به نام خدای منتظران

 

مجله

 

نبرد عشق

(3)

 

به مناسبت:

آغاز حمله تجاوزگرانه رژيم بعثي عراق به جمهوري اسلامي ايران  و آغاز هفته دفاع مقدس 1359ش

 

برای عضویت در گروه مشکان کلیک کنید

تماس با مدیر گروه مشکان تنها از طریق آدرس زیر

hra62302@yahoo.com

 

خدایا ...

 

خدايا! تو را شكر مي‏كنم كه مرا با درد آشنا كردي تا درد دردمندان را لمس كنم، و به ارزش كيميايي درد پي ببرم، و «ناخالصي»هاي وجودم را در آتش درد بسوزم، و خواسته‏هاي نفساني خود را زير كوه غم و درد بكوبم، و هنگام راه رفتن بر روي زمين و نفس كشيدن هوا، وجدانم آسوده و خاطرم آرام باشد تا به وجود خود پي ببرم و موجوديت خود را حس كنم.

خدايا! تو را شكر مي‏كنم كه تو مرا در آتش عشق گداختي، و همه موجودات و «خواستني»ها را بجز عشق و معشوق در نظرم خوار و بي‏مقدار كردي، تا از كنار هر حادثه وحشتناك به سادگي و آرامي بگذرم. دردها، تهمت‏ها، ظلم‏ها، فشارها، و شكنجه ‏ها را با سهولت تحمل كنم.

خدايا! تو را شكر مي‏كنم كه لذت معراج را بر روحم ارزاني داشتي، تا گاه‏گاهي از دنياي ماده درگذرم، و آنجا جز وجود تو را نبينم و جز «بقاء»ي تو چيزي نخواهم، و بازگشت از «ملكوت اعلي» براي من شكنجه‏اي آسماني باشد كه ديگر به چيزي دل نبندم و چيزي دلم را نربايد.

 

 

شعر:

تقدیم به همه جانبازان هشت سال دفاع مقدس

 

اتل متل یه جانباز

 

اتل متل يه بابا

که اون قديم قديما

حسرتشو مي‌خورن

تمامي بچه‌ها

 اتل متل يه دختر

دردونه‌ي باباش بود

بابا هرجا که مي‌رفت

دخترش هم باهاش بود

 اون عاشق بابا بود

بابا عاشق اون بود

به گفته‌ي بچه‌ها:

بابا چه مهربون بود

 يه روز آفتابي

بابا تنها گذاشتش

عازم جبهه‌ها شد

دخترو جا گذاشتش

چه روزاي سختي بود

اون روزاي جدايي

چه سال‌هاي بدي بود

ايام بي بابايي

چه لحظه‌ي سختي بود

اون لحظه‌ي رفتنش

ولي بدتر از اون بود

لحظه‌ي برگشتنش

هنوز يادش نرفته

نشون به اون نشونه

اون که خودش رفته بود

آوردنش به خونه

زهرا به او سلام کرد

بابا فقط نگاش کرد

اداي احترام کرد

بابا فقط نگاش کرد

خاک کفش بابا را

سرمه‌ي تو چشاش کرد

بابا جونو بغل زد

بابا فقط نگاش کرد

زهرا براش زبون ريخت

دو صد دفعه صداش کرد

پيش چشاش ضجه زد

بابا فقط نگاش کرد

اتل متل يه بابا

يه مرد بي ادعا

براش دل مي‌سوزونن

تمامي بچه‌ها

زهرا به فکر باباست

بابا تو فکر زهرا

گاهي به فکر ديروز

گاهي به فکر فردا

يه روز مي‌گفت که خيلي

براش آرزو داره

ولي حالا دخترش

زيرش، لگن مي‌ذاره

يه روز مي‌گفت: دوست دارم

عروسيتو ببينم

ولي حالا دخترش

مي‌گه به پات مي‌شينم

مي‌گفت: برات بهترين

عروسي رو مي‌گيرم

ولي حالا مي‌شنوه

تا خوب نشي نمي‌رم

وقت غذا که مي‌شه

سرنگ را بر مي‌داره

يک زرده‌ي تخم مرغ

توي سرنگ مي‌ذاره

گوشه‌ي لپ بابا

سرنگ رو مي‌فشاره

براي اشک چشمش

هي بهونه مياره

غصه نخوره بابا جون

اشکم مال پيازه

بابا با چشماش مي‌گه:

