي خوانندگان كارهاي اساسي كنيم، باور كنيد.
زهرا سعادتي، ناهيد رفيعي، فرشته اميريان، زينب دوستدار، ميثم شاهين نژاد، روح الله حيدري، ايمان شكوهي، رضا ميرمحسني.
يك خانم هم نامه اي صميمي در مورد اصولگرايي نوشته اند كه براي شماره بعد انشاءالله. اسم ايشان به قول خودشان ساناز از آبادان است. يك عذرخواهي هم بدهكاريم به خاطر عقب ماندن از تب كنكور كه بازهم انشاءالله شماره بعد! اينقدر جا كم داريم كه بالاي سرمان وايستاده اند كه ديگر ننويس، جا نمي شود! نمي دانم آخر اين...

 

داستان کوتاه

 

انتقام


ميترا محسني
پك محكمي به سيگار زد و بدون آنكه دودش را بيرون دهد، آنرا در نعلبكي له كرد و به سمت من خيز برداشت. ديگر جاي تعلل نبود، به قدر كافي استراحت كرده بودم، بايد كاري مي كردم. بدون اينكه جلب توجه كنم، به سرعت به آن طرف اتاق پناه بردم. ولي گويا زيرچشمي مرا دنبال مي كرد و فهميد كجا هستم. حالا آرام آرام به سمت من مي آيد. ديگر اميدي نيست و مطمئنم كارم ساخته است. وانمود مي كنم كه او را نديده ام و.... حالا ديگر روبرويم ايستاده است. خون، سفيدي چشمانش را پر كرده است و فكري جز كشتن من در ذهنش نيست. آخر من نگذاشته بودم، درست و حسابي بخوابد. كمي به من خيره مي شود و آرام آرام دست راستش را بالا مي برد. ديگر نمي توانم حركتي بكنم، چرا كه اگر فرار كنم وضع از اين هم بدتر مي شود!
.... نمي دانم چرا يكدفعه همه جا تاريك شد. تنها يكي دو قدم از هر طرف مي توانم حركت كنم. آنهم به سختي. اينجا ديگر كجاست. كم كم روزنه هاي نوري پيدا مي شود. آخ! گردنم فشرده مي شود نفسم به سختي بالا مي آيد چشمان درشتي را بالاي سرم حس مي كنم و بعد چهره اش را كه پيروزمندانه دندانهايش را روي هم مي فشارد و غرور پيروزي در چشمان پف كرده اش موج مي زند. احساس مي كنم دارم بالا مي روم و حالا به سرعت پائين مي آيم...
انگار هيچ چيز در اختيار خودم نيست.
حالا ديگر كف زمين ولو شده ام و دنيا در نظرم تار است و چشمانم سياهي مي رود. گيج گيجم. سايه خودم را روي كاشي هاي سالن مي بينم، احساس مي كنم كه سرم منفجر شده است. هيبت بزرگي را روي كاشي مي بينم، سرم را برمي گردانم ، سايه چيزي به سرعت در حال نزديك شدن به من است. فقط صدايي نامفهوم را مي شنوم كه در گوشم چنين طنين انداز است:
- حالا هي ويز ويز كن!

 

دست نوشته های دل

 

بوي تو


چشم مي دوزم با تمام جنون
پاره پاره پيراهن تازه ات را
كه ديروز آمد
تازه بود و تابناك
بي جهت نيست كه خاك تو را نپذيرفت
تو بزرگي
دريا
كوه
چه فرقي مي كند؟
آنقدر بزرگ كه با سر دويدند
فرشتگان
تا گوشه پيراهنت را بگيرند
پيراهنت
پاره و روشن
پاره اي از ماه
برتابناكي آب
بوي تو چه مي كند
با اين خشت هاي گلي
با اين آدم هاي سفالي
كوچك!چشم مي دوزم با تمام جنون
پاره پاره پيراهن تازه ات را
كه ديروز آمد
تازه بود و تابناك
بي جهت نيست كه خاك تو را نپذيرفت
تو بزرگي
دريا
كوه
چه فرقي مي كند؟
آنقدر بزرگ كه با سر دويدند
فرشتگان
تا گوشه پيراهنت را بگيرند
پيراهنت
پاره و روشن
پاره اي از ماه
برتابناكي آب
بوي تو چه مي كند
با اين خشت هاي گلي
با اين آدم هاي سفالي
كوچك!
مريم سقلاطوني/ برنده بخش شعر چهارمين جايزه قلم زرين

 

یادداشت

 

ناخنكي بر يك زخم كهنه

چگونه آسان فاجعه ساز مي شويم؟


مهدي محمدي
احتمالا دردسري دوباره خواهد بود؛ ولي هرچه باداباد. چند ماهي پيش از اين در آستانه انتخابات خبطي كردم و يك مقاله در مذمت اختلافات افتاده در اردوگاه اصولگرايان و ناتواني آنها از اجماع را با اين جمله شروع كردم كه «من علاقه چنداني به فوتبال ندارم؛ نه به بازي كردن و نه حتي به تماشا كردنش.» كاري به الباقي مقاله ندارم اما همين جمله آغازين دردسري درست كرد كه نگو و نپرس. دوستاني كه ديده بودند مرا به هنگامه لگد زدن بي مهابا و ناشيانه به توپ در بزم فوتبالي اميرحسين خان فردي و دويدن هاي عموما بي حاصلم را كه به گيج خوردن بيشتر مي مانست تا فوتبال بازي كردن (دروازه باني و صورت سرخ شده از اصابت سنگين توپ و عينك شكسته و... بماند) جملگي هجوم آوردند كه: «عجب، فلاني نمك خوردن و نمكدان شكستن!؟ خيال مي كني فوتبال همينطور بي كس و كار و بي سرو صاحب است كه هرچه از دهانت درآمده نوشته اي؟! چطور جرئت كردي چنين جسارت آميز حرف بزني؟! خلاصه دردسرتان ندهم. كار بالا گرفت و به گله گذاري برادر عزيزي از اعضاي هيئت مديره باشگاه استقلال هم رسيد و...
در تمام اين مدت من هيچ مجالي براي توضيح در اين زمينه نداشتم كه آخر مسلمان ها! آن مقاله فقط يك جمله اش راجع به فوتبال است و ادامه آن به تنها چيزي كه ربط ندارد فوتبال است و... اصلا گوش كسي به اين حرف ها بدهكار نبود و من تازه تازه مي فهميدم كه پاي تعدي به چه وادي مقدسي نهاده ام.
من البته از آن مهلكه به لطف عنايت و حسن ظن دوستان جان سالم به در بردم و از خطايم درگذشتند ولي يك نكته مثل روز بر من آشكار شد و آن هم اينكه چگونه ورزشي مانند فوتبال به عنوان يك فعاليت جمعي در روح و جان محترم ترين و جدي ترين انسان هاي اين ملك رسوخ كرده و هر اظهارنظري درباره آن مي تواند به سادگي رگ غيرت آنها را بجنباند و به واكنششان وادارد.
روزي كه تيم ملي ايران با آن وضع رقت بار از جام جهاني فوتبال حذف شد بي اختيار آن ماجرا به عنوان تنها تجربه قابل اعتناي من در برخورد با مقوله اي به نام فوتبال در خاطرم زنده شد. در اين باره بحث نمي كنم كه درست است يا غلط (تا مبادا خاطر دوستان فوتبالي ام دوباره رنجيده شود) ولي روشن است كه امروز فوتبال و اينكه تيم ملي مان برده يا باخته و اگر باخته، خوب بازي كرده يا بد، يك دغدغه ملي براي ماست. اگر تيم ملي ببرد؛ ملت از صدر تا ذيل خوشحال مي شوند، روحيه مي گيرند و جوي از نشاط و شادماني سراسر ملك را فرا مي گيرد. و اگر ببازد؛ همگان با آن به عنوان يك مصيبت ملي مواجه مي شوند، حوصله ها تنگ، روحيه ها باخته و خلق ها عبوس و عصباني مي شود؛ چنان كه گويي بلاي عظيم در رسيده است و...
من نمي دانم تيم ملي چرا باخت و اگرچه كار مي كرد نمي باخت. ولي اين را مي دانم كه فوتبال اگر مي تواند چنين در رنج يا شادماني ملتي موثر باشد، بايد اهل تدبير امور آن را جدي بگيرند و از كنار برد يا باخت آن به سادگي نگذرند. واقعا اگر ما در اين جام مي درخشيديم و مثلا در مرحله مابعد مقدماتي (كه نمي دانم اسمش چيست) آبرومندانه مي باختيم، تا چه حد روحيه ملي ما بالا مي رفت و مردم براي چشم پوشي از خطاهاي حاكمان و ارائه فرصت هاي دوباره به آنها چقدر آماده تر مي شدند؟
براي ما امروز بازي فوتبال در حكم بازي با اعصاب 70 ميليون انسان است و اين دقيقا يعني فوتبال يك مقوله امنيت ملي و مستحكم يا سست كننده وحدت ملي است و لذا اگر مثلا تيم ملي بسيار ابتدايي و بچه گانه ببازد يا به عبارتي آنقدر بد بازي كند كه بچه ها هم بفهمند ، فقط اين يك بازي فوتبال نيست كه از دست رفته؛ آنچه به واقع در چنين وضع و حالي رخ مي دهد نوعي احساس «
باخت و تحقير ملي» است و اين يعني فاجعه.

 

نيازمنديها


مطمئن باشيد دوباره زمين را خواهيد ديد. با هواپيماي ما سفر كنيد به خدا اسممان بد در رفته.                                  مؤسسه هواپيمايي «ديدار به قيامت»

نسل سوم 30

بنام خدای منتظران

 

هفته نامه

 

نـسـل سـوم

(30)

 

شماره  سی  ـ سه شنبه 13 تیر 1385

 

 

قبل از هر چیز سلام!

 

فرشته ها در تهران


روزها از پي هم مي آيند و هر يك كوله اي از خاطرات تلخ و شيرين را در خود گنجينه دارند كه روزمرگي توان تورق اش را نيز از ما گرفته است. فرزانه اي كه امروز سكان هدايت شيرين ترين حركت تاريخ اسلام را در جهان در دست دارد، روزگار غريبي كه نه همين امروز هم خواب راحت را از سر سردمداران سلطه و سياست جهان ربوده است كه اين بي قراري را در كابوس هولناك ششم تيرماه 60 بروز دادند... و خدا خوب فرشتگانش را اطراف اين سيد زخم چشيده پراكند و تنها دستي را به تحفه و تبرك براي اين نگهباني به شان هديه داد. و خدا سايه اش را از سرمان نگرفت كه لبخند امروزش آب را به كام شيطانك هاي روزگار زهر مي كند و اخم را چون داغي بر پيشاني شان حك مي كند، صدشكر دارد اين نعمت ولي نعمت.
¤¤¤
بعد از انفجار بمب در 6 تير، به عيادتش رفته بودم. در حاليكه هنوز از انفجار مقر حزب جمهوري و شهادت دوستان خبر نداشت. به سختي مي توانست حرف بزند. جراحاتش آنقدر زياد بود كه روز اول، پزشكان قطع اميد كرده بودند، اما اراده حضرت حق، جانبازي بود، نه شهادت. گفتم حالت چطوره؟
در حاليكه به عكس امام اشاره مي كرد به سختي گفت:
«سرخمّ مي سلامت، شكند اگر سبويي....»
¤¤¤
بوي بهشت مي آيد...
... نمازمان را كه خوانديم و بيرون آمديم ديدم دكتر مي خواهد دوباره وضو بگيرد. جلسه حساسي بود از هر سه قوه آمده بودند. مدت كوتاهي نگذشته بود كه ايشان هم به جمع حضار پيوست. از گوشه و كنار جلسه هر كس يك چيزي مي گفت. - حاج آقا امشب خيلي نوراني شده ايد.
- چشم شما قشنگ مي بيند.
بعد از تصويب تغيير دستور جلسه قرعه آغاز بحث به نام دكتر افتاد. ايشان پشت تريبون رفت و درباره انتخاب رئيس جمهور و اينكه بايد روحاني باشد يا غيرروحاني اندكي صحبت كردند و گفت در هر صورت تعيين و معرفي كانديداي رياست جمهوري به عهده اين جلسه است، منتها اول بايد هيئتي را تعيين كنيم كه خدمت امام بروند و نظر ايشان را درباره روحاني بودن يا نبودن رئيس جمهور آينده جويا شوند. ده دقيقه اي از آغاز نطق دكتر مي گذشت و ساعت 20/8 را نشان مي داد. دكتر مكثي كرد و به مستمعين دور تا دور جلسه نگاه كرد و وقتي از همراهي ايشان با بحث مطمئن شد، يكباره گفت: بچه ها بوي بهشت مي آيد. آيا شما هم اين بو را استشمام مي كنيد؟ در همين لحظه انفجار مهيبي حزب جمهوري اسلامي را لرزاند و ساختمان فروريخت.
¤¤
هفتم تير همان سال 60، بهشت مناديانش را به خيابان سرچشمه رساند و سيدي را با 72 يار باوفايش به جانب سيدالشهدا برد، برد تا مظلوميت عاشقانه يك مرد را به محبوبيت قلوب تبديل كند، چه بگوييم جز خاطراتي كه خود حكايت تلخي روزهايي است كه سيدمحمد حسيني بهشتي را نه نگران و نه مردد كرد كه او ايستاد و تقوايش هرزه گويان را سيه رو كرد.
¤¤
دكتر به اقتضاي ويژگي هايي كه داشت، سه مدل دشمن هم داشت. چون يك روحاني روشنفكر بود. پس روحانيون سنتي با او مخالف بودند و چون يك روشنفكر روحاني بود، از سوي روشنفكرهاي بي دين مورد غضب قرار مي گرفت و به دليل آنكه يك روحاني روشنفكر سياستمدار بود، سياستمداران منحرف و وابسته هم با وي دشمني مي كردند. تا جايي كه هيچ گاه رابطه دوستانه و فعالي بين او و سران نهضت آزادي مانند مرحوم مهندس بازرگان در طول دوران انقلاب و پس از آن برقرار نشد. يك روز در مجلس خبرگان به دكتر گفتم شما چرا در مقابل اين همه توهين ها از خودتان دفاع نمي كني؟ در جواب آيه اي خواند و گفت فلاني من نبايد از خودم دفاع كنم، بلكه بايد آنقدر ايمان خودم را قوي كنم كه خداوند از من دفاع كند و جواب اينها را بدهد. و چون وعده خدا حق است من به اين وعده اعتقاد دارم، بعد هم افزود دفاع خدا را كه نمي توان با دفاع ما مقايسه كرد.
¤¤
همه افراد جلسه را خودش انتخاب مي كرد. بعد از اتمام هر درس هم بايد روي درس مطالعه مي كرديم و جلسه بعد درس پس مي داديم. لذا، گاهي اوقات براساس مطالعاتي كه كرده بوديم مطالبي را به اصل درس قبلي اضافه مي كرديم. اما گاهي هم حواشي ما خيلي مرتبط با اصل بحث نبود و طولاني مي شد. در اين مواقع تكيه كلام دكتر اين بود:
الا يا ايهاالطلاب الناشي
عليكم بالمتون لا بالحواشي
¤¤
به خانه كه آمد و ديد كه لامپ را عوض كرده ام، خوشحال شد و تشكر كرد كه ديگر مرد مي شوم و از اين حرفها، اما وقتي گفتم كه آن را نخريده ام و از تعاوني دادگستري آورده اند، از ناراحتي صورتش سرخ شد. بعد هم چراغ را خاموش كرد و لامپ را باز كرد و گفت شما فكر مي كنيد پدرتان بعد از انقلاب با قبل از انقلاب تفاوت كرده است كه گفته ايد برايتان لامپ بياورند.
¤¤
يكي از اعضاي سازمان مجاهدين-منافقين- پرسيد: شما چه اشكالي به سازمان داريد؟ دكتر با صراحت گفت: دو اشكال اساسي دارم. اول اينكه اينها دروغ زياد مي گويند و ديگر اينكه زيربناي ايدئولوژيك سازمان اسلامي نيست. و بعد افزود من اين حرف را هفته قبل به آقاي مسعود رجوي كه اينجا آمده بودند هم گفتم.در جلسه هفته بعد همان جوان دوباره پرسيد: من با برادر مسعود صحبت كردم. گفت من اصلاً به منزل آقاي بهشتي نرفته ام كه ايشان چنين صحبتي با من بكنند. دكتر لبخندي زد و گفت: اشكال اول كه دروغگويي است ثابت شد. در مورد دومي هم مي شود بحث كرد!
¤¤
راستي وقتي خبر شهادت را به آقا رساندند، فرمود: اول بلا به مرغ بلند آشيان رسيد...
¤¤¤
سوم تير هم يكساله شد. همان روزي كه هيجان انتخاب رئيس جمهور خواب شب گذشته اش را كه البته اين بار نه يك شب كه دو شب و در فاصله هفت روز بود، از سرمان پرانده بود. و عدالت برنده شد و لبخند ميهمان لب مردمان ديار اسلام و استقلال.
احمدي نژاد، رئيس جمهور شد و با ملت ميثاق بست و حالا يكسال گذشته است. آقاي رئيس جمهور! چقدر به ميثاق نامه نزديك شديد؟ آقاي رئيس جمهور! سه سال ديگر يعني 1095 روز ديگر فرصت داريد تا عدالت را آنچنان كه بايد و در توان تان هست به كام ملت درآريد، براي گذشته خداقوت و براي روزهاي باقي مانده نيز هم او حافظ و همراهتان باشد.

 

قاصدك


چون اصلاً جا نداريم، پاسخ به نامه ها و اين ميل ها باشد براي هفته بعد، فقط ذكر يك نكته: از همان روز توزيع نسل 3 قبلي- سه شنبه 30 خرداد- از شمال و جنوب كشور، تلفني و كتبي و الكترونيك ، كلي مشتري داشتيم كه از برخي نانوشته هاي تيتريك برانكو يعني ]...[ها ناراضي بودند و مي گفتند نه در شان كيهان و نه در شان
نسل 3 نيست، اول خيلي ناراحت شديم ولي همينطور كه روزها مي گذشت انتقادها شكل تازه اي به خود مي گرفت، خيلي خوشحال هم شديم! اولاً به خاطر اينكه مخاطبان ما، خيلي دقيق اند و مو را از ماست مطالب مي كشند، دوماً ! فهميديم كه نثر مورد قبول نسل سوم، نثري فاخر و به دور از حواشي كوچه و بازار است، اگر چه لحنش كمي متفاوت ولي پايبند به اصولي است كه هر واژه و لفظي را درخود هضم نمي كند. اين براي آنهايي كه هر خزعبلاتي را به اسم نسل و به نام حرف حساب تحويل ملت مي دهند هم بايد جالب باشد كه حتي طنز هم بايد طنزي باشد كه ... از اين همه تلفن و نامه و حتي خط و نشان كشيدن توي صفحه و تحويل نگهباني روزنامه دادن شما هم متشكريم. از آقاي امين نژاد اهواز تا خانم رفيعي تهران. خواستيم شما را امتحان كنيم!!

 

تیتر یک

 

پماد برطرف كننده گناه رسيد!


«رفع كننده فقر مالي، فقر معنوي، فقر عاطفي، اخذ وام، بخت گشايي و ديگر معضلات روحي و مشكلات خانوادگي، شفادهنده بيماري هاي روحي و صبر و پيشگيري از آنها، سرطان، سكته هاي قلبي، كليه، چشم، آرتروز، ام اس، زخم معده، استخوان، آسم، ريوي، ميگرن، سينوزيت...» اشتباه نكنيد اين كلمات، متن آگهي يك كلينيك پيشرفته و يا آدرس شيخ الرئيس منگول صفا و صاحب اكسير جاوداني و جواني نيست، بلكه كلمات دكان «بنده مؤمنه به خداي جهانيان» است. ف- روحاني در اطلاعيه اي كه در تيراژ قابل تأملي چاپ شده است- چاپ و نه كپي؛ قابل توجه چاپ خانه داران و مسئولان فرهنگي- ضمن اشاره به اينكه «چه آرزويي داريد؟ همه چيز با خداوند ممكن مي شود، به ذكر برخي از تازه ترين كشفيات خود پرداخته و پس از جملات فوق به همراه كلي نوشابه خانواده ديگر كه در ادامه مي خوانيم، آورده است: اگر گمشده داريد، اعم از انسان و يا اشيا «وضو بگيريد و روبه قبله بنشينيد.»
اين استاد تفسير، تحليل، تقليل، ترفيع، ترغيب و كلي«تر» ديگر در حوزه هاي دين، خدا، پيامبر، نون، كاسبي و دودر، روش اعجاب انگيز خود را اينگونه تكميل مي كند:
«براي هرچند حاجتي كه داريد قرآن را به زبان فارسي تلاوت كنيد، روزي يك جزء به زبانتان جاري شود از اول قرآن شروع كنيد و يك ماهه قرآن را ختم كنيد. براي رفع بيماري شخص بخواند و هرنوع نياز شخصي نيازمند بخواند.»
وي با تأكيد بر اينكه اين روش فو ق العاده براي خودم است و 14سال روي آن شبانه روز !كار كرده ام، هشدار داده است: چنانچه حوائج شما جزء هفتم يا ديگر جزءها روا شد، حتماً قرآن را تا آخر ماه ختم كنيد، كه دچار گرفتاري نشويد. وي در پايان اين آگهي تبليغاتي گفته است: براي دفع انرژي منفي زلزله و حفاظت از جان خود و عزيزانتان قرآن را به همين روش ]!!![ تلاوت كنيد و به دنياي امنيت و اعجاز خداوند گام بگذاريد.
¤ ¤ ¤
ماجرا از همين يك برگ
A4 آغاز شد. به سايت اين بنده مؤمنه- عبارت خود استاد در پايان هر متني- كه سرزديم دريچه هاي ديگري از اين موجود آسماني به رويمان باز شد.
استاد تفسير قرآن]![ در بخشي از تفسير آيات 11 تا 27 سوره اعراف درمورد حضرت آدم و حوا چنين آورده است: ابليس كه يكي از نيروهاي خداوند است و خداوند او را براي آزمايش بشر خلق كرد كه حد توازن انرژي ها و براي سير صعود روح و توليد و تناسل نيروي بسيار قوي است در آن ستاره در كنار آدم و حوا بود كه شروع به وسوسه كرد. در آن ستاره حواس آدمي كاملاً در پايين ترين سطح خود در بدن كار مي كرد و واكنش نامحسوس بود
آدم و حوا به وسيله وسوسه هاي ابليس كه يك نيروي منفي است و داراي قدرت تخريبي بسيار ، به آنها اين چنين تلقين كرد كه اگر عمر جاودانه مي خواهيد بايد از اين دانه بخوريد آدمي كه يكي از نيروهاي خفته اش طمع بود به جنبش واداشته شد و براساس مخلوقيتش كه از چيزي آگاه نيست مگر آنكه آن را تجربه كند يا بايد كسي به او بياموزد او تسليم وسوسه هاي ابليس شد و گندم را خوردوقتي گندم در بدن آنها تجزيه شد انرژي آن نيروي شهوت جنسي بود وحس توليد و باروري را در هر دو زنده كرد آدم با حوا هم آغوش شد.
وي همچنين در يك مصاحبه خواندني با يك جايي كه در سايت هم منتشريده، يك حرف هايي زده كه آدم بدجوري ياد «هخا» هپروت منش مي افتد:
من سيده ]...[ هستم. پدرم از علماي تهران بود و مادرم هم در خانواده مذهبي رشد كرده بود. من 17سال پيش قرآن را به زبان فارسي تلاوت كردم تا قرآن را فهميدم. كلمات بر زبانم جاري نمي شد و صحبت كردن برايم سخت بود. مطلبي در ذهنم نمي نشست تا بتوانم صحبت كنم. وقتي قرآن را خواندم، احساس كردم كه مي توانم حرف بزنم. اما در حد كوتاه و در حد رفع حوائج و توضيح علل را نمي توانستم بدهم تا يك ماه رمضان از ابتدا تا انتهاي آن قرآن را خواندم و بعد از آن كلمات در ذهنم مي نشست و تبديل به جمله مي شد و مي توانستم حرف بزنم. اين اولين اعجاز براي خودم بود. بعد از آن خداوند اساتيدي از ماوراء را براي من قرارداده تا با من حرف بزنند. من استاد زميني نداشتم و هيچ كس در روي كره زمين نمي تواند ادعا كند كه استاد من بوده است.]اساتيد محترم وقت خود را تلف نكنيد ، هي زنگ نزنيد كه خانم قبول نمي كنند![
زماني كه مي خواهند با من ارتباط برقرار كنند، مرا از خوردن برنج، نان و شيريني منع مي كنند تا نيروي ممنوع يا منفي در من ايجاد نشود و انرژي من هم طيف انرژي پروردگار شود.
¤ ¤ ¤
براي استراحت مغز به مقاديري شعار توجه بفرماييد:
«كي قرار است بساط خانم هاي به اصطلاح جلسه اي كه دريايي از معلومات و محفوظات با عمق يك بند انگشت را با خود حمل مي كنند برچيده شود؟! خب احتمالاً هروقت بحث حجاب، انتخاب دختر نمونه، ساخت فيلم هاي مفرح!، جمع آوري متكديان، بحث مواد مخدر ومعتادان و... به جايي رسيد، اين هم...»
¤¤ ¤
در همين به اصطلاح اطلاعيه سركار عليه كه كم نيستند در همين پايتخت خودمان و نه تحصيلات آكادميك و نه تحصيلات حوزي دارند و تنها به مدد اقدس خانم و رفقا و يا حاج خانوم كبري و دخترا و با انداختن يك سفره حضرت سليمان! دم و دستگاهي پيدا كرده اند كه براي هر جلسه شما 40هزار تومان پاكت مي گيرند و كلي چه چه و به به و بلندگو و حديث تازه و آيه جديدالنزول و روايت في المجلس و بويژه احكام آب دوغ خياري تحويل مادران و مادربزرگ هاي ما مي دهند يك آيه اي ذكر شده است كه در همين يك آيه هم يك غلط فاجعه به چشم مي خورد! راستي اگر خطبه پارسايان حضرت امير را در نهج البلاغه خوانده و يا ديده باشيد، آنجا در وصف پرهيزكاران صفات بسياري مي شمارد كه هيچ جايش نمي بيني نوشته باشد، پارسايان در اطلاعيه هاي آگاه گرا به مردم! بنويسيد بنده مؤمنه به خداي جهانيان! آدم دلش مي خواهد هوار بزند اما حيف كه ستون روزنامه جاي داد و هوار نيست، ولي اگر شما هم همين حس را داريد، روزنامه را با احترام زمين بگذاريد و بياييد زير سقف آسمان و حالا با هم هوار بزنيم!
منتظر باشيد تا قرص نماز، كرم ضد چشم چراني، آمپول تقوا در درجات مختلف، پودر كسب حلال، شربت آنتي فحش، كپسول عفت و ... به بازار بيايد!
ضمناً براي پيگيري مسئولين ذي ربط ]خداي نكرده، زبانم لال[ مستندات اين يادداشت در كيهان موجود است!
شرح عكس: جناب استاد با استفاده از انواع پمادهاي رنگي سفر به اعماق آسمان را تجربه مي كند! موفق باشي استاد رنگارنگ!

 

سه‌شنبه بازار

 

وطنم براي تيم ام!


در جريان بازي دو تيم غنا و چك، يكي از بازيكنان تيم غنا پس از گل پيروزي بخش تيم اش و در جريان شادي پس از پيروزي پرچم اسرائيل را از يك جائيش- احتمالا شورتش- درآورد و گرفت بالاي سرش بعنوان رقص پرچم! اين بازيكن بدبخت كه مورد محكوميت دولت غنا نيز واقع شد عضو تيم «هابويل تل آبيب» در اسرائيل غاصب است كه خاك بر سر پول گرفته بود وقتي غنا گل مي زند، پرچم اسرائيل رو هوا كنه!!! ضمناً داستان ذكر نام «جمهوري» براي تيم كره هم تكرار شد تا آلمان ها نشان دهند فقط ايران را جمهوري آنهم از نوع اسلامي اش حساب نمي كند، به جهنم! برن بميرن.اصلا دق مرگ بشن الهي!

 

به نام شريعتي، به كام خودمان


اصلا عادت كرده ايم كه آدم ها را در تسخير خودمان دربياوريم. انحصارطلبي كه مي گويند يعني همين؟! مي خواهيم براي دكتر شريعتي بزرگداشت بگيريم، تبليغات و ميهمان مجلس و بزرگداشت، بعد اين پوستر را هم مي چسبانيم بعنوان تابلوي كار. انگار نه انگار كه ايام فاطميه است و مي شود از فاطمه فاطمه است، نوشت. انگار نه انگار كه «كوير» شريعتي دل را به اوج آسمان هاي لايزال آفرينش مي برد. بدسليقگي و نگاه سياسي سرخورده را در اين پوستر ببينيد تا حس عاريت گرفتن آدم هاي بزرگ در چنبره عده اي قليل درخونتان قلنبه شود. واقعاً كه «اي نسل اسير وطنم، آزادي تو مذهب من است...»

 

عدالت را در كيش جستجو كنيد


نهمين جشنواره تابستاني كيش آغاز شد؛ چندم تير تا چندم شهريور... اين آگهي را براي اين از تلويزيون وراديوي جمهوري اسلامي پخش مي كنيم كه اولا عدالت پراكني كنيم، همه اش در تهران كه نمي شه، خب مگه كيش دل نداره؟ ثانياً به 70 ميليون ايراني بفهمانيم كه اگر داريد كه بفرماييد، حالشو ببريد و اگر نداريد، آب دهان كه داريد، مشت مشت، قورت بدهيد و حسرت بخوريد، اصلا صدا و سيما نمي خواهد مروج تجمل گرايي و شعار «پول داري، همه چيز داري، نداري، برو بمير» باشد، باوركن! تازه كيش هم هيچ خبري نيست، يه كم صفا سيتي بندر يه كم خريد و جايزه و اهداي 206 صندوق دار، يه كم هم پارتي و جشن شبانه در كنار ساحل كه همه اش بعداً از تلويزيون پخش مي شه! و الا ...

 

كتك براي يك لقمه عدالت!


يك آقايي در يك محفلي در مورد يك شخصيت انديشمندي صحبت مي كرد. آخر مجلس براي اينكه فضا و هوا هم عوض بشه، يه گريز زده به ميدون هفت تير و دل همه حضاررو كباب كرد. جناب آقاجري گفته كسانيكه دم از عدالت مي زنند، چرا با زنان برخورد مي كنند؟ مگر زنها جز براي عدالت گردهم آمده بودند؟ مگر عدالت تنها توزيع نان است و عدالت سياسي و جنسي و غيره مشمول عدالت نمي شود؟ اين كارشناس عدالت صنعتي از اونجا، هيچ اشاره اي به زن نماهاي ميدان هفت تير نكرده و نگفته اصلا آنها چي مي خواستند كه كسي به شون داده يا نداده؟! ضمناً آقاي عدالت! وقتي در كشور عقب افتاده جهان سومي فرانسه زن ها حق انتخاب حجاب ندارند، هفت تير كه ديگه عددي نيست!

 

ما و اين همه خوشبختي، محاله!


اين جمله را بازيكنان غرورآفرين تيم ملي فوتبال كشورمان هنگام عبور از گيت فرودگاه گفته اند و ادامه داده اند: «گريه كرديم، گريه كرديم،... همه مون هم توبه كرديم...» به گزارش سوسول شيتدپرس، بازيكنان تيم ملي پس از بازي افسانه اي خود مقابل اين گولا- هان آنگولا با تلفظ نزديك- با حضور در بازار بزرگ فرانكفورت ضمن طلب مغفرت براي خود و خانواده محترم در تهران، به خريد اجناس موردعلاقه و البته پرسود پرداختند و تا صبح به شب زنده داري مشغول بودند تا تهران ! اين هم استقبال مردم هميشه در صحنه! به قول شاعر؛ دنيا مث تيم ما نداره... نه داره نه مي تونه بياره... آره... آره... آره...

 

نسل سوم 29

بنام خدای منتظران

 

هفته نامه

 

نـسـل سـوم

(29)

 

شماره  بیست و نه ـ سه شنبه 6 تیر 1385

 

 

قبل از هر چیز سلام!

 

برونكا حقوق زنان و حذف جمهوري اسلامي


ساعت حدود 32/7 دقيقه عصر است، من در خيابان انقلاب و برخلاف تصور همه خيابان ها هنوز خالي نشده و اتفاقا پرنده هم پر مي زند، فقط براي رسيدن به بازي كمي تند پر مي زند، في الواقع براي عبور از خيابان بايد تنها بي خيال شوي، پل هوايي هم در تسخير خلبانان موتورسوار است! عجله از سر و ته همه آدم ها دارد مي ريزد كه چه؟ فوتبال شروع شده...

وقتي هنوز نسل سه نشده بوديم، يك كارتوني پخش مي شد به نام «چوبين» بر وزن ژوبين همون خوش تيپ و خوش صداي وفا كه اصلا شبيه محمدرضا فروتن حرف نمي زد! توي چوبين، يكي بود هويجوري دشمن زمين و زمان بود و تنها از هيبت وحشتناكش يك دماغ پيدا بود و يك شنل سياه؛ درسته جناب برونكا.

بازي تمام شده بروبچ سر سه راه عزا گرفتند كه برنامه ها شون رفت دست آقاي گائيني! زاقارت بازي جناب برونكا در تيم ملي اينقدر تابلو بود كه تيتر يك نسل 3 رو حرومش كنيم! ما كه رفتيم توي وليعصر يك كم بوق بوق كرديم به هواي اينكه برديم ولي خيلي ضايع شديم و برگشتيم. به قول بچه همسايه مون: ما چرا تو نيمه مربي ها سوراخ سوراخ شديم؟!!

فرداي بازي ايران- مكزيك يك عده خواهر از جنس تضعيف شدگان و مظلوم ماندگان رفتند ميدان هفت تير كه «يالا يالا» حقوق عقب افتاده مارو بديد ولي حواسشون نبود كه ملكه روز روزش براي ملت عددي نبود جز اينكه بره حصارك كرج حالشو ببره، حالا كه ديگه كلاهي نداره كه به اش پشم هم باشه. خلاصه اين بود كه هوسانيان هاي نيروي انتظامي وارد معركه شدند، پليس هاي زن در ايكي ثانيه اين اجتماع سي چهل نفري را كردند توي قوطي و حقوق عقب افتاده شان را نقدا پرداخت كردند. اصلاح طلبان هم كه تا ديروزش مي گفتند بريد تجمع و امروز گفته بودند تجمع در شرايط فعلي كار امل هاي بي خاصيت و انگل است، اعتراض پشت اعتراض كه چرا پليس زن روانه هفت تير كرديد؟!؟

عصر يك روز دل انگيز بهاري، نزديك به صد كارگردان سينماي ايران به ديدار رهبر فرزانه انقلاب رفتند، كلي حرف زدند، گله كردند، درددل كردند و خنديدند، آقا هم برايشان حرف هايي زد كه خيلي هاشان فرداي ديدار گفتند: ما كم آورديم! «آقا » مسئوليت فيلم هاي ضعيف را نه فقط برعهده كارگردان كه برعهده حوزه هاي فرهنگي و علمي به ويژه حوزه هاي علميه دانستند كه بايد خوراك فكري و عقبه تئوريك كارگردانان را بدهند كه محصول خوب هم طلب كنند. 3 ساعت و نيم گپ و گفتگوي كارگردانان با رهبر و بالعكس لحظات شيريني داشت كه شايد حاشيه هايش را در نسل 3 بعدي منتشر كنيم.

دوباره قرار است پرنده در خيابان پر نزند و ايران با پرتغال بازي كند. باز هم نام ايران بر صفحه تلويزيون آلمان نقش مي بندد و نه جمهوري اسلامي ايران، ماجراي فوتبال و سياست كه يادتان هست بازي هاي ايران را به دقت نگاه كنيد به ويژه بازي اول صحنه هاي حساس بازي به طور عادلانه در بين تلويزيون هاي سوئيچنگ كارگردان آلمان پخش مي شود، 4 به نيم يعني پخش آب خوردن دروازه بان مكزيك از 4 زاويه و اصابت توپ به تير دروازه مكزيك يك لحظه! بعد وقتي بازي چك را پخش مي كند، مي بيني نوشته: جمهوري چك
Zschech Republic

منتظر تشكيل كميته هاي بررسي علل شكست هاي تيم ملي، كركري بازيكنان براي مربيان، اخراج هاي در محل!، شعارهاي آبدوغ خياري براي دوره هاي بعد و بي توجهي نسبت به شطينت عمدي آلمان در حذف جمهوري اسلامي از نام كشورمان باشيد... 4 سال ديگه وقت داريم مگه نه؟

 

تیتر یک

 

گزارش اختصاصي خبرنگار اعزامي نسل 3 به آلمان؛ حامد فرطوسي شور

چه مي كنه با تيم ملي اين برانكو


اصلا منتظر تماس كسي نبوديم كه يكدفعه تلفن ورپريد كه «شما يك نفر سهميه براي آلمان داريد» در يك دموكراسي روزنامه اي بين بچه ها، بالاخره حامد با مشت آخر ببخشيد قرعه آخر، روانه آلمان شد تا به طور زنده و مستقيم- يك هفته بعد از بازي- گزارش مفصل بازي، حواشي و حرف و حديث هاي اطراف و اكناف را برايمان ارسال كند. هرگونه شباهت اسمي ميان اسامي منتشر شده و برخي آدم ها به شدت تكذيب مي شود و نسل 3 در قبال جنگ هاي خياباني پس از اين گزارش هيچ مسئوليتي نمي پذيرد.
¤¤¤
به نام خدا، صداي منو مستقيم از آلمان مي شنويد، بازيكنان دو تيم آماده شروع بازي هستن. حلقه بچه هاي تيم ملي هم زده شده كه دارن مي گن، يا علي دايي! ... ده دقيقه اي از بازي مي گذره و تمام صندلي هاي ورزشگاه رو مكزيكي ها گرفتن، انگار فدراسيون تيم تشويق كننده شو برده براي بازي بعد آماده كنه! اينم مشاور رئيس جمهور كه تك و تنها بين كلي مكزيكي نشسته و جرأت نداره هورا بكشه...
يه توپ روي دروازه و توي دروازه. ما گل خورديم، اين حق ما نبود، ما خوب داشتيم بازي مي كرديم... نتيجه بازي 3 بر يك به نفع مكزيكه و خدا كنه زودتر بازي تموم شه و الا كه با اين اوضاع بايد يازده نفري بريم توي دروازه وايسيم.
بله بله همين الان آماري كه فيفا از اين بازي منتشر كرده به دستم رسيد، توپ طلاي بهترين تماشاگر بازي به علي دايي تقديم شد و بند كفش طلا هم به برانكو هويچ كوويچ به خاطر افتتاح چهار بزرگراه آزاد و بدون سرعت گير در يك بازي براي عبور و مرور آزاد و بدون گمركي تيم حريف، توپ حريف، فحش حريف و...
¤¤¤
اگر صداي منو دارين، با يكي از برجسته ترين كارشناسان فوتبال مقيم آلمان دقايقي صحبت كنيم... شاطر اصغر اكبرنيا، از مفسران و محللان بزرگ فوتبال ماست كه در خدمتشون هستيم، بفرماييد...
به نظر من، ما گند زديم! البته اين بر مي گرده به عرق مربي. آقاي هويچ كويچ به محض ورود به آلمان با اشاره به اينكه «آه جام جهاني چقدر با حاله!» گفت: من چه به مرحله بعد صعود كنيم و چه نكنيم از تيم ايران خداحافظي مي كنم، به نظر من بايد سيخ تو آستين اين مربي كرد كه اينجوري زارت مي كوبه تو حال بروبچ و يه ملت اميدوار، يكي نيست بگه بابا روحيه، تعصب آخه]...[ توي ]...[.
- خب حالا بايد چه كار كرد؟ من كه ديگه واقعاً نمي دونم چي بگم؟
ببينيد ما كلي بازيكن روي نيمكت داشتيم كه مي شه از اونها در يك بازي باخته استفاده كرد، ما چيزي براي از دست دادن نداشتيم، بايد حمله مي كرديم. ولي شما اگر چهره مربي رو ببينيد، انگار عزرائيل ديده، آب دهنشو نمي تونه قورت بده. چه توقعي دارين، فدراسيونم كه زرت و زرت حمايت مي كنه و مي گه همين خوبه! آخه اين مربي با اون جاسوس 8 جانبه اش زده ]... [ تيم ملي رو]...[ پيونده داده ...
- چرا ما به مكزيك باختيم؟
خب دلايل زيادي هست، البته من بايد برم، نونوايي ولي اينو مي گم و مي رم، ببينيد مربي دروازه بان هاي ما كيه؟ چه كاره است؟ چقدر براي ايران افتخاريده؟ يا ارنج تيم ملي 60 ساله همينه، خب رضا عنايتي، سهراب بختياري زاده، طالب لو و... آوردي براي چي؟
آ وردي برن بازار خريد كنن؟ آخه من چي بگم، طرف پا شده
رفته ]...[ تيم ملي داده و كلي پول گرفته و حالشو برده، حالا اومده مي گه ]...[ ، كي اصلا اين
آدمو، ]...[ حساب مي كرد كه يك دفعه تقي به توقي شد مربي ايران، آخه من چي بگم به اين فدراسيون، بابا ]...[ مردم ]...[
- بله بله خيلي متشكرم ديگه شما قابل پخش نيستيد و من خداحافظي مي كنم.
¤¤¤
بازيكنان ايران امروز بعد از 7-8 سال علي دايي رو روي نيمكت مي بينن كه خب بايد در كتاب گينس ثبت بشه 8 ساله كه اين اتفاق نيافتاده گرچه برانكو گفته مي آريمش تو تا آخر بازي! راستي آقاي كاپيتان بعد از اون بازي گفته بود: اگر ما مرتكب اشتباه نمي شديم مكزيك عمراً تا صبح هم نمي توانست به ما گل بزنه، البته اين رو هم گفته كه وظيفه ما گل سازي و ايجاد موقعيت براي ديگران بود و نه گل زني!
من تشكر مي كنم از كاپيتان كه اينقدر صريح وظايف خودشو براي ما تشريح كرد ولي اين بازي يه چيز ديگه اس و حالا مي بينيد... كعبي پا به توپ شده، مي ده به مهدوي كيا، مي اندازه روي دروازه، اوه اوه چه هدي زد اين هاشميان! ...حالا رحمان، مي ندازه براي تيموريان، تيموريان براي معدنچي، معدنچي به كريمي و كريمي نمي تونه خوب مانور بده و توپ به اوت مي ره... حالا ميرزاپور، شوت مي زنه، رفت تو باقالي ها و حالا خر بيار و باقالي بار كن... يه پاس به دكو و توي دروازه... چي زد ... ما بايد حمله كنيم، ما مي تونيم بايد بتونيم درسته كه برنامه اي براي دفاع و حمله نداريم ولي بايد خوب بازي كنيم، علي كريمي روهم نمي دونم چرا تعويض كرد ]...[ اگر ببازيم من خودم ]...[ برانكو ]...[ مي دم.
حالا فيگو و پنالتي ... يحيي چه كرد با اين تيم ملي ... اين هم سوت پايان بازي، خداحافظ جام جهاني، خداحافظ برانكو، خداحافظ دادكان، خداحافظ علي دايي...
¤¤¤
- شاطر اصغر من ضمن تسليت به مناسبت اين باخت مي خوام كه خودتون درباره بازي حرف بزنين...
والا من كه حرفي ندارم براي گفتن غيراز اينكه تشكر كنم از 160 گروه بيكار كه براي تيم ملي آهنگ ساختن و هوا كردن و تشكر كنم از كسانيكه توي سايت فيفا هي اسم علي كريمي رو كليك كردند كه الان 40 درصد از رونالدينو بالاتره كه كفش طلا بگيره!
يه سري آمار هم بدست من رسيده كه خدمتتون مي خونم، شما هم گريه تو بكن، هويج طلايي به سر مربي تيم ملي ايران كه درهر بازي به چيزهاي جديدي پي مي بره و توي اين بازي فهميد كه مي تونه بيش تر از يك تعويض داشته باشه كه اون روهم به راحتي به ]...[ بده.
جايزه كلنگ طلايي به هافبك هاي كناري تيم به خاطر گشايش بزرگ راه هاي فراخ براي عبور و مرور هر نوع بازيكن. آبكش طلا هم براي دفاع ايران اعلام شده كه البته به خاطر اين همه خطا و كارت زرد، كاپ اخلاق هم به هر تيمي مي رسه غيراز ما. ضمناً فيفا بهترين تماشاگران جام جهاني رو، تماشاگران ايراني معرفي كرد كه در اوج وقار و شخصيت، از تيم شون حمايت كردند و به سر مربي اين تيم گفتن كه چمدونتو ببند كه نبندي خودمون واست مي بنديم.جايزه موبايل طلا هم به ايراني ها رسيد به خاطر سرعت در خلق مرتبط ترين
sms هاي جهان در لحظه به لحظه بازي قبل و بعد از آن و ارسال به شونصد ميليون ايراني داخلي و خارجي.
- بله بله همين الان مصاحبه مطبوعاتي برانكو هويچ كويچ به پايان رسيد، آقاي دستيار مربي بلاژوويچ كه سابقه مربي گري هيچ تيم بدرد بخوري رو تا قبل از تيم ملي ايران تو خواب هم نداشت، برگشته و گفته: بازيكنان كم تجربه و مصدوم ما را بازاندند، آخه من چي بگم به اين ]...[، آقاي ]...[ تو اصلا ...] موسيقي پخش مي شود [
«ورزشكاران، فوتباليستان، لژيونرها دهن ما رو آسفالت كردين، برگردين، برگردين، زود برگردين...»

