تبليغاتX
هفته نامه مشکان - هفته نامه نسل سوم 5 ـ سه شنبه 15 آذر 1384

هفته نامه مشکان

شنبه . سه شنبه و پنجشنبه هر هفته منتظر ما باشید

هفته نامه نسل سوم 5 ـ سه شنبه 15 آذر 1384

بنام خدای منتظران

 

 

 

هفته نامه

 

 

نـسـل سـوم

 

 

(۵)

 

 

شماره  پنجم ـ سه شنبه 15 آذر 1384

 

درگذشت جمعی از هم وطنانمان را در حادثه سقوط هواپیما به همه خانواده های گرامی این عزیزان و شما ملت عزیز ایران تسلیت عرض می نمائیم.

 

منبع :

www.nasle3.com

عضویت در گروه مشکان

http://groups.yahoo.com/group/moshkan/join

 

 

 

تـیـتـر یــک

 

 

گلدكوئست هديه كمونيست ها به مردم!

 

بسياري از مبلغان گلدكوئست و شركت هاي مشابه بازاريابي زنجيره اي هنگامي كه به طعمه خود وعده مي دهند كه همه كساني كه با شركت گلدكوئست معامله و همكاري مي كنند، اگر تنبلي نكنند، به سودي هنگفت مي رسند با تعجب و حالت انكار وي مواجه مي شوند.

دراين وضع يكي از راه هاي توجيه طعمه اين است كه به وي گفته شود روش اقتصادي گلدكوئست (يعني فروش يك كالا به صورت هرمي و زنجيره اي) يكي از ابداعات عظيم قرن جديد است كه با تكيه بر تكنولوژي اينترنت به وجود آمده است؛ همان طور كه بسياري از ابداعات و اختراعات جديد براي انسان قرن گذشته باورنكردني بوده است، اين روش اقتصادي نيز براي اكثر افراد عجيب و باورنكردني است.

دوچرخه فروشي در زمان روسيه تزاري!

اكنون قصدم اين است كه با يك مثال نشان دهم كه اين ادعا كذب است و تاريخچه چنين كلاه برداري هايي دست كم به 80 سال پيش برمي گردد.

ياكوو ايسيدوروويچ پرلمان، رياضي داني روسي است كه از اوايل قرن بيستم تا اواخر جنگ جهاني دوم زندگي مي كرده است. از وي چند كتاب به فارسي ترجمه شده است كه از جمله آن ها كتاب «رياضيات زنده» است.

نسخه اي از اين كتاب درسال 1362 ترجمه شده است ولي آن چه من در اختيار دارم ترجمه اي جديدتر از استاد پرويز شهرياري است .

در صفحات 142 الي 146 اين كتاب مطلبي آمده است كه قسمتي از آن را برايتان نقل مي كنم:

دوچرخه هاي ارزان

دركشور روسيه، در سال هاي قبل از حكومت شوروي (به احتمالي هم اكنون در بعضي كشورهاي ديگر) كساني بودند كه براي فروش كالاهاي خود، دست به ابتكارهاي جالبي مي زدند. آن ها كار خود را از اين جا آغاز مي كردند كه مثلا در روزنامه ها و مجله هاي پرتيراژ آگهي زير را تبليغ مي كردند:

دوچرخه با 10 روبل

هركس مي تواند با پرداخت 10 روبل مالك دوچرخه شود.

از اين موقعيت استفاده كنيد.

به جاي 50 روبل فقط 10 روبل

شرايط خريد به طور مجاني در اختيار شما گذاشته مي شود.

كم نبودند كساني كه فريب اين تبليغ ها را مي خوردند و خواهش مي كردند كه مؤسسه، شرايط اين خريد غيرعادي را براي آن ها بفرستد.

آن ها در پاسخ تقاضاي خود اطلاع مختصري دريافت مي داشتند كه بنابر آن مي فهميدند:

براي آن ها در مقابل 10 روبل دوچرخه فرستاده نمي شد، بلكه 4 بليت داده مي شد كه بايد هريك از آن ها را به يكي از آشنايان خود بفروشند. 40 روبل كه به اين ترتيب جمع مي شد، بايد به مؤسسه تحويل داده مي شد تا دوچرخه براي آن ها فرستاده شود. به اين ترتيب به راستي، دوچرخه براي خريدار 10 روبل تمام مي شد. زيرا 40 روبل بقيه را او از جيب خود نپرداخته بود.

