بنام خدای منتظران

 

هفته نامه

 

نـسـل سـوم

(22)

 

شماره  بیست و سه ـ سه شنبه 12 اردیبهشت 1385

 

وبسایت مشکان

 

قبل از هر چیز سلام!

حالا بيا اينجا


صالح مهدي غفراني
زمان زيادي از انتخاب دكتر احمدي نژاد به سمت رياست جمهوري و شروع به كار دولت جديد نمي گذرد اما انگار همين زمان اندك، برنامه ها، وعده وعيدها و تلاش هاي اين دولت در مسئله هسته اي و به طور كلي سياست هاي خارجي اش سبب شده است كه به يكي از خبرسازترين و مورد توجه ترين كشورها در سطح دنيا مبدل بشويم و به واسطه همين طرح و برنامه ها، بارها نام ايران در زمره «ترين»ها برده بشود و بتوانيم تصويري متفاوت از ايران و ايراني و جوان هاي ايراني به نمايش بگذاريم.
سفرهاي استاني و تلاش هايي در صدد رفع تبعيض ها و نارسايي ها در تمام كشور و تلاش براي رفع كمبود در زندگي و كار افرادي كه شايد مدت ها، بودنشان كمرنگ شده بود هم، اگر چه به كام بعضي ها خوش نمي آيد اما كام ملت ما را شيرين نموده و طعم دل پذير خدمت گذاري را به دل همه نشانده و همه اينها شايد براي برانگيختن طمع عامه مردم در تمام دنيا كافي باشد، مردمي كه در حسرت عدالت و در آرزوي رسيدن به مدينه فاضله خود هستند و آن را در آينده جمهوري اسلامي ايران مي بينند و اين دولت نه تنها در داخل كه در بيرون از مرزها هم به عنوان دولتي جوان گرا و محبوب ريشه مي كند.
¤ ¤ ¤
همه اينها را گفتم كه اگر زماني شنيدي به تازگي در روسيه يا هر جاي دنيا براي تبليغ و براي فروش بيشتر بر روي مواد غذايي و شكلات ها عكس دكتر احمدي نژاد چاپ مي شود يا روي اجناس شان مارك
made in iran مي زنند، زياد تعجب نكني!

تیتر یک

 

بعضي ها پيمانه شان ترك دارد


وقتي زنگ زد و گفت كه چه بلائي سرش آمده، كپ كرديم. گفت اسناد و مدارك و عكس ها هم هست. كمي فكر كرديم كه واقعاً آيا صلاحيت ورود به اين محوطه صورتي را داريم يا نه! چندان مهم نبود. به اين انديشيديم كه هرجور شده بايد از حق آن خانم دفاع كرد. گرچه خودش هم مقصر بوده شكي نيست.
بايد مي دانست اين ها هم آدمند. اسير خواهش هاي زرد و نارنجي خويشند.
كمي به گلدان هاي باورمان در گذشته رسيديم. يادمان افتاد كه سال ها پيش از اين هم چنين «ابرسوتي» هائي از ملي پوشان ديده بوديم رسوائي هاي بنفش! جهاني را بگرد درپي يكي كه از موقعيت ها براي ارضاي غرايز شوم خود سود نجويد آسان يافت مي نشود.
از اين جهاني، آن جهاني وار زيستن ديدي بچسب و ول نكن.
مگر همين چند سال پيش وقتي مربي اصول گرا و ارزش مدار تيم ملي قبل از حركت كاروان تيم ملي با بچه ها پيمان بست كه بي خيال آبشخور شهوت شوند، يكي از بازيكنان همان شب اول دامن خود را به گناه نيا لود؟
اين كه چيزي نيست. اتفاقات ناجورتر از اين تا به حال اتفاق افتاده كه در رمان هاي علمي تخيلي ايزاك آسيموف هم هرچقدر گشتيم، پيدا نشد.
بي چاره آن سرپرست عاشقي كه براي اينكه مبادا فوتباليست ها شبانه از هتل بيرون بزنند، رخت خوابش را در لابي هتل پهن كرد و تا صبح آنقدر از سرما به خود لرزيد كه ستاره هاي غربت هم به حالش ترحم كردند.
صبح بلند شد. كوله باري از خميازه بر دهان داشت و عشق مي كرد كه عجب آدم موفقي است غافل از اينكه دو تا از شرترين بازيكن ها از راه پشت بام، كوچه باغي به خيابان خوش باش يافته اند و...
همين الان هم اگر 5 دقيقه موبايل بعضي از آنها را بردست بگيري، زنگ هاي مشكي مي خورد. بلبل جيبي، كلاغ روسياهي ست كه از آن سوي خط به جاي قار و قار آرام و گرم ندا مي دهد و هدايت مي كند تو را به آخرين طبقه جهنم!! كاري نمي شود كرد. حتي اين آخرين ها دكتري كه زماني دندان هاي بيماران را معاينه مي كرد،كوشيد دندان هاي شهوت و بي اعتباري و طمع را بكشد، نشد. بدجوري نااميدش كردند. بدبختي اين است كه نمي شود هم انتظار داشت مرحوم دهداري يك توك پا از آن دنيا تشريف بياورد، به اين دنيا و فرمول هاي غريزي و اكتسابي نجابت را ديكته كند. بايد ريشه ها و خاستگاه ها را يافت، بايد از خانواده و باشگاه شروع كرد، بايد به گذشته نگريست. به روزهايي كه از پس ما رفته اند و بايد صادقانه با خويشتن خلوت كرد و به دل گفت: عزيزم مگر ما چه كاشته ايم كه انتظار درو داريم؟ واقعاً بي انصافي است كه همه چيز را به گردن چند جوان بياندازيم. همه كه ظرفيت هايشان دريايي نيست. قطره چكان هم داريم، انگشتانه هم داريم. بعضي ها هم پيمانه شان ترك دارد. شما هم زياد به دنبال ظرفيت هاي دريايي نباشيد، آخر سال هاست كيمياست...

