تبليغاتX
هفته نامه مشکان

هفته نامه مشکان

شنبه . سه شنبه و پنجشنبه هر هفته منتظر ما باشید

نسل سوم 36

بنام خدای منتظران

 

هفته نامه

 

نـسـل سـوم

 

شماره  سی و ششم ـ سه شنبه 7 شهریور 1385

 

نسخه pdf  این شماره

 

قبل از هر چیز سلام!

 

مرگ داريم تا مرگ!


بالاخره جنگ تحميلي لبنان هم تمام شد، با همه سختي ها و مصيبت ها و ويراني هايي كه به بار آورد... جنگي كه خيلي ديدني بود... مقاومت مردم، رشادت جوانان حزب الله، تحقق آيات و وعده هاي الهي، و بالاخره پيروزي بزرگي كه در پايان حاصل شد..
تصور كن كه به لبنان رفته اي، در ميان ويرانه هاي شهرهايش پرسه مي زني كه ناگاه گروهي با صداي «لااله الاالله» سر مي رسند و تشييع آلاله هاي به خون خفته لبنان را بر روي شانه هاي مردم مي بيني... كمي آنطرف تر، سربازان قوم يهود هم به هلاكت رسيده اند و بر روي تانك هاي پيشرفته شان راهي قبرستانند، چه احساسي به تو دست مي دهد؟! مگر نه اينكه دو صحنه مرگ را در كنار هم ديده اي اما... اصلا مرگ چه تعريفي دارد؟
آيا مي توان «از ميان انسان ها رفتن» و «ترك دنيا كردن» كسي را كه عمري در لذائذ پست دنيوي و شهوات و زر و زور سپري كرده، با عروج آن مجاهدي كه خوردن و خوابيدن و ديدن و شنيدن و راه رفتن و همه و همه چيزش در «سبيل الله» قرار گرفته، يكي دانست؟!
واقعا مرگ چيست؟ دامي كه زمين مي افكند و آلودگي ها را در خود مي كشد و هضم مي كند تا بوي تعفنشان هوا را آلوده نسازد؟
عروج آن خليل الهي كه درونش وزشگاه «روح خدا» است و سينه اش لوح پاك «اسماء» و دستش نگهدار امين «امانت»: شهادت؛ «ولا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون» نمي توان حالت زمين را در از دست دادن چنين انساني كه «انسانيت» در وجودش متجلي شده، تصور كرد. بي شك زمين هم عزادار اوست.لباس سياه و شب هفت و ناله و زاري و مصيبت و همهمه و هلهله كه همه و همه دست در دست هم مي دهند تا اين «عروج» را زشت كنند و تنها حادثه صميمي و پاك و صادق و عظيم حيات «انسانيت» را بر روي اين زمين بيالايند و با پست ترين «مرگ»ها، آنرا درهم آميزند...
سر خاك رفتن و گل كاشتن و آن را به اشك اندوه سيراب كردن به قصد خشنودي او...، و چه كودكانه است اين اعمال «انساني» براي ارضاء روح ثروتمند «انسانيت»!
بايد بدانيم خاكي كه ما دست بر آن نهاده، حمد و توحيد بر زبان مي رانيم، خاك نيست، خاكي نيست كه ما از آن متولد شده ايم و نيستي خود را در آن بودن مي دانيم. آن خاك به سبب وجود شهيد، مطهر گشته و بوي بهشت مي دهد.
پس مي توان «شهادت» را از «مرگ» جدا كرد و گفت: زيباترين مرحله اي است كه «انسانيت» را از «دنياي دني» بيرون مي كشد و آنرا تا ملكوت پرواز مي دهد.
سيد ياسر جبرائيلي

 

تیتر یک

 

روايتي كه شايد واقعي باشد عشق سينما
گزارشي از تب كلاسهاي سينمايي در گرماي تابستان.


كاوه ميرزاپور

سكانس اول:
روز - خارجي - روبروي يك مؤسسه زيبايي
وارد مؤسسه مي شوم. عكس }... { را از كيفم بيرون مي آورم و مي گويم: خانوم مي خواستم مثل اين بشم. چقدر مي شه! كمي به من نگاه مي كند و بعد: برو بگير بخواب ... دو ساعت بعد خودم را بانداژ شده مي بينم كه تمام در آمد تابستان سال گذشته ام را دارم تقديم خانوم مؤسسه مي كنم.

سكانس دوم:
شب - داخلي - اتاق خانه
باندها را باز كرده ام. زياد شبيه عكس نشده ام ولي خيلي خوب تر شده ام. لباس هاي كمدم را جستجو مي كنم و آن يكدست لباس مهماني عاريه را پيدا. آويزان مي كنم به در تا صبح. نگاهي به پنجره اتاق كه ماشين هاي چراغ دار شهر، آنرا به تسخير در آورده اند مي اندازم و روياي فردا را مجسم مي كنم...

سكانس سوم:
روز - خارجي - روبروي مؤسسه بازيگري كامران و دوستان
يكي از دوستانم اينجا را به من معرفي كرده. مي گويد } ... { يك ماه اينجا بود كه شد } ... {.
وارد مي شوم. خيلي تحويلم مي گيرند و مدارك و فرم ها رو يكي پس از ديگري پر و امضاء
مي كنم. فيش 90 هزار توماني را پرداخت و براي فردا عصر قرار مي گذاريم. چقدر آنجا شلوغ است. چقدر چهره آدم ها خيلي واقعي است. چقدر آدم ها الكي رنگي اند. گر چه من هم رنگي تر از هميشه آمده ام. چقدر آنجا همه راحت اند. چقدر همه موبايل دارند و سرشان شلوغ است. چقدر پوستر به در و ديوار آويزان است. وارد اتاق آتليه مي شوم. دوازده تا عكس در حالت ها و ژست هاي مختلف مي گيرم. كلي ذوق كرده ام. ديگر يواش يواش دارم ...

سكانس چهارم:
روز - داخلي - مؤسسه بازيگري - اتاق تمرين
استاد، همان بازيگر سريال
} ... { چقدر اينجا قيافه اش فرق مي كند. چقدر الكي با همه مهربان است. چقدر به بعضي ها مي خندد. به من كه مي رسد، كم مانده دستم را بگيرد و احوال پرسي !!! كند. كمي حرف مي زند و بعد چراغ ها خاموش و نور موضعي در وسط اتاق مي افتد. يك نفر را صدا مي كند و به او مي گويد: نقش يك دختر هندي را بازي كن كه پسري را عاشق شده و در ميان درختاني سرسبز ترانه مي خواند و مي رقصد. آن يك نفر كمي مكث مي كند و بعد ... شروع به آواز خواني و كمي هم حركات موزون مي كند. استاد كارش را قطع مي كند. - ببينيد اگر بلد نباشيد خوب برقصيد، بدرد كار نمي خوريد، بدن آماده از مهمترين لازمه هاي يك بازيگر !!! است. نور دوباره موضعي مي شود و آن يك نفر ... يكدفعه استاد بازيگري دست در دست آن يك نفر كمي به او آموزش عملي! مي دهد. كلي هم مي خندند، همه و من!! راستي چقدر همه رنگي اند. چقدر همه آزادند. چقدر همه راحت اند. چقدر همه با هم فاميلند!! آنروز نوبت به من نرسيد.

