بنام خدای منتظران

 

هفته نامه مشکان

 

سال اول ـ شماره 46 ـ شنبه 13 خرداد 1385

 

حرف اول:

 

الهی ! چگونه خاموش باشم که دل در جوش و خروش است و چگونه سخن گویم که خرد مدهوش و بیهوش است .
الهی ! ما همه بیچاره ایم و تنها تو چاره ای ، ما همه هیچ کاره ایم و تنها تو کاره ای!
الهی ! چون تو حاضری چه جوییم و چون تو ناظری چه گوییم ؟
الهی ! عاقبت چه خواهد شد و با ابد چه باید کرد؟
الهی ! ذوق مناجات کجا و شوق کرامات کجا؟
الهی ! از گفتن یا شرم دارم .

 

سخنی با شما

انتظار فرج از نیمه خرداد کشم

 

سلام!

حالتون چطوره دوستان! خوبین!!

ابتدای این نوشته لازم می دانم تسلیت عرض کنم فرا رسیدن ایام رحلت پیر جماران و بنیانگذار جمهوری اسلامی حضرت امام خمینی (قدس سره) را خدمت همه شما دوستان و همراهان ارجمند و گرامی بداریم یاد و خاطره همه شهدای قیام خونین پانزدهم خرداد را.

برای این بخش از هفته نامه مطالبی را آماده داشتم که به مناسبت این رحلت امام عزیزمان یک غزل و یک رباعی منتشر نشده از امام را تقدیم همه شما دوستان گرامی می کنم.

 

غزل منتشر نشده حضرت امام خمينى (س)

غزل هجرت

آيد آن روز كه من هجرت از اين خانه كنم                     از جهان پرزده در شاخ عدم لانه كنم

رسد آن حال كه در شمع وجود دلدار                بال و پرسوخته كار شب پروانه كنم

روى از خانقه و صومعه برگردانم               سجده بر خاك در ساقى ميخانه كنم

حالى حاصل نشد از موعظه صوفى و شيخ             رو به كوى صنعى واله و ديوانه كنم

گيسوى و خال لبت دانه و دامند چسان            مرغ دل فارغ از اين دام و از اين دانه كنم

شود آيا كه از اين بتكده بربندم رخت                      پرزنان پشت‏بر اين خانه بيگانه كنم

 

رباعى منتشر نشده حضرت امام خمينى (س)

 

اى دوست‏بروى دوست‏بگشاى درى    صاحب نظرا به مستمندان نظرى

ما بى‏خبرانيم زمنزلگه عشق     اى با خبر از بى‏خبر آور خبرى

 

موفق و پیروز باشید

برادرتان ـ حمید

hra62302@yahoo.com

 

کـلـیـپ هـفـته

 

آرش ـ ایران ایران

 

دیدار یار مهربان

 

کمک امام زمان (عج) به شاعر

 

شاعر و مرثیه سرای اهل بیت محتشم کاشانی پسری داشت که از دنیا رفت. او چند بیت در رثای وی گفت. شبی حضرت رسول اکرم (ص) را در خواب دید که فرمود: «تو برای فرزند خود مرثیه می گویی، اما برای فرزند من مرثیه نمی گویی؟! »

می گوید بیدار شدم ولی چون در این رشته کار نکرده بودم سر رشته پیدا نکردم که چگونه وارد مرثیه فرزند آن حضرت شوم. شب دیگر در خواب مورد عتاب  حضرتش گردیدم که فرمود: « چرا در مصیبت فرزندم مرثیه نگفتی؟»

عرض کردم: چون تا کنون در این وادی قدم نگذاشته ام لهذا راه ورود برای خود پیدا نکردم.

فرمود: « بگو باز این چه شورش است که در خلق آدم است» بیدار شدم همان مصراع را مطلع قرار دادم و آنچه که می بایست سرودم تا رسیدم به این مصراع که : « هست از ملال گر چه برای ذات ذوالجلال»  ... در اینجا ماندم که چگونه این مصراع را به آخر برسانم که به مقام الوهیت جسارتی نکرده باشم. شبی حضرت ولی عصر (عج) را در خواب دیدم ... فرمود: « چرا مرثیه خود را به اتمام نمی رسانی؟ » عرض کردم در این مصراع به بن بست رسیده ام نمی توانم رد شوم . فرمود: « بگو: او در دل است و هیچ دلی نیست بی ملال» بیدار شدم و این مصراع را ضمیمه نمودم و بیت را به آخر رسانیدم.

شیفتگان ـ جلد اول ـ صفحه 224

 

دیــنــی

مسئول: daneshjoo

 

رهجوی کمال

 

چرا عده اي عرفان را مشكل مي پندارند؟ و چه چيز در عرفان دشوار است؟

عرفان نه آن قدر دشوار است كه عده اي مي پندارند رسيدن به آن غير ممكن است و نه آن قدر راحت كه عده اي راحت طلب و بي تعهّد فكر مي كنند كه مي توانند آن را به آساني به دست آورند؛ به عبارتي ديگر اگر انسان ها به روش صحيح وارد وادي عرفان شوند ، راهي بسيار راحت است كه سريع آنها را به نتيجه مي رساند و از آن جهت دشوار است كه در شيوه و سليقه اي كه مختصّ عرفان است ، قدم نمي گذارند؛ بلكه سليقه و شيوه هاي خود كه برخاسته از عادات ، خواسته ها و نفسانيّات است ، عوض مي كنند در اين صورت عرفان دشوار مي گردد.

