مشکان 50
بنام خدای منتظران
سال اول ـ شماره 50 ـ شنبه 10 تیر 1385
حرف اول:
خدايا،شرمنده ام از زيادی گناهاني که انجام داده ام ،شرمنده ام.
سخنی با شما
سلام! حالتون چطوره؟! خوبین!
دو تا نکته رو خدمت شما عزیزان عرض کنم:
اول اینکه با توجه به اینکه برای من ده روز کلاس بانکداری گذاشته اند و من برای حضور در این کلاسها هر روز بعدازظهر باید به مرکز استانمان بروم احتمالا در ارسال میل ها مشکلاتی پیش خواهد آمد هر چند من تمام سعی خودم را برای جلوگیری از مختل شدن ارسال مرتب ایمیل ها خواهم کرد.
دوم اینکه هفته نامه مکث شماره چهارم منتشر شده که می توانید آن را اینجا مشاهده کنید اما چون کمی دیر به گروه ارسال شد دیگر آن را برای شما عزیزان ارسال نمی کنیم.
سوم آرزوی موفقیت داریم برای همه عزیزانی که دیروز کنکور داده اند و امروز و فردا کنکور دارند و امیدوارم که در رشته مورد علاقه شان در دانشگاه پذیرفته شوند.
و آخرین نکته اینکه دو بخش به هفته نامه اضافه شده، یکی همان پیامبر اعظم (ص) که آن را یک بخش مجزا کرده ایم و بخش داستان راستان که در هر شماره یکی از داستان های کتاب با ارزش «داستان راستان» اثر استاد شهید مرتضی مطهری را در این قسمت خواهید خواند.
پنجم هم اینکه ... هیچی!!!
ای وای! گفته بودم دو تا نکته!!! خب بقیه اش موقع نوشتن یادم اومد مخصوصا آخری!!!
پیامبر اعظم (ص)
120 درس زندگی از پیامبر گرامی اسلام در سال پیامبر اعظم ـ بخش دوم
حضرت در كنار سفره همانند بنده متواضع مى نشست ، و سنگينى خود را بر روى ران چپ مى افكند. هرگاه در حال صرف غذا بود، تكيه نمى داد. با نام و ياد خدا شروع مى كرد، بين دو لقمه خدا را ياد مى كرد و سپاس مى گفت . وقتى غذا تناول مى فرمود، نام خدا را مى برد و حمد و سپاس خدا را بين دو لقمه به جا مى آورد. اين نكات حاكى از توجه به ولى نعمت و يا و نام خداى سبحان مى باشد. او هيچ گاه زياده روى در تناول غذا نداشت . وقتى بر طعامى دست مى نهاد، مى فرمود: به نام خدا، خدايا؛ بر ما مبارك قرار ده . او هيچ غذايى را بد نمى شمرد، اگر ميل داشت ، تناول مى كرد و اگر به طعامى تمايل نداشت ، آن را ترك مى كرد. حضرت تنها غذا نمى خورد، دوست داشت دسته جمعى باشد: بهترين طعام براى او طعام دسته جمعى بود. در هنگام غذا از همه زودتر شروع مى كرد و آخر از همه دست مى كشيد، تا ديگران در غذا خوردن شرم نكنند و گرسنه برنخيزند. از جلو خودش غذا مى خورد، غذاى داغ نمى خورد، و غذاى او بسيار ساده ، مانند نان جو بود، هرگز نان گندم نخورد، و به غذاى ساده پرانرژى مانند رطب علاقه داشت .
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله جاى خاصى براى نشستن در نظر نمى گرفت ، و سعى مى كرد در پايين مجلس بنشيند. دوست نداشت در هنگام نشست و برخاست ، كسى به احترام او برخيزد. و در اين رابطه فرمودند: كسى كه دوست دارد ديگران به احترام وى از جا برخيزد، جايگاهش آتش است .
مردى نزد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله آمد و به آن حضرت از آزار همسايه اش شكايت كرد. رسول خدا صلى الله عليه و آله به او فرمود: صبر كن . دوباره آمد و شكايت كرد. فرمود: صبر كن . سپس بار سوم باز آمد و شكايت كرد. پيامبر صلى الله عليه و آله به مرد شاكى فرمودند: روز جمعه كه مردم به نماز جمعه روند، اثاث منزل خود را بر سر راه بنه تا هر كس به نماز جمعه مى رود آن را ببيند و چون از تو سؤ ال كردند، موضوع را به آنها گزارش كن . آن مرد: چنين كرد و همسايه آزاردهنده اش آمد و گفت : اثاث خانه ات را برگردان ، براى تو با خدا عهد كنم كه به آزارت برنگردم .
موفق و پیروز باشید / برادرتان ـ حمید
کـلـیـپ هـفـته
دیدار یار مهربان
حسین آقا، مهندس سازمان برنامه
حاج آقا خلج در این باره می گویند: روزی جلوی قهوه خانه حاجی خلیل نشسته بودم که شخصی به نام حسین آقا که قبلاً شرح حالش را شنیده بودم به من معرفی کردند و گفتند: نخاع ایشان صدمه دیده ، کمر درد دارد و حتی او را خارج از کشور نیز برده اند ولی علاج دردش نشد و بهبود نیافته است. من دلم سوخت و از حسین آقا خواستم که بیا چند روز با هم در مسجد باشیم شاید امام عصر (عج) عنایتی فرماید. گفت: فایده ای ندارد، من اصرار کردم و ایشان هم پذیرفت. مدت چهل روز با هم بودیم. روز چهلم به حسین آقا گفتم: مواظب باش! امروز روز چهلم است... به حسین آقا گفتم خسته ام و می روم استراحت کنم و به اطاق بغل رفتم. ایشان هم گفتند: من به مسجد می روم تا نماز بخوانم. قدری استراحت کرده بودم که ناگهان از صدای زیاد بیدار شدم. بیرون آمدم دیدم حسین آقا سنگ بزرگی که که درب چاه بود برداشت و پرتاب کرد و هیچ ناراحتی درد کمر احساس نمی کند.