خدا برات بسازه

هر شب وقتي بابا رو

مي‌خوابونه توي جاش

با کلي اندوه و غم

مي‌ره سرکتاباش

" حافظ" رو بر مي‌داره

راه گلوش مي‌گيره

قسم مي‌دهد حافظو

" خواجه! " بابام نَميره

دو چشمشو مي‌بنده

خدا خدا مي‌کنه

با آهي از ته دل

حافظو وا مي‌کنه

 فال و شاهد و فال و

به يک نظر مي‌بينه

نمي‌خونه، چرا که

هر شب جواب همينه

اون شب که از خستگي

گرسنه خوابيده بود

نيمه شب، چه خوابِ

قشنگي رو ديده بود

تو خواب ديدش تو يک باغ

تو يک باغ پر از گل

پر از گل و شقايق

ميون رودي بزرگ

نشسته بود تو قايق

يه خرده اون طرف‌تر

ميان دشت و صحرا

جايي از اين‌جا بهتر…

بابا سوار اسبه

مگه مي‌شه محاله…

بابا به آسمون رفت

تا پشت يک در رسيد...

مرحوم بهزاد سپهر

 

تقدیم به همه شهدا

 

از خون شهید لاله ها می روید

 

شرم كشد كه بي تو نفس مي كشم هنوز

تا زنده ام بس است اين شرمساريم

شهيد، اي زيباترين واژه در فرهنگ عشق، شهيد اي صدرنشين جملة الفاظ در مكتبخانه عشق،  و استوارترين معني در كتاب ايثار و شهادت، شهيدان، آلاله رويان، خونين چهرگان، سپيدطينتان، در مجلسي كه مشاطه بهار گيتي را بزيور رياحين آراسته و خنياگران عشق در سايه ياس و سرو آزاد همراه با تغزل فاختگان و عندليبان شيدا، ساز عشق و سرود نوروز را مي نوازند و زمزمة آبشاران، از چكاد كوهساران تا ژرفاي رودخانه ها نويد رويش سبزه، و استيلاي لشكر گل را مي دهند، در جاي شما شقايق روييده است.

در آغاز ظهور لاله هاي سرخ، در جلوه هاي رنگين و عطرآگين رز محمدي كه غزالان زيبا چشم، سرمست از شراب زلال چشمه هاي حيات بخش در دامنه كوهساران سبزينه پوش به ياد پيروزي فروردين به ديو توانفرساي زمستان پاي كوبي مي كنند و صبا در هر كران غاليه مي افشاند، جايتان خالي، ليكن شما را رشك مي برم كه اكنون در بهارستاني دلپذير بساط عيش و سرور گسترانيده ايد، كه حجابي در فراسوي ديدگانتان مشاهده نمي گردد.

در خلوتگه راز، در زير حباب انوار الهي، در آنجا كه محبوب و معشوق ازلي از ديده صاحب بصيرت مستور نيست، و در حريم كبريايي پا نهاده و در حريرين سبز نور و عشق آرميده و ساقيان گلچهره ماه منظر، زجاجه هاي زمردين مملو از شراب كوثر كه از برف سپيدتر و از عسل شيرينتر است، در بزم وصال، كام عطشناك شما را سيراب مي كنند.

گلگشتي را كه وحي منزل ستوده و دست تواناي جهان آرا و بهشت آفرين آذين بسته، مرا چه توان آنكه بزم شما را با كلك ناتوان خويش سر ستودن گيرم.

از خون هيد، لاله ها مي رويد

وز اشك، ستاره لاله را مي شويد

بلبل به ترانه اين سخن مي گويد

بَه بَه به كسي كه راه حق مي پويد

 

 

اولین زن اسیر دفاع مقدس

 

بيستم مهرماه سال 1359 ساعت نه صبح ،دختر پرستاري که فارغ‌التحصيل رشته مامايي بود، به همراه چهار تن از رزمندگان به اسارت دشمن درآمد.