افكار منفي و رنج دهنده سبب از بين رفتن ثبات و آرامش انسان ها مي شود و درون انسان ها به واسطه ي اين ناهنجاري هاي رواني ، متحملّ زحمت و سختي فراواني مي شود؛ حال با چنين وضعيتي وارد عرفان مي شوند و مي گويند عرفان راه سختي است؛ با اين اوصاف اگر در عرفان نيز وارد نشوند و فقط بخواهند به دنياي شادي هاي معمول زندگي نيز قدم بگذارند باز هم نخواهند توانست ، زيرا عادت به افكار منفي آرامش را از انسان مي گيرد. اين گونه افراد وقتي وارد مسير عرفان شوند ، عدم توانايي در حركت خود را كه مربوط به افكار منفي آنهاست به مسير عرفان نسبت مي دهند و آن را دشوار مي پندارند ، در صورتي كه عرفان آن طور كه آنها تصوّر مي كنند و حكم هاي نادرستي را صادر مي نمايند راه سختي ندارد. بنابراين مي توان به اين نتيجه رسيد كه اگر افراد در قالب صحيح عرفان حركت كنند ، حتماً با نتايج خوبي رو به رو خواهند شد.

يك طرز انديشه ي صحيح ، برخاسته از اصول صحيح انساني است و هركس طرز انديشه ي خود را با اصول تعيين شده ي عرفاني مطابقت دهد به راحتي مي تواند وارد عرفان شود.

 

در عرفان عمده ترين حركت و تلاش چيست؟

اولين ومهم ترين حركت ، شناخت است . شناخت معبود از ديدگاه دين اسلام و خاندان عصمت مورد قبول است و اين شناخت بايد شناخت عملي باشد ؛ چرا كه صرفاً حركت تئوري و دانش تئوري كافي نيست زيرا هرگز به نتيجه نرسيده و نخواهد رسيد. عرفان هر شناختي را نمي پذيرد، شناختي مورد قبول و نتيجه بخش است كه روح و حيات داشته باشد ، واقعي و عملي باشد، با زندگي عقلاني مطابقت كند و با آن در تضاد نباشد . بنابراين بايد به شناخت حيات دميد ، اينجاست كه عشق طلوع مي كند و زندگي را سرشار از نور مي كند. شناخت پيدا كردن و حركت در آن ، عبادت محسوب مي شود و در مراحلِ بالاترِ شناخت، فرد دست به عبادت عملي مي زند و هر لحظه معبود را بر زندگي خويش حاضر مي بيند.

سير و سلوك در زندگي و دنياي پيرامون و شناخت علّت ها و معلول ها و يافتن قوانين بين آنها و بهره مند شدن از يافته ها باعث مي شود كه انسان هر لحظه جايگاه خويش را بهتر بشناسد و راهكار بهتري در چگونگي حركت و تكامل خود پيدا كند.

سير و سلوك در عبادت و مسير الهي و وراي جهان مادي سبب مي شود انسان در يابد علي رغم مادي بودن بخشي از وجودش و حضور در عالم مادي به راستي سنخيتي با عالم ملكوت نيز دارد و اين جريان را عملاً باور مي كند و باعث مي شود جايگاه و حدود تعلّقات خود را در عالم هستي بهتر شناخته و به دنبال آن، حركات، رفتار، اعمال و تفكّرات خود را در زندگي متعادل تر كند و اين تعادل به اين معناست كه واقعاً انسان تمام مفاهيم را صرفاً در زندگي مادي نخواهد ديد و فط در بند حصار محدود ماديات ، عمر خود را سپري نخواهد كرد ، زيرا موجوديّت خويش را به درستي و در همه ي ابعادمي شناسد و به تغذيه ي صحيح آن مبادرت مي ورزد.

مأخذ : عرفان و رهجويان كمال ( عرفان نماز ) ، سيد مهدي محمدي

 

روانـشـنـاسـی

 

مسئول: Mitr@ (میترا)

 

مي خواهم خلاق باشم

 

مجدداً كودك شويد، در اين صورت خلاق خواهيد شد. همه‏ كودكان خلاق هستند. خلاقيت نياز به آزادى دارد. آزادى از بند ذهن، از بند دانش و از بند پيش‏داورى‏ها.

فرد خلاق كسى است كه چيزهاى جديد را مى‏آزمايد و ربوپات نيست. ربوپات‏ها هرگز خلاق نيستند، بلكه تكراركننده‏اند. پس مجدداً كودك شويد. از اين‏كه همه كودكان خلاقند، تعجب خواهيد كرد؛ همه كودكان صرف نظر از اين‏كه كجا زاده شده‏اند، خلاقند. اما ما  وقتي مى‏خواهيم راه معمول انجام دادن كارها را به آن‏ها بياموزيم، معمولا در جهت عكس پرورش خلاقيت آن‏ها عمل مي كنيم و به آن ميدان نمى‏دهيم. اين را بدانيد، يك شخص خلاق همواره راه‏هاى متنوعي را مى‏آزمايد. اگر هميشه راه معمول انجام دادن كارى را در پيش بگيريد، هرگز خلاق نخواهيد شد؛ زيرا راه معمول يعنى راهى كه ديگران آن را كشف كرده‏اند.

يك فرد خلاق سرگردان است و نمى‏داند راه درست انجام دادن يك كار چيست؛ بنابراين بارها و بارها در جهت‏هاى مختلف جستجو مى‏كند. دفعات بسيارى در جهت غلط حركت مى‏كند، اما به هر سو كه مى‏رود، مى‏آموزد؛ غنى و غنى‏تر مى‏شود. كارى را انجام مى‏دهد كه هرگز تا به حال كسى به آن اقدام نكرده است. اگر راه معمول انجام دادن كارها را دنبال مى‏كرد، قادر به انجام دادن آن نبود.

دوقلوها

نطفه كوچك به دو نيم شد و دوقلوها شكل گرفتند.

