تبليغاتX
هفته نامه مشکان - مشکان 48

هفته نامه مشکان

شنبه . سه شنبه و پنجشنبه هر هفته منتظر ما باشید

مشکان 48

بنام خدای منتظران

 

هفته نامه مشکان

 

سال اول ـ شماره 48 ـ شنبه 27 خرداد 1385

 

حرف اول:

 

الهی! چون تو حاضری چه جویم و چون تو ناظری چه گویم .

 

سخنی با شما

و ... خداحافظ جام جهانی!

 

نمی خواهم داغ دلتان را تازه کنم اما ایران هم باخت تا ما هم با جام جهانی خداحافظی کنیم و به تماشای دیگر بازیها بنشینیم. اما ...

ـ ای کاش برانکو می دانست که بیش از هفتاد میلیون ایرانی چشم هایشان به ساق های ملی پوشان دوخته و او این چشم ها را گریان کرد.

ـ ای کاش برانکو می پذیرفت که بلد نیست تعویض کند وگرنه تعویض علی کریمی در آن موقع حساس و تعویض معدنچی آن هم موقعی که تازه خودش را پیدا کرده بود و راه افتاده بود چه معنی جز عدم درک صحیح از بازی دارد ...

ـ و باید بپذیریم که ما فاصله بسیاری با تیم های اروپایی داریم و هر کس بگوید که ایران خوب بازی کرده دروغ گفته است ... ایران در بسیاری از لحظات بازی تحت فشار شدید از سوی پرتغال بود. تنها خودمان را گول می زنیم اگر بگوئیم تیم ایران خوب بازی کرده است. کمی واقع بین باشیم.

ـ اما از فردا یا از همین حالا انتقادها از فدراسیون و مربی و بازیکن شروع می شود و همه بر علیه هم صحبت می کنند و نمی دانم بگویم این خصلت خوب یا بد ما ایرانیان است اما به نظر شما این حرف ها و حدیث ها فایده ای هم دارد؟! آیا ما از همین فردا به فکر جام جهانی آینده و حتی همین جام ملت های آسیا که سال بعد برگزار خواهد شد هستیم؟! نه! بهترین پاسخ به این سوالات است.

ـ و آخرین نکته اینکه ... هیچگاه معجزه ای اتفاق نخواهد افتاد ... ما خود باید معجزه گر باشیم.

یا حق

تنها یک قدم ...

 بزرگی می گفت:

یکی از وعاظ معروف روزگار برای سخنرانی به مسجدی وارد شد. به سبب شهرت و آوازه نام ایشان و سخنرانی های زیبایشان افراد زیادی پای منبرش جمع شدند به صورتی که در مجلس جایی نبود. در این هنگامی شخصی گفت: « آقایان یک قدم بیائید جلو» تا افراد بیشتری بتوانند از مجلس و منبر استفاده ببرند.

به ناگاه دیدند که سخنران جلسه به جای اینکه بر بالای منبر برود از همانجا بازگشت.

پرسیدند: چرا برگشتی؟!

آن شخص سخنران گفت: « تمام حرف ها را همین فرد گفت! من می خواستم یک ساعت برای شما سخنرانی کنم که آقایان! خانم ها! شما را به خدا یک قدم به جلو بیائید. برای شناخت خدا، برای اطاعت از خدا . برای عبادت خدا یک گام بردارید که فرموده است ای بنده من اگر تو یک قدم به جلو بیائی من ده قدم به سوی تو خواهم آمد. تمام حرف های مرا این شخص گفت. شما را به خدا یک قدم جلو بیائید»

و رفت ...

موفق و پیروز باشید  /  برادرتان ـ حمید

hra62302@yahoo.com

 

کـلـیـپ هـفـته

آهنگ های تیم ملی فوتبال برای دانلود

 

علیرضا عصار  ــ  آرش  ــ  گروه آریان  ــ

  امیر تاجیک  ــ  جونیورز  ــ و دانوب

 

دیدار یار مهربان

 

سفارش کمک به پدر

 

مرد دلاک پدر پیری داشت که در خدمت به او از هیچ گونه کوشش دریغ نداشت. حتی آب تطهیرش را او می برد و منتظر می ایستاد تا برگردد و به جایش برساند.

پیوسته ملازم خدمت پدر بود، مگر شب های چهارشنبه که به مسجد سهله می رفت و تا صبح بیتوته می کرد و به همین جهت از خدمت پدر معذور بود.