گفتم: چه شد؟ گفت: من در مسجد مشغول نماز امام زمان (عج) شدم. وقتی نماز تمام شد و نشسته بودم سید بزرگواری را پهلوی خود حاضر دیدم . رو به من کردند و فرمودند: « حسین آقا اینجا چکار داری؟» گفتم: کمرم درد می کند. ایشان دست خود را به کمرم کشید و فرمودند: « دردی در پشت تو نیست.» و سپس فرمودند: « نماز امام زمان خواندی؟» گفتم: بلی! فرمود: « صلوات فرستادی؟» گفتم: نه! فرمود: « بفرست» من پیشانی بر مهر گذاشتم و ... ناگهان به فکرم رسید این سید چه کسی است و چطور فرمود کمرت ناراحتی ندارد؟ بلند شدم دیدم آقا نیست و متوجه شدم که ...
مسئول: daneshjoo
رهجوی کمال (5)
چگونه بايد مراقبه را دنبال كرد و آن را به خوبي انجام داد؟
بحث مراقبه قدري وسيع است . كسي كه مراحل تعالي را سير مي كند در طي مسير با انواع آن مواجه مي گردد ، اما بايد دانست مراقبه وضعيتي است كه با آن انسان از مسيرش به خوبي شناخت پيدا مي كند. مراقبه ابزاري است كه در طي منازل و مراحل به سالك كمك مي كند.
كسي كه براي وصل به معبودش كوشش مي كند نبايد مشغول دستاوردهايي باشد كه در مراقبه برايش به وجود مي آيد، زيرا در اين صورت از اصل باز مي ماند. گاهي پيش مي آيد كه شخص محو مكاشفات خود شده و از اصل دور مي شود؛ به عبارتي از هياهوي زندگي معمول وارد هياهوي مراحل مكاشفات خود مي گردد ، هرچند بسيار پسنديده و متعالي است ، اما نبايد بدان دل مشغول شود ، يعني در دل مراقبه نيز بايد مراقبه كرد و بايد هميشه به معبود معطوف بود ، زيرا هيچ موثري جز الله نيست و اين همان معناي « لا اله الا الله » است.
آيا با خواندن آيات قرآن ، تا به حال ازخود پرسيده ايد...
ضمير جمع درباره پروردگارمتعال براى چيست ؟
پاسخ : در آيات فراوان از قرآن مجيد از جمله در آيه اول سوره مباركه « كوثر » پروردگار متعال با صيغه متكلم مع الغير از خود ياد مى كند مى فرمايد: ما كوثر را به تو عطا كرديم !
اين تعبير و مانند آن براى بيان عظمت و قدرت است ، زيرا بزرگان هنگامى كه از خود سخن مى گويند نه فقط از خود كه از مأمورانشان نيز خبر مى دهند، و اين كنايه از قدرت و عظمت و وجود فرمانبردارانى در مقابل اوامر است .
------------------------------------
مأخذ: تفسيرنمونه جلد بيست و هفتم ، سوره كوثر
مسئول: Mitr@ (میترا)
یوسف قهرمان خوبی ها
قسمت چهلم
با خدا صادق باشیم. به او وبه خود راست بگوییم سعی نکنیم لغزش های خود را در نظر خود و دیگران توجیه کنیم .هنگام خطا و لغزش به خدا پناه ببریم و از او کمک بخواهیم. حقیقت پناهندگی یعنی اتخاذ تصمیم جدی برای ترک خطا و گریز و پرهیز از هرچه و هر جا که ضمینه ساز لغزیدن است
یک سوال: چرا در آن اتاق یوسف زلیخا را هدایت نکرد و به قولی چرا او را نهی از منکر نکرد ؟ چرا با عقل و استدلال با او به گفتگو ننشست تا او را راهنمایی کند؟
این سوال از این جهت مطرح می شود که یکی از حربه های شیطان معرفی گردد
هدایت عملی شایسته است اما تامل و درنگ در آن موقعیت که زلیخا به مراوده مشغول است و اتاق از دیگران خالی است جایی ندارد بلکه این دام شیطان است که ما را به ارتباط و گفتگو با طرف مقابل توجیه و تشویق کند. یوسف که جوانیش را به جهاد با نفس سپری کرده و پر از قوت و قدرت اراده ی گناه نکردن است یوسفی که پدرش پیامبر و راهنما و هادی بشر بوده و در ادامه هم خواهیم دید تا چه حد (حتی در زندان) به دنبال راهنمایی و هدایت گمراهان است این بستر را بستر زمانی و مکانی مناسب برای هدایت نمی داند و تنها به ذکر جمله ای بسنده می کند :(من چگونه می توانم نا فرمانی خدایی را کنم که این همه به من لطف داشته است؟ ) و به سرعت از مهلکه می گریزد
متاسفانه گاهی جوانان برای توجیه رابطه ی خود با جنس مخالف می گویند:(من می خواهم به او کمک کنم از وقتی با او دوست شده ام نمازش را مرتب تر می خواند و از خیلی از بدی ها فاصله گرفته است .) آقایی در محل کارش با خانمی گفتگو ها و صحبت های طولانی و بسیار دارد و با او رابطه ای صمیمانه برقرار کرده و حتی با یکدیگر به رستوران می روند .و چنین توجیه میکند که این خانم مشکل روحی و عاطفی دارد و نیت من هم کمک و راهنمایی است
در چنین مناسباتی شاید هدف واقعا هم کمک باشد اما باید بگوییم این روش صحیح نیست. خانم محترم اگر واقعا قصد کمک به آن آقا را دارید از آقایی دیگر بخواهید به او کمک کند یا غیر مستقیم کتاب یا کلاسی را به او معرفی کنید .
