بنام خدای منتظران

 

هفته نامه

نـسـل سـوم

(27)

 

شماره  بیست و هفت ـ سه شنبه 23 خرداد 1385

 

قبل از هر چیز سلام!

 

ما همچنان خوابيم...


1
انالله و انااليه راجعون... عزت ما پايكوب شد... اگر نفوذ روحانيون باشد توي دهن اين مجلس مي زنند. نمي گذارند يك دست نشانده آمريكايي اين غلط ها را بكند... آقا اگر اين مملكت اشغال آمريكاست، پس چرا اينقدر عربده مي كشيد؟ پس چرا اينقدر دم از ترقي مي زنيد؟... آقاياني كه مي گويند بايد خفه شد، اينجا هم خفه شويم؟


2
جمعيت آنقدر زياد است كه نمي شود كنترل كرد. قرار اين بود كه صبح ها مردها بيايند و بعدازظهرها خانم ها. مدرسه علوي هم كوچك بود. يازده به بعد كوچه ها و خيابان هاي اطراف پرمي شد از خانم هايي كه با چادر مشكي آمده بودند، ديدار. قوم و خويش ها چادرشان را به هم گره مي كردند كه توي جمعيت گم نشوند. چند روز پيش دهها نفر از خانم ها توي ازدحام غش كردند... رفتيم پيش آقا و گفتيم اگر مي شود ديدار خانم ها را لغو كنيم، هم از لحاظ امنيتي نمي توانيم كاري بكنيم و هم اينكه محدوديتي نمي توانيم ايجاد كنيم.
امام يكدفعه اخم هاشان توي هم رفت و گفت: شما گمان مي كنيد اعلاميه و سخنراني من و شما شاه را بيرون كرده است؟ همين ها بودند كه بيرون كردند...


3
بايد با تكرار اين حقايق، يك هدف را دنبال كنيم و آن، درس گرفتن است ولاغير. و الا صرف ستايش كردن فايده اي ندارد، بلكه گاهي هم مضر است، زيرا وقتي خيال كنيم او كارها را انجام داده است، تصور مي كنيم كه ديگر كاري به عهده ما نيست.
گر نماز آن بود كان مظلوم كرد
ديگران را زين عمل محروم كرد
ما آن بزرگوار و انسان والا و مقتدا و قائد را ستايش مي كنيم تا خودمان را به او نزديك سازيم.¤


4
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
نوشتن از خورشيدي كه نزديك شدن به آن هم لياقت مي خواهد، سخت است، فقط همين را بايد گفت كه اگر نفس مطمئنه آن روح خدا در كالبد آدم هاي اين سرزمين دميده نمي شد، معلوم نبود، امروز چه بلايي بر سر اين خاك مقدس مي آمد. هم او بود كه وجدان هاي خفته اي را بيدار كرد كه تا ابد شيرهاي بيشه هاي سلطه و قدرت را به لانه هاي موش فراري داده است. اين عزت و اقتدار را مديون قلم، زبان و صراحت و حضور اوييم، آن هم در عصر عزلت و خلوت روحانيت كه هم او روحانيت را غنا بخشيد و حكومت را بر مبناي اسلام استوار كرد. حال امروز هفده سال از فراق مردي مي گذرد كه ما كمتر او را درك كرديم، اگرچه خود را فرزند روح الله مي دانيم، اما قرار بود برخي ما را در اين مسير ره نما باشند كه البته هنوز هم فرصت باقي است.. ستادهاي بزرگداشت قرار است مغزهايي را انديشه ساز ايران اسلامي كند و نه چشم هايي را گريان روزهاي گذشته كه آينده در راه است و ايران، فرزند روح الله مي خواهد و مرد ميدان و نه سياهي لشكر تهي از فكر. كوتاهي ماست كه نسل سوم بايد حرف هاي دشمنان پنهان ديروز امام را به عنوان هاديان و مناديان امروز انديشه هايش بشنود كه يار نداريم و دلدار را نيز تنها گذاشته ايم، فقط مي رويم و مي آييم و روزها را سپري مي كنيم، چه وقت فكر تربيت نيروهاي از دست رفته و معرفي چهره هاي تازه و متصل به انقلاب را مي كنيم، الله اعلم، همين مي شود كه هر روز يك نفر از راه مي رسد و پشت سر امام سنگر مي گيرد!
¤ بيانات رهبر فرزانه انقلاب 24/8/68