«فاطمه ناهيدي» ابتدا در جهادسازندگي و بعد از آن در کميته امداد امام فعاليت داشت.با آغاز جنگ براي کمک وهمياري رزمندگان به خرمشهر رفت و به اسارت دشمن بعثي در آمد.عراقي‌ها براي اين پيروزي با هلهله و شادي اقدام به تيراندازي هوايي  کردند.چند روز بعد سه خانم ايراني نيز اسير شدند ،ناهيدي در ارديبهشت ماه سال 1360 به همراه همراهانش دست به اعتصاب غذا زد، با اين اعتصاب مسئولين عراق موافقت‌کردند آنها براي خانواده‌هايشان از طريق صليب سرخ نامه بنويسند،‌ اولين اسير زن ايراني در روز دوازدهم بهمن ماه سال 1362 به همراه 190 نفر ديگر آزاد گرديد.

 

عبور از خط (یک نوشته نا تمام از دکتر چمران)

 

عبور از خط

توضيح:

16 دي‏ماه، روز سقوط هويزه و به شهادت رسيدن تعدادي از دانشجويان و شكست نيروي زميني و عقب‏نشيني از هويزه و كرخه‏كور و به شهادت رسيدن عده‏اي از رزمندگان لشكر 16 زرهي قزوين بخصوص تيپ 3 همدان، جوّ و فضاي دردآلود بسيار بدي را در منطقه حاكم ساخته بود. دكتر چمران كه فكر مي‏كرد نيروهاي عراقي براي استمرار پيروزي خود از كرخه‏كور بالا خواهند آمد و روي به سوسنگرد و جاده سوسنگرد خواهند داشت اقدامات و تدابيري انديشيد و نيروهاي ستاد جنگ‏هاي نامنظم را در جنوب جاده سوسنگرد مستقر ساخت و آنا را با كمي امكانات ولي روحيه‏اي قوي به دفاع از مواضع خود پرداخته، بگونه‏اي كه همان شب تانك‏هاي عراقي دشت مسطح شمال كرخه‏كور را پيش گرفتند و با چراغ‏هاي روشن به روستاي حمادي سعدون در وسط منطقه رسيدند و از آنجا گذشتند و بطرف جاده سوسنگرد پيش مي‏آمدند كه با مقاومت و دفاع جانانه رزمندگان ستاد جنگ‏هاي نامنظم كه درون سنگرهايي زميني پنهان شده بودند مواجه و پس از آنكه چند تانك با گلوله‏هاي آر.پي.جي منهدم شد پيشروي آنان متوقف گشت.

روز 17 ديماه دكتر چمران كه جوّ نامساعد حاكم بر منطقه را پس از اين شكست، فضايي دردآور مي‏ديد تصميمي انتحاري و عجيب گرفت تا ضربه‏اي به دشمن وارد سازد و حركت پيشروي او را از دور بيندازد.

او هنوز نمي‏توانست راه برود و با چوب زير بغل حركت مي‏كرد و اثرات گلوله و تركش گلوله تانك بخوبي بر پاي او ديده مي‏شد، ولي اين مشكل و عدم تحرك سريع براي او مهم نبود. تصميم گرفت كه تعدادي از رزمندگان ورزيده آماده شهادت داوطلب شوند همراه او با دو هلي‏كوپتر از خطر دشمن عبور كنند و پشت سر دشمن در منطقه جُفير فرود آيند و راه تداركاتي دشمن از جفير به كرخه‏كور را ببندند. و وسايل تداركاتي را در اين مسير كه در عكس‏هاي هوايي بخوبي ديده مي‏شد منهدم كنند يا به غنيمت و اسير بگيرند و همراه خود به طرف جاده اهواز به خرمشهر و رود كارون بروند سپس ضمن ارتباط با نيروهاي خودي كه در شرق كارون مستقر بودند خود و وسايل اغتنامي را، آنچه كه مقدور است به آن سوي آب منتقل سازند و بقيه را منهدم نمايند.

دكتر چمران با هلي‏كوپترهايي كه تدارك ديده بود، خود به خطوط مقدم جبهه دركرخه‏كور آمد و افراد داوطلب موردنظر به همراه او سوار شدند و هلي‏كوپترها به پرواز درآمده و آماده عبور از خط شدند ولي هرچه تلاش كردند راهي و روزنه‏اي براي عبور بيابند تا از فراز دشمن يا بين دشمن عبور نمايند توفيق نيافتند و پس از ساعت‏ها تلاش خلبانان شجاع آنها اعلام داشته كه به هيچ‏وجه قادر به عبور نيستند و بعدازظهر همان روز بازگشتند، و دكتر چمران از اينكه طرح او عملي نشده است سخت ناراحت بود.