هفته ها گذشت و دوقلوها رشد مي كردند. زمان مي گذشت و آگاهي و دركشان از محيطي كه در آن بودند نيز رشد مي كرد. با ذوق و شادي مي خنديدند و شگفت زده از هم مي پرسيدند: "آيا اين جالب نيست كه ما به وجود آمده ايم؟ آيا زنده بودن ما يك اتفاق عظيم و مهم نیست؟"

دو قلوها در كنار هم دنيايشان را سياحت مي كردند. وقتي كه ريسمان جفت را كه به بدن مادرشان متصل بود و به آنها زندگي مي داد، ‌يافتند،‌ با شگفتي مي گفتند: "عشق مادر ما چقدر جالب است! چطور زندگيش را با ما شريك شده است!"

هفته ها به ماهها تبديل مي شد؛ دوقلوها به خوبي متوجه تغييرات خود بودند. اولي پرسيد:‌"معني اين تغيير و تحول چيست؟" دومي پاسخ داد:‌"اين به آن معناست كه اقامت ما در اين دنيا رو به پايان است."

اولي گفت: "اما من نمي خواهم بروم، ‌من مي خواهم براي هميشه اينجا بمانم."

دومي گفت:‌ "ما انتخابي نداريم. تو چه مي داني؟‌ شايد زندگي ديگري بعد از تولد وجود داشته باشد."

اولي پاسخ داد: "تو از كجا مي داني كه آنجا چطور جايي است؟ ما بند جفت را از دست خواهيم داد، بدون آن چطور زندگي ممكن است؟ از اين گذشته، كجاست كسي كه براي ما از زندگي بعد از تولد بگويد. آه. نه! اين پايان زندگي است. شايد بعد از آن به كل مادري وجود نداشته باشد."

ديگري در جواب او با اعتراض گفت: "اما بايد وجود داشته باشد. اگر غير از اين باشد، ما براي چه اينجا هستيم؟ اصلا چرا زنده ايم؟"

اولي گفت:‌"آيا تو تا به حال مادرمان را ديده اي؟ شايد او تنها در ذهن ما زندگي مي كند. شايد ما خودمان او را ساخته ايم تا احساس خوبي از زندگي داشته باشيم."

...

با اين حساب روزهاي آخر زندگي در رحم مادر پر از سوالهاي مبهم و ترس شد.

...

بالاخره،‌ لحظه تولد فرا رسيد. دوقلوها هنگام عبور از دنياي خودشان، چشمها را باز كردند و از شادي گريه سر دادند. از شادي آنچه كه مي ديدند، آنچه فراتر از روياهايشان بود.

 

ادبــی

 

مسئول: نجمه نجف زاده                                     وبلاگ: پرچین راز

 

برای تو که رهگذری

 

روبه روم ایستادی . چشمای پر از غمتو به چشمام دوختی هیچ حرفی نزدی حتی سردی دستمو که واسه خداحافظی جلو آورده بودمو لمس نکردی سرتو پایین انداختی و رفتی دو سه قدم که دور شدی فریاد زدم که:

می خواستم بگم که بیاد لحظه های خوبمون می مونم ... ولی تو حتی پشت سرتم نگاه نکردی

باز گفتم: می خواستم بگم که جای خالیت همیشه واسم یه عذاب ولی تو بازم نگام نکردی

فریاد زدم: می خواستم بگم دوست دارم ...آره همیشه دوست داشتم تمام شعرام واسه یه نگاه تو بود

ولی تو...

می خواستم بگم تمام احساسمو به پای یه لحظه نگات میریزم می خواستم بگم اگه داری میری اینو بدون یکی همیشه هست که قلبش واسه تک تک ثانیه هات بزنه واسه لحظه های تو بنویسه بیاد نگاهات اصلا یکی هست که فقط واسه تو مینویسه...

میخواستم بگم که دیدم خیلی دور شدی دلم گرفت اشک تو چشام حلقه زد...

اومدم برگردم برای همیشه چشامو بستم تمام لحظه ها و خاطره ها رو دور ریختم و... برگشتم

تا چشامو باز کردم دیدم تمام وجودتو واسم گذاشتی و رفتی

دیدم تمام احساستو واسم گذاشتی و رفتی تمام لحظه های خوبتو تمام خنده هاتو همه نگاهاتو واسم گذاشتی و رفتی

حالا می فهمم چرا نمی تونستی جوابمو بدی...

اینو تقدیم میکنم به هر کسی که میدونه یکی به یاد تمام لحظه هاش هست.

 

سوگند...

 

خـــوانـــدنـــی هـــا

 

مسئول: afso0n

 

عشق مادر

 