در حقيقت علاوه بر پرداخت 10 روبل پول نقد، خريدار مي بايستي زحمت فروش بليت ها را به آشنايان خود تحمل كند، ولي اين زحمت كوچك به حساب نمي آمد.

موضوع اين بليت ها چه بود؟ كسي كه آن ها را مي خريد، در مقابل پرداخت 10 روبل چه نفعي مي برد؟ در حقيقت، صاحب هر بليت، اين حق را داشت كه در مؤسسه آن را با 5 بليت ديگر معاوضه كند، به ديگر سخن مي توانست اين امكان را به دست آورد كه 50 روبل براي تهيه دوچرخه فراهم كند، درحالي كه در مقابل آن تنها 10 روبل پرداخته بود (يعني قيمت بليت). صاحبان بليت هاي جديد هم اين حق را داشتند كه در مقابل بليط خود 5 بليت براي انتشار دريافت كنند و الي آخر.

در نگاه اول، هيچ گونه نيرنگي به چشم نمي خورد. وعده تبليغ ها انجام مي شد و دوچرخه براي خريدار، تنها 10 روبل تمام مي شد. مؤسسه هم دراين زمينه ضرر نمي كرد، زيرا در مقابل كالاي خودش قيمت كامل آن را مي گرفت.

ولي در حقيقت، همه اين بازي ها بدون ترديد يك تقلب و حقه بازي است. اين كلاه برداري براين پايه است كه در فروش بليت آن قدر شريك وارد مي كردند، كه ديگر امكان فروش آن ها وجود نداشت. و هم اين ها بودند كه جريمه اختلاف بين 50 روبل قيمت دوچرخه و 10 روبل پرداختي به موسسه را مي پرداختند. دير يا زود ولي ناگزير زمان آن مي رسيد كه دارندگان بليت نمي توانستند براي بليت هاي خود مشتري پيدا كنند. اگر زحمت اين را به خودتان بدهيد و با قلم و كاغذ حساب كنيد كه عده افراد با چه سرعتي زياد مي شود، مي توانيد به خوبي لحظه فراسيدن زمان توقف فروش بليت ها را بفهميد.
اولين دسته خريدار ، كه بليت خود را به طور مستقيم از موسسه مي گيرد، تقريباً بدون هيچ زحمتي براي بليت هاي خود خريدار پيدا مي كند: هريك از اعضاي اين دسته نيز به نوبه خود يك دسته چهار نفري براي فروش بليت ها به وجود مي آورد.

اين چهار نفر بايد 4*5 يعني 20 خريدار براي بليت هاي خود پيدا كنند و آن ها را متقاعد كنند كه اين خريد شامل سودهايي براي آن هاست. فرض مي كنيم كه دراين كار موفق شوند و 20 خريدار براي خود پيدا كنند. «بهمن» جلو مي رود. 20 خريدار جديد بايد بليت هاي خود را به 100=5*20 نفر ديگر بدهند.

تا حالا هر كدام از افرادي كه براي بار اول به موسسه مراجعه كرده اند، در داخل «بهمني» كه تشكيل داده اند به اندازه 125=100+20+4+1 را گرد آورده اند. از اين 125 نفر تنها 25 نفر دوچرخه خود را گرفته اند و 100 نفر بقيه اميدوارند كه به دوچرخه برسند و در مقابل اين اميد 10 روبل پرداخته اند.

حالا ديگر «بهمن» از بين آشنايان نزديك خارج مي شود و به طرف شهر سرازير مي شود، جايي كه پيدا كردن آشنا و همراه، سخت و سخت تر مي شود. 100 نفر اخير صاحب بليط بايد 500 همشهري جديد براي بليت هاي خود پيدا كنند كه آن ها هم به نوبه خود، نياز به 2500 قرباني جديد دارند. شهر به سرعت از بليت ها اشباع مي شود و پيدا كردن داوطلب براي خريد بليت كار بسيار مشكلي مي شود.

