بنام خدای منتظران

 

هفته نامه مشکان

 

سال دوم ـ شماره 57 ـ شنبه 28 مرداد 1385

 

حرف اول:

 

خدایا!

بر گناهانم ابر رحمتت را سایه انداز وبر عیبهایم ابر رافت ومهربانیت را بفرست.

 

سخنی با شما

 

سلام

1ـ پیشاپیش فرا رسیدن مبعث رسول مکرم اسلام حضرت محمد مصطفی (ص) را خدمت همه شما دوستان و همه مسلمانان جهان تبریک و شادباش عرض می کنم.

2ـ این عکسی که این پائین می بینید آنجلینا جولی و نوزادی است که حاصل روابط عاشقانه (!!!) او با براد پیت پس از ایفای نقس در فیلم « آقا و خانم اسمیت » است که بر روی جلد یکی از نشریات نشسته است.

 

3ـ اما یک نکته مهم: دوستان گرامی تصمیم داریم که تغییراتی در هفته نامه بدهیم ... اگر شما عزیز خواننده نظری، پیشنهادی و یا انتقادی در مورد بخش های مختلف هفته نامه داری به آدرس hra62302@yahoo.com  میل بزن و نظراتت رو بگو. حتما سعی می کنیم تا آن نظرات را اعمال کنیم ضمن اینکه اگر هر کدام از دوستان مایلند مسئولیت بخشی از هفته نامه را بر عهده بگیریند به همان آدرس ذکر شده میل بفرستند.

 

شاد باشید ـ حمید رضا الوندی

 

پیامبر اعظم (ص)

 

120 درس زندگی از پیامبر گرامی اسلام در سال پیامبر اعظم ـ بخش نهم

 

25ـ بى اعتنايى به دنيا

سهل بن سعد ساعدى گفت : مردى به خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله رسيد و گفت : اى رسول خدا! مرا به عملى راهنمايى فرماى كه وقتى آن عمل را انجام دهم ، محبوب خدا و خلق گردم . رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند: به دنيا بى رغبت باش تا خداوند تو را دوست بدارد و به آنچه از دنيا در اختيار مردم است ، چشم پوش و بى اعتنا باش ، تا مردم تو را دوست داشته باشند.

 

26ـ پاداش زنان

پيامبر صلى الله عليه و آله در باب جهاد و پاداش مجاهدان سخن مى گفت . در اين بين ، زنى بپاخاست و پرسيد: آيا براى زنان هم از اين فضيلت ها بهره اى هست ؟
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند: آرى ، از هنگامى كه زنان باردار مى شوند، تا لحظه اى كه كودكان خود را از شير باز مى گيرند، همانند مجاهدان در راه خدا پاداش مى برند. و اگر در اين فاصله ، اجل آنان فرا رسد و مرگ ايشان را دريابد، اجر و منزلت شهيد را دريافت خواهند كرد.

 

27ـ پاداش نماز مؤمن

پيامبر صلى الله عليه و آله در حالى كه تبسمى داشتند، به آسمان نگاه مى كردند. شخصى علت را سؤ ال كرد. حضرت فرمودند: به آسمان نگاه كردم ، ديدم دو فرشته به زمين آمدند تا پاداش عبادت شبانه روزى بنده با ايمانى را كه هر روز در محل نماز خود، به عبادت و نماز مشغول مى شدند، بنويسند. اما او را در محل نماز خود نيافتند، بلكه در بستر بيمارى يافتند . آنها به سوى آسمان بالا رفتند و به خداوند عرضه داشتند: ما طبق معمول براى نوشتن پاداش عبادت آن بنده باايمان ، به محل نماز او رفتيم ، ولى او را در محل نمازش نيافتيم ، بلكه او در بستر بيمارى آرميده بود.
خداوند به آن فرشتگان فرمود: تا او در بستر بيمارى است ، همان پاداش را كه هر روز براى او هنگامى كه در محل نماز و عبادتش بود، مى نوشتيد، بنويسيد، و بر من است كه پاداش اعمال نيك او را تا آن هنگام كه در بستر بيمارى است ، برايش بنويسم .

 

 

 

کـلـیـپ هـفـته

 

کلیپ: خداحافظ ... همین حالا

 

دانلود

 

دانلود آهنگ خداحافظ

حجم: 450 کیلوبایت

 

برای دانلود روی لینک کلیک راست کنید و سپس گزینه save target as را انتخاب نمائید.

 

دیدار یار مهربان

 

آن شب سرد ...