سكانس پنجم:
شب - داخلي - خانه
دارم تمرين مي كنم. ابتدا تمرين گريم روي خود، بعد هم حركات موزون. چقدر شيرين است. فردا كه مشهور شدم چهره ام را بر پوسترهايي كه روي ديوار نصب شده مي بينم كه هزاران هزار نفر مي خواهند با آن عكس يادگاري بگيرند ... راستي چقدر استاد مهربان است. چقدر خوب است. چقدر دوست داشتني است...

سكانس ششم:
روز - داخلي - مؤسسه - اتاق تمرين
ديگر همه با استاد خيلي راحتيم... احترام استاد مثل پدر است!! اين جمله را يكي از همشاگردي هايم به من گفت. راستي استاد امروز وقتي داشتيم با هم تمرين مي كرديم در گوشم گفت كه من از همه بهترم. قرار شد فردا براي تست دوربين آماده شويم. هر كس بهترين و مدترين لباسهايش را بپوشد و ...

سكانس هفتم:
روز - داخلي - مؤسسه - اتاق تست دوربين
هر كس تنهايي مي رفت داخل. استاد و دوربين تنها در اتاق بودند. هر كس بيست دقيقه و بعد ... نفر چهارم كه رفت داخل، هنوز دو دقيقه نگذشته بود كه با جيغ و فرياد از اتاق بيرون زد و رفت ... هنوز به دم در نرسيده بود كه سر و صداي استاد بلند شد: دختره پر روي پر مدعا!! احترام استاد و شاگردي سرش نمي شه اومده بازيگر شه نفهم! فكر كرده كيه!! اعصابم خورده هر كسي مونده بايد يكي دو ساعت صبر كنه تا اعصابم بياد سر جاش. خيلي ها رفتند ولي من ماندم. آخر خيلي زحمت كشيده بودم، كلي خرج كرده بودم. تا آنروز نزديك 500 هزار تومان پول انواع و اقسام مدارك و لوازم را داده بودم. ساعت نزديك 8 شب بود كه رفتم توي اتاق. آن قسمتي را كه از نمايشنامه اتللو آماده كرده بودم، اجرا كردم. استاد گفت: روسري ات را بردار و ادامه بده!! اول جا خوردم، بعد ديدم استاد كه غرضي ندارد، احتمالا مي خواهد من با رقص موهايم حس بهتري بگيرم، روسري ام را روي گردنم انداختم و ادامه دادم. استاد گفت: حالا دكمه هاي مانتوات را نيز باز كن و از دنباله مانتو به عنوان شنل استفاده كن. همين كار را كردم ... بعد با استاد كلي خنديديم و از سينما و بازيگري صحبت كرديم ... شب خوبي بود. من حالا ديگر به گفته استاد سوپر استار شده ام.

سكانس هشتم:
شب - داخلي - اتاق منزل
استاد زنگ زده است خانه ما و دارد با من صحبت مي كند. اظهار علاقه اي خارج از چار چوب استاد و شاگردي دارد. گويا قصد ازدواج دارد. ازدواج با يك استاد يعني صعود. يعني رفتن به اوج ... مرا براي فردا در دفتر كارش ميهمان كرد. رفتم. كلي با هم گپ زديم. و راحت بوديم!! ديگر اصلا احساس نمي كردم او استاد است و من شاگرد ...

سكانس نهم:
روز - داخلي - منزل
مشهور شده ام. خيلي. خيلي خيلي مشهور شده ام، آنقدر كه روي بيرون آمدن از اتاقم را ندارم. عكس ها و فيلم هايم از ابتدا - روزهاي اول كلاس - تا روزهاي آخر، روي اينترنت منتشرشده است، برخي از اقوام ديده اند به خانه مان زنگ زده اند. مؤسسه غيب شده است و همه چي به يكباره تمام شده است. يك نامه برايم آمده كه بايد در يك پارتي شبانه شركت كنم و الا فيلم روز تست فيلمبرداري براي پدرم ارسال مي شود. پدرم كارمند بايگاني يك اداره منتسب به ثبت اموال است ... خيلي مشهور شدم، با شركت در آن پارتي مشهورتر هم مي شوم. چون قرار است آنجا ... راستي آقاي استاد راحت دارد در يك نقطه ديگر شهر آگي بازيگري و كارگرداني مي دهد و لابد كلي دختر ديگر مثل من...

 

آخرشو تو بنويس...

 

وقتي همه از سريال شكايت مي كنند


ميترا محسني
1-ستاد اقامه نماز شكايت مي كند. در بيانيه شكايت آنها آمده است: مسخره كردن! در اين سريال كه شونصدنفر بازيگر داره، تنها و تنها نرگس نماز مي خونه! يعني همه بي دين هستند و اين يك نفر گل بوستان سريال است؟ بعد طي يك تذكر خيلي جدي از سوي رياست سازمان «دامه سريالاته» سريال از اين رو به آن رو مي شود. احسان در شركت خود ظهرها نماز جماعت برگزار مي كند و از حاج آقاي سريال او يك فرشته بود به عنوان يار قرضي به مدت يك ماه دعوت مي شود تا قبل از شروع ماه رمضان در اين سريال به ايراد سخن و پند و اندرز براي ملت بپردازد!
2- آرايشگرها تحصن مي كنند. بعد از اينكه بهروز علي رغم ازدواج بازهم مدل آرايش موهايش به سبك «من درآورد» ديده مي شود، انجمن صنف آرايشگران تهران و حومه در خيابان ولي عصر(عج) روبروي سازمان صدا و سيما تحصن مي كنند و خواستار اعدام طراح موي سريال نرگس مي شوند. اين قائله هم با حضور عزت خان حل و فصل مي شود و از قسمت نودودوم بهروز كچل كرده است! چرا كه به خاطر شكايت نسرين از او و هوو آوردنش به زندان رفته است!!
3- بهزيستي شيشه هاي اتومبيل كارگردان را خرد مي كند. سازمان بهزيستي به خاطر نقش بد شاگرد آقاي شوكت و اسم بدترش «رستم» و سوءاستفاده ابزاري از او ضمن صدور بيانيه اي مبني بر تحريم تماشاي اين سريال، برخي عمال خود را به منزل كارگردان مجموعه گسيل مي كند و آنها هم شيشه هاي اتومبيل كارگردان نرگس را پائين مي آورند!
4- وزارت آب و نيرو! شكايت مي كند و در متن شكايت نامه مي نويسد: آيا اين كارگردان بلد نيست غير از آب پاشي به دروديوار به شكل ديگري سكانس هاي رمانتيك را توليد كند كه هي تق و تق، شالاپ شولوپ شلنگ مي ره تو هوا و آب تصفيه شده تهران روبه دروديوار مي پاشه و چند ثانيه فيلم مي گيره! از فرداي اين شكايت نامه دو سكانس جديد براي بهروز و نرگس در فيلم نامه گنجانده مي شود؛ بهروز در خيابان با فردي كه با آب ماشين اش را مي شورد! دعوا مي كند و مامان آبي- همسر بابا برقي- به واسطه گري مي آيد و از بهروز تقدير مي كند، نرگس هم در مغازه شوكت رستم را به باد كتك مي گيرد كه آب را هدر نده!
5- سازمان بهينه سازي سوخت از سريال نرگس به دادگاه لاهه شكايت مي كند. اين سازمان در شكايت نامه خود به صراحت تأكيد كرده است: اگر اين سريال همين طور هر شب با طرح مسخره ترين اطلاعات به عنوان پروژه هاي ملي! به كار خود ادامه دهد، ما رسماً اول كارمان تعطيل مي كنيم و بعد شبكه سه را تعطيل مي نماييم. يعني چه كه اگر لاي پنجره ها رو ببنديم 25 درصد در مصرف انرژي صرفه جويي شده! خب همه مي دانند ديگر به كارشناس و جدول و آمار نيازي نيست چه برسد به شركت و دم و دستگاه و...
فرداي اين شكايت شركت احسان خان جان بدليل هجوم نيروهاي شوكت و پسران تعطيل مي شود و فيلم نامه به سمت ديگري هدايت مي گردد. راستي يك نكته ديگر: نرگس اينا در يك حركت ژانگولر از طرف دست اندركاران پشت صحنه سريال گوشي تلفن بي سيم پيدا كردند! به فاصله دو شب و هويجوري!

