بنام خدای منتظران

 

هفته نامه مشکان

 

سال دوم ـ شماره 58 ـ شنبه 4 شهریور 1385

 

حرف اول:

 

خدایا!

اگر پشیمانی بر گناه باعث محو گناه است پس من برایت از استغفارکنندگانم تو را سزد که بر ما عتاب کنی تا خشنودگردی.

 

سخنی با شما

 

سلام

1ـ اگر شماره قبل هفته نامه را خوانده باشید مطلع هستید که باز هم قصد داریم تغییراتی را در هفته نامه بدهیم و از شما خواستیم تا نظرات و پیشنهاداتتان را برایمان بفرستید. این اولین نظر از سوی شما خوانندگان است:

 

سلام و خسته نباشید

هفته نامتونو خواندم.16قسمت متنوع که البته همه غنی بودند و اموزنده و سرگرم کننده. و حتما رو به پیشرفت است و در آینده هم از این پربارتر خواهد شد . انشاالله

چون گفتید می خواهید تغییراتی در هفته نامه بدید من چند انتقاد وپیشنهاد دارم

لحن مباحث و دیدگاههای تربیتی تندوبرنده است. شایداین لحن مانع باشد کسی به استفاده از ان ترغیب شوداگر بتوانید این را به گفتاری روان در عین حال نافذ تبدیل کنیداثر بهتری خواهد داشت.

2ـ مطالبی که در قسمت خواندنی ها امده بیشتر مربوط به قسمت ادبی است.

3ـ پیشنهاد:یک قسمت به نام اعجازو معماهای قران به هفته نامه اضافه کنید.حتما خواندنی و جالب خواهد بود.

4ـ یک بخش کوتاه خبری و البته هماهنگ با موضوع هفته نامه اضافه کنید. وقایع و اخبار هفته را که به موضوعات هفته نامه مربوط است بیان کنید.

5ـ پیشنهاد میکنم در قسمت روانشناسی (که البته بیشتر علوم تربیتی است) یک قسمت با عنوان استفاده از توانایی ها ویا چگونگی رسیدن به خواسته هااضافه کنید. حتما جذابتر خواهد شد .برای این مبحث منابع زیادی وجود دارد. منظورم مقاله ها و متنهای طولانی و خسته کننده نیست بلکه توصیه های کوتاه ولی مفید درباره تقویت توانایی های درونی و نیروی تفکر و اعتماد به نفس میتواند مفید باشد. که البته این مختص به قشر خاصی نیست و همه میتوانند استفاده کنند.

 

        سخنان خوب و دلنشین مانند عسل شیرین و گوارا هستند و برای روح و جان و استخوانها         شفابخش میباشند . برای من سرچشمه الهام و نشاط و ارامشند و برای دیگران نیز امید و برکت می بخشند

         ژوزف مورفی

 

   به امید موفقیت شما در همه زمینه ها

   علی یارتان                     

sm_moghadas@yahoo.com

 

2ـ بنیامین رفته نون بگیره ولی شاطر کار داشته!!! بنیامین وایستاده جاش!!!

 

 

3ـ اونهایی که به وبسایت مشکان سر می زدند می دانند که یک هفته ای هست که این سایت از کار افتاده و در حال رفع و رجوع این مشکل هستیم که امیدوارم به زودی حل شود چون چند تا مطلب ناب و دسته اول آماده دارم که می خواستم توی سایت بذارم که ... به هر حال منتظر باشید ...

4ـ هیچی !!!

 

شاد باشید ـ حمید رضا الوندی

 

پیامبر اعظم (ص)

 

120 درس زندگی از پیامبر گرامی اسلام در سال پیامبر اعظم ـ بخش دهم

 

28ـ پيوند با مادر مشرك

اسماء، دختر ابى بكر گويد: بر من وارد شد. من به عرض رسول خدا صلى الله عليه و آله رساندم ، مادرم كه زنى مشرك است ، بر من وارد مى شود، آيا با او پيوند برقرار كنم ؟ فرمودند؟: آرى .

 

29ـ تاءثير نماز

حضرت على عليه السلام فرمودند: با رسول خدا صلى الله عليه و آله به انتظار وقت نماز در مسجد نشسته بوديم ، در اين بين ، مردى برخاست و گفت : اى رسول خدا! من گناهى كرده ام ، براى آمرزش آن چه بايد بكنم ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله روى از او برگرداند. هنگامى كه نماز تمام شد، همان مرد برخاست و سخن خود را تكرار كرد. پيامبر صلى الله عليه و آله در پاسخ فرمود: آيا هم اينك با ما نماز نگزاردى ، و براى آن به خوبى وضو نگرفتى ؟ عرض كرد: بلى ، چنين كردم . فرمود: همين نماز، كفاره و سبب آمرزش گناه تو خواهد بود.

 

30ـ تحفه

ابن عباس روزى در محضر مبارك رسول خدا صلى الله عليه و آله شرفياب بود و عده اى از مهاجرين و انصار حاضر در مجلس بودند. پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله فرمود: هر كس با بازار برود و براى خانواده اش ‍ تحفه اى بخرد، مانند كسى است كه براى محتاجها صدقه حمل نموده است . و نيز فرمودند: بايد وقت قسمت ميوه يا غذا و يا هر تحفه ديگر، اول به دخترها بدهد، بعد به پسرها.
به درستى كه هر كس دختر خود را شاد كند، مثل اين است كه غلامى از اولاد اسماعيل را آزاد كرده است و هر كس پسرش را ساكت كند. نگذارد چشمش در دست ديگران باشد و به اين سبب او را شاد كند، مانند اين است كه از ترس خدا گريه كرده است ، و هر كس از ترس خدا گريه كند، خداوند او را داخل بهشت مى نمايد.

 

 

کـلـیـپ هـفـته

 

کلیپ: خود را دست کم نگیریم

 

دانلود

 

 آهنگ یا مولا علی دلم تنگ اومده هست با صدای علیرضا افتخاری و شعر هایی از مرحوم آغاسی

حجم ۱.۱۴ مگابایت

 

برای دانلود روی لینک کلیک راست کنید و سپس گزینه save target as را انتخاب نمائید.

 

دیدار یار مهربان

 