 

یادادشت

 

ضدحال مي زنيم

 

خيابانها هر روز جدول را بغل مي كنند و زل مي زنند به مردماني كه روي پيراهنشان - آسفالت- قدم برمي دارند. شهر، پرشده از صبوراني با پاهاي خسته، جامه اي پروصله، شكمي گرسنه و كفشهايي كه با كمي فشار، انگشتان را نمايان مي سازد. حقا كه تاريخ بر غيرت مستدام اينان احسنت خواهد فرستاد.
شهر... پر از خواب آلود هايي كه شب قبل تا صبح مسافركشي مي كردند، پر از جوان هايي كه عشقشان اين است: بروند سركوچه بنشينند بگويند و بخندند يا با تلفني در دست به قول خودشان مدام «فك» بزنند با همسن و سالان خويش. عصرها هم به فراخور حال خود، تيپ بزنند و بروند پاساژها و خيابان هاي شلوغ را متر كنند يا سوار ماشين شده ويراژهاي وحشتناك بدهند. باكي نيست اگر اين نمايش ها به قيمت نفرين و ناسزاي ناظران تمام شود!
ببين چه روزگاري شده، 40 درصد مردم ما بايد از صبح تا شب يا بالعكس بكوشند بلكه حداقل هايشان تأمين شود و بجنگند و بدوند تا سيري «سلولي» نصيبشان شود و هيچ اميدي به بهبود يا جهشي نحيف در اوضاع معيشتي خود نداشته باشند.
هنرمندترين آنها كساني هستند كه مدام دست و پا بزنند و فرجي شود و در مرداب فقر و فساد غرق نشوند. اما حكايت جوانان روايت ديگري است. فريادشان بر سر نسل گذشته و موسپيدان امروز اين است كه چرا براي ما دنياي بهتري نساختيد؟ مي گويند چرا قفل هايي ساختيد كه براي بازشدن زماني درازتر از عمر ما را مي طلبد؟ گرچه آنها در روزگار گلوله و باروت نبوده اند يا نديده اند كه بر ايرانيان چه گذشته، گرچه نمي دانند حاصل هرچه هست دسترنج مؤمنانه اي است كه اگر عده اي به آن ناخنك نمي زدند، قابل بود و مي شد با كم و زيادش ساخت ولي خيلي وقتها هم درست مي گويند. «هشدارهايشان» از روي «هوشياري» است.
حقيقتي است كه آنها از «دو» سوي ناراضي اند. يكي از سمت پدران موسپيدي كه تاب هيچ شكوائيه اي را ندارند و با اندك عصيان جوان بر سرش خراب مي شوند و ديگري فرصت طلباني كه اينجور وقتها كه جوان رانده از عاطفه پدري ا ست با لبخندي بر لب و سطل رنگي در دست آماده پذيرايي اند و جوان تا وقتي عزيز و ماماني است كه از سمتش بوي كباب بيايد.
با حضور اين قوم دوم، جوان تباه مي شود، مي سوزد، گم مي كند خودش را در ناكجاآباد تاريخ. حيف است آنها بچه هاي ايران هستند. از لوس آنجلس و لندن و آن سوي مرزها كه نيامده اند از اينكه مي بينند كسي صدايشان را نمي شنود، دركشان نمي كند و اگر هم داعيه اين كار را دارد فقط به نيت سركيسه كردن است، شاكي اند، عاصي اند.
جوانان ما، نازنينان پرعاطفه اي هستند كه با كمترين ناملايمتي سرشان سوت مي كشد، عرق مي كنند، رگ هايشان برجسته مي شود فشار خونشان بالا و پايين مي رود، قلبشان خارج از نوبت تپش مي كند. آنها براي اينكه بگويند به بزرگترها، «حالا كه ما را تحويل نمي گيرند شر به پا مي كنيم، ضد حال مي زنيم» هنجارشكني مي كنند خود خواسته و ناخواسته بازيچه مي شوند. خودشان بهتر از هر كسي مي دانند پدر هرچه باشد پدر است، اگر سيلي بزند، اگر خشمگين شود بهتر از نامردمان است. من يقين دارم جوان مي خواهد با لب خاموش فرياد نارضايتي سردهد راه را نمي داند، چنين مي كند.
اين سرزمين مقدس و محبوب كه من بر سر صداقت و صبر مردمانش سوگند مي خورم، روزگاري نه چندان دور جهاني را به «وجد» آورده قدرش را بدانيم و از دردش بكاهيم...