 

یادادشت

زردم، زردم، زرديم


سروش حسني
مي دانيد اينقدر كه مي گويند روزنامه هاي زرد و مجلات در پيت، دليلش حسودي است، ما يك خبر- يادداشت از يكي از هفته نامه هاي پربار فرهنگي كشورمان انتخاب كرديم كه ثابت كنيم همه اين حرف ها، يك مشت خزعبل نپخته و از روي حسادت است! اين هفته نامه پرطرفدار كه سه شنبه ها منتشر مي شود در مطلبي با عنوان «آقاي فردوسي پور حد خود را رعايت كنيد» آورده است:
«عادل فردوسي پور مفسر(!) باتجربه و تحصيلكرده كشورمان كه اين روزها در آلمان به سر مي برد با گزارش احساسي خود ثابت كرد چندان در كارش استاد نيست و با خصومت خواهي(!) درصدد حذف برخي از نام هاست. عادل خان كه با بودجه بيت المال به يك سفر رويايي رفته بايد بداند كار اصلي او گزارش بازي است و نظر دادن در چنين برحه هايي(!) آنهم به صورت احساسي احتمال بروز هر حادثه اي را به دنبال خواهد داشت.
جناب آقاي فردوسي پور شما در مقابل احساس 70 ميليون ايراني تفسير مي كنيد كه هر كدام اخلاق قومي و قبيله اي خاص خود را دارند شما بايد بدانيد تفسير كارشناسي بازي مهمي مثل ايران و مكزيك جايش در برنامه اي زنده آن هم در كشور بيگانه(!) نيست اگر شما از برانكو باتجربه تر هستيد بفرماييد سكان رهبري تيم ملي را به دست بگيريد. كنار زمين ايستادن و گفتن لنگش كن(!)، شعار پيش پا افتاده اي(!) است كه به زبان آوردن آن(!) براي فرد باسوادي همچون جنابعالي بسيار عجيب است... اجازه دهيد مصداق «هر سخن جايي و هر نكته مكاني دارد» در قضيه(!) گزارش مستقيم جنابعالي اعمال شود(!) تا گزارش هاي كارشناسي بعد از بازي طبق اصول بين المللي(!) به اجرا درآيند.»
خدا را شكر كه اين جريده- مفرد جرايد- هفتگي منتشر مي شود و الا اگر روزنامه بود، اين همه غلط ويرايشي و نگارشي و املايي! و البته خواب بودن ويراستار- شايد هم اصلا نيازي به وجودش نبوده است- را چه كسي مي خواست تحمل كند!
اصلا كاري نداريم هفته نامه شان از زردي به سرخي رسيده و مطالبش را اين هفته 3 صفحه عكس از آلمان، يك صفحه آگهي، يك صفحه داستان عشقي آبكي! يك صفحه اي ميل بازي! يك صفحه الو ...! سه صفحه تيم هاي جام جهاني و رانشي هايشان! و كلي خبر گل باقالي براي پر كردن همراه با آب و باد اوقات خوانندگان تشكيل داده است.
براي خالي نبودن عريضه تيترهاي روي جلد را هم مروري مي كنيم: مقايسه مهناز افشار با استاد اسدي! يك بازيگر تلويزيون از احتمال سكته خود در صورت پيروزي ايران خبر داد/ حادثه تأسف بار براي دو بازيگر سريال اولين شب آرامش/ تاريخ بازي هنرمندان و ستارگان فوتبال مشخص شد/ علي دايي در برابر پرتقال]!؟ [ غايب است/ و حالا خبر حادثه تأسف بار: امير آقايي و مهدي پاكدل بازيگران جوان و جوياي نام سريال... چندي پيش ]چندي![ در يكي از اتوبان هاي تهران ]يكي![ تصادف شديدي كردند ] شديدي![ كه خوشبختانه در اين تصادف اين دو بازيگر جوان آسيب جسمي نديدند ولي شيشه عينك مهدي پاكدل شكست و به ماشين امير آقايي هم خساراتي وارد شد ]![ اصلا فكر نكنيد خبر تمام شده، توجه كنيد: «جالب است بدانيد؛ مردم با ديدن اين دو بازيگر جوان وسط اتوبان ماشين ها را نگه مي داشتند ]![ تا با آنها ملاقات كنند و ازدحام مردم باعث شد هر دو طرف از پيگيري منصرف شده و براي جلوگيري از ترافيك بيشتر سريع محل تصادف را ترك كنند.» بابا ژورناليسم! بابا اين كاره! بابا لوموند! بابا سوژه براي نسل ...3

 

دست نوشته‌هاي دل

 

اشراق

سيد سلمان علوي
تا خلسه هاي شرجي شب در زمام توست
اشراق جلوه اي ز طلوع تمام توست
با نور تو به عرصه تجديد مي رسيم
وقتي سمند سركش خورشيد رام توست
روح بلند آينه، روح بلند آب
پژواك شاعران گل بانگ نام توست
موسيقي نگاه تو با شور توأم است
تصنيف سبز آينه ها در مقام توست
شعري بخوان، شراره بزن، شعله يي رها
تا شوري از سلاله ي عرفان، امام توست

 

دست نوشته‌هاي دل

 

تولد

مريم موحد
آفتاب بر كرانه هاي احساسم جاري شد
و باران عشق
از كنج خلوت تنهايي ام
اضلاع قلبم را خيس كرد
آنگاه تو
در عمق روياي شبانه شيدايي من
جوانه زدي؛
شيرين
شيرين
شيرين...

 

دست نوشته‌هاي دل

 

رقصي چنين ...


مهرداد فراهاني
31 خرداد از راه مي رسد و چشم ها در حلقه بيداري مردي به نظاره مي نشينند كه تفسير عشق و ايثار است. جنون در طي طريق عاشقانه به سمت معشوق آنچنان با مصطفي عجين شده بود كه ديگر كسي را ياراي گفتن كلمه عشق در آن روزهاي آتش و خون را نبود كه هم او تنها طلايه دار ميدان جهاد نفس مي بود و ديگر هيچ...
«چمران عزيز با عقيده پاك خالص غيروابسته به دستجات و گروه هاي سياسي، و عقيده به هدف بزرگ الهي، جهاد را در راه آن از آغاز زندگي شروع و به آن ختم كرد. او در حيات، با نور معرفت و پيوستگي به خدا قدم نهاد و در راه آن به جهاد برخاست و جان خود را نثار كرد. او با سرافرازي زيست، و با سرافرازي شهيد شد و به حق رسيد هنر آن است كه بي هياهوهاي سياسي، و «خودنمايي» هاي شيطاني، براي خدا به جهاد برخيزد و خود را فداي هدف كند نه هوي، و اين هنر مردان خداست.» (1)
و باز روزهاي تلخي آمده اند كه مردي از ايران را با سلام و صلوات از اين ديار بردند و تنها حسرت با او بودن را برايمان باقي گذاشتند... و تنها التيام زخم كهنه فراق، دست نوشته هاي دكتري است از جنس ملكوت....
خدايا! تو را شكر مي كنم كه مرا در آتش عشق گداختي، و همه موجودات و خواستني ها را به جز عشق و معشوق درنظرم خوار و بي مقدار كردي، تا از كنار هر حادثه وحشتناك به سادگي و آرامي بگذرم و دردها، تهمت ها، ظلم ها، فشارها و شكنجه ها را با سهولت تحمل كنم.» (2)
«پروردگارا! تو را شكر مي كنم كه لذت معراج را بر روحم ارزاني داشتي، تا گاه گاهي از دنياي ماده درگذرم. و آن جا جز وجود تو نبينم. و جز بقاي تو، چيزي نخواهم وبازگشت از ملكوت براي من شكنجه اي باشد كه ديگر به چيزي دل نبندم و چيزي دلم را نربايد...» (3)


1- پيام حضرت امام خميني (ره) به مناسبت شهادت دكتر چمران
2 و 3- دستنوشته هاي شهيد چمران

 

 

قاصدك


يكم؛ حق با شماست، مطالب صفحه زياد است، البته معتقديم نبايد به صفحه آب بست كه مثلاً هوا بخوره! ولي بايد از حجم مطالب كم كنيم، گرچه همين طوري هم كلي مطلب از اين هفته به اون هفته منتقل مي شه، خدا را چه ديدين شايد صفحه را هفته اي دوبار منتشر كرديم تا هم صفحه هوايي بخورد و هم آرشيو درحال انفجار ما.
دوم؛ خانم زينب رازدشت، گزارش شما از نمايشگاه علمي، پژوهشي دبيرستان الزهرا(س) بدستمان رسيد، انشاءالله بخش هايي از آن را كار مي كنيم، گرچه اميدواريم دفعه هاي بعد با هماهنگي گزارش تهيه كنيد كه شرمنده تان نشويم.
سوم؛ آقاي سيدمهدي سيدي، خاموش كن اون بولدوزر و، اين همه مطلب يكدفعه اي مي فرستي، فكر نمي كني، بايد يك صفحه بديم به نوشته هاي حضرتعالي. نقداً- همان فعلاً- اين يه خرده مطلب رو بچش، تا هفته بعد ببينيم كدوم يكي از مطالبتون رو مي تونيم كامل كار كنيم. دستتم درد نكنه، با ما در ارتباط باش: «پيشنهاد مي كنم براي حل مسائل هسته اي و شعار انرژي هسته اي، بدون هيچ بسته اي، يك ديدار فوتبال ميان لژيونرهاي ايران و تيم مقابل كه نفرات آن به شرح زير اعلام مي گردد، برگزار شود و عوايد حاصل از اين بازي به كودكان سالم باقي مانده از جنگ آمريكا و عراق اختصاص يابد:
1- جرج دبليو بوش، كاپيتان و دروازه بان 2- توني بلر 3- كالين پاول 4- جك استراو 5- آريل شارون (پزشكان قول مساعد داده اند تا روز بازي يا خودش يا نعش اش را برسانند كه دومي محتمل تره 6- ژاك شيراك 7- ولاديمير پوتين (درحال آماده سازي و مراحل نهايي هماهنگي با تيم) 8- محمد البرادعي 9- خاوير سولانا. اين 9نفر به همراه كاندوليزا رايس و آنگلا مركل، فورواردهاي تيم ترويج ترور و تزوير و ترس و با شعار همينكه هستيم به مصاف تيم ما مي رود.
چهارم؛ خانم زهرا فضيلت پور از زنجان ايي ميل فرستاده و گفته از خوانندگان دائمي نسل 3است، يك شعر هم فرستاده كه البته نقل از يك نفر ديگر است كه اي كاش براي خودشان بود كه ما كار مي كرديم. يك
finglish هم فرستاده كه:
shabake CNN lahazati ghabl elam kard: Niroogahe Bushehr saate 42 emshab hava mire nemiduni ta koja mire
پنجم؛ خانم سعيده ملكي داستان كوتاه تان رسيد، يه كمي بلند بود! شما مطمئن باشيد ستون داستان را هيچ وقت حذف نمي كنيم، بعضي اوقات جا كم داريم. نيازي به فكس مجدد هم نيست، همان «ميل» كافي است.
ششم؛ رضا قدسي، مجيد كاشمري، سياوش قاسم پور، سونيا سهيلي، شادي شكيبا و معصومه صفايي، الطاف شما هم رسيد، ممنون!
تلفن :33111120-021 (روزنامه کیهان)

 

سه‌شنبه بازار

 

پسرها مشكل دارن


آقا رفتن توي شهر چرخيدن جخت بلا پرسيدن نظر شما درباره وضعيت حجاب چيه، نه از يك نفر از هزار و 176 نفر، كه چي؟ كه بعله بزنن تو حال پسرهاي قند عسل، عزيزبابا، نفس مامان، گل تربچه، دردونه خانجون، سالارخونه، چشم و چراغ فاميل و... نزديك به 76 درصد از پاسخ دهندگان، گفته اند، بدحجابي مخصوص خانم ها نيست. خب خسروجون عين آدم بيا تو كوچه، همين كارا رو كردي كه ضايع شديم رفت، عين داش هوتي! البته نتايج ديگري هم داشته اين نظرسنجي
1/56 درصد شاخص انتخاب همسر را رعايت پوشش اسلامي اعلام كرده اند و 8/74 درصد از ملت پوشش نامناسب بانوان را دليل اصلي مزاحمت هاي خياباني دانسته اند.

 

فقط شبكه 2 مي تواند اينقدر سه باشه!


قبلاً كه گفتيم وقتي سفره پهن شود ديگه نمي تواني كسي را از سر آن بپراني، همين جوان خوش تيپ شبكه 2 كه اصلاً هم ارتباط فاميلي با كسي نداشته و اطلاعاتش اونو به اينجا (همين جا) رسونده، رونگاه كنين، نه بهتره كه بخونين: «امسال 4 كشور افريقايي براي اولين بار به جام جهاني آمده اند، يكي اش ترينيداد و توباگوئه كه در بازي اول به مصاف انگليس مي ره، بهترين بازيكنشون هم پائولو ونچاپ مصدومه...» حالا رمز نهاوندي گشوده مي شود- رمزگشايي هم خوب چيزي است، خدا بيامرز تت داوينچي- ترينيداد جزء امريكاي مركزي است، بازي اولش هم با سوئد است، ونچاپ هم بازيكن كاستاريكاست و اصلاً هم مصدوم نبوده است. به اين همه اطلاعات، نمك تحليل و گزارش گري را هم اضافه كنيد و خدا را شكر كه در ساعت پخش اين برنامه، از شبكه 3، فوتبال پخش مي شود.

من چارلي، خيلي رو دارم!


پدر طنز ايران را كه يادتان هست،صاحب تئوري توليد طنز سالم تلويزيوني كه هفته پيش كلي از خجالتش درآمديم، در پايان هنرمندانه سريال گفته است: ما درخواست ساخت سري دوم اين سريال را رد كرديم چون تشخيص داديم كه در اوج محبوبيت (!!!) پرونده سريال بسته شود. چارلي اين افاضات را در حضور معاون سيما و مدير شبكه 5 كه رفته بودند تشكر سرلوكيشن سريال ازخود دروكرده است. ما چاره اي نداريم جز اينكه سيمرغ سنگ پاي سيما را به كارگردان زندگي به زور خنده تقديم كنيم به هرحال اوج محبوبيت هم قابل تقدير است، پس كفو برو تو كارش اوووووووه...

 

فروشي فوري، بدون خوردگي


«سه ساله، اسپانيل تبتي ماده، نژاد اصل، با شناسنامه و پاسپورت، سه كيلو و نيم، باتربيت، تميز، كم غذا و كم حجم!، كوچك تر از گربه و جداً حرف گوش كن! به علت مسافرت، فروشي است، 600هزار تومان.»
مرفه بي درد بودن هم دردسردارد ديگر، اين همه درد آدم به كي بگه؟ خوب طفلي مي خواد بره مسافرت، سگ حمال! مونده رو دستش، كلي خرج داره مي كنه، بفروشتش. تازه همين ماه پيش گونه هاشو عمل كرده كه از شباهت به سگ آقاي پتي ول درآد و ديگه كسي نترسه، بازهم بگين مرفهين بي درد، خب اينا دردنيست؟ اين همه زحمت بكشين، پول خرج كنين، عمل زيبايي و اينا، آخرش كه چي؟ براي يه مسافرت بدي دست زن بابا! ببخشيد، نامادر خوانده!!!

 

محكوم هاي مظلوم يا مظلوم هاي محكوم


داستان جمع آوري متكديان سطح پايتخت به قسمت هاي جالبي رسيده است، مثلاً اين آمار را داشته باشيد: 788نفر جمع آوري شده اند؛ 566 مرد، 148 زن، 32 دختربچه و 42 پسربچه. 237 نفر مجرد، 424نفر متأهل. 74 نفر همسرشان فوتيده (از دست اين بي آبرويي ها ديگه) و 53 نفر هم از همسرشان جدا شده اند (احتمالاً همسرانشان نمي توانستند با كار بيرون از خانه آنها كنار بيايند!) مديركل آسيب هاي اجتماعي شهرداري تهران آمار جالب تري هم داره، مثلاً اينكه 107 نفر جمع آوري شدگان! سابقه كيفري دارند؛ از قتل و سرقت و اعتياد تا رابطه نامشروع و گشت و گذار در خانه فساد! حالا بازهم حاتم طايي بازي در بياريد!

 

نسل سوم 28

بنام خدای منتظران

 

هفته نامه

 

نـسـل سـوم

(28)

 

شماره  بیست و هشت ـ سه شنبه 30 خرداد 1385

 

 

قبل از هر چیز سلام!

 

زماني براي مستي توپ ها!


از پيچ راديو تا پيچ گوش بچه، هركدام را كه بگيري و بچرخاني صدايي جز هوار و فرياد براي جام جهاني شنيده نمي شود. پديده قرن و ورزش موردعلاقه عام و خاص از بازاري جماعت تا دولتي و وزير و وكيل و... همه و همه را تب دار كرده كه چه؟! فوتبال است و جام جهاني. جالب ترين بخش رمان يك ماهه جام جهاني هم حضور ايران عزيزمان در اين ماراتون جهاني است. اينكه از ابتداي سال خيلي ها خواب و خوراكشان، كسب و كارشان را گذاشته اند بر سر مستطيل سبز، دليل دارد ديگر، اولاً همه 4ميليون تومان (حداقل) ندارند كه بفرمايند آلمان و از آنجا لذت ببرند ولي آب دهان كه دارند، ببينند و قورت بدهند... اصلاً ول كن بابا بذار اينجوري بگم؛

¤ تخمه بشكن، تخمه بشكن، تخمه بشكن...
جام جهاني يعني تخمه بشكن، دراز بكش، لم بده، تلويزيون ببين و حالشو ببر! يعني ورد زبونت كارشناسي فوتبال باشه و كي مي بره كي مي بازه. مي دانيد چقدر تخمه در همين چندروز به مرگ زودرس مبتلا مي شوند. جام جهاني يعني بيفت توي خيابون الكي بوق بزن. الكي خوش باش، الكي حال كن! بالاخره جام جهانيه ديگه. از طرفي رأس ساعت بازي ها، در خيابان فقط درخت است و بعضي آدم هاي بدشانس، حتي گوش شيطان كر، پليس هم رفته فوتبال ببينه! تازه اگر توي خيابان هم باشه از تولد كلي بوق جديد و عجيب و غريب ديوانه مي شود و به خانه مي برندش، پس بهتر كه خودش برود.

¤ مصوبات جديد و يك دفعه اي
حسابش را بكنيد همه چيز سرجايش است و امن و امان، همين كه فوتبال شروع مي شود، انگار توپ آغاز جنگ جهاني شليك شده، شهر شلوغ مي شود، مصوبه پشت مصوبه، مثلاً هنگام ديدن فوتبال، رانندگي ممنوع! هنگام تماشاي تكرار هشتم مسابقه ايران از راديو! خودكشي به طرز فجيع با تركاندنX ممنوع يا امتحانات آخر ترم لغو، چراكه عزادار باخت تيم برزيل در مقابل توگو هستيم! يا هرگونه فوت بدون هماهنگي قبلي ممنوع، جام جهانيه، مرده شورخانه ها هم تعطيل اند، چه برسد به قبركن و سنگ قبرساز و...

¤ زماني براي مستي توپ ها
توپ هاي جام جهاني از هر موجودي- براي عشق فوتبال ها- خوشبخت ترند، يعني خوشبخت ترين موجودات كره خاكي اند، چراكه پاي انواع و اقسام آدم هاي سياه و سفيد و سرخ، مشهور و معروف و مهجور با لطف و مهرباني با توپ ها تماس مي گيرند، كلي سرودست و سينه براي نوازش آن با هم مي جنگند و آنها هم كلي آدم را ازاين طرف زمين به آن طرف و بالعكس سركار مي گذارند. جداً خوشبخت تر از توپ ها كسي را سراغ داريد؟ از مرحله مقدماتي تا فينال هم همراه جام هستند، بعدش هم طلا مي شوند و به خانه يك نفر خوشبخت تر پرواز مي كنند. بعدترش هم به مزايده گذاشته مي شوند و كلي پول پايش مي ريزند كه مثلاً اين توپ را علي كريمي دربازي فينال مي زنه زمين هوا مي ره، نمي دوني تا كجا مي ره... بعد يك نفرهم از جمع بلند مي شود و توپ خونش عود مي كند و مي گويد: من اين توپو نداشتم؟ و باقي ماجرا كه... حتي در همين جواديه خودمان هم توپ پلاستيكي هاي دولايه افه جام جهاني مي گيرند و ديگر با پاي هركسي قل نمي خوردند كه... جام جهانيه ديگه!
حالا اين ها يك طرف، اين مستي حاصل از خوشحالي توپ ها يك طرف ديگر. يك دفعه از 40متري عين مگس مي چسبن به تور دروازه، يك دفعه هم ده دقيقه روي خط مي رن و برمي گردن عين «شاپره نيشت نزنه» مست شدن معلوم نيست چيكار مي كنن، بعضي وقت هام مي رن زير پاي بعضي حرفه اي ها و يه حالي بهشون مي دن...

¤ سلطه و سياست
جام جهاني هم آنطور كه مي گويند تنها يك اتفاق ورزشي و تفريحي نيست، از نوع چينش تبليغات دور زمين گرفته تا انتخاب ورزشگاه و تبليغات ماهواره اي و حتي ساماندهي طرفداران تيم ها. همه وهمه ترديد نكنيد كه با حساب و كتاب انجام گرفته، همين كه در قرعه كشي جام جهاني نام كشورمان را «ايران» نوشته بودند و بدون هيچ اعتراضي از سوي مسئولان ما ، همان را همه جا اعلام مي كنند، كافي است كه بدانيد داستان ورزش و سياست در دنياي آنها اصلاً از هم جدا نيست،
و الا «جمهوري اسلامي ايران» نامي است كه همچون خليج فارس تفكيك شدني نيست مگر اينكه بعضي ها بخواهند شيطنت كنند. ماجراي تروريسم و مراقبت از تماشاگران و فروش بليط به ضدانقلاب (يكدفعه اي) هم براي خودش ماجرايي است. ضمناً بدنيست بدانيد تنها عوايد جام جهاني- تنها عوايد- برابر با 12ميليارد دلار يعني بودجه يك سال دولت جمهوري اسلامي ايران از فروش نفت است و براي همين در تاريخ جام جهاني يك بار آن هم به صورت مشترك دو كشور آسيايي آن را برگزار كردند، آفريقايي ها كه بايد خوابش را ببينند براي افزايش اطلاعات نيز خوب است بدانيد كه بورس تخمه و آجيل هم آخرين شاخص هاي قيمتي خود را اعلام كرد. (قيمت ها به تومان است)
-تخمه ژاپني هر كيلو: 3700 تا 5000
-تخمه كدو هركيلو: 4200 تا 4800
-تخمه آفتابگردان خوب هركيلو: 1200 تا 2000
-تخمه آفتابگردان خانگي هر كيلو:700 تا 1100
-تخمه هندوانه اصل هركيلو: 3200 تا 4000
آجيل مرغوب فرداعلا: تا اطلاع ثانوي در دسترس نمي باشد.
پفك، چيپس و پف فيل هم اصلاً خوب نيست، نخريد، فقط بخوريد.
و يك توصيه بهداشتي: در هر جمعي كه در حال تماشاي فوتبال هستيد به ويژه اگر با تمهيدات جديد و براساس ورود تكنولوژي به برخي ميادين پايتخت در خيابان هستيد، از ابراز علاقه حقيقي خود كلاً صرف نظر كنيد، فقط فوتبال ببينيد، چون ممكن است، سيروس گوجه و بروبچ ، عشق هفت تير بزنه به سرشون و اونجا تلپ شده باشن، عدل بازي برزيل و آلمان باشه و شما طرفدار آلمان، اولين هورا، آخرين هوراي شماست! از ما گفتن، تازه مراقب باشين كه هوس موج مكزيكي نكنن كه حتي سكوت شما هم فايده اي نخواهد داشت.

 

تیتر یک

 

گام به گام با پدر طنز ايران؛ چارلي مظلومي

واسه نونه واسه پوله


زندگي به شرط خنده مثل خيلي مجموعه ها و كارهاي توليدي و يا خريداري شده سازمان صدا و سيما از فقر محتوا، فشار آنتن و توجيه هدف با هر وسيله كم رنج نمي برد، اما داستان تيتريك شدن در نسل 3، حكايت آدم هايي است كه كار ضعيف و خارج از قاعده خود را با كمال روي اضافه! نمونه كامل يك طنز «سالم» تلويزيوني دانسته اند. آنچه مي خوانيد، نه يك نقد كه پاسخ هايي به برخي گفتگوهاي كارگردان اين مجموعه با خبرگزاري هاي داخلي است و قطره اي از درياست كه جا كم داريم و حوصله هم . به هر حال شعار طنز سالم تلويزيوني، احتمال دارد تا پايان سال به «پدر طنز ايران» تبديل شود كه به هر حال بنابه وظيفه خطير خود و البته ضرب المثل «نشتي رو هر جا كه مهار كني باز هم سازمان كار خودشو مي كنه!»، اين چند خط تقديم مي شود:

يكم؛ هر كي هر كيه!
داستان كار طنز در تلويزيون و البته در راديو، مثل عنوانش؛ داستان خنده داري است! جناب مظلومي را اگر يادتان باشد تدوينگر مجموعه هايي بود كه مهران مديري مي ساخت كه ناگهان براساس ضوابط حساب شده سازمان صدا و سيما- كه البته همه افراد را با گزينشي دقيق و پردازش تخصص شان انتخاب و به اشغال (جمع) مختلف مي گمارد و اصلا هيچ آدم لاابالي، بي سواد و يا ناكارآمد در اين سازمان نمي تواني پيدا كني- به سمت كارگرداني و تهيه كنندگي رسيد.
اگرچه بعدا معلوم مي شود كه فقط اين نيست و همان «آبدارچي» ديروز و فيلمبردار امروز، يا همان «بوم من» ديروز و نويسنده امروز، براي يك ساعت كار، حقوقي برابر يك ماه كار يك معلم دريافت مي كند و بالطبع هم ادعايش روز به روز بيشتر مي شود و هم نتيجه اش حضور حضرات در مهماني ها و يك ساعت مجري گري و تلكه كردن بروبچ پولدار و بعدتر هم كمي ممنوع الفعاليت و ممنوع التصوير و آخرش هم عفو رئيس!
راستي تا به حال شنيده، يا ديده ايد يك مسئول در صدا و سيما بگويد، نيروي متخصص كم داريم يا نيروي متعهد متخصص كم داريم ولي زياد شنيده ايد كه بودجه كم داريم...


دوم؛ آقاي اعتماد به نفس.
«زندگي به شرط خنده! گامي براي توليد طنز سالم تلويزيوني است.» اين را جناب تدوين گر ببخشيد كارگردان- به لطف هنر كاووسي (فتحعلي اويسي) و امير جعفري در سريال شهر قشنگ- به يك خبرگزاري گفته و بعد هم توضيح داده: زندگي به شرط خنده گامي براي توليد طنز سالم تلويزيوني به دور از هجو و لودگي است!
بايد از آقاي كارگردان ، رجبي معمار ـ مدير شبكه5ـ و همچنين ضرغامي پرسيد، آيا دري وري گفتن يك خانم به يك آقا (آرزو خانم به آقا جهان و البته همه به فراخور متن!) يا بي احترامي به بزرگتر و والدين (همه عوامل به خشايار) يا مسخره كردن و سر كار گذاشتن افراد براي خنديدن ديگر افراد، همچنين لوث كردن مسائل زناشويي يعني طنز سالم ؟ حتي به سخره گرفتن اعتقادات مذهبي مردم (بحث محرم و نامحرمي فريد و آرزو براي سفر به خارج و راه حل آن!) يعني طنز سالم، غيبت و تهمت و دروغ و فريب و كلاه برداري و دور زدن و... هم؟ تازه اينها قطره اي از درياي اين طنز سالم است !
بازهم به افاضات كارگردان! توجه بفرماييد: «البته تمام تلاشمان اين است كه مجموعه طنز «زندگي به شرط خنده» به لودگي و هجو كشيده نشود و برنامه را با نهايت سنگيني پيش ببريم.»!


سوم؛ تفاوت فيلمنامه و گردو
ضعف فيلمنامه در اين سريال بيداد مي كند و اين درحالي است كه جناب كارگردان در اين باره ادامه داده است كه «فيلمنامه نوشتن چيزي است كه هر كسي! ممكن است استعداد نوشتن آن را داشته باشد و در كل اين 45 قسمت تنها طرح دو قسمت كه از بهترين قسمت ها بود را آقاي احمدي كه صدابردار ما هستند داده اند و اين خلاف واقع است كه درحال حاضر متن ها را صدابردار گروه مي نويسد!» اين سخنان در پاسخ به اظهارات يكي از نويسندگان، جدا شده از مجموعه- آقاي وارسته- عنوان شده است.
و ادامه انتقادپذيري كارگردان :«تنها دو كار از آقاي وارسته پخش شده است و حضور آقاي وارسته و ساير دوستاني كه از گروه جدا شدند تاثير چنداني در روند برنامه نداشته است. زيرا اگر 8 قسمت اول اين برنامه را نگاه كنيد اسم هيچ كدام از دوستان را در تيتراژ نمي بينيم. ضمن اينكه در اين مجموعه تمام سعي خود را كردم تا ميداني براي حضور نيروهاي تازه ايجاد كنم و نمي خواهم بگويم كه اين دوستان نويسنده هاي خوبي نيستند ولي هر كار قلق خاص خود را دارد كه متاسفانه اين دوستان خود را با اين قلق هماهنگ نكردند و ممكن است اين دوستان جاي ديگر خوب بنويسند، كما اينكه من تاكنون جايي مطلب قابل تاملي از اين دوستان نديدم و صرفا به دليل اصرار آقاي محسن تنابنده به عنوان سرپرست گروه ازاين دوستان استفاده شد كه به شرط نظارت مستقيم ايشان اين قضيه را پذيرفتم.»


چهارم؛ تحول درايكي ثانيه!
اين كارگردان تلويزيون با بيان اين كه شخصيت هاي اين مجموعه طنز در قسمت هاي پاياني متحول خواهند شد، تصريح كرد: در شب سالگرد امام (ره) شخصيتي با روحيات خاص مذهبي و انساني وارد قصه ما مي شود و بر روي تك تك آدم هاي اين خانه تاثير مي گذارد و در سه قسمت پاياني اين مجموعه شخصيت ها متحول شده و با شكل درستي به سرانجام مي رسند! (بابا عارف، بابا تاركوفسكي! بابا حرفه اي) با آمدن يك عنصر جديد همان آدم ها ياد مي گيرند كه چگونه مي توانند باشند تا به يك زندگي شيرين با حفظ ارزش هاي انساني و مذهبي دست يابند.
وي تاكيد كرد: در 85 قسمت از اين مجموعه به آدم هايي مي خنديديم كه جايگاه درستي در جامعه نداشتند و حالا در 5 قسمت پاياني همين آدم ها متحول خواهند شد. (احتمالا در آن سه چهار قسمت خشايار به جاي برو گمشو، مي گويد بفرماييد خودتان را گم كنيد! يا آرزو خانم با قر و فر به ديگران نمي گويد پررو! و خيلي متين به ديگران مي گويد: واقعا شما خيلي ها ني هستيد رو دارها.)
حالا قرار است شما براي مناسبت رحلت هم! دو سه قسمتي- هر چه قدر في برسه- بسازي و بفرستي رو آنتن. يك نفر پيدا مي كني به نام سيد جواد هاشمي كه سال هاست با يك تيپ مشخص تنها يك كاراكتر مشخص تر را بازي مي كند، آنقدر واضح كه تا او را ببيني مي فهمي كه بايد معنويت خونت به سرعت بالا برود و او براي تو و همه اهالي مجموعه، فيلم و يا تئاتر نقش كاتاليزور ايفا مي كند. داستان اين مي شود كه او مثل هميشه جانباز شيميايي است و براي يك لقمه نان حلال به تهران! آمده و عدل زده و رفته خونه دوستان ما.


و ... ادامه داستان: آقاي
تحول گرا مي خواهد با يك سري رفتار فيلسوفانه و كلي حرف هاي عارفانه و قشنگ مشنگ همه را يكدفعه متحول كند. آنقدر متحول كه حرف زدن ها عوض مي شود، چست و چابك حذف مي گردد- چون احتمالا قابليت تغيير نداشته و او كاتاليزور را تحت تاثير قرار مي داده- و كلي بحث هاي ديگر كه در عرض سيم ثانيه عوض مي شود. بعد هم طبق پيش بيني در حين رنگ كاري نفسش مي گيرد و بيماري عود مي كند و ... مي برند بيمارستان و چند تا عكس و پوستر امام (ره) مي زنند تنگ قاب تصوير چارلي و پر مي كنند تا قسمت بعدي.
در همين اثنا تحولات صورت مي گيرد، مثلا قرتاس يا قرطاس مي گويد: دخترم نبودي اون موقع ها وقتي يه شهر آزاد مي شد همه مردم خوشحال مي شدند! آقاي چارلي ما چند تا شهرمان در جنگ تسخير وبعد آزاد شد؟ موسيقي تيتراژ پاياني هم را با ني مي فرستيم رو آنتن كه همه حالشو ببرن. قسمت آخر هم يك كليپ از قسمت هاي قبلي مي سازيم با موسيقي مهراج محمدي: چفيه ات عزيز مادر ... بعد هم آدم هاي پولدار سريال متنبه مي شوند و خرج و مخارج آن انسان ايثارگر جبهه رفته پول ندار را مي دهند و مي گويند قابلي نداره!


پنجم؛ آهاي نفس كش!
آقاي تدوينگر ادامه داده است:«در صدا و سيما بخشي به نام نظارت بر برنامه ها وجود دارد و بخشي نيز وجود دارد كه تلفن هاي مردمي را ضبط مي كند كه اگر براساس اين نظرسنجي ها قضاوت كنيم جايگاه برنامه نسبت به ابتداي كار تغيير كرده و رشد داشته است. در حال حاضر اين مجموعه، تماشاگران بسياري را پاي گيرنده هاي تلويزيوني كشانده و هر روز موجي از مخاطبان در كوچه و خيابان در ديدار با عوامل خواستار استفاده از مضامين اجتماعي هستند!»
اي هوار، اي داد، اي بيداد، اي درد، اي مرگ، اي زهرمار... بابا يكي نيست بگه اون شبي هم كه فيلم كنفرانس برلين پخش شد، كلي بيننده دور جعبه جادو جمع شدند تازه كلي هم فيلم ويدئويي ازش ضبط كردند، اين كه نشد هر كي گفت بيشتر بيننده داشتيم پس هستيم خدمتتون 40 ماه! آدم يادشعريه مجموعه طنز مي افته كه اينجا بدجوري فاز مي ده، شبكه 5 عجب كارناواليه... تلويزيون انگار هر كي هر كيه! احتمالاً بايد منتظر سي دي و فيلم اين مجموعه پرطرفدار و نمونه طنز سالم تلويزيوني باشيم! البته ما تا صبح نفس داشتيم ولي جا نه.

 

یادادشت

 

راز كندي


راز داوينچي هست خيلي سروصداكرده، ديگه با اين خبرما رفت گاراژ، تصوير بالا را بدقت نگاه كنيد، اين دقيقا مركز فرماندهي ترور كيست؟ جي.اف.كي يا همان كندي بدبخت كه در يك روز آفتابي درحاليكه داشت افه مردم سالاري غيرديني براي ملت و رسانه هاي داخلي و خارجي مي گرفت، آب كش شد و رفت پيش دست پدرش! اين همان فردي است كه هيچ گاه شناسايي نشد، گربه القاعده كه آن روزها هنوز آدم نشده بود، نوع نشانه گيري و محل شليك را به خاطر بسپاريد، اين آخرين باري است كه اين تصوير را مي بينيد.
قرار است نسل 3 از رمزگشايي ترور كندي، رماني تهيه كند با عنوان راز كندي كه به زودي براساس همين سند كه اگر خوب توجه كنيد چشم سمت چپ اشاراتي دارد به آن سوي خيابان و زاويه اسلحه با دست هم نشانه حرف «
K»است كه يعني كندي برو به درك- جمله اي كه با «ك» شروع مي شود و با «ك» ختم مي شود... زرنگي؟ باقي داستان را در رمان بايد بخواني، راز كندي، بزودي منتشر مي شود!

 

دست نوشته‌هاي دل

 

فقط يكبار

اميرعلي مصدق
ديشب بود
همين ديشب
الهه ي الهام
بر فرود آمد و گفت:
جهان پلي ست
كه
بيش از يكبار تو را مجال عبور نيست؛
پس درياب!
كه
تركيب تو
تجزيه خواهد شد
درياب...

 

دست نوشته‌هاي دل

 

تولد عشق...


خديجه پنجي
به روي قله يك كوه، غار مشهود است
و سبز قامت آن نوبهار مشهود است
زمانه، چشم به راه تولد عشق است
دليل گردش ليل و نهار مشهود است
نياز نيست تلسكوپ نيازنيست، ببين!
چهل ستاره دنباله دار مشهود است
خداست اين كه شبيه فرشته آمده است
زهر دريچه، رخ كردگار مشهود است
صداي جوشش وحي است، اين كه مي پيچد
طنين «اقرا...» آموزگار مشهود است
¤ ¤ ¤
دوباره معجزه اي بي بديل در راه است
كه در نگاه زمان، انتظار مشهود است
به روي قله تاريخ، بين گرد و غبار
حضور روشني از يك سوار مشهود است

 

قاصدك


رفقا ايي ميل هاي شما رسيد؛ سيدعلي رضا براهني، محسن صادق زاده، كيانوش، ليلا خودپسند، يك دوست!، كاوه برزگر، مريم حميدي. تازه يك ايي ميل خارجكي هم داشتيم كه فرستنده اش مجهول بود فقط نوشته بود:
khodmo khodet، البته حرف هايي هم كه زده بود به سبك finglish بود، كمي درد دل بود كمي هم بد و بيراه. sms شما هم رسيد آقاي موسوي، دستت درد نكنه، حالا ما ديگه سياسي شديم؟ ما سياسي بوديم.وبلاگ شما را هم ديديم خانم بهمني، انشاءالله اگر عمري بود، در شماره هاي بعد از مطالبش استفاده مي كنيم گرچه خودتان تعطيل كرده ايد براي امتحانات! خانم كبري صابر يادداشت نسل3 يعني چه؟ را هم خوانديم جا نداريم ولي بخش هايي از آن را منتشر مي كنيم:
«نسل 3 يعني چه؟ آيا يعني لودگي و بي تفاوتي و گذر از كنار جريانات؟ آيا يعني ماندن در كوچه كودكي و كوچكي؟ آيا يعني غرق در الفاظ و واژگان زير گذري و كوچه بازاري؟ آيا يعني تلاش براي تابلو شدن؟ نسل 3 به نظر من يعني هميشه بيدار، يعني فرزند زمان، يعني عاشق آگاه، يعني...»
آقاي محسن راست گفتار از تهران يادداشت شما هم رسيد، گرچه دير ولي بخش هايي از آن را هم مي خوانيم:
«مگر نه اينكه تو ايران را نامي بر فراز قله هاي ايستادگي و مقاومت كردي؟ مگر نه اينكه غرب، شرق را بايگاني كرده بود براي روزهاي مبادا و تو اين قاعده را كه بازي سخيف بردگان ارباب صفت دنيا بود، برهم زدي؟ امروز اين سوغات تولد تو از مشرق زمين است كه سفيرانت گستره شرق و غرب عالم را فراگرفته اند و به سوي تعالي در حركتند، ايران و ايراني ديگر نگيني است بر پهنه كره خاكي كه هرچه هست از دم مسيحايي توست كه بي ترديد در هيچ جاي دنيا بي نام تو شناخته شده نيست...»يك آقايي به نام «مهدي» هم براي ما پيغام گذاشته كه شعر از سهراب اگر پيدا نكردين، اينم شعر:
ستاره اي در خواب طلايي ماهيان افتاد
رشته عطري گسست
آب از سايه افسوس پر شد
موجي غم را به لرزش ني ها داد و...
دست شما هم درد نكند.
الطاف شفاهي خيلي ها هم رسيده كه بخشي از آن قابل ذكر نيست بخشي هم نيازي نيست!

 

سه‌شنبه بازار

 

مردم و زرقاوي با هم تركيدند


خبر كشته شدن زرقاوي- يه چيز تو مايه هاي شارون اسرائيلي- موج شادي را در ميان مردم تركاند و همه را به نوعي ذوق مرگ كرد. زرقاوي كه از اعضاي ارشد القاعده است و در كشتار مسلمانان بويژه شيعيان سالهاست استخوان تركانده. صاحب شعار معروف: كشتن شيعه مساوي است با وجب له الجنه! البته مفسرين جنه را در اين گفتار به اسفل السافلين! ترجمه كرده اند. نامش ابومصعب از كلمه لامصب گرفته شده است. وي تا به حال ركورددار انفجار و كشتار بدون خم به ابروست و در سازمان جهاني تروريسم صاحب جايگاه ويژه اي است، روحش كه در عذاب هست براي بازماندگان و اطرافيانش طلب توبه و بازگشت به راه انساني و توقف چريدن در جامعه بشري را داريم. مردم خوشحال باشيد كه يك شمر از عالم كم شد! زرقاوي تركيد و مردم هم از خوشحالي همچنين.

 

مولوي مصري بود و تركيه اي و افغاني

مسئولان فرهنگي ما را كه مي شناسيد، همان كه اول تك مي خورند و بعد فكر پاتك مي افتند، اين بار فكر پاتك هم نيافتاده اند. سه تا كشور تركيه و مصر و افغانستان، زرتي رفتن سازمان يونسكو و گفتند مي خواهيم مراسم هشتصدمين سال تولد مولانا را جشن بگيريم، بگيريم! يونسكو هم نه گذاشته و نه برداشته سال 2007 را سال مولانا نام گذاري كرده و اين سه كشور را مأمور برگزاري بزرگداشت، ايران هم كشك! حتي در بيانيه خود هم مولانا را فيلسوف و شاعري مسلمان دانسته و ايراني بودنش را هاپولي كرده! آن سه كشور هم دربه در دنبال كارشناس و آدم و فرهيخته براي برگزاري همايش و... اي هوار كجايند مسئولان سازمان...