میهمان آفتاب

بخش اول

ابوالحسن ضراب اصفهاني مي‌گويد:
در سال 281 هجري قمري به قصد حج همراه قافله‏اي، عازم مكه شديم . افراد كاروان ما همه از اهل تسنن بودند و فقط من در آن‏جمع ، شيعة اثني عشري بودم [و به حضرت مهدي(ع) به‌عنوان امام زمان و دوازدهمين حجّت خدا و آخرين وصي رسول‏خدا(ص) اعتقاد داشتم].
 پيش از آن‏كه قافلة ما به مكه برسد يكي‏از همراهيان ما ، خود را به مكه رسانده و منزلي در گوشه سوق‏الليل ، اجاره كرد كه بعدها متوجه شديم اين منزل به حضرت خديجه(س) تعلّق داشته و به دارالرضا(ع) معروف است.
پيرزني گندمگون با قدي‏بلند را در حياط خانه ديدم، كه داراي هيبتي چشمگير بود. قاطع و كم‏حرف به‏نظر مي‏آمد . نزديك وي رفته و سلام كردم ، محبت كرد وبه گرمي جوابم داد.
يك روز كه موقعيت را مناسب ديدم و دوستان و همراهان سني مذهب در منزل نبودند از او پرسيدم : درست است كه اينجا خانه امام رضا(ع) بوده؟
گفت: آري.
گفتم: شما با صاحبان اين خانه چه ارتباطي داريد؟
گفت: من از خدمتكاران آنان هستم و اين منزل از امام رضا(ع) به امام جواد(ع) وبعد به امام هادي(ع)  وبعد به امام حسن عسكري(ع) رسيده و من خادمة امام حسن عسكري(ع) بوده‏ام.
وقتي فهميدم كه آن بانو ،سرايدار و خدمتگزار حضرت امام عسكري(ع) بوده خيلي خوشحال شدم و با او انس گرفته، خدا را شكر كردم كه بالاخره سر نخي به مقصد و مقصود خود يافتم. اما چون دوستانم از اهل سنت بودند ، قضيه را از ايشان پنهان كردم و بايد چنين مي‏كردم، زيرا ممكن بود برايم مشكلات فراواني به‌وجود آورند، علاوه بر اين كه زمان هم زمان تقيه و مراعات بود.
شب هنگام پس از برگزاري نماز و طواف [در مسجد الحرام] به خانه بر مي‏گشتم و با رفقايم در راهرو مي‏خوابيدم .
 به علت ناامني حاكم بر شهر ، در خانه را مي‏بستيم و سنگ بزرگي را كه در آن نزديكي بود، مي‌غلطانديم و پشت در قرار مي‏داديم.
 شايد بسياري از شب‏ها كه دوستان ابوالحسن مي‏خوابيدند ، او بيدار بود. شور و حال عجيبي داشت . غرق فكر بود : مكه! مسجد الحرام! منزلي كه در آن بود! امام رضا(ع)، امام عسكري(ع)، امام زمان(ع)، به اعماق قلبش كه مي‏نگريست، نوري از اميد سوسو مي‏كرد. گويا زندگي ابوالحسن قرار است، وارد فصل جديدي گردد و او را در شمار سعادتمندان حضور و ره يافتگان به كوي نور قرار دهد ،شايد در اين خيال و فكر بود كه آيا مي‏توان سر بر آستانش نهاد و پايش را بوسيد، آيا چشمان بي‏رمق من به جمال دل آرايش خواهد افتاد؟
 ابوالحسن چون پرنده‏اي پرشور و شعف و نشاط در آسمان فكر و خيال پرو بال مي‏زد كه ناگهان... .
ناگهان صداي باز شدن در خانه را شنيدم! نوري به‌سان نور شمع فضايي را كه در آن بوديم،  روشن ساخت. خدايا! ما كه در منزل را بسته و سنگ بزرگي پشت آن انداخته بوديم. ولي با كمال تعجب ديدم در باز شده و آقايي وارد خانه شدند.
 گر چه هوا تاريك بود، اما يادم هست‏كه شكل و شمايل او را خوب مي‏ديدم، حتي رنگ صورتش را ، مردي بود نه كوتاه قد، نه بسيار بلند، رنگ رخساره‏اش گندمگون، پوششي مناسب فصل گرما داشت و پارچه‏اي نازك بر دوش خود انداخته بود؛ و شب‌هاي بعد مي‌ديدم گاهي سر و صورت خويش را با آن مي‏پوشاند. آثار سجده در پيشاني مباركش نمايان بود. بارقة نوري بود كه از برابر ما مي‏گذشت ، و به طرف راه‌پله‏اي كه از پشت اتاق ما به طبقة بالا راه داشت تشريف مي‏برد، من برخاستم و به در خانه نگاهي انداختم، اما با كمال تعجب ديدم در بسته و سنگ نيز به همان شكلي كه ماقرار داده بوديم ، پشت در قرار گرفته و هيچ حركتي نكرده است!.
 گويا ابوالحسن حس غريبي داشت و از دور آنچه را اتفاق مي‏افتاد، زير نظر داشت ، اما هيبت آن بزرگوار مانع مي‏شد كه بيشتر وارد اين جريان بشود.
 هر شب بعد از نماز مغرب و عشاء و طواف به منزل مي‏آمدم در را مي‌بستم و همان سنگ بزرگ را پشت آن  قرار مي‏داديم. شام مي‏خورديم، و دوستان مي‏خوابيدند.
من منتظر مي‏ماندم، بعد از مدتي، بدون اين كه سنگ پشت در حركتي كند، در خانه باز مي‏شد و آن بزرگوار وارد منزل شده به سمت اتاق بالايي مي‏رفتند.
يك روز كه دوستانم از منزل بيرون رفته بودند و من تنها بودم آن بانو را در حياط ديدم . پرسيدم ، در اطاق بالايي چه كسي با تو زندگي مي‏كند؟
گفت: دخترم.
اما بسيار حساس بود و اجازه نمي‏داد كسي حتي به راه پله‏ها نزديك شود.
 شگفت‏آورتر اين كه اين شخص نوراني وقتي وارد منزل مي‏شد همانند مشعلي از نور،  اطراف را روشن مي‏كرد، و وقتي در اطاق فوقاني قرار مي‏گرفت آن نور از طبقة پايين ديده مي‏شد وحتي دوستان من كه هيچ اعتقادي به مذهب من و امامت امامان معصوم(ع)، نداشتند، نور آن بزرگوار را كه همة اطراف را روشن كرده بود، مشاهده مي‏كردند. من در اين زمينه با آنها هيچ گفت و گويي نمي‏كردم و نمي‏بايست مي‏كردم.
 آنها مي‏گفتند: اين جوان نوراني، علوي و از فرزندان حضرت اميرالمؤمنين علي(ع) است  و چون آن مرد نوراني را فقط در بعضي شب‌ها مي‏ديدند، مي‏گفتند: او دختر اين پير زن را به عقد موقت خود درآورده و شيعيان اين كار را جايز مي‏دانند. ولي [به نظر ما اهل سنت] عقد موقت بين زن و مرد، حرام است!
 رفت و آمد آن بزرگوار به‏صورت معجزه‏آسا و مشاهدة آن نور كه حتي همراهيان من نيز مي‏ديدند،  هر روز مرا بيشتر و بيشتر به فكر فرو مي‏برد. فكري كه بر دلم سنگيني مي‏كرد و هراسي در آن انداخته بود.

 

دیــنــی

مسئول: daneshjoo

 

رهجوی کمال (13)

 

چگونه بايد خود را قانع كرد كه آنچه اجتماعات و جوامع به دنبالش هستند ، مطابق با تعريف فطرت نيست؟ آيا تصوّر نمي شود كه شايد انواع شيوه هاي زندگي كه در دنيا وجود دارند، تمام اينها بروز چهره هاي فطرت است؟ شايد فطرت و كشش هاي زندگي ، آن قدر متنوع است كه چه بسا ما در گوشه اي از معناي فطرت دست و پا مي زنيم.اگر واقعاً پشت عينك زندگي ساير جوامع قرار بگيريم، آن وقت حركتهاي زندگي كه برخاسته از كشش هاي فطري است را چگونه بايد مردود بدانيم ؟ و اگر مردود باشد پس چرا آنها سرخورده نمي شوند و بازگشت نمي كنند و همچنان به زندگي ادامه مي دهند؟