ولی پس از مدتی به مسجد سهله نمی رفت، از او پرسیدند: چرا دیگر به مسجد سهله نمی روی؟ گفت: چهل شب چهارشنبه به مسجد سهله رفتم، شب چهارشنبه چهلمین تا هنگام غروب نتوانستم بروم. در این هنگام تنها از شهر بیرون رفتم و بدون رفیق حرکت کردم. یک سوم راه بیشتر نمانده بود که ماه کم کم نورافشانی می کرد و در هیمن وقت عرب اسب سواری را دیدم که به طرف من می آمد.

پیش خود گفتم: شاید این مرد راهزن باشد و مرا برهنه کند. وقتی که به من رسید با زبان عرب بدوی صحبت کرد و پرسید: کجا می روی؟ گفتم: مسجد سهله. گفت: آیا با تو خوردنی هست؟ گفتم: نه! فرمود : داری ! دست در جیب خود کن تا بفهمی. گفتم: چیزی نیست. فرمود: چرا هست، من دست در جیب کردم و مقداری کشمش یافتم و یادم آمد که برای فرزند کوچکم خریده بودم و فراموش کردم. آنگاه سه مرتبه فرمود: « اصیک بالعود» و (عود) به زبان عرب بدوی پدر پیر را گویند، یعنی: تو را بر خدمت پدر پیرت سفارش می کنم، پس از این سخن از نظرم ناپدید شد.

دانستم که ایشان وجود صاحب الزمان بودند و این که احترام پدر اینقدر لازم است، لذا دیگر به مسجد سهله نرفتم و اینکار را ترک نمودم.

 

شیفتگان، جلد 3 ، صفحه 153

 

دیــنــی

مسئول: daneshjoo

 

رهجوی کمال (3)

 

  با توجه به اينكه عرفان خودسازي اصيل را مي طلبد آيا بدون هادي مي توان خودسازي كرد؟

 

اگر واقعاً انسان از همه نظر تسليم مسير خود سازي شود و دانش كافي در اين زمينه را پيدا كند و بتواند به اين دانش هويت عملي ببخشد ، مسلماً مي تواند به خودسازي وارد شود؛ به عبارتي ديگر اگر انسان الگوهاي صحيح و درست خود سازي را داشته باشد و بر اساس آن خود را بسنجد و به خود امتياز واقعي را بدهد ، موفق مي شود. اما بيان اين نكته ضروري است ، متأسفانه عموم اشخاص به خود امتياز مثبت مي دهند ، در صورتي كه واقعاً بسياري از عملكرد آنها در مسير خود سازي با اصل مطابق نبوده است و يا اعمالي از آنها سر مي زند كه عدم خود سازي در وجود آنها را به وضوح روشن مي سازد.

اين كه واقعاً چرا انسان به خود امتياز مثبت مي دهد و چه انديشه اي بر ذهنش حاكم مي شود و علت يا علل آن چيست، جاي بحث جداگانه دارد؛ اما قدري به آن اشاره مي شود. ذهن انسان سعي    مي كند با موازيني حركت كند كه عملا در محيطش حاكم است . عده اي به علت تن پروري و راحت طلبي از ميدان خود سازي بدون تأثير پذيري عبور مي كنند ، تا با توجيه رفتار خود و كسب رضايت خاطر ، وجدان خود را قانع سازند. عده اي نيز به دليل سطحي نگري از عرصه ي خود سازي بدون تأثير پذيري مي گذرند. عده اي ديگر به دليل وجود صفت فريبكاري كه در درون خود به طور رشد يافته دارند ، عملاً مغلوب اين نيروي منفي درون خود مي شوند و از مبحث خود سازي بدون تأثير پذيري عبور مي كنند. شايد پذيرفتن اين مسايل براي اين گونه افراد قابل قبول نباشد ، اما ذهن زيرك انسان قدرت فراواني براي توجيه اين مسايل دارد و به گونه اي حركت مي كند كه از درگيري دروني اش هيچ طوفاني برپا نشود و اين برخاسته از فطرت آرامش طلب انسان است، اما از آن به نادرستي استفاده      مي شود و لازم است چگونگي حركت نيروي آرامش در انسان به طور منطقي شكل گيرد كه گاهي شكل منطقي به صورت نادرست جلوه گري مي كند .