 

فرار به سوي هپروت با برنج

جالب است بدانيد- احتمالا مي دانيد- از ابتداي سال 85 بيش از 30 نفر از پايتخت نشينان با قرص برنج به
ICU رفته اند و ده نفري شان هم ديگر برنگشته اند. داستان از اين قرار بوده است كه دوستان مان قرار بوده اكس بتركونند و برن هپروت كه نتركونده رفتن جبروت و لاهوت و لاسوت. بدون توهم، صددرصد خالص! حالا كلي مهندس و دكتر راه افتادن كه قرص برنج را از ليست آفت زداهاي! كشور حذف كنند كه ديگر كسي به عشق سفر به فراسوي ماده، آخرت را رهسپار نشود. اقشار پردرآمد زحمت كش! براي پرواز مراقب باشند كه قرص برنج اولا براي حشرات موذي برنج است و ثانياً تا يكساعت پس از مصرف فرصت داريد به بازي تان خاتمه بدهيد والا ديدار به قيامت!

 

تكرار پخش مستقيم اذان مغرب!

اصلا نمي خواهيم به سازمان صدا و سيما گير بدهيم ولي بعضي وقت ها از شور به درش مي كنن. اون از شب چهاردهم خرداد كه يكدفعه اخبار و اخبارگو رفت توي حرم امام(ره) و رئيس جمهور يكدفعه در تلويزيون ظاهر شد، اين هم از اين يكي: دوشنبه هفته پيش، شبكه 3 نشان داد كه خيلي «3» هست. ده دقيقه به اذان مانده بود كه نماهنگ اذان مغرب و عشاء پخش شد، تا نيمه هاي اذان هم رفته بود كه برق از آنتن مسئول پخش پريد كه بابا هنوز هوا روشنه! ده دقيقه به اذان مانده. بعد قطع شد! بعد دوباره چند دقيقه ديگر وصل شد! اين يعني اينكه شبكه 3 هم عشق جام جهاني عقل از سرش پرونده.... بابا حاج عزت يه تكوني بده به اين رفقا!

 

خالي از طنز نبود

مسئول يك سازمان فرهنگي «ارتباطي» كه هفته قبل دراين صفحه به اظهارات ايشان با تيتر «ماهي 7ميليون تومان هم شد پول؟» نقد نسل سومي شده بود ضمن اعتراض به مطلب مورد اشاره خطاب به كيهان نوشته اند «البته كه وقتي 60 نمايندگي نصف شود و حداقل 90 نفر نيروي اعزامي (متوسط 5/1نفر) به 45 نفر تقليل يابد و هزينه هاي جاري از قبيل اجاره، حقوق و... فقط به حقوق اختصاص يابد، با اين محاسبه مي توان حقوق 7ميليوني را محاسبه و بهتر بگويم با تحريف و تبديل جعل كرد و همراه با تصوير دلارها تيتر ساخت كه نه فقط خداوند بلكه همه مي دانند دروغ است و حقيقت ندارد...»
در اين اعتراضيه با رد نوشته كيهان كه «4 تا از كتاب هاي شهيد مطهري را به انگليسي ترجمه نكرده» آمده است سازمان مزبور دهها كتاب شهيد مطهري را به چند زبان ترجمه كرده است .
نسل سوم: مطلب مورد اعتراض اين مسئول بزرگوار،نگاهي نسل سومي به ماجرا بوده است كه معمولا خالي از طنز نيست و انگيزه سوء يا قصد ناديده گرفتن زحمات ايشان و خدمات سازمان تحت مسئوليت اين برادر گرامي در ميان نبوده است.

 

نسل سوم 27

بنام خدای منتظران

 

هفته نامه

نـسـل سـوم

(27)

 

شماره  بیست و هفت ـ سه شنبه 23 خرداد 1385

 

قبل از هر چیز سلام!

 

ما همچنان خوابيم...


1
انالله و انااليه راجعون... عزت ما پايكوب شد... اگر نفوذ روحانيون باشد توي دهن اين مجلس مي زنند. نمي گذارند يك دست نشانده آمريكايي اين غلط ها را بكند... آقا اگر اين مملكت اشغال آمريكاست، پس چرا اينقدر عربده مي كشيد؟ پس چرا اينقدر دم از ترقي مي زنيد؟... آقاياني كه مي گويند بايد خفه شد، اينجا هم خفه شويم؟


2
جمعيت آنقدر زياد است كه نمي شود كنترل كرد. قرار اين بود كه صبح ها مردها بيايند و بعدازظهرها خانم ها. مدرسه علوي هم كوچك بود. يازده به بعد كوچه ها و خيابان هاي اطراف پرمي شد از خانم هايي كه با چادر مشكي آمده بودند، ديدار. قوم و خويش ها چادرشان را به هم گره مي كردند كه توي جمعيت گم نشوند. چند روز پيش دهها نفر از خانم ها توي ازدحام غش كردند... رفتيم پيش آقا و گفتيم اگر مي شود ديدار خانم ها را لغو كنيم، هم از لحاظ امنيتي نمي توانيم كاري بكنيم و هم اينكه محدوديتي نمي توانيم ايجاد كنيم.
امام يكدفعه اخم هاشان توي هم رفت و گفت: شما گمان مي كنيد اعلاميه و سخنراني من و شما شاه را بيرون كرده است؟ همين ها بودند كه بيرون كردند...


3
بايد با تكرار اين حقايق، يك هدف را دنبال كنيم و آن، درس گرفتن است ولاغير. و الا صرف ستايش كردن فايده اي ندارد، بلكه گاهي هم مضر است، زيرا وقتي خيال كنيم او كارها را انجام داده است، تصور مي كنيم كه ديگر كاري به عهده ما نيست.
گر نماز آن بود كان مظلوم كرد
ديگران را زين عمل محروم كرد
ما آن بزرگوار و انسان والا و مقتدا و قائد را ستايش مي كنيم تا خودمان را به او نزديك سازيم.¤


4
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
نوشتن از خورشيدي كه نزديك شدن به آن هم لياقت مي خواهد، سخت است، فقط همين را بايد گفت كه اگر نفس مطمئنه آن روح خدا در كالبد آدم هاي اين سرزمين دميده نمي شد، معلوم نبود، امروز چه بلايي بر سر اين خاك مقدس مي آمد. هم او بود كه وجدان هاي خفته اي را بيدار كرد كه تا ابد شيرهاي بيشه هاي سلطه و قدرت را به لانه هاي موش فراري داده است. اين عزت و اقتدار را مديون قلم، زبان و صراحت و حضور اوييم، آن هم در عصر عزلت و خلوت روحانيت كه هم او روحانيت را غنا بخشيد و حكومت را بر مبناي اسلام استوار كرد. حال امروز هفده سال از فراق مردي مي گذرد كه ما كمتر او را درك كرديم، اگرچه خود را فرزند روح الله مي دانيم، اما قرار بود برخي ما را در اين مسير ره نما باشند كه البته هنوز هم فرصت باقي است.. ستادهاي بزرگداشت قرار است مغزهايي را انديشه ساز ايران اسلامي كند و نه چشم هايي را گريان روزهاي گذشته كه آينده در راه است و ايران، فرزند روح الله مي خواهد و مرد ميدان و نه سياهي لشكر تهي از فكر. كوتاهي ماست كه نسل سوم بايد حرف هاي دشمنان پنهان ديروز امام را به عنوان هاديان و مناديان امروز انديشه هايش بشنود كه يار نداريم و دلدار را نيز تنها گذاشته ايم، فقط مي رويم و مي آييم و روزها را سپري مي كنيم، چه وقت فكر تربيت نيروهاي از دست رفته و معرفي چهره هاي تازه و متصل به انقلاب را مي كنيم، الله اعلم، همين مي شود كه هر روز يك نفر از راه مي رسد و پشت سر امام سنگر مي گيرد!
¤ بيانات رهبر فرزانه انقلاب 24/8/68

 

تیتر یک

 

مشاور عالي اعتماد ملي:

مصاحبه كردم تيراژتون زياد بشه


ايرج نظافتي
ما اصلا اهل گير دادن نيستيم، مگر اين كه به ما گير بدهند كه در آن صورت هم بي خيال مي شويم. ولي مطلبي كه مي خوانيد گفت وگويي است كه براي برطرف كردن برخي ابهامات در خصوص گفت وگوي چند ماه پيش ما با جناب ططري تهيه شده است. به هر حال طبع شوخ طبع! جناب ططري ما را هم بر آن داشت كه كمي شوخ طبعي مان گل كند و كمي شيطنت. كه البته خود ايشان هم اين را مي دانند و به قول بروبچ با نسل 3 حال مي كنند . نسل 3 هست و شوخ طبعي و شيطنت ديگر.
اصلا بياييد از اين به بعد شما بگوييد با چه كسي و در چه موضوعي دوئل كنيم آن هم به سبك ژورناليستي و گفت وگويي دوطرفه كه احتمال دارد بعدها بشود چند طرفه- همان ميزگرد- ايي ميل را كه داريد، كاغذ و قلم هم كه حتما، پس منتظريم. آدم ها، سؤال ها. شما بگوييد ما انجام مي دهيم
اسماعيل ططري كه خود را مشاور عالي حجت الاسلام كروبي معرفي مي كند در گفت وگو با يكي از نشريات محلي غرب كشور، كيهان را به باد انتقاد گرفته و گفته است: «كيهان مي خواست از مصاحبه من به نفع خودش سوءاستفاده كند اما اين مصاحبه كاملا به نفع ما و خصوصاً آقاي كروبي تمام شد!» ايشان در جاي ديگري هم به خبرنگاري گفته بود: «من فريب خبرنگار كيهان را خوردم، اين خبرنگار با مهارت خاصي حرف هايي را از زير زبان من بيرون كشيد كه بعداً فهميدم نبايد اين حرف ها را مي زدم!» يك سايت خبري در غرب كشور هم به نقل از ططري تيتر زده بود: «ططري مصاحبه با كيهان را قوياً تكذيب كرد!» وي در مصاحبه اخير خود با يكي از نشريات غرب كشور كه فعلا آنجا مستقر است دولت احمدي نژاد را به شدت نقد و اعلام كرده كه آقاي كروبي رئيس جمهور است! و اما ادامه ماجرا...
¤¤¤
در تماس با آقاي ططري، از وي مي پرسم؛ شما در پاسخ به سؤالم در مصاحبه با كيهان درباره نقد عملكرد دولت كنوني گفتيد: فعلا زود است كه دراين باره قضاوت كنيم. اما در نشريه ديگري شديدترين انتقادها را به دولت مطرح كرده ايد، اين تناقض گويي را چگونه توجيه مي كنيد؟ پاسخ مشاور عالي: «والله من در كيهان و در پاسخ به سؤال شما يك حرف هايي زدم كه شما خوشتان بيايد! و حالا هم در اين نشريه يك حرف هايي زده ام كه اين جماعت اين طرفي خوششان بيايد! چون بايد دل روزنامه نگاران را به دست آورد و باب ميلشان حرف زد. وي با اعتماد به نفس خاصي ادامه داد: الان فروش روزنامه ها در ركود است و كسي روزنامه نمي خواند. حالا يك آدم بيكاري! مثل من پيدا شده و يك حرف هايي زده كه هم باعث تنوع است و هم برخي از سياسيون را به تفكر وامي داد، چون سخنان من خصوصاً درباره آقاي كروبي بسيار عميق و پرمعنا بود!»
جناب مشاور عالي در ادامه مي گويد: «روزنامه اگر جنجال نداشته باشد و قيل و قال راه نيندازد كه فايده ندارد. الان هم يا من به عنوان مشاور عالي جنجال به پا مي كنم يا آقاي كروبي! يك روز من تيتر روزنامه ها هستم، يك روز آقاي كروبي. هركس هم كه به من و آقاي كروبي انتقاد دارد حاضر به مناظره تلويزيوني در تمامي زمينه ها هستيم!» (البته ما هم)
- آيا آقاي كروبي به تمامي سؤالات ما پاسخ خواهد داد؟
- آقاي كروبي حتي به سؤالات نپرسيده هم پاسخ مي دهد! چه رسد به سؤالاتي كه از او بپرسيد.
- با اين همه مصاحبه مطبوعاتي كه بعد از مصاحبه با كيهان انجام داده ايد، گويا قصد كانديد شدن براي مجلس را داريد و تبليغات زودهنگامي را آغاز كرده ايد؟
- نخير، كانديد نمي شوم. چون ]شركت[ نكردنش از ]شركت[ كردنش بهتر است. در دوره قبلي چند گوني رأي مرا در فرمانداري كرمانشاه دزديدند و هنوز هم سارقين دستگير نشده اند.
وي در پاسخ به تكذيب حرف هاي خود در كيهان نيز گفت: من نوار مصاحبه را دارم و مرد و مردانه پاي حرف هام هستم! آن تكذيبيه را قوياً تكذيب مي كنم! روزنامه هايي كه فروش ندارند، چيزهايي را به نقل از من مي نويسند كه فروش شان بالا برود!! مي خواهند مردم را سرگرم كنند.
حجت الاسلام كروبي در هنگام بازديد از غرفه كيهان در نمايشگاه مطبوعات قول داد كه با كيهان مصاحبه كند.
مشاور عالي ايشان هم، خودش و آقاي كروبي را آماده هرگونه مناظره و مصاحبه اي اعلام كرد و حتي آقاي كروبي را آماده پاسخگويي به سؤالات نپرسيده دانست!
آقاي ططري گويا براي سروسامان دادن به حزب اعتماد ملي شاخه غرب كشوربه آن ديار رفته و فعلا در كرمانشاه بسر مي برد و قول داده پس از بازگشت به تهران قرار يك مصاحبه بدون سانسور با آقاي كروبي را برايمان هماهنگ كند!
- احتمالا ادامه خواهد داشت...

 یادادشت

 

حقيقت

& رضا بابايي
حقيقت چيست؟ كجاست؟ چگونه است؟ نزد كيست؟ چه طعم و رنگ و بويي دارد؟ آيا او نيز تو هم است؟ آيا جز مرگ، راهي به آن نيست؟ باور كنيم دعوي مرگ را و نويدهاي دلبرانه اش را؟ كسي نيست كه آبي بر سر و روي اين خواب گران بپاشد؟ بيدارم يا خواب؟ خير نبيند آنكه بيدار است و بيدارم نمي كند! كتاب ها و دفترها، زبانم را گشودند، اما چشمم رانه. ديگر كجا را مي توان جست كه نجستيم؟
هر شبنمي در اين ره صد بحر آتشين است/ دردا كه اين معما، شرح و بيان ندارد/ باهيچ كس نشاني زان دلستان نديدم/ يا من خبر ندارم يا او نشان ندارد
سخت گرفتيم؛ خنده دار شد. آسانش شمرديم؛ خون مان ريخت. آخر چيست آنچه بايد بدانيم و نمي دانيم؟ چيست آنچه مي دانيم، اما نبايد مي دانستيم؟ مغزهايي كه اتم مي شكافند، چرا گره از كار فروبسته ما نمي گشايند؟ چرا كسي وحشت نمي كند از اين همه ندانستن و نتوانستن؟ چگونه است كه بودن را تاب مي آوريم، بي آنكه بدانيم چرا هستيم و در اين دير كهن به چه كار آمده ايم؟ گناه آدم، گندم نبود؛ رفتن به زير بار امانت بود. اين تحفه را آسمان برنداشت؛ كوه برنتافت؛ زمين نخواست؛ اما آدم را فريفت و روحش را باردار كرد.
اكنون ماييم و آرزوهايي كه اگر نبودند، ما هم نبوديم. ماييم و هزار گره، كه از سر بيكاري بر عيش و عشق و آغوش هاي رايگان بسته ايم.

الهي! كيستم من كه روزي مي پرستمت، و روزي رعيت بي مزد شيطانم؟ مبادا حقيقت در خانه من است و من در كوچه هاي آگاهي مي جويمش؟
با شما رازي بگويم: راز آن نيست كه نمي دانيد و شايد روزي بدانيد؛ راز، همان هايي است كه مي دانيد، اما نمي دانيد كه مي دانيد. گمراه تر از جهل مركب، علم بسيط است؛ يعني جهل به دانش؛ يعني گدايي در شهري كه خشت خشت آن مال ماست؛ يعني چشم خود را نديدن، پاي خود را لگد كردن، كلاه از سر خود برداشتن؛ يعني نقش هاي قاليچه اي كه هر روز لگدش مي كني، اما دلفريبي رنگ هايش، هرگز تو را از رفتن و نديدن باز نداشته است. راز، در ميان مجهولات ما نيست؛ در پيشاني معلومات ما مي درخشد. انكار نبايدش كرد تا راز بودنش را بنمايد:
راز جز با رازدان انباز نيست/ راز در گوش منكر رازنيست
مردم! بدانيد كه چيزي را از ما پنهان مي كنند. ماجراهاست در پشت ديوارهاي اين اتاق بي در و پنجره. گوش بگذاريد و چشم بماليد كه شايد چيزكي بشنويد يا ببينيد. بنگريد صداقت قرآن را: و ما اوتيتم من العلم الا قليلا؛ شما را از علم نصيبي نيست، مگر اندكي.
الهي!
قطره دانش كه بخشيدي ز پيش/ متصل گردان به درياهاي خويش

 

یادادشت

 

قابلمه

& سيدعلي موسوي
جوانك خوش تيپ، از اينكه قابلمه پيرمرد به پايش خورده بود و يك خط منحني از جنس گرد و خاك روي شلوارش رسم كرده بود كلي ناراحت شد. صورتش را كه تازه با مساعدت جناب ژيلت دو تيغ حالي داده بود درهم كشيد و يك نوچ پرمحتوا از غنچه لبانش بيرون داد.
تا سر حد امكان خودم را عقب كشيدم. روي شانه اش زدم و گفتم: «داداش بيا عقب اين بابا راحت باشه.»
از وسط دو تا دستم كه مثل گوشت قرباني به ميله وسط ماشين آويزانم كرده بود گردن كشيدم و نگاهش كردم.
پيرمردي هفتاد، هفتاد و پنج ساله، كت خاكستري با بافت درشت و ضخيم، شلوار مشكي اش از گشادي گريه مي كرد و با تمسك به كمربند پوسيده اي، دست وپا زنان خودش را به كمر پيرمرد چسبانده بود.
با خودم فكر كردم گفتم شايد مي خواهند از جايي نذري بگيرند! به نظرم قابلمه دو نفره بود. اما قيافه شان به اين كارها نمي خورد. تازه محرم و صفر هم تمام شده بود.
پيش خودم محاكمه اش كردم. «حالا به هر علتي كه اين قابلمه خالي رو دست گرفتي پس چرا پلاستيكش انقدر خاكي و كثيفه؟! يعني يك مشماي سالمتر گيرت نيومد كه اينطوري شلوار مردم و كثيف نكني؟!»
شايد چيزي توي قابلمه دارند؟! اما قابلمه توي پلاستيك يك ور شده بود. اگر چيزي توش بود از سوراخ هاي پلاستيك بيرون مي ريخت. شايد هم پيداش كردند، مي خواهند بفروشند به نمكي؟!
يا شايد هم ترسيدند در اثر تكان هاي ماشين كه آدم را مثل مشك عشاير ايل بختياري تكان مي دهد، حالشان بهم بخورد، قابلمه را آورده اند براي مواقع اضطراري!
توي همين فكر بودم كه پيرمرد با سرفه اي سينه اش را صاف كرد و گفت: «آقا پياده مي شيم.»
مسافرهايي كه سرپا ايستاده بودند خودشان را عقب مي كشيدند. يكي دو نفر هم كه جلوي در بودند پياده شدند تا راهي براي پياده شدن باشد.
پيرمرد، يك 200 توماني مچاله شده قرمز را به راننده داد. بعد هم زير شانه پيرزن را به آرامي گرفت. پيرزن خيلي آرام قدم برمي داشت. پاهايش كه بعد از 60، 70 سال از كشيدن بدنش خسته شده بود روي زمين كشيده مي شد. مثل اينكه مي خواست بماند راحت روي صندلي استراحت كند. شايد هم اگر زبان داشتند به بقيه بدن پيرزن مي گفتند: شما برويد، ما بعد مي آييم.
به ركاب پله هاي ماشين كه رسيدند پيرمرد دست پيرزن را روي ميله آهني پشت صندلي شاگرد گذاشت و به پيرزن اشاره كرد كه ميله را نگه دار و خودش پياده شد.
قابلمه را با دقت تمام روي پله اول ماشين گذاشت و با وسواس آزمايش اش كرد كه لق نزند. بعد هم دستش را به طرف پيرزن دراز كرد تا پيرزن پاهايش را آرام روي قابلمه بگذارد و بعد از روي قابلمه روي پله اول. دو پايش را كه روي پله اول گذاشت، پيرمرد قابلمه را روي زمين گذاشت. دوباره پيرزن پاهايش را آرام روي قابلمه و اين بار روي زمين گذاشت.
نمي دانم بقيه مسافران هم احساس من را داشتند يا نه؟!
پيرمرد و پيرزن يك عمر بود كه از قابلمه خورده بودند، ولي هنوز حتي يك قاشق هم از آن كم نشده بود. با اينكه قابلمه شان فقط براي دو نفر جا مي گرفت.

يك قابلمه پر از عشق.

 

دست نوشته‌هاي دل

 

آن هميشه خوب


از شانه اش شكوفه مي ريزد، مردي كه وسعتش بهاراني ست
مي آيد از غبار آن سوها، در يك شبي كه ترد و باراني ست
بر تك درخت جاده مي بندد، اسب سپيد و خسته خود را
مي خواند آه زان شب موعود، از آن شبي كه سخت توفاني ست
من ديده ام شهاب مي ريزد، از گوشه گوشه ي رداي او
در چشم هاي ابري اش رازي ست، مانند آن شبي كه باراني ست
افسوس بادهاي ده روزه، بوي بهار را نياوردند
تقويم ها ولي نفهميدند، امسال، فصل ها زمستاني ست
با نان و با كبوتر و زيتون، كاش آن هميشه خوب برگردد!
اين روزهاي سوخته ديري ست، بي او در ابتداي ويراني ست

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

قاصدك


يادداشت هاي شما رسيد: زينب ناصري، سپيده روحبخش، مريم شاهميري، علي اصغر بهبهاني، سروش شرفي، محسن رستمي.
ايي ميل هاي شما هم خوانده شد: آرش صدري، نيما طاهري، روح الله موسوي، مهري شايسته، شكيلا نوروزي.
«تو اي زينب(س)! درس هاي مكتب فضيلت و شرافت و آزادگي تو تا هميشه تاريخ براي حق طلبان و شرف خواهان تازه اند و تازگي دارند. چشم زمانه نگاهش را به ما دوخته است تا در مكتب زينب(س) شاگردي كنيم و پوياي اين راه باشيم كه كيست گام در اين مكتب نهد و شرافت آموز كربلاي اين روزگار نگردد...»
- بخش هايي از متن ارسالي ناصر ستارزاده از تبريز.

 

سه‌شنبه بازار

 

شبكه پنج عجب كارناواليه

 

يك كارگردان شهير! تلويزيون كه احتمالا چندي ديگر تئاتر و سينما هم بهش مي بندند پـس از ساخت سريال هاي موفق هفتصد قسمتي و پر كردن جيب خود و دوستان، چندي است- حدود 85 شب- آنتن شبكه 5 را در اختيار گرفته و سريال زندگي به زور خنده را به خورد ملت مي دهد. همه از افتضاح سازي اين مجموعه خبر دارند و خوب مي دانند چهل تيكه اي است از ديگرمجموعه هاي طنز در سيما، اما خود كارگردان در گفتگويي گفته: زندگي به زور خنده! نمونه يك طنز سالم! تلويزيوني است. البته بايدواژه سالم را تفسير كرد، بدوبيراه گفتن زن به رفيق شوهرش، بي احترامي به والدين، دزدي، دروغ، تهمت و... براي خنداندن نمونه هاي اين سلامتي هستند...

 

ماهي 7 ميليون تومان هم شد پول؟

 

يك مقام خيلي مسئول در يك سازمان فرهنگي و «ارتباطي» گفته است خجالت مي كشم بگويم بودجه ما چقدر است. وي كه پس از اين گفته در حال كشيدن خجالت به شكل بدجور است، گفته با افزايش 15 ميليون دلاري بودجه ما، كه حالا مي شود 30 ميليون دلار، شايد، آنهم شايد بشود يك كارهاي درست و درموني كرد. ما سي نمايندگي داريم و 45 كارمند كه اين بودجه نصفش براي حقوق كارمندانه. ما حساب كرديم ديديم شد ماهي 7 ميليون تومان براي هر نفر! تبريك مي گيم كه با اين پول نمي تونيد چهار تا از كتاب هاي شهيد مطهري به زبان انگليسي ترجمه كنيد و بفرستيد اونطرف آب ولي مي تونيد انواع و اقسام نمايشگاه هاي مثلا هنري را با هنرمنداني كه فقط ايراني بودنشان مهم است، برگزار كنيد؛ موفق باشيد و همچون سالهاي گذشته سايه تان بر سر اين سازمان مستدام!

 

ما عشق مذاكره مستقيم هستيم

 

ميم. گاف تاج زاده در سرمقاله اي چند روز قبل از اغتشاشات دانشگاهي در تهران با اشاره به اينكه تعليق دوساله صنايع هسته اي خلل مهمي در پيشرفت غني سازي ايجاد نكرد! گفته است: نامه رئيس جمهور باب مذاكره مستقيم را باز كرده و اين باب بايد حالاحالاها بازنگه داشته شود تا با يكي دو رفت و برگشت مذاكره مستقيم آغاز شود. حتي در گام بعدي كنگره آمريكا- همان كه ساليانه هوار دلار بودجه عليه نظام ما تصويب مي كند- رأساً با مجلس ما مكاتبه كند؛ صلح طلبان كشور كه جاي خود دارند!!! وي پس از كلي دوخت و دوز ديگر در پايان نوشته است: شهرونداني كه با تحريم و جنگ مخالفند بايد مانند صلح طلبان جهان، بازي را به برد-برد! گفتگو و صلح تبديل كنند. شاعر مي گه: اي مصطفاي خونه دار، ميز مذاكره رو وردار و بيار.

 

اينجا تحت س ت ام، آنجا تحت چ ت ام

 

شيرين عبادي، كه به تازگي خاطرات خود را به زبان انگليسي در آنطرف چاپيده است و احتمالا چند نفر اينطرف دربه در دنبال ترجمه و چاپيدن به زبان ايراني هستند چندي پيش مهمان صفحه ده سؤال مجله تايم بوده و درباره تضييع حقوق زنان در كشورهاي اسلامي به آنها گفته: هيچ جا در جهان با زنان آنگونه كه بايد رفتار نمي شود... زنان هم در غرب و هم در كشورهاي اسلامي تحت ستم هستند! اما دليل اينكه در كشورهاي اسلامي بيشتر تحت ستم! هستند مذهب نيست، فرهنگ پدرسالارانه كشورهاي شرقي است. اين كارشناس مسائل اسلامي! كلي حرف ديگر هم پرانده است حتي آيه اي از قرآن هم در مورد ارزش زمان گفته است !

 

قلمم، اسلحه ام... اسلحه ام، قلمم

 

دولت فيليپين موافقت كرده كه روزنامه نگاران اين كشور براي حفظ جان خود! در برابر خطرات بسيار محتمل! با خود اسلحه گرم حمل كنند. همه اين ماجرا از قتل يك روزنامه نگار و چند تاي ديگر قبل از اين يكي توسط افراد ناشناس شروع شد كه وزير دادگستري هم با كت و شلوار پشت تريبون ها ظاهر شد و گفت: روزنامه نگاران مي توانند مسلح در ملاءعام ظاهر شوند. اين طرح براي آنانكه از دست روزنامه نگاران فرار مي كردند و به نوعي آنها را مي پيچاندند، خيلي خوبه!
يعني: آقاي وزير]...[ مصاحبه مي كني يا نه؟!... بوم! (صداي شليك با صداخفه كن)

 

مطالبی که می خوانید در صفحه اصلی نسل سوم روزنامه کیهان چاپ نشده است

 

یادادشت

نامه چهارم!

 

همسر عزيزم؛
تصدقت شوم؛ الهي قربانت بروم در اين مدت كه مبتلاي به جدايي از آن نور چشم عزيز و قوت قلبم گرديدم متذكر شما هستم و صورت زيبايت در آئينه قلبم منقوش است. عزيزم! اميدوارم خداوند شما را به سلامت و خوش، در پناه خودش حفظ كند. [حال] من با هرشدتي باشد مي گذرد ولي بحمدالله تاكنون هرچه پيش آمد خوش بوده و الآن در شهر زيباي بيروت هستم؛ حقيقتاً جاي شما خالي است فقط براي تماشاي شهر و دريا خيلي منظره خوش دارد. صدحيف كه محبوب عزيزم همراه نيست كه اين منظره عالي به دل بچسبد.
درهرحال امشب شب دوم است كه منتظر كشتي هستيم، از قرار معلوم و معروف، يك كشتي فردا حركت مي كند ولي ماها كه قدري دير رسيديم، بايد منتظر كشتي ديگر باشيم. عجالتاً تكليف معلوم نيست ...
خيلي سفر خوبي است جاي شما خيلي خيلي خالي است. دلم براي پسرت قدري تنگ شده است.اميد است هردو به سلامت و سعادت در تحت مراقبت آن عزيز و محافظت خداي متعال باشند....
ايام عمر و عزت مستدام. تصدقت، قربانت: روح الله.
::
امام علي ـ عليه السلام ـ مي فرمايند كه مرد زير زبانش پنهان است. به ديگر سخن همان ضرب المثل معروف كه : تا مرد سخن نگفته باشد، عيب و هنرش نهفته باشد. اما من فكر مي كنم مي شود اين را هم گفت كه مردها را مي‌توان در پشت قلبهايشان نيز يافت. درست كه خاصيت مردي،بيشتر به سمت و سوي زمختي و درشتي و صلابت مي‌رود، اما مردانگي مرد اين نيست كه يك‌سره، از روحيه‌اي خشن و رفتاري غير قابل انعطاف برخوردار باشد. مردانگي آن است كه صلابت و اقتدار مردي را با انعطاف و طبع لطيف بياميزد. راستي! چه اشكالي دارد مرد گاه گاهي كه دلش تنگ مي‌شود، اشكي هم بريزد؟!
نامه‌ي چهارم از مجموعه‌ي چهل نامه را از نامه‌هاي حضرت امام خميني ـ قدس سره الشريف ـ انتخاب‌ كرده‌ام. شايد براي خواننده‌اي كه اولين بار اين نامه را مي‌خواند، باور صحت نامه كمي دشوار باشد. اما اين را بايد در نظر آورد كه بزرگي و بزرگ منشي و صلابت و استواري امام، كه مشخصه و ويژگي بارز چهره و رفتار اوست، مانع از آن نمي‌شود كه روحيه‌اي لطيف و طبعي روان نداشته باشد. تاريخ نامه را گشتم ولي نيافتم. فكر مي‌كنم به دلايلي مربوط به پيش از دهه‌ي چهل باشد. اما به هر حال نامه‌ي زيبايي است كه جنبه و وجهه‌ي لطيف و شيرين امام را به تصوير مي كشد. امام قلوب يك امت را فتح كرد و آن چه كه اين نامه به ديدگان مي‌نشاند آن كه همسر گرامي امام هم خوب توانسته بود، قلب امام را فتح كند‍!
اين نامه در فروردين ماه سال 1312 از بندر بيروت نوشته شده است.
منبع: صحيفه امام- جلد 1- صفحات 2و 3

محمد مهدی کارگر

 

یادادشت

روانه شو در تن من!

 

نمي‌دانی چه‌قدر دلم گرفته از آدم‌های بي‌معرفت تقويمي، از آن‌هايی كه بزرگ‌ترين مردان باورشان را در خط‌های منظم تقويم حبس مي‌كنند و برای به جا آوردن رسم معرفت به اسمی قانع مي‌شوند.
نمي‌دانی چه قدر دلم مي‌خواهد در خرداد امسال مثل روزهای بهمن پنجاه و هفت دستم را بالا ببرم، سينه‌ام را صاف كنم، سرم را بالا ببرم و بگويم: روح منی خميني، بت شكنی خميني!

نمي‌دانی چه قدر دلم مي‌خواهد "آقا" را كشف كنم، همان خميني‌ای كه صفای خنده‌هايش دل از اهل دل برده بود و تير نگاهش وقتی از كمان انديشه مي‌جهيد دل همه‌ی بي‌خيال‌های عالم را ريش ريش مي‌كرد.
نمي‌دانی چه قدر دلم مي‌خواهد "آقا" را از روی قاب عكس‌های در و ديوار، از اسم خيابان‌ها و ميدان‌ها از صفحه اول كتاب‌های درسي، از روی پارچه نوشته‌های ادارات و سازمان‌ها بياورم بيرون و بنشانم در كنج باور خودم و مرام او را بكنم شاه باورهای خودم.

نمي‌دانی چه قدر دلم مي‌خواهد "آقا" را بشناسم، همان طور كه پدرم و مادرم خوب شناختند، همان طور كه غريبه‌ها بهتر از همه شناختند و حساب كار خودشان را كردند و روی بزرگراه شلوغ و پلوغ‌شان تصوير چشم‌هايش را زدند و نوشتند با احتياط برانيد!
نمي‌دانی چه قدر دلم مي‌خواهد از "آقا" بشنوم، برادرم وقتی صندلی اول دانشكده پزشكی را فقط به خاطر او رها كرد و آن پيشانی بند سرخ را بست نوشت: بسم‌ا... الرحمن الرحيم حرف امام را زمين نگذاريد، فقط همين! برادرم را نفس خدايی او زنده كرد، من تشنه‌ی آن نفسم!

نمي‌دانی چه قدر دلم مي‌خواهد پز "آقا" را به همه دنيا بدهم، آن قدر او را از نزديك بشناسم كه بتوانم به آن حماسه زنده افتخار كنم. آن اميد خدايی را باور كنم، و اين كه "ما توانستيم چون خواستيم و حالا هم مي‌توانيم اگر بخواهيم" را فرياد بزنم.
نمي‌دانی چه قدر دلم مي‌خواهد چهارده خرداد امسال فقط آن آهنگ غمگين تكراری را از تلويزيون نشنوم. فقط پارچه‌های سياه نبينم، چه قدر دلم مي‌خواهد داد بزنم: آي! اهل دنيا! من فرزند خميني‌ام و خمينی بت‌شكن است و بت‌شكن انتها ندارد، ختم ندارد، تا در همين روزگار مدرن هم بت‌كده‌های خوش آب و رنگ هست او هم هست، تبر هم هست، ابراهيم هم هست، خدا هم هست. نمي‌دانی چه قدر دلم...
و بت وجودم را بشكن و از نو بساز!

 اعظم ايرانشاهي

 

دست نوشته‌هاي دل

بی خیال قصه


می خواستم قصه بنوسم.
نمی دانم چی شد که نقش اول داستانم در را محکم بست و قهر کرد.
من هر روز می رفتم منت کشی قهرمان داستان نانوشته…و او انگار نه انگار که گوشی دارد ودلی.گفتم همین یکبار را کوتاه بیا. صدایی نمی آمد که دلخوشم کند. آدم احساس می کرد اصلا،"او" در را که بسته مرده! گفتم حداقل بیا بگو چرا ناراحتی؟ از زیر در نامه فرستاد:
"خسته ام، پای مرا وسط نکش، دل من دیوانه تر از آن است که از خودش بگوید"
این طوری قصه من هیچ وقت شروع نشد.

 سيده زهرا برقعي

نسل سوم 26

بنام خدای منتظران

 

هفته نامه

 

نـسـل سـوم

(26)

 

شماره  بیست و شش ـ سه شنبه 16 خرداد 1385

 

قبل از هر چیز سلام!

 

شب هاي روشن


آفتاب خرداد ماه كه پهنه آسمان را از آن خود مي كند، يعني تمام فكر و ذكرت- عمراً - مي شود درس و امتحان و واحد اضافه و ترس تابستان و پاس كردن.
در روسيه شب هاي امتحان را به «شب هاي سپيد» لقب داده اند، همانكه داستايوفسكي نيز يك رمان خواندني با همين نام دارد و فرزاد موتمن هم فيلمي با همين عنوان - با كمي تغيير، به نام شب هاي روشن - ساخت و خب فيلم بدي هم نشد. داستان از اين قرار است كه روس ها از آن جهت كه شب هاي امتحان را كه تا صبح بيدارند، به شب هاي سپيد ملقب كرده اند. طفلي ها خبر ندارند ايران هم همين طور است، شايد همه جا همين طور باشد! كسي چه مي داند!
به هر حال ماراتون آزمون آغاز شده است، از دبستاني تا دبيرستاني و از پشت كنكوري تا دانشجوي دكترا، همه و همه دغدغه امتحان دارند و درس خواندن.
اما يك تفاوت عمده هست بين انسان ابوالعجايب و ساير مخلوقات؛ «كلك» و در واقع بشر زرنگ! هميشه دنبال ميان بر است و لقمه آماده، درس و امتحان هم همينطور، مثلاً يكسري به انقلاب بزنيد، موج تبليغات «كتاب هاي بنفش ويژه هفته اول تولد، كتاب هاي خرمه اي! براي پس از آزمون! كتاب هاي سفيد براي نقاشي در حين آزمون! و...» غيرقابل تصور است. داستان غم انگيزي است رشد قارچ گونه موسسات
تنبل سازي .گرچه در كلاس درس هم هرگاه يكي از بچه ها جزوه خوبي مي نوشت، باقي همه از او كپي مي گرفتند و شب امتحان را سپيد سپيد حال مي كردند! چاپ عجيب و غريب كتاب هاي جيبي با تيراژ بالا بواسطه همين نظام تنبليسم انسان قرن ارتباطات است، نمي دانيد چه طرفداري پيدا كرده اين كتاب هاي ميني ماليستي، شعر نو، سپيد و گزيده هاي ترجمه.
اينكه شب امتحان مي خوانيم و صبح امتحان هم پس مي دهيم و عصرش هم هيچ چيز يادمان نمي آيد، بواسطه ساندويچي بودن درك اطلاعات و حفظ آن است. تازه اگر خيلي ابوالعجايب تر باشيم كه مي شويم امير سه سوت كه هميشه ميگه:
- آخه گلابي! كي حال داره درس بخونه، اونم شب تا صبح! امداد غيبي رو عشق است...
به هر حال «خرداد» ماه خوبي است، ماه آمادگي براي امتحان، رسيدگي به اندوخته ها و آزموني براي رد شدن، رد شدن ازپله اي به پله اي ديگر. خرداد يادآور يك آزمون بزرگ تر هم هست، آنجا كه ديگر خودت هستي و خودت، تنهاي تنها، نه كتاب هاي زرد و سبز و قرمز و نه حل المسائل، حتي امداد غيبي هم خبري نيست چون كسي نيست كه بخواهي تقلب كني، خودت هستي و نور زمين و آسمان ها و يك كوله بار امتحان گذرانده شده، كه يكدفعه تصحيح مي شوند بدون هيچ تكراري و تابستاني... اللهم افتح ابواب رحمتك...

 

تیتر یک

مغناطيس شيرين مستطيل سبز


«تب و تاب فوتبال ديگر رسماً واسه كسي زندگي نذاشته» اين عبارت شايد درحال حاضر كمي فاز ندهد ولي تا چند روز ديگر بدتر از اين را هم مي شود نوشت و هضم كرد! از دكتر و مهندس و سياستمدار گرفته تا بقال و بزاز و نجار همه وهمه فوتبال فكر و ذكرشان شده و مايه حركت و حرف و درآمد! نه كه فكر كنيد ما افه روشنفكري با عينك دودي و پيپ توتون سه سيب گرفتيم كه فوتبال هست كه هست، فيلم كيارستمي كه نيست! نه ولي اينجوري هم كاسبي رو رها يا جهتشو عوض نكرديم. «همين سيروس سبزي فروشي تا ديروز گلابي مي داد كيلويي 400تومن، حالا يه برچسب 2006 كوبيده در مغازه اش، مي گه گلابي بزن جام جهاني بتركون! گلابي مخصوص تماشاي جام جهاني رسيد! بخر و ببر كيلويي 800تومن!»
با اين تغيير تعرفه و واردات گوشي موبايل هم بايد منتظر افزايش چند صددرصدي تخمه آفتابگردان باشيم! داستان مغناطيس مستطيل سبز زن و مرد و پير و جوان حاليش نيست. آنقدر كشش دارد كه حداد عادل را هم به كمپ تيم ملي بكشاند و صفار هرندي را مجبور كند جلسه بگذارد و شام بدهد به صاحبان مطبوعات ورزشي كه «بابا گير ندين ديگه! بذارين با خيال راحت و بدون حاشيه بريم جام جهاني برگرديم، بعد بزنين برانكو رو با خاك يكسان كنيد!»
آنقدر مغناطيس اش فراگير هست كه جماعتي از خوانندگان و سرايندگان و نوازندگان را سركار بگذارد كه بخوانيد و بسراييد و بنوازيد بلكه پسنديده شويد بعد سرود ملي شويد بعد هم راهي آلمان شويد و آنجا به نمايندگي ملتي حنجره رها كنيد! چند وقتي هم به همين واسطه روي آنتن باشيد، مفت و مجاني، كلي هم براي هم قيافه بگيريد. ما كه مي دانيم آخرش
] ...[¤ سرود ملي را مي خواند و همه را كنف مي كند. طفلي
] ...[¤ چقدر پول تبليغات داده و همه جا گفته من مي خونم!
¤¤¤
آنقدر كشش دارد اين سفر سبز! كه عده اي شبانه روز كارشان را تعطيل كنند، بيافتند دنبال شعار براي تيم ملي؛ از ستارگان پارسي بگير تا شيرهاي درنده !، مردان خليج فارس!، صلح طلبان صاحب انرژي، هسته اي هاي ايراني، فوتباليست ها و... فكر مي كنيد، كشكه؟ نخير كلي دانشمند اجير شده اند، اسم پيدا كنند، جاي شكرش باقيه كسي هوس نكرده اسم سال 85 رو توي اين اسم بچپونه و الا...
اين مستطيل سبز آنقدر جذابيت داره كه از الان هر كس در صداوسيماي دوست داشتني! به فكر يك برنامه زنده چرب و چيلي باشه كه به هر حال سفره جام جهاني گسترده است و خيلي ها گرسنه. شما هم مي خواهيد، من آشنا دارم!
¤¤¤
و بالاخره آنقدر مغناطيس مستطيل سبز شيرين هست كه ما هم يك ويژه نامه برايش درنظر بگيريم.
------------------
¤ بدليل مسائل اخلاقي از درج نام افراد منع شديم

 

یادادشت

 

طعم فقر


دوشنبه بود و هوا خيلي گرم . چراغ قرمز هم از هميشه طولاني تر. يك دفعه احساس كردم چيزي به شيشه ماشين خورد محكم، شيشه رو دادم پايين. يه دسته گل رز سرخ داشت روي دوش يكي راه مي رفت! چند ثانيه اي بيشتر تا سبز شدن چراغ نبود. صدايش كردم آهاي ... يه دختر كوچولوي ناز... با صورتي كه داد مي زد روزهاست زيرا آفتاب رنگ خودش را به آفتاب داده است. چشمهاي گود افتاده صورتي گرد و مهربان. كنار ماشين ايستاده بود و لبخند كودكانه اش دلت را مي برد به وسعت صفاي روستا و دود و دم و شلوغي را يك آن از ذهنت مي پراند. پول كه به اش دادم برق توي چشاش دويد و خون توي صورتش. جلدي دو تا شاخه رز گرفت طرفم. گفتم نه گل نمي خواهم ابروهايش بدجوري به هم نزديك شد مثل يه زن پنجاه ساله گلها رو از دستش گرفتم و تندي پرسيدم اسمت چيه؟ از خجالت سرخ شده بود و گم بين گلاي توي دستش ...
صداي بوق ماشينها يعني چراغ سبز شده. توي آيينه فقط تكان خوردن لبهايش را ديدم. تمام فضاي ماشين عطر رز به خودش گرفته بود...
امروز چهارشنبه است فقط اومدم كه اون دختر رو ببينم ماشينويه جايي پارك مي كنم و مي رم سر چهار راه خبري از دخترك نيست. يك ساعتي منتظر بودم تا اينكه بالاخره سروكله اش پيدا شد سه چهار تا دسته گل بزرگ انداخته بود روي شونه اش. نمي دوم چطور جلوشو مي ديد بي اختيار دويدم طرفش گفتم دختر خانم برگشت. گلارو كنار زد. يه پسر بود هم قد و قواره اون اما...
- گل مي خواين آقا؟
- نه نه. ممنون.
برگشتم كه برم ولي... چه شباهتي. حتماً برادرشه دوباره برگشتم.
- آقا پسر؟
-گل مي خواين؟
خنده ام گرفت و گفتم آره بيا. بگو ببينم اون دختر كوچولويي كه اينجا گل مي فروخت خواهرته؟ چرا نيست امروز، سرشو انداخته بود پايين و داشت با كفشاش آسفالتهايي كه به راحتي توي اين گرما منتظر بودن يكي باشون وربره تا از زمين جدا بشن رو مي كند. لبهاشو گاز مي گرفت و آب دهانشو با خشم پايين مي داد جلوش زانو زدم دستمو گذاشتم روي شونه اش و با دست ديگه چونه اش رو گرفتم بالا كه ... اشك صورتش را خيس كرده بود ولي مرد و مردونه نمي خواست كسي گريه شو ببينه. با گوشه آستينش صورتشو خشك كرد و...
- ديروز يه ماشين شيرينو زير گرفت و...
-خب حالا حالش چطوره؟
نفسش بريده بريده شده بود و بغض توي گلويش گير افتاده بود... يه دفعه كتفشو از زير دستم كشيد و دويد. فقط مي دويد و مي دويد... از اون طرف خيابون نگاهم به شاخه گل رزي بود كه روي داشبورت ماشين خشك شده بود. اصلا نفهميدم پليس داره برام جريمه مي نويسه... برگه رو برداشتم و سوار شدم.
چه عطري داشت اين معصوميت و فقر...