 

تیتر یک

 

مشاور عالي اعتماد ملي:

مصاحبه كردم تيراژتون زياد بشه


ايرج نظافتي
ما اصلا اهل گير دادن نيستيم، مگر اين كه به ما گير بدهند كه در آن صورت هم بي خيال مي شويم. ولي مطلبي كه مي خوانيد گفت وگويي است كه براي برطرف كردن برخي ابهامات در خصوص گفت وگوي چند ماه پيش ما با جناب ططري تهيه شده است. به هر حال طبع شوخ طبع! جناب ططري ما را هم بر آن داشت كه كمي شوخ طبعي مان گل كند و كمي شيطنت. كه البته خود ايشان هم اين را مي دانند و به قول بروبچ با نسل 3 حال مي كنند . نسل 3 هست و شوخ طبعي و شيطنت ديگر.
اصلا بياييد از اين به بعد شما بگوييد با چه كسي و در چه موضوعي دوئل كنيم آن هم به سبك ژورناليستي و گفت وگويي دوطرفه كه احتمال دارد بعدها بشود چند طرفه- همان ميزگرد- ايي ميل را كه داريد، كاغذ و قلم هم كه حتما، پس منتظريم. آدم ها، سؤال ها. شما بگوييد ما انجام مي دهيم
اسماعيل ططري كه خود را مشاور عالي حجت الاسلام كروبي معرفي مي كند در گفت وگو با يكي از نشريات محلي غرب كشور، كيهان را به باد انتقاد گرفته و گفته است: «كيهان مي خواست از مصاحبه من به نفع خودش سوءاستفاده كند اما اين مصاحبه كاملا به نفع ما و خصوصاً آقاي كروبي تمام شد!» ايشان در جاي ديگري هم به خبرنگاري گفته بود: «من فريب خبرنگار كيهان را خوردم، اين خبرنگار با مهارت خاصي حرف هايي را از زير زبان من بيرون كشيد كه بعداً فهميدم نبايد اين حرف ها را مي زدم!» يك سايت خبري در غرب كشور هم به نقل از ططري تيتر زده بود: «ططري مصاحبه با كيهان را قوياً تكذيب كرد!» وي در مصاحبه اخير خود با يكي از نشريات غرب كشور كه فعلا آنجا مستقر است دولت احمدي نژاد را به شدت نقد و اعلام كرده كه آقاي كروبي رئيس جمهور است! و اما ادامه ماجرا...
¤¤¤
در تماس با آقاي ططري، از وي مي پرسم؛ شما در پاسخ به سؤالم در مصاحبه با كيهان درباره نقد عملكرد دولت كنوني گفتيد: فعلا زود است كه دراين باره قضاوت كنيم. اما در نشريه ديگري شديدترين انتقادها را به دولت مطرح كرده ايد، اين تناقض گويي را چگونه توجيه مي كنيد؟ پاسخ مشاور عالي: «والله من در كيهان و در پاسخ به سؤال شما يك حرف هايي زدم كه شما خوشتان بيايد! و حالا هم در اين نشريه يك حرف هايي زده ام كه اين جماعت اين طرفي خوششان بيايد! چون بايد دل روزنامه نگاران را به دست آورد و باب ميلشان حرف زد. وي با اعتماد به نفس خاصي ادامه داد: الان فروش روزنامه ها در ركود است و كسي روزنامه نمي خواند. حالا يك آدم بيكاري! مثل من پيدا شده و يك حرف هايي زده كه هم باعث تنوع است و هم برخي از سياسيون را به تفكر وامي داد، چون سخنان من خصوصاً درباره آقاي كروبي بسيار عميق و پرمعنا بود!»
جناب مشاور عالي در ادامه مي گويد: «روزنامه اگر جنجال نداشته باشد و قيل و قال راه نيندازد كه فايده ندارد. الان هم يا من به عنوان مشاور عالي جنجال به پا مي كنم يا آقاي كروبي! يك روز من تيتر روزنامه ها هستم، يك روز آقاي كروبي. هركس هم كه به من و آقاي كروبي انتقاد دارد حاضر به مناظره تلويزيوني در تمامي زمينه ها هستيم!» (البته ما هم)
- آيا آقاي كروبي به تمامي سؤالات ما پاسخ خواهد داد؟
- آقاي كروبي حتي به سؤالات نپرسيده هم پاسخ مي دهد! چه رسد به سؤالاتي كه از او بپرسيد.
- با اين همه مصاحبه مطبوعاتي كه بعد از مصاحبه با كيهان انجام داده ايد، گويا قصد كانديد شدن براي مجلس را داريد و تبليغات زودهنگامي را آغاز كرده ايد؟
- نخير، كانديد نمي شوم. چون ]شركت[ نكردنش از ]شركت[ كردنش بهتر است. در دوره قبلي چند گوني رأي مرا در فرمانداري كرمانشاه دزديدند و هنوز هم سارقين دستگير نشده اند.
وي در پاسخ به تكذيب حرف هاي خود در كيهان نيز گفت: من نوار مصاحبه را دارم و مرد و مردانه پاي حرف هام هستم! آن تكذيبيه را قوياً تكذيب مي كنم! روزنامه هايي كه فروش ندارند، چيزهايي را به نقل از من مي نويسند كه فروش شان بالا برود!! مي خواهند مردم را سرگرم كنند.
حجت الاسلام كروبي در هنگام بازديد از غرفه كيهان در نمايشگاه مطبوعات قول داد كه با كيهان مصاحبه كند.
مشاور عالي ايشان هم، خودش و آقاي كروبي را آماده هرگونه مناظره و مصاحبه اي اعلام كرد و حتي آقاي كروبي را آماده پاسخگويي به سؤالات نپرسيده دانست!
آقاي ططري گويا براي سروسامان دادن به حزب اعتماد ملي شاخه غرب كشوربه آن ديار رفته و فعلا در كرمانشاه بسر مي برد و قول داده پس از بازگشت به تهران قرار يك مصاحبه بدون سانسور با آقاي كروبي را برايمان هماهنگ كند!
- احتمالا ادامه خواهد داشت...