شيخ حيدرعلي مدرس اصفهاني مي‌گويد:
يكي از مواقعي كه من به حضور مقدس حضرت بقيّه‌الله(ع) مشرف شدم و آن مولا را نشناختم، سالي بود كه اصفهان بسيار سرد شد و نزديك پنجاه روز آفتاب ديده نمي‌شد و مدام برف مي‌باريد. سرما به حدي شد كه نهرهاي جاري يخ بسته بود.
آن وقت‌ها من در مدرسة باقريه (درب كوشك) حجره داشتم و حجره‌ام روي نهر واقع شده بود. مقابل حجره تلي بزرگ برف و يخ جمع شده بود. از زيادي يخ و شدت سرما راه تردّد از روستاها به شهر قطع شده و طلاب روستايي فوق‌العاده در مضيقه و سختي بودند.
روزي پدرم، با كمال سختي به شهر آمد تا بنده را به سده (محلي در اطراف اصفهان) نزد خودشان ببرد؛ چون وسايل آسايش در آنجا فراهم بود. اتّفاقاً سرماي هوا و بارش برف بيشتر شد و مانع از رفتن گرديد و به دست آوردن خاكه و زغال هم براي اشخاصي كه قبلاً تهيه نكرده بودند، مشكل و بلكه غير ممكن بود. از قضا نيمه شبي، نفت چراغ تمام و كرسي سرد شد. مدرسه هم از طلاب خالي بود؛ حتي خادم، اوّل شب در مدرسه را بست و به خانه‌اش رفت. فقط يك طلبه طرف ديگر مدرسه در حجره ‌باش خوابيده بود، لذا پدرم شروع به تندي كرد كه چقدر ما و خودت را به زحمت انداخته‌اي. فعلاً كه درس و مباحثه‌اي در كار نيست، چرا در مدرسه مانده‌اي و به منزل نمي‌آيي تا ما و خودت را به اين سختي نيندازي؟
من جوابي غير از سكوت و راز دل با خدا گفتن نداشتم. از شدت سرما خواب از چشم ما رفته و تقريباً شب هم از نيمه گذشته بود.
ناگاه صداي در مدرسه بلند شد و كسي محكم در را مي‌كوبيد. اعتنايي نكرديم. باز به شدت در زد.
ما با اين حساب كه اگر از زير لحاف و پوستين بيرون بياييم ديگر گرم نمي‌شويم، از جواب دادن خودداري مي‌كرديم. امّا اين بار چنان در را كوبيد كه تمام مدرسه به حركت درآمد. خود را مجبور ديدم كه در را باز كنم. برخاستم و وقتي در حجره را باز كردم، ديدم به قدري برف آمده كه از لبة ازارة ايوان (ديوارة كوتاه آن) بالاتر رفته است؛ به طوري كه وقتي پا را در برف مي‌گذاشتيم تا زانو يا بالاتر فرو مي‌رفت.
به هر زحمتي بود، خود را به دهليز (دالان) مدرسه رسانيده و گفتم: كيستي؟ اين وقت شب كسي در مدرسه نيست. بنده را به اسم و مشخّصات صدا زدند و فرمودند: «شما را مي‌خواهم.»
بدنم لرزيد و با خود گفتم: اين وقت شب و ميهمان آشنا، آن هم كسي كه مرا از پشت در بشناسد، باعث خجالت است. در فكر عذري بودم كه براي او بتراشم، شايد برود و رفع مزاحمت و خجالت شود. گفتم: خادم در را بسته و به خانه رفته است. من هم نمي‌توانم در را باز كنم.
فرمودند: بيا از سوراخ بالاي در اين چاقو را بگير و از فلان محل باز كن.
فوق‌العاده تعجب كردم! چون اين رمز را غير از دو سه نفر از اهل مدرسه كسي نمي‌دانست.
چاقو را گرفته و در را باز كردم. بيرون مدرسه روشن بود اگر چه اول شب چراغ برق جلو مدرسه را روشن كرده بودند؛ ولي در آن وقت آن چراغ خاموش بود و من متوجه نبودم. خلاصه اين كه شخصي را ديدم در شكل شكوفه‌ها؛ يعني كلاه تيماجي گوشه‌داري بر سر و چيزي مثل عينك روي چشم گذاشته بود، شال پشمي به دور گردن پيچيده و سينه‌اش را بسته بود، كليجة ترياكي رنگي (يك نوع لباس نيم تنه) كه داخل آن پشمي بود به تن كرده و دستكش چرمي در دست داشت. پاهاي خود را با مچ پيچ محكم بسته بود.
سلامي كردم. ايشان جواب سلام مرا بسيار خوب دادند. من دقت مي‌كردم كه از صدا، ايشان را بشناسم و بفهمم كدام يك از آشنايان ما است كه از تمام خصوصيات حال ما و مدرسه با اطلاع مي‌باشد.
در اين لحظات دستشان را پيش آوردند ديدم از بند انگشت تا آخر دست، دو قراني‌هاي جديد سكه‌اي چيده است كه آنها را در دست من گذاشتند و چاقويشان را گرفتند و فرمودند: «فردا صبح خاكه براي شما مي‌آورم. اعتقاد شما بايد بيش از اينها باشد. به پدرتان بگوييد اين قدر غرغر نكن ما بي‌صاحب نيستيم.»
اين جا ديگر بنده خوشحال شدم و تعارف را گرم گرفتم كه بفرماييد، پدرم تقصير ندارد؛ چون وسايل گرم كننده حتي نفت چراغ هم تمام شده است.
فرمودند: «آن شمع گچي را كه بر طاقچة بالاي صندوقخانه است، روشن كنيد.»
عرض كردم: آقا اينها چه پولي است؟
فرمودند: «مال شما است و خرج كنيد.»
در بين صحبت كردن، متوجه شدم كه براي رفتن عجله دارند، ضمناً زماني كه من با ايشان حرف مي‌زدم اصلاً سرما را احساس نكردم. خواستم در را ببندم، يادم آمد از نام شريفشان بپرسم؛ لذا در را گشودم ديدم آن روشنايي كه خصوصيات هر چيزي در آن ديده مي‌شد به تاريكي تبديل شده است؛ لذا به دنبال جاي پاهاي شريفش مي‌گشتم؛ چون كسي كه اين همه وقت، پشت در، روي اين برف‌ها ايستاده باشد، بايد آثار قدمش در برف ديده شود؛ ولي مثل اين كه برف‌ها سنگ و ر‌د پا و آمد و شدي در آنها نبود.
از طرفي چون ايستادن من طول كشيد، پدرم با وحشت مرا از در حجره صدا مي‌زد كه بيا هر كس مي‌خواهد باشد.
از ديدن آن شخص نااميد شدم و بار ديگر در را بستم و به حجره آمدم. ديدم ناراحتي پدرم بيشتر از قبل شده است و مي‌گفت: در اين هواي سرد كه زبان با لب و دهان يخ مي‌كند، با چه كسي صحبت مي‌كردي؟ اتّفاقاً همين‌طور هم بود.
بعد از آمدن به اتاق در طاقچه‌اي كه فرموده بودند دست بردم شمعي گچي را ديدم كه دو سال پيش آنجا گذاشته بودم و به كلّي از يادم رفته بود. آن را آوردم و روشن كردم. پول‌ها را هم روي كرسي ريختم و قصه را به پدرم گفتم. آن وقت حالي به من دست داد كه شرحش گفتني نيست. طوري بود كه اصلاً احساس سرما نمي‌كردم و به همين منوال تا صبح بيدار بودم. آن وقت پدرم براي تحقيق پشت در مدرسه رفتند.
جاي پاي من بود ولي اثري از جاي پاي آن حضرت(ع) نبود. هنوز مشغول تعقيب نماز صبح بوديم كه يكي از دوستان مقداري زغال و خاكه براي طلاب مدرسه فرستاد كه تا پايان آن سردي و زمستان كافي بود.1

پي‌نوشت:
1. بركات حضرت ولي‌عصر(ع) ، صص 118-115، ترجمة العبقري الحسان، ج 2، ص 103.

ماهنامه موعود شماره 59 

 

 

دیــنــی

مسئول: daneshjoo

 

رهجوی کمال (12)

 

پس اين همه منطق گرايي كه در دنيا شكل پيدا كرده آيا بيانگر اين است كه منطق گرايان به دنبال نياز فطري هستند؟ اگر جواب مثبت است پس چرا هنوز به فطرت خود نرسيده اند و يا در محيطهاي استدلال ذهني خود سرگردان شده اند؟ آيا مي توان گفت زبان فطرت زبان آساني است ؟ اگر جواب مثبت باشد پس چرا رسيدن به حلّ نيازهاي فطري كاملاً مشكل گشته است؟

 

تمام منطق گرايي ها برخاسته از يك نياز و حسّ عقلاني است كه سعي در رفع نياز دارند. نياز ، خود يك حركت فطري است و فطرت بالاترين نقطه ي اشتراك تمام انسان هاست. فطرت فرهنگ عمومي و مشترك كلّ انسان هاي كره ي خاكي است. تمام فعاليّت هاي انسان ها در استدلال ها ، كوششي به سمت معبود است كه گاهي اين كوشش ها به بن بست مي رسند و يا به نتيجه ي پوچ منتهي مي شوند. نكته اينجاست كه انسان از بُعد روحاني نيز برخوردار است و براي فهم بُعد روحاني كه يك موجوديّت از طرف عالم ملكوت است ، در عالم مادي چندان ابزار پيش برنده اي در محدوده ي زندگي در دسترس ندارد؛ به عبارتي شناخت روح و چگونگي حركت آن به سمت نيازهاي اساسي اش ، به وسيله ي غذا ها و ابزارهاي مادي ممكن نخواهد شد. لذا در هر عصري از زندگي انسان ها ، الهام بخش هاي آسماني به عنوان پيامبران و پيشوايان در بين انسانها نقش ايفا كرده اند و آنها را در تعليم و شناخت نيازهاي روحي ياري نموده اند.

آنچه مسلم است تمام اين گفته ها كه در تاريخ گذشته ي انسان ها بوده است ، اكنون در دسترس همه ي ماست و آنچه در اديان الهي به تحوّل و كمال رسيده ، دين اسلام است. اگر انديشمندان و متفكّران با توجه به تمام نيازهاي انساني ، در زمينه ي دين تحقيق و پژوهش كنند و مبناهاي ديني را در همه ي ابعاد زندگي با كمك گرفتن از چراغ عقل طرح كنند ، آن وقت بايد ديد كه چقدر انسان توانسته است به نداي فطرت خود جواب گو بوده باشد.

اصل بر اين است هر روشي كه به نداي فطرت انسان جواب جامعي دهد ، بايد از آن شيوه كاملاً اطاعت كرد و اين مبناي آزاد انديشي است. اگر امروزه به نداي فطرت انسان ها پاسخي جامع داده نشود ، در نتيجه آنها به آرامش واقعي نخواهند رسيد. حلّ نيازهاي فطري آسان است اما هنوز مكاتب از ماهيّت فطرت و چگونگي تغذيه ي آن در همه جوانب شناخت كافي نيافته اند. به هر حال گاهي تعصّب در مكتب گرايي فكري و وابستگي هاي متعصّبانه ي ديني و عدم روحيه ي پژوهش ، انسان ها را در بركه ها و گوشه هاي محدود فكري نگه داشته و آنها را در حصار سفسطه ها و استدلال هاي خويش اسير كرده است.