آقای عزیز اگر به راستی قصد یاری کردن آن خانم را دارید از همسر مادر یا خانمی دیگر بخواهید او را کمک کند
بسیارند کسانی که آلوده شده اند و کانون خانواده ی خود را از هم پاشیده اند در حالی که قصد کمک به دیگری داشته اند
یقین بدانید نماز خواندن پسری که بواسطه ی دوستی با آن دختر منظم تر شده استمرار ندارد . چرا که همان خدایی که آن دختر را به کمک به دیگران و امر به معروف فرمان می دهد و همان خدایی که به آن پسر می گوید نماز بخوان همو می گوید: ارتباط با نا محرم عامل نفوذ و وسوسه ی شیطان است و از آن به شدت نهی کرده است
از همه مهمتر این که معمولا پس از کمک و راهنمایی شما که معمولا باید با گرمی و محبت و صمیمیت و آرام آرام انجام شود طرف مقابل به شما وابستگی عاطفی پیدا میکند و این سرآغاز دردسرهای تازه است .در حقیقت مشکل دو تا می شود خواستید ابرویش را درست کنید هر دو چشمش را کور کردید! اگر شما که رسالت خود را انجام داده اید!بخواهید به این رابطه پایان دهید هم آن پسر نمازش را رها می کند و هم آن خانم راهنمایی های شما را فراموش می کند.
Mitr@
ادامه دارد...
نقل از کتاب یوسف قهرمان خوبی ها اثر استاد م.حورایی موسسه فرهنگی موعود
مسئول: نجمه نجف زاده وبلاگ: پرچین راز
یاد هر نگاه
من همه خستگی های یه نگاه مهربونو
اشکای خیس شکفته توی خلوت سکوتو
همه دلواپسی های یه نگاه بی قرارو
همه رویاهای عشقو صدای بال بهشتو
لحظه سکوت یک نگاه عشقو
من صدای بال هر پرنده رفته ز یاد و
همه مهربونیای گلای اقاقی ها رو
من تمام لحظه های خستگی های بهارو
کندن یک گل سرخ تو حیاط و
من صدای مرغ عشق خسته از یار و وفا رو
جشن عشق دو پرستوو توی فصل عاشقا رو
من همه خستگی های یه دل بی ادعا رو
همه مهربونیای یه نگاه بی صدا رو
من همه رهگذرا رو سرک رو پرچینا رو
خوندن حرف دل یه آشنا رو
میسپارم به دست اون خاطره هایی
که تو یاد هر نگاهی میمونن به یادگاری
سوگند
فرستنده: نیما قربانی ـ nima.reydelosoro@gmail.com
Poem-like
تا قبل از
تا قبل از بسته شدن باید گریست
تا قبل از مردنمان باید ورزید
عشق را از ته روح
تا قبل از پرسیدن باید داد
جواب این عشق الهی را
تا قبل از غرق شدن باید آموخت
شنا در این دریای غفلت را
تا قبل از پرواز باید دوید
تا بیاموزد پایمان فرود را
تا قبل از مردنمان باید زیست
تا نخورد این دلمان افسوس را
در جهانی که افسوس کار انسان است
خـــوانـــدنـــی هـــا
شخصیت
شخصیت نقاب بسیار ظریفی است که اجتماع به فرد داده است.و تلاش هر اجتماعی تا کنون این بوده است که تو و هرکس دیگری را فریب دهد.وانمود می کند که شخصیت تو همان فردیت توست.شخصیت چیزی است که دیگران به تو داده اند و فردیت چیزی است که در تو ریشه دارد با آن زاده شده ای.......بنابر این ضرورت همیشگی آن است که با (نه) آغاز کنی .چون تمام حیات تو پایمال افراد بسیاری شده است .باید به همه آنها (نه) بگویی.و پس از هزاران (نه) شاید خود را در جایی بیابی که بتوانی یک (آری) بگویی.
توضیحات:
جامعه از خودانگیختگی فرد می ترسد.بنابر این به سرعت به او برچسبی می زند تا با آن شناخته شود.حال دیگر مجبوری مطابق برچسب رفتار کنی.به صورتی کاملا قابل پیش بینی.و با این تکنیک زندگی و نشاط را از تو می گیرد و یک روبات از تو می سازد. برای همین بچه ها با نشاط ترند....سالک طریق دوباره باید بچه شود. بی خیال این آدمهای بی فروغ و ترسو..دوباره بازی کند و جان بگیرد..این طریق زندگی است و راهی که استاد برایمان گشوده است
بـــا شـــهـــیـــدان
نگاهی به زندگینامه احمد متوسلیان (2)
شركت در دفاع مقدس
حاج احمد در سال شصت پس از بازگشت از مراسم حج، ماموريت يافت تا رزم بيامان خود را در جبهههاي جنوب ادامه دهد. او از طرف سردار فرماندهي كل سپاه مامور شد با بهكارگيري برادران سپاه مريوان و پاوه تيپ محمدرسولالله(ص) – كه بعدها به لشكر تبديل شد – را تشكيل دهد و فرماندهي تيپ مذكور را نيز خود به عهده گيرد. بدين ترتيب به فاصله كوتاهي حاج احمد و ساير سرداران نامي كردستان در معيت شهيد بروجردي راهي جبهههاي جنوب شدند تا تدابير نوين دفاعي كشور، نظام فرهنگي يگانهاي رزمي منظم و مكانيزه سپاه در جنوب را سامان بخشيده و آزادسازي مناطق اشغالي خوزستان را سرعت بخشند.
رزمندگان تيپ بیست و هفت محمدرسولالله(ص) براي ورود به مصاف فتحالمبين پس از طي يك دوره فشرده آموزشي توسط حاج احمد، خود را آماده كردند و در شب دوم فروردين ماه سال شصت در محور دشت عباس (چنانه) وارد عرصه پيكار شدند و در اين نبرد پيروزمند نقش اساسي ايفا كردند.