فطرت ، علمي است كه به صورت موهبت در وجود تمام انسان ها نهاده شده و براي پرورش آن نياز به علم اكتسابي در مسير حركت است. كلّ انسان ها در حال زندگي هستند و تمام جوامع به شيوه ي خودشان زندگي مي كنند و اگر زندگي در بُعد جسماني را در نظر بگيريم ، فقر غذايي و ضعف جسماني در سرزمين هاي آفريقا مشهود است و همچنين نمي توان با اطمينان گفت كه در ساير كشورها ، بيمارستان ها خالي از بيمار است و جامعه ي آنها از بيماريهاي مختلف رنج نمي برد؛ به همين دليل موضوع فطرت نيز همانند فقر جسماني در سرزمين هاي آفريقا و فراواني بيماران در بيمارستان هاي جوامع ، گوناگون است و نمي توان ادّعا كرد كه شكل زندگي آنها در راستاي صحيح فطرت است. به هر حال آمار بيماري هاي قلبي در كشورهايي  كه فرهنگ خشونت دارند بيش از ساير جوامع است. صورت و شكل زندگي و مشكلات آن در جوامع گوناگون، متفاوت است . نتيجتاً در بُعد فكري و ايدئولوژي زندگي نيز فقرها ، ضعف ها و بيماري ها وجود دارد و يك تفكّر اشتباه و بيمار در انسان ها مي تواند نياز فطري را به سمت وضعيّت بيمارگونه سوق دهد و اين يك اصل است كه نياز فطري ، در ميدان تفكّر و ساير قوّه هاي رواني ، خود را به نمايش مي گذارد.

پذيرفتن فرهنگ خشونت در جامعه اي دليل بر درستي اين فرهنگ نيست. وقتي انسان ها روشي صحيح در برطرف كردن نيازهاي زندگي نيابند، طبيعتاً به شيوه هاي نادرست وارد مي شوند و به آن عادت مي كنند. مثل مواد مخدر كه فرد را به دنياي خودش مي كشاند و ميليون ها انسان را اسير خود مي سازد و يا مانند عصبانيّت كه ميليون ها انسان در زندگ گرفتار آن هستند . تمام افراد عصباني ، در حال زندگي اند و سعي دارند هر گره اي را با فرمول خشم و عصبانيّت و جبر برطرف سازند اما آيا واقعاً اين زندگي پسنديده و مقبول است؟ پس رعايت حقوق ديگران چه مي شود؟ ميليون ها انسان جسم و روان خود را به مخدر وابسته كرده اند ، آيا اين وابستگي جزء نياز اساسي و ضروري انسان بوده است؟ پس به اين ترتيب چگونه مي توان پذيرفت كه ساير جوامع در مسير فطري خودشان صحيح حركت مي كنند؟ اگر انسان نياز به آب دارد ، هرچند نياز فطري انسان است اما آيا هر آبي را مي توان مصرف كرد؟ گرچه در اين مصرف ظاهراً همه سيراب شوند ، آيا نبايد مصرف آب هاي آلوده كه حاوي هزاران ميكروب ، انگل و ويروس هستند را مردود دانست ؟ اين كه چرا در پاسخ گويي به نيازهاي فطرت از مسيرهاي نادرست بازگشت نمي كنند به اين علت است كه آيا آب سالمي را در اختيار دارند كه برگردند؟ و آيا نسبت به آلوده بودن آب مصرفي خود به آگاهي رسيده اند و از عوارض آن با خبرند؟ تمام اين سؤالات نشانه ي فقر فكري است كه بر عده اي از انسان ها حاكم است.

به هر حال نياز فطري مي تواند در مسير نادرست نيز به ظهور برسد و انسان هايي كه در مسير نادرست گرفتار شده اند ، نياز فطري خود را به سنگ مي كوبند ، گرچه از زندگي خود خسته و يا ناراحت مي شوند اما راهي را براي بازگشت نمي شناسند و خود را سرگرم سراب هاي دل مشغول كننده مي كنند و اگر هم راهي را بشناسند ، گرداب زندگي نادرست، قدرت اراده و اعتماد به نفس را از آنها ربوده و توان حركت را از آنها گرفته و خود را محكوم به اين شرايط زندگي مي دانند.

اعتدال يك وضعيت تعديل كننده ي رواني ، جسمي و فطري در وجود انسان است و ماهيّتش اين است كه در هر شرايط چه در آرامش و چه در بحران نوعي رضايت را حاكم مي سازد، حتي اگر علي رغم ميل باطني فرد نيز باشد و در هر مرحله ي زندگي جسمي ، رواني و روحي مدام به دنبال آن رضايت و آرامش مي گردد. يكي از شرايط برخاسته از ماهيّت اعتدال ، زندگي مسالمت آميز است كه انسان ها به اين روند زندگي خو مي گيرند. اين مسئله را مي توان در زندگي جغرافيايي مناطق مختلف نيز مشاهده كرد. انسان ها با محيطهاي آب و هوايي منطقه ي خود ، همزيستي مسالمت آميز برقرار مي كنند، حتي انسان ها در آب و هواي سخت و خشن بر طبق عادت خودشان به زندگي ادامه مي دهند. اما مسئله ي كشش هاي فطري و هدايت آن يك مسئله ي فكري و ايدئولوژي است كه دامنه ي بسيار وسيع دارد و اگر انسان اعتدال سعادتمند را نشناسد، گرفتار رنج ها و سختي ها مي شود و در دل يك طرز زندگي اشتباه فطرتش را ناكام پيش مي برد و عمر تلف مي كند و همچون اعتياد فطرت خود را به مسير غلط گرفتار مي كند.

عالم هستي و تمام مخلوقاتِ آن را فطرتي است كه يك دريچه مهم از ظهور فطرت در عالم هستي ، اعتدال است. اعتدال ، قانون و نيروي حاكم بر هستي است . اعتدال ، قانون و نيروي حاكم بر جسم و روان انسان است و در مورد انسان نيز اين قانون و نيرو برخاسته از فطرت اوست. در بين اعتدال عالم هستي و اعتدال حاكم بر وجود انسان بايد سنخيّت ، همسويي و ارتباط متناسبي برقرار باشد. قانون اعتدال ، در دو زمينه آشكار و پنهان عمل مي كند. حتي ممكن است انسان فعل برخاسته از قانون اعتدال را درك نكند . هرگاه انسان راه متعادل سعادت را پيدا نكند ، طبيعتاً به روش هاي نامناسب در جواب گويي به كشش هاي فطري خود محكوم مي گردد.

براي مردود دانستن يك حركتِ زندگي بايد به نتيجه و محتويات ايدئولوژي آن زندگي توجه كرد و آن حركت زندگي را با اصل نيازهاي واقعي انسان در همه ي جوانب به مقايسه پرداخت ؛ در اين حالت تصميم گيري براي درست يا نادرست بودن يك روش آسان مي گردد. فقر در تعليمات زندگي باعث  مي شود كه انسان ها در عادت ها و روش هاي غلط خود بمانند. ارايه آگاهي واقعي به شيوه ي درست ، بسياري از انسان ها را به سمت خود مي كشاند.

 

 

روانـشـنـاسـی

مسئول: Mitr@ (میترا)

 

 

یوسف قهرمان خوبی ها

 

قسمت چهل و پنجم

در مقابل گناه برآشفته شویم و نافرمانی خدا را تقبیح کنیم و مراقب باشیم در چنین وضیعتی برخوردهای عادی و ملایم نداشته باشیم که هم جرم را در اذهان دیگران کم اهمیت می کند و هم زمینه ساز جرائم بعدی می شود  آیا وقتی یکی از دوستانتان دوست دیگرتان را مسخره می کند برآشفته می شوید؟

نکته ی دیگر این که عزیز مصر از یوسف خواست که از موضوع صرف نظر کند و اصطلاحا (شتر دیدی ندیدی) .باید از عزیز مصر پرسید که اگر ثابت شده بود یوسف گنهکار است و زلیخا بی گناه  آیا باز هم چنین برخوردی داشت و به زلیخا می گفت گناه این غلام را ندید بگیر و صرف نظر کن؟

انصاف آن است که انسان آن چه را برای خود می پسندد برای دیگران هم بپسندد برای خود نمی پسندد برای دیگران هم نپسندد . متاسفانه (انصاف) از جمله صفات ممتازی است که کمتر کسی از آن بهره ی کافی دارد و این خصلت به قدری در رشد اخلاقی انسان مهم و تعیین کننده است که جا دارد با مراقبت و مجاهدت فراوان آن را در خود پرورش دهیم .