وقتی که تو 1 ساله بودی، اون(مادر) بِهت غذا ميداد و تو رو می شست! به اصطلاح، تر و خشک می کرد
تو هم با گريه کردن در تمام شب از اون تشکر می کردی!
وقتی که تو 2 ساله بودی، اون، بهت ياد داد تا چه جوری راه بری.
تو هم اين طوری ازش تشکر می کردی، که، وقتی صدات می زد، فرار می کردی!
وقتی که 3 ساله بودی، اون، با عشق، تمام غذايت را آماده می کرد.
تو هم با ريختن ظرف غذا ،کف اتاق،ازش تشکر می کردی!
وقتی 4 ساله بودی، اون برات مداد رنگی خريد.
تو هم، با رنگ کردن ميز اتاق نهار خوری، ازش تشکر می کردی!
وقتی که 5 ساله بودی، اون، لباس شيک به تنت کرد تا به تعطيلات بری.
تو هم، با انداختن(به عمد) خودت تو گِل، ازش تشکر کردی!
وقتی که 6 ساله بودی، اون، تو رو تا مدرسه ات همراهی می کرد.
تو هم، با فرياد زدنِ: من نمی خوام برم!، ازش تشکر می کردی!
وقتی که 7 ساله بودی، اون، برات وسائل بازی بيس بال خريد.
تو هم، با پرت کردن توپ بيس بال به پنجره همسايه کناری، ازش تشکر کردی!
وقتی که 8 ساله بودی، اون، برات بستنی خريد.
تو هم، با چکوندن(بستنی) به تمام لباست، ازش تشکر کردی!
وقتی که 9 ساله بودی، اون، هزينه کلاس پيانوی تو رو پرداخت.
تو هم، بدون زحمت دادن به خودت برای ياد گيری پيانو، ازش تشکر کردی!
وقتی که 10 ساله بودی، اون، تمام روز رو رانندگی کرد تا تو رو از تمرين فوتبال به کلاس ژيمناستيک و از اونجا به جشن تولد دوستانت، ببره.
تو هم، ازش تشکر کردی،با بيرون پريدن از ماشين، بدون اينکه پشت سرت رو هم نگاه کنی !
وقتی که 11 ساله بودی، اون تو و دوستت رو برای ديدن فيلم به سينما برد.
تو هم، ازش تشکر کردی، ازش خواستی که در يه رديف ديگه بشينه!
وقتی که 12 ساله بودی، اون تو رو از تماشای بعضی برنامه های تلوزِيِون بر حذر داشت.
تو هم، ازش تشکر کردی، صبر کردی تا از خونه بيرون بره!
وقتی که 13 ساله بودی، اون بهت پيشنهاد داد که موهاتو اصلاح کنی.
تو هم، ازش تشکر کردی، با گفتن اين جمله: تو اصلاً سليقه ای نداری!
وقتی که 14 ساله بودی، اون، هزينه اردو يک ماهه تابستانی تو رو پرداخت کرد.
تو هم،ازش تشکر کردی، با فراموش کردن، نوشتن يک نامه ساده !
وقتی که 15 ساله بودی، اون از سرِ کار برمی گشت و می خواست که تو رو در آغوش بگيره(ابراز محبت کنه).
تو هم، ازش تشکر کردی، با قفل کردن درب اتاقت!(نمی ذاشتی که وارد اتاقت بشه!)
وقتی که 16 ساله بودی، اون بهت ياد داد که چطوری ماشينش رو برونی(رانندگی ياد داد).
تو هم، ازش تشکر می کردی، هر وقت که می تونستی ماشين رو بر می داشتی و می رفتی!
وقتی که 17 ساله بودی، وقتيکه اون منتظر يه تماس مهم بود.
تمام شب رو با تلفن صحبت کردی و، اينطوری ازش تشکر کردی!
وقتی که 18 ساله بودی، اون ، در جشن فارغ التحصيلی دبيرستانت، از خوشحالی گريه می کرد.
تو هم، ازش تشکر کردی،اينطوری که، تا تموم شدن جشن، پيش مادرت نيومدی!
وقتی که 19 ساله بودی، اون، شهريه دانشگاهت رو پرداخت، همچنين، تو رو تا دانشگاه رسوند و وسائلت رو هم حمل کرد.
تو هم، ازش تشکر کردی، با گفتن خداحافظِ خشک و خالی، بيرون خوبگاه، به خاطر اينکه نمی خواستی خودتو دست و پا چلفتی نشون بدی!!(به اصطلاح، بچه مامانی!!)
وقتی که 20 ساله بودی، اون، ازت پرسيد که، آيا شخص خاصی(به عنوان همسر) مد نظرت هست؟
تو هم، ازش تشکر کردی با گفتنِ: به تو ربطی نداره!!
وقتی که 21 ساله بودی، اون، بهت پيشنهاد خط مشی برای آينده ات داد.
تو هم، با گفتن اين جمله ازش تشکر کردی: من نمی خوام مثل تو باشم!
وقتی که 22 ساله بودی، اون تو رو، در جشن فارغ التحصيلی دانشگاهت در آغوش گرفت.
تو هم،ازش تشکر کردی،ازش پرسيدی که: می تونی هزينه سفر به اروپا را برام تهيه کنی!
وقتی که 23 ساله بودی، اون، برای اولين آپارتمانت، بهت اثاثيه داد.
تو هم، ازش تشکر کردی،با گفتن اين جمله، پيش دوستات،:اون اثاثيه ها زشت هستن!
وقتی که 24 ساله بودی، اون دارايی های تو رو ديد و در مورد اينکه، در آينده می خوای با اون ها چی کار کنی، ازت سئوال کرد.
تو هم با دريدگی و صدايی(که ناشی از خشم بود)فرياد زدی:مــادررر،لطفاً!!
وقتی که 25 ساله بودی، اون، کمکت کرد تا هزينه های عروسی رو پرداخت کنی، و در حالی که گريه می کرد بهت گفت که: دلم خيلی برات تنگ می شه.
تو هم ازش تشکر کردی، اينطوری که، يه جای دور رو برای زندگيت انتخاب کردی!!
وقتی که 30 ساله بودی، اون، از طريق شخص ديگه ای فهميد که تو بچه دار شدی و به تو زنگ زد.
تو هم با گفتن اين جمله ،ازش تشکر کردی، "همه چيز ديگه تغيير کرده!!"
وقتی که 40 ساله بودی، اون، بهت زنگ زد تا روز تولد يکی از اقوام رو يادآوری کنه.
تو هم با گفتن"من الان خيلی گرفتارم" ازش تشکرکردی!!
وقتی که 50 ساله بودی، اون، مريض شد و به مراقبت و کمک تو احتياج داشت.
تو هم با سخنرانی کردن در مورد اينکه والدين، سربار فرزندانشون می شن، ازش تشکر کردی!!
و سپس، يک روز، اون، به آرامی از دنيا ميره. و تمام کارهايی که تو(در حق مادرت) انجام ندادی، مثل تندر بر قلبت فرود مياد.
 