پس از مدتي زمينه اجراي عمليات بيتالمقدس در دستور كار يگانهاي رزمي قرار گرفت. حاج احمد علاوه بر مسئوليت خطير فرماندهي تيپ، در تمامي ماموريتهاي شناسايي شركت داشت و با نفوذ به قلب مواضع دشمن از نزديك راهكارهاي مناسب عمليات را شناسايي ميكرد.
در شب دهم ارديبهشت ماه سال شصت و یک عمليات بيتالمقدس آغاز شد و رزمندگان اسلام به فرماندهي حاج احمد از دو محور به مواضع دشمن يورش بردند. نقطه آغاز عمليات، منطقه دارخوين به سمت جاده اهواز – خرمشهر بود كه با عبور نيروها از ورود متلاطم كارون به سمت دژ مارد جهتدهي شده بود. با وجود حجم سنگين آتش كور و بيوقفه يگانهاي توپخانه ارتش بعث عراق، رزمندگان اسلام توانستند نيروهاي دشمن را در اين محورها زمينگير كنند و كليه پاتكهاي آنها را دفع نمايند.
يكي از فرماندهان عملياتي جنگ در مورد نقش حساس ايشان در عمليات بيتالمقدس ميگويد:
اگر فرماندهي قاطع و عمل به موقع در بعد از ظهر روز اول عمليات بيتالمقدس روي جاده اهواز – خرمشهر حاج احمد نبود عمليات به مشكلات زيادي برخورد ميكرد. او در همانجا اسلحه كلاشينكف خود را به دست گرفت و تا مرز شهادت ايستادگي كرد و رزمندگان نيز با تاسي به او مقاومت بسياري از خود نشان دادند كه در نهايت جاده اهواز – خرمشهر حفظ شد.
او به رغم جراحت وخيمي كه از ناحيه پا داشت حاضر به ترك ميدان نبرد نشد و با صلابت و اقتدار تمام از دژهاي مستحكم و ميادين متعدد مين، نيروهايش را عبور داد و در نهايت ساعت یازده صبح روز سوم خردادماه سال شصت و یک رزمآوران تيپ بیست و هفت حضرت رسول(ص) با جلوداري سردار حاج احمد متوسليان در كنار ساير يگانهاي سپاه به خاك مطهر خرمشهر قدم نهادند.
ايشان در عصر همان روز طي سخنان كوتاهي خطاب به دريادلان بسيجي در برابر مسجد جامع خرمشهر چنين گفت:
همه عزيزان ما كه تا امروز در خوزستان غوطهور شده و به شهادت رسيدهاند براي حفظ اسلام عزيز بوده هرچند داغ فراقشان جگر ما را سوزاند، اما خدا را شكر كه بالاخره توانستيم امروز با آزادي خرمشهر قلب اماممان را شاد كنيم.
در پي آزادسازي خرمشهر، حاج احمد در معيت ساير سرداران فتح خرمشهر به محضر فرمانده كل قوا حضرت امام خميني(ره) مشرف شدند. در آن ديدار حضرت امام خميني(ره) اين سرداران دلاور، به ويژه حاج احمد را به گرمي مورد تفقد خاص خويش قرار دادند.
حضور در لبنان
هنوز طعم شيرين فتح خرمشهر را در ذائقهاش احساس ميكرد كه خبر تلخ تهاجم ارتش صهيونيستي به خاك لبنان را شنيد.
او در اواخر خرداد سال شصت و یک طي ماموريتي به همراه يك هيات عاليرتبه ديپلماتيك از مسئولين سياسي – نظامي كشورمان راهي سوريه شد تا راههاي مساعدت به مردم مظلوم و بيدفاع لبنان را بررسي نمايد.
ويژگيهاي اخلاقي
آگاهي و شناخت بالاي ايشان در مسائل سياسي – اجتماعي از جمله خصوصيات بارز اين سردار بزرگوار بود. در تدبير و تصميمگيريهايش دقتنظر داشت. ضمن قاطعيت در كار، بر دلها فرماندهي ميكرد و همواره در بطن مشكلات حضور داشت. به همين دليل، در سختترين شرايط،كسي او را تنها نميگذاشت. امكاناتي را بيشتر از نيروهاي تحت امر خود، به خدمت نميگرفت. به رغم برخورد قاطعانه در امر فرماندهي، از عاطفه بالايي برخوردار بود. علاوه بر فرماندهي، در كارهاي جمعي مانند ساختن سنگر، نظافت محيط، شستن ظروف و ... با پرسنل تحت امر همراهي ميكرد. علاقه به مطالعه و بحث پيرامون اخبار و رويدادها، از خصوصيات ديگر او بود. در مواقع مقتضي در جمع صميمي همرزمانش پيرامون مسائل اعتقادي بحث مينمود.
حاج احمد نسبت به شهدا و خانوادههاي محترمشان احترام خاصي قايل بود و در هر فرصتي به مزار شهدا ميرفت و براي رسيدگي به معضلات و حوائج خانوادههاي اين عزيزان تلاش ميكرد و در غم فراق همرزمانش ميسوخت.
نقل ميكنند:
هنگامي كه بر مزار شهيد جهانآرا حاضر ميشد، آنچنان از خود بيخود ميشد كه تا ساعتها بيوقفه اشك ميريخت و با روح بلند او نجواميكرد.
برادر ديگري نقل ميكند: شبي در جوار مرقد مطهر حضرت زينب(س) تا صبح به گريه و نماز مشغول بود. حوالي سحر به سيمايي بشاش و لبي خندان به سوي همسفرانش آمد و در پاسخ به سئوال دوستانش كه خوشحالي او را جويا شده بودند، گفته بود: از سر شب داشتم در فراق برادران شهيدم، مخصوصاً شهيد محمد توسلي اشك ميريختم. به عمه سادات متوسل شدم، تا بلكه ايشان در كارم عنايتي فرمايند. چند لحظه پيش ناگهان ديدم يك پيرمرد نوراني با محاسني سفيد و لباس بسيجي بر تن، كنارم آمد و ايستاد و گفت: پسرم! بيتابي نكن، لحظه اجابت دعايت نزديك شده است.
