مشکان 55
بنام خدای منتظران
سال دوم ـ شماره 55 ـ شنبه 14 مرداد 1385
حرف اول:
الهی
هر گاه درون سینه ام دنیایی از ناگفته ها سنگینی می کند به خاطر می آورم که در پیشگاهت نا گفته ای ندارم چرا که تو ناگفته هایم را می دانی وننوشته هایم را می خوانی واین یاد از سنگینی سینه ام می کاهد وباز آرام می گیرم.
سخنی با شما
سلام
حالتون چطوره دوستان
باز هم یه شماره دیگه از هفته نامه و چند تا نکته:
1ـ اگر روزانه دیروز رو خونده باشید مبین یه راه حل ارائه داد برای مشکل نصفه دیدن هفته نامه و اون هم اینه که روی گزینه «Printable View» که در قسمت بالا و سمت چپ صفحه میل (شکل زیر رو ببینید) کلیک کنید تا صفحه رو کامل ببینید.
2ـ این هفته آخرین قسمت از داستان « تقاص معرفت» را خواهید خواند. آرشیو این داستان را با کلیک اینجا می توانید مشاهده کنید. اگر داستان دنباله دار جدیدی تا هفته آینده پیدا کنم که هیچ وگرنه این بخش موقتا و تا انتشار داستان جدید از هفته نامه حذف خواهد شد.
3ـ نکته سوم که مهمه اینه که ما بخش پذیرش تبیلغات رو در گروه راه اندازی کردیم تا از عواید آن در جهت ارتقاء سایت مشکان و هزینه های دیگر استفاده کنیم اما مشخص نیست که چه تفکری پشت پرده است که حتی از پرداخت ماهانه 2500 تومان برای تبلیغ محصولات در بیش از 200 گروه جلوگیری می کند؟ 2500 تومان هزینه یک کارت اینترنت ده ساعته در شهر ماست!!! حال شما در نظر بگیرید که ما می توانیم تبلیغات را به سمع بیش از یکصد هزار نفر در ماه برسانیم.
شاد باشید ـ حمید
پیامبر اعظم (ص)
120 درس زندگی از پیامبر گرامی اسلام در سال پیامبر اعظم ـ بخش هفتم
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به طواف كعبه مشغول بود، مردى را ديد كه پرده مكه را گرفته و مى گويد: خدايا به حرمت اين خانه مرا بيامرز. حضرت پرسيد: گناهت چيست ؟
او گفت : من مردى ثروتمند هستم . هر وقت فقيرى به سوى من مى آيد و چيزى از من مى خواهد، گويا شعله آتشى به من رو مى آورد.پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود: از من دور شو! و مرا به آتش خود نسوزان .
سپس فرمود: اگر تو بين ركن و مقام (كنار كعبه ) دو هزار ركعت نماز بگزارى و آن قدر گريه كنى كه از اشكهايت نهارها جارى گردد، ولى با خصلت بخل بميرى ، اهل دوزخ خواهى بود.
جنازه مردى را آوردند تا رسول خدا صلى الله عليه و آله بر آن نماز گزارد.
پيامبر صلى الله عليه و آله به اصحاب خود فرمود: شما بر او نماز بخوانيد، اما من نمى خوانم .
اصحاب گفتند: يا رسول الله ! چرا بر او نماز نمى گزارى ؟
حضرت فرمود: زيرا بدهكار مردم است .
ابو قتاده گفت : من ضامن مى شوم كه قرض او را ادا كنم .
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: به طور كامل ادا خواهى كرد؟
ابو قتاده : بله ، بطور كامل خواهم كرد. آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله بر او نماز گزارد.
ابو قتاده گويد: بدهكارى آن مرد هفده يا هجده درهم بود.
روزى پيامبر صلى الله عليه و آله مردى را ديدند كه روى يكى از فرزندانش را بوسه زد به ديگرى توجهى نكرد.
پيامبر صلى الله عليه و آله با ناراحتى فرمود: چرا ميان دو فرزندت فرق گذاشتى و برابر رفتار نكردى ؟
کـلـیـپ هـفـته
دیدار یار مهربان
تشرف حاج علي بغدادي به محضر نوراني حضرت وليعصر(ع)
قسمت دوم
گفتم: مرحوم شيخ عبدالرزاق، مردي مدرس بود. روزي نزد او رفتم و شنيدم كه ميگفت: كسي كه در طول عمر خود، روزها روزه باشد و شبها را در عبادت بهسر برد و چهل حج و چهل عمره بجا آورد و ميان صفا و مروه بميرد، اما از مواليان و دوستان اميرالمؤمنين(ع) نباشد، براي او فايده ندارد. نظرتان چيست؟ فرمودند:
آري والله، دست او خالي است.
سپس از حال يكي از خويشان خود پرسيدم كه آيا او از مواليان اميرالمؤمنين(ع) است. فرمودند:
آري او و هر كه متعلق به تو است، موالي اميرالمؤمنين(ع) است.
عرض كردم: سيدنا! مسئلهاي دارم. فرمودند: «بپرس.»
گفتم: روضهخوانهاي امام حسين(ع) ميخوانند كه سليمان اعمَش، نزد شخصي آمد و از زيارت حضرت سيد الشهدا(ع) پرسيد، آن شخص گفت: بدعت است. شب، آن شخص در عالم رؤيا هودجي را ميان زمين و آسمان ديد، سؤال كرد: در آن هودج كيست؟ گفتند: فاطمه زهرا و خديجه كبري(س). گفت: به كجا ميروند؟ گفتند، براي زيارت امام حسين(ع) در امشب -كه شب جمعه است- ميروند. همچنين ديد كه رقعههايي از هودج ميريزد و در آنها نوشته است:
أمانٌ من النّار لزوّار الحسين في ليلة الجمعة، أمانٌ من النّار يومالقيامة.