 

كارگاه سوم



والا ما گفتيم 12نفر، ولي حالا نقدا 36نفر نامه و ايي ميل- آدرس قبلي- فرستادن. كلي آدم هم جادو جنبل كردن كه كارگاه سوم برگزار نشه، كه ما اينجا رسما اعلام مي كنيم؛ استكبار جهاني هيچ غلطي نمي تواند بكند و عمرا كارگاه نسل سوم برگزار نشود! آن هايي هم كه مي گويند تابستان تمام شد، بدانند كه اصل نيته، نيت ما تابستان بوده، حالا اگر پاييز برگزار بشه هم براي ما تابستانه! مگر نشنيديد كه زمستونم بهاره!!! به هر حال اين افراد نامه شان رسيد: فرشته نظري از تهران، حامد بهرامي از يزد، ثريا شاپور از تهران، مجيد طاهري از تهران، مهديه و محبوبه يزداني از شيراز، نجمه سادات مولايي از شهرري، فاطمه اكبري از تهران، مصطفي آخوندي از قم، نيلوفر حيدري از تهران، نرجس شكوريان فرد از قم، محسن راستگفتار از تهران و عليرضا شهامتي از سمنان.

اولا همه مشتاقان به كارگاه سوم را به صبر و تقوا توصيه مي كنيم چرا كه آثارشان در دست بررسي است و در اولين فرصت نام 14نفر- دونفر اضافه كرديم- را اعلام مي كنيم و جلسات نويسندگي رو آغاز. فعلا چند تا كار رسيده را نوش جان كنيد- البته گزيده هايي از آثار- راستي باز هم نامه هايي بدون آدرس و حتي اسم داشتيم! آخه برادر من! خواهر من! از وزارت اطلاعات هستي كه باش، اسم و آدرستو بنويس! ما خودمون اين كاره ايم، يعني از دور دستي بر اطلاعات و اين صحبت ها داريم واسه همينه تا حالا اسم و عكسي از ما هيچ جاي صفحه نمي بيني، ولي بالاخره كه چي؟!

-مهديه يزداني، اطلاعات شخصي يخدي!
-شيراز
-مطلب خواهرتان را هفته بعد كار مي كنيم، لطفا تا هفته بعد با هم دعوا نكنين!
نرگس وقتي مي فهمه كه شقايق دوباره اومده تو زندگي احسان خيلي ناراحت مي شه مي ره و بازم دنبال كار مي گرده تو كارخونه ها و... تا بلكم اين وسط فرجي بشه. احسان هم با شقايق ازدواج مي كنه اما نرگس وقتي مي بينه هيچكس مثل آقا احسان نمي شه مثل شقايق مي ره به احسان التماس مي كنه و احسان هم در طي يك عمل خداپسندانه نرگس خانم رو هوي شقايق مي كنه. از اون طرف نسرين هم وقتي مي بينه كه باباي بهروز به هيچ وجه راضي نمي شه خيلي راحت مثل مراسم كشكي عقدشون ازش طلاق مي گيره و از اونجايي كه تو فيلم هاي ايروني خواستگار هميشه از در و ديوار مي باره... از طرف ديگر براي اينكه فيلم كشكي تر بشه يه مرد مسن زن مرده اي تو هوا پيدا مي شه و مامان نرگس اينارو مي گيره. بعدش صحنه آخر فيلم نشون مي دهند كه نسرين و نرگس و مامانش با هم عروس شدند و لي لي لي لي... (آخه تو فيلم هاي ايروني هميشه نمايش قبرستون و عروسي و خواستگاري اجباريه!!)

-نيلوفر حيدري، بدون توضيحات بيشتر!
-تهران و از آنهايي كه نشاني فرستنده ندارند!!
امروز پله پله از خودم بالا رفتم، اما فهميدم كه هنوز حجم يك پنجره هم نيستم. ساعاتي خالي از احساس دقايقي مبهم، ثانيه هاي پوشالي...
در تمام اين ثانيه هاي زندگي، روزگارم به همين منوال گذشت با يك زندگي بدون عشق در كهكشان هاي بي گنجشك.
مي خواهم از امروز به بعد با خيال تو زندگي كنم. درهاي بسته خيال را با خيال تو خواهم گشود و خورشيدي را هرچند مقوايي باشد، با خيال تو به گوشه اتاق مي چسبانم و با خيال تو راه مي روم، نگاه مي كنم، و پرواز مي كنم. اصلا با خيال تو نفس مي كشم و شعر مي گويم.
مي داني كه اين روزها غم غريبي در دل همه زبانه مي كشد. همه مردم نيازمندبودن به تو را مي فهمند. حتي بچه ها! زن همسايه با لالايي انتظار كودكش را مي خواباند. خواهرم عروسك هاي مو طلايي نمي خواهد فقط ظهور تو را مي خواهد و مادر برايت اللهم عجل لوليك الفرج مي خواند و در هر نيمه شعبان شير نذري دست مردم مي دهد...

- فاطمه اكبري پوياني:به درج اطلاعات شخصي علاقمند نيست!
- تهران
سوره عشق شنيدني است
هنگامي كه
نگاه تو
به تلاوت نشسته است
داستان، آتشي است كه با هيزم تجربه هاي انساني گرم مي شود. تجربه هاي انساني! مهم نيست كه نسل چندمي باشي! مهم اين است كه كوله پشتي ات از اين تجربه ها پر شده باشد.وقتي روزنامه را ورق مي زدم و توي انبوه خبرهاي سياسي به صفحه نسل سوم رسيدم؛ با اشتياق صفحه را مطالعه كردم. پاتوق ادبي طرح جالبي است خداقوت!من هم دست به كار شدم. داستان ها را از توي آرشيو شخصي ام انتخاب كردم. ميني مال هايي از روزهاي گذشته...
«بازاري ها اعتصاب كرده بودند. روز بعد هم تظاهرات بود. ديگر چاره اي نداشتيم! پارچه لازم داشتيم. قرار شد يوسف سر حاج آقا را گرم كند. من هم رنگ و قلم مو آوردم. اميد كه آخرين كلمه را نوشت، حاج آقا رسيد. پلاكارد را كه خواند، لبخندي زد و پرسيد: عمامه من را نديديد؟!