ما معمولا برخوردهای یکسان نداریم . اگر خودمان خطا می کنیم دوست داریم طرف مقابل بی درنگ ما را ببخشد و به روی خود نیاورد اما همین که دیگری خطایی در حق ما کرد به آسانی ها او را نمی بخشیم

صف نانوایی مثالی گویاست :وقتی خودمان یک عدد نان می خواهیم اعتراض می کنیم که :آقای نانوا یک دانه ای ها را تند تر راه بیانداز .اما وقتی خودمان در صف هستیم بانگ بر می آوریم که :چرا این قدر یک دانه ای ها راه می اندازی ؟

یا وقتی هنگام رانندگی کسی جلوی ما می پیچد بوق اعتراضمان به هوا بلند است که: این چه وضع رانندگی است .ولی بعد خودمان از سر غفلت جلوی دیگری می پیچیم و با اعترض او روبرو می شویم فریاد می زنیم :چه خبرته؟!

 

Mitr@

 

ادامه دارد...

نقل از کتاب یوسف قهرمان خوبی ها اثر استاد م.حورایی موسسه فرهنگی موعود

 

 

ادبــی

 

مسئول: نجمه نجف زاده                                     وبلاگ: پرچین راز

آی دی ها: شخصی                                                  وبلاگ

 

 

 

 

یک شب سرد زمستانی...

 

یک شب سرد زمستانی..

آسمانی صاف و نورانی

قصه عشق من و تو رو به دلها بود پنهانی

زیر نور مبهم مهتاب میدیدم

غنچه ی عشقی که وا میشد به تنهایی

و احساسی که میترسید از شب های طولانی

از این باد و باران های طوفانی

و رویایی که پر بود از پریشانی

یک شب سرد زمستانی ..

دلم را عاشقت کردم به آسانی

هنوزم می تپد قلبم برای روزهای بارانی

برای چشم های عاشق پاکی

که پر بود از صدای عاشق صدها قناری

 

                                                                       سوگند

 

جواد کلیدری                                                    وبلاگ ادبی

 

بوف کور

 

نشسته گوشه ی سلولِ سرد، «بوفی کور»

حدود بیست و سه ساله، جوانِ « زنده به گور»

- هوای مرده ی سلول رنگ شب دارد

شکنجه می شوم اینجا، در این اتاق نَمور

یکی مرا برساند به آفتاب هنوز

« سه قطره خون» بدهد، « سایه روشن» انگور

تو کیستی که اَدا در می آوری، سایه!

فرشته، جن، مَلِکُ الموت، یا که یک مأمور؟

ـ چه فرق می کند آقا! من وتو هم دردیم

دو پاره گوشت، دو تا مرده زیر یک ساطور

ـ ولی تو...

           ـ آه مهم نیست، جُرممان که یکی است

به زیر حکم من و تو نوشته اند شرور

به جرم این که من آزادم ای حقوق بشر!

که آب و نان و هوا، خاک سبز، اما زور....

صدای سرفه، جوانی که بر خودش پیچید

و خیره ماند خیالش به خاطراتی دور

***

شبیه یک « سگ ولگرد » غَلت خورد و گریست.

 

 

خـــوانـــدنـــی هـــا

 

مسئول: afso0n                                  وبلاگ: عارفانه

 

کلاغ

 

کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان و وصله ناجور بر لباس هستی و صدای ناهموار و ناموزونش خراشی بود بر صورت احساس. با صدایش نه گلی میشکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست. صدایش، اعتراضی بود که در گوش زمین می پیچید.

کلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را. کلاغ فکر میکرد در دایره قسمت ، نازیبایی ها تنها سهم اوست و نظام احسن عبارتی است که هرگز او را شامل نمیشود. کلاغ غمگینانه گفت : کاش خداوند این لکه سیاه را از هستی میزدود و بالهایش را می بست تا دیگر آواز نخواند.

خدا گفت: " صدایت ترنمی است که هر گوشی آن را بلد نیست ، فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند. سیاه کوچکم ! بخوان. فرشته ها منتظر هستند." و کلاغ هیچ نگفت.

خدا گفت:" سیاه چنان مرکب که زیبایی را از آن می نویسند و تو این چنین زیبایی ات را بنویس و اگر نباشی ، جهان من چیزی کم دارد ، خودت را از آسمانم دریغ نکن " و کلاغ باز خاموش بود.

خدا گفت:" بخوان برای من . بخوان این منم که دوستت دارم ، سیاهی ات را و خواندنت را"

و کلاغ خواند.این بار اما عاشقانه ترین آوازش را خدا گوش داد و لذت برد.

 

بـــا شـــهـــیـــدان

 

نگاهی به زندگینامه احمد متوسلیان (10)

 

بازپس‌گيري كردستان از ضد انقلابيون ( قسمت سوم)

 