انسان طبعاً نفع طلب است و اين نفع طلبي بايد با الگوهاي عدالت انديشي مطابقت كند در غير اين صورت نفع طلبي برخاسته از نفس خواهد بود كه ريشه در خود خواهي دارد؛ لذا هميشه اين گونه افراد هر چيز را به نفع خود رقم مي زنند و با چنين شرايطي نمي توانند وارد خود سازي شوند . عموماً در پيدا كردن عيب هاي ديگران بسيار هوشيارند و از پيدا كردن عيب هاي خود غافل اند و اين روند سبب مي شود فرد در نگريستن به خود واقعي اش ، كند ذهن و ضعيف باشد و جستجو در ديگران فرصت نمي دهد كه خود را ببيند ، از طرفي اگر انسان از تجربه ي ديگران در مسير خود سازي استفاده كند ، اين هم امر مفيدي است، حال فرقي ندارد كه آن فرد هادي همه جانبه برايش باشد يا فردي باشد كه در يك مرحله بخواهد به او كمك كند ، پس كسي كه وارد مرحله ي خود سازي مي شود بايد از تمام تفكّرات و انديشه هاي خود مراقبه كند؛ مراقبه و مواظبت ، تدبير و درايت براي حل مسايل دروني از اصول اصلي و اساسي در خود سازي است .

 

با پي گيري اين پرسش و پاسخ هاي سلسله وار با ما همرا ه باشيد

 

روانـشـنـاسـی

 

مسئول: Mitr@ (میترا)

 

یوسف قهرمان خوبی ها

 

قسمت سی وهشتم

 

یادآوری الطاف و مهربانی های خداوند یکی از راهکارهای جدی پرهیز از گناه است.خوب است بیندیشیم آیا جوانمردانه است که انسان جواب خوبی را با بدی بدهد؟

آیا این خیانت در امانت نیست؟آیا شکرانه ی نعمت بینایی این نیست به آنچه او حرام کرده نگاه نکنیم؟

وآیا واداشتن این اعضائ و جوارح برای نافرمانی و معصیت خداوند    به ما عطا کرده (در حالی که ما سر سوزن از خداوند طلبی نداشته ایم )اختصاص دهید

 

ادامه ی داستان:

 

زلیخا که مخالفت جدی یوسف را در برابر پیشنهاد شیطانیش دید و یقین کرد که این جوان با تقوی که مدام به تربیت نفس خویش کوشیده هرگز اسیر اغواگری های او نمی شود  براشفته شد. او که خود را در عشق شکست خورده میدید و شاید تصور چنین مقاومت و پایداری را هم از جانب یوسف نمی کرد به سمت یوسف حمله ور شد

کامجویی شکست خورده ی او بیک باره تبدیل به روحیه ی انتقام جویی شد و اینبار به خشونت متوسل شد .جستی زد تا یوسف را در دستان خود بگیرد اما قهرمان قصه ی ما نیز به سرعت چرخی زد و به سمت در دوید.یوسف به سمت در می دوید تا از صحنه ی گناه بگریزد و زلیخا به سمت یوسف می دوید تا به گناه آلوده شود

ناگهان دستان زلیخا به پشت پیراهن یوسف رسید چنگی زد تا او را از رفتن باز دارد اما پشت پیراهن از طول پاره شد .یوسف که همچنان سرسختانه به سمت در می دوید.

دست به دستگیره ی در انداخت و آن را باز کرد .به محض باز شدن در و بیرون آمدن هردو ناگهان عزیز مصر را در جلوی در دیدند .عزیز مصر آندو را نفس نفس زنان  در شرایطی دید که یوسف با پیراهنی پاره در پیش است و زلیخا با زیبا ترین لباس ها و بهترین آرایش اما با چهره ای خشمگین در پشت او

 

ادامه دارد...

نقل از کتاب یوسف قهرمان خوبی ها اثر استاد م.حورایی موسسه فرهنگی موعود

 

نگاه زنانه و نگاه مردانه

 