دكتر چمران مدتي كه در هلي‏كوپتر نشسته بود با آنكه به دقت مواظب اوضاع بود ولي بازهم از نگاشتن غافل نماند و در آن لحظات پرالتهاب و سرنوشت‏ساز كه بسوي شهادت پرواز مي‏كردند و از هر طرف مورد حمله دشمن قرار گرفته بودند، دست‏نوشته‏اي نگاشته كه نيمه‏تمام مانده است.

جالب است كه شهيد ناصر فرج‏الله كه كنار او درون هلي‏كوپتر نشسته بود توانسته بود زيرچشمي ايت دست‏نگاشته را بخواند و از اين نوشته‏ها و فضاي اطراف خود و اين همه شجاعت و جسارت و بسوي شهادت رفتن به هيجان آمده بود و او نيز وصيت‏نامه يا دست‏نوشته‏اي نوشته بود كه بعداً براي ما با هيجان بسيار مي‏خواند و آن ساعات مرگ و زندگي و لحظات پرالتهاب را تعريف مي‏كرد.

و اينك آن دست‏نگاشته را مي‏خوانيد كه با قلمي سبز رنگ روي دو صفحه نوشته شده است.

 

عبور از خط:

از درد مي‏خروشم، از غم مي‏سوزم، و مي‏بينم كه حياتم دود مي‏شود و به آسمان مي‏رود، مي‏بينم كه فرزندانم،‌ برادرانم به خاك و خون مي‏غلطند، مي‏بينم كه سنگ را بسته‏اند و سگ را گشاده‏اند، هر لحظه خبري مدهش فرا مي‏رسد، رنجي و شكنجه‏اي بر قلب مجروحم، فشاري بر پاي خونينم، اشكي در گوشه ديدگانم، سوز و جوّشي در همه اعصابم، بدرگاه خدا دعا مي‏كنم، دعايي كه در حلقومم مي‏سوزد، دعايي كه از عصاره وجودم سرچشمه مي‏گيرد، دعاي يك آدم دردمند و دل‏شكسته، دعاي مستولي كه مستأصل شده. دعاي فرماندهي مجروح كه نيرويي در دست ندارد. خدايا، من بنده توأم، من از خود چيزي ندارم كه بخاطر خد فكر كنم. من بازيافته‏ام، من كشته‏ام، من رفته‏ام، ديگر مني از من وجود ندارد، اما آنچه از آن رنج مي‏برم سرنوشت مستضعفين است، سرنوشت انقلاب است، سرنوشت ملت است، سرنوشت جوانان بي‏گناهي است كه همه روزه به خاك مي‏غلطند، ناراحتم كه يك قصاب كثيف با پنجه‏هاي خونين خود رسالت مقدسي را به سقوط بكشاند، خدايا، چگونه شاهد باشم كه حق بميرد و ظلم و كفر و جهل، قهقه‏هاي مستانه سر دهد و خدا و پيغمبر را مسخره نمايد و مستكبرين دنيا نابودي حق‏پرستان را جشن بگيرند و با خيال راحت به مكيدن خون بينوايان و نابود كردن آزادمردان بپردازند.

خدايا اگر مي‏خواهي مرا بگذاري، حاضرم، اگر مي‏خواهي مرا قرباني كني، با كمال آرزو، اسمعيل‏وار آماده‏ام، اما اي خدا چگونه اجازه مي‏دهي كه اين جوانان پاك مثل برگ خزان بر زمين بريزند؟

چگونه راضي مي‏شود كه بچه‏هاي كوچك بي‏گناه قطعه‏قطعه شوند؟ چگونه ...

 

یاد و خاطره همه شهدای هشت سال دفاع مقدس را گرامی می داریم.

 

التماس دعا

 

ما را از نظرات، پیشنهادات و انتقادات خود بی نصیب نگذارید!

به آدرس زیر نظراتتان را بفرستید

hra62302@yahoo.com