نسل سوم 32
هفته نامه
شماره سی و دوم ـ سه شنبه 27 تیر 1385
قبل از هر چیز سلام!
اينجا چراغي روشن است
شرارت آرام آرام خود را به كوي دانشگاه تهران مي رساند و زبانه هاي شيطنت از لابه لاي ميله هاي خوابگاه شعله ور مي شوند و شب هجدهم تيرماه 1378 رقم خورد. هنوز عطر دل انگيز توسعه سياسي را در كاسه هاي آبگوشت دربند هضم نكرده بوديم كه خداحافظي يك «سلام» بچه گانه از جنس فرصت طلبي و عقده را به معركه اي جديد فراخواند. فرياد و هياهو و اشك و آه با چماق هايي همراه شد كه هيچ گاه سنگر دانشگاه را نمي توان با آن پيوند داد و آن سلام و آن سركوب عجولانه شد آغازي بر يك خواب پريشان چندروزه يا فرازي ديگراز شب هاي تهران.
انقلاب كاغذي
گفتيم كه هنوز فصل گفتگوي تمدن ها نشده بود و همچنان طبل توسعه سياسي لقمه شبانه مردم در سفره هاشان بود كه روزنامه هايي به رنگ اعتراض و سبك سواري بر موج هاي روزانه و روز آمد، متولد شدند. با اسم هايي به عمق يك انتخاب كه تاريخ خوب به انبار و آرشيو فرستادشان. حالا فرصت موج سواري در لابه لاي ستون هايي كه واژگان را به خوبي به زنجير ژورناليسم آغشته مي كنند، دست داده است. آنقدر فرصت طلايي هست كه در روز دو چاپ متفاوت از روزنامه را تحويل ملت دهي. آنقدر تريبون هست كه چند اراذل و اوباش و فرصت طلب رانده شده از انقلاب را دوباره دور هم جمع كني و از آنها به عنوان جريان خاموش انقلاب دوم ياد كني. حالا فرصت عقده گشايي هست تا نقاب بر چهره افكني و خيابان را ببندي و با تداعي تصويرهاي خاكستري ذهنت از بهمن 57، تيرماه 78 را تصويرسازي كني. آنقدر حامي داري كه هر چوب تو را با عذرخواهي و لبخند تحويل بگيرند.بي جهت نبود كه مي گفتند، انقلاب مرد صحنه هاي بحران مي خواهد نه پشت ميز نشين هاي سايه گونه. حالا به عدد روزنامه ها و تيترهايش روزي 3 قتل، 16 مجروح و بيش از ده تحصن و تظاهرات در يك خيابان اصلي داري كه مي تواند نويد خوبي باشد براي آنها كه چمدان هايشان را بسته اند كه بازگردند. گرچه آنها هيچ وقت اين طرف را درست نديده اند والا خوب بوي خر داغ كرده و آماده كباب كردن را مي فهميدند.
آزادي به شرط استعفا
ميني مال تلخ كوي دانشگاه حالا ديگر به يك مسئله ملي تبديل شده، اگرچه بسياري از مردم در جريان واقعه نيستند ولي خيل غافلاني كه در بدنه دولت حضور دارند، به خوبي از پس هدايت اين موج سواري برمي آيند. تاج زاده كه معاون سياسي وزير كشور بود در جمع دانشجويان قرار مي گيرد و گلايه هاي خود را از مخالفان دولت! عنوان مي كند. آقاي وزير علوم هم استعفا مي فرمايند كه: اغتشاشات را توهين و هتك حرمت به دانشگاه و حريم مقدس دانشجو مي دانم و از آنجا كه نتوانستم در برابر وظايف خود پاسخ گو باشم، استعفا مي دهم. ضمناً اين حادثه را اقدامي براي اخلال در روند توسعه سياسي مي دانم! - همين جا كات كنيد به قضيه 16 آذر سال 83 و توهين به رئيس جمهور آن هم توسط توسعه يافتگان مكتب 8 ساله سياست، يا اينكه ماجراي اسفند ماه دانشگاه شريف و آن فجايع بي سابقه در قبال رئيس دانشگاه و محيط دانشگاه و البته شهداي عزيزمان؛ سكوت و بي تفاوتي آدم را ياد نان و نرخ روز مي اندازد - حالا ديگر برخي شهرها هم طبل توخالي اغتشاش را بدست گرفته اند و مي كوبند تا خنده هاي خنك و خش دار خيانت و خباثت خواب خوش كوتاهي را برايشان رقم بزند.