اين برگ اماني است در روز قيامت براي زوار امام حسين(ع) در شبهاي جمعه.
حال آيا اين حديث صحيح است؟ فرمودند:
آري، راست و درست است.
گفتم: سيدنا، صحيح است كه ميگويند، هر كس امام حسين(ع) را در شب جمعه زيارت كند، اين برگِ امان از آتش است؟ فرمودند: «آري والله.» و اشك از چشمانشان جاري شد و گريستند.
گفتم: سيدنا، مسألةٌ. فرمودند: «بپرس.» عرض كردم: سال 1269، حضرت رضا(ع) را زيارت كرديم. در درّود (از بخشهاي خراسان) يكي از عربهاي شروقيه را كه از باديهنشينان طرف شرق نجفاشرف هستند، ملاقات كرده و او را ضيافت نموديم و از او پرسيديم: ولايت حضرت رضا(ع) چطور است؟ گفت: بهشت است. امروز پانزده روزاست كه من از مال مولاي خود، حضرت عليبن موسيالرضا(ع) خوردهام، بنابراين مگر منكر و نكير ميتوانند در قبر، نزد من بيايند؟ گوشت و خون من از غذاي آن حضرت، در ميهمانخانه روييده است. آيا اين صحيح است؟ يعني حضرت عليبنموسيالرضا(ع) ميآيند و او را از گردنه خلاص ميكنند؟ فرمودند:
آري، جدم ضامن است.
گفتم: سيدنا! مسئلة كوچكي است ميخواهم بپرسم. فرمودند: «بپرس.» گفتم: آيا زيارت حضرت رضا(ع) از من قبول است؟ فرمودند: «انشاءالله قبول است.» عرض كردم: سيدنا! مسألةٌ. فرمودند: «بسمالله!» عرض كردم: حاجي محمد حسين بزازباشي، پسر مرحوم حاج احمد، آيا زيارتش قبول است؟ ايشان با من در سفر مشهد رفيق و شريك در مخارج راه بود؛ فرمود: «عبد صالح زيارتش قبول است.»
گفتم: سيدنا! مسأله اي دارم. فرمودند: «بسمالله.» گفتم: فلاني كه از اهل بغداد و همسفر ما بود، زيارتش قبول است؟ ايشان ساكت شدند، گفتم: سيدنا! مسأله اي دارم، فرمودند: «بسمالله.» عرض كردم: اين سؤال مرا شنيديد يا نه؛ آيا زيارت او قبول است؟ باز جوابي ندادند.
حاج علي نقل كرد كه ايشان چند نفر از ثروتمندان بغداد بودند كه در اين سفر پيوسته به لهو و لعب مشغول بودند و آن شخص مادر خود را كشته بود.
در اينجا به موضعي كه جادة وسيعي داشت، رسيديم. دو طرف آن باغ و اين مسير، روبهروي كاظمين است. قسمتي از اين جاده كه به باغها متصل است و در طرف راست قرار دارد، مربوط به بعضي از ايتام و سادات بود كه حكومت به زور از آنان گرفته بود و در جاده داخل كرده بود، لذا اهل تقوا و ورع كه ساكن بغداد و كاظمين بودند هميشه از راه رفتن در آن قطعه زمين كناره ميگرفتند، اما ديدم اين سيد بزرگوار در آن قطعه راه ميروند.
گفتم: مولاي من! اين محل مال بعضي از ايتام سادات است و تصرف در آن جايز نيست. فرمودند:
اين موضع مال جدم اميرالمؤمنين(ع) و ذرية او و اولاد ماست، لذا براي مواليان و دوستان ما تصرف در آن حلال است.
نزديك آن قطعه در طرف راست باغي است مال شخصي كه او را حاجي ميرزا هادي ميگفتند و از ثروتمندان معروف عجم و در بغداد ساكن بود. گفتم: سيدنا راست است كه ميگويند: زمين باغ حاج ميرزا هادي، مال موسيبنجعفر(ع) است؟ فرمودند: «چه كار داري!» و از جواب خودداري نمودند.
مسئول: daneshjoo
رهجوی کمال (10)
با اين تفاسير ممكن است انسان در محيطي كه زندگي مي كند، كاملاً در اقليّت قرار بگيرد و منطقش با اكثريّت متفاوت گردد و اين موضوع باعث مي گردد كه نتواند آن گونه كه بايد ، خوب حركت كند و يا باعث مي گردد كه اگر در محيطي قرار گيرد كه با عقايد فكري اش متفاوت باشد ، ضربه پذير گردد يا روابط اجتماعي و حقوق اجتماعي اش با مشكل روبه رو شود . با اين شرايط چه بايد كرد؟
ما در حركت انساني از قوانيني استفاده مي كنيم كه در فطرت همه ي انسانها نهفته است و همه از آن متأ ثّر مي شوند . به طور مثال اگر زندگي ها را مشاهده كنيد ، دليل بسياري از اختلافات اساسي و گوناگون بر سر تقسيم عواطف است . عواطف همچون كالايي است كه مثل غذاي روزمره و آذوقه بر سر آن دعواست. يكي عواطف را مي ربايد، آن ديگري سعي دارد به تنهايي آن را به چنگ بياورد، آن يكي مي خواهد در هر كجا عاطفه اي تقسيم شود سهيم باشد و آن ديگري بر سر نوع عواطف و ميزان آن اعتراض دارد كه دلخواهش نيست و تمام بي مهري ها كه مشاهده مي شود ، گويا نشانگر شرايطي است مثل خشك سالي كه بر سرزميني حاكم مي شود. حال اگر منطق تقسيم صحيح و درستي در اختيار داشته باشيم و تعليمات صحيح ارايه كنيم كه در خانواده محبّت را از يكديگر پنهان نكنند ، اكثريّت افراد حاضرند به آن گردن نهند. يك قانون درست ، در هر شرايطي قادر است حاكم شود اگر به درستي حركت شود.