نحوه اسارت
در چهاردهم تير سال شصت و یک ، اتومبيل هيات نمايندگي ديپلماتيك كشورمان حين ورود به شهر بيروت و در هنگام عبور از پست ايست و بازرسي،مزدوران حزب فالانژ اتومبيل را متوقف و چهار سرنشين خودرو مزبور به رغم مصونيت ديپلماتيك – توسط آدمربايان دستنشانده رژيم تروريستي تلآويو گروگان گرفته شده و پس از شكنجه و بازجويي، به نظاميان اسرائيلي تحويل گرديدند،كه از سرنوشت آنان تاكنون اطلاعي در دست نيست. درحالي كه همرزمان آن مهاجر اليالله، مشتاقانه چشم به راه هستند تا خبري از او و همرزمانش برسد.
جــــوک
جوک
*** یه بار پلیس راهنمایی رانندگی به یه راننده می گه : تبریک می گم شما از طرف انجمن ایمنی راهنمایی و رانندگی مبلغ بیست هزار تومان جایزه می گیرید حالا می خواید با این جایزه چی کار کنید؟ راننده می گه : می خوام باهاش گواهینامه بگیرم. یه دفعه زنی که بغل دست مرد نشسته بود گفت نه آقا حرفهای شوهرم رو باور نکنید هروقت مست می کنه یه بند چرت و پرت می گه. در همین حین یکی که تو صندلی پشت خوابیده بود بیدار شد و گفت : چه خبره ؟ من که گفتم با ماشین دزدی فرار کنیم گیر می افتیم . نگفتم. یه دفعه صدای یکی از تو صندوق عقب اومد و گفت : از مرز رد شدیم یا نه؟
*** اولی : راستی من تو تست بازیگری قبول شدم. دومی : چطوری؟ اولی : این طوری . کارگردان بهم گفت تو قبولی فقط نقشی که می دم کوتاهه ها. گفتم اشکالی نداره. گفت پول هم نمی دیم ها. گفتم اشکالی نداره. گفت تصویرتو نشون نمی دیم فقط باید بری اتاق بغلی گلدانی بخوره تو سرت بگی آخ . گفتم اشکال نداره فقط بلند بگم آخ یا یواش بگم آخ ؟ کارگردان : اونش اشکالی نداره صدات هم بعداً دوبله می شه!!!
دیالوگ
*** خواستگار : عزیزم من از تو خوشبخت ترین زن دنیا می سازم. زن : خیر پیش.
*** بیمار : دکتر من همه چیزو دوتا می بینم. دکتر : هرچهارتون این مشکلو دارید.
پسر نااهل
روزي ملانصرالدين پسرش را سرزنش كرد و گفت :پسر دست از اين كارهايت بردار و شبها زودتر به خانه بيا . وقتي كه من به سن وسال تو بودم اگر يك شب دير به خانه مي آمدم پدرم كاري مي كرد كه صد بار بگويم غلط كردم . پسر ملا گفت:از اين قرار پدر شما خيلي آدم سنگ دلي بوده است .
ملانصرالدين عصباني شد و فرياد كشيد :خفه شو ،پدر من از پدر احمق تو هزار مرتبه بهتر و مهربانتر بود .
تجربه ملا
روزي به ملانصرالدين گفتند :هي رفيق،دست از اين حماقتهايت بردار ،تا كي مي خواهي مضحكه مردم باشي و هر روز سرت كلاه بگذارند .ملا گفت:ولي اين را هم بدان كه مردم هر روز يك جور كلاه سرم مي گذارند و بنابراين هر روز تجربه من زيادتر مي شود .
بي خوابي ملا
يك شب ملانصرالدين يك دفعه از خواب پريد و ديگه خوابش نبرد . از ناچاري بلند شد و توي كوچه ها به راه افتاد . رفيقي او را ديد و گفت :ملا اين نصف شبي دنبال چي مي گردي ؟
ملا گفت:چه عرض كنم والا ،ناغافلي خواب از سرم فرار كرد ولي هر چه دنبالش مي گردم پيدايش نمي كنم .