تارهاي صوتي خانم‌ها از تارهای صوتي آقايان کوتاهتر است، تن صدای آقايان بم تر است و خونشان غليظ تر! تعداد نفس‌های خانم‌ها در واحد زمان بيشتر است اما تنفس آقايان عميق‌‌‌تر است، استخوان‌هاي مردها بلندتر است و ماهيچه‌هايشان آمادگی بيشتری برای چاق شدن دارد، در عوض در زير پوست خانم‌ها ذخيره چربی بيشتری وجود دارد در نتيجه طاقت آنها نسبت به مردها بيشتر است! اين روزها در هر گوشه و کنار با نوشته‌هايي رو به رو مي‌شويم که به تفاوت ميان زن و مرد اشاره دارند، اما به نظر من گرچه تفاوت‌های فيزيکی جالبند اما دانستن تفاوت‌های روانی زن و مرد، بيشتر مي‌تواند به ما کمک کند تا ارتباط مؤثری با يكديگر برقرار کنيم و توقعات يکسان و مشابهي از يکديگر نداشته باشيم. يکی از جالب‌ترين تفاوت‌های ميان زن و مرد که بر ساير رفتارهايشان هم اثر مي‌گذارد نگرش آنها به دنياست. مردان دنيا را از ديدگاه متمرکز نگاه مي‌کنند در حالی که زنان دنيا را از ديدگاه منبسط مي‌بينند. آگاهی جنس مذکر به تدريج يک جزء را به جزء ديگر مربوط مي‌سازد تا به کل برسد که اين با جزء يا کل‌نگری تفاوت دارد، اما آگاهي جنس مؤنث که منبسط است تصوير کلی را مي‌گيرد و به تدريج اجزای درون آن را کشف مي‌کند. همين آگاهی جنس مؤنث باعث مي‌شود زنان علاقه بيشتری به عشق، ايجاد ارتباط، مشارکت، همکاری و هماهنگی و سازش داشته باشند در حالی که آگاهی متمرکز مردها، آنها را بيشتر به سمت ايجاد نتايج، رسيدن به اهداف، رقابت، کار، منطق و تأثيرگذاری سوق مي‌دهد. حالا به برخی رفتارهاي خانم‌ها و آقايان اشاره مي‌کنيم که تا حد زيادی از اين نگرش نشأت مي‌گيرد: ورود به اتاق! وقتی مردی وارد اتاق جديدی مي‌شود نقطه‌ای را انتخاب مي‌کند، به طرف آن مي‌رود به چيزی نگاه مي‌کند و بعد به چيز ديگر و بعدش باز به چيزی ديگر. اين کار را ادامه مي‌دهد تا به تدريج تصويری از محيط بسازد. برعکس وقتي يک زن وارد همان اتاق مي‌شود در يک نگاه سريع، تقريباً خود به خود به خيلی چيزها نگاه مي‌کند و تمام اتاق را به يکباره مي‌بيند. او به رنگ ديوارها، عکس‌ها و اين که اتاق چگونه تزيين شده دقت مي‌کند سپس وقتی تصويری از کل محيط دارد، يک نقطه را برای نشستن انتخاب مي‌کند. وقتی زن و مردی وارد يک نمايشگاه مي‌شوند شما مي‌توانيد تمرکز مردانه را هنگامی که يک مرد بسيار سريع و هدفمند از يک غرفه به غرفه ديگری مي‌رود ببينيد، در عوض زن انگار همه چيز را در درون خود جای مي‌دهد و سپس به اکتشاف و تجسس جزئيات مي‌پردازد.

کيف‌های زنانه؛ کيف‌های مردانه!

زنان اغلب از کيف‌های بزرگ و سنگين با روکش‌های زيبا استفاده مي‌کنند و در عوض کيف مردان سياه يا قهوه‌ای و مخصوص حمل وسايل کاملاً ضروری مانند: گواهينامه رانندگی، کارت ماشين، اسکناس و... است. در کيف خانم‌ها هر چيزی را که احتمالاً خودش يا ديگران ممکن است به آن احتياج داشته باشند، مي‌توان پيدا کرد. قرص سرماخوردگی، قرص‌های مسکن يا ويتامين، سنجاق سر، آئينه، ناخن‌گير، مداد، خودکار، کاغذ، دستمال کاغذی، دسته کليد، مسواک، خميردندان، يک آلبوم کوچک، چای کيسه‌اي، کتاب جيبی مورد علاقه، عينک آفتابی، سوهان ناخن و ده‌ها وسيله ريز و درشت ديگر. کمتر مردی مي‌تواند يک روز با چنين کيفی سر کند! مکالمه با تلفن! مردها در حين صحبت با تلفن دوست ندارند با کس ديگری صحبت کنند، انرژی مردانه خواهان آن است که در يک لحظه بر روي يک موضوع متمرکز شود، در حالي که يک زن قادر است با تلفن صحبت کند، از سوختن شام جلوگيری کند، بچه‌اش را آرام کند، متوجه شود شوهرش به او چه مي‌گويد و... هوشياری منبسط او اجازه مي‌دهد تا مراقب چيزهاي زيادی باشد. رانندگی! رانندگي اتومبيل وضعيت ديگری است که اين تفاوت‌ها را آشکار مي‌سازد. هرگز سعي نکنيد با مردی که در حال رانندگی است گفت و گوي خصوصی داشته باشيد. تمرکز يک مرد در رسيدن به هدفش در مؤثرترين شيوه ممکن است اما متأسفانه زن‌ها گوش ندادن مردها را بد تعبير مي‌کنند يا خيال مي‌کنند توجهی به آنها ندارند! اما کداميک از اين ديدگاه‌ها بهتر است؟ بديهی است هر دو طرز تلقی مي‌تواند صحيح و درست باشد. ديدگاه‌هاي همديگر را بشناسيم و ارتباط مؤثرتری برقرار کنيم.