دشمن را بشناس
دو روز گذشته است ، شهر شلوغ است و غم سكوت و تكليف و مهر خاموشي بر لب، سركوب را كمي عقب انداخته . امروز فرزانه مان با قلبي دردناك از جراحتي عميق با ما لب به سخن گشود. از مگسان دور شيريني و حلاوت انقلاب سخن گفت كه سالهاست در كمين روزهايي اين چنيني اند تا انتقام خود را از ملت و امام(ره) بگيرند: مراقب باشيد كه دشمن دنبال فرصت است و چه فرصتي بهتر از آشوب و تخريب. خويشتن دار باشيد و حتي در مقابل اهانت به رهبري هم صبر و سكوت كنيد، نيرويتان را براي آن روزي كه كشور به آن نيازمند است؛ حفظ كنيد ... آبي بود بر آتش كينه و عناد دشمن، اين چند دقيقه لب گشودن يار. همين هم شد كه عرصه بر سواران موج كه به اسم دانشجو و به نام دانشگاه خيابان مي بستند و مردم را به وحشت مي انداختند و به خيال خود كودتايي شكل مي دادند، تنگ شد.
تلالو بيداري
امروز بيست و سوم تيرماه است، ميليون ها مرد و زن ايراني خيابانهاي شهر و روستاي خود را در پيش گرفتند تا هم بگويند انقلاب، نهضتي نيست كه مقصد باشد، مسيري است كه هر روزش رو به صعود است و حركت و هيچ زمان با نسيم هاي وزان هميشه در مسير انقلاب خللي بر خود نمي بيند. صحنه خيابان هاي تهران نيز به شكوه و عظمتي تبديل شد كه شايد تا به امروز چنين حركت خودجوش و يكباره اي را در روزهاي آفتابي پس از انقلاب كمتر ديده باشيم؛ كه تاريخ ثبت كرد و ملت ايران ثابت كرد كه اهل كوفه و از نسل نفاق نيست. عربده هاي آزادي خواهي خياباني به سكوت سنگين سرخورده هايي تبديل شد كه سراب بازگشت به انحطاط را در مقياس كوچكي در اين روزها و شب هاي آشوب در لانه هاي عنكبوتي شان امتحان مي كردند، آنجا كه دين را به بهانه آزادي و تنفس در هواي توسعه خاك كرده بودند و فلاش بك تلخي به طاغوت زده بودند؛ همان جا كه ديگر نمي توانستي دختر از پسر بازشناسي و محرم از نامحرم سوا كني كه تو را دشمن مي خواندند و خود را آزادشده از بند!! حالا ديگر پيام شكوه ملت ايران در امواج رسانه هاي شرق و غرب به انعكاس درآمد، انقلاب كاغذي هم به زباله دان سرازير شد.
¤¤¤
همه را گفتيم تا بگوييم «اينجا چراغي روشن است» كه روشني اش را از چشم روشني آسمانها دارد ، پس بيهوده نكوشيد كه راه بن بست است.
تیتر یک
گفت وگوي نسل سوم با محمدجليل عندليبي
اولين آهنگم را 18سالگي ساختم
گفتگو: ايرج نظافتي
«پرستش به مستني است در كيش مهر...» اين مصرع را يكبار ديگر با صداي شهرام ناظري در ذهنتان مرور كنيد. اين يكي از ترانه هاي ماندگار نسل هاي اول و دوم انقلاب است كه هنوز هم پس از سالها شنيدنش خالي از لطف نيست و شنونده را مي برد به عمق خاطرات دوران ظهور انقلاب و ما را به عصر كودكي و نوجواني خويش... در ميان آهنگ سازان پس از پيروزي انقلاب اسلامي، يكي از چهره هاي مطرح و صاحب سبك موسيقي ايراني «محمدجليل عندليبي» بوده است كه همواره در اين عرصه، حضوري جدي و موثر داشته است.