اگه مادرت،هنوز زنده هست، فراموش نکن که بيشتر از هميشه بهش محبت کنی ... و، اگه زنده نيست، محبت های بی دريغش رو فراموش نکن و به راحتی از اونها نگذر...
هميشه به ياد داشته باش که به مادرت محبت کنی و اونو دوست داشته باشی، چون، در طول عمرت فقط يه مادر داری!!!!!

 

بـــا شـــهـــیـــدان

 

نگاهی به زندگینامه سردار شهید حسن باقری (25)

 

شهادت

 

 در روز هشتم بهمن ماه 1361 همزمان با رفتن عزيمت كنندگان براي ملاقات حضرت امام (ره) ، سردار باقري جانشين فرمانده نيروي زميني سپاه به همراه 5 تن و از جمله شهيد مجيد بقايي كه در آن موقع مسئوليت فرماندهي قرارگاه كربلا را به عهده داشت در ساعت حدود 8 صبح به منطقه عملياتي والفجر مقدماتي در فكه مي روند و درون سنگري در آن منطقه اتفاق عجيبي مي افتد . در شرايطي كه آن سنگر قرار داشت بي كمترين مبالغه بسيار حيرت آور بود در حوالي ظهر با اصابت گلوله خمپاره 120 ميليمتري به درون سنگر « سردار باقري » و سردار بقايي و بعضي همسنگران دچار حادثه غم انگيزي مي شوند مجيد بقايي پاهايش قطع شده و در اثر تركشهاي زياد وارده به فاصله كمي شهيد مي شود و سردار غلامحسين افشردي معروف به حسن باقري پس از سه ساعت به شهادت رسيد در حالي كه تركشهاي زيادي به بدن او اصابت كرده بود.

آخرين كلامي كه از اين شهيد بزرگوار شنيده شد پس از ذكر شهادتين ، نام مبارك امام شهيدان حسين (ع) بود.

توكل به خداوند منان ، صبوري و شكيبايي توأم با تدبير ، بي تكلفي و بي ريايي ، ذوب در ولايت و مريد و مخلص خاندان عصمت و طهارت (ع) بودن ، استعداد و خلاقيت خارق العاده كه مي توانست ناممكن را ممكن سازد ، ذكاوت و هوشمندي بسيار قاطعيت و قدرت تصميم گيري و قبول مسئوليتهاي خطير ، كادرسازي و تربيت نيرو ، توجه به هماهنگي و وحدت نيروهاي رزمي ، شجاعت و شهامت ، قدرت بيان و استدلال قوي ، تواضع و فروتني و دهها خصال نيكوي ديگر از جمله صفات برجسته شهيد بزرگوار « سردار سرلشگر پاسدار غلامحسين افشردي » معروف به « حسن باقري » بود كه از او انسان و مسئولي قابل احترام نزد سايرين ساخته بود و موجب نفوذ در دل آنها گرداند به طوري كه همه او را نمونه و مصداقي جهت اصلاح امور خود مي دانستند.

او شهادت را لباس رجعت به آستان حق و همنشيني ميان سالار شهيدان و جوانان اهل بهشت نمود تا در جوار حضرت خاتم الانبياء (ص) از حوض كوثر حضرت زهرا (س) جرعه نوش مايه گواراي آن از دستان مبارك حضرت علي بن ابيطالب (ع) بوده و در رضوان الهي راضيه مرضيه گردد.

 

ادامه دارد ...

 

جــــوک

 

خنده زبان بین المللی ملتهاست!

 

***   یه بار سعید آرین برف پاک کن ماشینشو روشن می کنه هیپتونیزم می شه!!!

***   یه بار جاسم صابون عروس می خره به بدنش میزنه و کل می کشه.

***   چوپان دروغگو می ره اون دنیا می گه من دهقان فداکارم!

***   یک بار بیماری نزد روانشناس رفت و گفت آقای دکتر من هر وقت می خوابم ، خواب یک غول سه شاخ می بینم.روانشاس گفت : بیماری شما قابل درمان است ولی باید قبل از آن صدهزار تومان هزینه درمان بپردازید. بیمار گفت : نه آقای دکتر نیازی نیست یه جوری با غوله می سازم!

***   مریض : آقای دکتر مشکل من اینه که هیچ کس منو تحویل نمی گیره. دکتر : نفر بعد !!!

***   مردي در هواي سرد، اسبي را ديد كه از بيني اش بخار بيرون مي آمد. با خود گفت: فهميدم، پس اسب بخار كه مي گويند همين است!

***   یه بار بچه ای از پدر خسیسش ده هزار تومان پول خواست . پدر گفت : چی ؟ نه هزار ؟ هشت هزارو می خوای چه کار؟ تو هفت هزار هم زیادته چه برسه به شش هزار! بابام به من پنج هزار نداده که حالا من به تو چهار هزار بدم. حالا سه هزارو می خوای چی کار؟ دوهزار کافیه ؟ بیا این هزار تومنو بگیر.بچه می شماره می بینه پانصدتومنه!!!

***   اولي: من تصميم گرفته ام بعد از اين، فقط غذاهاي گياهي بخورم.
دومي: لابد با مشورت دكتر تصميم گرفته اي؟
اولي: نه، با مشورت قصاب محل، چون او ديگر حاضر نيست به من نسيه بفروشد.