-نرجس شكوريان فرد- از بروبچ اطلاعات!
- قم.
مرد خشمگين و عصباني در
كوچه پس كوچه هاي شهر قدم مي زد. بي هدف به اطراف چشم مي گرداند. نمي دانست چه كند. انگار كه شمشيري بر دلش فرو رفته باشد و آن را شرحه شرحه كرده باشد. دوست داشت فرياد بزند. كمك بخواهد. اما از كه؟ كجا؟ به كه بگويد كه بر سر او چه آورده اند؟ كجا شكايت كند كه با نامردي حق او را خورده اند و به او مي خندند دادش را كجا بستاند. وقتي ميزبان به او ظلم كرده كه ديگر چه كسي مي تواند بر او ترحم نمايد. اينها حرفهايي بود كه مرد با خودش مي گفت. راه مي رفت و مدام زير لب زمزمه مي كرد و همين باعث مي شد كه خروش و عصبانيتش بيشتر شود. بدنبال راه چاره اي بود كه ناگاه جرقه اي درونش را روشن كرد. چيزي دلش را به اميد نويد داده و با خودش گفت: همين است. يافتم. اگر چاره اي باشد همين است. و پاتند كرد.
پيچ و خم هاي كوچه ها را طي مي كرد با اين تفاوت كه اين بار مي دانست كه به كدام سمت مي خواهد برود...


- نجمه سادات مولايي، دانشجوي فيزيك مهندسي
- تهران.
قديم ترها در زمان كودكي وقتي به عكسشان نگاه مي كردم فقط نورانيت و مهرباني را در چهره هايشان مي ديدم، اما امروز خوب كه نگاه مي كنم لابلاي اين نورانيت يك اضطراب و نگراني پنهان مي بينم وقتي در ميان انبوهي از آن عكس ها قدم مي زني گويي با تو سخن مي گويند و در نگاه هايشان نوعي سرزنش و اعتراض موج مي زند.
قدم به قدم از كنارشان مي گذشتم در حالي كه بار نگاه هاي سنگينشان پاهايم را سست مي كرد. كنار يكي از آن ها ايستادم تقريبا هم سن و سال من بوده كه نداي معبودش را لبيك گفته و به آغوش شهادت شتافته است. به عكسش خيره شدم. نگاهم در نگاهش گره خورد. او با چشم هايش با من حرف مي زد. صدايش را مي شنيدم كه از حنجره زمان فرياد مي كشيد و من گاه گاهي هزاران «چرا» را از چهره به ظاهر ساكتش مي خواندم، اما جز چند توجيه جاهلانه چيزي براي پاسخ به او نداشتم...
او مي گفت: بعد از ما شما چه كرديد؟
گفتم: حفظ انقلاب!! حفظ دين!!
گفت: كو دينداري؟ ما سرخي خونمان را به سياهي چادرهايتان به امانت داديم، پس چرا امروز حجاب ها رنگ باخته اند و چادرها غريب مانده اند؟
گفتم: امروزه روحيه جوان پوشش ديگري را مي طلبد، آن ها مي خواهند مثل مد بپوشند و رفتار كنند.
گفت: پس خون ما را به مدهاي غربي فروختيد؟
گفتم: مي دانم... قبول دارم كه امانتدار خوبي نبوديم ولي...
گفت: لااقل به بهايش مي فروختيد.
گفتم: زمانه فرق كرده، آن روزها جبهه و جنگ بود و شما براي دفاع از مملكت به سوي آن مي شتافتيد، اما امروز جبهه اي نيست كه به آن برويم و نشان دهيم كه به مملكت وفاداريم.
گفت: جنگ تمام نشده، جنگ ادامه دارد فقط شكلش عوض شده...
گفتم: پس جبهه كجاست؟
گفت: همين جاست تمام كوچه ها و خيابان ها، دانشگاه ها و مدارس، همه و همه خط مقدم جبهه اند.
گفتم: پس دشمن كو؟ نشانم بده.
گفت: دشمن همين جاست، همين دور و اطراف...

 

نسيم رحمت


دير كرده بود. هيچ وقت براي نمازجماعت دير نمي آمد. نگرانش شدند و رفتند دنبالش، توي كوچه باريكي پيدايش كردند. ديدند روي زمين نشسته، بچه اي را سوار كولش كرده و برايش نقش شتر را بازي مي كند. گفتند: از شما بعيد است، نماز دير شده! رو به بچه كرد و گفت: شترت را با چند گردو عوض مي كني؟ و بچه چيزي گفت: فرمود برويد گردو بياوريد و مرا بخريد! كودك مي خنديد؛ پيامبر هم...
نسل سوم: هرچي بچه با معرفت و با مرامه، بسم الله! اين اطلاعيه فقط براي دو جنس آدمه؛ اول اونهايي كه دل پري از حضرات مسئولين فرهنگي دارند و يادشان رفته كه چه كارهايي مي شد در سال پيامبر(ص) كرد و هنوز نكرده اند و دوم نويسندگان اهل دل نسل سومي، همان هايي كه ياد رسول الله(ص) سلول سلول وجودشان را به وجد مي آورد و قلم را در چرخشي پروانه وار به سمت كهكشان پرفروغ پيامبر اعظم(ص) هدايت مي كند... دو هفته فرصت خوبي است تا هر كس از هر كجاي دنياي خاكي برايمان از پيامبر اعظم(ص) بنويسد. مي خواهيم به فضل خودش، دو ويژه نامه نسل سومي براي وجود نازنين و بي بديل اش تهيه كنيم؛ پس بسم الله؛ دل تنگت را روانه گنبد خضرا كن و بنويس... راستي يادت باشد بنويسي براي بخش «نسيم رحمت».

 

دست نوشته های دل

 

... و خدايي كه تو را اين همه آموخته بود


كيستي؟ اي همه سرها به فداي قدمت
كيستي؟ اي سر من نذر حريم حرمت
صبر در پيچ و خم حادثه ايوب تو بود
يوسف از روز ازل درپي يعقوب تو بود
بارها در احد واقعه مجروح شدي
تو كه بر كشتي درياي خدا نوح شدي
در ميان همه گلهاي خدا ياس تري
شك ندارم كه زالياس تو الياس تري
گاه بر نيل جنون جلوه موسي بودي
و صليب از تو حيا كرد كه عيسي بودي
گاه در معركه بر قله جبرائيلي
گاه در مذبح عشاق تو اسماعيلي
خضر هم گوش به زيبايي پيغام تو كرد
«طي اين مرحله با همرهي» نام تو كرد
و خدايي كه تو را اين همه آموخته بود
«دوش مي آمد و رخساره بر افروخته بود.»

 

نيازمنديها


خريدار وايتكس به ميزان بالا
جهت شفاف سازي هرچه بيشتر
انجمن مبارزه با كدورت
¤¤¤
به علت تغيير شغل و دولت
يك باب مديريت فرهنگي با سند شش دانگ
و زير آب مطمئن واگذار مي شود
¤¤¤

بوق اشغال!!!