محمدرضا شجريان، شهرام ناظري، عليرضا افتخاري و حتي جواناني مثل پيام عزيزي، حسام لرنژاد از جمله افرادي بوده و هستند كه عندليبي ملودي هايش را در اختيار حنجره هايشان قرار داده تا آثاري ماندگار را براي موسيقي ايران زمين توليد كند. موسيقي كه در رديف موسيقي هاي سنتي و عرفاني هميشه حرف هايي براي گفتن داشته است...
متولد 1330 در شهر سنندج است و به جرأت مي توان ادعا كرد كه حس و حال عرفاني و معنوي نوا و نغمه آثار عندليبي از چشمه ساران «آبيدر» و باغ خوش «كاني شفا» و صداقت مردم كردستان نشأت مي گيرد.
اين حال و هواي عرفاني در آهنگ «ميهن اي ميهن» با صداي شجريان، «كيش مهر» با صداي شهرام ناظري، «امان از جدايي» با صداي عليرضا افتخاري، آقاي ما محمد(ص) و... تبلوري عيني دارد... در اوج كارهاي روزانه اش دقايقي كوتاه را از او قرض گرفتيم.
-كار موسيقي را از چند سالگي آغاز كرديد؟
حدودا از 9سالگي كار موسيقي را با خوانندگي آغاز كردم و در فرهنگ و هنر كردستان زيرنظر مرحوم استاد حسن كامكار 3، 4سالي به كار خوانندگي پرداختم، بعد به طرف سنتور روي آوردم و پس از اخذ ديپلم رياضي در سنندج، به تهران آمدم و در دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران به تحصيل پرداختم.
-اولين آهنگي كه ساختيد در چه سني اجرا گرديد و چه نام داشت؟
اولين آهنگم در سن 18سالگي و با صداي مرحوم رضوي سروستاني اجرا و در كنسرت هايي به گوش مردم رسيد و سپس در كاست شعر و عرفان با صداي شهرام ناظري منتشر شد كه آهنگ شاخص آن «بامن صنما دل يكدله كن» خيلي هم از راديو و تلويزيون پخش شد.
-گويا همين اثر از اولين آثار منتشره موسيقي سنتي بعد از انقلاب است.
بله، در يكي دوسال اوايل انقلاب هيچ اثري منتشر نشد و خيلي از آهنگسازان كه حتي مطرح هم بودند نمي دانستند چه چيزي را اجرا كنند كه مجوز بگيرد. اين كاست جزو اولين كاست هايي بود كه بعد از انقلاب به طور رسمي از وزارت ارشاد مجوز انتشار گرفت و به جرأت مي توانم بگويم كه اين كاست و سبك آهنگسازي و نوازندگي آن و صداي خوب آقاي شهرام ناظري الگويي شد براي كار ساير هنرمندان در آن زمان و خيلي ها معيار موسيقي مجاز را فهميدند، و دانستند كه چه اثري بايد اجرا كنند كه هم با ذائقه مردم همخواني داشته باشد، هم به دور از هرگونه ابتذالي، گوياي هويت ايراني -اسلامي باشد و هم بتواند مجوز بگيرد.
-گروه مولانا را در چه زماني و با چه انگيزه اي تشكيل داديد؟
در سال 1354 در همان دانشگاه تهران كه بودم به عنوان يك فعاليت فوق برنامه اين اركستر را تشكيل دادم و اكنون نزديك به 30سال است كه سرپرست و آهنگساز اين گروه هستم.
-گويا رهبر انقلاب نسبت به يكي از آهنگ هاي شما توجه ويژه داشته اند؟
بله! چند سال پيش رهبري در يكي از سخنان خود در جمع هنرمندان به آهنگ «كيش مهر» با صداي شهرام ناظري و شعر مرحوم استاد علامه طباطبايي عنايت داشته اند و فرمودند بايد اينها الگوي ساخت موسيقي در داخل كشورمان باشد.