مي بينيد كه تعداد افراد جمع شده دراين «بهمن» به همان سرعتي پيش مي رود كه ما وقتي درباره انتشار شايعه صحبت مي كرديم، با آن روبه رو شديم.
اين است هرم عددي كه دراين باره به دست مي آيد:

1

4

20

100

500

2500

12500

62500

اگر شهري بزرگ باشد و تمام مردم شهر هم امكان دوچرخه سواري را داشته باشند، در دور هشتم 62 هزار و 500 نفر از جمعيت شهر را فرامي گيرد. و ديگر بايد «بهمن» تمام شود، چون همه افراد در آن فرو رفته اند. ولي تنها 20% آن ها صاحب دوچرخه شده اند و بقيه 80% در دست خود بليت هايي دارند كه نمي دانند آن ها را به چه كسي عرضه كنند. براي شهرهاي با جمعيت زيادتر و حتي براي پايتخت هايي كه جمعيت ميليوني دارد، زمان اشباع چند دور ديرتر فرامي رسد، زيرا تعداد افرادي كه در «بهمن» جمع شده اند با سرعت باورنكردني روبه افزايش مي گذارد.

قشرهاي بعدي هرم عددي ما چنين است:

312500

1562500

7812500

39062500

همان طور كه مي بينيد «بهمن» مي تواند در دور دوازدهم، جمعيت يك كشور بزرگ را، به طور كامل، در خود جمع كند كه 80% اين جمعيت، گرفتار نيرنگ بانيان اين «بهمن» شده اند.

حالا مي بينيم كه موسسه با به وجود آوردن اين «بهمن» به چه نتيجه اي رسيده است. موسسه 80% مردم را وادار به پرداخت پول كالا مي كند، درحالي كه خود كالا تنها به دست 20% جمعيت مي رسد. به ديگر سخن، اين مؤسسه چهارنفر را مجبور مي كند كه جور نفر پنجم را بكشند. علاوه براين، موسسه، به اين ترتيب، تعداد زيادي كارمند فعال پيدا مي كند، كه به طور مجاني براي فروش كالا، فعاليت مي كنند. اژدهاي عدد، كه زير اين كلاه برداري، خود را از ديده ها پنهان كرده است،كساني را تنبيه مي كند، كه نمي توانند با محاسبه هاي عددي براي حمايت از منافع خود، در مقابل حقه بازي ها، دفاع كنند.

توجه كنيد كه «سال هاي قبل از حكومت شوروي»، يعني دوران انقلاب كمونيستي اكتبر 1917، پس همان طور كه مي بينيد اين نوع كلاه برداري سابقه اي دست كم، در حدود يك قرن دارد.

اميد نقشينه ارجمند

 

قبل از هر چيز سلام!

 

او هم غرور داشت

 

در يك دستش ورق هاي فال حافظ بود و در دست ديگرش مرغ عشق آبي و سبزرنگ. بي توجه به اينكه دارد پا روي كيف و كتابم مي گذارد از كنارم رد شد. وقتي نگاهش كردم، گفت: فال، فال... گفتم: نمي خواهم و كيف و كتابم را برداشتم و گفتم: بيا ردشو برو!
رفت، چند لحظه بعد صداي خانم هاي ديگري كه روي پله هاي بالاي واگن نشسته بودند هم درآمد. و باز هم صداي پسرك: فال، فال...

مترو، ايستگاه اول را رد كرده بود كه يك چيزي به دستم كوبيده شد، كتاب از دستم افتاد و يك نفر از روي پله ها پريد و رفت. پسرك بود! خودش را به ته واگن رساند و با چشماني نگران به طرف ما نگاه مي كرد.

مأمور مترو، پشت سر ما ايستاده بود. به پسرك اشاره كرد كه پيش او برود.

پسرك سرش را خم كرد و دستش را به نشانه معذرت خواهي روي سينه اش گذاشت و مي گفت: تو رو خدا، تو رو خدا... ببخشيد.

مأمور گفت: بيا بالا، كاري باهات ندارم. بيا اين جا ! پسرك چند لحظه بعد با همان حالت، جلو آمد.