 یادادشت

 

حقيقت

& رضا بابايي
حقيقت چيست؟ كجاست؟ چگونه است؟ نزد كيست؟ چه طعم و رنگ و بويي دارد؟ آيا او نيز تو هم است؟ آيا جز مرگ، راهي به آن نيست؟ باور كنيم دعوي مرگ را و نويدهاي دلبرانه اش را؟ كسي نيست كه آبي بر سر و روي اين خواب گران بپاشد؟ بيدارم يا خواب؟ خير نبيند آنكه بيدار است و بيدارم نمي كند! كتاب ها و دفترها، زبانم را گشودند، اما چشمم رانه. ديگر كجا را مي توان جست كه نجستيم؟
هر شبنمي در اين ره صد بحر آتشين است/ دردا كه اين معما، شرح و بيان ندارد/ باهيچ كس نشاني زان دلستان نديدم/ يا من خبر ندارم يا او نشان ندارد
سخت گرفتيم؛ خنده دار شد. آسانش شمرديم؛ خون مان ريخت. آخر چيست آنچه بايد بدانيم و نمي دانيم؟ چيست آنچه مي دانيم، اما نبايد مي دانستيم؟ مغزهايي كه اتم مي شكافند، چرا گره از كار فروبسته ما نمي گشايند؟ چرا كسي وحشت نمي كند از اين همه ندانستن و نتوانستن؟ چگونه است كه بودن را تاب مي آوريم، بي آنكه بدانيم چرا هستيم و در اين دير كهن به چه كار آمده ايم؟ گناه آدم، گندم نبود؛ رفتن به زير بار امانت بود. اين تحفه را آسمان برنداشت؛ كوه برنتافت؛ زمين نخواست؛ اما آدم را فريفت و روحش را باردار كرد.
اكنون ماييم و آرزوهايي كه اگر نبودند، ما هم نبوديم. ماييم و هزار گره، كه از سر بيكاري بر عيش و عشق و آغوش هاي رايگان بسته ايم.