منبع

 

ادبــی

 

مسئول: نجمه نجف زاده                                     وبلاگ: پرچین راز

 

قاصدک

 

باز هم خلوت و تنهایی من

قصه هر شبه تنهایی من

تو سکوت هر چی فکر و دغدغه

خلوته شبای تنهایی من

مبهم صدای قلب قاصدک

تو سکوت حس تنهایی من

تو شبای خسته چشمای  من 

خالیه  برق نگا ه  قاصدک

ولی تو هر شب قلب قاصدک

قصه  شبای  تنهایی  من

 

سوگند...

 

خـــوانـــدنـــی هـــا

 

مسئول: afso0n

 

پنجره

 

در بیمارستانی، دو بیمار در یک اتاق بستری بودند، یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود، بنشیند ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد، آنها ساعتها با هم صحبت می کردند ، از همسر خانواده ، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند و هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود ، می نشست و تمام چیزهائی که بیرون از پنجره می دید برای هم اتاقیش توصیف می کرد. پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه زیبائی داشت . مرغابی ها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان باقایقهای تفریحیشان در آب سرگرم بوده اند. درختان کهن به منظره بیرون زیبائی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست دیده می شد.

 همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می کرد، هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد و روحی تازه می گرفت. روزها و هفته ها سپری شد تا اینکه روزی مرد کنار پنجره از دنیا رفت و مستخدمان بیمارستان جسد او را از اتاق بیرون بردند. مرد دیگر که بسیار ناراحت بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد .

مرد به آرامی و با درد بسیار خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. بالاخره می توانست آن منظره زیبا را با چشمان خودش ببیند ولی در کمال تعجب با یک دیوار بلند مواجه شد.

مرد متعجب به پرستار گفت که هم اتاقیش همیشه مناظر دل انگیزی را از پشت پنجره برای او توصیف می کرده است ، پرستار پاسخ داد: ولی آن مرد کاملاً نابینا بود!

 

بـــا شـــهـــیـــدان

 

نگاهی به زندگینامه سردار شهید حسن باقری (27)

بخش پایانی

 

سطرهاي آسماني

 

دست نوشته 17/12/59


خواب ديدن جهان آرا

 

با توجه به كيفيت و شرايطي كه هيئت به اصطلاح صلح دهنده پيشنهاد كرده است، به نظر مي رسد كه اينان بيشتر قصد دارند ايران را درگير يك مسئله درازمدت و خفيف بنمايند تا همانند استخواني در گلو باشد منتهي چيزي بيشتر از كردستان كه هرگاه خواستند آتش جنگ را شعله ورتر كنند و مثلا درست بعد از جواب رد ايران به عراق شهرهاي ايلام و اهواز و خرم آباد و دزفول مورد حمله هواپيما و توپخانه و موشك عراق قرار مي گيرند كه يعني عراق مي تواند شدت عمل به خرج دهد و در مردم نيز اين احساس را زنده كند كه بايد صلح كرد و دولت و شوراي عالي دفاع تحت فشارافكار عمومي اين شهرها قرار بگيرند. اكنون حدود 4 روز است كه مرتبا عراق فقط چند گلوله به طرف شهر اهواز شليك مي كند و همين تعداد گلوله در كوچ مردم و تاثير در اقتصاد و مسكن و اداره مهاجرين بسيار اثر منفي مي گذارد.
حدود 28/1/61 بود كه هنگام اذان صبح محمدعلي جهان آرا را خواب ديدم. فضايي بودو جهان آرا بود و افرادش كه حدود 80 - 90 نفر مي شدند. من يادم بود كه او شهيد شده،حالتي داشت كه مشغول جمع كردن بچه هايش بود براي جلسه يا سمينار يا ميهماني و خودش هم مشغول اينكار بود و حواسش به من نبود. من از او پرسيدم كه وضعيت در اينجا چطور است ،گفت خوبم. خيلي خوبم بعد به كنار كشيدمش و بگوشش گفتم ميداني خرمشهر حمله است گفته آره ولي حيف كه من نيستم.
مقداري اسكناس دست من بود كه آنجا نمي گرفتند از من خارجي بود آنجا اين پولها را قبول نمي كردند. به جهان آرا گفتم مي تواني اين پولها را براي من عوض كني خيلي سريع گفت آره و رفت مقداري اسكناس آورد و از وسط آنها اسكناسهاي جمهوري اسلامي به من داد كه وقتي خوب دقت كردم ده تا اسكناس 5000 ريالي بود. مانده بودم كه پولهاي قبلي خودم ارزشش بيشتر است يا اين پولها و از جهان آرا پرسيدم گفت برو برو همينها را خرج كن ازت مي گيرند و همينها خوب است و رفت دنبال جمع كردن بچه هايش.