 

یادادشت

 

گربه نباش!


گربه از آن جهت كه حيواني اهلي است كنكاش در نوع رفتارش جالب است. روزهاي باراني، كوچه ها و معابر شهر را ديده ايد كه بواسطه معماري دقيق و هنرمندانه همواره مقداري آب بصورت گودال يا درياچه نقش حوض هاي خياباني را براي زيبايي شهر ايفا مي كنند! گربه را نيز ديده ايد كه خيلي نجيب و سر به زير و محتاط از كنار اين آب ها مي گذرد و گويا از منطقه مين گذاري شده عبور مي كند. آب برايش زهر است و عبور از كنار آن با حفظ امنيت كامل. همين حضرت اجل را در خانه و روي ديوار همسايه هنگامي كه ماهي قرمزتان توي حوض شنا مي كند، به ياد آوريد. به ياد آوريد كه چگونه به سان عقاب درون آب شيرجه مي رود تا با ماهي كمي حرف بزند! آب كه همان آب است ولي گربه چي؟
ما نيز بعضاً در برخورد با مسائل پيرامون مان مانند گربه ايم! اگر توي كوچه يك هزار توماني پيدا كنيم، از سلمان فارسي مسلمان تر مي شويم و تا يك ماه خواب و خوراك نداريم كه بگرديم و صاحب هزار توماني را بيابيم: اطلاعيه و اعلاميه و حضور در محل هاي مختلف و ... اما وقتي مسئول مي شويم و دستمان به بيت المال نزديك مي شود، گويي مال البيت است و ما هم وارثشان، بذل و بخشش و حيف و ميل و خرج از كيسه مهمان و ... خلاصه حالي مي كنيم! پول كه همان پول است ولي آدم چي؟
يا وقتي كه پيرزني در خيابان مي بينيم كه توان حركت كردن از او سلب شده و چادرش كمي كنار رفته ، نگاهمان را از او مي گيريم و چشمان خود را درويش كرده و كلي زبان استغفار مي گشاييم كه اي واي خدايا ما را ببخش! اما همين كه زليخايي در خيابان لحظه اي خود را عرضه مي دارد و غيب مي شود، عقل و دين در جيب مبارك همسايه گذاشته و مثل نقد امروز به ز نسيه ... گناه كه همان گناه است، ولي تقوا چي؟

 

دست نوشته‌هاي دل

 

كدامين مسير؟

& امير مرزبان
توسعي كن كه دلت ساده از رقم گردد
«كه دل چو پاك شد ز نفس، جام جم گردد1»
... و پيش از آنكه دلم بي تو متهم گردد
... و پشت من كه نباشم دوباره خم گردد
شما بگو كه كدامين خيال دور از دست
جواز رفتنم از روزهاي غم گردد؟
شما بگو ز كدامين مسير بايد رفت
چگونه زمزمه رود «مي روم» گردد
شما بگو كه ز كدامين درخت پير ستبر
ستون اصلي و سكان قايقم گردد؟
براي ردشدن تن از ره آسماني نور
كدام چشم مرا مثل جام جم گردد؟
كدام خلسه بيايد مرا ز خود ببرد
كدام جذبه كليد در حرم گردد؟
چه وقت مي شود اي آفتاب دور از دست
تمام حرف دلم «عاشقت شدم» گردد
خدا كند كه به عمر شما اضافه شود
ز عمر اهل زمين هرچقدر كم گردد!
خدا كند كه هواي بدون تو مولا!
هواي سمي لبريز دود و سم گردد
چقدر ندبه دلتنگ... كاش در اين چشم...
به جاي گريه... گل رويتان رقم گردد
-------------
1- صائب تبريزي

 

دست نوشته‌هاي دل

 

در دل كوچه

مي باريديم &
من و ابر
تو و كوچه
هر دو مرطوب
دست هاي تو
نرم نرمك
اشكهايم را برمي داشت
و دستي نبود
براي تسكين دل بي قرار
دل ابر!
فريبا داوودي

 

قاصدك


هم نظرات نسبتاً زيادي براي مطالب روي سايت بود و هم email جديد خالي نمانده بود؛ برخي از آنچه كه رسيد را مي توان اينجا خواند:ضمناً اين ميل هاي شما هم رسيد، خانم ها: سميه شيرواني، شيوا عمادي، حميده رضايي و آقايان عباس اميني و مجيد زهتابي، يكي دو نفر هم با Sms يك سري الطاف را به ما رساندند كه به هرحال ممنون!
توي سايت الطاف! بسيار زياد است اما ظهور پس از غيبت صغري خواندني هايي داشت؛ مثل:

و ااااااااااي باورم نميشه! چه عجب!!!!!
خبر ميدادين يه گاوي ،گوسفندي چيزي قربوني مي كرديم!!
منم تعجبم از اين بود كه اونجا نمايشگاه كتاب بود يا.... نمايشگاه خوراكي و آب معدني و آبميوه و...!!!
آخه صف خريد خوردني ها خييييلي طويل تر از صف خريد كتاب بود!
¤¤¤
سلام خوش اومديد چه عجب اين ورا
البته چون معذرت خواهي كرديد همين الان از سر تقصيرتون ميگذرم هرچند كه يادداشت كتاب به مزاقم خوش نيومد چون داش صادق ننوشته بودش سوء تفاهم نشه يه وقتي، قصدم بي احترامي به هيچ كدوم از بچه هاي تحريريه نسل سوم نيست ولي هر قلمي يه مزه اي داره ديگه.
¤¤¤
چه عجب از خواب بهاريه برخاستين. خوش اومدين به جمع خودماني نسل سومي ها.
¤¤¤
البته مطلب سوم خرداد آقاي سعيد محمدي هم در باكس ميل جديد رويت شد، حيف كه دير بدستمان رسيد باز هم تشكر. همچنين خانم ليلا. الف از كاشان شما نظرهايتان را بفرستيد ما هر طور شده! منتشر مي كنيم.

 

سه‌شنبه بازار

حالم بده... حالم بده، درجه تبم هزار و سيصده


جناب رضا خاتمي نامه اي به وزير فرهنگ نوشته كه در آن ضمن توصيه به وزير در رعايت تقوي! و انجام تعهدات فرهنگي! آورده است: جبهه مشاركت ايران اسلامي نزديك به چهار سال! است كه در انتظار صدور پروانه روزنامه ارگان حزب است. اما اين انتظار پرسش برانگيز! «تاكنون» بي پاسخ مانده است. وي در اين نامه كه يكبار هم نخوانده تا ببينيد 4 سال قبل يك نفر ديگر و با يك وزير ديگر در مملكت راس كار بودند بدون اينكه بگويد سه سال پيش كجا بوده، آورده است: گمان مي كنم شايسته دولت مهرورز نيست كه آستانه تحملش تا اين حد پائين آمده باشد كه نه تنها از دادن حق قانوني جبهه مشاركت ابا مي نمايد بلكه در پي تدارك بهانه براي برخورد با نشريه داخلي حزب است. طفلي برادر حالش خوب نيست چرا كه مي خواهد بگويد دولت كريمه آستانه تحملش تا «اين» حد پائين بوده كه سه سال در انتظار پروانه نگه شان داشته است.

 

ريگي! روي ما حساب كن


مجري راديو صداي ايران وابسته به جناب زور به قبرش بباره، در مصاحبه با عبدالمالك «ريگي به كفش دار» با تاكيد بر اينكه: روي ما در عمليات هاي تروريستي خود حساب كن! تصريح كرد: ادامه بده كه كلي طرفدار پيدا كردي. وي در ادامه با استعانت از درگاه پهلوي سترگ! گفته است: عبدالمالك عزيز، مواظب خودت باش، شايد بخوان با تو تماس بگيرن، گول نخوري ها، كلي آدم چشم به راه تواند. وي در حاليكه اشك در چشمش جمع شده بود، افزود: تو ديگر الآن متعلق به همه ما هستي! ما اقدام اين شبكه رو كه زودتر از ما به عبدالمالك حال داده، محكوم مي كنيم.
نسل 3 كه خيلي وقته دربه در دنبال ريگي مي گردد تا باهاش گفتگو كند! از همين جا به اين شبكه بي تربيت مي گه: اي كه از كوچه معشوقه ما مي گذري، به جهنم بگذر، كوچه او بن بست است!

 

برو ژاپن حالشو ببر!


معاونت مطبوعاتي وزارت ارشاد هر سال، يكي دو سه تا سفر سياحتي، آموزشي، تحقيقي و از اين جور حرف ها براي اصحاب رسانه برگزار مي كند كه گويا چند سالي است چند نفر به نمايندگي از چند صد نفر، هي مي رن و هي ميان. امسال هم ارشاد اعلام كرد، مديرعاملان 8 خبرگزاري غيردولتي اسم بدهند كه با كمال ]....[ اين اسامي اعلام شد؛ 2 مديرعامل، 3 معاون خبر، 1 معاون مالي اداري از قضا همسر مديرعامل! و يك مدير عامل سابق!! اينكه اين افراد كاملاً فعال! در عرصه خبر و خبرگزاري ده روز به ژاپن بروند و بعد هم كلي تجربيات و آموخته تحويل سايرين بدهند، شاعر مي گه: محاله، محاله، محاله. فقط مي توان گفت كه خبرنگاران زحمت كش برايتان دعاي خير مي كنند و براي ارشاد هم دعاي پيگيري. گفته مي شود برخي اعضاي سفر صفاسيتي حتي يك خبر هم تا به حال تنظيم نكرده اند و برخي ديگر نيز سالي سه بار از اين جور سفرها استاد مي كنند.

 

قسم نخور به جونم....


سه شنبه گذشته نهمين سالگرد دوم خرداد بود و جمعي در زيرزمين دفتر مركزي حزب مشاركت گردهم آمدند تا خاطره زنده كنند و بگويند همچنان زنده ايم؛ شمس الواعظين، بهزاد نبوي، زهرا شجاعي، فاطمه راكعي، رمضان زاده، حسين مرعشي، رضا خاتمي، مصطفي معين، اكبر گنجي و... همانروز يك نفر حرف هاي جالبي زد كه البته ما مي دانستيم اكبر منتجبي تازه يادش افتاده است:« گيرم جشن كوچكي نيز در زيرزميني برپا شود، عده اي قليل جمع شوند، سخن بگويند، يادي را گرامي بدارند، گله اي از كسي بكنند و برخي براي آنان، به ذوق كف بزنند و برخي يادي از سردار خسته آن بكنند، اما واقعيت آن است كه دوم خرداد، به تاريخ پيوست. نه امروز كه مدت ها پيش از اين رخ داده بود.حالا گفته مي شود دوم خرداد زنده است. كجاست؟ زنده است؟ نسبتش با مردم چيست؟ در سبد كدام روشنفكري نهفته است؟ دريغ كه عده اي هنوز در زيرزمين كوچك دنياي خودشان مانده اند بي اين كه بدانند روزگار بي رحم است...»

 

وقتي فيل هنگ مي كند

اين آقاي فيليپ اسكولاري - همان فيل بزرگ معروف - بدجوري ريخته به هم! هول برش داشته كه شش تايي نشه. يك روز صبح از خواب بلند مي شود و با صورت نشسته مي گويد: من فقط به مكزيك و آنگولا فكر مي كنم. كه البته ما هم گفتيم بشين بابا حال نداري. بعد چون مي بيند كسي غير از ما هم به كشك حساب نكرد، مي رود و سه روز بعد دوباره از خواب بلند مي شود، اين بار صورتش را مي شورد! و مي گويد: ايران به هيچ وجه حريف آساني نيست!
طفلي از الآن سكته رو زده تو گوشش، 90 دقيقه بازي رو چه كار مي خواد، بكنه، نئي دونم، حميــــــــــــــــد!
حالا ما هم اگر بگيم فقط به برزيل فكر مي كنيم، خوبه! خب ما اين كار رو نمي كنيم چون هم سهام كشورهاي پرتغال، مكزيك و آنگولا به شكل افسانه اي سقوط مي كنه، هم برزيل روحيه اش براي بازي ها خراب مي شه.

نسل سوم 25

بنام خدای منتظران

هفته نامه

نـسـل سـوم

(25)

شماره  بیست و پنج ـ سه شنبه 9 خرداد 1385

 

قبل از هر چیز سلام!

 

واحدهايي كه پاس نمي شوند

 

همه چيز از سنگ اندازي چند ديوانه آغاز شد كه صدها عاقل تا امروزدنبال ختم به خير كردن آن هستند و... البته جاهلان و رقاصان و ماهيگيران آب هاي گل آلود هم در اين مدت بيكار ننشستند والحق خوب از تريبون هايشان استفاده كردند، آنقدر خوب كه عاقلان اصلا ماجرا را فراموش كنند و هر از چندي سنگي ديگر و عده اي تنها براي رفو كردن!

اسفند نه چندان سرد سال 84 بود كه قرار شد 3 شهيد گمنام را در دانشگاه صنعتي «شهيد» شريف دفن كنند. جمعيت زيادي براي مراسم آمده بود و همه چيز مهياي يك مراسم خوب و در شأن شهدا. چند ديوانه كم داشت و سنگ براي چاه كه از قضا جور كرده بودند و به موقع هم عمل. به هر نحوي بود مراسم برگزار شد و داستان به روزهاي پاياني سال و نوروز رسيد و كسي زياد كاري نكرد، حرفي نزد و آسيب شناسي هم نشد. اربعين مراسم هم به خوبي يك روز آفتابي و بانشاط يك آيين همدلي برگزار شد و ديوانه اي هم در كار نبود. حتي معترضين روز اول، چهل روز بعد با ارادتي خاص به مراسم اربعين آمده بودند و اظهار پشيماني مي كردند؛ باز هم كسي حرفي نزد، كاري نكرد و آسيب شناسي هم نشد؛ مصداق اول عمل، بعد دستورالعمل! حالا كه روزها گذشته است و كسي ديگر حتي به فكر هم نيست، يكدفعه ماجراي تازه اي مطرح مي شود و همان جاهلان و رقاصان و ماهيگران از كاه، كوهي مي سازند و تيتر مي زنند و عكس و تفصيل و تحليل كه: براي تدفين شهدا در دانشگاه استعلام نشده است- اين را دبيرخانه شوراي عالي انقلاب فرهنگي به ظاهر گفته است.- زخم كهنه سر باز مي كند و خبر به شكلي ماهرانه انعكاس مي يابد و آن روزنامه حرفه اي! كه خيلي دلش مي خواهد آتش زير خاكستر آن ديوانه ها را دوباره شعله ور كند، ماجرايي جديد را طرح مي زند و البته كه ما حرفي نمي زنيم، كاري نمي كنيم و...
در خبرها آمده بود دانشگاه تربيت مدرس براي خاكسپاري شهدا در محوطه دانشگاه از شوراي عالي انقلاب فرهنگي كسب تكليف كرده است. دبيرخانه شوراي انقلاب فرهنگي هم گفته است درخواست استعلام براي حضور در صحن علني شورا بايد توسط عالي ترين مقام يك دستگاه ارائه شود، يعني وزير علوم. در واقع هيچي به هيچي. حال توجه كنيد كه چگونه از اين 4 خط خبر مي شود جريان مسمومي را مظلوم نشان داد:
«... پس از اينكه در زمستان سال گذشته در دانشگاه صنعتي شريف سه شهيد گمنام دفن شدند و اعتراض هاي دانشجويي (توجه كنيد اعتراض هاي دانشجويي) شدت گرفت(!) بسياري از مديران وزارت علوم و دانشگاه هاي كشور درباره تدفين شهدا در دانشگاه ها اظهار نظر كردند. دانشجويان دانشگاه شريف (توجه بفرماييد؛ دانشجويان دانشگاه شريف) معتقد بودند كه با خاكسپاري شهدا در دانشگاه، حرمت شهدا بدليل استفاده ابزاري(!) از آنان شكسته مي شود و پاي برخي شبه نظاميان و غيردانشجويان به دانشگاه باز مي شود...»
و ادامه مطلب «پس از تعطيلات عيد نوروز، چند تن از دانشجويان معترض (چند تن) به خاكسپاري شهدا در دانشگاه صنعتي شريف به كميته انضباطي اين دانشگاه فراخوانده شدند و احكام سنگيني از سوي كميته براي آنها صادر شد. (سنگيني) كار تا جايي بالا گرفت كه يك تن از دانشجويان محكوم شده در كميته انضباطي بر اثر حكم سنگين كميته انضباطي دست به خودكشي زد كه خوشبختانه خودكشي نافرجام ماند...»
گذشته از تنظيم گزارش به شيوه اي داستاني براي ذكر همان 4 خط خبر خيلي خنثي، جمع بستن معترضين و تعبير دانشجويان دانشگاه شريف و بعد هم كميته انضباطي و عبارت «چند تن» و خودكشي و احكام سنگين، و عدم ذكر برگزاري مراسم پرشكوه اربعين در همان دانشگاه و در جمع همان دانشجويان مثلا معترض دانشگاه شريف- به قول روزنامه حرفه اي- همه و همه حكايت واضحي است از «تك» حريفاني كه خسته اند از شكست هاي پي درپي و البته اميدوار به نفوذ، و ما هم مثل هميشه اگر همتي بكنيم «پاتكي» مي زنيم.
تازه يك دفعه يك نفر هم از وزارت محترم علوم پيدا مي شود و مي گويد: وزارت علوم برنامه اي براي تدفين شهدا ندارد و مخالفتي هم با اين كار ابراز نخواهد كرد!!!! حال سؤال اين است چه كسي بالاخره بايد پيدا شود و بگويد ما چرا شهدايمان را به دانشگاه مي آوريم؟ بايد باز منتظر دعواي ديگري شويم و 4 تا ديوانه پيدا شوند تا يك «پاتك» ديگر بزنيم. بايد هميشه در تدافع حمله هاي عده اي نفس بريده باشيم؟ ما هم دانشجوييم و خوب مي دانيم آن روزها كه دانشجوياني به جبهه مي رفتند، هيچ كس اعتراض نمي كرد كه شما به جبهه بياييد، حرمت تفنگ و نارنجك و مين و قداست ايثار و شهادت و مقاومت شكسته مي شود.

شايد هم مي گفتند و ما خبر نداريم! مثلا: جاي شما پشت همان ميزهاي تر و تميز درس است و سلامتان هم قلم روان نويسي است كه انتگرال بگيرد و با خط كش تي بالا و پائين برود! فارغ از اينكه همان دانشگاهي كه خيلي ها پزش را مي دهند، دانشگاهي است مزين شده به نام يك شهيد؛ شهيد مجيد شريف.
با خودم مي گويم شهيد كه راهش را رفته است نيازي به بازي هاي ما ندارد، كه حالا كجا ببريمش، يا كجا دفنش كنيم، چه مراسمي برايش برگزار كنيم و... اين مائيم كه داريم در خنده هاي مستانه آنها بازي مي خوريم و بد امتحان پس مي دهيم. واحد معرفت شناسي همه مان صفر شده است بايد فكر تابستان و ترم اضافه باشيم كه چند وقتي است نمي توانيم اين «واحد» را بگذرانيم، جزوه و استاد و دانشجو همه مشكل دارند كه واحد راحت پاس نمي شود.
راستي يادتان هست در قضيه 18 تير و دانشجويان و شورش ها و تجمعات چقدر حرف و حديث بود بر سر لباس شخصي هايي كه معلوم نبود اسم و آدرس شان چيست و متعلق به كجا و كدام گروهند؛ حالا همان مدعيان آن روز براي حرف هايشان و ابراز عقده هايشان چه قدر جالب لباس شخصي آفريدند، يكبار ديگر مطالب نقل شده را بخوانيد تا با لباس شخصي هايي كه نقش سياهي لشكر گزارش صفحه 26 روزنامه شرق مورخ 27 ارديبهشت ماه را بازي كردند، آشنا شويد. نسل سومي هستيم ولي يادمان نرفته كه چگونه نسل سومي شديم و روزهاي آزادي خرمشهر تازه حرف زدن ياد گرفته بوديم...

 

تیتر یک

 

يك مشت ماكاروني جلب!

يا وقتي ماكاروني ها سازه هاي پل مي شوند


حسابش را بكنيد چند تا نسل سومي خوش فكر دوسالي است كه جشنواره دانشجويي پل هاي ماكاروني برگزار مي كنند .هم ديگه به كانادا نمي روند و هم كلي نسل سومي خوش ذوق و خوش فكر پيدا مي كنند كه خوب درسشان را پس مي دهند. پل مي سازند، باقلوا! چهار تا سيخ ماكاروني جلب رو رو هم ديگه سوار مي كنن و به اش مي گن سازه! بعد هم كلي بگير و ببند كه پل كي قوي تره، يه چيزي تو مايه هاي قوي ترين مردان جهان، فقط با ماكاروني و مغز! در دو بخش سنگين و سبك كه در دومي بايد 5 دقيقه دوكيلوگرم وزن را تحمل كند و در بخش اول بايد سازه ها وزني كمتر از 650 گرم داشته باشند كه هركه بارش بيش، اول.
زياد هم بدون حساب و كتاب نيست، پل ها بايد حداكثر 40 سانتي متر ارتفاع، حداقل 80 سانتي متر طول دهانه و 85 سانتي متر هم طول داشته باشند.
¤¤¤
مسابقات انجام شد، پرهيجان تر از حتي بازي ايران و مكزيك! دانشگاه اميركبير بدجوري شلوغ شده بود، بايد بالا و پايين پريدن نسل سومي هاي عقل كاركن رو مي ديدي كه با چند تا ماكاروني ويلاق! پل ساخته بودند؛ «ورسك!» حتي خيلي ها آخرين تمرينات پل خود را به محل مسابقات آورده بودند و همان جا
onlineداشتند سازه مي زدند و پل هوا مي كردند!
ديدني بود، رقابت چندتا دانشجوي خوش ذوق. البته هنوز ماهيت ماكاروني هاي جلب كه ملتي را اينگونه رسماً سركار گذاشته بودند، لو نرفته و خبرنگار ما درتلاش است.
بالاخره پس از زورآزمايي ماكاروني ها و البته صاحبان آثار ماندگار سازه اي! تيم «يونيك» دانشگاه آزاد كرج، رسماً تمام جوايز را درو كرد و با نمايش فوق العاده زيبا از ساختن تازه ترين مدل هاي پل سنگين و سبك بلاكش و رند، توانست رتبه هاي اول و دوم و سوم بخش سازه و سبك و رتبه اول بخش سازه سنگين را از آن خود كند.
50 تيم در بخش سازه سبك و 30 تيم در بخش سازه سنگين دراين مسابقات ملي كه به زودي اميدواريم بين المللي شود! شركت كرده بودند. پس از انجام مسابقات ماكاروني، با سس اضافه بدجوري فاز مي داد كه بعضي گروه ها عملياتي اش كردند.

 

یادادشت

 

 

دانه هاي سرخ زندگي


محسن حدادي
حالا ديگر نسيم، وزش سخاوتمندانه اش را تقديم چشمان بي حركتش مي كند تا شايد آنها را روشنايي بخشد و يك بار ديگر برق زيبايش را ببينم. زيگزاگ امواج قلبش نور اميد را در سينه ام روشن و روشنتر مي كند و صداي بوق دستگاه با همه ناهنجاري، قشنگ ترين صدايي است كه مي خواهم هيچ وقت تغيير نكند ماه از لابلاي امواج پرالتهاب پرده اتاق، بين انگشتانش دويده است و تلالو دانه هاي تسبيح درون دستش، كه هر از گاهي يكي بر روي ديگري مي افتد را به رخ چشمانم مي كشد. غير از حركت انگشتان دست چپش ديگر هيچ حركتي ندارد، گويي سالهاست نخوابيده و حالا به عميق ترين خواب زندگي اش فرورفته است.
دكترها كاري از دستشان بر نمي آيد و مي گويند سرطان خيلي پيش رفته است... قاب عكسي را كه شايد سوغاتي سالهاي تنهايي ام باشد، بالاي سرش نصب كرده ام؛ همان قاب عكس كوچكي كه نشان دوران عاشقي اوست كه البته او هميشه عاشق است و همين هم مرا شرمنده مي كند.
مي خواهم هر وقت، چشمانش را باز كرد نشانش دهم تا باز هم خنده بر لبهايش جاري شود و بار ديگر آن دندانهاي ريز سفيدرنگ را ببينم. عكس را نگاه مي كنم. خنده ام مي گيرد، در حالي كه سرش در ميان دستان دوستانش قرار گرفته - مثل هنگامي كه مي خواهند گوسفندي را قرباني كنند - يك نفر از بالاي سر آب رويش مي ريزد، بقيه نيز با هر وسيله اي كه دم دستشان بوده خيسش مي كنند و همين لحظه در دوربين شكار شده است.
خودش مي گفت: بچه ها مي دانستند من از خيس شدن خوشم نمي آيد و به همه هشدار داده بودم اگر با من از اين شوخي ها بكنيد، ال مي كنم و بل مي كنم... يك روز دست و پايم را بستند و تا جان داشتم آب به خوردم دادند آنهم توي آن خاك و خل خرمشهر. بدتر از آن هم اينكه عكس گرفته شده را به عنوان مدرك و نشانه ناتواني من در تمام اردوگاه پخش كردند و مي گفتند: عكس آقا سعيد را كه جلوي رويمان مي گذاريم، اشتهايمان باز مي شود! من البته نمي دانم چطور آن همه گل توي موهايم سبز شد!
از تمام بچه هاي داخل عكس، تنها سعيد مانده است، آنهم چه ماندني. شميم نداي خدا خداي سعيد فضاي اتاق را دل پذير كرده است، مي دانم آسمان با تمام عظمتش در حنجره سعيد زنداني است و ستاره ها براي رسيدن به لبهايش ثانيه شماري مي كنند.
خوب مي دانم حرفهاي زيادي براي گفتن دارد اما چه سود، از زماني كه دوباره ديدمش، تنها سكوت رابط بين من و او بوده است و تنها با چشمهايش با من سخن گفته: دكترها گفته اند، حرف زدن برايش حكم زهر دارد. گرچه قبل از آن هم زياد پرحرف نبود. آن زمان كه لبخندهاي پرمهرش را با قاصدكهايي از جنس خاك برايم مي فرستاد، خودش نبود كه فريادهاي خونين الله اكبر همرزمانش را طبق طبق بر دوش مردم خواب آلود شهر بنشاند. نوشته بود كه در اين سرزمين همه آنقدر زلالند كه شوق ديدار در چشمانشان موج مي زند و همين شوق بود كه خدا را به خرمشهرمهمان كرد. نوشته بود كه او از بقيه به خدا نزديكتر است، نوشته بود آرپي جي مي زند، نوشته بود: بايد دوباره مرد شويم امتحان كنيم... پوتين پير گشته خود را جوان كنيم. نوشته بود كه عاشق است و درس عاشقي پس مي دهد، نوشته بود كه هيچ وقت شاگرد اول نشده بود و تمام تلاش خودش را مي كند تا بالاخره... نوشته بود كه اينجا مركب عشق، طعم باروت دارد و عشق، پـرواز در آتش است. همه را در نامه هايش برايم نوشته بود.
دانه هاي تسبيح يكي پس از ديگر از لابه لاي انگشتان نوراني اش سر مي خورند و روي هم مي افتند. حلقه اي در دستش درخشان است و خودنمايي مي كند گويي مي خواهد به من بگويد كه من از تو به سعيد نزديكترم و هميشه با او بوده ام اما تو... تنها دلخوشي ات نامه هاي گاه و بيگاه او بوده است و از وقتي هم كه برگشته پرستار پروانه اي او شده اي. گويا دارد فخر فروشي مي كند و بيشتر بودن با او را به رخم مي كشد. با ديدن برق حلقه، ياد روزي افتادم كه به خواستگاري ام آمده بود؛ احمد در را باز كرد از پشت پنجره اتاقم مي ديدم اول كه مادرش وارد شد، بعد حاج آقا حسني - پدرش - و آخر سر هم خودش با يك دسته گل كوچك. شلوار خاكي به پا داشت و پيدا بود كه با ضرب و زور پيراهنش را داخل شلوارش كرده اند... مطمئنم در كل زندگي اش آنقدر كه آن شب در اتاق من عرق ريخت، عرق نكرده بود. شيرين حرف مي زد و شيرين تر عرق مي ريخت.
فكر كنم تمام گلهاي قالي مان را شمرد و رنگشان را از بر كرد. جاي شكرش باقي است كه با خود دستمال آورده بود. بين حرفهايش گفتگوي پايان مان را خيلي دوست دارم... و هميشه با آن زندگي مي كنم.
«من قول نمي دهم كه شما را خوشبخت كنم ولي قول مي دهم زندگي خوبي داشته باشيم و با هم زندگي كنيم، البته نمي دانم تعريفي كه شما از زندگي داريد با تعريف من چقدر همخواني دارد. پرسيدم: تعريفتان از زندگي چيست؟ گفت: زندگي براي من يعني با هم بودن و براي هم زندگي كردن، البته اين با هم بودن به معناي كنار هم بودن نيست و شما؟ سرم را پايين انداختم و زيرچشمي به او كه داشت سريع از فرصت فكر كردن من استفاده مي كرد و عرق پيشاني اش را پاك مي كرد، نگاهي انداختم. از صداقتش خوشم آمده بود همين روز اولي نبودنش و جنگ رفتنش را گفت. قلبش را از پشت جيب پيراهن سفيدش مي ديدم كه بدجوري تقلا مي كند. با كمي مكث گفتم: سعي مي كنم همين تعريف را از بر كنم... برق شوق در چشمانش نشست. گرچه براي اعزام بيشتر پرپر مي زد!»
وقت نماز شده است، سجاده را كنار تختش پهن مي كنم. جانماز را كه باز مي كنم تسبيح سرخ او را كه همان شب خواستگاري به عنوان هديه به من داده بود، مي بينم. دانه هاي سرخ تسبيح را كه مي بينم بي اختيار ياد بدن بي جان و حركتش مي افتم و اينكه گفته بود هر وقت نماز مي خواني اين تسبيح را ديدي به من دعا كن. نمازم تمام شده است و احساس مي كنم سعيد دارد به من لبخند مي زند... صداي تيك تيك به هم خوردن دانه هاي تسبيح را مي شنوم و اين يعني هنوز سعيد با من است. خورشيد كم كم در حال تولد است، سرخي شفق ابرهاي پاره پاره را زيباتر نشان مي دهد؛ پنجره را كامل باز مي كنم، نسيم خنكي روحم را نوازش مي دهد و بعد به سراغ سعيد مي روم هر چه صورت پرمهرش را مي نگرم سير نمي شوم. اصلاً ديگر حواسم به تسبيح نيست فقط او را نگاه مي كنم كه لبش تكان مي خورد، انگار دارد به من نگاه مي كند همانطور كه چشمهايش بسته است سرش را به طرف من چرخانده و لبخندي روي صورتش نقش بسته است. قرآن را باز مي كنم، مي دانم دوست دارد بالاي سرش بلند قرآن بخوانم. چند آيه اي را مي خوانم، به دستش نگاه مي كنم و بعد دوباره... صورتش نوراني تر شده است.
اين بار كه شروع كردم به قرآن خواندن به يك باره متوجه سكوتي عجيب كه اتاق را در آغوش كشيده بود، شدم... به دستش نگاه كردم هنوز تسبيح در دستش است. منتظر مي مانم اما... اما ديگر دانه هاي تسبيح روح هم نمي لغزند...
صداي يك پرستو سكوت اتاق را شكسته است، لبخند خلاصه صورتش شده و پرده هاي اتاق به هياهو افتاده اند... و باز هم من تنها شدم، مثل مسجد خرمشهر كه يارانش را ديگر نمي بيند كه سالهاست او را تنها گذاشته اند.

 

سه‌شنبه بازار

 

لوح «كفو برو تو كارش» طلايي

«به ميمنت يك بهار زيبا، شكوفه هاي گيلاس درخشيدند و رخساره سرخ كردند و ما رامشعوف و شما را مشغول كه در بزم ما حاضر شويد و بنوشيد و بياشاميد ولي اسراف نكنيد كه تازه داماد و عروس را جيبي است كوچك.»آنچه خوانديد بخش هايي از كارت مراسم نامزدونگ جناب مسئول صفحه نسل سه نبود ولي بالاخره خياط در كوزه افتاد و ماه عسل را استاد كرد، بروبچ هم در هواي تازه اي در حال تنفس هستند، تا يار به خانه برگردد اگر عسل كش نيايد و طرف ماندگار نشود. در تاريخ داريم كه بعضي ماه عسل ها به سال هم رسيده است؛ به هر حال به سلامتيش كفو برو تو كارش. روحش شاد و راهش نيز براي باقي مجردان تحريريه پررهرو باد!

 

سيمرغ «غضنفر» بلورين

نامه احمدي نژاد و پاسخ به آن را بايد با جوك دوران كودكي (غضنفر و مارادونا) تحليل كرد. هرچقدر آن طرفي ها در خجالت و يا وخامت يك پاسخ مانده اند، اين طرفي ها از خجالت رئيس جمهور خوب درآمدند.
از نمايندگان احزاب، برخي وفاداران به انقلاب و دلسوخته (بخوانيد دماغ سوخته)هاي نظام به نامه رئيس جمهور پاسخ دادند.حسابش را بكنيد نامه براي بوش بوده و اين همه پاسخ داخلي داشته، اگر براي يك نفر داخلي بود احتمالا داستان درخت خربزه مي شد! نسل سه برخود واجب مي داند با تشكر از اين همه غضنفر كه به نامه پاسخ دادند از تحليل هاي ايشان هم سپاسگزاري كند كه خوب خوراك شبكه هاي خارجي را جور كردند، مرسي!

 

لقب «بابا ژورناليست» زرشكي

ديدني هاي نمايشگاه مطبوعات آنقدر زياد بود كه تا يكسال ستون سه شنبه بازار خوراك داشته باشد ولي يكي از اين ديدني ها كه خيلي خواندني است بدين شرح است: يك فروند آقاي تروتميز و شيك پوش همراه با يك دست كت و شلوار به تن، لبخندي بر لب و يك حلقه! كراوات قرمز! بر گردن روبروي غرفه اي، بغلي از روزنامه شان را به دست گرفته بود و مردم را به مطالعه آن ترغيب مي كرد. مي گفت: بخرين، بخونين، ضرر نمي كنين.ما كه اصلا نمي گوييم اين تبليغات كاملا حرفه اي و بين المللي! براي روزنامه اي است كه صاحب شعار «خط امام و ديگر هيچ» آن را مي گرداند. نكته اخلاقي اينكه: كراوات نماد حرفه اي بودن، جذب توريست! و امتداد خط امام ! است.

 

مدال «اين كاره» زرين

حتما تا به حال اخبار 20:30را ديده يا شنيده ايد، 2نفر مجري خانم اين بخش خبري را هم طبيعتا همين طور كه فقط در همين بخش خبر مي خوانند. خواندن بدون غلط اخبار براي ايشان و البته شنيدن بدون تپق اخبار براي ما حالا ديگه به يك «آرزوي بزرگ» تبديل شده است. اين مجريان حرفه اي كه در هر اجراي شبانه تقريبا بين 4 تا 5 تپق به بالا در اجراي اخبار تحويل ملت مي دهند، بدون ترديد لايق مدال «پرفشنال اخبارگويي» هستند. چرا كه 4تپق در 10خبر كوتاه كوتاه، واقعا نوبر است. هنوز اطلاعات دقيقي از ارتباط فاميلي ايشان با مديران سازمان صدا و سيما در دست نيست.

 

لقب «مهبوبيت!» زرين

جرج
wc بوش در آخرين نظرسنجي ها دست مايكل جكسون را هم از پشت شكسته! و ركورد مهبوبيت! را بدجوري استاد كرده است. 30درصد مردم امريكا تنها حامي آقاي جنگ در دنيا هستند و مابقي در به در دنبال يك گاوچران ديگر براي هدايت سكان كشور يازده سپتامبر. حتي بازار تبليغات نيز از اين فرصت به دست آمده به خوبي استفاده كرده و اين مهبوبيت- همان منفوريت!- را مايه كاسبي قرار داده است؛ ببينيد حتي اشك بچه را نيز درآورده، با اون قيافه اش! سر تخته بشورنت!

 

نسل سوم 24

بنام خدای منتظران

 

هفته نامه

 

نـسـل سـوم

(24)

 

شماره  بیست و چهار ـ سه شنبه 2 خرداد 1385

 

وبسایت مشکان

 

قبل از هر چیز سلام!