بايد دانست در اصول انساني رفتارهايي وجود دارد كه افكار مثبت ناميده مي شود. مانند فروتني ، محبت ، بخشندگي و فداكاري. كسي كه مجري اين اصول مي شود و ارتباط دوستي با اين اصول برقرار مي كند ، گرچه در اقليّت باشد اما او به نياز فطري ديگران پاسخ مي دهد و بر همين اساس قادر است در آن محيط به راحتي صاحب نفوذ گردد. اين قانوني است كه در عالم تغيير ناپذير است . اين اصول انساني نياز به مهارت اجرا دارد. اگر انسان نتواند جايگاه و دوستي خود را در اين ميدان مثبت و خوب ايجاد نمايد ، اين دوستي با اصول مثبت جاهلانه خواهد بود ؛ در نتيجه نمي تواند از اصول مثبت به خوبي استفاده نمايد.
افكار مثبت هرچند ذاتاً مثبت است اما مجري آن بايد بتواند از آن اصول بر اساس واقعيت ها و در زمان و مكان مناسب استفاده كند و به كارگيري صحيح آن را فرا بگيرد . افرادي كه طبق اصول مثبت زندگي مي كنند ، گذر زمان تأ ثير اين اصول را بيشتر مي سازد و ضربه پذيري افراد روز به روز كمتر مي شود. مطمئن باشيد در يك محيط تاريك كه همه در فقر روشنايي به سر مي برند ، حتي اگر يك شمع كه متفاوت از ديگران است روشن شود گرچه در اقليّت باشد ، ديگران از نورش بهره مند مي گردند و طبيعتِ همه به اين نور ، تمايل پيدا مي كند و به عبارتي فكر و عمل نيك انسان را به راحتي مي پذيرند. اگر در چنين شرايطي فرد ، خود ساخته باشد و عاشق تربيت شده باشد ، چون به اعمال ، رفتار و كردار خويش عشق مي ورزد و در درست بودن اعمالش راسخ و مطمئن است ضربه نمي بيند. حقوق اجتماعي امري است كه احتمال مي رود در اين محيطها مورد تعرّض واقع شود ، اما مسئله اينجاست كه تعرّض كنندگان فرق چنداني احساس نمي كنند و از هر طريقي كه بتوانند به هركس تعرّض مي كنند اما شخصي كه در اصول انساني قدم گذاشته ، طبيعتاً دفاع از حقوق فردي و اجتماعي خويش را نيز حقّ مسلم خود مي داند و براي احقاق حقّ خود ، قادر است از روش هاي متنوعي بر اساس تدبير استفاده كند زيرا وسعت فكري چنين شخصي بيشتر از ديگران و عقل وي از مديريّت و درايت بالاتري برخوردار است.
مسئول: Mitr@ (میترا)
چقدر از خدا دورید؟
براي اينكه بدانيد چقدر از خدا دور هستيد روش ساده اي وجود دارد. يك تكه كاغذ و مداد برداريد و همه چيزها يي را كه به آن "مال من " مي گوييد ياداشت كنيد. هر چقدر صورت ياداشت شما طولاني تر باشد به همان اندازه ازخدا دور هستيد. صورت نوشته هاي خودرا كاهش دهيد واز اين طريق به خدا نزديك تر شويد.زماني كه هيچ چيزي وجودنداشته باشد تا به آن "مال من"بگوييدبه آستان خداوند بسيار نزديك شده ايد.
به ياد داشته باشيد وقتي چيزهاي بسياري وجود داشته باشند كه آنهارا "مال من" بدانيد عملا "مال من" ها را دراطراف خود گسترده ايد ودر هرلحظه امكان انفجار آنها وجوددارد شما ديگر حتي نمي توانيد با خيال راحت راه برويد .
مقصود اين نيست كه همه چيز را درزندگي دور بريزيدوهمه مسئوليتهاي خود را ناديده بگيريد.همه چيز رادر جاي خود نگه داريد ولي برروي آنها بر چسب "مال من"نگذاريد بلكه بر چسب"مال تو" برروي آنها بگذاريد:خدايا من مال تو هستم ،همه چيز مال توست، به من آن توفيق را عطا كن كه هر چيز خواست توست انجام شود .به اين ترتيب با آنكه هيچ چيز را متعلق به خود نمي دانيد،مالك همه دنيا
خواهيد بود . و دنيا نيز هرگز مالك شما نخواهد شد. شما همچون يك نيلوفر آبي درآب ، پاك ومنزه از آلودگي ها و تعلقات دنياي اطراف خود باقي خواهيد ماند .