***   به یکی می گن جمله ای بساز که توش "مرده" باشه. می گه : آمبولانس.

***   پسر به پدرش گفت:« پدرجان! چرا بعضي از آدم ها اين طوري حرف مي زنند، مثلاً مي گويند فرش  مرش، كتاب متاب، اسباب مسباب؟ » پدر با خونسردي جواب داد:« پسرم! اين كار آدم هاي بي سواد مي سواده!»

 

از وبلاگ: خنده

 

عکس خنده دار

 

 

 

 

طــنــز

 

زن گرفتن قلی!

 

خبر نداری حاج آقـــــــــا! قلی می خـواد زن بگیره

شمــــا نبودی شب اومد بعلـــــــه شو از من بگیره

به من میگفت: آی ننه جون! مام آخــه آرزو داریم

یه کـــــــــاری کن آقـــا جونم بیاد واسـم زن بگیره

هوتــــــــــن چش دریده هم خواستگــــــار لیلا شده

مـــــن بیشینم نیگـــا کنم ، لیلا رو هوتن بگیره !!؟

گرفتم اون شب حالشو ، امـــا سپردم به  جوات(!)

این دفه حـــــــال نکبتــــو  تـــو روز روشن بگیره

اطّلاعات اگه میخــــــــــــواد دختـــره از اخلاق من

از مــــــــن خجالت میکشه از آبجی سوسن بگیره

لپّ کلوم اگــــــــــــــه ننه ش دختره رو به مـــن نده

سم میخورم اونوق باید خونمـــــــــــو گــردن بگیره

گفتم: ننه! کفری نشی ، ننه ش گفتــــــــــــه قلی بره

یه دختر کـــــــور وکچـــــــل ، چلاق والکــن بگیره

گفته مگــــــــــــه دخترمــــــو آوردمش از سر راه

که لیلای  ماهمــــــــو این  بیعـــــــار وچلمن بگیره

درد وبلات تــــوی ســــــــــرم آخه ننه ت تا کی بره

نشـــونی دختــــــــرا رو  از کـــــــوی وبرزن بگیره

دربدر خواسنگـــــــــــــاری این در واون در میزنم

آقات باید بره واســــــم کفشی از آهـــــــــــن بگیره

با شاگردی تو بقّـــــــــــالی کسی بخــواد زن بگیره

بـــــا این تــورّم میدونی ماهی بایــــــــد چن بگیره؟

واسه عروس وخواهــــــراش  برادراش ننـه باباش

هرچی که اونا دوس دارن هرچی کــه خواستن بگیره

خرج عروسی به کنـــــــــار فردا باید واســــه زنش

چــــادر وکفش و روسری بلــــــــــوز ودامن بگیره

بعدعروسی هم باید گیـــوه هاشــــــــــــو وربکشه

برای زندگی بـــره خونـــــــــه و مسکــــــــن بگیره

صد صدوپنجاه تا بده ماهی واســـه یه لونه مـــوش

یه خونه ی اجــاره ای تو سولقــــــون و کـن بگیره

بعدش باید  زی ذی  بشــــــه، به دستــای مبارکش -

جــــــــارو ورخت و قابلمه یــــا نخ وسوزن بگیره

بچّه هـــا کــه شدن ردیف میاد خـــــرج کتاب وکیف

باید که هر ســال براشون شلــوار وپیرهــن بگیره

روی ســرش قطار قطار، هوار میشـــه قــوم تاتار(!)

اونوق باید روزی سه بــــــار برنج وروغــن بگیره

هــــرکسی طالب زنــــــــه ، امــــــــا بدون اسکنـــه

از دوگولـــه ش باید ننــــه! یک سیتی اسکن بگیره ...

***

اونقــده گفتـم که قلی ، زهــــــره ترک شد حاج آقا !

سراغ لیلا رو دیگـــه بعـد از این عمـــــراً بگیره!!

 

بوالفضول الشعرا

 

ترفند رایانه ای:

 

حجم عكسهايتان را بدون از دست رفتن كيفيت تا حد ممكن پايين بياوريد

 

از: يوسف صحرايي
بيشتر كاربران اينترنتي وكساني كه زياد از اينترنت براي فرستادن عكسهايشان براي دوستان وآشنايان استفاده ميكنند حتما تا كنون با مشكل حجم زياد اين عكسها مخصوصا عكسهاي ديجيتالي روبرو شده اند امروز روشي را به شما آموزش مي دهيم كه حجم عكس بدون از دست رفتن كيفيت بسيار پايين بيايد.
ابتدا عكس را در يكي از نرم افزارهاي ويرايش تصاوير مانند ACD Photo Editor يا Adobe Photoshop
وارد كنيد و سايز آن را به 1500*1122 تغيير دهيد و آن را ذخيره كنيد. سپس عكس را در نرم افزار ويرايش تصوير اختصاصي ويندوز( ( Mspaint وارد كنيد وبدون هيچ تغييري ذخيره كنيد.
تذكر: اگر خواستيد سايز عكس را تغيير ندهيد ميتوانيد آن را مستقيما وارد Mspaint كنيد.  در پايان خواهيد ديد كه حجم تصوير به طور شگفت انگيزي كاهش مي يابد.

 

داسـتـانـک

 

مسئول: فرنوش

 

لگد بزن

 

 

-       -   نیما بیا ببین داره لگد می زنه !!

-           -ای الهی بابا قربونش بره ! مثله باباش می مونه .

-         - وا ! تو کجا لگد می زنی ؟! نکنه می زنی و من خبر ندارم ؟!!!

-           - نه ! از امروز شروع کردم . می خوام لگد بزنم به درس و دانشگاه و ... .

-         - نیما خل شدی ؟!