بهتر از خر
روزي ملانصرالدين دنبال خرش پياده مي رفت .رفيقي به او رسيد و گفت :ملا چرا از خرت سواري نمي گيري ؟
ملا نصرالدين گفت:مگر من بهتر از خرم كه او پياده باشد و من سواره؟
از وبلاگ: خنده
مشخصات یه دختر خوب
*** یه دختر خوب هیچوقت زودتر از اینکه از شیر بگیرنش عاشق نمیشه
*** یه دختر خوب بیشتر از 3 ساعت توی حموم نمیمونه
*** یه دختر خوب به خاطر بعضی مسائل چترش را باز نمی کنه
*** یه دختر خوب وقتی بلد نیست رانندگی کنه چرا باید زور بزنه و با گل پسرا کل کل کنه
*** یه دختر خوب توی روی مامانش وانمیسته و به خاطر قراری که داره (و سرکاره) 100000 تا دروغ نمیگه
*** یه دختر خوب از مثلاً 6 ساعت وقت کلاس خودش 5 ساعتش رو نمی پیچونه
*** یه دختر خوب یواشکی دست تو جیب باباش نمیکنه
*** یه دختر خوب به خاطر اینکه بهش گفتن بی ادب گریه نمی کنه
*** یه دختر خوب جو نمیگیرتش و زود خودشو مثل بنگاهها به نمایش نمیزاره
*** یه دختر خوب دستمال دماغ باباشو برنمی داره بندازه رو سرش مثل روسری
*** یه دختر خوب عقده هاش رو با فرار از خونه خالی نمی کنه
*** یه دختر خوب با همسایشون که خوشگل تره لج نمیشه
*** یه دختر خوب به خاطر پوست و رنگ بدنش که پر از جوش و ککه باباشو اونقدر تو خرج نمی ندازه
*** یه دختر خوب وقتی بهش نگاه نمی کنن خود نمایی نمیکنه (به راههای مختلف) باز هم نکته تستی
*** یه دختر خوب باباش هر چی بگه گوش می کنه نمیاد پیش مامانش ننه من غریبم بازی درآره
*** یه دختر خوب بیشتر از 10 دقیقه توی دستشويي نمی مونه - نکته مهمتر از کنکور
*** یه دختر خوب هیچوقت بدون گواهینامه رانندگی نمیکنه که بعدش که گرفتنش اشک تمساح بریزه
*** یه دختر خوب به خاطر منافع خودش حق خواهرش رو ضایع نمی کنه
*** یه دختر خوب وقتی معنی ترانه های خارجی رو نمیدونه مجبور نیست که واسه کلاس اونا رو گوش بده
*** یه دختر خوب توی قرار با پسر کلاس زورکی نمی آد و پدر کارمند بیچاره اش رو مدیرعامل و رئیس قلمداد نمی کنه
*** یه دختر خوب دیگه به دختر افغانی ها حسودی نمی کنه
*** یه دختر خوب وقتی از پسری خوشش اومد و داشت از حسودیش می ترکید 10000 تا عیب و ایراد روی پسر نمی زاره
*** یه دختر خوب شب زود نمی خوابه که صبح زود بیدار بشه که بتونه صافکاری و نقاشی کنه
*** یه دختر خوب خودش رو زوری توی دل کسی که نباید راه بده
*** یه دختر خوب برای اینکه مورد توجه قرار بگیره اسمشو عوض نمیکنه - صغرا= هانی - کبری= مانی
*** یه دختر خوب برای اینکه توی مهمونی تحویلش بگیرن قیافه نمیگیره و ادای آدم پولدارارو در نمیاره
*** یه دختر خوب پشت سر حتی حیوانات هم غیبت نمی کنه
*** یه دختر خوب از دماغ فیل نمی افته که نه؟
*** یه دختر خوب از اجرای هر گونه قرقره بازي( جت اسکی اسکیت و امثال اون ) در مقابل پسرها خودداری می کنه
*** یه دختر خوب با 25897 نفر که تیریپ نمیریزه
*** یه دختر خوب اولاً دوچرخه سواری نمی کنه حالا می خواد بکنه بكنه جنبه هم داشته باشه
*** یه دختر خوب توی مسافرت به خاطر کسی که روش کلید کرده، باباشو توی منگنه قرار نمی ده که بابا تندتر برو
*** یه دختر خوب عکسهای پسر خوشگلا مانند حمید گودرزی شادمهر عقیلی و … محمدرضا گلزار رو به در و دیوار اتاقش نمی چسبونه
*** یه دختر خوب سوار هر ماشینی نمیشه پیکان 47 و امثال آن
*** یه دختر خوب وقتی لباس آنچنانی برای خودنمایی ندارد از دوستاش قرض نمی کنه
*** یه دختر خوب راه به راه از اون کوفتیا نمیماله که فردا هم سرطان بگیره و انتظار ترحم داشته باشه
یه دختر خوب اولاً اصلاً پیدا نمیشه خلاصه بگم یه دختر خوب باید خوب باشه نه اینکه ادای خوبا رو دربیاره
مروري بر مهمترين تنظيمات Internet Explorer
بخش دوم
ـ گزينه Use Blank ( صفحه خالي ) ، هيچ آدرسي را معرفي نمي كند .
ب) فريم دوم Temporary Internet Files مي باشد كه براي تنظيم صفحات و محل ذخيره آنها بر روي هارد ديسك كامپيوترتان ، براي سهولت مرور آنها در زماني كه به اينترنت متصل نيستيد به كار مي رود .
در داخل اين فريم سه گزينه مي بينيد .
ـ گزينه اول Delete cookies .. مي باشد . با اجراي اين گزينه كوكي هاي ذخيره شده در دايركتوري Cookies مي باشد پاك خواهد شد . اين دايركتوري در ويندوزهاي 2000 به بالا در مسير C:\Document and Settings\\cookies و در ويندوز 98 و 95 در مسيرC:\Windows\Cookies و در ويندوز NT در مسير C:\WinNT\Administrator\Cookies مي باشد . ( در مورد كوكي ها در تب Privacy توضيح داده شده است )
ـ با اجراي گزينه دوم Delete files تمام فايلهاي ذخيره شده در دايركتوري Temporary Internet Files پاك خواهد شد . محل ذخيره شدن اين فايلها را مي توانيد با كليك بر روي گزينه View Files ببينيد .
ـ با اجراي گزينه Setting مي توانيد مديريت مربوط به اين فريم را انجام دهيد . با اجراي اين گزينه ، يك پنجره محتوي دو بخش مجزا ظاهر مي شود . در بخش فوقاني شما بايد تعيين كنيد كه در زماني كه يك لينك يا آدرسي را مي خواهيد باز كنيد آيا مرورگر آن لينك يا صفحه را مجدداً به روز آوري نمايد يا نه ؟
چهار پاسخ براي كاربر تعيين شده است : الف) در هر بازديد ، ب) در هنگامي كه مرورگر گشوده مي شود ، ج) اتوماتيك ، د) هرگز . مسلم است كه براي كاربراني كه از خطوط تلفن براي اتصال به اينترنت استفاده مي كنند انتخاب گزينه Never براي سرعت بخشيدن به نمايش مجدد صفحات مفيد است . در قسمت دوم اين بخش كه در داخل يك فريم قرار گرفته است در سطر اول محل ذخيره سازي فايلهاي موقت مشخص شده است كه مي توانيد اين آدرس را با كليك بر روي گزينه Move Folder تغيير دهيد . در بخش Amount of disk space to use مي توانيد با توجه به ظرفيت درايوتان مقداري فضا براي اين كار اختصاص دهيد . براي رويت فايلهايي ذخيره شده اند بر روي گزينه View Files كليك كنيد و براي رويت موضوعات يا فايلهايي كه دانلود شده اند بر روي گزينه View Objects كليك نماييد .