مسئول: نجمه نجف زاده وبلاگ: پرچین راز
سفر
توو شب آسمون من تو بهترین ستاره ای
یه کهکشون ترانه بس تو بهترین بهانه ای
نگاه تو صدای تو فقط برای قلب من
حتی اگه یه لحظه شه نگاه تو برای من
ببین چه ساده میشوم فدای قلب پاک تو
تمام لحظه های من به پای چشم های تو
نفس نفس ترانه هام نبض سکوت عشق تو
تمام عاشقانه هام فقط برای قلب تو
اگه که خسته میشینم رو پشت بوم خاطره
بدون واسه اومدنت دلم ستاره میشمره
حالا که نیستی ببینی دلتنگ با تو بودنم
اما بدون همیشه من عاشق چشمات میمونم
سوگند
خـــوانـــدنـــی هـــا
ترانه
چه رسمی داری ای دوره زمونه
که هر روزت یه جا عاشق کشونه
هزاران ساله که میجنگه آدم
نمیدونه گرفتار جنونه
زمونه آی زمونه آی زمونه
یکی با فرق زخمی توی محراب
یکی غرق به خون لب تشنه ی آب
یکی پاهاشو رو مین جا گذاشته
یکی پاشیده خونش روی محراب
نفس های بهاران تازه خردل
رو خاک آسمون رگبار تاول
همیشه عاشق از جونش گذشته
که عشق آسان نبود از روز اول
هنوزم کار دنیا قیل و قاله
هنوزم صلح آدم ها محاله
هنوز آدم نمیشناسه خدارو
هنوزم حق عاشق پایماله
زمونه آی زمونه آی زمونه
یکی با فرق زخمی توی محراب
یکی غرق به خون لب تشنه ی آب
یکی پاهاشو رو مین جا گذاشته
یکی پاشیده خونش روی محراب
بـــا شـــهـــیـــدان
نگاهی به زندگینامه احمد متوسلیان (7)
ورود به سپاه و ماجرای گنبد و کردستان
بخش دوم و آخر
در تركمن صحرا، عناصر چپ آمريكايي به سركردگي گروهك چريكهاي فدايي، ضمن يك كودتاي بيسر و صدا، تمامي مقامات رسمي منصوب نظام را خودسرانه از منطقه اخراج و مقدرات مردم گنبد و دشت را توسط ائتلافي از خوانين طرفدار طاغوت و كمونيستهاي دوآتشة عضو ستاد خلق تركمن در دست گرفتند. منطقة شرق مازندران، غوطهور د امواج سركش ارعاب همگاني، كشتار، دستگيري و شكنجه چهرههاي شاخص مكتبي طرفدار انقلاب اعم از روحانيت، كسبه جزء، كارگران فصلي، كشاورزان فقير، فرهنگيان و حتي نوجوانان محصل، غارت اموال ادارات و مراكز دولتي و مصادرة خودسرانة اموال مردم توسط كلاشينكف بهدستان خلقي، دچار وضعيتي در شرف انفجار گشته بود. كمونيستهاي ستاد خلق تركمن به يمن كمكهاي مالي سيلآساي فئودالهاي طاغوتي و با استفاده از نفوذ سنتي خوانين بر مقدرات روستاييان، هر روزه سوار بر جيپهاي غارتشده از ادارات دولتي روانة روستاهاي منطقه ميشدند و ضمن پخش فيلمهاي تبليغاتي، سخنرانيهاي پر آب و تاب در باب مظلوميت تاريخي خلق تركمن و دادن وعده و وعيدهاي فراوان به آن دسته از افرادي كه حاضر به برداشتن سلاح و مبارزه عليه جمهوري اسلامي باشند؛ همچنين با شعارهاي عوام فريبانهاي نظير جنگ «تركمن و فارس» و سني و شيعه به بحران موجود دامن ميزدند.
آري، نخستين مأموريت «احمد» به عنوان يك پاسدار انقلاب، رويارويي با كانون تروريستي چپ آمريكايي در تركمن صحرا بود، مصافي كه بعدها در روزشمار وقايع انقلاب به جنگ اول گنبد معروف شد؛ نبردي كه ميرفت تا به موهبت پايمردي «احمد» و همرزمان او، كار را به سود جبهة انقلاب اسلامي به پايان رساند؛ بامداخلة ليبرالهاي سازشكار دولت موقت و اقدامات كارشكنانة آنان، بدل به مصافي نافرجام گرديد؛ چرا كه حاكميت ليبرالي، به علت ارتباط تنگاتنگي كه برخي سران آن همچون ابراهيم يزدي، عباس اميرانتظام، دكتر سحابي و ... با ويليام سوليوان، سفير، بروس لينگن كاردار و ريچارد كاتم مدير ستاد جنوب غرب آسياي سازمان سيا در به اصطلاح سفارت آمريكا در تهران داشتند، براساس رهنمودهاي دريافتي از سفارت آمريكا، ضمن اتخاذ سياست سازشكارانة موسوم به روية گام به گام و نفي برخورد، قاطع انقلابي با معضلات موجود كشور، جواب طغيانهاي مسلحانة تجزيهطلبان ضد انقلابي تحت الحمايه آمريكا را با اعزام هيأتهاي منادي آشتي و حسننيت ميداد!
اساس موجوديت نظام نوپاي جمهوري اسلامي و حتّي تماميت ارضي كشور در معرض فروپاشي و نابودي محتوم قرار گرفته بود و در چنين شرايط حساسي، رييس دولت موقت، در شوهاي تلويزيوني شبانة خود، براي مردم به تنگ آمده از اين همه آشوب و نابساماني و سستي و بيكفايتي، لطيفههاي ملانصرالدين تعريف ميكرد؛ از عناصر غيرمسؤول و مزاحم! پيرو خط امام (ره)، به ويژه بچههاي سپاه بد ميگفت و آنان را مبب وضع آشفته و آشوب زدة كشور معرفي ميكرد. خواستهاي بر حق مردم مسلمان را كودكانه و غيرعملي ميناميد و از آنان دعوت ميكرد حال كه انقلاب به خوبي و خوشي تمام شده، بروند توي خانههايشان بنشينند و كار را به دست كاردان بسپرند و سرانجام هراز چند يكبار، به سان نوعروسان حجلهنشين، غمزه كنان، امت و امام را تهديد به استعفا ميكرد.