منطق گراياني كه در مسير برطرف كردن نيازهاي فطري به جوابي نرسيده اند و يا ناقص حركت  كرده اند ، اگر روحيه پژوهش در تفكّراتشان بدون جهت گيري و تعصّب باشد در آن صورت حقيقت برايشان روشن مي شود. لازم است اشاره شود اگر در يك مسير صحيح ، حلّ نيازهاي فطري مشكل گردد حتماً يك اِشكال اساسي وجود دارد كه افرادِ در اين مسير ، نسبت به آن جاهل ، يا بي اطلاّع ، يا كجرو بوده اند و يا راهنمايان مسير نسبت به راه صحيح و تشريح آن بيگانه بوده اند و اگر در اين وضعيّت بمانند و خود را عاقل بپندارند، هرگز به جهل خود پي نمي برند ، در نتيجه مشكل نياز فطري در انسان حل نخواهد شد و اين مسئله مشكلات اجتماعي و فكري فراواني را به دنبال خواهد داشت.

 

الواحد

 

«...در روايات است كه نمازگزار پس از سلام نماز، زماني در جاي خود بنشيند و به ذكر خدا و دعا بپردازد و بهترين ادعيه كه همه ي علماء و فقهاء عظام بر آن متفقند، اين است كه بعد از سلام و پيش از آنكه سخني بگويد، ابتدا آية الكرسي را تلاوت كند و تسبيحات حضرت زهراء عليها السلام را بجاي آورد. آن گاه سه مرتبه سوره قل هو الله احد را تلاوت كند و سه بار صلوات فرستد و در پايان ، آيه شريفه « و من يتق الله يجعل له مخرجا و يرزقه من حيث لا يحتسب و من يتوكل علي الله فهو حسبه ان الله بالغ امره قد جعل الله لكل شي ء قدرا »* يعني : « هركس كه از خداي بپرهيزد، خداوند وسيله رهايي از مشكلات براي او فراهم كند و از راه بي گمان او را روزي رساند و هركس برخدا توكل كند، خداوند ، او را كفالت خواهد كرد كه خدا بر كار خود مقتدر است و براي هر چيزي قدري مقرر كرده است.»

و چون اين ذكر را خواند به طرف بالاي سر بدمد به قصد فتح باب و حديث است هم از حضرت رسول ( ص ) و هم از حضرت صادق (ع) كه اين ذكر براي وسعت رزق و طول عمر و با ايمان از دنيا رفتن است.»**

 

پی نوشت:

* سوره طلاق آيات 2و3

** برگرفته از كتاب نشان از بي نشانها جلد دوم ( شرح حال و كرامات عارف رباني مرحوم شيخ حسنعلي اصفهاني

 

 

روانـشـنـاسـی

مسئول: Mitr@ (میترا)

 

 

یوسف قهرمان خوبی ها

 

قسمت چهل و چهارم

سخنی با پدران و مادران عزیز

 

عزیز مصر پس از آن که یقین کرد همسرش به او خیانت کرده و همه ی تقصیرها به گردن اوست و حتی پس از آن به دروغ گفته و به یوسف تهمت زده تا قضیه را وارونه جلوه دهد رو به یوسف کرد و گفت: (یوسف از این ماجرا صرف نظر کن ) و بعد خطاب به همسرش گفت: (تو ای زن از گناهت استغفار کن که از خطاکاران بودی

از جمله نکاتی که در این داستان توجه انسان را جلب می کند این است که در مسئله ای تا این حد مهم یعنی زیر سوال رفتن عزیز مصر  عزیز مصر برخورد ملایمی دارد وتنها به ذکر این جمله قناعت می کند استغفار کن که خطا کردی

بعدا خواهیم دید همین برخورد ضعیف عزیز مصر با همسرش سبب خواهد شد که زلیخا در جمع زنان دربار مصر به آلودگی خویش ببالد و حتی آن را به عنوان (عشق)تجلیل و افتخار کند

همیشه بر خورد ضعیف با مجرم (بخصوص مجرمی که چندان نادم وپشیمان نیست ) هم زشتی آن جرم را در ذهن مجرم و دیگران کمرنگ می کند و هم شخص خطا کار را به ارتکاب خطای بزرگ تر و بیشتر ترغیب می کند

آیا اگر عزیز مصر با این جرم سنگین بر خوردی شایسته و محکم میکرد زلیخا در آینده به خود اجازه می داد که به گناه و آلودگیش افتخار کند؟

 

سخنی با پدران و مادران عزیز

اگر شما در محیط خانه در برابر اعمال ناشایست همچون تضییع حقوق دیگران   غیبت   دروغ   مسخره کردن و  ....واکنش نشان دهید و برآشفته شوید و تذکر جدی دهید آیا زشتی این کار ها در ذهن فرزندان تثبیت نمی شود؟

پدری که می شنود پسرش خواهر خود را مسخره می کند نه تنها واکنشی نشان نمی دهد بلکه احیانا می خندد  آیا مسئول نیست؟

مادری که می شنود دخترش پشت سر هم کلاسش صحبت می کند اما نه تنها بر آشفته نمی شود  که گناهی عظیم در خانه رخ داده بلکه دختر را به گفتن بیشتر و بیشتر تشویق می کند آیا به اثار سوئ عمل خود واقف است؟

اگر والدین همان وقت که می فهمند فرزندشان نان را بی نوبت خریده و به خانه آورده ناراحتی شدید خود را اظهار و ابراز کنند و به آن نان لب نزنند  آیا اهمیت حق الناس  در ذهن فرزند جلوه نمی کند؟

متاسفانه باید بگوییم بسیاری از خطاها و جرایمی که در جامعه مشاهده می کنیم نتیجه ی سهل انگاری و چشم پوشی والدین بوده که شکل خفیف تر همان خطا را کم اهمیت تلقی کرده اند

وقتی والدین در کنار بچه های خود هر شب به تماشای مجموعه ای تلویزیونی می نشینند  که بازیگرانش تحت عنوان طنز یکدیگر را مسخره می کنند عملا دارند به فرزندشان می اموزند که مسخره کردن دیگران نه تنها زشت نیست و گناه محسوب نمی شود بلکه خنده دار و شادی آفرین است . این که امروزه خدای ناکرده برخی براحتی دروغ می گویند به دیگران تهمت می زنند و به بزرگتر خود بی احترامی می کند آیا محصول بر خورد ضعیف والدینشان در گذشته های دور تر نیست؟

 

Mitr@

 

ادامه دارد...

نقل از کتاب یوسف قهرمان خوبی ها اثر استاد م.حورایی موسسه فرهنگی موعود

 

 

ادبــی

 

مسئول: نجمه نجف زاده                                     وبلاگ: پرچین راز

آی دی ها: شخصی                                                  وبلاگ

 

دلم هنوز آنجاست ...

 

وقتی سیاه می شود همه جا

بجز تو جایی نیست که در بزنیم و بگوییم 

یا الله...

همیشه همین گونه بوده، ای قشنگترین آسمان من

پناه تمام روز و شب های خسته ی من

بجز تو هیچ کسی نیست که عاشقانه بنگرد

به این زمانه ی غبار گرفته روشنی بدهد

امشب دلم را به قاصدک حواله میکنم

به سوی عرش کبریایی ات روانه میکنم

دوباره عید است و میلاد آخرین پرواز

و کاش بدانی هنوز هم دلم آنجاست

 

                                                                       سوگند

 

جواد کلیدری                                                    وبلاگ ادبی

 

من درد مشترکم مرا فریاد کن

 

پس داد آن چه را که سرودم برای کوه

پیچید لابه لای صدایم صدای کوه

یعنی اثر گذاشت در او شِکوه های من

آتش گرفت سینه ی دردآشنای کوه

طاقت نداشت سنگ صبور دلم شود

سر  باز کرد توده ای از دردهای کوه...