الهي! كيستم من كه روزي مي پرستمت، و روزي رعيت بي مزد شيطانم؟ مبادا حقيقت در خانه من است و من در كوچه هاي آگاهي مي جويمش؟
با شما رازي بگويم: راز آن نيست كه نمي دانيد و شايد روزي بدانيد؛ راز، همان هايي است كه مي دانيد، اما نمي دانيد كه مي دانيد. گمراه تر از جهل مركب، علم بسيط است؛ يعني جهل به دانش؛ يعني گدايي در شهري كه خشت خشت آن مال ماست؛ يعني چشم خود را نديدن، پاي خود را لگد كردن، كلاه از سر خود برداشتن؛ يعني نقش هاي قاليچه اي كه هر روز لگدش مي كني، اما دلفريبي رنگ هايش، هرگز تو را از رفتن و نديدن باز نداشته است. راز، در ميان مجهولات ما نيست؛ در پيشاني معلومات ما مي درخشد. انكار نبايدش كرد تا راز بودنش را بنمايد:
راز جز با رازدان انباز نيست/ راز در گوش منكر رازنيست
مردم! بدانيد كه چيزي را از ما پنهان مي كنند. ماجراهاست در پشت ديوارهاي اين اتاق بي در و پنجره. گوش بگذاريد و چشم بماليد كه شايد چيزكي بشنويد يا ببينيد. بنگريد صداقت قرآن را: و ما اوتيتم من العلم الا قليلا؛ شما را از علم نصيبي نيست، مگر اندكي.
الهي!
قطره دانش كه بخشيدي ز پيش/ متصل گردان به درياهاي خويش

 

یادادشت

 

قابلمه

& سيدعلي موسوي
جوانك خوش تيپ، از اينكه قابلمه پيرمرد به پايش خورده بود و يك خط منحني از جنس گرد و خاك روي شلوارش رسم كرده بود كلي ناراحت شد. صورتش را كه تازه با مساعدت جناب ژيلت دو تيغ حالي داده بود درهم كشيد و يك نوچ پرمحتوا از غنچه لبانش بيرون داد.
تا سر حد امكان خودم را عقب كشيدم. روي شانه اش زدم و گفتم: «داداش بيا عقب اين بابا راحت باشه.»
از وسط دو تا دستم كه مثل گوشت قرباني به ميله وسط ماشين آويزانم كرده بود گردن كشيدم و نگاهش كردم.
پيرمردي هفتاد، هفتاد و پنج ساله، كت خاكستري با بافت درشت و ضخيم، شلوار مشكي اش از گشادي گريه مي كرد و با تمسك به كمربند پوسيده اي، دست وپا زنان خودش را به كمر پيرمرد چسبانده بود.
با خودم فكر كردم گفتم شايد مي خواهند از جايي نذري بگيرند! به نظرم قابلمه دو نفره بود. اما قيافه شان به اين كارها نمي خورد. تازه محرم و صفر هم تمام شده بود.
پيش خودم محاكمه اش كردم. «حالا به هر علتي كه اين قابلمه خالي رو دست گرفتي پس چرا پلاستيكش انقدر خاكي و كثيفه؟! يعني يك مشماي سالمتر گيرت نيومد كه اينطوري شلوار مردم و كثيف نكني؟!»
شايد چيزي توي قابلمه دارند؟! اما قابلمه توي پلاستيك يك ور شده بود. اگر چيزي توش بود از سوراخ هاي پلاستيك بيرون مي ريخت. شايد هم پيداش كردند، مي خواهند بفروشند به نمكي؟!
يا شايد هم ترسيدند در اثر تكان هاي ماشين كه آدم را مثل مشك عشاير ايل بختياري تكان مي دهد، حالشان بهم بخورد، قابلمه را آورده اند براي مواقع اضطراري!
توي همين فكر بودم كه پيرمرد با سرفه اي سينه اش را صاف كرد و گفت: «آقا پياده مي شيم.»
مسافرهايي كه سرپا ايستاده بودند خودشان را عقب مي كشيدند. يكي دو نفر هم كه جلوي در بودند پياده شدند تا راهي براي پياده شدن باشد.
پيرمرد، يك 200 توماني مچاله شده قرمز را به راننده داد. بعد هم زير شانه پيرزن را به آرامي گرفت. پيرزن خيلي آرام قدم برمي داشت. پاهايش كه بعد از 60، 70 سال از كشيدن بدنش خسته شده بود روي زمين كشيده مي شد. مثل اينكه مي خواست بماند راحت روي صندلي استراحت كند. شايد هم اگر زبان داشتند به بقيه بدن پيرزن مي گفتند: شما برويد، ما بعد مي آييم.
به ركاب پله هاي ماشين كه رسيدند پيرمرد دست پيرزن را روي ميله آهني پشت صندلي شاگرد گذاشت و به پيرزن اشاره كرد كه ميله را نگه دار و خودش پياده شد.
قابلمه را با دقت تمام روي پله اول ماشين گذاشت و با وسواس آزمايش اش كرد كه لق نزند. بعد هم دستش را به طرف پيرزن دراز كرد تا پيرزن پاهايش را آرام روي قابلمه بگذارد و بعد از روي قابلمه روي پله اول. دو پايش را كه روي پله اول گذاشت، پيرمرد قابلمه را روي زمين گذاشت. دوباره پيرزن پاهايش را آرام روي قابلمه و اين بار روي زمين گذاشت.
نمي دانم بقيه مسافران هم احساس من را داشتند يا نه؟!
پيرمرد و پيرزن يك عمر بود كه از قابلمه خورده بودند، ولي هنوز حتي يك قاشق هم از آن كم نشده بود. با اينكه قابلمه شان فقط براي دو نفر جا مي گرفت.