در چنين شرايط طاقتفرسايي، «احمد» تلخكام و آزرده از نبرد نافرجام گنبد، به تهران بازگشت. مقارن همين ايام بود كه سپاه، نخستين يگانهاي رزمي خود را در قالب ده گردان رزمي تشكيل داد و «احمد» نيز تمام هّم و غّم خود را مصروف سازماندهي اصولي اين گردانها كرد. ابتدا به عضويت «گردان دوم» سپاه درآمد و پس از كوتاه مدتي، فرماندهي اين گردان به او محول شد. مادر بزرگوارش ميگويد:
« ... ديدم بستهاي سوغات مكه براي «احمد» آوردهاند. روي نوار روبان سياهي كه دور بسته پيچيده شده بود، نوشته بودند: “تقديم به برادر «احمد» متوسليان، فرمانده گردان سپاه ...” خيلي تعجب كردم كه چطور اين بچه در سپاه فرمانده گردان است، اما به ما چيزي نميگويد. رفتم گفتم: “«احمد»! تو فرمانده گردان بودي و ما نميدانستيم؟” خنديد و گفت: “اين حرفها كدام است؟ مادر، بچهها لابد خواستهاند مزاح كنند. فرمانده گردان چيست؟” ...هرچه اصرار كردم بيفايده بود. ميخنديد و حاشا ميكرد.»
جــــوک
شربت شهادت ...
*** آدمها شوخی شوخی سنگ میزنن به گنجیشکا و گنجیشکا جدی جدی خرابکاری می کنن روی آدمها
آدمها شوخی شوخی زخم زبون میزنن و قلبها جدی جدی میشکنن
پسرها شوخی شوخی میخندن و دخترها جدی جدی عاشق میشن
*** يك ژايني بعد از 15 سال به يك مورچه ياد ميده كه با چوب غذا بخوره بعد اون رو مياره تو ميدان تا به مردم نشان بده مردم هم دور تادور ميايستن تا نگاه كنند يك نفر داشته از اونجا رد ميشده ميبينه همه عقب وايستادن و يك مورچه هم اون وسط هست ميره باپا مورچه رو له ميكنه ميگه اخه مورچه هم ترس داره
*** یارو دزدي كرده كرده بود
پليس هم دنبالش بعد یارو به سرعت خودشو ميندازه توي جوب. پليسه ميگه چيكار ميكنی؟ ميگه :به شما ربطي نداره اينجا مربوط به نيروی درياييه
*** به يارو ميگن شماره موبايلت چنده؟ پرشيا 0912405206
*** یه بار یارویی میره بقالی میگه آقا سیگار داری مغازه دار میگه نه...
بعد میره مغازه بعدی میگه شما چه طور
*** یارو میره کافی شاپ. گارسونه میگه یه کم اینو سر کار بگذاریم. میره بهش میگه: آقا ما امروز فقط (( سوردینو مافکامین تاز )) با لیمو داریم؟ یارو میگه: ببخشید گفتید (( سوردینو مافکامین تاز )) با چی چی ؟
*** یارو فیلم جنگی میبینه. آخر فیلم که تموم میشه جو میگردش سینه خیز میره تلویزیون را خاموش میکنه
*** پسر : مامان به جز سوسن . مریم . نرگس . عاطفه . زهرا . سوگل . سارا . نیلوفر . سمیه . فاطمه هر کس زنگ زد بگو من خونه نیستم .
*** به ملا یه ماشین می دن که فرمونش سمت راست بوده بعد یه مدت ازش می پرسن چطوره؟ میگه خوبه ، فقط هر وقت تف می کنم میفته روی زنم
*** از جوجه تيغي کوچولو پرسيدم: بزرگترين آرزوت چيه؟ معصومانه نگاهم کرد و گفت: بغلم ميکني؟
*** يه خانمی از حال ميره ، از تو پذيرايي بيرون مياد!
*** آبادانيه مياد تهران سوار اتوبوس ميشه، بليط اتوبوسراني آبادان رو ميده دست راننده.
يارو ميگه: داداش اين بليط مال اينجا نيست.
آبادانيه ميگه: ولک روشو خوب توجه نکردي، نوشته آبادان و حومه!!!
*** يارو ميره قبرستون ميبينه همه مرده ها نشستن رو قبراشون ميگه: چرا نشستين روقبراتون. ميگن: سوالهاي شب اول قبر لو رفته گفتن بيرون باشين
*** دو نفر آینه پیدا میکنن .اولی تو آینه نگاه میکنه میگه: این خیلی آشناست!!! دومی آینه رو میگیره توش نگاه میکنه میگه: دیوونه خل این منم دیگه!!!
*** دعاي پسر مجرد
اللهم ارزقنا حوريا تك دانه و كم توقعا و والدينها رو به موتا و جهيزيتها كامله و كدبانوا في اامور المنزل و تسليما لخشمنا و خدمتنا
*** یه شوخی هم با بسیجی ها: بسیجییه میره داروخونه میگه آقا شربت شهادت دارین؟؟؟
*** يه روز شادمهر عقيلي يه بخاري ميخره! بعد دستش ميخوره به بخاري و دستش ميسوزه! فردا ميره بخاريش رو ميفروشه اما اون شب که ميخوابه بخاريه مياد به خوابش و ميگه: وقتي... ديدي که سوختي... رفتي و ما رو فروختي
*** ای که در به رویم بستی و پا روی عشقم گذاشتی بابا جون درو باز کن دستم لای در مونده.
عکس خنده دار


نصف النهار حسن!
ای خُرّم از خَرام خَـــــرت لالــــــه زار حسن!
کمتر بتـــــــــــــــاز چونکه درآمد دمار حسن!
هرکس ز بهـــــــــــر دیدن روی تو ایستـــــــاد
بنشست و کرد فاتحه ای را نثــــــار حسن!
چشمـــــــــــــــان تو به پیش دماغ رشید تو
همچون دو چاله اند کنــــــــــار منار حسن
از گیسوی دم اسبی تــــــــــو رم نمـــود خــر
از دل کشید عرعر و شد بیقـــــــــرار حسن!
از خطّ استوای لبت گرم شد سخـــــــــــن
کان بر رخت کشیده شده چون مدار حسن!!
هنگــــــــــــام صحبت آب دهان می فشانیم
به به از "آبیـــــــــاری تحت فشـــــار" حسن!!