 

برنامه هاي ويژه سال پيامبر(ص) پس از 5 ماه

داري تلويزيون تماشا مي كني كه يكدفعه زيرنويس مي آد: فيلم هاي ويژه مبعث: ميمون وحشي، دست هاي هندوستاني، كونك كينگ، كره الاغ كدخدا، شهاب سنگ شجاع، شيطان پرست شوريده، شش انگشتي شلنگ، مزرعه خاروبار، كهكشان در كوسه، دنياي اسرارآميز، جرج ديوونه و... به هرحال جاي تقدير دارد كه تلويزيون حداقل بحث سرگرمي مخاطبان را در تابستان سال پيامبر(ص) فراموش نكرده و الحق هم در بسياري مواقع فيلم هاي خوبي را براي راحتي خيال آنتن ندارها! پخش مي كند، سازمان تبليغات اسلامي، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، سازمان فرهنگ و ارتباطات و... كه انگار نه انگار 6 ماه از سال گذشت و به قول حدادعادل ما هم اميدواريم 6 ماه اول برنامه ريزي بوده باشد و 6 ماه دوم ظهور عملكرد. به ابتداي سال 85 برگرديد و آن زمانيكه كه كلي طرح و شورا و مصوبه تشكيل و تصويب و تعيين شد تا امسال را بهتر از سالهاي گذشته برگزار كنيم و تنها به... ولش كن بابا سريال نرگستو ببين! به قول خانجون وارد سياست نشو!!

 

رفيق ناباب، تب شهرت و زغال خوب

ماجراي زغال خوب و رفيق ناباب را كه شنيده ايد حالا يك نفر پيدا شده كه زغال خوب را خوب رفيقي براي خود انتخاب كرده بود است شد!!! يك نوجوان بوشهري كه البته الان بايد گفت يك نوجوان مشهور!! بوشهري با تمام تلاش و توان ركورد تازه اي را براي ايران عزيزمان ثبت كرده كه نسل سوم بر خود لازم ديد حتما تشكر بنمايد است بود شد!!! طرف زغال داغ داغ را همچين گاز مي زند انگار دارد يخ مي خورد بعد هم همه شبكه هاي تلويزيون و راديو در تمام بخش هاي خبري خبر اين موفقيت دانشمندان هسته اي!! ببخشيد اين نوجوان حرفه اي را پخش مي كنند. بابا حرفه اي! بابا اينكاره! بابا تلاشگر! بابا ركورد...

 

ما همه خوبيم...

آقا يه طرحي هفته پيش- آن هنگام كه به هنگامه مبعث ما در تعطيلات بوديم- در صحن مجلس مطرح شد با اين مضمون كه اصل 142 را احيا كنيم! طرح صيانت جامعه در برابر مفاسد اقتصادي- 18 ماده دارد اين طرح كه طبق آن حساب و كتاب اموال مسئولان نظام، كارگزاران، مديران و... سروسامان پيدا مي كند. اول از همه هم بايد صورت اموال خود و خانواده خود را تقديم مراجع ذي صلاح كنند. آقا! خانم! خونه دار و بچه دار از 209 نفر نماينده حاضر- سراغ 81 نفر باقي را از حداد عادل بگيريد- 95 نفر موافق اين طرح بودند. اگرچه مي گويند طرح با امضاي همين 95 نفر قرار است دوباره در صحن مجلس مطرح شود ولي ما از اين همه احساس مسئوليت سپاسگزاريم، بالاخره نسل سه ايم ديگه! پس فردا خودمون به يه جايي مي رسيم مي گيم اي ول! چي داداش؟! خوب شد تصويب نشد وگرنه اين همه رشوه و پاداش كه به مسئول صفحه نسل سوم براي سكوت و اينا مي رسيد بايد تقديم مراجع ذي صلاح مي شد!!!

 

درد زايمان كجاست؟

سركار خفيه كاندولي رايس هنگام جنگ اسراييل با لبنان در حاليكه نيشش تا فرق سرش هويدا گشته بود، گفت: جنگ لبنان درد زايمان خاورميانه جديد است! وقتي روزهاي نيش و نوش گذشت و لبنان خاك و خار اسراييل را بر باد داد، گفتند درد زايمان خاورميانه جديد به مخدره منتقل شده و بايد 9 ماه منتظر بود و خاورميانه جديد را از آغوش كاندولي تحويل گرفت...ما كه منتظريم!

 

بيكاري هم كم دردي نيست

ده، بيست، سي، چهل، پنجاه، شصت، هفتاد، هشتاد، نود، صد! من صد بيل هستم! اين مرد كه مي بينيد، جوزف سيبليف، دكتراي سبيل تخصصي و فوق تخصص پرورش اندام گرايش سيبيل از دانشگاه هاروارد را دارد. نامبرده تاكنون دوبار در اسكار زيبايي سبيل برنده تيغ تيزشده است! اين شخصيت فرهنگي - علمي !!كتابي در دست دارد با عنوان: سيبيل يعني همه چي!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 20:24  توسط حمید رضا الوندی  | 

نسل سوم 35

بنام خدای منتظران

 

هفته نامه

 

نـسـل سـوم

 

شماره  سی و پنجم ـ سه شنبه 24 مرداد 1385

 

نسخه pdf  این شماره

 

تیتر یک

 

از اردوگاه موصل تا كتابت قرآن


گفت وگو با مبتكر نرم افزار كلك
علي شيري، سيزده ساله بوده كه درجريان روزهاي ابتدايي جنگ، درمحاصره هويزه اسير مي شود و تا سال 69 يعني 10 سال بعد در اسارت گذر عمر را به نظاره مي نشيند. با اين همه عشق به خطاطي و خوشنوسي، آن هم خوشنويسي آيات قرآن او را آنچنان مشغول مي كند كه اسارت ده ساله را با تمام مشقت ها فراموش مي كند و پس ازبازگشت به ميهن با پشتكار بسيار، كتابت قرآن كريم با خط ثلث را براي اولين بار درجهان انجام مي دهد، افتخاري كه خود بخش اعظم آن را به حمايت هاي مرحوم حجت الاسلام ابوترابي و فداكاري هاي همسرش نسبت مي دهد. استاد شيري درسال 82 موفق شد قرآن را به خط ثلث منتشر كند كتابت مفاتيح الجنان و نهج البلاغه نيز از جمله برنامه هاي آينده اوست كه اميدوار است به زودي و با توجه مسئولان به زيورطبع آراسته شود. آنچه مي خوانيد بخش هاي برگزيده اي از گفت وگوي 2ساعته نسل سوم با اوست كه با توجه به روز 26 مردادماه و سالروز ورود آزادگان در صفحه گنجانده شده است.

 

ايرج نظافتي

 

ـ چطورشد كه به سمت خوشنويسي رفتيد؟
از زماني كه دبستان مي رفتم و تازه خواندن و نوشتن را آموخته بودم خيلي دوست داشتم كه نوشته هايم را با خط زيبا بنويسم و همين موضوع سبب شد تا اطرافيان مرا تشويق كنند، اما اين تشويق ها تا بدانجا پيش رفت كه ديگر كمتر به دروس مدرسه توجه داشتم و كم كم تشويق ها به تنبيه مبدل شد! هنوز به ياد دارم وسايل خطاطي را كه براي خود تهيه كرده بودم ازطريق والدينم به دليل عدم توجه به دروس مدرسه مصادره مي شد.
نغمه روحاني هنر خوشنويسي شيفتگان را در خود ذوب مي كند، چون اين هنر نوعي بازتاب تأثيرات دروني انسان است، ازطرف ديگر معاني و ارزش هاي اخلاقي دين مبين اسلام، مباني و اساس اين هنر اسلامي را محكم تر ساخته است. به نظر من گرايش به هنر خوشنويسي نوعي گرايش به اصول ارزش هاي اخلاقي و اسلامي است و قبل از اينكه ابزاري براي نشان دادن حروف و كلمات باشد، وسيله اي است عرفاني براي تعمق در معاني و مفاهيم ارزشمند اسلامي، چرا كه به عقيده من اصولا هنر خوشنويسي، هنري كاملا مذهبي و عرفاني است.