از آن طرف، من در سپاه بانه به فكر افتادم كه قطعاً اتفاقي افتاده كه اين ستون به بانه نرسيده است و حتماً اينها درگير شده‌اند. به هر مكافاتي بود، توانستيم ساعت يك بعدازظهر فرداي آن روز يك هلي‌كوپتر از هوانيروز بگيريم و برويم ببينيم آنجا چه خبر است. وقتي روي جاده رسيديم، از پنجره كابين هلي‌كوپتر ديديم دو نفر مجروح دارند وسط جاده تكام مي‌خورند و بقيه برادرهاي ما را شهيد كرده‌اند و ماشين‌هاي آنها هم آتش گرفته... خلبان هلي‌كوپتر، آدم شجاع و از جان گذشته‌اي بود. ايشان آمد و هلي‌كوپتر را وسط ضد انقلابيون، در ارتفاع كمي از سطح زمين نگه داشت و ما آن دو مجروح را سوار كرديم. يادم نمي‌رود آنجا جسد نوجوان شانزده ساله‌اي را ديدم كه دستهايش را از پشت بسته بودند، شاخه‌هاي درختان را كنده و او را دست بسته در ميان شاخه‌ها، زنده زنده در آتش سوزانده بودند. تمام اجساد شهداي ما را سوزانده بودند. پيكر برادرهاي شهيد ما از كوچك و بزرگ كباب شده بود. بوي زغال و گوشت و موي سوخته تمام سطح جاده را فرا گرفته بود...
به هر جهت اين كل قضيه بود. بعد ليبرال‌ها همين فاجعه را كه محصول خيانت عوامل طاغوتي و پاكسازي نشدة خودشان در ارتش بود، تبديل به مستمسكي براي تحقق اهدافشان كردند. در همه جا ليبرال‌ها اين طور وانمود مي‌كردند كه اين ضدانقلابيون خيلي قدرت دارند000 اينها به خوبي مسلح شده‌اند، ديديد اينها با پاسدارها چه كار كردند؟000خلاصه، از اين بابت تا جايي كه توانستند پيش حضرت امام تبليغ منفي كردند و با لوث كردن اصل قضيه، توانستند فكر و ذهنيت مسؤولان دلسوز را هم مخدوش كنند. روي اين اصل بود كه حضرت امام مسأله اعزام هيأت حسن نيت به كردستان را پذيرفت.
بدين‌سان، باند ليبرال‌ها ضمن در پيش گرفتن سياست تسامح و مماشات و تجزيه‌طلبان و سوءاستفاده از حسن‌ظن رهبر كبير انقلاب اسلامي، با طرح مشي ميهن بر باد ده مصالحة گام به گام خود، بقاي حاكميت انقلاب در كردستان را وارد بازي مرگ و زندگي كرد. مظهر عيني اين بازي ننگين، ماجراي اعزام هيأت به اصطلاح حسن‌نيت به مناطق كردنشين غرب كشور بود. به‌رغم تأكيد مكرر حضرت امام (ره) بر اين نكته كه اعضاي هيأت موظفند با معتمدان واقعي مردم مسلمان مناطق مختلف كردستان ملاقات و مذاكره نمايند، هيأت مزبور طي مدت حضور در كردستان اين توصية حكيمانة رهبر انقلاب را ناديده گرفت و عملاً تبديل به آلت دست مطامع گروهك‌هاي تجزيه‌طلب، دلال مظالم بي‌شمار آنان و عامل مشروعيت بخشيدن به موجوديت غيرقانوني و نامشروع اين باندهاي ياغي و وطن‌فروش گرديد.
طرف مذاكرة‌ هيأت نيز، نه مردم رنج كشيدة كرد، بلكه شماري از سركردگان رسوا و بدنام ائتلاف ضدانقلابي تجزيه‌طلبان بودند. به محض ورود هيأت به هريك از شهرهاي كردستان، طيفي رنگارنگ از اين به اصطلاح نمايندگان خلق كرد، از امثال شيخ عزالدين ساواكي تا كمونيست‌هاي دوآتشة جريانات چپ آمريكايي نظير چريك‌هاي فدايي و كومه‌له در پشت ميز مذاكره با اعضاي هيأت حسن‌نيت ليبراليزم منحط صف‌آرايي مي‌كردند. عبدالرحمن قاسملو و پادوهايش در حزب منحلة دموكرات نيز، به مثابه حلقة رابط اين ائتلاف ضدانقلابي، نقش هماهنگ‌كننده و سخنگوي هيأت به اصطلاح نمايندگي خلق كرد را ايفا مي‌كردند.
از ديگرسو، قداره‌بندان ضدانقلاب ضمن اعمال يك سلسله شيوه‌هاي ارعاب مافيايي در سطح منطقه، هرگونه حركت اعتراضي معتمدان واقعي مردم كرد وتلاش ايشان براي تماس با اعضاي هيأت اعزامي دولت جهت انعكاس حقيقت رخدادهاي‌كردستان را به لطائف‌الحيل محكوب به شكست وناكامي‌كرده بودند. هرچند خود اعضاي هيأت نيز به هيچ‌روي تمايلي جهت مواجهه بانمايندگان‌حقيقي مردم اعم از روحانيت‌سني و شيعه منطقه، چهره‌هاي شاخص فرهنگي اجتماعي مورد وثوق اهالي استان، از خود به منصه ظهور نرساندند. جالب‌تر ازتمامي آنچه تا به اينجا عنوان شد، آشنايي باماهيت سرپرست هيأت حسن‌نيت است. سرپرستي هيأت مزبور را داريوش فروهر -‌ملي‌گراي غربزده و دشمن كينه‌توز روحانيت و جريانات متعهد پيرو خط امام (ره)، خصوصاً نيروهاي سپاه- ‌برعهده داشت.
نامبرده كه چندي در كابينة بازرگان متصدي پست وزارت كار و امور اجتماعي بود، در ضديت با نيروهاي مسلمان و مكتبي انقلاب به حدي افراط به خرج داده بود كه حتي ديگر ليبرال‌هاي هم مسلك وي در دولت موقت و شوراي انقلاب نيز، از اين همه لجاج و دشمن‌خويي وي دچار اعجاب و حيرت گشته بودند. سرانجام نيز وي بر اثر اصرار بر مواضع افراطي ضدانقلابي خود، از سوي عناصر عاقبت انديش و زيرك‌تر جريان ليبرالي حاكم مجبور به استعفا و بركناري از منصب وزارت گرديد. حال فردي با چنين سوابقي در كسوت سرپرستي هيأت حسن نيت روانة كردستان شده بود. طبيعي است چنان هيأتي با چنين مسؤولي، به هيچ روي براي استماع گزارش‌هاي مستدل و متكي بر واقعيت مسؤولان دلسوز نيروهاي مسلح، اعم از فرماندهان متعهد ارتش و سرداران دلسوز سپاه كردستان گوش شنوايي نداشته باشد. به تعبير شيواي «احمد»، اگر هم در كار اعضاي اين هيأت حسن نيتي مشاهده مي‌شد، صرفاً در جهت خيانت به تماميت آرمان‌هاي انقلاب، خواست‌هاي حقة ملت مسلمان و سوءاستفاده رذيلانه از حسن اعتماد حضرت امام (ره) بود. «احمد» كه در آن برهه مسؤوليت فرماندهي سپاه بانه را برعهده داشت و از نزديك شاهد عملكرد هيأت اعزامي مذكور به منطقه بود، مي‌گويد:
«... همين‌جا بايد بگويم كه مسؤولان هيأت حسن نيت، در اصل حسن نيت براي خيانت داشتند و به همين نيت هم به كردستان آمدند. كلاً اين آقايان جز تضعيف موقعيت انقلاب در منطقه كار ديگري نكردند. پاسگاه‌هاي ژاندارمري يكي پس از ديگري بازشد. با اين حال اعضاي هيأت مدام سعي داشتند نگذارند كسي كاري براي مقابله با اين فجايع انجام دهد. تمام خيانت‌هاي اينها را اگر من بخواهم بگويم، كلي زمان مي‌برد. در همين بانه خودمان شاهد بوديم كه اين آقايان چه خيانت‌هايي كردند. به عنوان مثال، در زمان ورود نيروهاي ما به شهر بانه، يكي از اشرار با نام مستعار عبدالرضا فقيه نارنجكي داخل يكي از ماشين‌هاي گشتي ما پرتاب كرد. بعد، يكي از نيروهاي اعزامي اصفهان كه سرنشين آن خودرو بود، با از خود گذشتگي، خودش را با شكم روي نارنجك انداخته بود كه به ديگران صدمه‌اي نرسد. با انفجار نارنجك اين برادر شهيد شد... ما مي‌دانستيم چه كسي نارنجك را انداخته. بچه‌ها به طرفش تيراندازي كردند و تيري هم به پاي او اصابت كرده بود. منتهي اين فرد موفق به فرار شده بود000 زماني كه هيأت حسن نيت وارد بانه شد، اعضاي هيأت به ملاقات نمايندگان محلي ضدانقلاب رفتند و فروهر هم در آنجا سخنراني كرد. موقعي كه برگشتند، ما ديديم عبدالرضا فقيه با آن پاي شل خودش همراه فروهر آمده است بنده بلافاصله رفتم پيش فروهر و گفتم: «اين آدم با شما چه كار مي‌كند؟» او جواب داد: من رفتم براي مردم سخنراني كردم. بعد از سخنراني، مردم گفتند شما اگر حسن نيت داريد، اين آقا را ببريد تهران، آنجا پاي او را عمل كنيد و مداوايش كنيد. من گفتم: آقاي فروهر! كدام مردم؟ اين‌ها همه صحنه‌سازي است. اين فرد هم جريان جرايمش از اين قرار است. حالا شما به عنوان رييس هيأت دولت مي‌خواهيد قاتل برادران ما را به تهران ببريد، او را عمل كنيد؟ در جواب بنده، ايشان گفت: من نمايندة امام هستم. عجبا! كه آدم‌هايي مثل فروهر در برابر بچه‌هاي سپاه كه مي‌رسيدند، لقب نمايندگي حضرت امام را يدك مي‌كشيدند! ...خلاصه گفت: من نمايندة امام هستم و همين است كه گفته‌ام. دستور من بايد اجرا بشود. بنده هم در جواب او گفتم: شما نمايدة امام هستي، از كانال خودت هستي. ماهم نمايندة امام هستم از كانال خودمان. حالا كه اين‌طور است، اصلاً كار شما به ما ربطي ندارد، كار ما هم به شما ربطي ندارد. ما اين آقا را مي‌گيريم و تحويل دادگاه مي‌دهيم. شما هم هركاري دلتان مي‌خواهد بكنيد...»
نتيجه اين شد كه ايشان به ارتش دستور داد مرا بگيرند و به زندان ببرند. من به فروهر گفتم: «آقاي فروهر! بين ارتش و سپاه با اين دستور اصطكاك به وجود مي‌آيد. نكنيد اين كار را ... مطمئن باشيد كه داريد با سپاه رو در رو مي‌شويد.» بالاخره با دوندگي فراوان، ناچار شدند نورچشمي آقاي فروهر را به دادگاه تحويل بدهند. بعد، همين آقايان هيأت، حسن نيت به خرج دادن و او را آزاد كردند. الان مي‌دانيد عبدالرضا فقيه چه كاره است؟ او معاون سركرده حزب دموكرات شده است!
در نتيجة يك چنين اقدامات خائنانه‌اي كه از سوي ليبراليزم منحط هدايت مي‌شد،‌كليه مناطق و مواضع سوق‌الجيشي كردستان كه وجب به وجب آنها با نثار خون رشيدترين جوانان اين مرز و بوم از چنگال ضدانقلاب آزاد گشته بود، به دستور هيأت حسن نيت دو دستي تقديم تجزيه‌طلبان گرديد. «احمد» درباره ماحصل مذاكرات هيأت حسن‌نيت و ره‌آورد اقدامات اعضاي آن براي امنيت ملي كشور مي‌گويد:
«... با اجراي برنامه‌هاي اين هيأت، عملاً روند اوضاع به جايي منتهي شد كه تمام اولياي امور مملكت از آيندة كردستان نا اميد شده و همه مطمئن شده بودند كه ديگر جدايي كردستان از كشور قطعي است و در آينده‌اي نزديك، ايران استاني به نام كردستان نخواهد داشت. بار ديگر همة پادگان‌ها تحت محاصره اشرار قرار گرفت. ما از نزديك مي‌ديديم كه چگونه همان وضعيت سابق، از نو در حال تكرار شدن است. پادگان سنندج مجدداً محاصره شد و ضدانقلاب در صدد خلع سلاح اين پادگان برآمد. آنان به صورت شبانه‌روزي به اين پادگان حمله مي‌كردند. ناگفته نماند كه هيأت حسن نيت سپاه را وادار كرده بود از منطقه خارج شود. آقايان هيأت به خواستة ضدانقلاب مبني بر خروج سپاه از كردستان جامة عمل پوشاندند. تنها بخشي از مجموعة سپاه كردستان كه به هيچ قيمتي زير بار اجراي اين دستور خائنانه نرفت و به‌رغم همة فشارها در منطقه باقي ماند، سپاه سنندج بود. اين در حالي بود كه هيأت، با قبول مذاكره با مشتي آدمكش دست نشاندة اجنبي، عملاً آنها ا به رسميت شناخته بود و بعد هم طي اقدامي باور نكردني، رسماً با آنان قرارداد منعقد كرده بود. مطابق يكي از بندهاي اين قرارداد، هيأت حسن‌نيت متعهد شد كه ضمن خارج ساختن سپاه از كردستان، انتظامات كليه شهرها و روستاهاي منطقه به عوامل مسلح گروهك‌ها محول شود. اي واي برما كه يك ارگان قانوني مملكت حق حضور در شهرها و روستاهاي آن را نداشته باشد و در عوض اين گروهك‌هاي غيرقانوني ضدانقلاب از طرف عالي‌ترين هيأت سياسي حكومت كشور، واجد چنين مشروعيت و وجاهتي شناخته شوند. وظيفة تك‌تك مردم اين كشور است كه اين آقايان هيأت را به محاكمه بكشند. تعدادي از اعضاي اين هيأت، مثل سحابي و هاشم  000همين صباعيان عضو هيأت، چقدر توي
®صباعيان، الآن توي مجلس شوراي اسلامي هستند. كردستان توطئه كرد، چقدر نيرنگ كرد. صباعيان عامل خارج شدن سپاه از شهر استراتژيك بانه بود. او بود كه نيروهاي سپاه را وادار به خروج از بانه كرد. عامل خلع سلاح پاسگاه‌هاي مهم آن منطقه، همچون پاسگاه رستمي و پاسگاه گوني هاشم صباغيان بود. باز مي‌بينيم كه مسؤولان ما قفل سكوت به لب زده‌اند. آقا! اينها توي مجلس مملكت هستند. اي واي بر ما كه خائنان به ملت توي مجلس ما باشند. اين خائنان به ملت را بايد جلوي چشم مردم ما اعدام كنند. نه يك بار، نه ده بار، نه صدبار ...»