وقتي نگاهش كردم چشمانش پر از اشك بود و منتظر يك تلنگر تا جاري شود. ته دلم...
مأمور پرسيد: ديگه كي اين جاست؟ پسرك، سرش را پايين انداخت و گفت: ببخشيد. تورو خدا...

مأمور دوباره سؤالش را تكرار كرد و گفت: پدر و مادرت كجا هستند؟ اين جا هستند؟ پسرك باز هم گفت: تو رو خدا و دستش را روي چشمانش ماليد تا اشك هايش جلوي بقيه پايين نريزد.

آخر، او هم مثل همه ما غرور داشت.

و علاوه بر غرورش، يك مرغ عشق و چند ورق فال و يك دنيا غم و غصه و فقر و شايد هم پدري و مادري...

 

فريا رئيسي نژاد

 

دست نوشته‌هاي دل

 

ساز

استاد به زيبايي قطعه را نواخت

بعد از اتمام تشويق حضار، فردي از ميان جمع برخاست و گفت: استاد من حاضرم نصف عمرم را بدهم تا اين قطعه را مثل شما بنوازم.

استاد گفت: اين دقيقاً همان كاري است كه من كرده ام.

 

BOKHARI

 

Kianoosh mikhaste vase ruznamash fingilish dar biare mire soraghe salarkhan o azash miporse: shoma age sardetun beshe chikar mikonid?

salarkhan mige: varam nazdike bokhari

Kianoosh mige: salarjun age kheili sardetun beshe chikar mikonid?

Salarkhan mige: khob vachasbam be bokhari

Kianoosh mige: khob hala age kheili kheili kheili sardetun beshe chi kar mikonid?

Salarkhan mige: haa in ke malum bid khob bokhari ro roshan vakonam jigar

 

 

حال مي كنم به ايران عشق بورزم

 

من دانشجويي جوان، از نسل سوم، خطرپذير، با اراده، آگاه، مطمئن و از اين خاك و بومم. به كشورم عشق مي ورزم نه به خاطر اينكه گفته باشند كه بايد دوست بداري، نه به خاطر اينكه خوش آب و هواست و چهار اقليم مثال زدني در آن همزمان وجود دارد، نه بخاطر آنكه دور تا دور كشورم دريا و آب هاي نيلگون جاريست يا...

من عشق مي ورزم چون رهبرش را دوست دارم، چون مردم باصفايش را دوست دارم، چون مي دانم اگر روزي زمين افتادم كسي هست دستم را بگيرد، چون مي توانم فكر كنم «آزادم» فكرم را مي توانم بدون دلهره، با شجاعت بگويم و بكار بگيرم، در اين سرزمين عشق، مرگ در راه هدف يعني سعادت، كجاي دنيا دوتا آدمي كه مخالف افكار هم هستند سر يك سفره مي نشينند و مثل دو تا دوست همراه هم هستند، كجاي دنيا مردم آن كشور با هر دين و ايماني، با هر فكر و رأيي دوشادوش هم دربرابر متجاوز سينه سپر مي كنند، مگر مي شود اين همه خوبي را ببيني و عاشق نشوي، مديون نشوي!

اما دريغ كه بعضي ها قدر اين نعمات را نمي دانند، طوري دربرابر مردم ظاهر مي شوند كه انگار ولي نعمت آنانند، اگر او نباشد اين صميميت بين مردم نابود مي شود، اگر وضع موجود باقي نماند پايه هاي قدرت او به لرزه مي افتد. ما چندنفر مثل رجايي داشتيم و داريم، چرا من نبايد طعم شيرين دولت او را بچشم، چرا نبايد به چيزهايي كه براي آنها همين مردم با رهبري آگاه جانشان را فدا كردند برسم. امام خودش را خادم مردم مي دانست، عشق به جوان ها داشت، آينده پرافتخار را دردست جوان ها مي ديد و آنها را مديران حكومت اسلامي مي دانست.

پس بگذاريد جوان ها قدمي براي سربلندي مملكتشان بردارند، بگذاريد با خطر دست و پنجه نرم كنند، بگذاريد نقشي در آينده خودشان داشته باشند، تحول در اين زمان يعني تنفس در هواي تازه و اميدوار به آينده. بگذاريد جوانان تحول گرا آينده خود را رقم بزنند.