 

- از دوران اسارت بگوييد.
مهرماه سال 1359 درمنطقه سوسنگرد به عنوان نيروي مردمي كه بعدها به «بسيج» تغيير نام داد فعاليت داشتم. 13 ساله بودم كه در حمله نيروهاي بعثي به منطقه هويزه و تصرف سوسنگرد اسير شدم و دقيقا ده سال در اسارت بودم و سال 1369 به همراه ديگر آزادگان به كشور بازگشتم.


- آن لحظه اي كه پس از ده سال دوري از وطن وارد كشور شديد چه حس و حالي داشتيد؟
- آن لحظه ورود به كشور چند حس و حال كاملا متضاد در وجود من جمع شده بود. اول شور و اشتياق ديدار با پدر، مادر و اعضاء خانواده را داشتم، دركنار اين شور و شوق، نكته اي كه مرا بسيار آزرده مي كرد فقدان حضرت امام خميني(ره) بود، چون به عشق امام و انقلاب به جبهه رفتم و بزرگترين آرزوي من ديدار با امام خميني(ره) بود ودر روياي نوجواني خود و حتي در زمان اسارت فقط به اين مي انديشيدم كه روزي پس از اسارت به ديدار امام بروم و آن جمله امام كه فرمودند: «اگر روزي اسرا برگشتند و من نبودم سلام مرا به آنها برسانيد و بگوييد خميني درفكرتان بود.» بسيار بسيار مرا متأثر مي كرد.


- دركدام اردوگاه عراق بوديد؟
اردوگاه هاي موصل، الانبار، بصره و بغداد.


-چه امكاناتي در اردوگاه هاي عراق در اختيار داشتيد؟
-در سال هاي اول اسارت حتي استفاده از كاغذ و قلم به شدت ممنوع بود. و داشتن اين ابزار براساس قوانين عراقي ها جرم سنگين محسوب مي شد ولي براي تمرين خطاطي از كاغذ سيمان و «مركوركرم قرمز» استفاده مي كردم. ساير اسرا هم از اين فرصت استفاده مي كردند.


- برخورد عراقي ها چگونه بود؟
چندين بار مرا در انفرادي نگه مي داشتند و بارها به خاطر نوشتن آيه هاي قرآني تنبيه مي شدم.
در سلول انفرادي هم دستور دادند دست هاي مرا از پشت دست بند بزنند. من هم چون نوجوان و لاغراندام بودم به راحتي دست هايم را از زيرپاها به جلو مي آوردم و با گچ هايي كه در سلول انفرادي از ديوار كنده شده بود، شروع به نوشتن آيه هاي قرآني بر ديوار مي كردم، تا اينكه يك روز رئيس سلول هاي انفرادي به بازديد آمد و آيه ها را بر ديوار سلول مشاهده كرد و پس از اينكه شديداً مرا تنبيه كرد دستور داد دستهايم را از پشت به ميله ها ببندند تا راه تكان خوردن نداشته باشم و خلاصه چندماهي را به اين شكل سپري كردم.


-گويا مرحوم حاج آقا ابوترابي هم در اردوگاه موصل عراق همراه شما بود.
بله، يكي از توفيقات بنده در دوران اسارت اين بود كه مدتي را در اردوگاه موصل عراق در خدمت حاج آقاي ابوترابي بودم و بايد بگويم كه ايشان واقعا يك مأمور امام زمان(عج) ميان اسراي ايراني در اردوگاه هاي عراق بود، چون حقيقتاً قطب استقرار و آرامش اردوگاه و مايه دلگرمي اسراي ايراني بودند و هميشه در جمع اسرا به صورت محرمانه سخنراني مي كردند. سخنان ايشان توسط بچه ها نوشته مي شد و «بولتن وار» در ميان اسراي كل اردوگاه پخش مي شد.


-چه خاطره اي از مرحوم ابوترابي در دوران اسارت به ياد داريد.
خاطره فراوان است وحكايت هاي حاج آقا ابوترابي و نقش تأثير گذار ايشان در ميان اسراي ايراني هم وصف ناپذير است. در اردوگاه موصل عراق يك كتابخانه كوچكي در اختيار داشتيم كه در آن اغلب قرآن كريم و كتاب هاي ديگري به زبان عربي بود. يك روز صليب سرخ به بازديد اردوگاه آمد و به بچه ها گفتند يك كتاب سفارش دهيد تا برايتان بياوريم.
بچه ها به حاج آقا ابوترابي مراجعه كردند تا با مشورت ايشان يك كتاب خوب و ارزشمندي را به صليب سرخ سفارش دهند تا در اختيارمان قرار دهند. كتاب مفاتيح الجنان كاملا ممنوع بود اما به پيشنهاد حاج آقا ابوترابي، كتاب نهج البلاغه از حضرت علي(ع) را سفارش داديم و آنها هم 6 جلد از اين كتاب را به ما دادند تا در اختيار كل اسراي اردوگاه موصل عراق قرار بگيرد. عراقي ها هميشه به دنبال اين موضوع بودند كه ببينند اسراي ايراني به چه چيزي زياد علاقه نشان مي د هند بعد آن را از دسترس ما دور مي كردند. پس از اينكه صليب سرخ 6 جلد نهج البلاغه در اختيارمان قرارداد حاج آقا ابوترابي گفتند كه بايد 4 جلد از اين كتاب هميشه در قفسه هاي كتابخانه باقي بماند و كل اردوگاه بايد فقط از 2 جلد آن استفاده كند تا عراقي ها هر وقت كتابخانه را مي بينند با ديدن اين 4 جلد نهج البلاغه فكر كنند كه اين كتاب براي ما ارزش و اهميتي ندارد و از آن استفاده نمي كنيم.
پس از مدتي حاج آقا ابوترابي بچه ها را به چند گروه تقسيم كرد و هركس موظف شد تا 10 صفحه از نهج البلاغه را بنويسد و مثلا بنده از صفحه 60 تا 70، ديگري از 70 تا80 و به همين ترتيب كل كتاب را به صورت دستنويس نوشته و در يك مكاني مخفي كرديم. اين كار كه به دستور حاج آقا ابوترابي صورت گرفت فقط به اين دليل بود كه اگر يك وقت عراقي ها به فكر جمع آوري اين كتاب افتادند حداقل دستنويس آن را داشته باشيم.


- مرحوم ابوترابي درباره هنر خوشنويسي شما چه نظري داشتند.
حاج آقا ابوترابي در اردوگاه عراق هميشه در زمينه خط مشوقم بود و اين روزها را در ايران برايم پيش بيني مي كرد و مي گفت: در آينده در ايران قرآن مي نويسي. بعد از اسارت كه به كشور بازگشتيم، ايشان نماينده ولي فقيه در امور آزادگان بودند و هميشه پيگير كارهايم، رابطه خوبي داشتيم و تشويق هاي ايشان در روحيه ام چه در زمان اسارت و چه پس از آن بسيار تأثير داشت. درگذشت اين شخصيت بزرگ و ارزشمند حقيقتاً براي بنده و تمامي آزادگان مصيبت بزرگي بود.