 

 

جــــوک

 

گلابی خانواده !!!

 

***   مادره به بچش ميگه : مي دونم موهاي خواهرت رو كشيدي شيطونه گولت زد. بچه هم ميگه :آره ولي لگتي كه تو دلش زدم ابتكار خودم بود

***    اون لیوان پلاستیکی که سرش چند تا سوراخ داره می دونی اسمش چیه : آب پاش

***    مداد شمعی هاتو گاز بزن نترس گلم اونا به هیچ وجه سمی نیستند

***    اگه گفتی کاغذ توالت چند متره ؟

***    می تونی واسه خوابیدنت شرط بذاری مثل اینکه همه جک و جونورات باهات بیان تو رختخواب

***    یاد بگیر در توالت و از تو قفل کنی و جیغ بزنی

***    شب که می خوای بخوابی وانمود کن که ترسیدی مامان و مجبور کن تا گوشه کنار اتاقت و بگرده تا هیولا را پیدا کنه وقتی همه جا رو گشت و رفت بیرون پنج دقیقه صبر کن دوباره جیغ بکش تا بیاد همه جا رو بگرده

***    آرد + آب = ماکارونی

***    برو جلوی میز توالت مامان و رنگهای قشنگو  روی خودت امتحان کن خیلی قشنگ میشی

***   چوپان دروغگو مي ميره تو قبر ميپرسن اسمت چيه؟ميگه دهقان فداكار

***   به معتاده میگن فرق تو با ورزشکارها چیه؟ میگه اونا تکنیکی کار میکنن ما پیکنیکی.

***   غضنفر حال نداشته بره حموم جاش یه کپسول چرک خشک کن میخوره.

***   یارو کفترشو گم میکنه تو روزنامه اگهی میده بیوه بیوه..

***   یارو میره بازار کدو بخره در مغازه که میرسه اسم کدو رو یادش میره میگه: ببخشید اقا گلابی خانواده دارید؟؟؟

***   یه نفر داشته زنشو كتك ميزده بهش ميـگن مگه زنت چيكار كرده تركه ميگه اگه ميدونستم چيــكار كرده كه ميكشـتمش.

***   قاضی: شکایت شما از این اقا اینه که به شما گفته: احمق ، بیشعور ، نفهم...

شاکی: بله.عین حقیقته.