يك قابلمه پر از عشق.

 

دست نوشته‌هاي دل

 

آن هميشه خوب


از شانه اش شكوفه مي ريزد، مردي كه وسعتش بهاراني ست
مي آيد از غبار آن سوها، در يك شبي كه ترد و باراني ست
بر تك درخت جاده مي بندد، اسب سپيد و خسته خود را
مي خواند آه زان شب موعود، از آن شبي كه سخت توفاني ست
من ديده ام شهاب مي ريزد، از گوشه گوشه ي رداي او
در چشم هاي ابري اش رازي ست، مانند آن شبي كه باراني ست
افسوس بادهاي ده روزه، بوي بهار را نياوردند
تقويم ها ولي نفهميدند، امسال، فصل ها زمستاني ست
با نان و با كبوتر و زيتون، كاش آن هميشه خوب برگردد!
اين روزهاي سوخته ديري ست، بي او در ابتداي ويراني ست

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

قاصدك


يادداشت هاي شما رسيد: زينب ناصري، سپيده روحبخش، مريم شاهميري، علي اصغر بهبهاني، سروش شرفي، محسن رستمي.
ايي ميل هاي شما هم خوانده شد: آرش صدري، نيما طاهري، روح الله موسوي، مهري شايسته، شكيلا نوروزي.
«تو اي زينب(س)! درس هاي مكتب فضيلت و شرافت و آزادگي تو تا هميشه تاريخ براي حق طلبان و شرف خواهان تازه اند و تازگي دارند. چشم زمانه نگاهش را به ما دوخته است تا در مكتب زينب(س) شاگردي كنيم و پوياي اين راه باشيم كه كيست گام در اين مكتب نهد و شرافت آموز كربلاي اين روزگار نگردد...»
- بخش هايي از متن ارسالي ناصر ستارزاده از تبريز.

 

سه‌شنبه بازار

 

شبكه پنج عجب كارناواليه

 

يك كارگردان شهير! تلويزيون كه احتمالا چندي ديگر تئاتر و سينما هم بهش مي بندند پـس از ساخت سريال هاي موفق هفتصد قسمتي و پر كردن جيب خود و دوستان، چندي است- حدود 85 شب- آنتن شبكه 5 را در اختيار گرفته و سريال زندگي به زور خنده را به خورد ملت مي دهد. همه از افتضاح سازي اين مجموعه خبر دارند و خوب مي دانند چهل تيكه اي است از ديگرمجموعه هاي طنز در سيما، اما خود كارگردان در گفتگويي گفته: زندگي به زور خنده! نمونه يك طنز سالم! تلويزيوني است. البته بايدواژه سالم را تفسير كرد، بدوبيراه گفتن زن به رفيق شوهرش، بي احترامي به والدين، دزدي، دروغ، تهمت و... براي خنداندن نمونه هاي اين سلامتي هستند...