***

می گرید از شُکوه غم و شِکوه های من

می گریم از وخامت حال و هوای کوه

فریاد کوه شکل صدای خود من است

مثل خود من است خدایا! صدای کوه

دارد به درد مشترکی می رسد دلم

می افکنم تمامِ خودم را به پای کوه

آرام می شود دل دردآشنای من

دیگر نمی رسد به کسی های های کوه!

 

خـــوانـــدنـــی هـــا

 

مسئول: afso0n                                  وبلاگ: عارفانه

 

 

عقل و جنون

 

مرز در عقل و جنون باریك است
كفر و ایمان چه به هم نزدیك است

عشق هم در دل ما سردرگم
مثل حیرانی و بهت مردم

گیسویت تعزیتی از رویا
شب طولانی غم تا فردا

خون چرا در رگ من زنجیر است
زخم من تشنه تر از شمشیر است

مستم از جام تهی حیرانی
باده نوشیده شده پنهانی

عشق تو پشت جنون محو شده
هوشیاریست نگو سهو شده


من ورسوایی این بار گناه
نو تنهایی و چشم سیاه

از من تازه مسلمان بگذر
بگذر از سر پیمان بگذر

میل دیوانه به دین عشق تو شد
جاده شك به یقین عشق تو شد

مستم از جام تهی حیرانی
باده نوشیده شده پنهانی

 

زندگی ...

 

زندگی یک آواز است ... آن را زمزمه کن

زندگی یک منظره است ... آن را نقاشی کن

زندگی یک موسیقی است ... با آن برقص

زنگی یک بازی است .. آن را بازی کن

زندگی یک لحظه شاد است .. آن را با دیگران قسمت کن

دوست بدار و دوست بدار اول خودت رو بعد دیگران رو ... حق تو و همه ما است که خوشبخت زندگی کنیم و به خواسته هامون برسیم . پس برای گرفتن سهمت از زندگی تلاش کن .. تسلیم نشو .

 

بـــا شـــهـــیـــدان

 

نگاهی به زندگینامه احمد متوسلیان (9)

 

بازپس‌گيري كردستان از ضد انقلابيون ( قسمت دوم)

 