- حاصل تجارب شما در خوشنويسي پس از ايام اسارت در چه كارهايي ارائه شد.
در زمان اسارت كه اكثر اوقات خود را عميقاً با خط مأنوس بودم و آرزوهايي براي دوران پس از اسارت داشتم كه به لطف الهي تحقق يافت. در همان سال هاي اوليه پس از اسارت به نگارش آثاري بر روي ديوارهاي بزرگ در اندازه هاي غيرمتعارف در سطح شهر تهران و كرمانشاه پرداختم كه برخي از اين آثار در مساحت هاي حدود 200 متري بود. براي نمونه مي توانيد ديوار ساختمان شهرداري منطقه يك تهران در ميدان قدس را مشاهده كنيد. پس از آن كتابت كل قرآن كريم به خط ثلث براي اولين بار در جهان اسلام بود و الان نيز كتابت نهج البلاغه و مفاتيح الجنان را در دست دارم.


- از قرآن كتابت شده شما به خط ثلث تا چه اندازه استقبال شد.
معمولا با خط ثلث فقط آيات كوتاه را مي نويسند و كتابت كل قرآن با اين خط مرسوم نبود كه به ياري خدا چاپ و انتشار اين كتاب با خط ثلث با استقبال فراواني در داخل و خارج از كشور روبروشد.


- در زمان كتابت قرآن كريم از راهنمايي هاي چه افرادي بهره مند بوديد؟
يكي از بزرگترين توفيقات زندگي من پس از دوران اسارت آشنايي با عالم و عارف بزرگ هنر خطاطي جهان اسلام حضرت آيت الله سيدمرتضي نجومي بود كه از محضر ايشان كمال استفاده را برده ام و تذهيب زيباي اين قرآن توسط فرزند ايشان -عبدالحسين- صورت گرفته كه در قالب سبك هاي سنتي هنر تذهيب مي باشد.


- طراحي خط ثلث كامپيوتري را چگونه انجام داديد.
همزمان با نفوذ گسترده رايانه در زندگي روزمره وطي ساليان اخير نگراني هايي از شيوع و نشر نامحدود خطوط فاقد اصالت توسط اين ابزار از جانب دوستداران خوشنويسي مطرح گرديد و اين تحول شتابان تهديدي در مسير ارتقاي هنر خطاطي كه نوشته هاي رايانه اي جايگزين آن شده بود احساس مي شد، با همكاري يكي از شركت هاي كامپيوتري به لطف و عنايت خاص خداوندي موفق شدم كه خط ثلث را در قالب هزاران تركيب پيچيده اي كه دارد و در واقع به «ام الخطوط اسلامي» شهرت دارد را در برنامه اي به نام «كلك» وارد سازم كه امكان نگارش اين خط به صورت اصولي فراهم باشد كه اين برنامه با استقبال كم نظير طيف وسيعي از عاشقان هنر خوشنويسي علي الخصوص در ممالك عربي و اسلامي روبه رو شد.


- كتاب نهج البلاغه و مفاتيح الجنان كه توسط شما كتابت شده كي به چاپ مي رسد.
متأسفانه به هنر خوشنويسي بهايي داده نمي شود و مسئولان مربوطه در امور هنري نيز كاملا نسبت به خوشنويسي بي توجه اند و بسياري از معيارها به هم خورده مثلا مي بينيم كساني كه مسئوليت امور هنري را برعهده دارند خود كمترين اطلاعي از هنر ندارند بعد همه كاره و صاحب نظر نيز محسوب مي شوند و تا امضاء آنها نباشد هيچ كار هنري صورت نمي گيرد، برهمين اساس در زمينه انتشار كتاب هاي مورد اشاره تاريخ مشخصي را نمي توان درنظر گرفت.


- براي آينده چه برنامه اي داريد؟
يك برنامه نرم افزاري رايانه تهيه كرده ام كه شامل ساير خطوط اسلامي است و اين امكان را براي هنرجويان فراهم مي سازد تا بر مكنونات و رازهاي تركيب خوشنويسي واقف شوند. اين برنامه بي شك پرونده جامع هنر خوشنويسي را در محتواي خود ثبت كرده و يكي ا ز مراجع مهم دراين زمينه خواهد بود.


- به عنوان يك خوشنويس آزاده چه آرزويي داريد.
- مهمترين آرزوي بنده فرج آقا امام زمان(عج) و سلامتي ايشان است. بعد بسيار دوست دارم كه خدمت مقام معظم رهبري برسم و متأسفانه تاكنون موفق به ديدار حضوري آقا نشده ام، و يك آرزوي ديگر من اين است كه دوست دارم الان لبنان باشم و در كنار برادران حزب الله با رژيم غاصب بجنگم.


- در چه سالي ازدواج كرده و چند فرزند داريد؟
درسال 1370يعني يك سال پس از اسارت ازدواج كردم و حاصل اين ازدواج دوپسر و يك دختر است. در سايه توجهات خداوند متعال زندگي خوبي دارم و حقيقتاً لازم است كه از زحمات همسر فداكارم كه در تمام مراحل هنري و زندگي يار و ياورم بوده صميمانه تشكر كنم.


- درباره صفحه نسل سوم چه نظري داريد؟
گير دادن هاي نسل سوم و تيكه پراني ها به برخي مسائل و برخي افراد برايم جالب است، مثلا مصاحبه باططري را چند بار خواندم.


- از شما به خاطر وقتي كه در اختيارمان قرار داديد تشكر مي كنم.

 

دست نوشته های دل

 

روسياهي براي بشكه هاي نفت خواهد ماند


بمب هاي هدايت شونده
اشتباه نمي كنند
تانك هاي مركاوا
اشتباه نمي كنند
و آقاي حقوق بشر
روسفيد خواهد ماند
در لبنان
هيچ يك از اهداف غيرنظامي آسيب نديده است
اينجا نوزادان
كفن پوش به دنيا مي آيند
و جهاد
بر زنان و كودكان واجب است
اينجا
نخل ها و خيابان ها
عضو حزب الله اند
اينجا
روشنايي شهرها
عضو حزب الله است
در سرزمين سيب هاي سرخ
و پرتقال هاي خونين
شاخه هاي زيتون
متنفرند از صلح
اين تابستان خواهد گذشت
و بلافصل
بهاري درخواهد رسيد
اين تابستان خواهد گذشت
و روسياهي
براي بشكه هاي چاق نفت خواهد ماند.
& محمد مهدي سيار

 

سه شنبه بازار

 

ناظركيفي يعني آب بهداشتي بگير توش


اصلا قصد نداريم به صدا و سيما گير بدهيم، چون يك خانمي تماس گرفتند و كلي مورد لطف قرارمان دادند! ولي باور كنيد تلويزيون- و البته سراغ راديو هم مي رويم- متلك خيزه! ؟ پر از سوتي و گافه! احسان خان جان در سريال «نرگس» صبح به ديدار آقاي شوكت مي رود و ظهر در شركت خود حضور پيدا مي كند آما! آما! آما حضرت داماد صبح با ته ريش بود و ظهر با ريش پر!!! در همين راستا-گاف گيري از تلويزيون- توجه شما را به اين آگهي جلب مي كنيم: «دعاي ندبه در ارتفاعات كلكچال با سخنراني حجت الاسلام پناهيان... ميعادگاه شهدا... صبح جمعه همزمان با طلوع آفتاب...! گذشته از صداي گوينده اين آگهي و حركت زيبا، فكر مي كنيد موسيقي متن اين آگهي چيست؟ زياد فكر نكنيد، كريستوف كلمپ! از اين همه رنگ و طعم آمريكايي براي دعاي ندبه سپاسگزاريم! در هر صورت ناظر پخش و كيفي و كلا ناظراينا يعني...