يادداشت روزانه   ۱ تير۱۳۶۱

صبح پس از غسل به حرم رفتيم و ساعت 40:10 هم به سپاه مشهد رفتم. اول راجع به مراحل جنگ در گذشته صحبت كردم و راجع به اهميت دادن به دو تيپ سپاه منطقه۴ تذكر دادم.
ظهر رفتيم منزل ... - اولا چهار پنج نوع غذا درست كرده بود. ثانيا مرد و زن ها در يك سفره بودند. ثالثا جو چندان مناسب نبود. پس از ناهار به او گفتم هيچ توقع نداشتم چنين ناهاري ترتيب دهي و هنگام خارج شدن از خانه اش گفتم كه گذشته تو حداقل از حيث ميزان فعاليت با اين همه اسير دنيا شدنت با هم وفق ندارد. حداقل بعنوان اينكه مدتي با هم دوست بوده ايم الان به تو مي گويم كه اين روش درستي نيست و حتي ممكن است كه فردا اول با مطالب جزئي برخورد پيدا كني و در انتها حتي با رژيم برخورد كني، قبول كرد. اصرار كرد كه شب بيا منزل كه قبول نكردم. شب رفتيم حرم و زيارت خداحافظي و رفتيم فرودگاه.


۱۶ مرداد ۱۳۶۱
شب قرارگاه كربلا بوديم. قبل از ظهر رفتم آشپزخانه را ديدم. شام كه به بچه ها نمي دهند و 5 روز در ناهار گوشت مي دهند كه هر وعده 30 تا 40 گرم است. جايشان نيز اطرافش باز بود و خاك مي آمد و وضع خيلي نامناسب بود.
برادر محسن آمد راجع به ديدارش با امام گفت : وقتي وارد شدم قبل از اينكه بنشينم ابتدا گفتم كه دل ما آنجا پيش شماست و بسيار سرحال هم بود. همه آمار شهدا ومجروحين را نيز به امام گفتم. در شورايعالي دفاع اول طرح ظهيرنژاد كه دو فلش داشت يكي از سمت هور و ديگري از كناره اروند مورد قبول واقع شده بود و با توضيح سرهنگ شيرازي و برادر محسن موضوع رد شده بود و همه قبول كرده بودند كه بهترين راه همين راهي بوده كه انجام شده است. ساعت 15 جلسه لشگرهاي سپاه بود.

مشکان: آنچه خواندید نگاهی کوتاه بود به زندگینامه یکی از قهرمانان جنگ، باشد که چراغی فرا رویمان باشد و باشد که هیچگاه این عزیزان را فراموش نکنیم و به آرمانهایشان وفادار باشیم. انشاءالله

پایان

 

جــــوک

 

خنده آرام بخشی است که عوارض جانبی ندارد!

 

***   روزي ملا در حال سخنراني گفت : اي مردم از مسلمانان صدر اسلام ياد بگيريد كه همگي خلبانان كار آزموده اي بودند!!!! يكي از حضار گفت : ببخشيد اون موقع كه هواپيما و خلبان نبوده!!! ملا گفت : خفه! ... پس جعفر طيار كه بوده؟

***   يكي نزد ملا آمد و گفت : ملا به دادم برس ! دست و پام شكسته است.. ملا گفت : چرا ؟ آن مرد گفت : "رفته بودم بالاي درختي از بالا سقوط كردم پايين." ملا هم داروي ضدانگل برايش تجويز كرد! مرد گفت : شكستگي چه ربطي به داروي ضدانگل داشت؟ ملا گفت : چون تو حتماً كرم داشتي رفتي بالاي درخت!

***   ملا در حال سخنراني بود و روي منبر دو پله مانده به آخر نشست. علت را از او پرسيدند گفت: چون پدربزرگم در صدر منبر مي نشست و پدرم نيز براي احترام به پدربزرگم يك پله پايين تر نشست. من هم براي احترام به آن دو ، دو پله پايين از صدر نشسته ام!!!! در همين حين يكي از حضار گفت : ملا فوراً براي اين مشكلي فكري بكن در غير اين صورت نواده ي تو بايد در قعر چاهي برود و براي مردم سخنراني كند!!!

***   مردي نزد ملا گفت : ملا من مهمانان فقير و غني زيادي دارم كه مدام به خانه ي من رفت و آمد مي كنند و من را از كار و زندگي انداخته اند. چكار كنم ؟ ملا گفت : از مهمانان ثروتمندت پول قرض بگير و به مهمانان فقيرت قرض بده ديگر هيچ كدام را نخواهي ديد!!!!