-خيلي از جوان هاي مستعد در عرصه خوانندگي توسط شما مطرح شدند.چرا با برخي از اين جوان ها كه شروع كرديد، ادامه نداديد و فقط در حد يك يا دو كار با آنها همكاري كرديد؟
خيلي ها اين سؤال را از من پرسيده اند كه بايد عرض كنم برخي از اين افراد براساس سليقه شخصي دوست داشته اند با هنرمندان و آهنگسازان ديگر هم كار كنند، اما برخي ديگر هم متأسفانه به نحوي غيرمعقولانه و غيرمنطقي برخورد كرده اند. مثلا يكي از همين افراد را بنده آوردم و با او كار كردم و سريعا با يك كاست مشهور شد. خب طبيعي است كه اين چنين شخصي وقتي مي بيند كه يك دفعه از سراسر كشور و حتي خارج از كشور تلفن دارد(!) خود را گم مي كند، در حالي كه در كار هنر، تواضع و فروتني و احترام به پيشكسوت حرف اول را مي زند، اين بدليل ناپختگي جوان است كه راه پرفراز و نشيب كسب تجربه را يك شبه مي خواهد بپيمايد!
- آهنگ معروف «ميهن اي ميهن» از آثار زيباي شما بود كه با صداي شجريان اجرا شد و در دوران دفاع مقدس بارها پخش گرديد، اما چند سال پيش و در زمان مديريت سابق صداوسيما اين ترجيع بند از اين آهنگ حذف شد. بعد شما همين آهنگ را با صداي عليرضا افتخاري بازسازي كرديد كه متأسفانه همان ترجيع بند مجددا حذف شده بود، دليل آن چيست؟
بنده در سال 1359 اين آهنگ را با صداي آقاي شجريان اجرا كردم و در طول دوران دفاع مقدس مكررا از راديو و تلويزيون پخش شد اما يك دفعه بدون اجازه ما اين ترجيع بند را حذف كردند و آهنگ ناقص شد اما چون بسيار قوي اجرا شد و صداي شجريان هم پرقدرت پشتوانه اركستر بود شايد شنونده كمتر متوجه اين حذفيات بشود اما در همان سال ها- حدود 10 سال پيش- همين آهنگ را براي صداي آقاي افتخاري تنظيم كردم كه متأسفانه اينبار وزارت ارشاد آن را تأييد نكرد و ما هم مجبور به حذف ترجيع بند ميهن اي ميهن شديم، كه در كاست «امان از جدايي» با حذف آن ترجيع بند منتشر شد.
- توجيه مسئولان وقت بر حذف اين ترجيع بند چه بود؟
هيچ توجيه خاصي در اين زمينه وجود نداشت و در واقع بايد گفت به مذاق آقايان كه مسئوليت نظارت بر چنين آثاري را داشتند خوش نيامد؛ اين در حالي است كه آهنگ فوق در تمامي دوران دفاع مقدس در روحيه دادن به رزمندگان موثر بود و بارها راديو و تلويزيون آن را پخش كردند.
- در بروشور كاست «با قدسيان2» اشاره كرده ايد كه برخي از آهنگ هاي اجرا شده به فارسي، كردي بوده اما توسط خوانندگان تركيه به غارت رفته، حال برخي بر اين عقيده اند كه خواننده اين كاست از خوانندگان ترك تقليد كرده اند، شما چه نظري داريد؟
نغمات اين كاست كلا از موسيقي هاي كردي مناطق بادينان- مناطق همجوار تركيه و عراق- است كه گويش كرمانجي دارند و آهنگ هاي آن مناطق از كشورمان هم از بهترين و پرتحرك ترين ملودي هاي محلي ايراني است كه متأسفانه به خاطر اهداف حكومت نژادپرست تركيه اين آثار به غارت رفته و به تركي معروف شده اند و بنده هم براي بازشناخت موسيقي اصيل نواحي ايراني دست به اين بازسازي زده ام و خيلي از هنرمنداني هم كه از اين واقعيت مطلع بودند از اين كار استقبال كردند.
- درباره موسيقي پاپ چه نظري داريد؟
به نظر من وجود موسيقي پاپ كه بيشتر در تسخير جوانان است ضروري است اما نه به اين ابتذالي كه الان گرفتار شده؛ چون در بسياري موارد مي بينيم كه هم شعر مشكل دارد و هم يك نواختي در ملودي ها ديده مي شود. اما اگر موسيقي پاپ خوب اجرا شود و حس و حال ايراني داشته باشد كاملا موافقم؛ حتي اگر دقت كرده باشيد چند اثر اخيرم- با قدسيان1، 2، 3- را تقريبا نيمه پاپ اجرا كردم.