 

ماهي 7 ميليون تومان هم شد پول؟

 

يك مقام خيلي مسئول در يك سازمان فرهنگي و «ارتباطي» گفته است خجالت مي كشم بگويم بودجه ما چقدر است. وي كه پس از اين گفته در حال كشيدن خجالت به شكل بدجور است، گفته با افزايش 15 ميليون دلاري بودجه ما، كه حالا مي شود 30 ميليون دلار، شايد، آنهم شايد بشود يك كارهاي درست و درموني كرد. ما سي نمايندگي داريم و 45 كارمند كه اين بودجه نصفش براي حقوق كارمندانه. ما حساب كرديم ديديم شد ماهي 7 ميليون تومان براي هر نفر! تبريك مي گيم كه با اين پول نمي تونيد چهار تا از كتاب هاي شهيد مطهري به زبان انگليسي ترجمه كنيد و بفرستيد اونطرف آب ولي مي تونيد انواع و اقسام نمايشگاه هاي مثلا هنري را با هنرمنداني كه فقط ايراني بودنشان مهم است، برگزار كنيد؛ موفق باشيد و همچون سالهاي گذشته سايه تان بر سر اين سازمان مستدام!

 

ما عشق مذاكره مستقيم هستيم

 

ميم. گاف تاج زاده در سرمقاله اي چند روز قبل از اغتشاشات دانشگاهي در تهران با اشاره به اينكه تعليق دوساله صنايع هسته اي خلل مهمي در پيشرفت غني سازي ايجاد نكرد! گفته است: نامه رئيس جمهور باب مذاكره مستقيم را باز كرده و اين باب بايد حالاحالاها بازنگه داشته شود تا با يكي دو رفت و برگشت مذاكره مستقيم آغاز شود. حتي در گام بعدي كنگره آمريكا- همان كه ساليانه هوار دلار بودجه عليه نظام ما تصويب مي كند- رأساً با مجلس ما مكاتبه كند؛ صلح طلبان كشور كه جاي خود دارند!!! وي پس از كلي دوخت و دوز ديگر در پايان نوشته است: شهرونداني كه با تحريم و جنگ مخالفند بايد مانند صلح طلبان جهان، بازي را به برد-برد! گفتگو و صلح تبديل كنند. شاعر مي گه: اي مصطفاي خونه دار، ميز مذاكره رو وردار و بيار.

 

اينجا تحت س ت ام، آنجا تحت چ ت ام

 

شيرين عبادي، كه به تازگي خاطرات خود را به زبان انگليسي در آنطرف چاپيده است و احتمالا چند نفر اينطرف دربه در دنبال ترجمه و چاپيدن به زبان ايراني هستند چندي پيش مهمان صفحه ده سؤال مجله تايم بوده و درباره تضييع حقوق زنان در كشورهاي اسلامي به آنها گفته: هيچ جا در جهان با زنان آنگونه كه بايد رفتار نمي شود... زنان هم در غرب و هم در كشورهاي اسلامي تحت ستم هستند! اما دليل اينكه در كشورهاي اسلامي بيشتر تحت ستم! هستند مذهب نيست، فرهنگ پدرسالارانه كشورهاي شرقي است. اين كارشناس مسائل اسلامي! كلي حرف ديگر هم پرانده است حتي آيه اي از قرآن هم در مورد ارزش زمان گفته است !