ای شرق وغرب صورت تـــــو حسن بی بدیل
ای بینی دراز تـــــو نصف النّهـــــــــار حسن!!
یا نه...غلط فتـــــاد ؛ دمـــــــــــــــاغ مبارکت -
شمعیست روی گور ِ...(ببخشین!)...مزار حسن!
در آغل جمـــــــال تو خــــــــــــر غلت می زنم
ای زلف همچو شبـــــدر تو یونجـه زار حسن!
از جوشهای صورت خود اینقـــــــدر مجــــوش
چون جوش کرده بر رخ تــو جوشکـــــار حسن!
عینک زدی به چشم و در آمد به جلـــــــوه ای
با چار چشم صورت تو ،چشم و چــار حسن!!
چشم عدس مثــــال تــــــــــو از دیس صورتت
انگار گم شــده است در این گیر و دار حســن!
(شاعـــــــــــــر! نگویم اینکه ردیفت به روز کن
یک" خوشگلی" بیــــــــــــــار اقلا کنار حسن!!)
گل را تریپ خوشگلیت خــــــــــوار می کند
گل کرده از تـــــــو در دل او "خار خار" حسن
ای بوالفضول! بس کـــن و بر حسن کم بپیچ
با شعـــــــــر خویش کم نکن از اعتبار حسن
کن اقتدا به صورت ماهت(!) کــــه آن شکیل
عمری نداشت جان تو کاری به کار حسن!!...
مروري بر مهمترين تنظيمات Internet Explorer
بخش هفتم و آخر
ــ زير مجموعه Multimedia :
گزينه Enable Automatic Image Resize : يعني فعال نمودن حالت تغيير اندازه تصاوير بزرگ براي قابل رويت شدن كل تصوير بر روي صفحه .
گزينه Enable Image Toolbar : وقتي كه با ماوس بر روي تصويري مكث كنيد تولبار هاي مربوط به تصوير در بالاي عكس مذكور ظاهر مي شوند . توسط اين گزينه تعيين مي شودكه آياآن تولبارها ظاهر شوند يا نه ؟
گزينه هاي
Play animation in web pages ,
Play sounds in web pages ,
Play videos in web pages :
توسط اين گزينه ها مي توانيد اجراي انيميشن ها ، صداها و ويدئو هاي موجود در صفحات وب را فعال يا غير فعال نماييد . غيرفعال نمودن اين گزينه ها موجب دانلود و اجراي سريعتر صفحات وب در مرورگر مي شود .
گزينه Smart image dithering : با فعال بودن اين گزينه ، تصاوير ، صاف وسليس نمايش داده مي شود .
ــ زير مجموعه Search from the Address bar :
گزينه Search results , and go to the most likely site : يعني مرورگر بعد از جستجوي سايتها ، به آدرس سايتي كه بيشترين نتايج را در بردارد ، برود .
گزينه Don’t search from the Address bar : يعني مرورگر به هيچ عنوان از طريق آدرس بار عمل جستجو را انجام ندهد .
گزينه Just display the results in the main window : يعني مرورگر پس از جستجو از طريق آدرس بار نتايج را در پنجره اصلي نشان دهد .
گزينه Just go to the most likely site : يعني مرورگر پس از جستجو مستقيماً به آدرس سايتي كه بيشترين نتايج را دارد ، برود .
ــ زير مجموعه Security :
سه گزينه Check for Publisher’s certificate revocation و
Check for server certificate revocation و
Check for signatures on downloaded programs ،
براي كنترل ابطال گواهينامه هاي معتبر ناشران وب و سرورها وكنترل امضاهاي ديجيتال و كدهاي مجوز برنامه ها مي باشد .
گزينه Do not save encrypted page to disk : اگر با يكي از اعضاي خانواده يا دوستانتان بطور مشترك از كامپيوتر استفاده مي كنيد و دوست نداريد كه ديگران از اطلاعات شما ( نظير كارتهاي اعتباري ) كه در فولدر Temporay Interent Files باقي مي ماند مطلع شوند ، اين گزينه را تيك بزنيد .
گزينه when browser is closed Empty Temporay Internet Files-Folder : براي پاك شدن فايلهاي موجود در « فولدر فايلهاي موقتي اينترنت » (Temporay Interent Files ) پس از بستن مرورگر مي باشد .
با انتخاب گزينه Enable Profile Assistant ، اطلاعات شخصي شما بر اساس آنچه كه شما به سايتهاي مورد اعتماد اعلام نموده ايد در كامپيوتر ذخيره شده و حالت Share آنها نيز باقي خواهد ماند . همانگونه قبلاً اشاره شد اين اطلاعات (بدون اجازه كاربر) مورد استفاده سايتهاي ديگر نيز قرار خواهد گرفت .
گزينه Warn about invalid site certification : بدين منظور است كه مرورگر از بي اعتباري گواهينامه سايت شما را مطلع نمايد .
گزينه Warn if changing between secure and not secure mode : بدين معنا است كه مرورگر ، زماني كه شما از سايتي امن به سايتي ناامن برويد ، شما را مطلع نمايد .
گزينه Warn if forms submittal is being redirected : يكي از راههايي كه هكرها از طريق آن مي توانند بدون اين كه متوجه شويد شما را به سايت ديگري بفرستند اين است كه جهت حركت اطلاعاتي را كه شما در فرم هاي وب پر كرده ايد عوض مي كنند . اگر مي خواهيد متوجه اين تغيير جهت شويد مي توانيد اين گزينه را تيك بزنيد .
با كليك بر روي Restore Defaults مي توانيد تمام تغييرات را به حالت پيش فرض برگردانيد .
در پايان براي اعمال تغييرات ، بروري Apply و سپس Ok كليك نموده و خارج شويد .