- چه تعريفي از موسيقي مبتذل داريد؟
قبل از انقلاب اسلامي اينچنين واژه اي وجود نداشت و موسيقي ضدارزشي را هم نمي گفتند مبتذل. اما به نظر من موسيقي مبتذل موسيقي هاي سطح پائين و بي محتوا و ضعيف را شامل مي شود. به بيان ديگر، آهنگي كه سطح پائين اجرا شود و شعر بي ربط و خواننده اي با صداي ناهنجار كه هيچ محتواي ارزشي در آن كار وجود نداشته باشد يعني موسيقي مبتذل.
- در حال حاضر به چه كاري مشغوليد.
هم اكنون علاوه بر سرپرستي گروه موسيقي مولانا، رهبر اركستر سنتي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي هم هستم و فعلا درصدد اجراي كنسرتي در اواخر تيرماه در تهران به خوانندگي آقاي عليرضا شاه محمدي هستم.
قاصدك
بازهم جا نداريم؛ فقط 2 نكته و ذكر نام نامه نويسان و ارادتمندان و مخالفان و...
اول اينكه يادداشت جام جهاني يا خواب جهاني از يكي از دوستان عزيز وبلاگ نويسمان بود كه لطف كردند و ما هم با كمي دخل و تصرف منتشر كرديم، اسم هم نزديم چون رسم مان است! دوم اينكه تيتر يك شماره قبل كلي بازتاب و بازنتاب داشته كه مي توان به اين موارد اشاره كرد: تداوم برنامه سازي به همان سبك و سياق در شبكه سوم، دوم ، اول، چهارم، پنجم و... ايجاد موج انتقاد سازنده! در رسانه هاي مكتوب ديگر، پس از طرح اين مطلب در نسل سوم، اعلام انزجار بسياري از كارشناسان فوتبال و تحصن و راهپيمايي در مقابل كيهان!، بيداري مخاطبان و پناه بردن به راديو براي فرار از برنامه هاي كارشناسي سيما و... تازه كلي پيامد ديگر هم داشته ازجمله پيشنهاد چندميليون دلاري به «قاسمنگولا» براي خريد وي و قلم وي جهت تلطيف قلوب و سفارشي نويسي! كه گزارش اين رشوه دهي بزرگ! را در شماره بعد بخوانيد، اگر تا آن موقع ما را نخريدند!
خانم ها و آقايان نامبرده شده در سطر بعد! باور كنيد مطالبان را ديديم و خوانديم، جانداشتيم و قول مي دهيم به جون همين كاوه ميرزاپور خودمان شماره هاي بعد براي خوانندگان كارهاي اساسي كنيم، باور كنيد.
زهرا سعادتي، ناهيد رفيعي، فرشته اميريان، زينب دوستدار، ميثم شاهين نژاد، روح الله حيدري، ايمان شكوهي، رضا ميرمحسني.
يك خانم هم نامه اي صميمي در مورد اصولگرايي نوشته اند كه براي شماره بعد انشاءالله. اسم ايشان به قول خودشان ساناز از آبادان است. يك عذرخواهي هم بدهكاريم به خاطر عقب ماندن از تب كنكور كه بازهم انشاءالله شماره بعد! اينقدر جا كم داريم كه بالاي سرمان وايستاده اند كه ديگر ننويس، جا نمي شود! نمي دانم آخر اين...
داستان کوتاه
انتقام
ميترا محسني
پك محكمي به سيگار زد و بدون آنكه دودش را بيرون دهد، آنرا در نعلبكي له كرد و به سمت من خيز برداشت. ديگر جاي تعلل نبود، به قدر كافي استراحت كرده بودم، بايد كاري مي كردم. بدون اينكه جلب توجه كنم، به سرعت به آن طرف اتاق پناه بردم. ولي گويا زيرچشمي مرا دنبال مي كرد و فهميد كجا هستم. حالا آرام آرام به سمت من مي آيد. ديگر اميدي نيست و مطمئنم كارم ساخته است. وانمود مي كنم كه او را نديده ام و.... حالا ديگر روبرويم ايستاده است. خون، سفيدي چشمانش را پر كرده است و فكري جز كشتن من در ذهنش نيست. آخر من نگذاشته بودم، درست و حسابي بخوابد. كمي به من خيره مي شود و آرام آرام دست راستش را بالا مي برد. ديگر نمي توانم حركتي بكنم، چرا كه اگر فرار كنم وضع از اين هم بدتر مي شود!