 

گمشده اي به نام كتاب


اولاً به خاطر غيبت صغراي نسل سه در روزنامه معذرت مي خواهيم و شما را به خواندن سه شنبه بازار دعوت مي كنيم! ثانياً براي اينكه به باقي بگوييم از قافله عقب نمانده ايم و ما هم بعله، افه كتاب و كتابخواني گرفتيم؛ هرسال ارديبهشت ماه كه مي رسد، فركانس هميشگي روزهاي نمايشگاه كتاب، مغناطيسي مي شود براي قدم زدن درميان واژگاني كه بوي تازگي و طراوت دارند. سلول هاي خاكستري مغز ردياب واژگاني مي شوند از جنس زمان، كه مفاهيم را در دل خود جاي داده اند و در قابي كاغذي براي تو ساندويچ پيچش كرده اند و اين تويي كه بايد غذا بخوري. اين روزهاي تكرار، هميشه هستند و تو هستي كه معلوم نيست هميشه باشي كه اگر هم باشي، معلوم نيست همراه باشي. اگر به نمايشگاه رفته باشيد، غربت سنگين فرهنگ را حس مي كنيد، شايد بپرسيد مگر فرهنگ، خود، فرهنگ مي خواهد؟ بزرگترين اتفاق فرهنگي كشور حتي اگر به صورت ماهيانه هم برگزار شود بدون فرهنگ سازي و البته بسترسازي سودي ندارد. كتاب خواندن و كتاب خوب خواندن و مطالعه، قرص اكس نيست كه از ناصرخسرو- البته مي گن اونجا ديگه نداره- بگيري، بندازي بالا و هوتوتو. تبليغات مي خواهد، نويسنده خوب مي خواهد، ذائقه شناسي مي خواهد و هزار چيز ديگر كه مسئولين فرهنگي خودشان بهتر مي دانند، انشاءالله. به هر ترتيب اين روزهاي گرم كتاب هم تمام مي شوند و تو مي فهمي هنوز قفسه اي به نام كتاب در خانه ات نيست اما سي دي و نوار هست! چون آنها به وفور يافت مي شوند، به روز ترجمه مي شوند، به قيمت كم گير مي آيند، به سرعت تكثير مي شوند و كلي دليل ديگر كه مسئولين فرهنگي بهتر مي دانند، انشاءالله.
¤ ¤ ¤
نيازي به ارائه آمار سرانه مطالعه و شمارگان كتاب و تعداد ناشران و نوع ناشران و فروش كتاب و...نيست كه ذكر كردنش هم خالي از ضرر نبوده و نيست وليكن وقتي دولت و مجلس و رسانه ملي يك جهت دارند چرا فرهنگ اينگونه تنها مي ماند، نويسنده هاي متعهد حمايت نمي شوند، كتاب شناسي و چهره پروري و نخبه سازي كار هيچ كس نيست، سفارش كار به نويسنده ها منسوخ شده و تبليغات چيپس و پفك و بانك، رسانه را دراختيار گرفته؟ ما كه مي دانيم خودمان مقصريم، پس بسم الله. بسيار اميدواريم تيم جديد فرهنگي به سرعت با پيگيري و شناسايي درد، درمان ها را عملياتي كند. راستي آخرين كتابي كه خوانديد اسمش چه بود؟

 

تیتر یک

 

در سايه خورشيد
حاشيه هاي غيرسياسي يك روز سياسي به روايت خبرنگار نسل سوم


مثل هميشه كمترين فضا و به نوعي بدترين جايگاه به خبرنگاران رسيده است. عكاسان كه داستان «هر كه زودتر بهتر» را سالهاست آموخته اند روي لبه حفاظ نيم متري گوشه سمت چپ طبقه دوم - جايگاه اصحاب رسانه - نشسته اند. هر كه زودتر آمده جاي بهتري نصيبش شده و ديركرده ها مجبورند منتظر بمانند تا مراسم شروع شود و كسي نتواند چيز زيادي بگويد. الان تا كمي جابجا شوند يك پيرمرد خوش چهره اما خوش صراحت! مانند دژبانهاي لب مرز خبرنگارها را كه البته روي 30-20 تا صندلي مجبورند يك جوري خيلي مهربان! جا شوند به بازگشت به منطقه استحفاظي رسانه باز مي خواند؛ خيلي مودبانه. به هر كس هم كه ايستاده است مي گويد: آقا اگر خبرنگاري اينجا - كدام جا؟ - بشين اگر نه بفرما اونطرف.
ساعت 01/16 دقيقه است.
داخل سالن اصلي به روساي قوا- نظامي و غيرنظامي - تعلق دارد و تقريباً نيمه پر است. سردار فيروزآبادي كه كنار سردار صفوي نشسته، يك چفيه بزرگ عربي روي دوشش انداخته كه از دور خيلي واضح توي چشم است. درست سمت چپ دايره مياني از روبروي جايگاه آيت الله تسخيري نشسته است. تنها و دوربرش خالي است. اما سرش خلوت نيست و هرازگاهي يكي از مهمانان و مدعوين به سمت او مي آيند و ثانيه هايي با اوگرم مي گيرند. رئيس مجمع تقريب مذاهب اسلامي است؛ ديگر طبيعتاً خيليها را مي شناسد و خيلي ها هم او را.
¤¤¤
سه صندلي درست روبروي جايگاه و دسته گل ميانه ميدان خالي است و خب معلوم است متعلق به چه كساني است و كي مهمانانش را پذيرايي مي كند. آيت الله جنتي، دكتر ولايتي، دكتر باهنر، سردار فيروزآبادي، سردار صفوي و سردار ميراحمدي به ترتيب در ربع دايره وسط سمت چپ، حجج اسلام ابوترابي، مصباحي مقدم، دري نجف آبادي، كروبي، ميرتاج الديني، دكترالهام، دكتر توكلي ربع دايره وسط سمت راست و ربع دايره دوم سمت راست هم به برخي وزرا و نمايندگان مجلس تعلق دارد كه از محل استقرار من خوب پيدا نيست. ربع دايره زير جايگاه خبرنگاران را هم برخي نمايندگان خانم، وزير دادگستري، محمدي عراقي، آيت الله موحدي كرماني و چند نفر ديگر نشسته اند.
در رديف اول كه همان دايره اصلي باشد، اسامي اشخاص روي صندليها نصب شده و در رديف دوم و سوم اسامي كشورها روي ميزها تعبيه شده و رديفهاي بعدتر ديگر اينگونه طبق ليست و از قبل مشخص پر نشده است. چشم شيطان كور اينجا هم پارتي، خوب چيزي است. يكي از مسئولان آمد و جايي در همان رديف اول - دايره قرمز - برايش نبود، يك نفر خيلي خونسرد به يك صندلي خالي نزديك شد، برچسب بزرگ روي صندلي را برداشت و آن جناب را راهنمايي كرد. همينطور كه داشت با لبخند فوق العاده ديپلماتيك از آنها دور مي شد برچسب را مچاله كرد توي جيبش!
¤¤¤
08/16 دقيقه است و بازار ديد و بازديدها و از سرجا بلند شدن و حركت در شعاع دايره قرمز گرم شده است. راستي هواي سالن خوب است و مطبوع ، درست برعكس هواي بيرون سالن. اينجا مبصر هم دارد حتي براي مسئولان! هراز چندگاهي چند نفري مي آيند و گويا ليست خوبها و بدها را نشان پا به درها - آنها كه بيشتر اين طرف و آن طرف مي روند مثل خالد مشعل - مي دهند و مي گويند؛ بشين ديگه والا به آقا مي گم همش راه رفتي! و بعد آن مسئول دست به سينه- مثل حداد عادل، هنگام سخنراني آقا - تا آخر مجلس ساكت مي نشيند. مثل احمد توكلي كه با وجوديكه كروبي بدجوري داشت باهاش حرف مي زد و آب و تاب مي داد ساكت و مظلوم فقط مستمع بود.
خيليها از دور براي يكديگر سلام مي فرستند و بعضي ها هم دور از چشم مبصرها خود را به صندلي يكديگر مي رسانند. يك نفر هم پوشه اي براي دكتر الهام مي آورد و روبروش مي ايستد. شايد كارتابل دفتر رياست جمهوري است! به هر حال الهام تورقي مي كند بعضي برگه ها را از پوشه خارج مي كند و به شخص ايستاده مي دهد و پوشه را روي پايش نگه مي دارد.
¤¤¤
ساعت 14/16دقيقه است و در ميدان قرمز تحركات تازه اي شكل گرفته و نوار شمال غربي مورد اصابت برخي مسئولين قرار گرفته- جوگير شدم و ادبياتم رنگ انتفاضه گرفت برخي مسئولين يا از در شمال غربي مركز يا همان سمت چپ جايگاه وارد مي شوند و يا پس از دقايقي از وسط سالن به آن نقطه سر مي زنند و باز مي گرداند؛ پرواضح است كه آنجا چه خبر است. به هر حال عرض ادب اختصاصي و سلام ويژه يك لذت ديگري دارد.
آيت الله تسخيري حالا در حلقه چهارم دواير سالن است. اينطوري پيش برود تا چند دقيقه ديگر به طبقه ما مي رسد چون در طبقه ما هم ديپلماتهاي خارجي حضور دارند.
خالد مشعل هم كه از سمت راست سالن ديد و بازديد را شروع كرده و همينطور به درخواست افراد و اشخاص مختلف در حال گردش در سالن است؛ او براي اين جمع نماد «ان تنصرواالله ينصركم» است. جاي خالي سيد حسن را پركرده و سوغات اميد و مقاومت را در چشمهايش به سايرين هديه مي دهد. خيلي صميمي و ساده با همه ارتباط برقرار مي كند. براي بعضيها از دور ابراز احساسات مي كند و خيليها را سخت در آغوش مي گيرد. او ديگر يك دور كامل زده است. با مسئولان ايراني هم در همان رديف اول سلام و احوالپرسي كرده است. راه رفتنش هم پر است از اميد و نشاط. سه صندلي روبروي دسته گل و جايگاه همچنان درانتظار ميهمانان خود هستند.
راس ساعت 30/16 دقيقه است كه آقا با دو نفر محافظ در طرفينشان وارد جايگاه مي شوند. صداي صلوات جمع بلند مي شود. همينطور در جايگاه ايستاده اند كه سرود ملي نواخته مي شود. خوب كه نگاه مي كنم مي بينم محافظي در كار نيست، سمت راستي حداد عادل است و سمت چپي هم دكتر. سرود تمام مي شود و آقايان به صندليهاي اطراف آقاي شاهرودي مي رسند. توي مسير هم با دست و سر خيليها را سلام مي دهند و بشين و پاشو!
¤¤¤
كريم منصوري امروز هم خوش الحان بود و ياد اجلاس سران را در سلول سلول مدعوين زنده كرد كه خيلي هاشان آن روزها نيز به همراه سران كشورهاي اسلامي تهران را ميهمان بودند. آيات انتخابي هم از سوره اسراء يا بني اسراييل بود و چه انتخاب مناسبي.
و ديگر چيزي ننوشت. قرآن كه تمام مي شود آقا حواسشان هست، به سمت منصوري نگاه مي كند او حواسش نيست و قرآن را كه مي بندد آقا را مي بيند و آقا به محض اينكه او در زاويه ديدش قرار گرفت دستي برايش بلند مي كند و لبخندي نثارش، دبير كنفرانس ضمن خيرمقدم به مهمانان اهداف اين كنفرانس سه روزه را فهرست وار بيان مي كند و اعلام برنامه.
¤¤¤
16 تن از روساي مجالس 5 قاره جهان و بيش از 20 نفر از نمايندگان مجالس دنيا به همراه شخصيتهاي سياسي، فرهنگي، و انقلابي دنياي اسلام در اين سالن جمع شده اند كه همين اعتبار اجلاس را بسيار بالا مي برد و چشم انتظاران حركت دولتهاي اسلامي را بيش از پيش منتظر.
¤¤¤
ساعت 46/16 دقيقه است.
بسم الله الرحمن الرحيم، الحمدلله رب العالمين و الصلاه و السلام علي الرسول الاعظم الامين...
مثل هميشه بلكه بهتر از هميشه، با صلابت و فصاحت خاصي آغاز كردند و البته در همين ابتدا هم همه را غافلگير.
پخش مستقيم و نگاه هاي جهاني و بازتابهاي مختلف ياد شهدا را كمرنگ نمي كند و آقا در همين ابتدا پس از بسم الله از حضار خواستند براي شادي روح شهيدان روزهاي اخير سرزمين مقدس فلسطين فاتحه اي قرائت كنند.
¤¤¤
عبارت رسول اعظم (ص) از آن عبارتهايي است كه انصافاً با هر بار شنيدنش روح و جان انسان طراوت خاصي مي گيرد آنهم در ايام ولادت آن پيامبر خاتم (ص). همين هم دستمايه اي شد براي آغازبيانات و نشان افتخاري ديگر براي ملت ايران كه سالي از سالهاي حيات نظام مقدس خود را اختصاصاً به نام مبارك پيامبر رحمت مزين كرده اند كه به قول آقا بايد الهام بخش مجاهدت و اتحاد و عزم راسخ و اعتماد و وعده هاي الهي باشد و زمينه ساز رحمت و نصرت خداوند.
¤¤¤
اساتيد ادب و كارشناسان ادبيات و عاشقان عرصه قلم و قلم زني مناسب است متن كامل بيانات آقا در اين كنفرانس را يكبار بخوانند و از عبارات و اصطلاحات و جملات فاخر و بديع و سراسر ضرباهنگ شور و شعور لذت ببرند. مضاف بر اينكه زبان انتخاب شده براي بيانات، زبان جهاني بود؛ قرآن و آيات و اشارات نوراني اش سراسر بيانات جلو ه گر بود و پيام تمسك به قرآن؛ سعادت بشر را تداعي مي كرد. جاي جاي بيانات منشعب شده از كتاب زندگاني مسلمانان بود كه همواره راه شكست و پيروزي را براي بشر - نه فقط مسلمانان - ترسيم نموده است.
تركيبات جديد مضاف و مضاف اليهي، تشبيهات و صفات مناسب و جديدي كه فقط در چنين مجلسي و از چنين سخنران ادب شناسي مي توان براي اولين بار شنيد؛ «عرض و طول اين ماجراي 60 ساله آشكارا از حقيقت تكان دهنده و عبرت آموزي خبر مي دهد، و آن چيزي نيست جز دگرگون شدن صحنه و جابجا شدن جايگاه اقتدار دو جبهه، هم در خود فلسطين و هم در خاورميانه و دنياي اسلام كه اساسا فاجعه غصب فلسطين براي در قبضه گرفتن و سيطره بلندمدت و تضمين شده بر آن، از سوي سياستمداران غربي طراحي و اجراء شده بود.» يا در جايي ديگر... «طعم تلخ و زهرآگين ليبرال دموكراسي غرب كه تبليغات آمريكايي، مزورانه مي خواست آن را داروي شفابخش معرفي كند، جان و تن امت اسلامي را آزرده است و دل آنان را گداخته است.»
¤¤¤
انصافاً فيلمبرداري عاليه! الان 24 دقيقه است يك نما - تنها يك نما - از آقا توي تلويزيونهاي بزرگ سالن جا خوش كرده و آن هم اينگونه تقسيم بندي شده است؛ از 35 مربع فضاي تلويزيون اصلي تنها 3 نهايت 4 مربع به تصوير نيم تنه پشت ميز نشسته آقا اختصاص دارد و اين يعني جناب فيلمبردار و به تبع آن كارگردان نمي دانند تلويزيونهاي بزرگ در سالنهاي بزرگ براي وضوح تصوير جايگاه است والا آنچه با چشم پيداست كه ديگر نيازي به اين همه خرج و مخارج ندارد؛ تازه فكر كنم كاربرد يك كليد را هم در دوربين نمي دانند آنهم كليد «
Z00M» است.
بالاخره هم بچه هاي حفاظت يك نفر را پيدا كردند و گفتند يك كاري بكنيد. بعد كارگردان و فيلمبردار فهميدند كه مي شود ازابزار و تكنولوژي استفاده كرد و تصوير بزرگتر و مناسب تر شد. اين دقيقاً همان جايي بود كه آقا از استفاده نامشروع غرب از ابزاري چون رسانه، هنر و بازيهاي رايانه اي براي ترويج افكار غلط خود و زشت نماياندن چهره اسلام و مسلمين استفاده مي كند و ما هم اين چنين از ابزار و البته استعداد خود استفاده مي كنيم! اين را اضافه كنيد به هنر و خلاقيت بچه هاي صدا و سيما كه تصوير ولي امر مسلمين جهان و رهبر انقلاب اسلامي كه در جمع پرشور سفراي كشورهاي ديگر براي خروج از سالن حركت مي كرد را همراه با موسيقي كريستوف كلمب - كاشف آمريكا - پخش مي كند و اين چنين غرور ملي! را بر مي انگيزد. در ماجراي فناوري هسته اي هم همينطور بود. گويا جناب ونجليز اين موسيقي را براي ما ساخته اند و خودمان خبر نداريم و مسئولين پخش اخبار و شبكه هاي ملي و غيرملي بر اين نكته خوب واقفند؛ دست مريزاد!
¤¤¤
آقا راه پيشروي فلسطين و البته اشغالگران و حاميانش را ترسيم كردند و انقلاب و انتفاضه آنها را شمه اي از عاشوراي حسيني (ع) و سمبل ايستادگي همراه با صبر و رضايت و دلدادگي با ايمان در برابر رنج و درد و خونهاي به ناحق ريخته دانستند و بر مجاهده توام با صبر بعنوان نسخه اي موثر تاكيد كردند.
نام امام خميني (ره) و انقلاب اسلامي ايران را سرمنشاء حركات و تحولات فلسطين و بيداري امت اسلامي در جهان دانستند. نمايندگان جهان اسلام نام حضرت روح الله را با تمام وجود مي شناسند و عاشقند وقتي نام ايشان در سالن شنيده شد صوت صلواتهاي جمع براي شادي روح پرفتوحش در سالن طنين انداخت. اين ميراث ارزشمند پير جماران است كه امروز ما رهبر جهان اسلام و مبارزه با استكباريم؛ آنهم در عمل و نه در شعار.
¤¤¤
آقا مثل سالهاي قبل از ميان مجلس و از در اصلي خارج مي شوند. گامهايي استوار و مقتدر همراه با چهره اي با نشاط و اميدوار بايد هم سفرايي را كه با مقام رسمي در يك كنفرانس رسمي حضور دارند از لابلاي صندليها بيرون بكشد و براي ديدار نزديك رهبر خويش به او برساند. اين مغناطيس شورانگيز ايراني و غير ايراني نمي شناسد و همه دلهاي روشن را جذب خود مي كند، از هر قوم و قبيله و طايفه اي از آن خانم لبناني كه چفيه اي را كه پرچم فلسطين انتهاي طرفين اش را مزين كرده بود دور شانه آقا انداخت تا آن سفيري كه از لابلاي جمعيت گذشت و بدون مزاحمت كسي پيشاني رهبرش را بوسيد تا تمام آنهايي كه چند متري در كنار آقا آمدند تا خود را به دست خدايي اش برسانند و جانشان را متبرك كنند. آنها هم كه نتوانستند بيايند با نگاهي آكنده از حسرت اين آيينه عزت و پايبندي به اسلام را دنبال مي كردند؛ همه اش در چند دقيقه شيرين اتفاق افتاد كه اصلاً هيچ جاي دنيا نه مرسوم است و نه در دستور ! حلقه اطراف آقا قدم به قدم بزرگ تر مي شود و كسان زيادي از اطراف و اكناف به آن مي پيوندند. روساي قوا هم به رسم همراهي پشت سر آقا حركت مي كنند گرچه ميانه هاي راه دكتر را متوقف مي كنند اين جماعت عاشق ايران و ايراني. چفيه زير عبا كه رفت هيچ، آن چفيه عربي را هم فكر مي كنم يك نفر خواست و گرفت. آقا توي راهرو به سمت همراهان بر مي گردند و به رسم سنت به ميزبانان بفرما مي زنند كه شما جلسه را ادامه بدهيد و جمعيت همراهي را انتخاب مي كنند.
29/17 دقيقه است و حداد عادل در حال رفتن به جايگاه است. دكتر همچنان در محاصره مدعوين است كه هر يك دنيايي حرف دارند و يك مترجم كنار گوش رئيس جمهوري، مي گويد اينها چه مي گويند. خيلي او را به كشورشان دعوت مي كنند، خيلي ها از طرح مسائل جديد در مورد فلسطين از او تشكر مي كنند، خيلي ها هم ابراز علاقه و عشق و ارادت... هاشمي شاهرودي دوباره روي صندلي اش مستقر شد. ولايتي جزوه هاي كنفرانس را از يكي از خدمه طلب مي كند و ساير مهمانان رديف اول دايره قرمز هم سر جايشان نشسته اند. حالا ديگر حداد عادل پشت ميز رياست قرار گرفته و يك آن، هواي مجلس شورا برش مي دارد و تذكر كاملا آئين نامه اي مي دهد!
- آقايان و مهماناني كه پيرامون رييس جمهور هستند اجازه بدهند، مراسم ادامه پيدا كند و ايشان هم - رييس جمهور - در جايگاهشان مستقر شوند. آقايان و مهماناني كه...
¤¤¤
بعد از ظهر گرمي بود؛ به گرمي طلوع خورشيد از سالن اجلاس و انوارافكني اش بر جهان اسلام كه طليعه هايش را ديده ايم و از اين پس هم خواهيم ديد، همان انوار طلايي گرمابخشي كه وامدار نهضت جهاني حضرت رسول اعظم (ص) است و همواره يخ هاي سستي و ايستايي را به حركت و خروش تبديل مي كند. بعداز ظهر گرمي بود به گرمي دستان رهبري كه اين چنين در جهان، عزتمند؛ براي فشردنش و حس كردنش بي تابي مي كنند، دستاني كه امروز سايه اي است مطمئن بر سر امت پيامبر (ص). هميشه در اهتزاز و بر سرمان باشي؛ اي دستهاي گرم.
¤¤¤
ساعت 19/18 دقيقه است و من در ماشين. راننده از من در مورد اجلاس پرسيد و چيزهايي شنيد. بعد از اوضاع فلسطين و دنياي اسلام و ناهماهنگي كشورها و دولت هاي اسلامي حرف زد. آخر سر هم جمله اي گفت...
- مي داني چرا مشكل اعراب و فلسطين و برخي كشورهاي مسلمان دير حل مي شود؟يا اينكه سخت توفيق نصيبشان مي شود؟ مشكل آنها اين است كه آنها «آقا» ندارند.
¤¤ كنفرانس قدس و حمايت از مردم فلسطين. جمعه 25 فروردين ماه 1385

 

یادادشت

 

ذائقه هاي تقلبي


زهرا شيخي
گرماي اتوبوس بدجوري اذيت مي كند، هيچ، گريه هاي اين طفل كه مضاف بر آن. صداي دختركي نظرم را جلب مي كند. دست در دست مادر از پله هاي اتوبوس بالا مي آيد. سه چهار ساله است. كفش هاي صورتي، شلوار برموداي صورتي، بلوز صورتي و موهاي كوتاهي كه دو گوشه آن با روبان صورتي بسته شده است. اما انگار رنگ چهره اش طبيعي نيست، همينطور كه كنار پنجره مي ايستد، با دقت نگاهش مي كنم، پشت چشم هايش هم صورتي است، لب هايش هم از صورتي پررنگ نصيبي برده است، بعلاوه رنگ ناخن ها و كيف كه با اين صورتي دخترانه ست شده اند. مادرش را مي بينم. خستگي در چهره اش نشسته و دست دخترك را رها نمي كند، ساده است و بي آلايش و همين ابتداي يك سؤال بزرگ است: تحفه تجدد؛ زيبايي ساختگي. و اين تازه ابتداي راهي است كه دخترك آن را خيلي زود انتخاب كرده است، اين آزادي كودكانه است يا فريب زيركانه؟ كدامين قانون و اجبار و برنامه فرهنگي، بيست سالگي دخترك را مي تواند كنترل كند. اين «چرايي و رهايي» ارمغان كدام نگاه مسئولانه است؟
بنگاه هاي تبليغاتي ما چه چيزي براي فرزندانمان هديه مي آورند، مد روز يا مد روابط روز؟ اين همه تضاد ميان حقيقت و واقعيت را چه كسي پاسخ مي دهد؟ تولد اين ذائقه هاي تقلبي و مصنوعي به كجا خواهد رسيد؟ بچه هاي گرسنه عصر ارتباطات را با چه غذاهايي تغذيه مي كنيم، چقدر در تنظيم ذائقه هاشان سهم داريم، چقدر خوراك هامان خوردني و لذيذ است و اصلا آيا خوراكي آماده كرده ايم؟
به ايستگاه مقصد رسيده ام و از اتوبوس پياده مي شوم. در حاليكه برق چشم هاي معصومي را مي بينم كه برايم دست تكان مي دهد، معصوميتي كه از دست رفتنش زياد سخت نيست، همان طور كه حفظ كردنش... راستي اتوبوس جامعه ما به كدام مسير نزديك تر است؟

 

سه‌شنبه بازار

 

جايزه «2در» زرين


يك سايت خصوصي آمريكايي كه فروشگاهي آنلاين است به تازگي تي شرت هاي مردانه و زنانه اي را با عكس احمدي نژاد توليد كرده كه در وسط آن جمله «ما همه خواهيم مرد» نوشته شده است؛ «
Weصre All Gonna Die»، اين پيام كه بوي جنگ را به مشام كاسب حرفه اي رسانده و خواسته آن را فراگير كند، علاوه بر تي شرت، محصولات ديگري چون كلاه، كيف، تقويم، ليوان، ساعت ديواري و... را نيز توليد كرده است. بابا كاسب!
اين شركت هنوز برنامه خود را براي جام جهاني، پاسخ نامه بوش، انرژي هسته اي و ساير برنامه هاي احمدي نژاد اعلام نكرده است ولي با اين حال پول خوبي به جيب زده است.

 

صفت «اي ول داداش» طلايي


در يك ديدار رسمي ديپلماتيك بين سران ارشد دو كشور و پس از كلي گفتگو بر سر مسائل منطقه، افزايش روابط دو طرفه و امضاي كلي تفاهم نامه، طرف مقابل به رئيس جمهور شما بگويد: انشاءالله در جام جهاني شاهد درخشش تيم هاي فوتبال خليج فارس و عربي باشيم!
اشتباه نكنيد، رئيس جمهور ما لبخند نزده است و نگفته: انشاءالله، اينگونه فك را پياده كرده كه: «آن موقع كه شما در دبستان درس مي خوانديد- عهد تيركمون بوقي!- به اين خليج مي گفتيد: خليج فارس.» شاعر مي گه: اي ول داداش؛ چي؟
البته اين صفت بيشتر به خاطر بمب ايول تيك (ديپلماتيك نسل سومي) دكتر به بوش بود كه شاعر دراين زمينه هم خوب اومده كه: واي نگو نگو نگو كه چه كردي با بوش...

 

سانديس «زبل خان» بلورين


اينجا، اونجا، همه جا؛ گنجي. اين جايزه، اون جايزه، همه مال گنجي. گويا در اين سرزمين شعار هر كه زندانش بيش، تقديرش بيشتر دارد رسم مي شود. مخصوصا اگر اين زنداني مورد حمايت كاخ سفيد باشد انجمن صنفي روزنامه نگاران كه اصلا معلوم نيست چه كساني عضوشان هستند واگر هم كاخ سفيدي باشند پرونده سفيدي ندارند، در يك حركت آكادميك، استراتژيك، ژئوپولتيك، رو كم كنيك و متاليك همزمان با آغاز نمايشگاه كتاب، از 5 روزنامه نگار قديمي تقدير كرد كه از قضا و به طور كاملا اتفاقي اكبر گنجي قلم زرين سال 84- راويان دربار مي گويند نامبرده در اين سال در زندان قلم مي زده است!- را از آن خود كرد. ... راستي كي بود كه درتظاهرات ضد بد حجابي به پيشاني يكي از دخترها كه از نظر او بد حجاب بود، پونز زده بود! ... ول كن بابا چيكار داري!!

 

سيمرغ «پتروس» زرين


خانم ش.ع كه آوازه اش از اينجا تا آنجا و از آنجا تا همان جا رفته است و برنده صلح جهاني نوبل جايزه!!! شده است، در اظهاراتي وطن پرستانه آمريكا را از حمله نظامي به ايران منع كرد و لرزه اي به شدت چند دهم ريشتر در مقياس زمين به كاخ سفيد و بوش وارد كرد. هنوز پس از اين همه وقت! بازتابي جزء عقب افتادن تاريخ حمله آمريكا به ايران در 7 فروردين در محافل عمومي و خصوصي منتشر نشده است. البته يك نفر از اين همه فداكاري- كه البته معلوم نبوده و شيرين خانم هنگام اين از خودگذشتگي فراملي با روسري بوده يا بدون روسري- خيلي جوگير شده و گفته: بابا اين كاره! تو كه اينقدر قدرت داشتي، چرا احمدي نژاد رئيس جمهور شد؟ و بعد هم ادامه داده: آبجي! سوم تير كجا بودي كه ما رو كشتن!

 

لقب «كوليس(1)» بلورين


يك روزنامه نگار بسيار كهنه كار به تازگي از دقيق ترين و به روزترين آمار عفاف و حجاب در تهران پرده برداري! يا بهتر بگوييم قلم پرده دري! كرد. وي كه در سه مقاله يك روزنامه وزين(2) سرمقاله اي به اندازه 4 صفحه نوشته بود و خودش هم در پايان گفته بود كه حرف زياد است اما حوصله خواننده و نويسنده كم، با تشريح جزئيات دقيق و شرعي مسئله حجاب و بررسي موانع قانوني اجراي آن در كشور نشان داد كه كوليس ول معطله و «عبدي» هست. وي گفته: اگر حريم شرعي حجاب همان باشد كه در رساله هاي علما آمده است بايد 90درصد-دقت را ببينيد- بانواني كه در سطح پايتخت رفت وآمد مي كنند را مجرم شناخته و دستگير كرد! عبدي كوليس! تولدت مبارك.
1- از دقيق ترين ابزار و لوازم سنجش و اندازه گيري- ريزسنج
2- به معناي وزيدن- وزش باد- داراي وزن باديدن- در مسير باد و...

نسل سوم 23

بنام خدای منتظران

 

هفته نامه

 

نـسـل سـوم

(22)

 

شماره  بیست و سه ـ سه شنبه 12 اردیبهشت 1385

 

وبسایت مشکان

 

قبل از هر چیز سلام!

حالا بيا اينجا


صالح مهدي غفراني
زمان زيادي از انتخاب دكتر احمدي نژاد به سمت رياست جمهوري و شروع به كار دولت جديد نمي گذرد اما انگار همين زمان اندك، برنامه ها، وعده وعيدها و تلاش هاي اين دولت در مسئله هسته اي و به طور كلي سياست هاي خارجي اش سبب شده است كه به يكي از خبرسازترين و مورد توجه ترين كشورها در سطح دنيا مبدل بشويم و به واسطه همين طرح و برنامه ها، بارها نام ايران در زمره «ترين»ها برده بشود و بتوانيم تصويري متفاوت از ايران و ايراني و جوان هاي ايراني به نمايش بگذاريم.
سفرهاي استاني و تلاش هايي در صدد رفع تبعيض ها و نارسايي ها در تمام كشور و تلاش براي رفع كمبود در زندگي و كار افرادي كه شايد مدت ها، بودنشان كمرنگ شده بود هم، اگر چه به كام بعضي ها خوش نمي آيد اما كام ملت ما را شيرين نموده و طعم دل پذير خدمت گذاري را به دل همه نشانده و همه اينها شايد براي برانگيختن طمع عامه مردم در تمام دنيا كافي باشد، مردمي كه در حسرت عدالت و در آرزوي رسيدن به مدينه فاضله خود هستند و آن را در آينده جمهوري اسلامي ايران مي بينند و اين دولت نه تنها در داخل كه در بيرون از مرزها هم به عنوان دولتي جوان گرا و محبوب ريشه مي كند.
¤ ¤ ¤
همه اينها را گفتم كه اگر زماني شنيدي به تازگي در روسيه يا هر جاي دنيا براي تبليغ و براي فروش بيشتر بر روي مواد غذايي و شكلات ها عكس دكتر احمدي نژاد چاپ مي شود يا روي اجناس شان مارك
made in iran مي زنند، زياد تعجب نكني!

تیتر یک

 

بعضي ها پيمانه شان ترك دارد


وقتي زنگ زد و گفت كه چه بلائي سرش آمده، كپ كرديم. گفت اسناد و مدارك و عكس ها هم هست. كمي فكر كرديم كه واقعاً آيا صلاحيت ورود به اين محوطه صورتي را داريم يا نه! چندان مهم نبود. به اين انديشيديم كه هرجور شده بايد از حق آن خانم دفاع كرد. گرچه خودش هم مقصر بوده شكي نيست.
بايد مي دانست اين ها هم آدمند. اسير خواهش هاي زرد و نارنجي خويشند.
كمي به گلدان هاي باورمان در گذشته رسيديم. يادمان افتاد كه سال ها پيش از اين هم چنين «ابرسوتي» هائي از ملي پوشان ديده بوديم رسوائي هاي بنفش! جهاني را بگرد درپي يكي كه از موقعيت ها براي ارضاي غرايز شوم خود سود نجويد آسان يافت مي نشود.
از اين جهاني، آن جهاني وار زيستن ديدي بچسب و ول نكن.
مگر همين چند سال پيش وقتي مربي اصول گرا و ارزش مدار تيم ملي قبل از حركت كاروان تيم ملي با بچه ها پيمان بست كه بي خيال آبشخور شهوت شوند، يكي از بازيكنان همان شب اول دامن خود را به گناه نيا لود؟
اين كه چيزي نيست. اتفاقات ناجورتر از اين تا به حال اتفاق افتاده كه در رمان هاي علمي تخيلي ايزاك آسيموف هم هرچقدر گشتيم، پيدا نشد.
بي چاره آن سرپرست عاشقي كه براي اينكه مبادا فوتباليست ها شبانه از هتل بيرون بزنند، رخت خوابش را در لابي هتل پهن كرد و تا صبح آنقدر از سرما به خود لرزيد كه ستاره هاي غربت هم به حالش ترحم كردند.
صبح بلند شد. كوله باري از خميازه بر دهان داشت و عشق مي كرد كه عجب آدم موفقي است غافل از اينكه دو تا از شرترين بازيكن ها از راه پشت بام، كوچه باغي به خيابان خوش باش يافته اند و...
همين الان هم اگر 5 دقيقه موبايل بعضي از آنها را بردست بگيري، زنگ هاي مشكي مي خورد. بلبل جيبي، كلاغ روسياهي ست كه از آن سوي خط به جاي قار و قار آرام و گرم ندا مي دهد و هدايت مي كند تو را به آخرين طبقه جهنم!! كاري نمي شود كرد. حتي اين آخرين ها دكتري كه زماني دندان هاي بيماران را معاينه مي كرد،كوشيد دندان هاي شهوت و بي اعتباري و طمع را بكشد، نشد. بدجوري نااميدش كردند. بدبختي اين است كه نمي شود هم انتظار داشت مرحوم دهداري يك توك پا از آن دنيا تشريف بياورد، به اين دنيا و فرمول هاي غريزي و اكتسابي نجابت را ديكته كند. بايد ريشه ها و خاستگاه ها را يافت، بايد از خانواده و باشگاه شروع كرد، بايد به گذشته نگريست. به روزهايي كه از پس ما رفته اند و بايد صادقانه با خويشتن خلوت كرد و به دل گفت: عزيزم مگر ما چه كاشته ايم كه انتظار درو داريم؟ واقعاً بي انصافي است كه همه چيز را به گردن چند جوان بياندازيم. همه كه ظرفيت هايشان دريايي نيست. قطره چكان هم داريم، انگشتانه هم داريم. بعضي ها هم پيمانه شان ترك دارد. شما هم زياد به دنبال ظرفيت هاي دريايي نباشيد، آخر سال هاست كيمياست...

 

یادادشت

 

ضدحال مي زنيم

 

خيابانها هر روز جدول را بغل مي كنند و زل مي زنند به مردماني كه روي پيراهنشان - آسفالت- قدم برمي دارند. شهر، پرشده از صبوراني با پاهاي خسته، جامه اي پروصله، شكمي گرسنه و كفشهايي كه با كمي فشار، انگشتان را نمايان مي سازد. حقا كه تاريخ بر غيرت مستدام اينان احسنت خواهد فرستاد.
شهر... پر از خواب آلود هايي كه شب قبل تا صبح مسافركشي مي كردند، پر از جوان هايي كه عشقشان اين است: بروند سركوچه بنشينند بگويند و بخندند يا با تلفني در دست به قول خودشان مدام «فك» بزنند با همسن و سالان خويش. عصرها هم به فراخور حال خود، تيپ بزنند و بروند پاساژها و خيابان هاي شلوغ را متر كنند يا سوار ماشين شده ويراژهاي وحشتناك بدهند. باكي نيست اگر اين نمايش ها به قيمت نفرين و ناسزاي ناظران تمام شود!
ببين چه روزگاري شده، 40 درصد مردم ما بايد از صبح تا شب يا بالعكس بكوشند بلكه حداقل هايشان تأمين شود و بجنگند و بدوند تا سيري «سلولي» نصيبشان شود و هيچ اميدي به بهبود يا جهشي نحيف در اوضاع معيشتي خود نداشته باشند.
هنرمندترين آنها كساني هستند كه مدام دست و پا بزنند و فرجي شود و در مرداب فقر و فساد غرق نشوند. اما حكايت جوانان روايت ديگري است. فريادشان بر سر نسل گذشته و موسپيدان امروز اين است كه چرا براي ما دنياي بهتري نساختيد؟ مي گويند چرا قفل هايي ساختيد كه براي بازشدن زماني درازتر از عمر ما را مي طلبد؟ گرچه آنها در روزگار گلوله و باروت نبوده اند يا نديده اند كه بر ايرانيان چه گذشته، گرچه نمي دانند حاصل هرچه هست دسترنج مؤمنانه اي است كه اگر عده اي به آن ناخنك نمي زدند، قابل بود و مي شد با كم و زيادش ساخت ولي خيلي وقتها هم درست مي گويند. «هشدارهايشان» از روي «هوشياري» است.
حقيقتي است كه آنها از «دو» سوي ناراضي اند. يكي از سمت پدران موسپيدي كه تاب هيچ شكوائيه اي را ندارند و با اندك عصيان جوان بر سرش خراب مي شوند و ديگري فرصت طلباني كه اينجور وقتها كه جوان رانده از عاطفه پدري ا ست با لبخندي بر لب و سطل رنگي در دست آماده پذيرايي اند و جوان تا وقتي عزيز و ماماني است كه از سمتش بوي كباب بيايد.
با حضور اين قوم دوم، جوان تباه مي شود، مي سوزد، گم مي كند خودش را در ناكجاآباد تاريخ. حيف است آنها بچه هاي ايران هستند. از لوس آنجلس و لندن و آن سوي مرزها كه نيامده اند از اينكه مي بينند كسي صدايشان را نمي شنود، دركشان نمي كند و اگر هم داعيه اين كار را دارد فقط به نيت سركيسه كردن است، شاكي اند، عاصي اند.
جوانان ما، نازنينان پرعاطفه اي هستند كه با كمترين ناملايمتي سرشان سوت مي كشد، عرق مي كنند، رگ هايشان برجسته مي شود فشار خونشان بالا و پايين مي رود، قلبشان خارج از نوبت تپش مي كند. آنها براي اينكه بگويند به بزرگترها، «حالا كه ما را تحويل نمي گيرند شر به پا مي كنيم، ضد حال مي زنيم» هنجارشكني مي كنند خود خواسته و ناخواسته بازيچه مي شوند. خودشان بهتر از هر كسي مي دانند پدر هرچه باشد پدر است، اگر سيلي بزند، اگر خشمگين شود بهتر از نامردمان است. من يقين دارم جوان مي خواهد با لب خاموش فرياد نارضايتي سردهد راه را نمي داند، چنين مي كند.
اين سرزمين مقدس و محبوب كه من بر سر صداقت و صبر مردمانش سوگند مي خورم، روزگاري نه چندان دور جهاني را به «وجد» آورده قدرش را بدانيم و از دردش بكاهيم...

 

یادادشت

 

اصلا مهم نيست


فقط مي خواستن يكي به دنيا بياد دختر باشه يا پسر اصلا مهم نيست.
بچه بايد بزرگ شه، واكسن بزنه، تميز باشه، نزد همه كس عزيز باشه، چطوري بزرگ بشه اصلا مهم نيست. بچه منم، بايد مدرسه برم، شاگرد اول بايد باشم. ناظم و مدير و معلم همه از دستم راضي باشند، كدوم مدرسه برم يا چطوري شاگرد اول بشم، اصلا مهم نيست!
درس را مي فهمم يا حفظ مي كنم، براي نمره درس مي خوانم، نقاشي ام بهتر از رياضي است، اين اصلا مهم نيست.
بايد پروفسور بشوم چون پدرم به پروفسورها علاقه دارد اينكه من اين را دوست دارم يا نه اصلا مهم نيست. بايد پروفسور پدر در دانشگاه درس خوانده باشد، فقط برود تو، اينكه خود پدر دانشگاه نرفته اصلا مهم نيست. بايد بروم دانشگاه، چه رشته اي اصلا مهم نيست!
فوق ديپلم آمار علي آباد كتول قبول شدم، اينهمه راه را چطور بروم. ارزش دارد بروم، براي پدر اين اصلا مهم نيست.
فوق ديپلم كه آمد كنار ديپلم كار بايد پيدا كنم، چه كاري و كجا، رختشويي باشد يا منشيگري اين اصلا مهم نيست!
يكنفر آمده خواستگاري، پدر و مادر پسنديده اند. ازدواج كار پسنديده اي است. با كه و كي اصلا مهم نيست!
اينكه اصغر دوستم دارد يا من او را دوست دارم اصلا مهم....
فقط ميخواهم يكي به دنيا بياد دختر باشه يا پسر...
اين مطلبو بخونيم يا نه اصلا مهم نيست!

 

یادادشت

 

واكنش اسماعيل ططري به گپ وگفت اش در نسل سوم

كروبي گفت عجب سخنان كوبنده اي بيان كردي!


«اگر من رقصيده ام خداوند فرزندانم را بكشد، اگر من رقصيده ام خداوند پدر و مادرم را لعنت كند، وقتي كه اين خبر را در كيهان و به نقل از ططري خواندم انگار خبر مرگ برادرانم را به من دادند. اي كاش چهار برادرم مي مردند و اين خبر را نمي شنيدم؛ من كي و كجا رقصيده ام؟...» اين پاسخ صدراعظم آلمان به ططري است كه با گويش كردي در چند سايت خبري و وبلاگ هاي شخصي غرب كشور با حالتي طنزآميز بيان شده است.
مصاحبه «اسماعيل ططري» مشاور عالي حجت الاسلام كروبي با نسل سوم بازتاب وسيعي در سايت هاي خبري داخل و خارج از كشور داشت و اظهارات صريح و بي پرده اش درباره صدراعظم آلمان و حزب اعتماد ملي و مسائل ديگر بسيار مورد توجه محافل سياسي و غيرسياسي قرار گرفت.
چند روز پس از چاپ اين مصاحبه، ططري در تماس باكيهان به نكات مهمي اشاره كرد كه ذكر آنها خالي از لطف نيست.
عين سخنان آقاي ططري چنين است: «شما اين سخنان مرا درباره مركل طوري بيان كرده ايد كه گويا منظور من با تمام زن ها بوده است و حتي چند نفر از خانم هاي فاميل هم از من گلايه داشتند كه چرا به خانم ها توهين كرده ام و خلاصه زن ها عليه من عصباني شده اند درحالي كه روي سخن من با اين مركل گيس بريده رقاص بوده است و معتقدم هر ايراني كه با اين سخنان مخالفت كند و حامي مركل! باشد ايراني نيست و از شاهنامه هم چيزي نمي فهمد! اصلا اين زن چگونه به خودش اجازه داده به امپراطوري ايران اهانت كند؛ بايد طوري پاسخ اين زن را بدهيم كه جرأت نفس كشيدن در برابر ايراني ها را نداشته باشد، چرا كه ايران مركز تمدن جهان بوده است.»
ططري با اشاره به اين نكته كه نبايد در برابر دشمن كوتاه آمد، مي گويد: «حيف نباشد مردم آلمان صدراعظم پيشين خود كه يك جوان رشيد، رعنا و خوش قامتي بود را رها كرده و امور مملكت خود را به دست اين زن نادان داده اند؛ امپراطوري ايران چه درگذشته و چه درحال حاضر دنيا را تكان مي دهد و اين زن اگر فهميده بود بايد مي دانست كه نژاد آريايي به ژرمني بسيار نزديك است و اين سخن نسنجيده را نمي زد و موضع ما در برابر اين اظهارات هم يك موضع ملي و ايراني است.»
ططري به كروبي اشاره مي كند و مي گويد: «آقاي كروبي هم مصاحبه مرا ديده و بسيار خوشش آمد و كاملا تائيد كرد و گفت: عجب مصاحبه جالبي، چقدر سخنان سنجيده و كوبنده اي بيان كرده اي!»
برخي از نشريات و سايت هاي غرب كشور به نقل از آقاي ططري اعلام كردند كه ايشان مصاحبه با كيهان را تكذيب كرده و گفته كه هيچگونه مصاحبه اي با كيهان انجام نداده ام! و برخي ديگر از اعتراض ططري به كيهان درباره سانسور اظهاراتش خبر دادند.
حاج آقا ططري درهمين رابطه مي گويد: «از روزنامه شجاع و با درايت كيهان كه سخنان مرا بدون سانسور چاپ كرد تشكر مي كنم؛ سلسله «كيانيان» از دلاوران ايراني در زمان پادشاهي كيقباد در شاهنامه بوده اند و هميشه با دشمنان مستبد مي جنگيدند و سرتعظيم در برابر زورگويان فرود نمي آوردند، اميدوارم كه شما كيهانيان هم يادآور آن كيانيان باشيد.»
مصاحبه ططري در نشريات استان هاي شمالي، جنوبي و غربي كشور و برخي از سايت هاي خبري عيناً منعكس شده و نقد و تحليل هاي متفاوت و فراواني دراين باره بيان گرديده است.
اما دراين ميان برخي از چهره هاي فرهنگي، ادبي و سياسي استان كرمانشاه در تماس هاي تلفني و ديدارهاي خود با نگارنده از درج اين مصاحبه اظهار گله مندي نمودند كه بايد گفت ديدگاه ما نسبت به كرمانشاه و كرمانشاهي همان ديدگاه است كه مي گويد:

به ستواري و سختي رشك پولاد

به راه عشق سرها داده بر باد

قرين بيستون، همسنگ فرهاد

ز كرمانشاهيان ياد اينچنين باد

 

نسل سوم 22

بنام خدای منتظران

 

هفته نامه

 

نـسـل سـوم

(22)

 

شماره  بیست و دو ـ سه شنبه 5 اردیبهشت 1385

 

وبسایت مشکان

 

قبل از هر چیز سلام!

 

بشكن دوباره هسته را

 

نور است در هر ذره اي، ما نور نور نور تو

تو خضر راه عاشقان، ما موسي اي در طور تو

در طور نوري ديده ام، نور عبوري ديده ام

در ذره شوري ديده ام، اين ذره و اين شور تو

از خويش دورم اين زمان، محو حضورم اين زمان

لبريز نورم اين زمان، پاينده بادا نور تو

بگشاي راه بسته را، بنواز جان خسته را

بشكن دوباره هسته را، عشق است تا منظور تو

ما اهل صلحيم و صفا، ماييم از درد و دوا

خورشيد مي خواند نوا، با زخمه تنبور تو

مي ريزد اين بن بست ها، با فكرها با دست ها

تلخند اين بدمست ها، شيرين شده انگور تو

اي دشمن بنيان ما، اي رهزن ايمان ما

هر روز و هر شب آتشي، سرمي زند از گور تو

فرداي نوراني نگر، دل هاي قرآني نگر

ايران ايماني نگر، هورا دل مسرور تو

آب است و خاك است و هوا، نور است و عشق است و صفا

شور نطنز و اصفهان، در گوشه ماهور تو!

 

با تشكر از استادعليرضا قزوه

 

تیتر یک

 

دست نوشته نسل سوم از شب دستيابي ايران به فناوري هسته اي

تا خود صبح بوق زديم !

 

درست سه شنبه هفته پيش بود.

از صبحش كه اعلام كردند دكتر احمدي نژاد قرار است امشب در يك مراسم ويژه، خبرخوشي را به ملت بدهد دوزاري خيلي ها افتاد كه اين خبر حول و حوش چه سوژه اي مي تواند چرخ بزند.

حول و حوش ساعت 9، مراسم در حرم امام رضا(ع) شروع شد. مراسمي كه هم صداو سيما و هم برگزاركننده هاي آن مراسم جا داشت ملات بيشتري براي آن شب و آن برنامه كه به طور حتم در آرشيو هاي تاريخ تا هميشه باقي خواهند ماند، به كار مي بردند و يك خرده ملي تر و باشكوه تر و شنگول تر برگزارش مي كردند.

بالاخره رئيس جمهور محبوب بعد از كلي برنامه و پرحرفي مجري و... بالاي سن رفت و خبري را كه ماه ها وسال هاست دل مردم براي شنيدنش ثانيه شماري مي كند را اعلام كرد.

خبري خوش براي خودي ها و ناخوش براي نخودي ها!

البته اين وسط آدم هاي عجول و هول مداري هم بودند كه همان روز، چند ساعت قبل از اعلام رسمي رئيس جمهور، ادب به خرج داده بودند و سعي كرده بودند كه خبر را زودتر اعلام كنند تا شايد... البته اين عجله كار دست شان داده بود و يك خرده خبرشان قلمبه تر از خبر واقعي درآمده بود.