ج) فريم سوم History مي باشد . در اين بخش مي توانيد تعيين كنيد كه تاريخچه مرورگر تا چند روز باقي بماند . بديهي است كه پس از سر آمدن روزهاي تعيين شده تاريخچه بطور اتوماتيك پاك خواهد شد . هرچند كه مي توانيد تاريخچه مرورگر خود را با كليك بر روي گزينه Clear History به صورت دستي نيز پاك كنيد .
در انتهاي تب General چهار گزينه مي بينيد .
الف) گزينه Colors : با انتخاب پنجره اي حاوي دو فريم ظاهر مي شود . در فريم سمت چپ ( Colors )مي توانيد با برداشتن تيك Use Windows Colors رنگ نوشته ( Text ) و زمينه ي( Background ) حالت Use blank و يا صفحات وبي كه براي آنها رنگ خاصي تعريف نشده است را در پالت رنگها مشخص نماييد . در فريم سمت راست ( Links ) مي توانيد در بخش Visited رنگ لينكهايي را كه قبلاً ديده ايد و در بخش Unvisited رنگ لينكهايي كه بازديد نشده اند را مشخص نماييد . با نهادن تيك Use hover color مي توانيد تعيين كنيد كه زمان عبور ماوس از روي يك لينك آن لينك به چه رنگي درآيد .
ب) با انتخاب گزينه Fonts مي توانيد نوع زبان و فونتهايي را كه مرورگر شما از آنها استفاده مي كند را ديده و انتخاب نماييد .
ج) با انتخاب گزينه Languages مي توانيد زبانهاي مختلفي را انتخاب نماييد . با اين كار مرور سايتهايي كه با زبانهاي مختلف سايتهاي خود را ارائه مي دهند ، راحت تر خواهد بود .
د) با انتخاب گزينه Accessibility پنجره اي حاوي دو فريم پنجره ظاهر مي شود :
داستان راستان
برگرفته از کتاب «داستان راستان» اثر استاد شهید مرتضی مطهری
داستان اول:
رسول اكرم و دو حلقه جمعيت
رسول اكرم " ص " وارد مسجد مسجد مدينه (1) شد ، چشمش به دو اجتماع افتاد كه از دو دسته تشكيل شده بود ، و هر دستهای حلقهای تشكيل داده سر گرم كاری بودند : يك دسته مشغول عبادت و ذكر و دسته ديگر به تعليم و تعلم و ياد دادن و ياد گرفتن سرگرم بودند ، هر دو دسته را از نظر گذرانيد و از ديدن آنها مسرور و خرسند شد .
به كسانی كه همراهش بودند رو كرد و فرمود : " اين هر دو دسته كار نيك میكنند و بر خير و سعادتمند " . آنگاه جملهای اضافه كرد : " لكن من برای تعليم و داناكردن فرستاده شدهام " ، پس خودش به طرف همان دسته كه به كار تعليم و تعلم اشتغال داشتند رفت ، و در حلقه آنها نشست (2) .
پاورقی :
1ـ مسجد مدينه ، در صدر اسلام ، تنها برای اداء فريضه نماز نبود ، بلكه مركز جنب و جوش و فعاليتهای دينی و اجتماعی مسلمانان همان مسجد بود . هر وقت لازم میشد اجتماعی صورت بگيرد مردم را به حضور در مسجد دعوت میكردند ، و مردم از هر خبر مهمی در آنجا آگاه میشدند . و هر تصميم جديدی گرفته میشد در آنجا به مردم اعلام میشد.
مسلمانان تا در مكه بودند از هرگونه آزادی و فعاليت اجتماعی محروم بودند ، نه میتوانستند اعمال و فرائض مذهبی خود را آزادانه انجام دهند و نه میتوانستند تعليمات دينی خود را آزادانه فرا گيرند . اين وضع ادامه داشت تا وقتی كه اسلام در نقطه حساس ديگری از عربستان نفوذ كرد كه نامش " يثرب " بود ، و بعدها به نام " مدينة النبی " يعنی شهر پيغمبر معروف شد . پيغمبر اكرم بنا به پيشنهاد مردم آن شهر و طبق عهد و پيمانی كه آنها با آن حضرت بستند ، به اين شهر هجرت فرمود . ساير مسلمانان نيز تدريجا به اين شهر هجرت كردند .
آزادی فعاليت مسلمانان نيز از اين وقت آغاز شد . اولين كاری كه رسول اكرم بعد از مهاجرت به اين شهر كرد ، اين بود كه زمينی را در نظر گرفت ، و با كمك ياران و اصحاب اين مسجد را در آنجا ساخت .
2ـ منية المريد ، چاپ بمبئی ، صفحه . 10
داسـتـانـک
مسئول: فرنوش
تمام وجود
پدر، کودک را محکم در آغوش می فشرد تا از گرمای بدنش گرم شود و آرام کنار گوشش نجوا کرد: تو همه وجود منی عزیزم!
30 سال بعد پسر فرزندش را در حالی در آغوش می فشرد که یک ماه قبل پدرش را به سرای سالمندان برده بود
داستــان
تقاص معرفت
نویسنده: رامین مولوی ـ قسمت پانزدهم
برای مطالعه قسمت های قبلی داستان کلیک کنید
سارا اين طور شروع كرد : بعد از دعواي شما و سامان ، روابط سامان و الناز خيلي خوب شد و پس از چند روز سامان با امير هم دعوا كرد و ارتباطش با او هم قطع شد . قبل از عيد بود كه با موافقت پدر ومادرم قرار شد براي خواستگاري رسمي الناز برويم و پس از آن بود كه قرار نامزدي آن دو هم گذاشته شد . ولي اين جشن هيچ گاه سر نگرفت ... در اين لحظه سارا به گريه افتاد .