 

از وبلاگ: خنده

 

عکس خنده دار

 

طــنــز

هرچی آرزوی خوبه مال تو

 

« هرچی آرزوی خوبه مال تو

هر چی که خاطره داری مال من »

 

سرویس طلا و سکه مال تو

فقط این نصفه هزاری مال من

 

پارتی و جشن تولد مال تو

کارای سخت اداری مال من

 

دست و پا و چشم و گوشم مال تو

بقیهَ ش اگر بذاری مال من

 

هرچی پول در میارم من مال تو

هرچی که تو در میاری مال من

 

افتخار و باکلاسی مال تو 
التماس و پاچه خواری مال من

 

هرچی موسیقی ِ شاده مال تو
کاستای افتخاری مال من

 

فهم شاخه های گل برای تو

درک لوله ی بخاری مال من !

 

این شبای پرتقالی مال تو

روزای آب دوغ خیاری مال من

 

هرچی خواسته ی جدیده مال تو

وعده های خواستگاری مال من

 

تخت و مبل راحتی برای تو

جنب و جوش و هر فشاری مال من

 

همه ی کارای دنیا مال من

پس دیگه مونده چه کاری مال تو ؟!

 

مهدیجیتال یا همان به هیچ عنوان

 

 

 

ترفند رایانه ای:

 

برداشتن Properties از کليک راست My Computer

 

برای این منظور مراحل زیر را به دقت دنبال کنید :

۱.وارد registry شوید.
۲.مسیر زیر را دنبال کنید :
HKEY_CURRENT_USER\Software\Microsoft\Windows\CurrentVersion\Policies\Explore
۳.روی پنل سمت راست ،کليک سمت راست کرده و New را انتخاب کنيد.
۴.روی REG_DWORD Value کليک کنيد.
۵.اسم آنرا NoPropertiesMyComputer بگذارید.
۶.حالا برای نشان دادن Properties مقدار 0 (صفر) و برای نشان ندادنش مقدار 1 (یک) را انتخاب کنيد.
برای نشان داده شدن اين تاثير ،بايد ويندوز را از نو بوت کنيد.

 

داسـتـانـک

 

مسئول: فرنوش

 

سیندرلای 2

 

ساعت دیواری آخرین ضربه های نیمه شب را می نواخت .

سیندرلا دستش را از دست پسر پادشاه  بیرون کشید و به سمت پله ها دوید . پسر پادشاه به دنبالش دوید و گفت : صبر کنید . کجا می روید ؟!

سیندرلا توجهی نکرد و با سرعت از قصر خارج شد . در راه جادوی پری مهربان باطل شد .

سیندرلا به پاهایش نگاه کرد . اشک در چشمانش جمع شد . آخر هنوز هر دو لنگه ی کفش به پاهایش بود 

 

داستــان

 

تقاص معرفت

 

نویسنده: رامین مولوی ـ قسمت سیزدهم

 

برای مطالعه قسمت های قبلی داستان کلیک کنید

 

-          كيه ؟ بفرما بالا پسرم ... خوش آمدي ... آرمين ، امير براي ديدنت آمده ...

امير با قيافه اي كه هم از آن شماتت ميباريد و هم نسبت به اين وضع آرمين تاسف مي خورد وارد شد . سلامي به آرمين كرد و كنار تخت او نشست . مادر آرمين از پيش پسرها رفت تا بتوانند راحت با هم صحبت كنند .

-          آرمين خوب شدي ؟ خيلي وفته كه با ما نميپري ؟

-          امير ميبيني كه چه جوري شدم ! در ضمن كجا بيام ؟ بيام كه باز با سامان درگير شوم ؟ امير ترا به خدا به من بگو كه چي شده كه سامان اين بلا را سر من درآورد ؟

-          تو كه خودت خوب ميداني كه چرا اين بلا را سامان سرت آورد ؟ آخر مگر تو اين را نميفهمي كه نبايد به مال دوستانت چشم بدوزي ؟

-          من ؟!! من به مال سامان چشم دوختم ؟ من اصلاً حرف تو را نميفهمم ، يا تو بد ميگي يا ايراد از من هست ...

-          من درست ميگويم ولي تو خودت را به آن راه زدي ... حالا كه خودت ميخواهي آن چيزي را كه خودت خوب ميداني مجدد برايت تعريف ميكنم .