يكي از سرداران سپاه غرب كشور در مورد سيره رزمي و مديريت نظامي «احمد» مي‌گويد:
«...«احمد»، يك مدير به تمام معنا بود.اين را نه من، كه آثار مانا و ارزشمند مديريت تاكتيكي و استراتژيك جنگ اوست كه شهادت مي‌دهد. در آن روزهاي اوليه جنگ در كردستان، ما اصلاً سر و كاري با مسائل كليدي مديريت جنگي نداشتيم. نه مي‌دانستيم اطلاعات-‌عمليات يعني چه، نه طراحي و برنامه‌ريزي حمله را توجيه بوديم ... اما «احمد» از همان روزهاي اول كه او را ديدم، كارش با ما فرق داشت. مي‌نشست طرح مي‌ريخت. روي مسأله شناسايي مواضع دشمن، اطلاعات-‌عمليات و گردآوري اطلاعات در مورد سوژة مورد نظر، عرق مي‌ريخت؛ بعد هم به بهترين نحو ممكن عمل مي‌كرد.»
به دنبال آزادسازي مهاباد و تثبيت نسبي امنيت اين شهر، «احمد» بلافاصله عازم مصافي ديگر شد. مقصد بعدي او شهر سقز بود. برخلاف مهاباد كه تا پيش از ورود «احمد» و همرزمانش كلاً در تصرف ضدانقلابيون مسلح قرار داشت، در سقز معدود نيروهاي تيپ 2 لشگر 28 ارتش جمهوري اسلامي در پادگان شهر مزبور، مدتها بود كه دلاورانه به مقاومتي عاشورايي در برابر حملات پي‌درپي مهاجمان تا بن‌دندان مسلح ضدانقلاب ادامه مي‌دادند. «احمد» ديگر بار، همراه با ستوني مركب از نيروهاي سپاه و ارتش پاي در راه نهاد تا به ياري قادر متعال و رشادت رزمندگان انقلاب پرچم فتح و پيروزي ايمان بر اهريمن صفتان را بر بام شهر سقز به اهتزاز درآورد؛ هرچند، در اين راه صعب، او و همرزمانش با مشكلات و مصائب مردآزمايي دست و پنجه نرم كردند. بعدها او از اين نبرد دشوار و مظلوميت‌هاي مسكوت ماندة رزمندگان انقلاب در راه آزادسازي سقز چنين سخن گفته بود:
« ...حركت ستون نيروهاي ما به طرف سقز آغاز شد. ناگفته نماند كه پادگان سقز در محاصره قرار داشت، عمليات سقز در اصل بايد توسط يك گردان از تيپ هشتاد و چهار مستقل خرم‌آباد اجرا مي‌شد. منتهي عيب كار در اين‌جا بود كه فرمانده اين تيپ كه آن زمان فردي به نام سرگرد آهن‌كوب بود، جزء خائنان به مملكت محسوب مي‌شد. اصلاً در زمان شهيد قرني قرار بود اين سرگرد را از فرماندهي بركنار كنند. منتهي با بركناري شهيد قرني، ليبرال‌ها كاري به كار اين فرد نداشتند و او همين‌طور توي ارتش مانده بود. اين سرگرد سه بار عمل مي‌كند كه از پل سقز بگذرد و به ميدان ورودي شهر برسد. نتيجه چه شد؟! ايشان در اين حملات، سه دستگاه جيپ، سه قبضه تفنگ صد و شش و سه قبضه خمپاره‌انداز صد و بیست ميليمتري را مفت و مسلم به ضدانقلابيون مي دهد و عملاً برادران ارتشي ما را به دام محاصرة ضدانقلابيون مي‌اندازد. پادگان سقز هم در وضعيتي بود كه اگر حداكثر تا يك ساعت ديگر به آن نيرو نمي‌رسيد، قطعاً سقوط مي‌كرد.
در همين حين سه دستگاه خودرو حامل هفتاد نفر از نيروهاي سپاه، برخلاف دستور آن جناب سرگرد عمل كردند و از انتهاي ستون به سمت پل سقز به راه افتادند...وقتي اين هفتاد پاسدار به جلوي ستون رسيدند و از ماشين‌ها بيرون پريدند، با فرياد الله اكبر به طرف پل سقز و ميدان ورودي شهر حركت كردند. خود من شاهد بودم و ديدم كه آتش ضد انقلاب آنها را مثل برگ خزان روي زمين مي‌ريخت و يكي پس از ديگري شهيد مي‌شدند ولي سايرين همچنان با فرياد تكبير به پيشروي ادامه مي‌دادند. بالاخره هم توانستند سر پل ورودي شهر را بگيرند و پل را هم كاملاً تصرف كنند. به اين ترتيب بود كه گردان ارتش توانست وارد شهر بشود. كلاً از اين هفتاد نفر بچه‌هاي سپاه، فقط نه نفر زنده ماندند، بقيه به شهادت رسيدند. هرچند، احدي از شهادت مظلومانه اينها حرفي نزد. هيچ كدام از رسانه‌هاي مملكت، نه راديو-‌تلويزيون و نه روزنامه‌ها، خبر شهادت اينها را پخش نكرد. اصلاً كسي به مردم نگفت اينها چطور شهيد شدند... آيا نبايد يك چنين اسم‌هايي توي تاريخ ثبت بشود؟ اگر ما تاريخ مردمي داريم و اگر بنا بر اين است كه ما بايد تاريخمان مردمي باشد، بايد يك چنين كساني و چنين حماسه‌هايي توي تاريخ ما ثبت بشود. با چنين رشادت‌هايي بود كه به ياري خدا پادگان محاصره شدة سقز از خطر سقوط حتمي نجات پيدا كرد و ضدانقلابيون نتوانستند اين پادگان را خلع سلاح كنند.»
درپي فتح شهر سقز و شكست فضاحت‌بار تجزيه‌طلبان، اينك رفته رفته اسطورة دروغين اقتدار نظامي ضدانقلاب در كردستان، در برابر شعاع سوزندة آفتاب ايمان عاشورايي مرداني همچون «احمد» به سان آدمكي برفي، درحال ذوب شدن بود. فروغ اميد در چشمهاي رزم‌آوران انقلاب بار ديگر درخشيدن آغاز كرد و دستهاي توانمند دلير مردان اسلام. بسا محكم‌تر از سابق، قبضه‌هاي تفنگ‌ها را در خود فشرد. «احمد» براي به خاك ماليدن پوزه عفريت هزار سر ضدانقلاب در كردستان سراز پا نمي‌شناخت و شرايط كارزار آتي هرچه سخت‌تر، در ذائقه جان تابناك او خوشگوارتر بود.
هدف بعدي قواي انقلاب اسلامي، آزادسازي شهر استراتژيك بانه اعلام گرديد. شهري كه مردم مسلمان آن ماه‌ها بود كه با كابوس اشغال و حضور نامشروع عوامل مسلح ضدانقلاب دست به گريبان بودند و در انتظار قدوم مبارك دلاور مردان سپاه توحيد؛ سرداراني همچون مصطفي چمران و «احمد» لحظه‌شماري مي‌كردند. «احمد» از نبرد بانه مي‌گويد:
«...حركت بعدي ما آزادكردن شهر بانه بود. بايد بگويم كه در بانه ضدانقلاب تا آنجا كه در توان داشت در برابر ما مقاومت كرد. مخصوصاً در درگيري‌هاي گردنة خان. اگر شما از سمت سقز به طرف بانه برويد، اواسط راه، اين گردنه كه موقعيت بسيار سوق‌الجيشي هم دارد را خواهيد ديد. ضدانقلاب در اين گردنه خيلي مقاومت كرده بود تا به هر قيمت ممكن نيروهاي ستون ما را زمين‌گير كند؛ ولي با اين همه نيروهاي مابا تمام قدت آنها را عقب زدند و طي يك مانور سريع وارد شهر شدند.
در جريان تصرف شهر بين برادران ما و قواي ضد انقلاب زد و خورد درون شهري سنگيني به وجود آمد كه در نتجه آن ما تعدادي شهيد داديم و از عناصر ضدانقلاب هم تعداد كثيري كشته شدند. نهايت اينكه نيروهاي ما توانستند خود را به پادگان بانه برسانند و بدين ترتيب اين پادگان هم پس از چند ماه، از محاصره خارج شد. همين‌جا بگويم كه اين پيروزي‌ها كلاً تحت تأثير طرح‌هاي شهيد دكتر چمران به دست آمد؛ چرا كه ايشان خودش كنار ما در منطقه حضور داشت و شخصاً در عمليات ما شركت مي‌كرد.»
به دنبال آزادسازي بانه و درهم كوبيدن آخرين سنگرهاي دشمن در اين منطقه، حركت بعدي «احمد» و همرزمان او به طرف مرزهاي غربي جهت‌دهي شد تا راه لجستيك و پشتيباني نيروهاي ضدانقلاب از سوي رژيم بعثي عراق مسدود شود. هم از اين رو به فاصله‌اي كوتاه از تصرف بانه، پاسگاه‌هاي مرزي، يكي پس از ديگري به تسخير قواي انقلاب درآمد و نيروهاي سپاهي، ارتشي و ژاندارمري در آنها مستقر شدند. فرمان حضرت امام (ره) مبني بر بسته شدن مرزهاي كردستان، مي‌رفت تا به همت «احمد» و همسنگرانش صورت تحقق پذيرد. ناقوس مرگ غائله آفريني جبهة متحد ضدانقلاب در كردستان به صدا درآمده بود كه به ناگاه000آنچه كه در مخيلة هيچ‌كس نمي‌گنجيد، به وقوع پيوست و توطئه‌اي رذيلانه، بار ديگر موازنة قدرت را به سود تجزيه‌طلبان تغييرداد. بهتر است شرح ماوقع را از لسان صادق «احمد» نقل كنيم كه گفته بود:
«...از آنجا كه بسته شدن مرزها با روند سياسيس با طبع ليبرال‌ها منافات داشت و به اصطلاح به مزاج اينان سازگاري نداشت، شروع كردند به دسيسه پردازي و نيرنگ بازي. تا توانستند مكر و خدعه به خرج دادند. درست در زماني كه همة نيروهاي ما بر اوضاع منطقه غرب تسلط پيدا كرده بودند، ناگهان از مركز دستور آمد كه نيروهاي سپاه حق خارج شدن از مقرهاي خود را ندارند و ارتش هم موظف است كه داخل پادگان‌هايش باقي بماند، مي‌دانيد معني اين حرف چيست؟ خوب، من با ارائه مثالي قضيه را روشن مي‌كنم. در زمان رژيم سابق، هركجا كه ژاندارمري درگير مي‌شد، ارتش از افراد آن حمايت مي‌كرد والا بيست، سي نفر ژاندارم در شرايط بحراني هرگز قادر به مقاومت در مقابل مهاجمين نبودند. من نبايد همة اين مسائل و گناه سقوط مجدد پاسگاه‌هاي مرزي را به گردن ژاندارمري بيندازم. اين بندگان خدا چارة ديگري نداشتند. بالاجبار، يا تسليم مي‌شدند يا كشته مي‌شدند، يعني ديگر راهي برايشان باقي نمانده بود. آن روزها هم كه همه از لحاظ روحي و عقيدتي ساخته نشده بودند. در نتيجه با اين دستور ليبرال‌ها، دوباره پاسگاه‌هاي ژاندارمري، اعم از داخلي و مرزي به محاصره ضدانقلاب افتاد. در بسياري مناطق مجدداً آنها را تصرف كردند و نفرات پاسگاه‌ها را خلع سلاح كردند. چرا؟ چون نيروهاي سپاه و ارتش به دستور ليبرال‌ها حق خارج شدن از پادگان‌ها و كمك رساندن به پاسگاه‌هاي ژاندارمري را نداشتند.»
به راستي آن مكر و خدعة اهريمني كه ليبراليزم منحط به مدد به كار گرفتن آن توانست سرنوشت ماه‌ها نبرد خونين رزم‌آوران انقلاب در كردستان را به سود قواي مضمحل و رو به نابودي ضد انقلاب تغيير دهد بر چه اساسي استوار بود؟ دست كم براي آگاهي نسل انقلاب و جنگ نديدة ما، ثبت در تاريخ پر فراز و فرود انقلاب و نيز درج در كارنامة سراسر خيانت و ناجوانمردي ليبراليزم مظلوم‌نما هم كه شده ضرورت دارد كه از زبان «احمد» كه خود از نزديك شاهد عيني اين ماجرا و تبعات ناگوار آن در جبهه‌هاي غرب بوده است، تأملي از سر عبرت بر اين واقعه داشته باشيم. توطئه‌اي كه تاوان آن را اجساد بي‌سر و شكنجه شدة رشيدترين فرزندان اين امت خداجوي و خيل مادران جواد داده، پدران دردمند، همسران سوگوار و اطفال يتيم شهيدان كردستان دادند و حتي تا به امروز هم در وراي حجاب ظلماني سالها سفسطه و هوچي‌گري مستمر گژانديشان ليبرال مسلك و دايه‌هاي مهربانتر از مادر اهل تساهل و تسامح، مسكوت مانده است. اين «احمد» است كه مي‌گويد:
«...ليبرال‌ها از وقايع كردستان تاجايي كه مقدور آنها بود اخبار و گزارش‌هاي جعلي و سراپا دروغ به عرض امام مي‌رساندند. ليبرال‌ها براي اينكه صورت مشروع و خدا پسندانه‌اي به حيلة كثيف خودشان كه هدف از آن محبوس كردن نيروهاي مسلح در پادگان‌هاي كردستان بود بدهند، اين بار از موضع دلسوزي شديد و غليظ نسبت به امنيت جاني بچه‌هاي سپاه دست به كار شدند و براي پاسداران ما اشك تمساح ريختند و چنين وانمود كردند كه صلاح نيروهاي سپاه در كردستان اين است كه از مقرهايشان بيرون نيايند. مستمسك آنها هم براي اين مصلحت انديشي منافقانه، كشته شدن پنجاه نفر از برادران پاسدار در مناطق سقز و بانه بوده است. خود من هم شاهد اين ماجراي تلخ بوده‌ام. در آن موقع من مسؤول سپاه بانه بودم و ديدم كه آنجا چه اتفاقي افتاد. اين ماجرا قصه درازي دارد. خوب بد نيست خلاصه آن قصه را اينجا بگويم.
كل جريان از اين قرار بود كه فرماندهي پادگان ارتش در بانه به نام سرهنگ تركمان فردي ضدانقلاب بود كه ارتباطات ظريفي هم با دموكرات‌ها داشت. سپاه منطقه بانه اين ارتباط تركمان با ضدانقلابيون را كشف كرده بود. از طرف ديگر، فرمانده پادگان سردشت هم عنصر خائن ديگري بود به نام سرهنگ قهرماني. از آنجا كه ليبرال‌ها بعد از بركنار كردن شهيد سپهبد قرني در رأس ارتش فردي را گذاشته بودند كه هيچ اعتقاد و ارادتي به افسران و كادرهاي مؤمن و جوان ارتش نداشت، او تا جايي كه مي‌توانست ضد انقلابيون را در رده‌هاي نيروهاي مسلح رشد و پرورش مي‌داد و در كردستان ني، عناصر طاغوتي و ضد انقلابي را در رأس ادارة امور پادگان‌هاي مناطق حساسي مثل بانه و سردشت روي كار آورده بود... اما اصل ماجرا به اين صورت بود كه آن پنجاه برادر پاسدار جمعي نيروهاي سپاه سردشت بودند كه نوبت تعويض آنها فرارسيده بود. هشت روز جلوتر، اين برادران با قهرماني فرمانده پادگان سردشت تماس گرفتند و گفتند ما هشت روز ديگر نوبت تعويض‌مان است. ترتيبي بدهيد كه ما بتوانيم به بانه برويم؛ يعني درخواست اسكورت هلي‌كوپتر كردند. قهرماني هم ظاهراً موافقت مي‌كند. سه روز قبل از تعويض باز بچه‌هاي سپاه تماس مي‌گيرند كه پادگان سردشت به آنها نفربر بدهد تا به بانه بروند. قهرماني به آنها نفربر نمي‌دهد. به ناچار بچه‌ها تصميم مي‌گيرند سوار بر ماشين‌هاي سپاه حركت كنند. روز حركت به سمت بانه، مي‌آيند پادگان سردشت و درخواست اسكورت هلي‌كوپتر را تكرار مي‌كنند. قهرماني مي‌گويد: اسكورت لازم نيست، شما برويد، هيچ اتفاقي هم نخواهد افتاد. برادران ما هم حركت مي‌كنند و به فاصلة حدود هشت كيلومتري پادگان كمين مي‌خورند و درگير مي‌‌شوند. بي‌سيم مي‌زنند و از پادگان درخواست كمك مي‌كنند. استوار بي‌سيم‌چي پادگان سردشت كه از برادران مؤمن ارتشي ماست، خودش اين واقعه را برايم تعريف كرد و گفت: من چهار مرتبه پيش سرهنگ قهرماني رفتم و گفتم بچه‌هاي سپاه كمين خورده‌اند، جناب سرهنگ! شما را به خدا به آنها كمك برسانيد. اما فرمانده پادگان وقعي به حرفهاي من نگذاشت000 وقتي هم كه درگيري اوج مي‌گيرد و ضد انقلابيون خودروهاي سپاه را به آتش مي‌كشند. دود ناشي از آتش‌سوزي كه به هوا بلند شد، باز همين برادر استوار ما رفته بود پيش سرهنگ و گفته بود: اين دود ماشين‌هاي پاسدارهاست كمك‌شان كنيد، به دادشان برسيد؛ آن نامرد گفته بود؛ ولشان كنيد اين اوباش‌هايي كه اعليحضرت را از مملكت بيرون كردند، ارزش زنده ماندن ندارند! اين عين حرفي بود كه آن افسر طاغوتي منصوب ليبرال‌ها به آن برادر استوار ما گفته بود...