 

قلمم، اسلحه ام... اسلحه ام، قلمم

 

دولت فيليپين موافقت كرده كه روزنامه نگاران اين كشور براي حفظ جان خود! در برابر خطرات بسيار محتمل! با خود اسلحه گرم حمل كنند. همه اين ماجرا از قتل يك روزنامه نگار و چند تاي ديگر قبل از اين يكي توسط افراد ناشناس شروع شد كه وزير دادگستري هم با كت و شلوار پشت تريبون ها ظاهر شد و گفت: روزنامه نگاران مي توانند مسلح در ملاءعام ظاهر شوند. اين طرح براي آنانكه از دست روزنامه نگاران فرار مي كردند و به نوعي آنها را مي پيچاندند، خيلي خوبه!
يعني: آقاي وزير]...[ مصاحبه مي كني يا نه؟!... بوم! (صداي شليك با صداخفه كن)

 

مطالبی که می خوانید در صفحه اصلی نسل سوم روزنامه کیهان چاپ نشده است

 

یادادشت

نامه چهارم!

 

همسر عزيزم؛
تصدقت شوم؛ الهي قربانت بروم در اين مدت كه مبتلاي به جدايي از آن نور چشم عزيز و قوت قلبم گرديدم متذكر شما هستم و صورت زيبايت در آئينه قلبم منقوش است. عزيزم! اميدوارم خداوند شما را به سلامت و خوش، در پناه خودش حفظ كند. [حال] من با هرشدتي باشد مي گذرد ولي بحمدالله تاكنون هرچه پيش آمد خوش بوده و الآن در شهر زيباي بيروت هستم؛ حقيقتاً جاي شما خالي است فقط براي تماشاي شهر و دريا خيلي منظره خوش دارد. صدحيف كه محبوب عزيزم همراه نيست كه اين منظره عالي به دل بچسبد.
درهرحال امشب شب دوم است كه منتظر كشتي هستيم، از قرار معلوم و معروف، يك كشتي فردا حركت مي كند ولي ماها كه قدري دير رسيديم، بايد منتظر كشتي ديگر باشيم. عجالتاً تكليف معلوم نيست ...
خيلي سفر خوبي است جاي شما خيلي خيلي خالي است. دلم براي پسرت قدري تنگ شده است.اميد است هردو به سلامت و سعادت در تحت مراقبت آن عزيز و محافظت خداي متعال باشند....
ايام عمر و عزت مستدام. تصدقت، قربانت: روح الله.
::
امام علي ـ عليه السلام ـ مي فرمايند كه مرد زير زبانش پنهان است. به ديگر سخن همان ضرب المثل معروف كه : تا مرد سخن نگفته باشد، عيب و هنرش نهفته باشد. اما من فكر مي كنم مي شود اين را هم گفت كه مردها را مي‌توان در پشت قلبهايشان نيز يافت. درست كه خاصيت مردي،بيشتر به سمت و سوي زمختي و درشتي و صلابت مي‌رود، اما مردانگي مرد اين نيست كه يك‌سره، از روحيه‌اي خشن و رفتاري غير قابل انعطاف برخوردار باشد. مردانگي آن است كه صلابت و اقتدار مردي را با انعطاف و طبع لطيف بياميزد. راستي! چه اشكالي دارد مرد گاه گاهي كه دلش تنگ مي‌شود، اشكي هم بريزد؟!
نامه‌ي چهارم از مجموعه‌ي چهل نامه را از نامه‌هاي حضرت امام خميني ـ قدس سره الشريف ـ انتخاب‌ كرده‌ام. شايد براي خواننده‌اي كه اولين بار اين نامه را مي‌خواند، باور صحت نامه كمي دشوار باشد. اما اين را بايد در نظر آورد كه بزرگي و بزرگ منشي و صلابت و استواري امام، كه مشخصه و ويژگي بارز چهره و رفتار اوست، مانع از آن نمي‌شود كه روحيه‌اي لطيف و طبعي روان نداشته باشد. تاريخ نامه را گشتم ولي نيافتم. فكر مي‌كنم به دلايلي مربوط به پيش از دهه‌ي چهل باشد. اما به هر حال نامه‌ي زيبايي است كه جنبه و وجهه‌ي لطيف و شيرين امام را به تصوير مي كشد. امام قلوب يك امت را فتح كرد و آن چه كه اين نامه به ديدگان مي‌نشاند آن كه همسر گرامي امام هم خوب توانسته بود، قلب امام را فتح كند‍!
اين نامه در فروردين ماه سال 1312 از بندر بيروت نوشته شده است.
منبع: صحيفه امام- جلد 1- صفحات 2و 3

محمد مهدی کارگر

 

یادادشت

روانه شو در تن من!