 

یادادشت

 

اصلا مهم نيست


فقط مي خواستن يكي به دنيا بياد دختر باشه يا پسر اصلا مهم نيست.
بچه بايد بزرگ شه، واكسن بزنه، تميز باشه، نزد همه كس عزيز باشه، چطوري بزرگ بشه اصلا مهم نيست. بچه منم، بايد مدرسه برم، شاگرد اول بايد باشم. ناظم و مدير و معلم همه از دستم راضي باشند، كدوم مدرسه برم يا چطوري شاگرد اول بشم، اصلا مهم نيست!
درس را مي فهمم يا حفظ مي كنم، براي نمره درس مي خوانم، نقاشي ام بهتر از رياضي است، اين اصلا مهم نيست.
بايد پروفسور بشوم چون پدرم به پروفسورها علاقه دارد اينكه من اين را دوست دارم يا نه اصلا مهم نيست. بايد پروفسور پدر در دانشگاه درس خوانده باشد، فقط برود تو، اينكه خود پدر دانشگاه نرفته اصلا مهم نيست. بايد بروم دانشگاه، چه رشته اي اصلا مهم نيست!
فوق ديپلم آمار علي آباد كتول قبول شدم، اينهمه راه را چطور بروم. ارزش دارد بروم، براي پدر اين اصلا مهم نيست.
فوق ديپلم كه آمد كنار ديپلم كار بايد پيدا كنم، چه كاري و كجا، رختشويي باشد يا منشيگري اين اصلا مهم نيست!
يكنفر آمده خواستگاري، پدر و مادر پسنديده اند. ازدواج كار پسنديده اي است. با كه و كي اصلا مهم نيست!
اينكه اصغر دوستم دارد يا من او را دوست دارم اصلا مهم....
فقط ميخواهم يكي به دنيا بياد دختر باشه يا پسر...
اين مطلبو بخونيم يا نه اصلا مهم نيست!

 

یادادشت

 

واكنش اسماعيل ططري به گپ وگفت اش در نسل سوم

كروبي گفت عجب سخنان كوبنده اي بيان كردي!