جوان يعني عشق به مردم، جوان يعني لبريز از شادابي، خوش فكري، تحول گرايي، هميشه اميدوار، ثابت قدم و آرمانگرا و سازنده فردايي زيبا.

 

محمدصادق سلطان شريفي از تهران

 

ترم اول با اعمال شاقه

 

وقتي كه فهميديم بالاخره بعد از كلي مشقت و شب زنده داري به زور چاي و قهوه و... قبول شديم كلاهمون انداختيم آسمون هفتم و ديديم كه ديگه بايد كم كم بار سفر رو ببنديم و راهي مشهد بشيم. هنوز پامون به اولين خيابون نرسيده بود كه بهمون گفتند: به به! دانشجو هستيد ديگه، نه؟ خب... و هر دفعه 3برابر كرايه معمول رو ازمون گرفتند به بهانه اينكه وقتي درستون تمون شه پولدار مي شين... خلاصه بعد از كلي طي طريق به محل ثبت نام رسيديم و تازه اونجا بود كه فهميديم نه راه پس داريم و نه راه پيش.

تازه مي خواستيم با مسئولان محترم ثبت نام سلام عليك كنيم كه ديديم گفتن شبانه اي؟ هنوز پولتو واريز نكردي؟!!!! بدو برو بانك! براي گرفتن هر امضاء هم از مسئول يك قسمت بايد صبر مي كرديم تا وقت ناهار و نماز و چاي و خواب قيلوله شان سپري شود از اين مسايل كه بگذريم تازه مي رسيم سر مسايل اصلي و معيشتي يعني همان اسكان در خوابگاه و اينگونه بود كه گذر ما به امور دانشجويي افتاد كه آن ميرزاي زيرك خوابگاهها چماقي از شبانه بودن ساخت و دم به دم بر سر و پيكر نحيف دانشجويان فرود مي آورد كه شبانه را چه به خوابگاه؟ و در اين ميان از ما اصرار و از ايشان انكار. و بدتر از همه صحنه مظلوميت و غريبي دانشجويان ترم1 كارداني بود كه وحشت زده و متحير به اين قضايا مي نگريستند. و از آنجا كه چون چشمه كوچك ابرام نمايد در سنگ بزرگي نفوذ مي كند بعد از چند روز اين مشكل هم با استعانت خداوندگار دانشجويان به طرق مختلف رفع شد. البته فقط در حدي كه دانشجويي كنار خيابان نخوابد وگرنه از امكانات رفاهي خوابگاهها كه مرغان هوا درحال گريه و افغان بودند.