در هر حال آن شب بعد از اعلام خبر به فوران درآمدن آبشار هسته اي در نيروگاه هاي اتمي ايران اسلامي و تكميل چرخه سوخت، موجي از غرور و افتخار از جنسي جديد در سراسر كشور ايجاد شد. شادي و نشاطي كه لااقل براي هم سن و سال هاي ما از جور ديگري بود!

براي كساني مثل خود ما كه ملي شدن صنعت نفت، فرار شاه و سرنگوني رژيم پهلوي، پيروزي انقلاب، ورود امام، جنگ تحميلي، پيروزي در جنگ و غيره و غيره، پاورقي هاي صفحات تقويم روميزي شان بود وبس و در سالگرد آن روزهاي تاريخي از گفته ها وخوشي هاي ديگران مي شنيديم وخوش بوديم و هرچه بودند، احساسي زير پوست ماايجاد نمي كردند.

اما اين بار درست در با حال ترين نقطه هرم سني ما اتفاقي افتاده بود، كه رفيق و رفقاي هم تريپ خود ما هم آن را به وجود آورده بودند و محموله اي از عزت وآبرو را براي تاريخ ايران به جا گذاشته بودند.

مثل هميشه آن شب smsها، اولين وروجك هايي بودند كه واكنش نشان دادند و باريدند روي گوشي ها واين باران تا خود صبح هم ادامه داشت!

به همراه چند تا از بچه هاي روزنامه، همان شب يك كارناوال به راه انداختيم و ريختيم توي خيابان ها، اولش فكر مي كرديم فقط خودمانيم و خودمان. اما شلوغي خيابان ها و جمعيتي كه پرچم ايران به دست به جشن و شادي و عشق و حال مي پرداختند، حكايت از اين داشت كه مردم بيشتر از هر مقام و مسئولي حق مسلم خودشان را مي شناسند و به چنگ آوردن آن را قدر مي دانند.

اكيپ ما آن شب از توپخانه تا تجريش و از تجريش تا خراسان را زير پا گذاشت. راستش رفته بوديم كه ببينندمان اما آخرش ديديم تماشاچي خود ما هستيم و كاش دوربين ها آن شب مي آمدند و با مردم خودماني تر مي شدند. آن وقت مي توانستند تا خود صبح سوژه شكار كنند!

خوشحالي مردم آن شب بابت تيتر يك شدن در CNN و BBC و همه سايت ها و خبرگزاري ها و شبكه هاي خبري نبود، بابت اين كه شبكه معروف آمريكايي سخنراني برلوسكني را قطع كرده بود و سخنان احمدي نژاد را پخش كرده بود يا خيلي واكنش هاي ديگر، نبود. مردم به خود مي باليدند چون تحقق شعار «مي توانيم اگر بخواهيم» را با چشم خود مي ديدند و مي ديدند كه شعاع هاي افق ايران متمدن همه چشم ها را به خود خيره كرده است و دنيا را سرجاي خود نشانده است!

حالا من و تو مي توانيم لااقل 10 سال بعد با نسل بعدي كه سرو كارمان افتاد و قرار شد جلوي آن ها جيب مان را خالي كنيم، بنشينيم و قصه آن روزي را تعريف كنيم كه اراده ايراني در جهان طوفان به پا كرد و آبشار ظهور را به فوران درآورد!

 

یادادشت

 

گزارش ساينس مانيتور از يك دختر مسلمان آمريكايي

مشروب و پارتي در زندگي او جايي ندارد

 

«چشم همه آنان بدون استثنا به سمت سارا خيره مي شود كه روسري سرش كرده است و اگر سارا مي خواست، به اين نگاه ها توجهي كند، نمي توانست به پوشش خود ادامه دهد» اين مطلب بخشي از يادداشت روزنامه كريستين ساينس مانيتور است كه خواندنش خصوصا براي خيلي از دخترهاي ايراني خالي از لطف مطف نيست!

در پشت پيشخوان يك اغذيه فروشي، دختر نوجوان محجبه اي به نام «سارا اسماعيل»، مشغول رسيدگي به درخواست مشتريان است. چشم همه آنان بدون استثنا به سمت سارا خيره مي شود كه روسري سرش كرده است و اگر سارا مي خواست، به اين نگاه ها توجهي كند، نمي توانست به پوشش خود ادامه دهد.

روزنامه «كريستين ساينس مانيتور» نوشت:تشخيص سارا در ميان ديگر دوستان نوجوانش كه دوستان غيرمسلمانش لفظ «حجابي ها» را در مورد آنان به كار مي برند، سخت است. اين دخترها پس از خواندن نماز، به فروش كيك شكلاتي مي پردازند تا پول به دست آمده از آن را براي مسجد جمع آوري كنند و بعد از آن، وقت خود را به گفت وگو و خنده و بررسي SMS موبايل هاي خودشان صرف مي كنند. او دانش آموز سال آخر دبيرستان است و درباره حجاب خودش مي گويد: اين تنها يك نوع پوشش نيست، بلكه نشان دهنده سبك زندگي و نشان دهنده هويت من است. او الكل نمي نوشد و سيگار نمي كشد و قرار ملاقات با پسري نمي گذارد و پنج نوبت در روز، مشغول انجام هر كاري باشد، به نماز مي ايستد. او با اين كه سال آخر دبيرستان است، تقاضانامه هاي گوناگوني از كالج هاي مختلف- كه اطمينان پذيرش در آنها را دارد- براي او مي رسد، ولي همچنان منتظر شنيدن پاسخ تقاضا از گزينه برترش يعني دانشگاه «بوستون» است.

سارا يك زندگي معمولي دارد و در اغذيه فروشي كار مي كند و به باشگاه ورزشي مي رود. شب هاي جمعه را در مسجد و تعطيلات آخر هفته را هم با ديگر دوستان باحجابش مي گذراند. همچنين با آنان به رانندگي در بوستون مي پردازند و يا به گردش در ميدان هاروارد در كمبريج مي روند.

سارا پايبند اصول اخلاقي و مصمم است و در عين خوش برخورد بودن، نماينده ثابت قدم مذهبش است و توانايي اين را دارد كه از پس نگاه ها و پرسش هاي ديگران برآيد. سارا مي گويد: حجاب يك تذكر دايمي براي اوست كه به خود و ديگران احترام بگذارد و اين كار، او را به پايبندي اش بر اصول اسلامي، اطاعت و نيكوكاري و نوع دوستي تشويق مي كند.

 

سه‌شنبه بازار

 

عنوان «ساعت شلوغي» بلورين

 

معاون شهردارتهران خودش را جريمه كرد.

معاون حمل و نقل و ترافيك شهرداري تهران راننده خود را به علت عدم حركت بين خطوط در خيابان جلال آل احمد جريمه كرد.

مهندس مهرداد تقي زاده مورد تخلف و شماره خودروي حامل خود را از طريق بي سيم به مركز نظارت و كنترل ترافيك اعلام كرد و ماموران راهنمايي و رانندگي مستقر در آن مركز براي راننده وي برگه جريمه صادر كردند.مهندس تقي زاده با تاكيد بر اين كه بايد فرهنگسازي ترافيك را از خودمان شروع كنيم، اظهار داشت: هنگامي مي توانيم از مردم بخواهيم قوانين را مراعات كنند كه خودمان مقررات را به طور دقيق و كامل رعايت كنيم.معاون شهردارتهران تصريح كرد: از نيروهاي راهنمايي و رانندگي انتظار مي رود در اعمال قانون بين مسئولان و مردم هيچ تفاوت و تمايزي قايل نشوند.اولاً نسل سوم اميدوار است اصل اين خبر صرفاً يك رفتار تبليغاتي نباشد و آقاي معاون هم ديگر از اين خطاها نكند و ثانياً مأموران انتظامي احتمالاً بدشان نمي آيد با مردم و مسئولان يك جور برخورد بكنند اما...

 

تنديس «حالا بيا اينجا» بلورين

 

مردان عرب بايد با شيران نر ايراني اصلاح نژادي شوند.

«سعيد بوعقبه»، نويسنده مشهور الجزايري، طي مقاله اي در روزنامه «الشرق» الجزاير نوشت: بايد از نژاد ايراني براي اصلاح نژاد مردان عرب استفاده كرد.

بوعقبه نوشته است: هنگامي كه سخنان يك مسئول ايراني در گفت وگو با رسانه هاي آمريكايي را شنيدم كه گفت: آمريكا بايد بپذيرد كه ايران يك قدرت منطقه اي است، از جا پريدم و فرياد زدم: «شيره»

احساس كردم، ايران همچون ابرقدرت ها در حال استفاده از قدرت وتو است، چون در حالي كه جزو كشورهاي شوراي امنيت نيست كاملاً مانند رفتاري كه چين 25 سال پيش و قبل از سفر نيكسون به پكن و به رسميت شناختن اين كشور به عنوان يك قدرت جهاني انجام داد، رفتار مي كند. بوعقبه مي نويسد: وقتي مديريت سياسي اعراب به رهبري «مصر» را با مديريت ايراني ها مقايسه مي كنيم، به اين نتيجه مي رسيم كه ما نيازمند تلقيح توسط نرهاي ايراني هستيم تا بلكه و شايد مادرهاي عرب، مرد به دنيا بياورند.

 

نشان «آقاخشي» بلورين

 

مردان تهران با قيچي به سلماني بيايند.

رئيس اتحاديه آرايشگران مردانه تهران همراه داشتن لوازم شخصي آرايشگاهي براي پيرايش را اجباري دانست و تأكيد كرد: اين وسايل شامل كيف، قيچي سلماني، موپر، دسته تيغ، پيشبند و ساير لوازم در تماس با بدن است.

به نوشته «ايران»، افتخاري فرد در عين حال از ساماندهي آرايشگاه هاي مردانه تهران خبر داد و از آرايشگاه ها خواست از پذيرفتن افرادي كه وسايل شخصي اصلاح همراه ندارند، خودداري كنند.

با اين حساب اين رئيس اتحاديه لطف كرده اند و همراه داشتن يك عدد صندلي با خصوصيت صندلي هاي آرايشگري را جزو اجباريات قلمداد نكرده اند. گفته هاي عجق وجق آقاي افتخاري فرد در حالي ترشح مي شود كه كنترل نظافت و پاكيزگي لوازم پيرايش جزو وظايف هر آرايشگر است و مسئولين اتحاديه به جاي صدور چنين دستوراتي بايستي نظارت خود را بر n مغازه آرايشگري كه در حال حاضر بدون هرگونه پروانه و مجوزي در سراسر مملكت فعاليت مي كنند، افزايش دهند.

 

مدال «آليس در سرزمين عجائب» بلورين

 

كنسرت بوق ماشين در آمريكا ساخته شد.

به گزارش واحد مركزي خبر، يك آهنگساز در دانشگاه هيوستون در آمريكا از بوق ماشين به عنوان ساز اصلي اركستر خود استفاده كرده است.

اين آهنگساز درباره كاربرد بوق در كنسرت هايي كه ساخته است، تحقيق مي كند.

كنسرت بوق جمعه اين هفته در اين دانشگاه برگزار مي شود.

اين آهنگساز اكنون در حال تمرين براي اجراي كنسرت موسيقي خود است.

براي آمريكائيها شايد اين كنسرت خيلي چيز خفن و فابريكي باشد اما اگر از جذابيت كافي برخوردار نبود پيشنهاد مي كنيم اين جناب آهنگساز و مخاطبانش يك سفر بيايند تهران و در خيابان ها قدمي بزنند و به كنسرت بوق هاي عربده اي و گاوپلنگي و جيغي و بنز ده تني و غيره و غيره گوش فرا دهند و سلول هاي خاكستري مغزشان را خيلي شيك سوهان بزنند.

 

لقب «حس سوم» بلورين

 

ماده مخدر جديدي در پوشش آدامس وارد ايران شده است.

جان و روح جوانان كشورمان به تازگي در معرض خطر جديدي قرار گرفته كه ناشي از ورود نوعي از موادمخدر به نام «پان» مي باشد.

روزنامه «جمهوري اسلامي» در اين باره نوشت، اين ماده مخدر كه در بسته بندي آلومينيومي با تصاوير جذاب رنگي عرضه مي شود، در قالب پودر، آدامس و باستيل با طعم هاي مختلف گياهي از جمله نعناع است و چون با قيمت نازل به فروش مي رسد (بين 60 تا 300 تومان) عده اي از جوانان را در معرض خطر قرار داده است.

اين ماده مخدر كه در پاكستان و هند تهيه مي شود، دقايقي زير زبان مي ماند و سپس تفاله آن دور ريخته مي شود و بعد از لحظاتي شادي، موجب سرگيجه، عدم تعادل و تخريب اعصاب مي گردد.

كل خطر و مطر موادمخدر به يك طرف، اينكه آدم از هند و پاكستان آدامس وارد كند هم با كلي بدبختي و نفلگي اش به يك طرف!

 

 

SMSE HASTEHI

 

سه شنبه هفته پيش بعد از اعلام خبر خوش آقاي رئيس جمهور و قرارگرفتن ايران در زمره هشت كشور صاحب فناوري انرژي هسته اي، باران SMSهاي بروبچ شروع به باريدن گرفت. امروز به طور ويژه اين ستون را اختصاص مي دهيم به چندتا از آن ها:

 

* Hich ja nemirim hamin ja hastim ma montazere Sanatish hastim

* Piruzie hastei mobarak bad

* Dastyabie Keshvareman be enerjie solhamize hastei ra be shoma va sahate moghadase hazrate baghiyatalah tabrik miguyam

* Yallah yallah ma Bomb mikhaym yallah

* Eyde hastei bar iraniane hamishe piruz mobarak

* Javane shieye peyrove hosein mitavanad tanha agar bekhahad

* Albaradei bayad beraghseh

* Bash ta sobhe dolatash bedamad kin hanuz az natayeje sahar ast

* Name payambar baz ham barkat be bar avard Takmile charkheye sukhte hastei dar khake irane sarboland mobarak

* bazam mesle hamishe irooni bargharare hamishe

* Aza Azast emruz ruze azast emruz kandolizao jorj bush saheb azan emruz

 

و ...

 

نسل سوم 20

بنام خدای منتظران

 

هفته نامه

 

نـسـل سـوم

 

 

(20)

 

 

شماره  بیست ـ سه شنبه 15 فروردین 1385

 

وبسایت مشکان

 

قبل از هر چیز سلام!

 

چهارشنبه سوزي!

 

1- درپي انتشار گزارش هاي نسل سوم درمورد خواننده هاي غيرمجاز و شل ملنگ درداخل كشور ،وزارت فرهنگ و ارشاد تصميم گرفته برخورد شديد اللحن وقاطع و هواري با آنها بكند و يكي يك عدد مجوز ناز و تپل به هركدام از آنها بدهد! فعلاً هم اولين كاست گروه زير شلواري ها داده شده به بنيامين 85!

ضمن حمايت همه جانبه از حركت كاسپاروفي ارشاد، توجه شما را به بخشي از ترانه هاي اين آلبوم جلب مي گردانيم:حالم بده، حالم بده، درجه تبم روي هزار و سيصده، اما انگار براي تو، اين تب فقط يه عدده...

2- فردا آخرين چهارشنبه سال است. روزي كه نسل جديد مملكت كه دردوران جنگ و توپ و تانك و بمب و خمپاره نبودند، مي توانند از دنگ و دونگ هاي خلق شده توسط يك عده علاف، زيرپوستي حال كنند. همداني ها اين وقت سال يك چيزي درست مي كنند به نام «كوزه جني»! يك كوزه پر از گوگرد و سنگ و گچ و بومب. صداي انفجار اين كوزه پر از جن به قدري پر فركانس است كه تمام شيشه هاي اطراف را خرد مي كند. تكه هاي پرتاب شده كوزه هم معمولاً يكي دو نفر را از پا درمي آورد! به قول سهراب: در گلستانه چه بوي علفي مي آيد.

3-باز هم و بازهم و بازهم يادش به خير عمو رسول! شهيد رسول كاظم نژاد، فابريك ترين عكاس با وفاي كيهان. امسال سفره هفت سين خانه رسول يك سين كم دارد و آن هم سلام بابا به دخترهاي دوست داشتني اش! راستي تيتر «چهارشنبه سوزي» هم پيشنهاد رسول براي گزارش سه سال پيش نسل سوم بود. يادش به خير عمو رسول!
4- اين روزها و هفته ها كلاس هاي درس به خصوص در دانشگاه ها تق ولق است و پاتوق قرار مدارهاي گروپي است براي پائين كشيدن فتيله دانشگاه و جيم شدن از كلاس ها و مامان جون بغلم كن كه به خانه برمي گرديم!

فقط خدا الهي بكند زيرگل آن دسته از خائنان شفتالويي را كه برخلاف توافقات زيرزميني، سركلاس ها حاضر مي شوند و يك غايبي ناقابل نثار سايرين مي كنند، الهي!

5- اين يكي هم مي نويسم براي موبايل دارهايي كه از دست SMSهاي تبليغاتي دولتي و غيردولتي صورت خودشان را ناخن ناخن مي كنند. اين دسته از بروبچ مي توانند با تماس با شماره تلفن 09990 و ارائه مشخصات شخصي خود از ارسال SMSهاي ناخواسته جلوگيري كنند و خون نجس خودشان را كثيف نكنند.

و اما:خداحافظي اين طرف سال را يك خرده آب دارتر و ملچ ملوچ تر سوت مي كنم طرف تان چون شايد و شايد سلام آن ور سال مان تأخير فازش يك خرده برود به سمت بي نهايت.

به هرحال زندگي صحنه يكتاي هنرمندي ماست، هركسي نغمه خود خواند و از صحنه رود، صحنه پيوسته به جاست، خرم آن نغمه كه مردم بسپارند به ياد!

به فكر رنگ سبز پس فردا ...

 

تیتر یک

 

...و ناگهان چه قدر زود دير مي شود

 

ديدي، «ناگهان چه قدر زود دير مي شود!»

ديدي، باز هم آخر اسفند شد. اين بار، اسفند .1384 باز هم بوي عيد و عيدي و آخرين روز و زمزمه نوروز در چند قدمي خيس اين روزهاي بيدار و روشن و بالاخره...

«يك روز

- تنها يك روز-

مانده كه سال قديم شود

و نو

به كهنگي ما

سير بخندد!»

گاهي مثل يك چشم به هم زدن مي رود و مي رسد. رفتن زمستان را مي گويم و همين آمدن بهار دلنشين در راه را.

امسال عيد و اولين روز سال با عيد پارسال و پارسال ها فرق مي كند. يك فرق بزرگ. فرقي از همين جا تا ناكجا آباد دل هاي بيدار و هشيار و سخت منتظر.

آره، مي دانم كه تو هم خوب مي داني كه امسال غير از قرآن و سبزه و ماهي هاي كوچك قرمز و شيطان درون تنگ و عيدي، سر سفره هفت سين عيدمان يك مهمان ديگر هم داريم؛ روزها اينقدر از پي هم رفتند و آمدند و هي بهار بهار گذشت تا اربعين حسيني وسط دل سفره هاي هفت سين شب عيدمان! قرار گرفت .

آره، امسال را هم بايد خوب جلو رفت.

بايد سلام گفت، سلام بر حسين(ع) امسال را بايد «ياحسين» گويان شروع كرد و عاشورايي زندگي .كرد و جلو رفت.

آخر مگر مي شود عاشورايي جلو نروي وقتي حسين(ع) مهمان عيدت باشد

امسال واقعاً سال تركاندن و پوست انداختن و زلزله بود به قول باباي صفحه نسل سوم.

يك سال بي نظير. سال نفس راحت كشيدن گاهي و گاهي هم نه! سال رئيس جمهور نو، سال ملت بيدار و آگاه، سال عدالت و عدالتخواهي، سال همبستگي، سال اتحاد، سال جنبش، سال شهادت،سال نسل سوم و... سال انرژي هسته اي حق مسلم ماست!

درست است كه سال 1384 هجري شمسي فقط و فقط يك بار در زندگي ما زندگان اكنون و در طول تاريخ وجود خواهد داشت و اين هم تمام مي شود و مي رود پي كارش و شايد بشود فقط همان عدد 1384 روي تقويم و سررسيدهامان و برود گوشه گنجه و خاك بخورد، اما نه تمام لحظه هايش.

بعضي روزهايش مانند ستاره خواهند درخشيد و نورشان چه در شب و چه در روز جلوي چشمانمان خواهد بود و به ما چشمك خواهد زد.

روزهاي مردمي و همبستگي و جنبش و... هيچ وقت در دل هاي بيدار نمي روند جايي كه خاك بخورند.

راستي در اين روزهاي آخر اسفند كه همه وهمه درحال خانه تكاني هستند، يادت نرود مثل همين ماهي هاي قرمز، شاد و پرتحرك باشي و مثل سبزه سر سفره پرنشاط و باطراوت و براي دلت تكليف نوروزي «ياحسين» را مشق كني.

راستي، سر همين سفره هفت سين دلت كه نشستي، بعد از «يا مقلب...» و دعا و دعا براي فرج آقا و...آن آخرها، توي وقت اضافي، براي ما هم دعا كن.

فريا رئيسي نژاد

 

 

دست نوشته هاي دل ...

 

شرط ساده اي دارد

باز آ،

باز آمدن سنگپاره به خواب كوه

شرط ساده اي دارد

يكي بگويد

اين برف بي هزاره از شكوفه كشان پروانه

كي... كي خسته

خسته كي خواهد شد؟!

تنها ريگزاران دامنه مي دانند

در هجراني اين هوا

واي چه توفاني از خاطرات صخره پنهان است.

باز آ

باز آمدن بذر سوسن و آلاله به اردي بهشت

شرط ساده اي دارد

يكي بگويد

اين زمهرير دي زده از باغ ما

كي ... كي خسته

خسته كي خواهد شد؟!

تنها تاكستان ها مي دانند

در هجراني اين هوا،

واي چه خوابي از رسيدن انگور پنهان است.

باز آ

بازآمدن پرستو به آشيانه باد

شرط ساده اي دارد

يكي بگويد

اين باد بي هركجا وزيده از باد بي وطن

كي ... كي خسته

خسته كي خواهد شد؟!

تنها مرغان رفته از اين جا مي دانند

در هجراني اين هوا

واي چه رويايي از آن درخت بي دايه پنهان است.

باز آ

باز آمدن آدمي به زاد رود كبوتر و كنعان

شرط ساده اي دارد

پيراهن بازمانده، مانده از عطر آينه مي داند

سنگپاره و سوسن، پرستو و آدمي نيز...!

سيدعلي صالحي

 

یادادشت

داستان يك بي‌ناموسي!

 

تا حالا شده يه خانم به طرز عجيبي به شما نزديك بشه؟ زيادتر از حد اظهار لطف كنه و خيلي بيشتر از قبل زنگ بزنه يا از سر كوچه رد مي‌شيد حالتون رو بپرسه؟ يه روز بياد سراغت با يك صداي جذاب بيست تني بگه "آق ماشال" بيا مي‌خوام ببرمت يه جاي خوب يا بيا بريم خونه دوستم!؟

آقا ماشال احتمالا قند تو دلش آب مي‌شه و با خودش مي‌گه:

يعني ماجرا چيه؟ دمش گرم. يعني ما هم اين قدر خوش تيپيم و نمي‌دونستيم؟ يعني اينا با اين قيافه‌هاي عجيب و غريب سراغ ما هم ميان؟ چي فكر مي‌كرديم چي شد! ديدي ماشال؟ ديدي گفتم صبر داشته باش بالاخره نوبت تو هم مي‌رسه، بالاخره اين قدر كوچه و خيابونا رو وجب كردي تا زمونه دلش رحم اومد!

آقا ماشال قصه ما راه مي‌افته و و با دختر خانم مي‌ره خونه دوستش، توي راه ماشال سناريوي صدتا فيلم هندي رو تو ذهنش مرور مي‌كنه خلاصه كلي كارگردان مي‌شه واسه خودش. زير لب هم با خودش زيرزيركي مي‌خنده!

يه كم حوصله داشته باشيد تا آخر داستان همراه من باشيد!

خلاصه آقا ماشال و خنم مي‌رسند به در آپارتمان كه به نظر هم خيلي شيك مياد، آقا ماشال كه مثل شما نيشش باز بوده به خودش مي‌گه: "پسر نيومد نيومد يكي اومد سراغت با چنين خونه‌اي. اين رفيقاش هستند، كاشكي اون تيشرت آديداسه رو مي‌پوشيدم يه ذره كلاس مي‌ذاشتم."

همين طوري كه پله‌ها رو مي‌رفتن بالا آقا ماشال قلبش تندتر مي‌زد و خون با فشار زياد توي رگهاش پمپاژ مي‌شد. اضطراب داشت و البته احساس خوبي هم داشت.

خلاصه مثل اين سريال‌هاي طولاني نمي‌خوام لفتش بدم. در مي‌زنند و مي‌رن تو خونه. چشمتون روز بد نبينه، نيشه آقا ماشان همونجوري رو صورتش خشك مي‌شه. عرق سرد از پيشانيش مي‌چكه و آب دهنش رو قلمبه قورت مي‌ده. وقتي همه آدم سبيل كلفت يه جا روبرو ميشه با خودش مي‌گه: "بدبخت، ديدي به خاطر هيچي آبروتو ازت گرفتن. خاك بر سرت كنن. آخه اولاغ تو رو چه به اين غلطا؟!"

همين موقع دختر خانم ميگه: بچه‌ها آق ماشال از دوستاي خوب منه، تحويل شما پرزنتش كنيد تا حسابي پولدار شه. من بايد برم. ماشال با صداي بلند مي‌گه خاك بر سرم كنم، پرزنتم كنيد! همه جورشو شنيده بيديم، پرزنتيش ديگه چه آبروريزيه؟ من اين كاره نيستم!!

القصه ريختن سره آق ماشال و شروع كردن به پرزنت كردن. هي پرزنت كردند. از سمت چپ و راست. آي سمت چپ رو برسون به فلان، سمت راست رو برسون به بيسار.
- ماشال جون تو سمت چپتو برسون به راستيه بعد بشين خونه لنگتو هوا كن و پولارو بشمار. البته بچه‌ها اينجا بهت كمك مي‌كنن كه اولش شروع كني. ماشال فكر نكنا اونجوريه‌ها اين جوريه، آراه بابا تازه اگر هم آخرش پولدار نشي چيزي نشده كه، تو در برابر پولت يه چيز با ارزش گرفتي!

بله ديگه خودتون بقيه قضيه آق ماشال رو مي‌دونيد. ماشال ضرر نكرد كه هيچ، خيلي بيشتر از اون چيزي كه داده بود گيرش اومد و بسيار خوشحال بود. ماشال با پرداخت مقدار ناچيزي پول به درصد زياد خريت خودش پي برده بود كه از هزاران چيز مادي بهتر بود!

اين واقعيت تلخيه كه روزانه صدها آق ماشال به خاطر هوس‌راني و اين جور چيزا به دام اين شبكه‌هاي كثيف گلدكوئست و امثالهم مي‌افتند، يه سري بچه سوسول كه سر همديگه كلاه مي‌گذارند و چيزي به نام بازاريابي و پولدار شدن و اين حرفها به خورد هم مي‌دهند.

جالبش اينه كه يه سريشون برات استدلال عقلي و رياضي و منطقي هم ميارن كه خيالت تخت باشه. قسم و آيه و حكم مرجع هم واست نشون مي‌دن. دو هزار برگ روزنامه هم نشونت مي‌دن كه بگن كارشون درسته!

والا كلاه‌برداري‌هاي قديم به اين جديدا شرف داشت، حداقل بدش مي‌زدي تو سرت و به غلط كردن مي‌افتادي. بعد از چند مدت هم يادت مي‌رفت ديگه خيالت جمع بود و مثل الان نمي‌افتاد تو پاچت كه كلاه رو سر يكي ديگه هم بگذاري و بچپوني به يكي ديگه و شب و روز از اين و اون آويزون بشي!

بايد اضافه كنم كه به جاي اظهار نظر فلسفي سياسي علمي در مورد حكومت، تاريخ و تمدن، قيافه رئيس‌جمهور و دموكراسي، يه فكري به حال خودمون بكنيم همه چيز حل مي‌شه!

 

احسان مطهري

 

 

سه‌شنبه بازار

 

مدال «كلينت ايستوود» بلورين

 

بازي جمعه گذشته بين پرسپوليس و استقلال ظاهراً حاشيه داغي داشته و رفقاي الگوي فوتباليست ما كارشان به چاقوكشي هم رسيده!

جواد كاظميان، بازيكن تيم فوتبال پرسپوليس تهران گفته: سياوش اكبرپور (بازيكن استقلال) بعد از درگيري با محمدرضا ماماني (بازيكن پيروزي) با من تماس گرفت و ازحركات خود ابراز پشيماني كرد.

جواد كاظميان در گفت وگو با خبرگزاري فارس، افزود: اكبرپور بعد از ديدار مقابل استقلال و در لابي هتل المپيك با ماماني درگير شد و كمي بعد ليدرهاي استقلال نيز وارد معركه شده و اقدام به چاقوكشي كردند.

وي ادامه داد: اكبرپور عمل بسيار اشتباهي را مرتكب شد و حركت بچه گانه اي انجام داد؛ اما شب گذشته با من تماس گرفت و از من عذرخواهي كرد.

كاظميان تصريح كرد: براي استقلال و ليدرهايش متاسفم. در هتل ميهمان آنها بوديم؛ اما برخي از هواداران اين تيم كه دچار ضعف بدني شديدي بودند، قصد داشتند با چاقو ما را مضروب كنند. البته هيچ واكنشي مقابل حركات آنها نشان نداديم.

وي خاطرنشان ساخت: ماماني از اكبرپور شكايت كرده است.

ظاهراً در صحنه اين فيلم اكشن، مربي تيم استقلال هم حضور داشته اما هيچ واكنشي از خودش نشان نداده است.

نسل سوم براي همه ماماني ها و غيرماماني ها آرزوي موفقيت گنده منده مي كند و مي گويد كه خدا رحم كند به دل و روده آن طفلك هايي كه اين فوتباليست ها قرارست الگوي آنها باشند!

 

نشان «پاگنده» بلورين

 

وزير سابق آموزش و پرورش در نامه اي به رئيس مجلس از احياي فعاليت هاي پرورشي و امور سلامت دانش آموزان در مدارس انتقاد كرد.

وزير پيشين آموزش و پرورش در نامه خطاب به حداد عادل آورده است: انتظار مي رود غوطه وري در سياست، جناب عالي را كه بايد دانش و تجربه خود را درخدمت اعتلاي كشور، خصوصا نظام تعليم و تربيت قرار دهيد، از اظهارنظر كارشناسانه باز ندارد.

حاجي افزوده: اينك كه شرايط سياسي مطلوب شما فراهم شده و مانعي كه موجب مخالفت با آنچه اصل آن رادرست مي دانستيد برداشته شده است، از مجلسيان و خصوصا كميسيون تخصصي بخواهيد كه كتمان واقعيات نكنند، زحمات معلمان خيرانديش را كه مربيان جامعه اند، ناديده يا كم ارزش نينگارند و با طرحي نظير آنچه داده اند روح و معنويت را از شغل انبيا نگيرند و اجازه دهند تلفيق آموزش و پرورش در سطح برنامه ريزي ستادي و مشاركت و همكاري تمامي نيروهاي آموزشي و پرورشي به طور هماهنگ و با تقسيم كار مناسب در اجرا، زيرنظر و با مسئوليت مديران مدارس به تربيت نسل برومند، متدين و دانا بينجامد كه خير در همين است.

البته جالب ترين قسمت نامه، همان جمله آخر آن است: «خير در همين است»!

راستي يكي پيدا نمي شود بگويد از مدارك تحصيلي دكتري و فوق دكتري دانشگاه قلابي هاوايي، كه خيلي ها را گرفتار خود كرد، چه خبر؟!

 

عنوان «با طعم فلفل» بلورين

 

بسيج دانشجويي دانشگاه علوم پزشكي تهران در نامه اي خطاب به دكتر الهام، از وي خواست كه به دليل عضويت همزمان وي در هيئت دولت وشوراي نگهبان، از عضويت در شوراي نگهبان كناره گيري كند.

در بخشي از اين نامه آمده:

صدر اصل 141 قانون اساسي تصريح مي دارد: «... كارمندان دولت نمي توانند بيش از يك شغل دولتي داشته باشند...» و طبق ذيل اين اصل «سمت هاي آموزشي در دانشگاه ها و موسسات تحقيقاتي از اين حكم مستثني است.» كارمند دولت يعني كسي كه شغل دولتي دارد.

در قسمت ديگري آمده:

مراجعه به مذاكرات تصويب قانون اساسي نشان مي دهد كه يكي از اهداف تصويب اصل 141 جلوگيري از تجمع قدرت است؛ بنابراين اين كه فردي در قسمت هاي مختلف حاكميت حضور داشته باشد، خلاف غايت مقنن اين اصل است. رويه و عرف خلاف قانون هرچه قدر هم كه سابقه داشته باشد مانع نفوذ قانون نخواهد شد. اين كه درگذشته عده اي همچون آقاي حسن حبيبي ضمن حضور در دولت به عنوان معاون اول همزمان عضو شوراي نگهبان نيز بوده اند دليل و جواز تكرار اين بي قانوني از سوي شما نيست. آقاي دكتر الهام، از شما تقاضا داريم با توجه به استدلالات مذكور و اهميت اعتبار شوراي نگهبان در نظام جمهوري اسلامي از عضويت اين شورا كناره گيري فرماييد.

 

تنديس «خورزوخان» بلورين

 

آژانس بين المللي انرژي اتمي به دليل حفظ آزادي بيان در سايت اينترنتي خود به كليه سايت هاي ضدايراني و معاند نظام لينك مي دهد!

مليسا فلمينگ سخنگوي آژانس بين المللي اتمي در پاسخ به اين سؤال كه بخش دبيرخانه آژانس در حاليكه با دريافت هزينه از اعضاي آژانس اداره مي شود در وب سايت آژانس مرتبا لينك هاي مطالب سايت هاي غرب عليه جمهوري اسلامي و فعاليت هاي صلح آميز هسته اي اش را منتشر مي كند. چرا آژانس اين روال را ادامه مي دهد؟

گفته: اين لينك ها ديگر در سايت آژانس نيست. اين لينك ها آنجا بود زيرا ما داراي سياست آزادي بيان هستيم(!) و از طرف ديگر سه لينك رسمي نهادهاي دولتي ايران هم در آنجا بود و ما تصور كرديم كه اين مي تواند تصوير متوازني از موضوع را ارائه دهد.

اما از آنجا كه هيئت ايراني به طور خاص درخواست برداشتن اين لينك ها را كرد ما هم آن را حذف كرديم.» سخنان مليسا خانم در حالي مطرح مي شود كه لينكهاي عليه جمهوري اسلامي ايران هنوز هم در سايت آژانس وجود دارد.

سخنگوي آژانس در برابر اين سؤال كه «وقتي بازرس آژانس مي گويد من دائماً تحت نظر دوربين ها بودم و اشخاصي امنيتي من را دنبال مي كردند و... آيا چنين مسائلي را در مورد ايران البرادعي تأييد مي كند؟» گفت: من درباره اين اظهارات خاص نمي توانم نظربدهم. من اين حرف ها را به ياد نمي آورم.

 

نسل سوم 19

بنام خدای منتظران

 

هفته نامه

 

 

نـسـل سـوم

(۱۹)

 

 

شماره  نوزدهم ـ سه شنبه 23 اسفند 1384

 

وبسایت مشکان

 

قبل از هر چیز سلام!

 

سلام كن بابايي!

 

صادق مهدي غفراني

 

هفته پيش، درست وقتي كه دانشجوهاي سراسر كشور به كوچه و خيابان ها ريخته بودند و در اعتراض به توهين به مقدسات و مواضع كشورهاي غربي در خصوص انرژي هسته اي ايران تجمع و تحصن برگزار مي كردند، درست در همان ثانيه ها طيف اقليت تحكيم وحدت همايشي را در دانشگاه تهران برگزار مي كرد كه موضوع اصلي آن پيدا كردن علل و ريشه هاي «به خواب رفتن جنبش دانشجويي» بود!

تحكيم وحدتي ها مثل هميشه رفته بودند سراغ بابانوئل هاي مهرباني كه هميشه كادوهاي شنگول و منگولي توي كفش هايشان مي گذاشتند و از افرادي مثل عبدالكريم سروش و كديور براي سخنراني دعوت كرده بودند.

آن روز سخنرانان در حالي از غم و غصه پنچر شدن جنبش دانشجويي سر و صورت خودشان را ناخن مي كشيدند كه صداي شعارهاي تجمع كنندگان از حياط غربي دانشگاه به وضوح در سالن به گوش مي رسيد و كسي نبود كه سرجايش بلند شود و بپرسد اين مرده به خواب رفته چرا اينقدر سر و صدا دارد؟!

خبرنگار يكي از سايت هاي خبري در گوش من مي گفت ياد جوك آن بابايي افتادم كه از او پرسيدند چرا سياه پوشيدي؟ گفت پدر زنم مرده، پرسيدند چرا سر و لباست خاكي اند؟ گفت چون وقتي مي خواستيم دفنش كنيم مقاومت مي كرد!

¤ ¤ ¤

چند روز پيش در خبرها آمده بود دو نفر از اعضاي تحكيم وحدت (طيف علامه) كه سال گذشته به انگلستان پناهنده شدند، اين هفته در سناي امريكا و در همايش «افق هاي دموكراسي در ايران» سخنراني كرده اند!

يكي از آنها به نمايندگان سنا گفته بود: حمله نظامي به ايران نمي تواند پاسخگوي نگراني جامعه جهاني از برنامه هاي اتمي ايران باشد زيرا حكومت ايران از جنگ استقبال مي كند و قرباني اصلي چنين حمله اي مردم و جنبش دموكراسي خواهي آنان خواهد بود.

مي داني، اين خبر من را ياد يك صحنه از سريال ميرزا كوچك خان جنگلي انداخت. جايي كه نيروهاي سردار سپه مقر مخفي جنگلي ها را پيدا كردند و دخل شان را آوردند و آخر ماجرا معلوم شد كه يكي از خود جنگلي ها به نام «دكتر حشمت» با گرفتن وعده تحصيل در دانشگاه هاي انگلستان، به همه خيانت كرده و چرخ هايش را فرستاده هوا!

به قول شاعر:

فسانه گشت و كهن شد حديث اسكندر

سخن نوآور كه نو را حلاوتي ديگر است

به فكر رنگ سبز پس فردا...

 

 

تیتر یک

يكي گفته بود جنبش دانشجويي در كماست؛

خونه ها هشيارن، كوچه ها بيدار

 

روزهايي كه گذشت به خصوص هفته گذشته براي دانشجوها و دانشگاه ها هفته داغ و اكتيو و پر جنب و جوشي بود.

بعد از ماجراي انفجار در سامرا و كاريكاتورهاي نشريات دانماركي و اروپايي و موضع گرفتن برخي از اروپايي ها در حمايت از اين اقدامات، بروبچ دانشگاهي اولين گروهي بودند كه نسبت به اين حوادث واكنش نشان دادند و با برگزاري راهپيمايي در قم و تهران اين حركات را غيرانساني و غيرمنطقي اعلام كردند.

اما يكي دو روز بعد اين مسئله شكل ديگري پيدا كرد و به طور كاملاً خودجوش و با حمايت نهاد رهبري، روز يكشنبه همان هفته كلاس هاي درس دانشگاه هاي سراسر كشور تعطيل شد و در عوض تمامي دانشگاه ها تبديل به پاتوقي براي به راه افتادن دسته هاي عزاداري و تجمعات اعتراض آميز و تحصن ها و... شد. در تهران بسياري از اين گروه هاي دانشجويي از دانشگاه هايي مانند صنعتي اميركبير، تهران، صنعتي شريف، آزاد، مذاهب اسلامي، خواجه نصير و علامه طباطبايي به طور كاملاً خودجوش و از پيش تعيين نشده از دانشگاه هاي خود خارج شدند و به شكل و قيافه دسته هاي عزاداري شب هاي محرم به سمت سفارت انگلستان- نماد كشورهاي صهيونيستي و رفيق فابريك گاگول هاي دنيا- حركت كردند.

براي ما كه از صبح جلوي سفارت مستقر شده بوديم، جالب بود. نزديك نمازظهر و عصر كه شد، هر لحظه از يكي از سوراخ سمبه هاي خيابان فردوسي يك گروه از دختر و پسرهاي دانشجو وارد خيابان مي شدند و خودشان را به جلوي سفارت مي رساندند و قطره قطره...

آخر سر هم جمعيت چند هزارنفري دانشجوها شيعه و سني روي همان زمين ايستادند و نماز وحدت خواندند. عكاس ها و فيلمبردارهاي داخلي و خارجي هم مثل مور و ملخ دور و بر دانشجوها مي گشتند و از آنها تصويربرداري مي كردند.

ناگفته نماند كه آن روزها بازار باران بيانيه ها و اطلاعيه هاي تشكل هاي سياسي و غيرسياسي و مستقل و غيرمستقل و روابط عمومي ها و نهادهاي رهبري دانشگاه ها و اساتيد و سازمان ها هم داغ داغ بود.

آنقدر داغ كه روزنامه ها و رسانه ها براي انتشار تمام آن ها جا كم آورده بودند.

در روزهاي بعد از آن هم تجمعات و راهپيمايي هاي فراوان ديگري در برابر سفارتخانه هاي اروپايي و محوطه دانشگاه ها و صحن حرم ها و امامزاده ها برگزارشد كه آنتيك ترين نكته تمام آن ها خودجوش بودن و دانشجويي بودن آنها بود.

و همه و همه اين ها در حالي اتفاق افتاد كه در روزهاي قبل تر از آن بارها از برخي در مورد مرگ جنبش دانشجويي و يخ زدگي جنبش دانشجويي و به كما رفتن آن شنيده بوديم و شنيده بوديم كه بعضي ها براي اين جنبش بدبخت، فاتحه هم خوانده اند و...

شايد و شايد جنبش دانشجويي به معني نردبان شدن دانشجو و تاتي تاتي كردن يقه سفيدها بر روي شانه و گردن دانشجوها و گول مالي كردن سر و كله آنها، ور افتاده باشد و در كما رفته باشد و سكته دو آتيشه كرده باشد و حتي مرده باشد اما لااقل روزهايي كه گذشت خيال همه را راحت كرد كه جنبش تيتر يك دانشجويي هم چنان و حتي انرژيك تر از قبل، مي جنبد و مي جنباند تمام دنيا را!

دست نوشته هاي دل ...

 

خفته در خاك

 

مي خواهم با تو سخن بگويم

از اهرام

راويان سي قرن انتظار

از جغرافياي زخم

و از زمين كه گاهواره دردهاي نيلي ست

از (دون خوان)

و از سرخپوستان

اين نسل مظلوم

كه تعداد كشتگانشان از زنده ها بيشتر است

از قتل عام ساكنان شهر مهتاب

و هجوم نئون

از سازمان فريب

(اين زيست گاه گرگهاي گرسنه)

و تراش مجسمه عدالت

با ضمانت هميشگي مؤسسه (وتو)

مي خواهم با تو سخن بگويم

زان پيشتر كه قامت وجدانم را بردار كنند

از استوا كه چونان خنجريست كه از گلوگاه مي گذرد

و از نصف النهار كه قلب را به دو نيم كرده است

و از عشق

كه جوانمرگي خفته در خاك است...