 

 

جــــوک

 

ولی عصر ...!!!

 

***   عزيزم! اگه زنبور نيشت زد ناراحت نشو چون خيلي گلي.

***   یکی میخواسته زنشو بکشه تو غذاش چاقو میریزه

***    كتاب فارسي مدارس بومي مي‌شود...

مشهد: آن مرد با شمع آمد،

اصفهان: آن مرد پول دارد،

آبادان: آن مرد آن شب با عينك آفتابی آمد،

شيراز: آن مرد حال نداشت و نيامد،

سنندج: آن مرد سبيل دارد،

زاهدان: آن مرد را كشتند،

سمنان: آن مرد در بالش پول دارد

***   به هخا میگن جسم شفاف رو تعریف کن میگه جسمی که بشه از این طرف اون طرفشو ببینی. میگن باریک الله یه مثال بزن؟ میگه نردبون!!!

***   به هخا ميگن: چيكار كردي كه ورشكست شدي؟ ميگه: بادكنك ميفروختم به شرط چاقو!

***   يه فيله از دست مادرش فرار مي کرده، يه مورچه هه مي بيندش و بهش مي گه: بيا پشتم قايم شو.

***   امیدوارم همانند سنگ دستشویی باشی! تا ته دل مردم رو ببینی, صداشون رو بشنوی و باعث آرامششون بشی

***    میدونین فرق شما با عزرائیل چیه؟ اونو یه روز ببینم می میرم شما رو یه روز نبینم می میرم.

***   به هخا میگن: از مسافرت چی آوردی؟ ترکه میگه: تشریف.

***   یه باريه دختري كه خيلي زشت بوده از يكي مي پرسه شباهت من و خورشيد چيه يارو جواب ميده: به هيچ كدوم نميشه مستقيم نگاه كرد

***   به هخا میگن: چرا ماشینت را از پلاکش شروع میکنی به شستن؟  ترکه میگه: یه دفعه از سقف شروع کردم به شستن رسیدم به پلاکش دیدم که ماشین خودم نبود.

***   به یارو میگن: چی شد معتاد شدی؟ ترکه میگه: با بچه مدرسه ای ها قرار گذاشتیم فقط روزهای تعطیل سیگار بکشیم که یهو کارمان خورد به تابستان.

***   میدونین چرا زنها کمتر فوتبال بازی میکنن؟ چون کمتر یازده تا زنی پیدا میشن که حاضرن لباس یه جور بپوشن

***   چشمات وقتي زيباست كه مال اشك باشه. اشك وقتي زيباست كه مال عشق باشه. عشق وقتي زيباست كه مال تو باشه. تو وقتي زيبايي كه دستت تو دماغت باشه

***   از یه نفر می پرسن می دونی چرا اسم خیابان ولی عصر این هست؟ می گه آره : ظهر ها که بیای هیچکی نیست ولی عصر که بیای حسابی شلوغه !!!