بعد از اين مسائل گمان برديم كه ديگر مشكلات تمام شده و ان شاءالله قرار است كه بالاخره دانشجو شويم و سر كلاس برويم. روز اول جمعيت كثيري در راهرو رويت شدند كه گمان برديم دانشجويان 2يا 3رشته مختلف هستند اما وقتي كلاس تشكيل شد ديديم كه اي دل غافل، همه آن دانشجويان همكلاسيهاي خودمان هستند و خوب طبيعتاً اين جمعيت كثير از ظرفيت كلاسها بيشتر بود و نتيجه اينكه نه تنها راندمان پايي ما پايين تر مي آمد بلكه در هر كلاسي حداقل 45دقيقه وقت صرف مي شد تا بچه ها جابجا شوند و هر كدام صندولي به دست وارد كلاس شوند. و تصور كنيد قضيه چقدر جالب خواهد شد وقتي اين جمعيت كثير بخواهد به آزمايشگاه بروند يا خداي نكرده واحد عملي ديگري برايشان ارايه شده باشد. آنگاه است كه با امكاناتي كه حتي براي يك چهارم اين جمعيت كافي نيست بايد خودتان را قلقلك بدهيد و يا دست به دامن روشهاي خنده درماني شويد تا مبادا وسط كلاس از شدت وخامت اوضاع صداي گريه تان بلند شود.
برنامه هاي كلاسي هم آنقدر منظم بود كه چشمتان روز بد نبيند، همان اولين كلاس هم به جاي كلاس مربوطه در آمفي تئاتر برگزار شد و راست گفته اند كه خشت اول چون نهد معمار كج، تا ثريا مي رود ديوار كج. و اين بود كه همچنان تا روزهاي آخر ترم كلاسها جابه جا مي شد البته دانشجويان كه حق اعتراض نداشتند عادت كرده بودند اما كاسه صبر اساتيد هم لبريز شد. اما! گفتم استاد و داغ دلم تازه شد چه بگويم كه جلسات اول هنوز خودشان را معرفي نكرده بودند كه هر كدام2-3 كنفرانس و تحقيق و مقاله به دانشجويان سپردند كه مبادا غير از كتابخانه وقت خويش را جاي ديگري سپري نمايند و همه اساتيد اعم از اينكه موضوع تدريس اختصاصي باشد يا عمومي هيچ مقاله اي را به فارسي نمي پذيرفتند و حتماً بايد مطلب اينترنتي باشد و اين علي الخصوص بر دانشجويان دور از وطن كه از رايانه و اينترنت مهجور بودند بس گران بود و خلاصه وقتي فهميدند كه بايد تن به تحقيق و تفحص بسپارند به كتابخانه هجوم بردند تا خود را در بحر علم غوطه ور سازند اما ديدند كه اي دل غافل! آنجا هم مثل بقيه جاهاي دانشكده خوب تجهيز شده!!! يا كتاب موردنظر موجود نيست يا اينكه كتبي چند كه از عهد بوعلي سينا به يادگار مانده است در دست ترم بالايي ها يادگاري مانده است. اما دانشجويان سخت كوش اين بار دست از تلاش برنداشتند و با خود انديشيدند شايد تكنولوژي پيشرفته بتواند مشكل آنها را آسان سازد و اين بار همگي دست به دامن رايانه شدند اما تازه فهميدند كه اگر دردشان يكي بود، دوتا شد. يك كامپيوتر وصل به شبكه و البته مسئولان مسلط به زبان انگليسي از يك طرف و
Conect نشدن و ضعيف بودن Server از طرف ديگر باعث چنان همهمه و غوغايي در اتاق اينترنت شده بود كه مثال زدني!

در ترم اول چيزهاي ديگري مهم بود كه بسيار جلب توجه مي كرد. عوض كردن ساعت كلاسها توسط اساتيد محترم، تشكيل كلاسهاي فوق العاده به اندازه دو برابر واحد درسي ارائه شده، واحدهاي عمومي حجيم، برنامه هاي نامنظم آموزش، ناهار نخوردن در سه روز از هفته و 5روز هفته را تا ساعت هشت شب در كلاس سپري كردن و... همه وهمه تمهيداتي بودند كه انديشيده شدند تا دانشجويان تمام وقت خود را بدون هيچ ثمره اي فقط در كلاس، كتابخانه و خوابگاه بگذرانند. راستي تا فراموش نكرده ام بگويم كه نشريه هاي مختلف، جلوي در ورودي هم براي خودشان عالمي داشتند مخصوصاً وقتي كه به علت محتواي پربارشان به عنوان زيرانداز و يا زير ديگي استفاده مي شدند.

در پايان درحال نمايندگان بينوا هم نبايد غافل بود كه به علت دويدنهاي مداوم به دنبال منظم كردن برنامه هاي آموزش و بقيه امور تا آخر ترم 3-4 جفت كفش پاره كردند و دوستانه پيشنهاد مي كنيم كه اگر خيال نماينده شدن داريد يك كفش آهني درجه يك سفارش دهيد.

كلام آخر اينكه اميدواريم نامه هاي صندوقهاي انتقادات و پيشنهادات و همين طور مراجعه هاي مستمر و مداوم به آموزش و گفتمان با مسئولان امر بازتاب ويژه و خوشايندي در برنامه ريزي ترم جديد داشته باشد!

نشريه دانشجويي فراق

 

اگه خدا قبول كنه!

اين خانه قفس شده است

خداي من!