از گريه سارا آرمين معذب بود و از او خواست كه حالا كه نميتواند راحت صحبت كند بگذارد براي بعد . اما سارا گفت مسئله اي نيست و ادامه داد . روزي سامان و الناز با هم بيرون ميروند و در يكي از خيابانهاي خلوت دو نفر كه سوار موتور بودند به اين دو نزديك ميشوند و اسم الناز را صدا ميكنند و شيشه اي را بيرون مي آورند و مي خواستند كه اين مايع را روي الناز بريزند كه سامان جلوي الناز ميپرد و ... تمام آن مايع به سر و صورت سامان ميپاشد و آن دو هم فرار ميكنند . حتما" شما هم ميدانيد در آن شيشه چه بوده ، تمام صورت و گردن و سينه سامان بر اثر جراحت اسيد سوخت و گرچه تا به حال چندين جراحي انجام داده است اما حتي بعضي از بافتهاي او هم آسيب ديده اند ... دكترها اميدواري زيادي دارند اما تابه حال سامان بهتر نشده است . اما پس از اين مسئله با تمام فداكاري كه سامان براي الناز كرد ، الناز او را ترك كرد و حتي به تلفنهاي من هم جواب نميدهد . پليس اسيد پاشها را پيدا كرد و مثل اينكه آنها قبلاً با الناز در ارتباط بودند ... الان هم سامان خيلي تنهاست و مدام از شما ياد ميكند ، روز بروز هم ضعيف تر ميشود . من مزاحم شما شدم كه اگر ميتوانيد با آقا امير هم صحبت كنيد و براي عيادت او بياييد . ميدانم كه به شما بد كرده اما شما دوستان خوبي بوديد ، سعي كنيد كه به عيادتش بياييد مي ترسم ديگر وقتي براي اين كار نباشد و ديگر هق هق گريه امان از سارا بريد و اشكش سرازير شد . در ميان گريه اش سارا گفت : تا الان يك بار سامان سكته كرده و بيشتر ازهمه دكتر ها نگران قلب او هستند تا ترميم پوست او ...
شايد اگر كسي ديگر جاي آرمين بود از اينكه اين بلا بر سر سامان آمده است خوشحالي ميكرد اما آرمين هم اشك ميريخت و خود را سرزنش ميكرد كه چرا واقعيت را به سامان نگفته بود كه الناز را بشناسد . اصلاً چرا همان شب كه او را در پارك ديد به سامان چيزي نگفت ؟ آرمين خود را ملامت ميكرد .
به سارا گفت كه مطمئن باشد كه به ديدار سامان خواهد آمد اما از طرف امير قول نميدهد اما سعي ميكند او را هم بياورد .
سارا از او تشكر كرد و آرمين را با كوله باري از غم تنها گذاشت . آرمين آنقدر غرق تفكر بود كه متوجه نگاه سارا در لحظه خروج نشد . نگاهي كه يك دنيا حرف در آن نهفته بود
از همان لحظه آرمين به فكر امير افتاد و سريع به سمت فروشگاه پدر امير رفت ، اما او را پيدا نكرد . پس تنها جايي كه فكر كرد به احتمال زياد امير آنجاست ، حول و حوش پيست آزادي بود . پس به سرعت رانندگي كرد تا به آنجا رسيد . آن روز تعداد زيادي ماشين آنجا بود و پيدا كردن امير هم مشكل بود . اما در گوشه اي پرايدي نقره اي كه به زيبايي تيونينگ شده بود توجه آرمين را به خود جلب كرد . كنار ماشين رفت راننده را از پشت سر شناخت او امير بود .
- امير ؟!!
امير تا صدا را شنيد برگشت ، اما با بهت فراوان آرمين را نگاه كرد كرد ولي سريع او را بغل كرد . از اينكه او را دوباره ميديد خوشحال بود . با هم از آنجا رفتند و در گوشه اي به صحبت مشغول شدند .
قبل از اينكه آرمين وضعيت سامان را شرح دهد از امير درباره دعوايش با سامان پرسيد تا پس از آن ، اين موضوع را با او در ميان بگذارد .
امير گفت : دعواي ما هم مثل دعواي تو بود . من آن روز كه الناز را براي اولين بار ديدم به او پيشنهاد دوستي دادم . آخر من بايد از كجا مي فهميدم كه او عاشق سامان ميشود . بعد از مدتي هم برداشته اين را به سامان گفته و پشت سر من چرت و پرت گفته و گفته كه من نظر بدي نسبت به الناز دارم و آن را به چشم دوست خودم ميبينم نه دوست سامان . براي همين هم سامان با من دعوا كرد ولي من مثل تو نبودم كه بايستم و كتك بخورم و چون زورش به من نمي رسيد چند تا فحش داد و من هم زدم تو صورتش و ديگر نديدمش ...
و پس از اين ماجرا بود كه به ياد حرف تو موقع عيادت افتادم . به اين نتيجه رسيدم كه تو درست ميگفتي اما روي اين را نداشتم كه بيام پيش تو و از تو معذرت خواهي بكنم بخصوص اينكه تو از من خواسته بودي ديگر به ملاقاتت نيام . ولي گردنبند هميشه در گردنم هست .
آرمين لبخند تلخي به امير زد و گفت : آيا حاضري كه با سامان آشتي كني ؟
ادامه دارد ...
حرف آخر:
خدايا از قدر نشناسی خودم ، ازاين که هرروباعث ناراحتی تو می شوم شرمسارم.