.... نمي دانم چرا يكدفعه همه جا تاريك شد. تنها يكي دو قدم از هر طرف مي توانم حركت كنم. آنهم به سختي. اينجا ديگر كجاست. كم كم روزنه هاي نوري پيدا مي شود. آخ! گردنم فشرده مي شود نفسم به سختي بالا مي آيد چشمان درشتي را بالاي سرم حس مي كنم و بعد چهره اش را كه پيروزمندانه دندانهايش را روي هم مي فشارد و غرور پيروزي در چشمان پف كرده اش موج مي زند. احساس مي كنم دارم بالا مي روم و حالا به سرعت پائين مي آيم...
انگار هيچ چيز در اختيار خودم نيست.
حالا ديگر كف زمين ولو شده ام و دنيا در نظرم تار است و چشمانم سياهي مي رود. گيج گيجم. سايه خودم را روي كاشي هاي سالن مي بينم، احساس مي كنم كه سرم منفجر شده است. هيبت بزرگي را روي كاشي مي بينم، سرم را برمي گردانم ، سايه چيزي به سرعت در حال نزديك شدن به من است. فقط صدايي نامفهوم را مي شنوم كه در گوشم چنين طنين انداز است:
- حالا هي ويز ويز كن!
دست نوشته های دل
بوي تو
چشم مي دوزم با تمام جنون
پاره پاره پيراهن تازه ات را
كه ديروز آمد
تازه بود و تابناك
بي جهت نيست كه خاك تو را نپذيرفت
تو بزرگي
دريا
كوه
چه فرقي مي كند؟
آنقدر بزرگ كه با سر دويدند
فرشتگان
تا گوشه پيراهنت را بگيرند
پيراهنت
پاره و روشن
پاره اي از ماه
برتابناكي آب
بوي تو چه مي كند
با اين خشت هاي گلي
با اين آدم هاي سفالي
كوچك!چشم مي دوزم با تمام جنون
پاره پاره پيراهن تازه ات را
كه ديروز آمد
تازه بود و تابناك
بي جهت نيست كه خاك تو را نپذيرفت
تو بزرگي
دريا
كوه
چه فرقي مي كند؟
آنقدر بزرگ كه با سر دويدند
فرشتگان
تا گوشه پيراهنت را بگيرند
پيراهنت
پاره و روشن
پاره اي از ماه
برتابناكي آب
بوي تو چه مي كند
با اين خشت هاي گلي
با اين آدم هاي سفالي
كوچك!
مريم سقلاطوني/ برنده بخش شعر چهارمين جايزه قلم زرين
یادداشت
چگونه آسان فاجعه ساز مي شويم؟
مهدي محمدي
احتمالا دردسري دوباره خواهد بود؛ ولي هرچه باداباد. چند ماهي پيش از اين در آستانه انتخابات خبطي كردم و يك مقاله در مذمت اختلافات افتاده در اردوگاه اصولگرايان و ناتواني آنها از اجماع را با اين جمله شروع كردم كه «من علاقه چنداني به فوتبال ندارم؛ نه به بازي كردن و نه حتي به تماشا كردنش.» كاري به الباقي مقاله ندارم اما همين جمله آغازين دردسري درست كرد كه نگو و نپرس. دوستاني كه ديده بودند مرا به هنگامه لگد زدن بي مهابا و ناشيانه به توپ در بزم فوتبالي اميرحسين خان فردي و دويدن هاي عموما بي حاصلم را كه به گيج خوردن بيشتر مي مانست تا فوتبال بازي كردن (دروازه باني و صورت سرخ شده از اصابت سنگين توپ و عينك شكسته و... بماند) جملگي هجوم آوردند كه: «عجب، فلاني نمك خوردن و نمكدان شكستن!؟ خيال مي كني فوتبال همينطور بي كس و كار و بي سرو صاحب است كه هرچه از دهانت درآمده نوشته اي؟! چطور جرئت كردي چنين جسارت آميز حرف بزني؟! خلاصه دردسرتان ندهم. كار بالا گرفت و به گله گذاري برادر عزيزي از اعضاي هيئت مديره باشگاه استقلال هم رسيد و...