توگويي اين خانه قفس شده است و من به سان اسيري در آن! گاهي كه فكر مي كنم، احساس مي كنم پرنده اي آفريده اي و او را در قفسي زيبا گذاشته اي، آن پرنده منم و آن قفس اين دنياي فاني است. مي دانم كه هر قفسي را دري است كه بالاخره روزي گشوده خواهد شد، اما مي ترسم، مي ترسم از اينكه اين پرنده كوچك و عاشق به قفس عادت كند و وقتي قفس را گشودي، پرنده پرواز را فراموش كرده باشد.

مي ترسم از آن روزي كه قفس باز شود اما همه جا قفس شده باشد و اين پرنده كوچك و عاشق براي هميشه در حسرت پرواز در آسمان بي انتهاي مهرباني تو باقي بماند.

مهربانا!

وجودم را لبريز از عشق كن تا از همين جا، درون همين قفس روحم را به سوي تو روانه سازم و دردهايم را التيام بخشم، هر چند درد عشق التيامي جز وصال معشوق نمي شناسد!

د - صابر از نجف آباد

 

 

روش هاي عصر حجري براي پينگ كردن

 

اين روزها به روز شدن سايت ها و وبلاگ ها يك دردسر دارد براي خودش اما اطلاع رساني اين به روزشدن دردسر عظماي ديگري است كه بسياري از وبلاگ نويسان با آن درگيرند و منظور من را از اين جمله بهتر OKمي شوند.

با توجه به فيلترينگ گسترده و بي حساب و كتابي كه در اين چند وقته هم صورت گرفته و عملا برخي از اين به روز شدن ها را نمي توان از طريق سايتهاي اين كاره به اطلاع ديگران رساند، چند روش عصر حجري براي اطلاع رساني آپ توديت شدن سايت يا وبلاگ (پينگ) خدمت شما عرضه داشته بيديم:

1- پينگ محله اي: استفاده از دود آتش، روشي است كه براي اين حالت پيشنهاد مي شود. اين ايده كه از سرخ پوستان آمريكايي برگرفته شده، به راحتي و با چند هيزم در بام منازل قابل اجراست. از مزاياي اين روش، سرعت مناسب در اطلاع دادن به روز شدن وبلاگ است. برد كم و آلوده كردن محيط زيست از جمله عيب هاي اين روش است. استفاده از اين روش براي پينگ كردن براي آن ها كه در شب ها مي نويسند، منظره اي ديدني را بر بام هاي شهر پديد خواهد آورد.

2- پينگ درون شهري: استفاده از پرنده نامه رسان براي اين مورد روش مناسبي است. با ساختن يك قفس و چند كبوتر (يا هر پرنده مناسب ديگر) مي توان اين سيستم پينگ كردن را در منزل خود راه اندازي كرد. پيشنهاد مي شود پيش از استفاده از اين روش به مهارت هاي مورد نياز كفتربازي آشنا شويد. با توجه به رشد روزافزون وبلاگ نويسي، در چشم انداز اين روش بايد به فكر ايجاد خطوط پرواز شهري، جهت جلوگيري از سوانح هوايي بود.

3- پينگ برون شهري: در اين روش كه به «پينگ كشوري» نيز مشهور است، از اسب (يا هر چهارپاي مناسب ديگر) و چاپار براي پينگ استفاده مي شود. اين روش به طور انفرادي قابل اجرا نيست (به ويژه در شهرها و پيشنهاد مي شود دوستاني كه به دنبال كسب درآمد اينترنتي هستند به تأسيس شركت هاي پينگ كشوري و چاپارخانه بپردازند و از اين راه، هم كمكي به ما وبلاگ نويسان بينوا كنند و هم درآمدي از اين راه براي خود كسب كنند.

4- پينگ بين المللي: تنها روشي كه براي اين حالت به ذهن نويسنده مي رسد، استفاده از همان روش انداختن بطري در درياست. شايد از اين روش بتوانيم به روز شدن وبلاگ خودمان را به گوش دوستان برون مرزي خود برسانيم. البته وبلاگ نويساني كه در شهرهاي ساحلي زندگي نمي كنند، ناچارند كه از روش هاي تركيبي استفاده كنند، كه كمي زمان بر و البته نامطمئن است.

Farhang 87. blogspot. com

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 21:16  توسط حمید رضا الوندی  |