احمد پاشايي از تهران

 

یادادشت

 

كلاه هسته اي بر سر آمريكا

 

اين همه لطف، محبت، ارادت و... خب ديگه اين آمريكاي بدبخت چي كار كنه تا عشقش رو به ما اثبات كنه و ما آنقدر مرگ بر آمريكا نگيم؟

بده آنقدر نگرانمونه كه نميخواد مبادا، خداي نكرده، زبون دشمنم لال ما مرضهاي هسته اي بگيريم! ما كه نمي دونيم انرژي هسته اي چقدر خطرناكه حالا ميخواد بمب بشه يا نشه اصلاً هركسي كه در مورد انرژي هسته اي بدونه خودش براي خودش يه پا بمبه و صد البته بمب بودن خيلي واسه سلامتي ضرر داره بعد هم از اونجايي كه اين مرض واگيرداره ممكنه كشورهاي ديگه هم دچار بشن و بعد همه آدمهاي دنيا مرض هسته بگيرند اونوقت آمريكاي حيوونكي چه جوري يه تنه با اين همه تروريست مبارزه كنه و مرضشون رو ريشه كن كنه؟

بده داره پيشگيري ميكنه كه اپيدمي نشه؟ حالا كه يكي پيدا شده كه آنقدر فداكاره كه حاضره جون خودش رو به خطر بندازه و انرژي هسته اي توليد كنه و بعد در اختيار ضعيفترها قرار بده كه اونها ديگه دستوشون آلوده نشه ما قدر نمي دونيم و هي عين بچه جيغ و داد مي كنيم كه ما خودمون ميخوايم درست كنيم!

آخه چرا لجبازي ميكنيم؟ بچه (آمريكا) رو دق داديم آخر از دست ما ميره يكي از كلاهك هاي هسته اي اسرائيل و برمي داره ميزنه تو سر خودش ها!

هان؟ ميپرسي پس چرا موظب سلامتي عزيز دردونه اش اسرائيل نيست؟ اولاً كه به ما چه مگه قرار ما همه چي رو بدونيم؟ دوم اينكه اين نشون دهنده اوج فداكاري آمريكاست كه براي نجات دنيا فقط از خودش و بچه اش مايه ميذاره! ديدي هيچي نميفهميم؟

بيچاره!! تازه خبر نداري كه اگه قبول كنيم كه انرژي هسته اي نداشته باشيم چقدر به نفعمون ميشه كه چون اين يه قدم بزرگ ميشه براي اينكه حذف هرگونه «هسته» مثلاً 4واحد درسي فيزيك هسته اي و آزمايشگاه يا كلاً از واحدهاي درسي فيزيكيها حذف ميشه يا به همشون مفتكي بيست ميدن.

كتابهاي هسته دار از كتابخونه ها جمع ميشه و كلي فضا باز ميشه براي كتابهاي ديگه.
دست آخر تو يه عمليات ضربتي تمام ميوه هاي هسته دار بدون هسته به بازار ارائه ميشه اونوقت ميدوني چقدر راحت ميشيم! هلو بدون هسته! زردآلو بدون هسته! موز بدون هسته! هندوانه بدون هسته، هرچند هندونه تخمه داره، به هر حال خداكنه اون رو هم حذف كنن!

ها! ديدي چقدر هسته نداشتن چيز خوبيه؟ حالا هي برو داد بزن بگو: «انرژي هسته اي حق مسلم ماست!»

مريم آزموده فر

 

سه‌شنبه بازار

 

لقب «ژوپيتر» بلورين

 

در برخورد با شركت هاي هرمي، قوه قضائيه كوتاهي مي كند.

يكي از نمايندگان مجلس، كه تاكنون بيشترين اظهارنظرها در رسانه ها را درباره شركت هاي هرمي نظير «گلدكوئيست» داشته، با اشاره به تصويب قانون برخورد با اين گونه شركت ها در مجلس و تأييد آن توسط شوراي نگهبان اظهار داشت: قوه قضائيه در برخورد با شركت هاي هرمي، كوتاهي مي كند.حميدرضا كاتوزيان كه چندي پيش، برخي رسانه ها از دست داشتن خود وي در يكي از نمونه هاي ايراني گلدكوئيست، خبر داده بودند، اين شايعه را تكذيب و اظهار كرده: مسئول شركت مذكور را تنها يك بار در حاشيه يكي از نشست هاي شوراي شهر ديده بودم و هيچ گونه مراوده اي با وي نداشتم.عضو فراكسيون اصولگرايان در مجلس شوراي اسلامي، با اشاره به وظيفه قوه قضائيه در اجراي مصوبه مجلس در زمينه جلوگيري از فعاليت چنين شركت هايي، با نام بر دن برخي از آنها گفت: فعاليت اين گونه شركت ها مورد سؤال جدي است و به احتمال قوي، مشمول قانون مصوب مجلس هستند؛ بنابراين، از قوه قضائيه انتظار مي رود در قبال چنين فعاليت هايي، تصميم گيري عاجل و جدي كرده و اجازه سوءاستفاده از ثروت مالي و معنوي اين مملكت را به آنان ندهد.

 

مدال «در اين مكان جن وجود دارد» بلورين

 

بوش در به در دنبال داماد مي گردد.

بوش براي نخستين بار درباره آينده دختران خود زبان به سخن گشود و گفت: «هر كه مي خواهد دخترانم را از من خواستگاري كند بايد به دفتر كارم در كاخ سفيد مراجعه كند و علت خواستگاري خود را توضيح دهد.»

به نوشته «جمهوري اسلامي»، رئيس جمهورآ مريكا با بازارگرمي براي دختران خود و با استفاده از شهرتش، قصد دارد تا در اين مدت باقي مانده از دوران رياست جمهوري اش، هر طور شده داماددار شود، اما او با اين سخنان، جوانان عزب آمريكايي را به دردسر انداخته زيرا مشخصات دامادهاي آينده خود را هنوز مشخص نكرده است. با اين حال گفته مي شود سربازان آمريكايي حاضر در عراق كه كينه عميقي نسبت به بوش دارند، تمايل شديدي را از خود براي اين كار نشان داده اند.

البته در ليست نامزدهاي تصدي اين پست، اسامي چند ايراني مانند هخا و بهروز دلقك هم به چشم مي خورند!

فقط بيچاره نوه هاي جرج خان كه هميشه بايد با پيف پيف كردن به استقبال پدربزرگ با سواتشان بروند.

 

تنديس «فراري گوله مي ره» بلورين

 

علي افشاري و اكبر عطري، دو تن از اعضاي سابق دفتر تحكيم وحدت، در سناي آمريكا سخنراني كردند.

به گزارش بي بي سي در اين نشست، علي افشاري عضو سابق شوراي مركزي دفتر تحكيم وحدت كه چند ماه پيش از ايران گريخت در صحبت هاي خود گفت: حمله نظامي حتي به طور محدود آن نمي تواند پاسخگوي نگراني جامعه جهاني از برنامه هاي اتمي ايران باشد، زيرا به گفته او حكومت ايران از جنگ استقبال مي كند و قرباني اصلي چنين حمله اي مردم ايران و جنبش دمكراسي خواهي آنها خواهد بود.

سخنران بعدي اكبر عطري، ديگر عضو سابق شوراي مركزي دفتر تحكيم وحدت بود كه حدود سه سال پيش از ايران فرار كرد.

وي با مروري بر شكل گيري جنبش اصلاحات در ايران گفت كه در ابتدا چنين تصور مي شد كه امكان اصلاح نظام ايران در چهارچوب محدوديت هاي موجود وجود داشته باشد و به اين ترتيب محمد خاتمي از آستانه دانشگاه با شعار جامعه مدني و حكومت قانون قدم به كاخ رياست جمهوري گذاشت.

 

عنوان «هزار راه نرفته» بلورين

 

پسراني كه با دختران معلول ازدواج كنند از نظام وظيفه معاف مي شوند!

معاون امور توانبخشي سازمان بهزيستي با اعلام اين مطلب گفته: براساس قانون جامعه حمايت از معلولان در صورت ازدواج پسر سالم با دختر دچار يكي از انواع معلوليت ها، زوج از خدمت سربازي معاف مي شود.كاظم نظم ده گفته: براساس قانون مستمري خانواده معلولان بايد حداقل معادل يك سوم حداقل حقوق پرداخت شود. در صورتي كه هم اكنون مستمري پرداختي به بيماران رواني مزمن ماهيانه 20 تا 25 هزار تومان و معلولان از 10 هزار تومان است.

هرچند كه هرچقدر سازمان بهزيستي امكانات و تسهيلات در اختيار معلولان قرار دهد بازهم جا براي خدمت بيشتر وجود دارد و شكي در آن نيست اما اين طرح آخري يعني همان معافيت از سربازي، با توجه به عطشي كه در بين بسياري از مشمولان خدمت براي معاف شد ن از آن وجود دارد و فراواني شيادهاي فرصت طلبي كه در حول و حوش اين سوژه دائماً دم تكان مي دهند، به نظر مي رسد كه نوعي بي احترامي و آنتي خدمت به دختران معلول باشد!

 

نشان «گورباباش» بلورين

 

افراد ناشناس قبر «حسين المجيد» پدر صدام، رئيس جمهوري مخلوع عراق را در تكريت منهدم كردند.

يك منبع پليس عراق به خبرگزاري رسمي اين كشور «نينا» گفت: صداي انفجارهاي متعددي در ساعت 20:6 بامداد سه شنبه در اطراف گورستان تكريت شنيده شد و به دنبال آن پليس در محل انفجار حاضر شد و مطلع شدند كه قبر «حسين المجيد» پدر رئيس جمهوري سابق عراق را به طور كامل منهدم كرده اند.

اين منبع افزود: پليس بمب هاي دست سازي را يافته است كه در اطراف قبر كار گذاشته شده بود و منجر به فروريختن ساختمان بنا شده روي قبر گرديد.

صدام حسين در اوايل سال 2002 مسجدي را بر قبر پدرش در تكريت بنا كرد و در آن زمان نيروهايي از دستگاه امنيتي را براي حفاظت از آن اختصاص داد.خلاصه هيچي ديگه، گور باباي صدام رفت هوا! به اميد روزي كه خود اين گوريل خان هم با پدر گور به گورشده اش محشور شود و ما هم در عزاي رفتنش بشكن بزنيم و بزن و بكوب بتركانيم.

 

بنام خدای منتظران

 

هفته نامه

 

نـسـل سـوم

(18)

 

شماره  هجدهم ـ سه شنبه 16 اسفند 1384

 

وبسایت مشکان

 

قبل از هر چیز سلام!

 

دلم برايت تنگ مي شود، گاهي!

 

صادق مهدي غفراني

معلم يكي از مدارس ابتدايي كرج (باغچه بان18) كار جالبي كرده بود.

اين خانم معلم به دانش آموزان خودش شماره تلفن خدا را داده بود و گفته بود هر وقت به مشكلي برخورديد و چرخ هايتان پنجر شد و زندگي كج و كنجل بازي درآورد برايتان، با اين شماره تماس بگيريد و به خدا گزارش بدهيد تا سه سوته مشكل تان حل شود!
شماره هم اين بود: 24434

بچه ها اينقدر تيز بودند كه بدون توضيح معلم، دوزاري شان افتاده بود كه براي گرفتن اين شماره بايد چه كار كنند و چند ركعت در روز بايد كانكت شوند و با خدا چت كنند!

چند هفته بعد كه اين معلم به خاطر بيماري، بستري شده بود وسركلاس نرفته بود، بچه ها دست به كار شده بودند و رفته بودند سراغ همان شماره تلفن پنج رقمي؛

2 ركعت صبح، 4 ركعت ظهر، 4 ركعت عصر و...

¤¤¤

خود ما هم زماني كه فسقلي بوديم، از اين چيزها زياد بهمان ياد مي دادند. آدرس خدا و صندوق پستي خدا و...

ما هم در نهايت هلو بودن و سادگي، همه اين حرف ها را قورت مي داديم و چه نامه هايي كه براي خدا مي نوشتيم و چه دعاهايي كه مي كرديم و گپ هاي خودماني كه مي زديم با يك رفيق فابريك جون جوني به نام خدا! و چقدر هم برآورده مي شد تماس ها و نذرهايمان. بس كه باور داشتيم اش و زود زود دلمان تنگ مي شد برايش.

نامه هايمان بد خط بود و پر از غلط و غلوط، تلفظ هايمان عصر حجري بود و خنده دار و آخر آخر يك آدم بي سوات اما در عوض تپل و پرملات!

يادم نمي رود روزي كه دسته جمعي براي خدا نامه نوشتيم كه امام زمان(عج) را با پول بليطي كه ما با همان نامه برايش مي فرستيم، بفرستد دنيا و به او بگويد اين اسراييلي ها رحم ندارند، تا همه فلسطيني ها را نكشتند، زودتر بيا!

و حالا امروز...

دلم لك زده براي يكي از آن نامه ها، يكي از آن تماس ها، شماره تلفن ها، يكي از آن دلم برايت تنگ مي شود گاهي ها!

بد خط، پرغلط، كج و كنجل، پرتقالي و بچه گانه اما پوست كنده وخودماني به او بگوئيم اين آرسن لوپن ها نمي دانند كه ما «قدرها را قبر نكرديم» كه حالا با خردشدنش، دست و پا بلرزانيم اما تو ببين كه حتي به قبر هم رحم نمي كنند اين گشنه ها!... بگوئيم اهالي شرم همچنان سيب را به جاي سيم سرمي برند خدا... بگوئيم آقاجان ، جان مادرت بگو كي مي آيي...

بنويسيم در انتظار آن روز باراني هستيم كه آن مرد خواهد آمد در آن!
به فكر رنگ سبز پس فردا...

 

تیتر یک

 

نگاه بروبچ نسل سوم به يك شيوه درماني

و پيامبر گفت ؛ حجامت واجب است؟

 

چند هفته پيش، روزنامه ايران در مطلبي به قلم دكتر شيخ الاسلامي مقوله حجامت را با نگاهي سطحي و يك سويه مورد بررسي و نقد و بعضي جاها هم تهاجم قرار داده بود و اين روش درماني را با مقوله هاي ديگري مانند جراحي و اهداي خون مقايسه كرده بود كه براي اينكه بيشتر دوزاري همه مان بيفتد كه چه هست هايي نيست و چه نيست هايي هست، سوژه اين هفته را برديم در خانه حجامت!

حجامت نام يك روش درماني است كه بر اساس قديمي ترين سند موجود از 3300 سال قبل ازميلاد مسيح در مقدونيه انجام مي شده است و بعدها از مقدونيه به يونان باستان رخنه كرده و در آن زمان شاخص پزشك بودن، حجامت كردن و داشتن ابزار آن بوده است.

با ظهور اسلام، حجامت مورد تأييد و تأكيد فراوان پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و امامان معصوم عليهم السلام قرار گرفت. (بيش از 600 روايت در مورد حجامت جمع آوري شده است).

پيامبر اكرم در روايتي كه در نهج الفصاحه آمده پنج چيز را از سنت هاي پيامبران الهي معرفي كرده اند كه عبارتند از: حياء، حلم، حجامت، مسواك و عطرزدن.
و يا در جاي ديگري مي فرمايد: آنقدر جبرئيل درمورد حجامت به من سفارش كرد كه فكر كردم مبادا واجب است. (بحارالانوار ج62)

در روايت ديگري امام علي عليه السلام مي فرمايد: بدرستيكه حجامت بدن را سالم و عقل را نيرومند مي گرداند.

در قرن 16ميلادي، حجامت امري رايج در كشورهاي اروپايي بود. پزشكان معروفي در اين قرن ازجمله Dallacroce Fallopioو Vidiusهركدام ابزار خاصي براي آن ابداع كرده بودند. از اوايل قرن بيستم تاكنون نيز حجامت عمدتاً از سوي مراكز درمان طبيعي(Heilpractiker) در آلمان انجام مي شود و بعضي از پزشكان طب جديد هم به اين امر مبادرت مي ورزند.

ابوعلي سينا در كتاب قانون، حجامت را از اركان درمان محسوب كرده و تقريباً براي درمان تمام بيماريها حجامت و بادكش(Cupping) را تجويز كرده است.

و اما حادثه مهم در مورد حجامت در ايران، مربوط به سال 1344 هجري شمسي است. در اين سال و همزمان با وضع قانون نظارت بر درمان، به شكل گسترده اي با حجامت مبارزه شد و ژاندارم ها، حجام را در سراسر كشور دستگير كردند و بدين ترتيب اين سنت درماني پرسابقه بدون هيچ بررسي و تحقيق علمي، از روند رفتارهاي سنتي جامعه خارج شد و تنها در مناطقي از كشور كه تحت تسلط كامل دولت نبود، اجرا مي شد و بالاخره به تناسب فراگير شدن طب شيميايي در سراسر جهان و نفوذ فرهنگ استعماري در جوامع مختلف كه همراه با زدودن باورهاي ديني و فرهنگي جوامع بود، حجامت منسوخ و روش هاي درمان ديني و سنتي از رفتارهاي اجتماعي حذف شد و نسل هاي جديد نيز به تدريج آن را فراموش كردند.

تا اينكه در سال 1364 در ميان جمعي كه به انگيزه كشف يك روش درماني ساده و ارزان تشكيل شده بود تا از طريق آن بتوان بخش عمده اي از مشكلات درماني مردم جهان را درمان كرد سنت درماني حجامت پيشنهاد و مورد توجه قرار گرفت و عليرغم جو فرهنگي و اجرايي نامناسب، اطلاعات مربوط به آن ساماندهي و ابزارهاي اجرايي آن متناسب با شرايط روز طراحي شد و پس از طي مراحل مقدماتي و پژوهشي در سال 1369 در قالب موسسه تحقيقات حجامت ايران به ثبت رسيد و به تدريج پزشكان عضو اين موسسه شده و با مباني و آثار درماني حجامت آشنا شدند.

به دنبال رواج حجامت در مطب پزشكان و نبودن ديدگاه شفاف و واقع بينانه پيرامون آن در دستگاه اجرايي وزارت بهداشت، بخشنامه هايي مبني بر ممنوعيت حجامت صادر و موجب برخوردها و ايجاد مشكلاتي از قبيل تشكيل 7 پرونده قضايي عليه مجريان حجامت و محققين آن شد و تعداد زيادي از پزشكان نيز به دادگاه فراخوانده و محاكمه ولي اكثرا تبرئه شدند.

سرانجام بدنبال خلاف شرع شناخته شدن بخشنامه هاي وزارت بهداشت و ابطال آنها توسط ديوان عدالت اداري، انجام حجامت در كشور رسميت كامل يافت و وزارت بهداشت نيز اعلام آمادگي كرد تا براي پزشكان، پروانه انجام حجامت صادر كند كه اين كار شروع شده است.

و اما از بعد علمي طي سال هاي اخير و بدنبال تجديد حيات حجامت به عنوان يك شيوه درماني، پزشكان و متخصصان متعددي در مورد آن تحقيق واظهار نظر كرده اند كه در اينجا تنها دو مورد به عنوان نمونه ذكر مي شود:

 

جانبازان شيميايي و حجامت

 

آقاي دكتر كديور فوق تخصص در جراحي قلب و عروق مي گويد:«خود من در موقع جنگ ايران و عراق در سال 1363 در مجروحين عزيز شيميايي شده با گاز خردل و ادم حاد ريوي و تورم شديد نسوج اندام مختلف، عمل حجامت را توام با انداختن زالو به اعضاء مبتلا، در چند بيمار آلوده به سم خردل و كلر به كار بردم و نتيجه موفقيت آميز بود. در جنگ ويتنام نيز در مجروحين و مبتلايان به ادم حاد ريوي حاصل از مصرف ORANGE=Dioxins AGENTعمل حجامت نجات بخش بوده و شخصاً در چند بيمار مبتلا به ادم حاد ريوي به كار بردم.»

 

تحقيقات جديد حجامت در آلمان

 

يوهان آبل ( johann Abele) پزشك آلماني در كتاب خود با عنوان «حجامت شيوه درمان آزمون شده» كه در سال 1997 چاپ شده است در مورد حجامت مي گويد: «من اعتقاد راسخ دارم كه نه تنها امروز بلكه براي هميشه، امر حجامت را در درمان بيماري ها نبايد ناديده گرفت. حجامت پديده اي است كه دخالت در خود تنظيم كردن كار و عملكرد بدن انسان دارد. امري كه هرگز با روش هاي ديگر نمي توان آن را جايگزين كرد... مطالعات ما نشان مي دهد كه در آلمان مي توان 75 درصد بيماري ها را با شيوه هاي درمان طبيعي از جمله حجامت مداوا كرد.»

 

و اما سؤال:

 

حال اين سؤال مطرح است كه اگر واقعا طب سنتي روش موثري براي درمان بسياري از بيماريهاست چرا به يكباره ترك شده است؟ آيا مردم نسبت به گنجينه علمي خود دچار فراموشكاري شده اند يا برنامه خاصي براي نابودي آن اجرا شده است؟ مطالعه كتاب «تاريخ طب در ايران» كه نوشته دكتر سيريل الگود پزشك سفارت انگليس در دربار قاجار است، حقايق تلخي را بر ما روشن مي كند.

با خواندن اين كتاب متوجه مي شويم كه استعمار اولين بار به وسيله طب خود وارد اين مملكت شد و حذف طب سنتي بنا به اعتراف سيريل الگود و ساير مورخين و اطباي غربي حركتي خزنده بوده كه طي دهها سال تلاش وبرنامه ريزي بي وقفه حاصل شده و جهت اين حركت نيز از بالا به پايين بوده يعني ابتدا شاهان و شاهزادگان را متقاعد كردند، بعد راه آموزش طب سنتي را مسدود و درنهايت مردم را مجبور به روي آوردن به طب شيميايي كردند. سيريل الگود در كتاب خود مي گويد:

«ويژگي مهم دوران قاجار انتقال طب ابن سينا به طب هاروي و پاستور بود. هيئت هاي نمايندگي كه در اين زمان به ايران مي آمدند، اغلب پزشك بودند و به اين ترتيب طب غربي به ملايمت و آهستگي در سنگرهاي طب سنتي نفوذ كرد.»

سيريل الگود آنگاه وضع قانون منع طبابت سنتي را به عنوان آخرين ميخ تابوت ابن سينا معرفي كرده مي گويد:

«درسال 1911 وضع قانون طبابت براساس ديپلم و مدرك صورت گرفت كه مي گفت: هيچ كس در هيچ نقطه از ايران حق اشتغال به هيچ يك از فنون طبابت را ندارد مگر اينكه از وزارت معارف اجازه نامه گرفته يا تصديق نامه از ممالك خارجه داشته باشد.

بدين ترتيب آخرين ميخ تابوتي كه حاوي جسد مرده طب سنتي بود كوبيده شد. سمت معلمي طب ابن سينا نيز منسوخ شد. تمام اين اصلاحات نشان مي داد كه با سپري شدن دوره مجريان طب رازي و ابن سينا، روشهاي طبي منسوب به آنان نيز محكوم به فنا گرديده است. رسم ديرينه خدمت شاگردي نيز از بين رفت و حكيم هاي ديگر نمي توانستند شاگرداني به سوي خود جلب و معلومات و تجربيات عملي خود را به آنها منتقل كنند. تمامي اين پيشرفتها به وسيله سياست اروپا به شدت كنترل مي شد.»

آري اين بود مختصري از حادثه ناميموني كه بر سر طب سنتي ما و مخصوصا حجامت رفته است و حجامت از آنجايي كه درماني بدون داروست و هيچ وابستگي به خارج ندارد، بيش از ساير روشهاي درمان درطب سنتي مورد عناد وستيزه جويي قرار گرفته و مي گيرد.

به قول سعدي:

كهن جامه خويش پيراستن

به از جامه عاريت خواستن

 

دكتر رضا منتظر

عضو هيئت علمي مؤسسه تحقيقات ايران

 

پيكچر ماندگار

 

هيئت بروبچ

 

سلام،

راستش آقا، نمي دانستيم ما بچه هاي مدرسه راهنمايي هم جزو نسل سومي ها حساب مي شويم يا نه. ولي اين نامه و اين عكس ها را براي كيهان مي فرستيم تا اگر شد، چاپ كنيد. جاي شما خالي، تو ايام محرم يك هيئت باحال حضرت علي اكبر (ع) تو مدرسه مان داشتيم و براي امام حسين(ع) هركاري بگوييد كرديم.

از عزاداري و راه انداختن دسته گرفته تا پختن نذري و پخش كردن غذا بين مردم و الم كردن خيمه و...

باور كنيد اينقدر چسبيد كه اصلا نفهميديم اين چند روز چه طور گذشت!

آها، راستي اين را هم مي نويسيم كه كمك مسئولين با معرفت مدرسه مان (به خصوص آقامدير) خيلي در اين كار به ما كمك كرد.

جمعي از بچه هاي مدرسه راهنمايي شهيد آخوندي هاي كرج

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دست نوشته هاي دل ...

 

گاه و بي گاه

 

شب و شبگرد و شباويز و شميم گل زار

گل و گلدان گلايل گاه وبيگاه گلايه زسر گردش دهر

دار قالي درد و درمان و دل و دل دار و داروگ بر لب نهر

نيمه شب ناله و نيستي و نداري جز تكه نان خشك و جان

جست وخيز جوجه اردك جنب جوي آب و جان جاناني كه جاري مي شود از شور و شر

اين بار هم شب بي شبگرد بي گلايل بي دل و دلدار اما اين بار با نفرين

آري گمانم اين بار هم شب...

سپيده جهانگيري از همدان

 

سه‌شنبه بازار

 

نشان «بي بي گل» بلورين

 

زنگ بزنيد و مجاني قصه خاله ستاره را بشنويد.

نخستين خط تلفن قصه گوي دنيا با نام خاله ستاره به صورت رايگان دراختيار كودكان قرار گرفت.

نخستين خط تلفن قصه گوي دنيا با نام خاله ستاره يكي از خدماتي است كه براي كودكان به صورت رايگان در تهران و شهرهاي اطراف مانند كرج و... قرار داده شده است.

لازم به ذكر است كه خاله ستاره عنوان مجموعه انيميشن كودكانه اي است و كودكان مي توانند همزمان با تماس به شماره 44219931 به جز روزهاي تعطيل ازساعت 9 صبح الي 17 بعدازظهر به صورت مستقيم با خاله ستاره ها صحبت كنند و از زبان وي قصه مورد نظر خود را بشنوند.

البته پيشاپيش براي خاله ستاره صبر مسئلت مي كنيم و اميدواريم طاقتش در برابر تماس هاي كودكان 18 تا 30 سال! به طاق نچسبد و به اندازه كافي شنگول و منگول براي تعريف كردن داشته باشد وگرنه زير باران و بوق بايد رفت حافظا!

 

لقب «خانواده دكتر ارنست» بلورين

 

راهنمايي و رانندگي يك عامل ناشناخته ترافيك را كشف كرد.

معاون راهنمايي و رانندگي فرماندهي استان تهران، بيمه ها را يكي ازعوامل ايجاد ترافيك در داخل شهرها دانست.

سرهنگ محمد كريم خسروي در گفت و گو با مهر گفت: عدم ارائه خدمات مطلوب بيمه ها در خصوص خودروها در بسياري از موارد باعث ايجاد و گسترش ترافيك مي شود. وي افزود: در گذشته در اكثر شركت هاي بيمه تا سقف معيني خسارت را بدون حضور در محل حادثه مي پرداختند؛ ولي هم اكنون اكثر بيمه گرها براي پرداخت خسارت مراحل وقت گيرو طولاني مدت را طي مي كنند. خسروي خاطر نشان كرد: بيمه ها بايد در قبال وجوهي كه از مردم مي گيرند، مسئوليت پذير باشند و به دليل مسائل مالي، ترافيك شهرها را به چالش نكشند. معاون رئيس پليس استان تهران ادامه داد: بسيار ديده شده كه خودرويي پس از تصادف منتظر رسم كروكي و حضور مامور بيمه بوده است و منجر به ايجاد ترافيكي كيلومتري شده در حاليكه اگر شركت هاي بيمه گر مانند گذشته عمل كنند، اين مسئله به معضلات ترافيك شهري افزوده نمي شود.

 

مدال «بالاتر از خطر» بلورين

 

هر روز يك دانماركي مسلمان مي شود.

هر روز يك شهروند دانماركي به دين اسلام مشرف مي شود.

به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران يك روزنامه دانماركي گزارش داد كه هر روز بر تعداد شهروندان دانماركي كه به دين اسلام مشرف مي شوند، كه بيشتر آنها جوانان مي باشند، افزوده مي شود.

اين روزنامه نوشت: جوانان دانماركي كه تازه به دين اسلام مشرف شده اند، يك سوم تازه مسلمانان اين كشور را تشكيل مي دهند. در اين ميان تعداد دختران تازه مسلمان به خصوص دختراني كه با جوانان مسلمان ازدواج كرده اند، در صدر قرار دارد. به نوشته اين روزنامه 5 هزار دانماركي تاكنون به اسلام گرويده اند.

حالا بايد به كاريكاتوريست روزنامه يولندس پوستن گفت برو يك كاريكاتور بكش از حال و وضع خودتان. كارستن جاست سردبير اين روزنامه دانماركي هم ضمن عذرخواهي از همه مسلمانان گفته: تصور نمي كنم حداقل تا يك نسل آينده كسي در دانمارك جرات تكرار چنين اشتباهي را داشته باشد.

 

تنديس «از اون بالا كفتر ميايه» بلورين

 

دانش آموزان به دنبال زنان خياباني و معتادان و سارقان.

به گزارش خبرنگار نسل سوم يك دبيرستان دخترانه در منطقه 17 تهران، به دانش آموزان خود موضوعاتي چون اعتياد، دختران و زنان خياباني، دزدي و روابط ناسالم! را براي تحقيق ميداني درس آنها تكليف كرده و نمايشگاهي هم براي نمايش دستاوردهاي آنان ترتيب داده است!

سوال اينجا است كه ارائه چنين تكاليفي به دانش آموزان كم سن و سال، دختر باشد يا پسر، با چه هدفي صورت مي گيرد؟! سوالي كه از مسئولان برخي مدارس و وزارت آموزش و پرورش بايد پرسيد اين است كه با چه منطق و توجيهي، نوجوانان كم سن و سال را به كام خطر و بدآموزي مي فرستند و سرمشق هاي خطرناك را به عنوان تكليف درسي در نظر مي گيرند؟! و به طور كلي اين گونه مدارس براي اتخاذ تصميم هاي محيرالعقولشان از چه منبعي كسب تكليف مي كنند؟

جالب تر اينكه اخيراً در برخي مدارس راهنمايي تهران نيز كلاس هايي تحت عنوان «آموزش پيشگيري از ايدز» برگزار شده كه مسائل و مباحث جالب انگيزناكي! در آنها آموزش داده مي شود!

 

عنوان «دنيا مثل تو ديگه نداره» بلورين

 

زوج آلماني فرزند گرسنه خود را فريز كردند.

يك زوج آلماني با گرسنگي دادن به پسر 6 ساله شان موجب مرگ او شده و جسدش را دو سال و نيم در فريزر خانه شان نگهداري كردند.

به گزارش ايسنا، «آنجليكا» و همسر 38 ساله اش به جرم گرسنگي دادن به فرزندشان كه منجر به مرگ وي شده بود، در دادگاه آلمان به حبس ابد محكوم شدند. آنجليكا و همسرش صاحب 11 فرزند هستند، اين زوج آلماني به هر نحوي بود، خوراك 10 كودك ديگرشان را تامين مي كردند اما «دنيس» پسر 6 ساله شان را دوست نداشتند. حتي روزهاي متوالي او را به تخت مي بستند تا از خانه خارج نشود و مبادا همسايه ها از لاغري و رنجوري او مطلع شوند. دنيس روز به روز لاغرتر مي شد، به طوري كه در سن پنج سالگي فقط 7 كيلو وزن داشت.به گزارش ايسنا، پليس در بازرسي از منزل آنها جسد دنيس را در حالي كه دو سال و نيم در فريز نگهداري شده بود، يافت و به اين ترتيب جرم اين زوج ثابت شد.

بعد آن وقت ما از اين اروپايي ها انتظار داريم انرژي هسته اي را حق مسلم ما بدانند. اين طفلك ها به خودشان هم رحم نمي كنند!

یادداشت

اينجا تهران است، صداي ما را از برره مي شنويد

 

سوار تاكسي مي شوم. به راننده مي گويم فلان جا؟ مي گويد: ها !!! بعد مي بينم كه دارد با بغل دستي اش، برره اي صحبت مي كند. «هوا آلوده شده بيد جيگر!» نفر دوم: «ها، مدرسه ها را تعطيل وكردند. نبفهمند كه اين بچه ها باز هم ويايند توي خيابان ها و از خودش بيرون دروكونند.»

راننده: اينا هيچي نبفهمند! حالا اي ي ي مدرسه كه گفتي يعني چه؟!

خلاصه تا رسيدن به مقصد بايد اين ديالوگ ها را از زبان اين دو نفر تحمل مي كرديم. موقع گرفتن پول هم، راننده خوب پول ها را نگاه مي كند و مي گويد: «خوب، بيد! همه شان گوشه داشته بيدن!»

مكان بعدي، مترو، پيرزن به همراه نوه و عروسش وارد واگن مي شوند. دخترك فقط برره اي حرف مي زند عين سحرناز حركات ماوراي انساني در مي آورد.

با مادربزرگش شوخي دارد. جا نيست، مادر بزرگ روي زمين مي نشيند و به در تكيه مي دهد. نوه مي گويد: «ها، اگر نوديدمت، خداحافظ!»

سلام مرا به خدا ورسون، وگو كه من ويومدم تا اين ها را خاك و چوك كنم...» مادر بزرگ مي خندد. مادر اما نگران است، هي اخم مي كند و مي گويد بس است، بس است ديگر...

مكان بعدي، اتوبوس است. دختر گوشي موبايل را برمي دارد. «الو الو... آنتن نوده، كجا بيدي؟!... سلام... الو...، نه من كه سلام دروكردم از خودم تو نوشنيدي.. وا چت بيد؟! چرا چلمنگ بازي درمي ياري!

برو يه خورده گرد نخود وزن خوب وشي!

يا نكنه گرد نخود، وزدي، اينطوري شده بيدي!؟

هان هان هان هان هان...»

مكان بعدي باز هم خيابان است، پسر جواني ايستاده و مقدار قابل توجهي كاغذ، شبيه به پول هاي قديمي دستش گرفته است و داد مي زند: «آهاي، بدو بدو... و ياييد، وياييد پول برره، پول برره، ودوييد، ودوييد پول برره وبريد...»

نمي دانم اين پول ها به چه درد مي خورد؟! شايد بعد از اين كه كسي ويزا و اقامت برره را گرفت و يا خواست يك سفر توريستي به برره برود، بايد پول برره داشته باشد!

مكان بعدي، بوفه سينماست، روي يك كاغذ بزرگ نوشته شده است: «نخود فرد اعلاي برره «نچفسخو» موجود مي باشد.»

فروشنده بعد از فروختن هر جنس به مشتري مي گويد: «نچفسخو هم داشته بيديم!»

نگاه مي كنم درون يك پاكت پلاستيكي 8*8 سانتي متري چند تا نخودچي پر از نمك كه بيشتر شبيه به گلوله نمك است، ريخته شده و خدا مي داند كه بهانه خوردن اين نچفسخو، چه قدر جيب پدرها و مادرها را خالي كرده و حرص آنها را درآورده است...

و يك عالمه جا و مكان ديگر كه شما هم باخبريد.

بله، اين جا برره نيست اما انگار پخش زنده و مستقيم برره در ميان مردم است.

بله، اين جا برره نيست. اما اين حرف ها و حركات نه در كوچه و پس كوچه و خيابان و خانه و مدرسه و... بلكه در كوچه و پس كوچه فرهنگ و زبان ما شنيده و ديده مي شود.

يك نفر مي گويد: «ها، معلوم نيست اين برره اي ها چه از جان ما مي خواهند كه عين بختك افتاده اند روي فرهنگ و زندگي ما؟! ها...؟!»

فريا رئيسي‌نژاد

 

 

نسل سوم 17

بنام خدای منتظران

 

هفته نامه

 

نـسـل سـوم

(17)

 

شماره  پانزدهم ـ سه شنبه 9 اسفند 1384

 

 

عضویت در گروه مشکان

http://groups.yahoo.com/group/moshkan/join

 

وبسایت مشکان

 

قبل از هر چیز سلام!

 

پس گردني

 

امتحانا و سؤالاي سنگين، امتحانا و نمره هاي ننگين، امتحانا و تقلباي رنگين، امتحانا و دانشجوهاي غمگين، امتحانا و... تموم شد، بالاخره تموم شد. با همه سختياش بالاخره تموم شد و با آغاز ترم جديد همه نمره ها رو شد.

اما اين امتحاناي نفس گير به مثال يه پس گردني محكم براي اونايي بود كه در طول ترم درس نخونده بودن و يه تنبيه مفصل براي همه اونايي كه لاي جزوه هاي مبارك رو باز نكرده بودن و درس ها رو گذاشته بودن براي شب امتحان.

البته يه چيزي رو مي دوني كمتر كسي پيدا مي شه كه با اين جور پس گردنيا به راحتي ادب بشه!

¤¤¤

چند هفته پيش توي مسابقه سيمرغ كه از شبكه 3 سيما با مجريگري «حسيني» پخش ميشه، مسئول ... دانشگاهمون رو ديدم!!! كسي كه توي دانشگاه همه ازش مي ترسن و حساب مي برن. امضا و تاييد گرفتن ازش بلا و مصيبت بزرگيه. حنجره طلايي و فريادهاي گوش نوازش هم براي خيليا آشناست. حالا توي مسابقه سيمرغ يكي از اعضاي اكتيو گروه سبز شده بود. باورم نمي شد، نمي دوني چه بالا و پاييني مي پريد! قدر قدرت دانشگاه براي چند هزار تومن جايزه ناقابل مثل بچه هاي 13، 14 ساله از در و ديوار بالا مي رفت. هر باري كه ليز مي خورد و با مخ مي خورد زمين، به ياد همه اون داد و فريادايي كه تو دانشگاه سرمون مي كشيد دلمون خنك مي شد و مي تركيديم از خنده. فكر كن، با اون همه اقتدارش، توي مسابقه رفته بود شترمرغ كيش مي كرد. كسي كه تو دانشگاه همه رو سركار مي ذاره و مي فرسته دنبال نخود سياه اون روز خودش رفته بود سركار. شده بوديه فيلم طنز واسه همه. آخر سرهم گروهشون امتياز كم آورد و از مسابقه حذف شد. تا مدتي هم توي دانشگاه اين موضوع واسه همه سوژه خنده شده بود.

مي دوني! وقتي خوب فكر مي كنم مي بينم دورو برما از اين آدم ها زياد پيدا مي شه. در پست هاي مختلف، چه در دانشگاه ها، و چه در مديريت هاي سياسي و اقتصادي و ...

براي خيليا مديريت تبديل به يك «ژست رياست» شده كساني كه بيشتر از آنكه به وظايفشون برسن به دنبال كسب اقتدار در حيطه مسئوليتشون هستن. غافل از اينكه ژست و دك و پز مانند يك ستون پوك و پوسيده، سست و ناپايداره و با هرتلنگر و ضربه كوچكي (مثل اين مسابقه سيمرغ) مي تونه فروبريزه و از بين بره و چيزي كه ماندنيست خدمتيست كه يه مقام مسئول درمقام خودش به ديگران مي كنه. سياست «مديريت مردمي» يا اصطلاحا مديريت بر قلب ها هم از اين موضوع نشأت مي گيره، كه يه مدير خدمت كردن رو جايگزين اينجور رياست كردن بكنه.

پيوست: دي رفت و باز نيايد، فردا را اعتماد نشايد، حال را غنيمت دان كه دير نپايد!

 

نجمه السادات مولايي

 

تیتر یک

 

چند مگابايت رئيس جمهور شويد لطفاً!

 

اگرچه سايت هاي اينترنتي با محتواهاي گوناگوني مثل خبري، تفريحي، علمي و غيره و غيره سالها پيش از پيدايش وبلاگ ها به راه افتاده بودند، اما وبلاگ ها 2-3سال پس از متولدشدن شان به حدي اثرگذار و پرنفوذ عمل كردند كه امروز به عنوان يكي از رسانه هاي مجازي مطرح در دنياي غيرمجازي شناخته مي شوند و كار را به جايي مي رسانند كه امروز وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي كشورمان از آنها به عنوان رسانه هاي برتر از مطبوعات ياد مي كند.

و همان طور كه در خبرها نيز آمده بود به زودي در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، معاونت رسانه اي جايگزين معاونت مطبوعاتي خواهد شد كه در اين معاونت وبلاگ هاي خبري نسبت به ساير رسانه ها در اولويت قرار خواهند داشت.

 

هلو بپر تو گلو

 

شايد ويژگي اصلي وبلاگ ها نسبت به سايت هاي اينترنتي، رايگان بودن و سهل و آسان بودن راه اندازي آنان باشد. هم اكنون بسياري از سايت ها فضاي جمع وجوري را به طور رايگان دراختيار بلاگرها قرار مي دهند و با استفاده از نرم افزارهاي آماده، فضايي را دراختيار كاربر قرار مي دهند كه وي حتي بدون داشتن كمترين اطلاعات از وب نويسي و طراحي صفحه مي تواند با كمك از زمينه هاي آماده و قالب هاو فونت هاي ازپيش ساخته شده درعرض چند دقيقه يك وبلاگ به نام خود كند و آن را به طور عمومي وبراي ميليون ها كاربر اينترنتي منتشر نمايد.

اما ويژگي اصلي تر وبلاگ در اينست كه اين انتشار بدون نياز به هرگونه مجوز رسمي صورت مي گيرد و هرفرد مي تواند چندين وبلاگ با عناوين و موضوعات دلخواه خود داشته باشد و با انتشار مطلب و اخبار (با متن و عكس و موزيك و گرافيك دلخواه) درعرض چندسوت به يك رسانه از توليد به مصرف تبديل شود و به اندازه چند مگابايت براي خودش رئيس جمهور شود و خطابه بدهد و انتقاد كند و گير بدهد و خاطره تعريف كند و محكوم كند و غيره و غيره و...

البته تمام سرويس دهنده هاي وبلاگ در دنيا قوانين و خط قرمزهاي كلي را براي خود قائلند و در ابتداي كار نيز شما را متعهد به رعايت آنها مي كنند و در مواردي ديده شده كه متخطيان از اين قواعد، محكوم به تعطيلي وبلاگ شده اند. به طور مثال در سرويس دهنده هاي ايراني عدم انتشار مطالب مستهجن و خلاف عفت عمومي يكي از اين خطوط قرمز است، اما به طوركلي و باتوجه به اينكه سرويس دهنده ها در دنيا بسيار بسيار فراوانند محدوديت در وبلاگ ها بسيار بسيار كمتر از ساير رسانه هاست.

امكان راه اندازي وبلاگ هاي مشترك، گروهي و يا صنفي و همچنين قراردادن قسمتي براي اظهارنظر ديگران در پاي هر مطلب نيز يكي ديگر از نكات پرطرفدار اين پديده اينترنتي دربين كاربران است.

 

پوز زني صهيونيست ها

 

اگرچه وبلاگ ها هم مانند اينترنت محصول امريكاست اما در بهره برداري از اين قابليت مجازي در سال هاي اخير، جوان هاي ايراني حرف اول را زده اند. به دليل متعدد بودن سرويس دهنده ها، آمار مشخصي ازوبلاگ هاي ايراني وجود ندارد اما درصد بسيار بالايي از چندصد ميليون وبلاگ موجود در اينترنت به ايراني ها اختصاص دارد و اين برتري نه فقط در كميت بلكه در غلبه محتوايي سايت ها و وبلاگ ها هم به چشم مي خورد.

به طور مثال در ماجراي اهانت نشريات دانماركي و اروپايي به پيامبر اسلام(ص)، تعدادي از جوانان ايراني دست به انتشار طومار سه زبانه اي عليه اين كاريكاتورها زدند و از سايرين نيز خواستند تا با امضاي آن، مخالفت خود را با اين اقدام مزخرف نشان دهند. ازطرف ديگر يك سايت دانماركي نيز در واكنش به حركت ايراني ها، طوماري را در حمايت از اين اهانت منتشر كرد و از اروپايي ها خواست تا آن را امضا كنند.

اما بعد از گذشت چندهفته از اين ماجرا، موتورهاي شمارنده اينترنتي تعداد امضاهاي طومار ايرانيان را هم سطح با امضاي غربي ها و البته كمي بيشتر از آنها نشان مي دهد و اين يعني در جنگ الكترونيكي و مجازي ايران و غرب، نسل سوم ايران پيروز ميدان بوده است!