***   يه روز دوتا مرغ با هم نشستن اولي ميگه :" مادر نميدوني چي شده ... قدقد ... خاک بر سرم شد . من ديروز تو کيف دخترم يه عکس خروس ديدم." دومي ميگه:" اينکه چيزي نيست  مادر ... من تو کيف دخترم يه تخم مرغ ديدم.

***   تست كنكور هنر: اولين هنري كه پس از ديدن چهره آرايش كرده دختران امروزي به ذهن شما متبادر ميشود چيست؟

 الف: مينياتور. ب: صافكاري، بتونه كاري و نقاشي اتومبيل!!!! ج: دوپينگ!!!! د: من به ناموس مردم نگاه نميكنم

***   میدونین عروس و داماد شب عروسی به چی فکر میکنن؟

یک درصد به همدیگه،  دو درصد به بچه،  سه درصد به دوستان و نود و چهار درصد به اینکه انرژی هسته ای حق مسلم ماست.

***   خواهرها چند نوع داداش دارند؟

 یک: داداش اينترنتي تا هر وقت خواستن ازش اكانت مجاني بگيرن

 دو: داداش خر زور تا در مواقع لزوم حال بعضي ها را بگيره

سه: داداش خوش تيپ و پول دار تا به دوستانش بگه اين بي اف منه

چهار: داداش خر خون تا موقع امتحان براش تقلب بنويسه

پنج: داداش ماشين دار تا اونو به موقع سر قرار برسونه

شش: داداشي كه چشم ديدنشو نداره(همون داداش واقعي خودش)

***   یه نفر زنگ میزنه رادیو میگه آقا الان صدای من داره پخش میشه؟ مجری میگه: آره  میگه یعنی الان صدای من از رادیوی نانوایی هم پخش میشه؟ میگه : خب برادر من هر جا رادیو روشن باشه صدای شما پخش میشه . میگه : اصغر نون نخر مامانت خریده!!!!

 

 

طــنــز

 

تراژدی گرگ و دیو

 

آن شنیدستم کــــه یک قلّاده گــــــرگ               اینچنیــــــــــن می گفت بـا بابا بزرگ:

 

ای فـــــــــــــــدای هیبت آن پــــوزه ات              مـــــــــــن  هلاک آن طنیــــن زوزه ات

 

ما غلافیم و تـــــــو شمشیری هنــــوز               گرچــــه پیری عینهــــــــو شیری هنوز

 

گرچه یک سالی  است عینک می زنی              بــــــــــاز هم بر گلّــــــه پاتک می زنی

 

پـــــــــــای تـــــــــو هر چند دارد آرتروز               وقت حمله لیـــــــــدر مایی  هنــــــــوز

 

از شبیخون تــــــــــو عاصی شد شبان              هم سگش  را از تو بنــــــد آمد زبــــان

 

شد شبان از حمله ی تــــــــو   دیده تر               نیست گرگی از تـــــــــو باران دیده تر

 

اشکمت از طعمـــــــــــــه ها فول آمده               مسکن شنگــــــول و منگــــــول آمده!

 

بز بز قندی دگــــــــــــر ول مَعطل است              همچـــــو قندی در بزاق تـــو حل است!

 

تــــــــا ز دندان تـــــــــو برقی دیده شد               شاخ او چون شاخه ای خشکیده شد

 

کلـــــــه اش را سخت کوباندی به طاق              پس زدی آن را به دیـــــــــوار اتــــــاق!

 

ای به هیبت گرگ و در هیکل چو میش               عقــــــــل تو از "حبّــــه ی انگور" بیش

 

از جنابت پرسشی دارم کنــــــــــــــون                تــا مـــــرا از لطف باشی رهنمــــــون

 

در جهــــــــــان خونخــوارتر از جنس ما                هست آیــــــــــا  ای  بزرگ گرگـــــها؟

 

اینچنینش داد پــــاسخ گرگ پیــــــــــر                حالی این کاغذ بیـــــــــــــا از من بگیر

 

یک نشانی مـــــــــــن نوشتم روی آن               در پی پاسخ روان شـــــــــو ســوی آن

 

گــــــر چنین مشتاقی از بهـــــر جواب                 پاسخ خــــــــــود را برو آنجـــــــا بیاب

 

با دو صــد شـــــور وشعف گرگ جوان                 آن نشــــــــانی را گرفت و  شد روان

 

رفت و رفت و رفت  گرگ بیقــــــــــرار                 گـــــــــاه با ماشین و گاهی با قطـــار

 

پرس پرسان رفت و بر مقصــــد رسید                چشم او شـــــــد چار تا از آنچـــه دید

 

در میـــــــــــــان دود یک دیــــــــو پلید                 فرت فرت از چنگ او خــون می چکید

 

دم به دم از نــــای آن اعجــــــوبه  دیو                چــــون صدای رعـــــــــد می آمد غریو

 

کرده  دندان در تـــــن مردم فــــــــــرو                 می درید از خلــــــــق بیچـــــــاره گلو

 

خونشان را ریختی بــــــــــر روی خاک                  بعـــــد کردی دسته جمعی در مغاک

 

کـــــــــــــار مردم ضجّـــه بود  و آه بود                 اشکشــــان با خــــون دل  همراه بود

 

رفت تـــــــــا نزدیک او بـــــــا اضطراب                 گفت : پوزش حضــــــرت عالیجنــــاب!

 

انت مَصّاصُ الدِّمـــــــــــــــاءِ العاطفه!                  انت سلطــــانُ الذِّئـــــــــابِ الخاطفه!

 

مــــــــا به پیشت کمتر از یک ذرّه ایم                 گر چه خــــــود گرگیم اینجـــــا برّه ایم

 

بهر پایان نامـــــــــه تحقیقی مراست                  چشم این بنــده به یاری شمـــــاست

 

چون شمــــــا از جنس گرگان نیستی                 خــود بگـــــــــــــو عالیجنابا   کیستی؟

 

مـن ندیدم اینچنین وحشی گــــــــری                 تــــــــــــو ز مایی یــــا ز جنس دیگری

 

ای تمـام گلّـه ها قربـــــــــــــان تــــــو                 مــــا کم آوردیم پیشت جـــــان تــــــو

 

چون تو خوانخواری به گیتی کس ندید                شــــد دراکـــــــولا به پیشت رو سپید

 

ظاهراً هــــــــر چند  می باشی دو پـا                 با بشــــــــــر انگـــــار  داری فرقهـــــا

 

لطف کن با من  بگــــو نام تو چیست؟                نعـــره ای زد گفت: نامم صهیونیست

 

این منم مـــن ؛ شرترین مصداق  شر                دشمن حـــق ؛  قاتل نــوع بشــــــــــر

 

گر چــــه در ظاهــــــــــــر شبیه آدمم                 چــــــــــــون هیــولا آتش آید از دَمـم

 

عهـــد من خونریزی و خونخواری است                ذات  مـــن از آدمیّت عــــــــاری است

 

بس جنایت در فلسطیــــــــن کرده ام                  قتــــل عـــــــام "دیر یاسین" کرده ام

 

گــــــــه جنایتکــــار " صبرا" می شوم                  گــــــــاه  دژخیم " شتیلا" می شوم

 

از فلسطین قصـــد لبنــــــان می کنم                 هر چــــه آبادی است ویران می کنم

 

با چراغ سبــــــــــــــز آمریکا کنــــــون                 خلق لبنان را کشم در خاک و خـــون

 

تا که بوش از مـــــــــا حمایت می کند                دستهــای مـــــــــــا جنایت می کند

 

بــا وجــــــــود مـــــــــا و شیطان بزرگ                 اندر این دنیا چه جــــای جنس گرگ

 

گرگهــــا کم کار و بی حس گشته اند                 ننگ اسراییل و یــو . اس  گشته اند

 

با شمـــــــــا این اعتبار از  دست رفت                آبروی هر چه خونخـــــوار است رفت!