داستان راستان
برگرفته از کتاب «داستان راستان» اثر استاد شهید مرتضی مطهری
داستان ششم:
غذای دسته جمعی
همينكه رسول اكرم و اصحاب و ياران از مركبها فرود آمدند ، و بارها را بر زمين نهادند ، تصميم جمعيت براين شد كه برای غذا گوسفندی را ذبح و آماده كنند . يكی از اصحاب گفت : " سر بريدن گوسفند با من " . ديگری : " كندن پوست آن بامن " . سومی : " پختن گوشت آن بامن " . چهارمی : . . .
رسول اكرم : " جمع كردن هيزم از صحرا بامن " .
جمعيت : " يا رسول الله شما زحمت نكشيد و راحت بنشينيد ، ما خودمان با كمال افتخار همه اينكارها را میكنيم " .
رسول اكرم : " میدانم كه شما میكنيد ، ولی خداوند دوست نمی دارد بندهاش را در ميان يارانش با وضعی متمايز ببيند كه ، برای خود نسبت به ديگران امتيازی قائل شده باشد " ( 1 ) .
سپس به طرف صحرا رفت و مقدار لازم خار و خاشاك از صحرا جمع كرد و آورد (2)
پاورقی :
1ـ «ان الله يكره من عبده ان يراه متميزا بين اصحابه » .
2ـ كحل البصر ، صفحه . 68
داسـتـانـک
مسئول: فرنوش
هدیه ...
مرد آخرین لقمه صبحونش رو کنار دخترش خورد. از دخترش پرسید که چیزی نمیخواد؟ دختر با دهن پرگفت که شب دوست داره بره سینما و کارتون Cars رو ببینه پدر هم بهش قول داد. مرد حاضر شد که بره سرکار. دختر داشت با اسباب بازیهاش بازی میکرد. مرد دختر رو بغل کرد و بوسید. حس کرد چقدر دلش برای دخترش تنگ میشه. مرد به موقع رسید سرکار. کارهای معمول رو انجام داد توی جلسه توضیحی شرکت کرد گزارشات لازم رو خوند بعد هم وسایل لازم رو برداشت و رفت به سمت هواپیماش.
هواپیمای مرد بدون هیچ مشکلی رسید به هدفش و صدای بمبها و ضجهها توی صدای موتور هواپیما گم شد. مرد برگشت به پایگاه و بعد گزارشات لازم. دیروقت بود که داشت برمیگشت خونه. وقتی رسید خونه دید دخترش هنوز بیداره. مرد دخترش رو بغل کرد و بوسید چقدر دلش برای دخترش تنگ شده بود بعد پرسید که چرا دختر هنوز بیداره. دختر گفت پدر بهش قول داده شب برن سینما مرد هم لباسهاش رو عوض کرد و با دختر رفتن سینما. وسطهای فیلم دختر خوابید. مرد هم دختر رو بغل کرد. توی خونه مرد دختر رو خوابوند توی تختش و آروم بوسیدش. دخترش چه معصومانه خوابیده بود. کیلومترها اونطرفتر دهها دختر هم معصومانه کنار پدرومادرهاشون خوابیده بودن بمبها این خواب رو بهشون هدیه داده بودن.
داستــان
تقاص معرفت
نویسنده: رامین مولوی ـ قسمت بیستم و آخر
برای مطالعه قسمت های قبلی داستان کلیک کنید
صورت الناز كبود شده بود و ناخنهايش را در دستان آرمين فرو ميكرد . از دستان آرمين خون ميچكيد اما حاضر نبود كه او را رها كند . تقلاي الناز كمتر شده بود و آثار از بين رفتن حيات در صورتش بيشتر پيدا ميشد . ناگهان دست امير سست شد ولي باز سعي كرد دستانش را محكم تر بفشارد . اما ناگهان صداي فريادي خفيف از گلوي آرمين بلند شد و چشمانش از شدت درد گرد شد .
او هم چنان مي خواست كه گلوي الناز را بفشارد اما نمي توانست . درد امانش را بريد . ناگهان دستي قدرتمند او را از الناز جدا كرد و هر دو بر روي زمين افتادند . الناز سرفه ميكرد ، اما آرمين حس ميكرد از او مايعي خارج ميشود وقتي بسختي كمرش را گرفت و خون را ديد تمام ماجرا را فهميد . پشتش را نگاهي كرد و سياوش را با كارد بزرگي پشتش ديد . اشك در چشمانش حلقه زد ، زيرا ميديد كه نتوانسته كه الناز را از بين ببرد . الناز هنوز سرفه ميكرد و اين نشان از سلامت او بود . اما آرمين چند ضربه اي چاقو خورده بود و كف زمين از خون او رنگين بود . آرمين با باقي مانده قدرتش در خون خود مي غلتيد و خود را بسوي الناز ميكشيد . دستانش نزديك الناز بود كه اينبار دردي را در سينه خود احساس نمود . فريادي سامعه خراش زد و نقش بر زمين شد . كارد را ميديد كه لاي دنده هايش گير كرده بود و قلب پاره اش هم چنان مي تپيد . سياوش الناز را بغل كرد و بسرعت دور شد
اما آرمين هنوز روي زمين بود . ميدانست تقلا فايده ندارد اما غريزه اش او را راهنمايي ميكرد . او هم چنان خود را روي زمين به دنبال رد خيالي از الناز ميكشيد.
چشمانش تار شده بود . ديگر هيچ كجا را نميتوانست ببيند . ناگهان صدايي او را بخود آورد . امير او را در آغوش گرفت : پسر چي بسر خودت آوردي تو كه ميدانستي ....
آرمين فقط گفت : مرا ببخش من هم مثل سامان تو را تنها ميگذارم . اما خوبيش
اين هست كه من الان ميرم پيش سامان .