«اگر من رقصيده ام خداوند فرزندانم را بكشد، اگر من رقصيده ام خداوند پدر و مادرم را لعنت كند، وقتي كه اين خبر را در كيهان و به نقل از ططري خواندم انگار خبر مرگ برادرانم را به من دادند. اي كاش چهار برادرم مي مردند و اين خبر را نمي شنيدم؛ من كي و كجا رقصيده ام؟...» اين پاسخ صدراعظم آلمان به ططري است كه با گويش كردي در چند سايت خبري و وبلاگ هاي شخصي غرب كشور با حالتي طنزآميز بيان شده است.
مصاحبه «اسماعيل ططري» مشاور عالي حجت الاسلام كروبي با نسل سوم بازتاب وسيعي در سايت هاي خبري داخل و خارج از كشور داشت و اظهارات صريح و بي پرده اش درباره صدراعظم آلمان و حزب اعتماد ملي و مسائل ديگر بسيار مورد توجه محافل سياسي و غيرسياسي قرار گرفت.
چند روز پس از چاپ اين مصاحبه، ططري در تماس باكيهان به نكات مهمي اشاره كرد كه ذكر آنها خالي از لطف نيست.
عين سخنان آقاي ططري چنين است: «شما اين سخنان مرا درباره مركل طوري بيان كرده ايد كه گويا منظور من با تمام زن ها بوده است و حتي چند نفر از خانم هاي فاميل هم از من گلايه داشتند كه چرا به خانم ها توهين كرده ام و خلاصه زن ها عليه من عصباني شده اند درحالي كه روي سخن من با اين مركل گيس بريده رقاص بوده است و معتقدم هر ايراني كه با اين سخنان مخالفت كند و حامي مركل! باشد ايراني نيست و از شاهنامه هم چيزي نمي فهمد! اصلا اين زن چگونه به خودش اجازه داده به امپراطوري ايران اهانت كند؛ بايد طوري پاسخ اين زن را بدهيم كه جرأت نفس كشيدن در برابر ايراني ها را نداشته باشد، چرا كه ايران مركز تمدن جهان بوده است.»
ططري با اشاره به اين نكته كه نبايد در برابر دشمن كوتاه آمد، مي گويد: «حيف نباشد مردم آلمان صدراعظم پيشين خود كه يك جوان رشيد، رعنا و خوش قامتي بود را رها كرده و امور مملكت خود را به دست اين زن نادان داده اند؛ امپراطوري ايران چه درگذشته و چه درحال حاضر دنيا را تكان مي دهد و اين زن اگر فهميده بود بايد مي دانست كه نژاد آريايي به ژرمني بسيار نزديك است و اين سخن نسنجيده را نمي زد و موضع ما در برابر اين اظهارات هم يك موضع ملي و ايراني است.»
ططري به كروبي اشاره مي كند و مي گويد: «آقاي كروبي هم مصاحبه مرا ديده و بسيار خوشش آمد و كاملا تائيد كرد و گفت: عجب مصاحبه جالبي، چقدر سخنان سنجيده و كوبنده اي بيان كرده اي!»
برخي از نشريات و سايت هاي غرب كشور به نقل از آقاي ططري اعلام كردند كه ايشان مصاحبه با كيهان را تكذيب كرده و گفته كه هيچگونه مصاحبه اي با كيهان انجام نداده ام! و برخي ديگر از اعتراض ططري به كيهان درباره سانسور اظهاراتش خبر دادند.
حاج آقا ططري درهمين رابطه مي گويد: «از روزنامه شجاع و با درايت كيهان كه سخنان مرا بدون سانسور چاپ كرد تشكر مي كنم؛ سلسله «كيانيان» از دلاوران ايراني در زمان پادشاهي كيقباد در شاهنامه بوده اند و هميشه با دشمنان مستبد مي جنگيدند و سرتعظيم در برابر زورگويان فرود نمي آوردند، اميدوارم كه شما كيهانيان هم يادآور آن كيانيان باشيد.»
مصاحبه ططري در نشريات استان هاي شمالي، جنوبي و غربي كشور و برخي از سايت هاي خبري عيناً منعكس شده و نقد و تحليل هاي متفاوت و فراواني دراين باره بيان گرديده است.
اما دراين ميان برخي از چهره هاي فرهنگي، ادبي و سياسي استان كرمانشاه در تماس هاي تلفني و ديدارهاي خود با نگارنده از درج اين مصاحبه اظهار گله مندي نمودند كه بايد گفت ديدگاه ما نسبت به كرمانشاه و كرمانشاهي همان ديدگاه است كه مي گويد:

به ستواري و سختي رشك پولاد

به راه عشق سرها داده بر باد

قرين بيستون، همسنگ فرهاد

ز كرمانشاهيان ياد اينچنين باد