 

این بگفت و چنگ خــــود از هم گشود                گرگ را ناگـــــــــــه ز جــای خود ربود

 

تـــــــا به خــــــــود جنبید گرگ بینـــوا                دید خود را ناگهـــــــــان پـــــا در هـوا

 

گفت بـــــــــــــا گرگ جــــوان دیو پلید                این بلا بر جــــــــان تـــو از تــو رسید

 

هرکــــــــه باشد اهل تحقیق و سوال                 مــــــا زنیم اینگونه بر او ضــــدّ حــال

 

ورنه پرسند این زمـــــــــــان اهل قلم                 از هلوکاستی کـــــــه گردیده علـــم

 

زنده زنده گــــــرگ را بــــــر سیخ کرد                 قصـــــــــــه اش را ثبت در تاریخ کرد!

 

با دَم خـــــــود پخت او را چــــون کباب                خورد و رویش نیز یک لیـــــــوان آب!!

 

بوالفضول الشعرا

 

ترفند رایانه ای:

 

Add List خود را در یاهو مسنجر منظم کنید!


ممکن است شما نیز از افرادی باشید که دارای Add List زیادی در نرم افزار یاهو مسنجر هستند و ممکن است هنگام مشاهده افرادی که آنلاین هستند به مشکل بر بخورید. در این ترفند قصد داریم روشی را به شما معرفی کنیم که با بهره گیری از آن میتوانید تنها با استفاده از دو کلید کیبورد لیست خود را منظم کرده و افراد آنلاین را در یک قسمت مشخص کنید.
بدین منظور در نرم افزار یاهو مسنجر :
کافی است در صفحه اصلی برنامه کلیدهای ترکیبی Ctrl+F را فشار دهید.
خواهید دید که افراد آفلاین از لیست محو شده و تنها ID های حاضر باقی میمانند.
برای بازگشت به لیست کامل باز هم از کلیدهای Ctrl+F استفاده کنید.

 

داستان راستان

 

برگرفته از کتاب «داستان راستان» اثر استاد شهید مرتضی مطهری

داستان هشتم:

 

مسلمان و كتابی

 

در آن ايام ، شهر كوفه مركز ثقل حكومت اسلامی بود . در تمام قلمرو كشور وسيع اسلامی آن روز ، به استثناء قسمت شامات ، چشمها به آن شهر دوخته‏ بود كه ، چه فرمانی صادر می‏كند و چه تصميمی می‏گيرد . در خارج اين شهر دو نفر ، يكی مسلمان و ديگری كتابی ( يهودی يا مسيحی‏ يا زردشتی ) روزی در راه به هم برخورد كردند . مقصد يكديگر را پرسيدند .
معلوم شد كه مسلمان به كوفه می‏رود ، و آن مرد كتابی درهمان نزديكی ، جای‏ ديگری را در نظر دارد كه برود . توافق كردند كه چون در مقداری از مسافرت‏ راهشان يكی است باهم باشند و بايكديگر مصاحبت كنند . راه مشترك ، با صميميت ، در ضمن صحبتها و مذاكرات مختلف طی شد . به‏ سر دو راهی رسيدند ، مرد كتابی با كمال تعجب مشاهده كرد كه رفيق‏ مسلمانش از آن طرف كه راه كوفه بود نرفت ، و از اين طرف كه او می‏رفت‏ آمد .
پرسيد : " مگر تو نگفتی من می‏خواهم به كوفه بروم ؟ " .
- "
چرا " .
- "
پس چرا از اين طرف می‏آئی ؟ راه كوفه كه آن يكی است " .
- "
می‏دانم ، می‏خواهم مقداری تورا مشايعت كنم . پيغمبر ما فرمود " هرگاه دو نفر در يك راه بايكديگر مصاحبت كنند ، حقی بريكديگر پيدا می‏كنند " . اكنون تو حقی بر من پيدا كردی . من به خاطر اين حق كه به‏ گردن من داری می‏خواهم چند قدمی تو را مشايعت كنم . و البته بعد به راه‏ خودم خواهم رفت " . ـ اوه ، پيغمبر شما كه اين چنين نفوذ و قدرتی در ميان مردم پيدا كرد ، و باين سرعت دينش در جهان رائج شد ، حتما به واسطه همين اخلاق كريمه‏اش بوده " . تعجب و تحسين مرد كتابی در اين هنگام به منتها درجه رسيد ، كه برايش‏ معلوم شد ، اين رفيق مسلمانش ، خليفه وقت علی ابن ابيطالب " ع " بوده . طولی نكشيد كه همين مرد مسلمان شد ، و در شمار افراد مؤمن و فداكار اصحاب علی - عليه‏السلام - قرار گرفت " ( 1 )

 

پاورقی :
1ـ اصول كافی ، ج 2 ، باب " حسن الصحابة و حق الصاحب فی السفر " ،
صفحه . 670

 

 

داسـتـانـک

 

مسئول: فرنوش

 

 

جاده وجود

 

كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زير لب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌ رهاورد برگردي .

كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست .

مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت .

و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد.

مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود .

هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود .

درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد. مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت .

درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ میهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم .

درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري. اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست. و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت. دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي !

درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم. و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست!!!...

 

www.alivaram.com

 

 

مطالب ارسالی اعضا

 

behrouzmomenzadeh@gmail.com

 

پله‌ پله‌ تا خدا

 

قصه‌ آدم، قصه‌ يك‌ دل‌ است‌ و يك‌ نردبان. قصه‌ بالا رفتن، قصه‌ پله‌ پله‌ تا خدا. قصه‌ آدم، قصه‌ هزار راه‌ است‌ و يك‌ نشاني.قصه‌ جست‌وجو. قصه‌ از هر كجا تا او.قصه‌ آدم، قصه‌ پيله‌ است‌ و پروانه، قصة‌ تنيدن‌ و پاره‌ كردن. قصه‌ به‌ درآمدن، قصه‌ پرواز...

من‌ اما هنوز اول‌ قصه‌ام؛ قصه‌ همان‌ دلي‌ كه‌ روي‌ اولين‌ پله‌ مانده‌ است، دلي‌ كه‌ از بالا بلندي‌ واهمه‌ دارد، از افتادن
پايين‌ پاي‌ نردبانت‌ چقدر دل‌ افتاده‌ است
دست‌ دلم‌ را مي‌گيري؟ مواظبي‌ كه‌ نيفتد؟ 
من‌ هنوز اول‌ قصه‌ام؛ قصه‌ هزار راه‌ و يك‌ نشاني
نشاني‌ت‌ را اما گم‌ كرده‌ام. باد وزيد و نشاني‌ات‌ را بُرد
نشاني‌ات‌ را دوباره‌ به‌ من‌ مي‌دهي؟ با يك‌ چراغ‌ و يك‌ ستاره‌ قطبي؟ 
من‌ هنوز اول‌ قصه‌ام. قصه‌ پيله‌ و پروانه، كسي‌ پيله‌ بافتن‌ را يادم‌ نداده‌ است. به‌ من‌ مي‌گويي‌ پيله‌ام‌ را چطوري‌ ببافم؟ 
پروانگي‌ را يادم‌ مي‌دهي؟ 
دو بال‌ ناتمام‌ و يك‌ آسمان‌ 
من‌ هنوز اول‌ قصه‌ام. قصه... 

 

حرف آخر:

 

معبودا!

آیا برده وبنده فراری جز به سوی مولایش فرار کند؟ ویا آیا از خشم وغضبش جز او احدی پناهش دهد؟