قاضی:پس اگه عین حقیقته چرا شکایت کردی؟

***   غضنفر داشت آب جوش ميريخته توي باغچه! بهش ميگن: چرا آب جوش ميريزی تو باغچه؟؟ ميگه: آخه چاي كاشتم.

***   دو تا ماشين با هم تصادف مي‌كنند. افسر مياد و مي‌پرسه: كدومتون مقصر بوديد؟ غضنفر ميگه: والله من خواب بودم، نديدم از ايشون بپرسيد.

***   غضنفر داشت دنبال جاي پارك مي گشته اما پيدا نمي كرد! در همون حال گشتن به خدا ميگه: خدايا اگه يه جاي پارك برام پيدا كنيا من نماز مي خونم، روزه مي گيرم كه يه دفعه يه جاي پارك مي بينه و به خدا مي گه! خدا جون نمي خوادخودم پيدا كردم .

***   يه روز يه غضنفر تو جوي اب تف ميكنه... ميدو دنبالش تاپاش رو روش بزاره

***   يه روز غضنفر به زنش ميگه بيا هر پنجشنبه بريم پيتزايي بعد زنش ميگه نه پنجشنبه ديره بيا هر دوشنبه بريم.

***   بهترين بازيكن جهان كه در بارسلون توپ ميزند كيست؟

الف)رونال ديني هو

ب)رونال فيزيكي هو

ج)رونال عربي هو

د)رونال رياضي هو

 

 

عکس خنده دار

 

 

 

طــنــز

 

حرفه ها را بهتر بشناسيم

 

حسابدار: کسي است که قيمت هر چيز را ميداند ولي ارزش هيچ چيز را نمي داند

بانکدار: کسي است هنگامي که هوا آفتابي است چترش را به شما قرض مي دهد و درست تا باران شروع مي شود آن را مي خواهد

مشاور : کسي است که ساعت شما را از دستتان باز مي کند و بعد به شما مي گويد ساعت چند است

سياستمدار: کسي است که مي تواند به شما بگويد به جهنم برويد منتها به نحوي که شما براي اين سفر لحظه شماري کنيد

اقتصاددان: کسي است که فردا خواهد فهميد چرا چيزهايي که ديروز پيش بيني کرده بود امروز اتفاق نيفتاد

روزنامه نگار: کسي است که 50% از وقتش به نگفتن چيزهايي که مي داند مي گذرد و 50% بقيه وقتش به صحبت کردن در مورد چيزهايي که نمي داند

رياضيدان : مرد کوري است که در يک اتاق تاريک بدنبال گربه سياهي مي گردد که آنجا نيست

هنرمند مدرن: کسي است که رنگ را بر روي بوم مي پاشد و با پارچه اي آن را بهم مي زند و سپس پارچه را مي فروشد

فيلسوف : کسي است که براي عده اي که خوابند حرف مي زند

استاد : کسي است که کاري ندارد ولي حداقل مي داند چرا

روانشناس : کسي است که از شما پول مي گيرد تا سوالاتي را بپرسد که همسرتان مجاني از شما مي پرسد

معلم مدرسه : کسي است که عادت کرده فکر کند که بچه ها را دوست دارد

جامعه شناس : کسي است که وقتي ماشين خوشگلي از خيابان رد مي شود و همه مردم به آن نگاه مي کنند ، او به مردم نگاه مي کند

برنامه نويس: کسي است که مشکلي که از وجودش بي خبر بوديد را به روشي که نمي فهميد حل مي کند

 

 

ترفند رایانه ای:

 

دستورات کوچک برای اجرای برنامه های ویندوزی

 

در این ترفند قصد داریم به معرفی دستوراتی بسیار جالب بپردازیم که با تایپ آنها در Run میتوانید هر یک از برنامه ها و بازی های موجود در ویندوز را اجرا کنید. در صورتی که این دستورات را به خاطر بسپرید میتوانید خود را برای همیشه از رفتن به شاخه های مختلف ویندوز راحت کنید.

بدین منظور از منوی Start وارد Run شوید و دستورات زیر را بسته به کاری که انجام میدهند تایپ کنید:

دستور control = باز کردن Control Panel
دستور sndrec32 = اجرای برنامه Sound Recorder
دستور sndvol32 = اجرای ابزار Sound Control
دستور pbrush = اجرای برنامه Paint
دستور write = اجرای برنامه Word Pad
دستور dvdplay = اجرای برنامه Windows Media Player (در صورتی که برنامه پیش فرض پخش فایلهای DVD باشد)
دستور dialer = اجرای برنامه Phone Dialer
دستور dcomcnfg = اجرای ابزار Component Services
دستور mstsc = اجرای ابزار Remote Desktop Connection
دستور nero = اجرای برنامه Nero (در صورت نصب بودن روی هارد)
دستور sol = اجرای بازی Solitaire
دستور winmine = اجرای بازی Mine Sweeper
دستور pinball = اجرای بازی Pinball
دستور freecell = اجرای بازی FreeCell
دستور mshearts = اجرای بازی Hearts
دستور spider = اجرای بازی Spider Solitaire

 

داستان راستان

 

برگرفته از کتاب «داستان راستان» اثر استاد شهید مرتضی مطهری

داستان نهم:

 

در ركاب خليفه

 

علی - عليه‏السلام - هنگامی كه به سوی كوفه می‏آمد ، وارد شهر انبار شد كه‏ مردمش ايرانی بودند . كدخدايان و كشاورزان ايرانی خرسند بودند كه خليفه محبوبشان از شهر آنها عبور می‏كند ، به استقبالش شتافتند ، هنگامی كه مركب علی به راه افتاد ، آنها در جلو مركب علی ( ع ) شروع كردند به دويدن . علی آنها را طلبيد و پرسيد : " چرا می‏دويد ، اين چه كاری است كه می‏كنيد ؟ ! "
-
اين يك نوعی احترام است كه ما نسبت به امرا و افراد مورد احترام‏ خود می‏كنيم . اين سنت و يك نوع ادبی است كه در ميان ما معمول‏ بوده است " .
ـ "اينكار شمارا در دنيا به رنج می‏اندازد ، و در آخرت به شقاوت‏ می‏كشاند . هميشه از اين گونه كارها كه شما را پست و خوار می‏كند خودداری‏ كنيد . بعلاوه اين كارها چه فايده‏ای به حال آن افراد دارد ؟ " (1)

 

پاورقی :
1ـ نهج البلاغه ، كلمات قصار ، شماره . 37

 

داسـتـانـک

 

مسئول: فرنوش

 

 

مربوط و نامربوط

 

شب از نیمه گذشته و سیاهی شب دارد رنگ می بازد.

شب از نیمه گذشته و خواب آنچنان با چشمانم بیگانه شده است که گوئیا صد سال نوری در خواب بودم.

شب از نیمه گذشته و من بیدارم و با خود می اندیشم فردا بر روی تحریر کدام خبر به خواب خواهم رفت .

شب از نیمه گذشته و من به چیزهای مربوط و نامربوط زیادی فکر می کنم.