آرمين فرياد زد : نه ديگر ، تو نبايد بميري .. من بدون تو چيكار كنم . تنها مي شوم ... من اگر تو بري مي ميرم ...
آرمین جواب داد : نه تو بايد زنده بماني و بدبختي الناز را ببيني .. تو چشمهاي ما در اين دنيا هستي و پيمانمان هم ، هم چنان پابرجاست . آرمين دست در جيب كرد و گردنبندي را در آورد هم چنين گردنبند خودش را . هر دو را به امير داد و گفت اين گردنبند را سامان قبل از اين كه از پيش ما برود تو جيب من گذاشته بود .... حالا هر 3 مال تو هست و تو مي تواني با چسباندن آنها به هم هر 3 ما را در كنار هم ببيني ... حالا صورتت را جلو بياور . در آخرين لحظه آرمين بوسه اي از صورت امير گرفت و امير همچنين .
اما در آخر آرمين نگاهي به دست امير كرد و دست او را هم بوسيد و با لبخندي مشابه آنچه بر لبان سامان بود دم از جهان فرو بست .
امير تا مدت زيادي در حالت بهت بود . زيرا در مدت زمان كمي دو دوست خود را از دست داده بود . آرمين و سامان را در دو قبر كنار هم دفن كردند . امير هم قبر كنار آنها را براي خود خريد . احساس ميكرد به زودي خواهد مرد كه هرگز چنين نشد .
پس از آن در آخرين جمعه هر ماه دختري بر سر قبر سامان و آرمين مي آمد و همان گونه كه براي سامان اشك ميريخت براي آرمين هم به همان گونه گريه ميكرد . بر سر مزار هر دو ، دو دسته گل رزش را پرپر ميكرد و به ناكامي هر دو اشك ميريخت . ما او را خوب ميشناسيم . او سارا بود كه برادرش را كه تنها همدم او در دنيا بود از دست داد و پس از آن تنها كسي را كه عشقش را در دل داشت از دست داده بود . او بر سر قبر آرمين از احساس ، دردش و از شوق ديدارش كه هيچ گاه خجالت به او مجال نداد به آرمين بگويد . از اين جهت افسوس ميخورد شايد با گفتن اين حرفها سرنوشت هم متفاوت ميگشت . اما اين مهم بود كه او دو نفر را از دست داده بود .
امير هم تجرد اختيار كرد و از خيلي از عادتهايش فاصله گرفت . هميشه گردنبندي ارغواني را كه نشانه دوستي آن 3 نفر بود بر گردن داشت و هميشه صورت دو دوستش را در آن گردنبند ميديد .
الناز چند بار توسط پليس دستگير شد . اما بعداً امير شنيد كه او مبتلا به بيماري است كه جنبه اي ناشناخته دارد . بدنش بر اثر اين درد تكه تكه و متعفن ميشد . او هر روز بدتر از ديروز ميشد اما جان نمي آمد . شايد براي او عذاب اين دنيا كافي بود كه تقاص تمامي بديهايش را بدهد .
در پايان طبق معمول پايان هر داستانم عرض ميكنم كه شايد اين داستان ريشه اي در واقعيت ندارد اما ممكن است كه قرينه هايي در اين كره خاكي برايش موجود باشد.
مهم اين است كه هر يك از مطالعه اين داستان چه نتيجه اي را استنباط ميكنيم و براي آينده چه تلاشي را ميكنيم . رامین مولوی
با مسئولیت : ساحل

مطالب ارسالی اعضا
لطیف
هزار و يك اسم داري و من از آن همه اسم «لطيف» را دوستتر دارم كه ياد ابر و ابريشم و عشق ميافتم. خوب يادم هست از بهشت كه آمدم، تنم از نور بود و پَر و بالم از نسيم. بس كه لطيف بودم، توي مشت دنيا جا نميشدم. اما ...
زمين تيره بود. كدر بود، سفت بود و سخت. دامنم به سختياش گرفت و دستم به تيرگياش آغشته شد. و من هر روز قطرهقطره تيرهتر شدم و ذرهذره سختتر.
من سنگ شدم و سد و ديوار ديگر نور از من نميگذرد، ديگر آب از من عبور نميكند، روح در من روان نيست و جان جريان ندارد.
حالا تنها يادگاريام از بهشت و از لطافتش، چند قطره اشك است كه گوشه دلم پنهانش كردهام، گريه نميكنم تا تمام نشود، ميترسم بعد از آن از چشمهايم سنگريزه ببارد.
يا لطيف! اين رسم دنياست كه اشك سنگريزه شود و روح سنگ و صخره؟ اين رسم دنياست كه شيشهها بشكند و دلهاي نازك شرحهشرحه شود؟
وقتي تيرهايم، وقتي سراپا كدريم، به چشم ميآييم و ديده ميشويم، اما لطافت كه از حد بگذرد، ناپديد ميشود.
يا لطيف! كاشكي دوباره مشتي، تنها مشتي از لطافتت را به من ميبخشيدي يا ميچكيدم و ميوزيدم و ناپديد ميشدم، مثل هوا كه ناپديد است، مثل خودت كه ناپيدايي... يا لطيف! مشتي، تنها مشتي از لطافتت را به من ببخش.
حرف آخر:
الهی
می دانم که می دانی !اما دوست دارم برایت بگویم .دلم می خواهد با تو سخن بگویم .می دانم که می دانی چه می خواهم بگویم هر چند خود نمی دانم.
می خواهم با تو از تو بگویم .از بزرگیت از اینهمه لطف وکرمت از عشقت.
هفته نامه مشکان شنبه ها . هفته نامه نسل سوم سه شنبه ها و هفته نامه مکث پنجشنبه ها منتشر می شود. جهت همکاری با ما و یا تبادل لینک به آدرس ایمیل hra62302@yahoo.com تماس بگیرید و یا در قسمت نظرات عنوان کنید.