پس از اين حرف امير چيزهايي را براي آرمين بازگو كرد كه بدتر از مشت و لگد سامان بود . اين بار او زير بار غمي سنگين تر از كتكي كه از سامان خرده بود خم شد . امير گفت كه الناز شب قبل ازا ينكه تو بري شمال خودكشي كرده اما با هوشياري پدر ومادرش و اينكه زود به بيمارستان رسيده نجات پيدا كرده است . پس ازاينكه حالش بهتر شده خواسته كه با سامان حرف بزند و به سامان گفته كه وقتي كه با سامان قهر بوده و براي آشتي پيش آرمين رفته ، آرمين او را با زيركي فريب داده و پيشنهاد دوستي داده و سعي كرده در اين مدت با بدگويي از سامان روابط او و الناز را تيره كند و پس از مدتي كه از اين قضيه ميگذرد و الناز هم فريب آرمين را خورده وقتي به خودش مياد كه ميبينه سامان را از دست داده و براي اينكه ديگر تو زندگي هيچ چيزي را دوست نداشته !!! ميره كلي قرص ميخوره و خودكشي ميكنه ...

در اين لحظه آرمين صورتش را ميان دو دستش پنهان كرد و گفت : امير تو واقعا" فكر ميكني من چنين آدمي باشم ؟ تو كه من را ميشناسي كه با دخترها چگونه هستم !! بعد از اين همه دوستي تو كه من را ميشناختي چرا به سامان حالي نكردي كه من اين كاره نيستم ...

-          امير رو به آرمين گفت : من فكر نميكردم اما انسان ممكن است عوض شود ، بعيد نيست كه تو اين كار را كرده باشي ...

اين حرف چون تيري در قلب آرمين نشست ، اما فكر نميكرد كه ديگر امير كه چون سامان احساساتي نيست درباره او اين گونه فكر كند ، دوست داشت داد ميزد و ميگفت من بيگناهم ، داد ميزد و ميگفت كه اين شيطان همه حرفها را جعل كرده است و من .... اما وقتي فهميد كه امير راجع به او چه فكري ميكند چيزي نگفت . و تنها گفت : شماها همگي اشتباه ميكنيد و موقعي پي به اشتباهتان ميبريد كه خيلي دير شده است . همه درباره من بد قضاوت كرديد ومن هم اين پيش داوري شما را هرگز فراموش نميكنم و نميبخشم . حالا كه اين طور درباره من فكر ميكني بهتر است كه از پيش من بروي و براي هميشه از پيشم بري ... سپس گردنبندي را كه هميشه در گردن داشت باز كرد و رو به امير گفت : اين را كه يادت هست ؟ زماني اين سنگ ارغواني يك تكه بود و زماني كه با هم دوست شديم آن را 3 تكه كرديم و هر يك از ما يك تكه از آن را بر گردن دارد . اما اي كاش از همان اول ما آن را 3 تكه نميكرديم كه در غير اين صورت اين سنگ يك تكه بود و استحكام خود را تا پايان حفظ ميكرد . حالا هم ما مثل اين سنگ از هم جدا شديم . اما يادتان باشد كه خودتان خواستيد كه اين گونه شود . ولي روزي كه پي به اشتباهتان ميبريد كه ديگر اين تكه ها نمي توانند در كنار يكديگر قرار گيرند .. حالا برو ...

هنگام جدا شدن ، دو دوست همديگر را نگريستند ، خوب ميدانستند كه چه گناهكار باشند و چه نباشند دل كندن از يكديگر براي آنها سخت است . اين وداع براي آنها آخرين وداع بود ، زيرا آنها قول داده بودند كه از هم جدا نشوند ...

بعد از اينكه آرمين از بستر بلند شد سعي كرد كه اول دانشگاه خود را عوض كند كه با كلي كاغذ بازي و پارتي بازي توانست براي ترم بعدش در واحد دانشگاهي ديگري مشغول به تحصيل شود . اما اين چند روز آخر را بايد در دانشگاه ميماند اما تحمل نگاههاي دوستان قديمي اش و هم دوري اي هايش كه حالا همگي جريان كتك كاري را ميدانستند برايش سخت بود . بدتر از همه اين بود كه موقعي كه سامان عصباني بود همه چيز را براي چند نفر حكايت كرده بود و در اين ميان هيچ كس آرمين را در جمعش نمي پذيرفت . همه او را به چشم خائن نگاه ميكردند . تحمل اين همه تحقير و سرزنش براي آرمين سخت بود خاصه آنكه او هم مقصر نبود .

ترم تمام شد و امتحانات هم سپري شد . ترك محيطي كه انسان به آن انس دارد سخت است اما براي آرمين اين سود را داشت كه از ديد چشمان خشمگين  و نگاهاي تنفر آميز دوستانش رها ميشد .

 

ادامه دارد ...

 

عکس و مکث

 

با مسئولیت : ساحل

 

 

حرف آخر:

 

الهی! راز دل نهفتن چه دشوار است و گفتن دشوارتر

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 20:45  توسط حمید رضا الوندی  |