با خود فکر می کنم که چرا ملاک انتخاب و برتری انسانها چاپلوسی و چرب زبانی و ... است .

با خود فکر می کنم که یک سردبیر را چه راحت با تملق گویی - حرافی - پررویی و.....می توان خرید.

وبا خود فکر می کنم که من چرا هیج کدام از این کارها را بلد نیستم.

شب از نیمه گذشته و من به دنبال راه حلی برای خوابیدن می گردم. شاید مطالعه چند برگ کتاب درسی تنها چاره کار باشد.

 

http://angle.mihanblog.com/

 

عکس و مکث

 

با مسئولیت : ساحل

 

 

مطالب ارسالی اعضا

 

behrouzmomenzadeh@gmail.com

 

عكس‌ خدا در اشك‌ عاشق‌


قطره‌ دلش‌ دريا مي‌خواست. خيلي‌ وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود.
هر بار خدا مي‌گفت: از قطره‌ تا دريا راهي‌ست‌ طولاني. راهي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري. هر قطره‌ را لياقت‌ دريا نيست.
قطره‌ عبور كرد و گذشت. قطره‌ پشت‌ سر گذاشت.
قطره‌ ايستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد. قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت. و هر بار چيزي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري‌ آموخت.
تا روزي‌ كه‌ خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره‌ را به‌ دريا رساند. قطره‌ طعم‌ دريا را چشيد. طعم‌ دريا شدن‌ را. اما...
روزي‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري‌ از دريا بزرگتر هم‌ هست؟
خدا گفت: هست.
قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را مي‌خواهم. بزرگترين‌ را. بي‌نهايت‌ را.
خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اينجا بي‌نهايت‌ است.
آدم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌ كلمه‌اي‌ مي‌گشت‌ تا عشق‌ را توي‌ آن‌ بريزد. اما هيچ‌ كلمه‌اي‌ توان‌ سنگيني‌ عشق‌ را نداشت. آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توي‌ يك‌ قطره‌ ريخت. قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور كرد. و وقتي‌ كه‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چكيد، خدا گفت: حالا تو بي‌نهايتي، چون كه‌ عكس‌ من‌ در اشك‌ عاشق‌ است.

 

bepadadash@yahoo.com

 

بیستون را نجات دهیم

 

دوستان عزيز     در پي اعتراض به آبگيري سد سيوند و عملكرد ضد ملي دولتمردان براي خوش خدمتي به كساني كه در كسوت اسلامخواهي با فرهنگ و آداب و سنن ايرانيان به ميارزه برخاسته و آثار باستاني را بنام عمران و آباداني كشور نابود ميكنند تا بالاخره با كتمان تاريخ و نياكان ايرانيان در اين كشور به جايگزيني فرهنگ مورد دلخواه خود بپردازند ، اكنون خبر ميرسد كه آثار باستاني بيستون نيز بدست  عناصر مشكوك پتروشيمي و به بهانه اخذ وام از دولت آلمان در شرف نابودي است . هرچند اينها هم مثل بانيان سد سيوند اكنون از بي خطربودن اقداماتشان دم ميزنند . برادران و خواهران عزيز – هموطنان گرامي : مابايد براي يكبار و آنهم براي اولين و آخرين دفعه به اين منكران تاريخ پر افتخار ايران بفهمانيم كه ما براي عمران و اقتصادي كه از دستمايه هاي تخريب آثار باستاني بدست خواهند آمد نيازي نداريم و هرگز حاضر به ازدست دادن آثار باستاني كشور نيستيم . من نه ضد انقلابم و نه از افراد ملي  مذهبي و نه اصلاح طلب وارداتي و من درآوردي از نوع لقمانيان ها و مزروعي ها . من يك ايراني مسلمانم كه حتي در زماني كه آقايان با تجارت و پست هاي دنيوي خود مشغول بودند برعليه دشمنان دين برخاستم و تاوان آنرا حالا هم ميپردازم . بنا براين برمن انگي نميتوان چسباند ، مگر اينكه جرم كذايي اقدام عليه امنيت ملي را به من نيز منتسب كنند . و متهمم سازند كه براي ارزش هاي ملي ايران و يادگار هاي نياكانمان فرياد برآورده ام . بسيار خوشحالم كه  در برابر حفظ يادگارهاي اجدادمان سينه سپر ميكنم . من تا ايراني نباشم هرگز مسلمان متعهد هم نخواهم بود . چرا كه پشت كردن به مليت مقدمه همه بي تعهدي ها در برابر باور هاي ديني خواهد بود . اينك از هموطنان گرامي تقاضا دارم با ارسال ايميل و تلگرام هاي اعتراض به رياست جمهوري و رئيس مجلس شوراي اسلامي و وزير نفت از پيشرفت كار پتروشيمي در تخريب آثار باستاني بيستون جلوگيري كنيد . كانون وكلاي ايران كه اينهمه دم از دمكراسي و حق طلبي ميزند اقدام قانوني كرده و در مراجع قضائي مساله را پيگيري كند . خانم شيرين عبادي شما نيز يكبار هم شده وقت شريف خود را بجاي تخريبات مصاحبه اي با بيگانه در مساله دخالتي جدي كن. انشاالله . برادر شما فضولباشي   

 

sun1971_h@yahoo.com

 

اعتراض به ممنوع التصوير شدن دکتر عباسی

 

این روزها در بحث های کارشناسی پیرامون مسائل منطقه ای و حوادث لبنان که در صدا و سیما از سردار گرفته تا سرباز ٬برای مباحثه دعوت می کنند٬جای خالی کسی که دقیق ترین و علمی ترین تحلیل ها را مطرح می کرد به خوبی مشهود است و ایشان کسی نیست جز دکتر عباسی همان دلاور معروف که در دو سخنرانی معروف بدون جانبداری از صاحبان زر و زور اصلی ترین مباحث مطرح آن زمان را به چالش کشید و جریانات پشت پرده را نمایان کرد و جای بسیار درد و بسی تاسف که ایشان در دولت آزادی بیان و توسعه سیاسی ٬ممنوع التصویر و تدریس و سخنرانی و ... شدند و با توجه به رفع اتهامات ٬پیامدهای آن همچنان در دولت عدالت محور هم باقی و همچنان ممنوع التصویر می باشند

( به اتهامات مطرح شده گوش کنید )

بدین وسیله از دولت عدالت محور می خواهیم ممنوعیت های ایشان هر چه سریعتر برداشته شود تا باز هم بتوانیم از مطالب سودمند علمی و تحلیلی این رزمنده دلاور و شیعه حقگوی علی و برجسته ترین استراتژیست ایران بهره مند شویم .مایه تاسف و شرمندگی است که در مملکت اسلامی ٬مردم را از وجود چنین گهری در عرصه رسانه ملی محروم کنیم.

( دوستانی که از این وبلاگ بازدید می کنند ٬جمله ای یا مطلبی در اعتراض به ادامه ممنوع التصویر بودن ایشان همراه با آدرس وبلاگ و یا ایمیل بنویسند .این جملات در صفحه اصلی قرار داده خواهد شد و با ازد یاد آن جهت حمایت از دکتر عباسی به سایت ریاست جمهوری و قوه قضائیه و ... اطلاع داده خواهد شد )

 کلیک کنید و پیام بنویسید

 

حرف آخر:

 

خدای من!

به حق قدرتت بر من توبه ام بپذیر و به حلم وبردباریت از من گذشت کن وبه حق علمت با من مدارا کن.