-          - نه ! خیلی هم سالمم . فکر کردی با حقوق تدریس خصوصی میشه زندگی سه نفر رو چرخوند ؟

-           - نیما تو به من قول دادی !!! گفتی هم درس می خوونی هم ... .

-            - بلند نکن اون کیسه رو . نگاه کن . این آخرین کیسه برنجیه که داریم ! لیسانسم رو ببرم دم مغازه بهم برنج میده ؟! شاید فوق لیسانسم رو ببرم بده !!!

-            - نیما !!! همش تقصیر منه !!! اگه منم کار می کردم ... . ببین باز هم لگد زد !!!

-          -  پسر هم داره تائید می کنه ! از فردا می رم دم آژانس !

 

داستــان

 

تقاص معرفت

 

نویسنده: رامین مولوی ـ قسمت یازدهم

 

برای مطالعه قسمت های قبلی داستان کلیک کنید

 

آرمين گيج شده بود ، اصلاً از اين مقدمه نميتوانست به اصل موضوع پي ببرد . واقعاً وضعيت پيچيده اي داشت .

الناز باز شروع به حرف كرد : من براي اين با سامان بودم كه بتوانم ، كه هميشه ، كه همه جا تو را ببينم . من مجبور بودم كه عشق سامان را بپذيرم كه هم كنار تو باشم و هم در كنار سامان كه براي من زخمي شده بود .. ديگر گريه الناز را امان نداد و صداي هق هق اش بلند شد .

آرمين مبهوت الناز را مينگريست . سالها بود كه گريه دختري را نديده بود . مانند ديوانه ها خيره او را نگاه ميكرد ، قادر به تكلم نبود و هرگونه اختياري از او سلب شده بود . سوز سردي او را لرزاند گرچه اين سوز از ته دل او بلند ميشد و قوت ميگرفت اما تپش قلبش حكايت از موج جديد زندگي براي او بود . زمان برايش متوقف شده بود نه در حال بود نه در آينده ، گذشته تنها نوري مبهم بود .

الناز از عشقش ميگفت از گريه اش و از شبهايي كه به ياد او به خواب ميرود و تنها خواب او را ميبيند .

آرمين خشكش زده بود ، حرفهاي الناز را ميشنيد اما عكس العملي نشان نميداد . كم كم از گونه هايش قطرات اشك روان شد واين قطرات چون سيلي تمام صورتش را فرا گرفت . دوست داشت اين قلب منجمد را با دست در مي آورد و مي گفت اين چه سرنوشتي است كه من دارم ؟ من 4 سال عاشق بودم و عشقي را داشتم كه كمتر كسي چون اين عشق را تحمل كرده است اما در آخر با بي وفايي بي پايان رسيد . اما حالا كه نميخواهم عاشق باشم دختري با چنين احساسات و شوري من را ميخواست بدون اينكه من بفهمم . حالا ميفهمم كه چرا چشمانش را در ملاقات با سامان سرد ميافتم او عاشق من بود نه سامان .

يك ساعت و نيم در اين حالت هر دو اشك ريختند و به رويايشان و فردايي كه در كنار يكديگر خواهند بود فكر كردند . از هم با لبخندي تلخ جدا شدند و در حالي كه هيچ يك از آينده اي كه برايشان رقم خورده بود اطلاعي نداشتند هر يك بسوي منزل خويش رهسپار شدند .

آرمين آن شب اصلاً نخوابيد و به آينده اي كه ميتوانست با اين عشق دو طرفه بسازد فكر ميكرد . صبح شده بود و پرندگان نويد طلوع خورشيد را از قبل ميدادند . آرمين در رختخواب دراز كشيده بود با چشماني قرمز كه حاكي از بارش اشكهاي ديشب بودند به سقف چشم دوخته بود . روز جمعه بود و آرمين قبل از اينكه پدر و مادرش بيدار شوند نامه اي نوشت و در آن توضيح داد كه به كوه ميرود و تا عصر هم برنميگردد . هنوز 2 ساعت از طلوع آفتاب نگذشته بود كه سامان با قدمهايي سست و متزلزل به سمت قله به راه افتاد . در طول مسير به تمام ماجراهاي اين چند وقت از زمان دعوايي كه منجر به زخمي شدن سامان شد تا حرفهاي ديروز الناز فكر كرد . ناهارش را هم بالاي كوه خورد . هنگامي كه به بالاترين نقطه رسيد ، مردم كم كم برميگشتند . اما او در بالاي كوه به افقي دور دست خيره شده بود و هر كسي او را ميديد متوجه ميشد كه اين شخص در حال تفكر است . در درونش جنگي ميان عشق به يك دختر كه از ديروز شعله ور گشته بود و وفاي به عهد دوستي بر پا بود . او خوب ميدانست كه گرچه سامان با الناز با تندي حرف زده اما او را ميپرستد و اين مسئله يك موضوع زود گذر است . در ضمن سامان هم فرد زود جوشي است .

كم كم از كوه پايين آمد و به اين فكر كرد كه چرا ديشب فقط به فكر خودش و الناز بوده است . اصلاً چرا به سامان فكر نكرده بود . از اين بابت خودش را ملامت ميكرد . چرا الناز بايد بگويد كه من مجبور بودم كه با سامان دوست شوم ؟ از اينكه دوستي اش را فراموش كرده بود از خودش بدش مي آمد چرا در آن لحظه با الناز هم كلام شده بود ؟

ديگر گامهاي آرمين متزلزل نبود ، او با گامهايي استوار به منزل مي رفت و تصميم خودش را گرفته بود . صداي تپش قلبش تنها راهنماي او بود . به شعفي رسيده بود كه مدتها آرزو ميكرد كه چنين شوري را در خود احساس كند مزه اي را ميچشيد كه تلخ و شيرين بود ... او مزه عشق را چشيده بود .