 

ايستاده در برابر باد

 

تاكنون جشنواره هاي متعددي در كشورمان براي انتخاب برگزيدگان وبلاگ ها برگزار شده است. توسط سايت هاي اينترنتي، تشكل هاي دانشجويي وزارت علوم، سازمان فرهنگي و هنري شهرداري، وزارت فرهنگ و ا رشاد اسلامي، سازمان ملي جوانان و... تنوع و تعدد همين برگزاركننده ها نشان دهنده نبود متولي اصلي براي سايت ها و وبلاگ هاست.

اين مسئله نه تنها نكته منفي و نقطه ضعف براي رسانه هاي مجازي نيست بلكه ويژگي منحصربه فرد آنها به حساب مي آيد و برخاسته از خصوصيت مستقل بودن و شخصي بودن آنهاست اما اين مسئله ارتباطي به ضرورت وجود يك دستگاه حامي و هماهنگ كننده ندارد و متأسفانه نبود اين دستگاه مشخص يكي از نكاتي است كه هم چنان حل نشده باقي مانده است.

حسين صفار هرندي، وزير فرهنگ وارشاد اسلامي در جشنواره وبلاگ نويسان انقلاب با اشاره به بودجه هايي كه در سال هاي گذشته به نام وبلاگ ها و سايت ها اختصاص مي يافت، گفته بود: اما اين بودجه ها در عمل هيچ گاه در اين قضيه مصرف نمي شد و درميانه راه گم مي شد!

به هرحال وجود يك پشتيبان دولتي، نه به منظور ايجاد تمركز محتوايي و ياخطي در سايت ها و وبلاگ ها، بلكه به عنوان يك سيستم هماهنگ كننده براي اين رسانه ها بسيار كارگشا به نظر مي رسد و مي تواند درجهت معرفي نخبگان اينگونه ابزارها به ساير رسانه هاي غيرمجازي و جامعه مفيد واقع شود.

 

سه‌شنبه بازار

 

نشان «مارادونا» بلورين

 

همايش بزرگ معتادان گمنام برگزار شد!

همايش بزرگ معتادان بهبود يافته گمنام (NA) با حضور بيش از 20هزار نفر و با همكاري دفتر مشاركت هاي مردمي ستاد مبارزه با موادمخدر در مجموعه ورزشي آزادي برگزار شد.

به گزارش روابط عمومي ستاد مبارزه با موادمخدر اين همايش با پيام دكتر مالكي، جانشين رئيس و دبيركل ستاد مبارزه با موادمخدر و با رويكرد جديد ستاد در توسعه مشاركت هاي مردمي و ايجاد جنبش فراگير مردمي در پيشگيري و مبارزه با اعتياد آغاز شد.

مالكي تاكيد كرد: انجمن هاي خوديار همانند (NA) با استفاده از تجربيات گرانقيمت خود و ياري جستن از روش هاي علمي و پيشرفته در جهت تقويت نقاط مثبت و برطرف كردن نقاط ضعف، مي توانند گام هاي مؤثري را در اين راه بردارند و ضمن توسعه ارتباطات مؤثر با مردم و با دولت، كمك موثري در گسترش و ارتقاي جايگاه تشكل هاي غيردولتي باشند.

خلاصه همه چيز گمنام ديده بوديم، معتاد گمنام نديده بوديم كه ديديم!!

 

لقب «تو هيچ مداد رنگي نيست» بلورين

 

سهم شيعه در دايره المعارف سي جلدي آمريكانا فقط 4سطر است.

به گزارش رسا، پروفسور محمد هاوزن در همايش شيعه شناسي كه روز پنجشنبه در قم برگزار شد با اشاره به شيوه تبليغ در جامعه آمريكايي تصريح كرد: تبليغ وظيفه ماست و بايد هدايت خدا را به ديگران برسانيم، اما بايد بررسي كرد كه اين كار چگونه ممكن است.

عضو هيئت علمي مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني(ره) قم كه خود از مسيحيت به اسلام گرويده است گفت: اعمال عبادي كاتوليك ها بسيار دشوار است و توسط كشيش صورت مي گيرد اما ورود به اسلام آسان است و هركس خودش مي تواند به عبادت بپردازد و همين باعث شگفتي مسيحيان در آشنايي با اسلام است. در ادامه همايش، رئيس مجمع شيعه شناسي نيز طي سخناني كوتاه، مظلوميت شيعه را در عصر حاضر كمتر از گذشته ندانست و گفت: در دايره المعارف «آمريكانا» كه در سي جلد و چهارهزار و پانصد مدخل تدوين شده تنها 44 صفحه به اسلام پرداخته شده كه سهم شيعه در آن تنها چهارسطر است! و نوشته كه شيعه در برابر اهل سنت معتقد است جبرائيل وحي را به جاي علي(ع) بر محمد(ص) نازل كرده است!!

 

عنوان «قورباغه ها هفت تير مي كشند» بلورين

 

پيراهن موهن، وزير ايتاليايي را مجبور به استعفا كرد.

يكي از وزيران كابينه ايتاليا كه با پوشيدن پيراهني منقوش به كاريكاتورهاي پيامبر اسلام خشم مسلمانان را برانگيخته بود، استعفا كرده است.

به گزارش بي بي سي، روبرتو كالدرولي يك روز پس از اقدامش عقب نشيني كرده است. همچنين در حمله به سفارت ايتاليا در ليبي، بخشي از ساختمان كنسولگري به آتش كشيده شد.

پيشتر سيلويو برلوسكوني، نخست وزير ايتاليا خواستار استعفاي كالدرولي شده بود. وي در مصاحبه با راديويي در ايتاليا گفته بود سياست دولتش احترام به دين اسلام است!

حمله به كنسولگري ايتاليا در شهر بنغازي ليبي، تازه ترين اعتراض از رشته اعتراض هاي جهان اسلام به انتشار اين كاريكاتورها در روزنامه هاي اروپايي است كه منجر به كشته شدن 10تن از معترضان توسط پليس شد.

اين تظاهرات توسط كميته عمل مسلمين كه مساجد و گروه هاي محلي را نمايندگي مي كند ترتيب داده شده است.

 

مدال «دختري با كشف هاي كتوني» بلورين

 

مردم معيارهاي انتخاب دختر نمونه را مشخص كردند.

رئيس شوراي فرهنگي، اجتماعي زنان با بيان اينكه نظرسنجي از مردم براي نحوه انتخاب دختر نمونه ايراني به پايان رسيده، گفته: بيش از 67 درصد از پاسخ دهندگان اعم از زن و مرد با اجراي طرح انتخاب دختر نمونه ايراني موافقت كردند!

وي گفت: هم زمان با مطرح شدن طرح انتخاب دختر نمونه برخي ها در ارتباط با اجراي اين طرح انتقادات، نگراني ها و پيشنهاداتي داشتند كه سؤالات اين نظرسنجي براي شفاف شدن نظرات افراد و نيز اصلاح و رفع موانع نگران كننده درهمين رابطه تهيه شده است.

وي اضافه كرد:ضرورت اجراي اين طرح از ديدگاه پاسخ دهندگان توجه به دختران و تشويق آنان براي پيشرفت بيشتر عنوان شد كه حدود 12 درصد هم پرهزينه و كم نتيجه بودن طرح را به عنوان علت مخالفت خود ذكركردند كه نگراني مخالفان با تدابير درنظر گرفته شده قابل رفع است.

فقط بايد آخر اين خبر گفت خدا رحم كند!

 

تنديس «بيني نه بيني» بلورين

 

مردي بيني نامزدش را كند.

يك مرد در شهر نيويورك آمريكا بيني نامزد خود را گاز گرفت و قسمتي از آنرا كند.

به نوشته روزنامه «همشهري»، پس از اينكه جر و بحث ميان اين زوج بالا گرفت مرد با دندانهايش بخشي از بيني نامزد خود را كند، به همين دليل اين خانم به خيابان دويد و درخواست كمك كرد. درهمين حال همسايه مجاور به كمك اين خانم شتافت و پس از خبر كردن پليس، وي را به بيمارستان رساند.

ابتدا پليس براي يافتن تكه بيني جدا شده به جستجوي خانه اين مرد پرداخت اما پس از اينكه نتوانست آنرا بيابد مرد را به بيمارستان انتقال داد تا از شكم وي عكسبرداري به عمل بيايد. پليس احتمال مي داد كه اين مرد قسمت جدا شده بيني را بلعيده باشد. البته پزشكان به اين نتيجه رسيدند كه اسيد معده اين تكه گوشت را بلافاصله تجزيه كرده است.

به هرحال هم اكنون اين خانم بي دماغ! در بيمارستان بستري است.

هزار ماشاء الله به اين آمريكايي ها كه در همه چيز تك اند!

 

نسل سوم 16

بنام خدای منتظران

 

هفته نامه

 

نـسـل سـوم

(16)

 

شماره  شانزدهم ـ سه شنبه 2 اسفند 1384

 

 

عضویت در گروه مشکان

http://groups.yahoo.com/group/moshkan/join

 

وبسایت مشکان

 

قبل از هر چیز سلام!

 

بزرگراه عاشورا

 

صالح مهدي غفراني

 

عزاداري براي امام حسين، چيزي بيش از سينه زني، زنجيرزني و راه انداختن هيئت و دسته جات است، يا لااقل براي ما ايراني ها در هيچ زماني و در هيچ برگي از تاريخ گذشته مان محرم به سياه پوشي و اشك و ماتم ختم نشده است.

حسين (ع) و زينب، يزيد و شمر ، علي اكبر و ابوالفضل و ديگرحاضران اين صحنه ماندگار هر كدامشان براي ما تعبيرها دارند فرقي هم نمي كند كدام خودخواه و خودكامه، كدام شاه و كدام ظالم، در كدام جنگ و كدام مجاهد! و در هر برهه اي و شرايطي اين آدم خوب ها و شايد هم آدم بدهاي قصه عاشورا بوده اند كه راهي، روزنه اي و يا گريزي براي گذشتن از سد خودها و خودخواهي ها بوده اند.

ميرزا كوچك خان ها و نواب صفوي ها و همت ها و ...

شايد بشود گفت حكايت حسين براي ملت ما در حكم يك «بزرگراه» است.

بزرگراهي كه هر وقت واردش شدي يا بايد آنقدر بروي و بروي تا به انتها برسي و يا اينكه اگر در ميانه راه كم آوردي و بريدي، راه را خلوت كني تا ديگراني كه تازه نفس اند ادامه بدهند، تا به آخر.

و اگر حافظه تاريخي ات خوب ياري كند، مي بيني هر كجا كه مسيرمان به اين بزرگراه ختم شده، هر كجا كه آدم هاي قصه عاشورا وارد داستان ما شده اند و هر كجا كه پشت شعارهايمان شعور حسيني شكل گرفته همان جا شده ايم تعبير «كل يوم عاشورا و كل ارض كربلا»!

عاشورا تمام نشده و اين داستان سر درازي دارد، اما يك چيز يادمان نرود، يادمان نرود كه اگر امروز يزيدي هست كه بايد با خون حسيني رسوا شود، اگر دشمني داريم كه تشنه خون ماست، چه بسا زاييده غفلت هاي گذشته خودمان باشد و شايد مثل شمر روزي از بين خودمان بوده و يا مثل حر از ياران فرداي ما باشد و درس يزيد شناسي هم درس ديگري از درس هاي عاشوراست.

¤¤¤

راستي، شنبه 22 بهمن بود و تمام خيابان هاي شهر در قرق راهپيمايان...

الحق كه ايراني ها، اين درس را هم خوب پس دادند!

 

تیتر یک

 

اين همه راه تا تهران!

 

سه شنبه هفته پيش، درست اولين روز تعطيلات سه چهار روزه ما بود. حول و حوش ساعت 9صبح، وسط خواب ناز صبح بودم كه موبايل شروع كرد به نوحه خواني!

يكي از بچه هاي دانشكده بود. گفت پاشو بيا جلوي سفارت دانمارك.گفتم تجمع مجمع است؟ گفت آره، گفتم تو اين چند روز زياد رفتم براي تهيه خبر از اين برنامه ها، ضمن اينكه تا يكشنبه روزنامه در نمي آيد و اين خبر به درد صدا و سيما مي خورد نه ما!
گفت پاشو بيا، يكجورهايي با بقيه فرق دارد. خلاصه با اصرار مزاحم تلفني، پا شدم كه راه بيفتم. تو دلم هم گفتم خدا كند ارزش رفتن تا آنجا را داشته باشد، آن هم در صبح اولين روز تعطيلات وگرنه...

¤ ¤ ¤

روبروي سفارت دانمارك وول مي زد از جمعيت، نمي شد گفت كه تجمع دانشجويان است، چون از همه سن و همه تيپ آمده بودند. دختر و پسر و زن و مرد و دانشجو و طلبه و...
لابه لاي جمعيت چند تا از بچه هاي دانشكده خودمان را هم پيدا كردم. پرسيدم تجمع كنندگان چه كساني هستند؟ گفتند مردم لرستان!

اولش فكر كردم شوخي مي كنند، اما بعد كه از دو سه نفر از تجمع كننده ها پرسيدم، متوجه شدم كه 500-600نفر از مردم بروجرد به طور خودجوش شب قبلش با اتوبوس آمدند تهران براي تجمع در برابر سفارت دانمارك و اعتراض به توهين روزنامه نگاران دانماركي.

برايم جالب بود اين همه آدم، اين همه راه را بلند شوند و بيايند به خاطر تجمع در برابر سفارت يك كشور خارجي.

اين روزها تظاهرات ها و اعتراض هاي فراواني در بسياري از شهرهاي كشور نسبت به اين مسئله شده، اما اينكه اين تعداد از مردم يك شهرستان بلند شوند بيايند تهران و تجمع خودشان را در اينجا برگزار كنند، حرف ديگري است!

از يكي از دانشجوهايي كه از دانشگاه آزاد بروجرد آمده بود، چند تا سئوال پرسيدم. مي گفت به اين خاطر آمده ايم اينجا كه نمايندگان دانماركي ها ببينند تمام مردم ايران نسبت به اين كار احمقانه گله مندند، نه فقط پايتخت نشين ها . رسانه ها هم ضبط كنند و پخش كنند تا همه بفهمند كه اگر بحث اسلام و نظام پيش بيايد، تو اين مملكت كسي آرام نمي نشيند، حالا مي خواهد دانشجو باشد يا مغازه دار يا طلبه و يا هر كس ديگري.

يكي ازطلبه هاي جواني كه آنجا ايستاده بود و تقريبا هدايت جمعيت ها در دست او بود هم مي گفت يك خرده اين قضيه جاي گله دارد كه چرا دولت ما آخرين كشوري بود كه نسبت به اين مسئله واكنش نشان داد، مي گفت آمدن ما به تهران واقعا يك حركت خودجوش بود و در عرض يكي دو روز همه كارهايش انجام شد و واقعا نمي دانستيم چند نفر حاضرند همسفر ما شوند، اما روز حركت ديديم سيل جمعيت در مكان مقرر جمع شدند و ما هم چند دستگاه اتوبوس اضافي گرفتيم و تازه آخرش باز هم نتوانستيم همه را با خودمان بياوريم.

عكاس ها و خبرنگاران مدام دور جمعيت وول مي خوردند و سوژه شكار مي كردند. آرامش تجمع كننده ها هم مصنوعي به نظر مي رسيد و معلوم بود كه در سر فكري دارند كه منتظر زمان موردنظر براي اجراي آن اند!

ابتدا پرچم دانمارك را آتش زدند و بعد هم جلوي سفارتخانه مشغول نمازظهر شدند و همان جا به سخنراني و سردادن شعار و تكبير پرداختند. بعد از نماز يك خرده شعارها تندتر شد. بعضي از جوان ها كفن به تن مي كردند و روي آن هم شعارهاي حسيني مي نوشتند.

شعارها بعضي جاها تبديل به نوحه و سينه زني مي شد و بعضي جاها تبديل به شعارهاي ضداروپايي و ضدامريكايي، كم كم جمعيت به سمت درب سفارتخانه نزديك شد و بعد از آتش زدن قسمتي از ديوار سفارتخانه، به سمت درب سفارتخانه حمله ور شد.

از دست نيروي انتظامي هم كاري برنيامد و چند تا از بچه ها از زيردست مامورها جيم شدند و از ديوار سفارتخانه بالا رفتند و خودشان را به داخل سفارتخانه رساندند.

با هدايت طلبه هاي جواني كه قاطي دانشجوها بودند، بچه ها جلوتر نرفتند و همان جا به سردادن شعارهاي ضددانماركي و آتش زدن پرچم ها اكتفا كردند و...

يكي- دو ساعت بعد هم به درخواست نيروي انتظامي، بچه ها از سفارت بيرون آمدند و تجمع به آرامي پايان گرفت و صدالبته آشوب توي دل دانماركي هاي وحشت زده داخل ساختمان را شعله ورتر كرد.

وقتي خيابان را ترك كردم، بروجردي ها هنوز همان جا بودند. لابد مي خواستند براي كامل شدن برنامه شان نماز مغرب و عشا را هم همان جا بخوانند و نام محمد رسول الله را بلند تكرار كنند تا گوش هاي سنگين بشنوند.

خلاصه اولين روز تعطيلات را با دود و آتش و سنگ و تصاويري كه آدم را ياد تسخير لانه جاسوسي مي انداخت، گذراندم اما هرچه كه بود، ارزش رفتن را داشت!

 

یادداشت

 

طفلك هاي اسرائيلي را خدا از قلم انداخته!

 

«صهيون» نام تپه اي در اورشليم است كه در گذشته بر فراز آن قلعه اي به همين نام وجود داشته است. به گفته كتاب مقدس اين قلعه را حضرت داوود در حدود قرن دهم قبل از ميلاد فتح كرد و نام آن شهر را داوود گذاشت. بعدها اين تپه به صورت نمادي براي اورشليم و تمامي سرزمين اسرائيل درآمد و به صورت عنواني براي آن سرزمين به كار رفت. و صهيونيسم جنبشي است كه طرفدار بازگشت يهوديان به سرزمين فلسطين و ايجاد كشوري يهوديست.

خلاصه اينكه در چند جاي كتاب مقدس تورات كه تحريف شده ، خداوند به يهوديان، اين سرزمين را وعده داده ولي به شرط آنكه يهوديان هم به عهد با خدا عمل كنند و اطاعت او را بكنند.

«من اين سرزمين را به تو خواهم بخشيد» (سفر پيدايش 5:7)

«من عهد خود را تا ابد با تو با فرزندانت نسل اندر نسل برقرار مي كنم. من خداي تو هستم و خداي فرزندانت هم خواهم بود. تمامي سرزمين كنعان را كه اكنون در آن غريب هستي تا ابد به تو و نسل تو خواهم بخشيد و خداي ايشان خواهم بود. خدا به ابراهيم فرمود وظيفه تو و فرزندانت و نسل بعد اين است كه عهد مرا نگاه داريد.» (سفر پيدايش 17:7-11)

خب با اين بشارت خوبي كه خدا به يهوديها داده مي توانند به جاي اين همه جنگ و خون ريزي و بدنام كردن خودشان بنشينند عبادت كنند و به عهد خدا عمل كنند. آخه يكي نيست به اين بندگان خدا بگويد زوركي كه نميشود وعده خدا را ازش گرفت.

طبق قرآن عهد خدا با بني اسرائيل به شرح زير است:

1- غير خدا نپرستيد.

2- به والدين و خويشان و يتيمان و مسكينان احسان كنيد.

3- نماز اقامه داريد و زكات بپردازيد.

4- خون يكديگر را نريزيد.

5- يكديگر را از ديارتان بيرون نكنيد. (بقره83-84)

حالا جنبه هاي خصوصيش اصلاً به ما ربط ندارد ولي باتوجه به اينكه اسرائيلي ها اصلاً خون و خونريزي نمي كنند و به علاوه هيچ كسي را هم از خانه و سرزمينش بيرون نمي كنند! عجيبه كه هنوز وعده الهي بر اونها محقق نشده! به احتمال زياد اين بندگان متدين خدا يا نمازشون رو اول وقت و با حضور قلب نمي خونند يا زكاتشون به دست اهلش نمي رسه وگرنه چرا تا الآن بايد ويلون و سرگردون تو بيابونهاي بي سرزميني باشند؟!!

 

مريم آزموده فر

 

دست نوشته هاي دل ...

 

براي تو نسل سومي

براي تو مي نويسم... براي تو... براي تو نسل سومي...

براي تو نسل سومي كه به خودت و هم نسلانت افتخار مي كني. براي تو عزيزي كه عاملي مي شوي براي اينكه نسل دوم و اولي ها به تو و هم نسلانت افتخار كنند.

براي تو نسل سومي كه در ميان سكوت عذاب آور ديگران فرياد مي زني و به غفلت و سكوت سنگين شان اعتراض مي كني. براي تويي كه خود را سد محكمي در مقابل دشمنان كشورت مي داني...

براي تو مي نويسم....

براي تو نسل سومي كه خودت را باور داري. خود را متعلق به وطنت و آينده را از آن هموطنان وهمنسلانت مي داني.

براي تو مي نويسم...

براي تو نسل سومي كه قرار است افتخار نسل هاي آينده باشي نه عبرت آنان...

ياريم كن. دستت را به دستانم بسپار و همراهيم كن تا نسل سه ايراني را در عمق زمان و تاريخ جهانيان ماندگار كنيم.

نجمه السادات مولايي از تهران

 

سه‌شنبه بازار

 

تنديس «دنده عقب بزن سوار شيم» بلورين

 

اينقدر هواپيما سوار مي شويم كه از وضع جاده ها بي خبريم.

اين جمله بخشي از سخنان محمدكاظم معمارزاده، استاندار آذربايجان شرقي در جمع خبرنگاران است. معمارزاده با اشاره به وضع اسف بار رستوران هاي بين جاده اي اين استان گفته: وضع رستوران ها و ايستگاه هاي بين راهي از بد هم گذشته است و در حد افتضاح است. وي همچنين به نگه نداشتن برخي از اتوبوس هاي بين شهري براي نماز اشاره كرده و گفته اين تخلف رانندگان اتوبوس هاست كه بايد به آن رسيدگي شود.

استاندار آذربايجان شرقي گفته مشكل از اينجاست كه ما مسئولان اينقدر سوار هواپيما مي شويم و با هواپيما تردد مي كنيم كه اصلا از وضع جاده ها و مسائل آنها بي خبريم!
ما ضمن تقدير از سخنان استاندار محترم اين استان و آرزوي تغيير در وضع اتوبوس ها و رستوران ها و ايستگاه هاي بين شهري اين استان، به اين بنده خدا و سايرين سفارش مي كنيم اينقدر با هواپيما تردد نكنند و براي يك بار هم كه شده از جاده براي مسافرت استفاده كنند تا زودتر به عمق فاجعه پي ببرند و بالاخره روزي برسد كه رستوران هاي بين راهي مملكت ما از شكل چاپارخانه اي عهدبوقي دربيايند!

 

مدال «عمرا اگه لنگه مو پيدا كني» بلورين (حتما بخونین)

 

فرماندار يكي از شهرستان هاي مازندران به طرز جالبي تغيير كرد.

به گزارش خبرنگار نسل سوم، چند هفته پيش مردي وارد فرمانداري بابلسر مي شود و از منشي فرماندار درخواست ديدار با فرماندار را مي كند. منشي در پاسخ به اين فرد مي گويد كه فرماندار نيست و فردا بياييد.

شخص موردنظر سه روز متوالي به فرمانداري مراجعه مي كند و هر بار همين پاسخ را مي شنود. دست آخر در روز چهارم، فرد مزبور پس از شنيدن پاسخ «فرماندار نيست» به منشي مي گويد كه من اين قدر اينجا مي نشينم تا فرماندار بيايد! در همين لحظات فرد ديگري كه از مديران شهرستان بوده وارد مي شود و درخواست ملاقات با فرماندار را مي كند و بلافاصله هم به ديدار آقاي فرماندار نائل مي شود. در پي اين ماجرا فرد موردنظر شروع به سر و صدا مي كند و فرماندار با شنيدن سر و صدا از دفتر خود بيرون مي آيد و بعد از شنيدن قصه به اين ارباب رجوع مي گويد اصلا من نمي خواهم شما را ببينم و بعد هم با 110 تماس مي گيرد كه بياييد اين مزاحم! را ببريد. بعد از آمدن ماموران نيروي انتظامي، مشخص مي شود كه ارباب رجوع مزاحم، بازرسي بوده كه از طرف دكتر احمدي نژاد (رئيس جمهور) به آنجا آمده و... بنابراين گزارش همين روزها فرماندار جديد اين شهرستان منصوب خواهد شد!

 

عنوان «حق مسلم ماست» بلورين

 

تكليف نوروزي دانش آموزان حذف شد.

رئيس گروه راهنمايي آموزش و پرورش شهر تهران با اعلام اين كه امسال، «فعاليت» جايگزين تكاليف نوروزي شده است، گفته 600 هزار نسخه پيك نوروزي اسفندماه سال جاري در مدارس تهران توزيع مي شود.

به گزارش ايسنا، علمداري با بيان اين كه امسال، تكليف نوروزي حذف و فعاليت در قالب پژوهش، تحقيق و...، جايگزين آن شده است، تصريح كرد: معلمان مي توانند تنها در راستاي همان فعاليتهاي مطرح شده در پيكهاي نوروزي فعاليتهايي را طراحي و به دانش آموزان ارائه دهند.

وي افزود: در مدارس راهنمايي نيز اختيارات به طور كلي به مناطق واگذار شده و آنها نيز اختيار را به مدارس محول كرده اند تا معلمان خود درخصوص تكاليف تصميم بگيرند؛ اما از آنجايي كه احساس نياز در مقطع راهنمايي وجود نداشت، پيك حذف شد.

هر چند با توضيحات اين مسئول مشخص نشده كه بالاخره چه چيزي قرار است حذف شود اما اگر واقعا تكاليف نوروزي از سبد كادوهاي عيد دانش آموزان حذف گردد، حقيقتا سال نو آخر عشق و حال مي شود براي بچه ها!

 

نشان «حلوا دانماركي» بلورين

 

برخي از تشكل هاي دانشجويي با صدور اطلاعيه هايي از مردم ايران خواستند مصرف كالاهاي دانماركي را تحريم كنند.

در اطلاعيه جامعه اسلامي به منظور آشنايي مصرف كنندگان با كالاهاي دانماركي آمده است: كالاهايي كه باركد آنها با عدد 57 آغاز مي شود، توليد كشور دانمارك هستند.
نام برخي از اين شركت ها و كمپاني ها نيز به صورت تصاويري توسط ايميل دست به دست مي شود.

همچنين اين روزها دعوت اينترنتي و SMSاي از مردم براي امضاي طومار عليه كاريكاتورهاي دانماركي كه در آن با استناد به قانون كنوانسيون حقوق مدني و سياسي سازمان ملل، اقدام نشريات اروپايي جرم بين المللي محسوب مي شود نيز رواج فراواني گرفته است. آدرس اين طومار به اين شرح است:

petitiononlinecom/islamic/petitionhtml

گفتني است دانماركي ها هم يك سايت راه انداخته اند و از طرفداران كاريكاتورها خواسته اند تا پاي آن را امضا كنند. لذا براي رو كم كني هم كه شده، زودتر برويد سراغ آدرس بالا و پاي طومار را امضا كنيد.

 

لقب «پشمك» بلورين

 

حامد كرزاي براي آريل شارون آرزوي طول عمر كرد.

به گزارش ايلنا، حامد كرزاي، رئيس جمهوري افغانستان اعلام كرد كه بلافاصله پس از اعلام برپايي دولت مستقل فلسطيني با اسرائيل روابط ديپلماتيك برقرار خواهد كرد.

كرزاي كه با آسوشيتدپرس گفت وگو مي كرد، همچنين براي «آريل شارون» نخست وزير اسرائيل كه هم اكنون پس از دو سكته مغزي در بستر بيماري است، آرزوي طول عمر كرد.
آرزوي طول عمر اين افغاني براي شارون در حالي صورت مي گيرد كه پزشكان اسرائيلي اعلام كرده اند كه شارون عملا مرده است!

اما نكته جالب اينجاست كه در حالي كه پوتين، رئيس جمهور روسيه با دعوت از رهبران حماس به برقراري ارتباط با دولت اسلامي فلسطين ابراز علاقه نشان داده و حرص خيلي ها را درآورده، كرزاي رئيس جمهور كشور اسلامي افغانستان، چنين آرزويي از خودش در كرده است!

آب در كوزه و تو تشنه لبان بدو تا بميري.

 

نسل سوم 14

بنام خدای منتظران

 

هفته نامه

 

نـسـل سـوم

(14)

 

شماره  چهاردهم ـ سه شنبه 18 بهمن 1384

 

السلام علیک یا اباعبدالله

 

فرا رسیدن تاسوعا و عاشورای حسینی را خدمت همه شما دوستان گرامی تسلیت عرض می نمائیم.             مشکان

 

سفر عشق

ویژه نامه گروه اینترنتی مشکان به مناسبت ماه محرم

 

منبع :

www.nasle3.com

عضویت در گروه مشکان

http://groups.yahoo.com/group/moshkan/join

 

وبسایت مشکان

 

قبل از هر چیز سلام!

 

با بچه هاي كوچه مون...

 

&محمود كريمي

 

وقتي كه چشمام روي هم بسته مي شه

وقتي دلم از زمونه خسته مي شه

چشمامو دريا مي كنم

عقده ها مو وا مي كنم

ياد قديما مي كنم، يادش به خير
با بچه هاي كوچه مون

با چادراي مادرامون

گوشه يك پياده رو

ياد محرم كرده بوديم

خيمه علم كرده بوديم

همه پيرن مشكي به تن

سينه و زنجير مي زدن

يه قلب كوچيك تو سينه

مست و خريدار حسين(ع)

نوشته بود رو پرچما

عباس علمدار حسين(ع)

دلي كه...

رفيق جان،

كسي كه مي خواهد ابا الفضلي(ع) باشد بايد كاشف كرب از چهره امام زمان(عج) خويش گردد و بهترين راه اين است كه از سنين كودكي، نوجواني و جواني اين نيت را عملي كنيم تا ان شاءالله از سربازان واقعي آن حضرت باشيم. تا سلاح چه باشد؟

شمشير يا قلم و يا...

 

تیتر یک

 

ممد دماغ رفت!

 

ساكن

كوي انقلاب

ذره بوديم و آفتاب شديم

قطره بوديم و درناب شديم

تا كه قلب سياه شب بدريم

تيغ برنده شهاب شديم

گام در راه عشق بنهاديم

با جنون، يار و هم ركاب شديم

كوچ كرديم از محله شاه

ساكن كوي انقلاب شديم

كوچه ها رنگ و بوي لاله گرفت

هم نشين گل و گلاب شديم

بس كه گلهايمان ستاره شدند

با خدا صاف و بي حساب شديم

سال ها مشق عاشقي كرديم

صبر كرديم و انتخاب شديم

 

بهروز ساقي

 

نسل سوم خاطرات همسر رضاشاه را ورق مي زند:

مرده شور اين سلطنت رو ببرن !

 

¤خدمت شما عرض كنم كه رضاشاه روزانه يك بار صبح موقع رفتن به كاخ شهري چند بست ترياك استعمال مي كرد. دكترها به او گفته بودند ترياك قند خون را مي سوزاند. رضا عادت داشت بعد از ناهار و شام يك گيلاس كنياك بنوشد.

¤ به جهنم كه مردم سلطنت ما را نخواستند. قابل نبودند. يك روزي خودشان پشيمان مي شوند و چراغ برمي دارند و دنبال ما مي گردند!

¤ بيچاره محمدرضا به اتفاق هويدا رفته بود بالاي سر تظاهركنندگان ميدان شهياد (آزادي كنوني) و آنجا آنقدر صدا زياد بودكه داخل هليكوپتر شنيده بود مردم مي گويند مرگ بر شاه!

¤ محمدرضا از بچه گي ضعيف بود. دكتر ايادي هميشه به من اطمينان مي داد كه جاي نگراني نيست و موضوع مريضي محمدرضا به خاطر شيطنت هاي زياد او و ضعف قوه باء است! خدا لعنت كند اسداله علم را كه بساط شيطنت براي محمدرضا درست مي كرد و باعث تحليل رفتن قوه پسرم مي شد. به هرحال پسرم شاه بود و اگر شاه از شاه بودنش لذت نبرد و شاهي نكند چه بكند؟!

¤ آمريكا براي دادن كمك هاي اقتصادي شرط مي گذاشت كه بايد فلان شخص بشود رئيس سازمان برنامه و بودجه. اصلاً خدمت شما عرض كنم كه اين سازمان برنامه و بودجه در ايران وجود نداشت و آمريكايي ها آن را درست كردند.

¤ همين آقاي ارتشبد قره باغي آمد بيمارستان دست مرا بوسيد و درخواست بخشش كرد. خوب است اين آقاي قره باغي خاطراتش را بنويسد و بگويد چرا به ولينعمت خود خيانت كرد و ارتش را تسليم متجاسرين كرد. ارتش را چه كسي تسليم كرد. همين عباس قره باغي كه ما به او عباس پشگل مي گفتيم. مدتها مأمور اداره اسب سواران گارد بود و ما رفتيم در مانژ فرح آباد كه متعلق به گارد جاودان بود، آنجا اسب سواري مي كرديم و اين عباس قره باغي هميشه بوي پهن و پشگل و سرگين اسب واستر مي داد. در بين افسران هم جزو بي سوادها بود.

¤ يك روز محمدرضا كه خيلي ناراحت بود به من گفت: مادرجان! مرده شور اين سلطنت را ببرد كه من شاه و فرمانده كل قوا هستم و بدون اطلاع من هواپيماهاي ما را برده اند ويتنام.

¤ همين آقاي ارتشبد نعمت اله نصيري كه ما به او مي گفتيم نعمت خرگردن او يك گردن كلفتي مثل خر داشت! مي آمد خدمت محمدرضا، و گاهي من هم در اين ملاقات ها بودم، مي گفت آمريكايي ها فلان پرونده و فلان اطلاعات را خواسته اند! محمدرضا مي گفت بدهيد!

 

بيـا با هـم بپـريم

 

كامران نجف زاده

 

به جان تو، هر سال تكرار مي شود. بهمن را مي گويم، ماه پيروزي.

انگار همين ديروز بود كه پدر و مادرهايمان در خيابانها مبارزه مي كردند. چقدر زود گذشت. كاش ظرف زمان دست ما بود تا مي توانستيم در لحظه هاي ناب، مي شكستيمش!

ما كه با هم تعارف نداريم. راستش مشكل «ما» اين است كه مثلاً «باد» را تنها وقتي مي بينيم كه بادبادك احساسمان لاي سيم هاي برق گيربيفتد.

يا «بهمن» را وقتي به ياد مي آوريم كه روز شمار بر طبق عادت هر ساله به ما بگويد، رسيد!

ما تنها زماني متوجه گذر زمان مي شويم كه برايمان تولد بگيرند و شمع هاي روي كيك را با بادي خاموش كنيم. كاش مي شد امسال، از همين بهار انقلاب جور ديگر نگاه كنيم.

كاش اگر تا به حال بيشتر «باران» را از پشت شيشه مي ديديم، دست در دست بهار انقلاب بگذاريم و زير باران برويم و بگذاريم دختر باران بر «ما» ببارد. آنوقت ببينيم چه «هست»هايي كه نيست و چه «نيست»هايي كه هست.

ما جوانيم، از نگاه زنده و پرطراوت ما، زندگي مي تواند جور زيباتري «زندگي» شود، بيا با هم شاعر شويم! لحظه هاي شيرين عصر را «سپيد» بسرائيم قبل از آنكه «سفيد» شود موهاي ما...

راستش من، الان؛ بزرگترين آرزويم اين است كه:جور ديگر نگاه كنم تا اسير «عادت»ها و «تكرار»ها نشوم، خوب مي دانم كه اگر «تكراري» نگاه كنم، باد را، بهار انقلاب را، بهمن را، عافيت و «گذشته» شيرين را فراموش خواهم كرد:و «فراموش» خواهم شد...

 

 

 

گپ و گفت نسل سوم با محمد اصفهاني

مادرم به تظاهراتي ها كمك مي كرد

 

وقتي امام وارد فرودگاه شد، يك مراسم نقلي و كوچولو موچولو داخل فرودگاه برايش برگزار كردند كه در آن مراسم يك پسربچه كچل نوجوان براي ورود امام قرآن خواند و امام هم كلي آن پسربچه را تحويل گرفت و پيش خودمان باشد، بعدا او را مؤذن حسينيه جماران كرد. حالا آن پسربچه كچل نوجوان براي خودش كلي قد كشيده و ديگر نه كچل است و نه نوجوان، بلكه مهر نظام پزشكي توي جيب دارد و خواننده و آهنگساز هم كه هست. «محمد اصفهاني» را مي گويم، اين كه چرا اسم او را گذاشته اند اصفهاني، شايد بعدا از قول خودش نوشتيم. جالب بود، وقتي از پشت تلفن خاطره خودش را از انقلاب تعريف مي كرد، انگار مسافر زمان شديم و رفتيم به سال 57، به همين راحتي! و راستش كلي هيجان زده شديم وقتي گفت كه گارديهاي شاه...

همكلاسي، باقي را خودت بخوان:

اصفهاني: سال 57 من دوازده ساله بودم. منزل ما در خيابان هفده شهريور بود. يادم مي آيد روز جمعه 17 شهريور، ساعت هفت صبح به همراه مرحوم پدرم به انجمن پزشكان رفتيم. هنگامي كه به سمت منزل بازمي گشتيم، شاهد حضور تانكها و نيروهاي نظامي ارتش بوديم كه در ميدان جمع شده بودند. به نزديكي منزل كه رسيديم با ممانعت نيروهاي گارد مواجه شديم كه به ما اجازه ورود به محوطه را نمي دادند، پدرم براي آنها توضيح داد كه منزل شخصي ما اينجاست و خلاصه به هر وضعي كه بود از سد گارديها عبور كرديم و به خانه رسيديم.

در خانه ما باز بود و مادرم با شيلنگ آب، توي كوچه ايستاده بود و به مردمي كه در اثر گاز اشك آور مشكل پيدا كرده بودند آب مي داد تا سر و صورتشان را بشويند و دوباره به تظاهرات برگردند.

بعد از گذشت چند ساعتي اعلام شد كه تيراندازي شده و عده زيادي مجروح شده اند، مطب پدرم در طبقه پاييني منزل مان بود و ايشان سفارش كردند كه زخمي ها را به خانه بياورند تا پانسمان شان كنيم. تا عصر آن روز حدود ششصد يا هفتصد نفر را به خانه ما منتقل كردند كه متأسفانه تعدادي از آنها هم شهيد شدند.

نزديكي هاي ظهر بود كه گارديها به كوچه ما مشكوك شدند، چون هركس مجروح مي شد به اين كوچه مي آوردند! مأمورين وارد كوچه شدند و به منزل ما رسيدند، در آن لحظه تصورش را بكن حدود هفتصد نفر در خانه بودند. در خانه ما شيشه اي بود و ما سايه گارديها را هم مي ديديم. پدرم به همه توصيه كردند كه سكوت كنند.

و هيچ صدايي از كسي بلند نشود. درست به خاطرم هست كه حتي صداي نفس كشيدن هم نمي آمد، گارديها ليوانها و پارچي كه دم در بود را با لگد شكستند و بعد از كمي مردد بودن و اين طرف و آن طرف رفتن، چيزي گيرشان نيامد و رفتند.

واقعا لطف خدا بود وگرنه يك لحظه فكرش را بكنيد كه اگر يكي از آنها وارد ساختمان مي شد و اين جمعيت را به چشم مي ديد، كار همه ساخته بود.

 

سه‌شنبه بازار

 

مدال «سر خور» بلورين

جوان 19 ساله نيويوركي كه سر مارمولكي را بريده و آن را خورده بود، توسط پليس بازداشت شد.

فورد در مهماني دوستان خود بعد از بريدن سر مارمولك آن را خورد و بلافاصله راهي بيمارستان شد.مأموران پليس، فورد را به جرم رفتار ظالمانه با حيوانات بازداشت نموده و تحويل دادگاه دادند!بنازم به اين دستگاه قضايي و عدالت گستر كه به سرعت نسبت به چنين فجايع و جناياتي عكس العمل نشان مي دهد، البته بي خيال موضوعات كوچكي مثل كشت و كشتار مردم عراق و افغانستان و چند صد تا كشور ديگر!

 

نشان «هوشنگ كارلوس» بلورين

 

مدافع ايراني تيم فوتبال مسينا ايتاليا خبر خبرگزاري رسمي كشور ايتاليا مبني بر اين كه او درپي گرفتن تابعيت ايتاليايي است را تائيد كرد.

رحمان رضايي در گفتگو با ايپنا؛ در اين خصوص اظهار داشت: در پي گرفتن تابعيت ايتاليايي هستم و خبر خبرگزاري آنسا را تأئيد مي كنم. فكر نمي كنم گرفتن تابعيت ايتاليايي كار عجيب و غريبي باشد.در اين حال ناصر نوآموز، نايب رئيس فدراسيون فوتبال كشورمان گفت: مطمئن هستم كه رضايي اين كار را نخواهد كرد، اگر قرار باشد رحمان به نحوي تبعه ايتاليا شود قانون فيفا مي گويد، ديگر حق حضور در تيم ملي ايران را ندارد.

 

لقب «مزرعه دزديدني نيست» بلورين

 

هرچند پس از 11 سپتامبر، گرو ه هاي تندرو تلاش كردند وجهه اسلام و مسلمانان را در آمريكا تخريب كنند، اما عملكرد عاقلانه و ايثارگرانه مسلمانان و افزايش بي سابقه آنان، ورق را برگردانده و اكنون كار به جايي رسيده كه در بسياري از اماكن عمومي، نمازخانه وجود دارد و روسري زنان مسلمان، مورد استقبال زنان غيرمسلمان آمريكايي قرار گرفته است.

سايت آمريكايي «پست كرونيكل» نوشت:روسري زنان مسلمان هم حتي براي زنان غيرمسلمان آمريكا به صورت «مد» درخواهد آمد، همانگونه كه هم اكنون در بعضي تبليغات اينترنتي استفاده مي شود.

 

عنوان «جوجه اردك زشت» بلورين

 

اسناد نظامي نشان مي دهد ارتش آمريكا در عراق تا به حال چندين بار همسران افراد مسلح مظنون را به اميد دستگيري شوهرانشان دستگير و زنداني كرده است.

به گزارش آسوشيتدپرس، يك افسر امنيتي آمريكا گزارش داد در يك مورد يك واحد مخفي، مادر جوان يك كودك شيرخواره را دستگير كرد. در مورد دوم، يك سرهنگ آمريكايي به هم قطار خود پيشنهاد داد همسر فرد بازداشت شده را با نصب يادداشتي در روي در خانه دستگير كنند كه روي آن نوشته شده است: «بيا و همسرت را تحويل بگير».

 

تنديس «سيمرغ» بلورين

 

هواپيماي امام به تهران منتقل مي شود.

به نوشته روزنامه ايران با رايزني هاي صورت گرفته ميان ايران و فرانسه، قرار است هواپيماي ايرفرانسي كه در 12 بهمن 1357، بنيانگذار جمهوري اسلامي ايران را از پاريس به تهران آورد، به عنوان نمادي از آن روزهاي باشكوه خريداري شود.

البته عمر پروازي اين هواپيما به پايان رسيده اما مسلماً عمر خاطراتي آن براي مردم ايران و اهالي سرزمين اسلام، جاودانه خواهد ماند. تا 12 بهمن هاي امسال و سال بعد و سال هاي بعدتر و بعدترترش.

 

گوله هاي برف

 

ديشب به يكباره برف باريد

و صبح انفجار كلاغ ها از شاخه هاي سفيد

زمستان در دشت است تا دور دست نگاه

دنيايي بي انتها

عشق من

فصل ديگري رسيده است

و زير برف

مغرورانه و سختكوش

زندگي

ادامه دارد

ناظم حكمت