در تمام اين مدت من هيچ مجالي براي توضيح در اين زمينه نداشتم كه آخر مسلمان ها! آن مقاله فقط يك جمله اش راجع به فوتبال است و ادامه آن به تنها چيزي كه ربط ندارد فوتبال است و... اصلا گوش كسي به اين حرف ها بدهكار نبود و من تازه تازه مي فهميدم كه پاي تعدي به چه وادي مقدسي نهاده ام.
من البته از آن مهلكه به لطف عنايت و حسن ظن دوستان جان سالم به در بردم و از خطايم درگذشتند ولي يك نكته مثل روز بر من آشكار شد و آن هم اينكه چگونه ورزشي مانند فوتبال به عنوان يك فعاليت جمعي در روح و جان محترم ترين و جدي ترين انسان هاي اين ملك رسوخ كرده و هر اظهارنظري درباره آن مي تواند به سادگي رگ غيرت آنها را بجنباند و به واكنششان وادارد.
روزي كه تيم ملي ايران با آن وضع رقت بار از جام جهاني فوتبال حذف شد بي اختيار آن ماجرا به عنوان تنها تجربه قابل اعتناي من در برخورد با مقوله اي به نام فوتبال در خاطرم زنده شد. در اين باره بحث نمي كنم كه درست است يا غلط (تا مبادا خاطر دوستان فوتبالي ام دوباره رنجيده شود) ولي روشن است كه امروز فوتبال و اينكه تيم ملي مان برده يا باخته و اگر باخته، خوب بازي كرده يا بد، يك دغدغه ملي براي ماست. اگر تيم ملي ببرد؛ ملت از صدر تا ذيل خوشحال مي شوند، روحيه مي گيرند و جوي از نشاط و شادماني سراسر ملك را فرا مي گيرد. و اگر ببازد؛ همگان با آن به عنوان يك مصيبت ملي مواجه مي شوند، حوصله ها تنگ، روحيه ها باخته و خلق ها عبوس و عصباني مي شود؛ چنان كه گويي بلاي عظيم در رسيده است و...
من نمي دانم تيم ملي چرا باخت و اگرچه كار مي كرد نمي باخت. ولي اين را مي دانم كه فوتبال اگر مي تواند چنين در رنج يا شادماني ملتي موثر باشد، بايد اهل تدبير امور آن را جدي بگيرند و از كنار برد يا باخت آن به سادگي نگذرند. واقعا اگر ما در اين جام مي درخشيديم و مثلا در مرحله مابعد مقدماتي (كه نمي دانم اسمش چيست) آبرومندانه مي باختيم، تا چه حد روحيه ملي ما بالا مي رفت و مردم براي چشم پوشي از خطاهاي حاكمان و ارائه فرصت هاي دوباره به آنها چقدر آماده تر مي شدند؟
براي ما امروز بازي فوتبال در حكم بازي با اعصاب 70 ميليون انسان است و اين دقيقا يعني فوتبال يك مقوله امنيت ملي و مستحكم يا سست كننده وحدت ملي است و لذا اگر مثلا تيم ملي بسيار ابتدايي و بچه گانه ببازد يا به عبارتي آنقدر بد بازي كند كه بچه ها هم بفهمند ، فقط اين يك بازي فوتبال نيست كه از دست رفته؛ آنچه به واقع در چنين وضع و حالي رخ مي دهد نوعي احساس «باخت و تحقير ملي» است و اين يعني فاجعه.
نيازمنديها
مطمئن باشيد دوباره زمين را خواهيد ديد. با هواپيماي ما سفر كنيد به خدا اسممان بد در رفته. مؤسسه هواپيمايي «ديدار به قيامت»
هفته نامه مشکان شنبه ها . هفته نامه نسل سوم سه شنبه ها و هفته نامه مکث پنجشنبه ها منتشر می شود. جهت همکاری با ما و یا تبادل لینک به آدرس ایمیل hra62302@yahoo.com تماس بگیرید و یا در قسمت نظرات عنوان کنید.