نزديك غروب بود كه به منزل رسيد . طبق معمول قبل از ورود به منزل نفس عميقي كشيد و با چهره اي بشاش وارد منزل شد . كسي منزل نبود و براي او پيغام گذاشته بودند كه شب منزل خاله اش هستند و اگر خواست بياييد وگرنه كه غذا در يخچال است و در مايكروفر گرم كند .

يك دوش به او انرژي از دست رفته اش را برگرداند . غذا را گرم كرد و با يك بطري نوشابه جلوي تلويزيون نشست و همان طور كه تماشا ميكرد غدايش را روي كاناپه مي خورد . هر كس او را ميديد فكر ميكرد اين پسر در دنيا به هر چيزي كه ميخواسته رسيده است كه با اين بي خيالي تلويزين نگاه ميكند . صداي زنگ تلفن او را به خود آورد .

-          بفرماييد ؟

-          سلام آرمين جان خوبي ؟ ورزشكار كوه هم ميروي ... پس بايد اين را هم به ديگر صفات خوبت اضافه كنم . خسته اي ؟

-          آه ، سلام الناز و ممنونم ، از كجا ميداني من كوه بودم !!

-          صبح كه تماس گرفتم مادرت گفت كه رفتي كوه و تا عصر برنميگردي ... حالا چطوري خسته كه نيستي ؟

-          نه ، خسته نيستم ولي بهتر است كه يك چيزي را بهت بگويم . يعني بهتر است كه از احساسم بگويم و بعد خودت نتيجه گيري كني .

-          من منتظرم . حرفهايت را با جان و دل ميشنوم و مطمئن باش كه حرفهايت را به خاطر مي سپارم . وقتي كه تو حرف ميزني من جان تازه اي ميگيرم پس دريغ نكن و براي من هم كه شده صحبتت را شروع كن .

-          نميدانم كه آيا صحبتم تو را خوشحال ميكند يا نه ؟ ولي ميخواستم به تو بگويم كه من براي احساسات تو ارزش قائلم . ولي ديشب به خاطر جوي كه حاكم بود شايد حرفي زدم كه نبايد ميزدم . من فكر ميكنم كه احساسي كه تو داري احساس موقتي است و من نبايد به آن دلم را خوش كنم . در ضمن يك نفر تو را ميخواهد كه براي تو حاضر به انجام هركاري است .

-          الناز به گريه افتاد : تو فكر ميكني كه من دروغ ميگويم پس حتماً گريه هايم هم دروغ است و حتماً فكر ميكني كه من مثل دخترهاي مدرسه اي تا يك نفر را ميبينم عاشق او ميشوم ، اما اين احساس از درون من سرچشمه ميگيرد .

-          الناز تو اشتباه ميكني ، تو به خاطر يك بحث كوچك كه با سامان داشتي به طرف من جلب شدي در حالي كه دنبال يك هم صحبت ميگشتي نه بيشتر .

 الناز گريه ميكرد و اين گريه بيشتر دل آرمين را مي سوزاند . ولي او تصميم خويش را گرفته بود .

-          من تو را دوست دارم و فكر ميكنم كه تو هم مرا ....

-          نه الناز اشتباه تو همين است . من تنها تو را به عنوان دوست سامان دوست دارم نه بيشتر ...

ناگهان صداي جيغي كوتاه آرمين را به خود آورد . تلفن قطع شده بود . آرمين براي الناز نگران شد و تند و تند شماره را گرفت ولي هيچ كس جواب نميداد . نگران شده بود اما فكر ميكرد شايد با اين كار الناز پيش سامان برگردد .

از اين خوشحال بود كه در دوستي جوان مردي به خرج داده است اما در دردرونش به خاطر دروغي كه گفته بود عذاب مي كشيد . او به الناز دروغ گفته بود كه او را دوست ندارد بلكه احساس علاقه اي او را آزار ميداد اما او بايد اين حس را ميكشت . حداقل پيش وجدانش راحت بود كه همراه آينده بهترين دوستش را از او نگرفته است . اما وقتي به ياد گريه الناز افتاد گريه اش گرفت .

تصميم گرفت چند روزي را به شمال نزد دايي آش كه آنجا تربيت اسب داشت برود .صبح اين نظر را با پدر ومادرش در ميان گذاشت و طبق معمول هم پدر ومادرش در مقابل نظر تنها فرزندشان مقاومتي نشان ندادند .

غروب پس از كلي رانندگي بالاخره آرمين به منزل دايي اش كه در وافع ميتوان گفت باغ عمويش كه روبه دريا بود رسيد و دايي و زن دايي اش به گرمي از او استقبال كردند . در اين مدت او از تمام اتفاقاتي كه در تهران مي افتاد بي خبر بود و نميدانست كه در آينده اين اتفاقات چقدر در سرنوشت او موثر خواهد بود . او تنها ميخواست چند روزي از هياهوي تهران و مسائل آن به دور باشد

 

ادامه دارد ...

 

عکس و مکث

 

با مسئولیت : ساحل

 

 

 

 

حرف آخر:

 

الهی ! تو پاک آفریدی ، ما آلوده کردیم .
الهی ! وای بر من اگر دلی از من برنجد .
الهی !در بسته نیست ، ما دست و پا بسته ایم .
الهی ! که الله گفت و لبیک نشنید.
الهی !چرا بگریم که تو را دارم و چرا نگریم که منم .
الهی ! از من آهی و از تو نگاهی .
الهی ! شنیده ام که گفته ای :«چه کنم با مشتی خاک ، مگر بیامرزم»