 

نمي‌دانی چه‌قدر دلم گرفته از آدم‌های بي‌معرفت تقويمي، از آن‌هايی كه بزرگ‌ترين مردان باورشان را در خط‌های منظم تقويم حبس مي‌كنند و برای به جا آوردن رسم معرفت به اسمی قانع مي‌شوند.
نمي‌دانی چه قدر دلم مي‌خواهد در خرداد امسال مثل روزهای بهمن پنجاه و هفت دستم را بالا ببرم، سينه‌ام را صاف كنم، سرم را بالا ببرم و بگويم: روح منی خميني، بت شكنی خميني!

نمي‌دانی چه قدر دلم مي‌خواهد "آقا" را كشف كنم، همان خميني‌ای كه صفای خنده‌هايش دل از اهل دل برده بود و تير نگاهش وقتی از كمان انديشه مي‌جهيد دل همه‌ی بي‌خيال‌های عالم را ريش ريش مي‌كرد.
نمي‌دانی چه قدر دلم مي‌خواهد "آقا" را از روی قاب عكس‌های در و ديوار، از اسم خيابان‌ها و ميدان‌ها از صفحه اول كتاب‌های درسي، از روی پارچه نوشته‌های ادارات و سازمان‌ها بياورم بيرون و بنشانم در كنج باور خودم و مرام او را بكنم شاه باورهای خودم.

نمي‌دانی چه قدر دلم مي‌خواهد "آقا" را بشناسم، همان طور كه پدرم و مادرم خوب شناختند، همان طور كه غريبه‌ها بهتر از همه شناختند و حساب كار خودشان را كردند و روی بزرگراه شلوغ و پلوغ‌شان تصوير چشم‌هايش را زدند و نوشتند با احتياط برانيد!
نمي‌دانی چه قدر دلم مي‌خواهد از "آقا" بشنوم، برادرم وقتی صندلی اول دانشكده پزشكی را فقط به خاطر او رها كرد و آن پيشانی بند سرخ را بست نوشت: بسم‌ا... الرحمن الرحيم حرف امام را زمين نگذاريد، فقط همين! برادرم را نفس خدايی او زنده كرد، من تشنه‌ی آن نفسم!

نمي‌دانی چه قدر دلم مي‌خواهد پز "آقا" را به همه دنيا بدهم، آن قدر او را از نزديك بشناسم كه بتوانم به آن حماسه زنده افتخار كنم. آن اميد خدايی را باور كنم، و اين كه "ما توانستيم چون خواستيم و حالا هم مي‌توانيم اگر بخواهيم" را فرياد بزنم.
نمي‌دانی چه قدر دلم مي‌خواهد چهارده خرداد امسال فقط آن آهنگ غمگين تكراری را از تلويزيون نشنوم. فقط پارچه‌های سياه نبينم، چه قدر دلم مي‌خواهد داد بزنم: آي! اهل دنيا! من فرزند خميني‌ام و خمينی بت‌شكن است و بت‌شكن انتها ندارد، ختم ندارد، تا در همين روزگار مدرن هم بت‌كده‌های خوش آب و رنگ هست او هم هست، تبر هم هست، ابراهيم هم هست، خدا هم هست. نمي‌دانی چه قدر دلم...
و بت وجودم را بشكن و از نو بساز!

 اعظم ايرانشاهي

 

دست نوشته‌هاي دل

بی خیال قصه


می خواستم قصه بنوسم.
نمی دانم چی شد که نقش اول داستانم در را محکم بست و قهر کرد.
من هر روز می رفتم منت کشی قهرمان داستان نانوشته…و او انگار نه انگار که گوشی دارد ودلی.گفتم همین یکبار را کوتاه بیا. صدایی نمی آمد که دلخوشم کند. آدم احساس می کرد اصلا،"او" در را که بسته مرده! گفتم حداقل بیا بگو چرا ناراحتی؟ از زیر در نامه فرستاد:
"خسته ام، پای مرا وسط نکش، دل من دیوانه تر از آن است که از خودش بگوید"
این طوری قصه من هیچ وقت شروع نشد.

 سيده زهرا برقعي