 

2008، سال پشندي هاي زميني


اين مجمع عمومي سازمان ملل متحد از آن مجموعه هاي حرفه اي تيرتوپره! زرتي اومده سال 2008 رو در اين گرماگرم جنگ و وحشي گري برخي اقوام صلح طلب! به اسم «سيب زميني» نامگذاري كرده. يكي نيست بگه آخه گلابي!- با عرض پوزش از تمامي مجامع بين المللي بويژه شوراي امنيت و اينا- همين جوري هرچي سازمان و سردمدار و سياست مدار در جهان هست، رگ مگ نداره، اونوقت شما ها هم مي آين نامگذاري مي كنين سال سيب زميني! حالا درسته كه سيب زميني چهارمين غذاي كشاورزي در جهانه ولي دليل نمي شه كه... حساب كنيد «همايش بين المللي سال سيب زميني!»

يا كارشناسان در گفتگو با تايم: سال سيب زميني سال خوراك بدون مرض است!! شعار سال 2008 بهتره بشه ما همه خوابيم، اسلحه هم فشنگ نداره!

 

پولارو كي مي خوره؟!


دو ميليارد و 34 ميليون تومان پول بي زبان در راه كسب افتخار و البته فرهنگ سازي در آلمان، از سوي فدراسيون فوتبال براي جام جهاني خرج شده بعد براي شفاف سازي اعلام شد اين پولا چگونه دور ريخته شده! اعزام 80 نفر بوق چي، فوق تخصص موج مكزيكي، 197 ميليون تومان، 60 نفر عكاس و خبرنگار، 40 مربي، 160 ميليون تومان، ايستگاه ميعادگاه ايرانيان- اسم رو حال كردي؟- 100 ميليون تومان ناقابل، 30 تماشاگر ويژه
VIP!! 90ميليون تومان، انجام كارهاي فرهنگي، هويجوري- 40 ميليون تومان، ما كه مرديم از اين همه توضيحات ريز و قانع كننده. مديريت فرهنگي يعني اين ديگه! به قول شاعر پولاروكي مي خوره؟ اصغر و اكبر و كبري و صغري و فري و زري و عمه پري...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 21:58  توسط حمید رضا الوندی  | 

نسل سوم 34

بنام خدای منتظران

 

هفته نامه

 

نـسـل سـوم

 

شماره  سی و چهارم ـ سه شنبه 10 مرداد 1385

 

نسخه pdf  این شماره

همراه با تصاویر و ...

 

قبل از هر چیز سلام!

 

خب قبل از هر چیز سلام!

امروز چند تا نکته خدمت شما دوستان گرامی عرض کنم ...

1ـ مطالبی که در هفته نامه نسل سوم هر هفته برای شما عزیزان ارسال می شود برگرفته از صفحه نسل سوم روزنامه کیهان است که با کمی تصرف برای شما عزیزان ارسال می شود.

2ـ خیلی سعی کردیم خودمون مطالب هفته نامه رو تهیه کنیم و البته چند شماره هم از مطالب دوستان گروه در هفته نامه استفاده کردیم اما راستش نمی دانم چرا شما هم نمی خواهید گوشه ای از کار را عهده دار شوید . بارها گفته ایم که بابا شما هم دست به قلم ببرید. به خدا خوب می توانید بنویسید خودتان فکر می کنید نمی توانید ... کافی است یکبار امتحان کنید.

3ـ پیشنهاد می کنم که صفحه pdf رو هم حتما ببینید شما همین مطالب رو با عکس و خوش آب و رنگتر از اینجا می توانید توی اون صفحه ببینید و حتی ذخیره کنید و بعدا مطالعه کنید.

4ـ هیچی ... همینجوری!

 

تیتر یک

 

 

مشروطه ا ي كه مشروط شد


به قلم ميرزا محسن كاتب مشكين
هرجا بحث تاريخ و وقايع تاريخي مي شه، نسل سه جماعت رو حذف مي كنن و مي گن به درد تو نمي خوره، بشين كوله پشتي! تماشا كن غافل از اينكه آنچه زماني پير در خشت خام مي ديد، امروز جوان در ماهواره! مي بيند و براي اينكه آنچه ديد را خوب تفسير كند بايد تاريخ بداند كه تاريخ مادر تجربه است اوه كي مي ره اين همه راه.افه مشروطه هم كه بازارش گرم است، هركس يك گوشه اي همايشي، نشستي، سميناري و... برگزار مي كند تا بگويد ما هم هستيم، جالب اينكه هركس هم از ظن خود يار مشروطه مي شود. با اين همه، روايت ما هم روايتي است از نوع ديگر...

صدسال پيش در چنين روزهايي
مردم مثل هميشه صبح را با نام خدا و براي كسب يك لقمه نان از خانه بيرون مي آمدند و شب با تمام خستگي و نامردمي روزگار به خانه برمي گشتند، تازه آن زمان تلويزيون هم نبود كه برايشان به خانه برمي گرديم با دستور پخت كشك بادمجان فرانسوي پخش كند! خلاصه كه دوران بدي بود و فشار زندگي و معضل معيشت بدجوري توده ايرانيان و البته تهراني ها را اذيت مي كرد.
در واقع آتش زيرخاكستر طغيان مردم و هواي شورش و بگير و ببند بدفرم توي رگ هاي مردم تلمبه شده بود، به ويژه كه بعد از ماجراي تنباكو و فتواي فتح الفتوحي ميرزاي شيرازي ملت از اينكه حكومت را حالي داده بودند، حالي برده بودند!
حالا هم منتظر بودند تا يك نفر علم بردارد و باقي زير علم او سينه زني كنند و طغياني و شورشي و بلكه نهضتي خب چه كسي بهتر از علما؟ روحانيت پرچم نهضت مشروطه را بلند كرد، مثل هميشه احزاب و گروه هاي مختلف هم بودند ولي از شانتاژ روزنامه هاي چندم مرداد خبري نبود و علما ميدان داري مي كردند. به اصطلاح منورالفكراني كه چند روز در غرب آن زمان قدم زده بودند و يكي دو تا كتاب آنطرفي ديده بودند هم از فضاي بوجود آمده كمال حسن سوءاستفاده را بردند و وارد ميدان شدند.

ماهيت: ضد سلطه مأموريت
بازار روشنفكري در آن روزها خيلي داغ بود، آنقدر داغ بود كه خيلي ها دست و دهانشان بسوزد و بدون آنكه شعاري بدهند و علمي دست بگيرند،دكاني باز كنند و جمعيتي را دور خود جمع. با اين همه، مردم، علما و روحانيت را يك چيز ديگري مي دانستند و گول شعارهاي مثلا رفع تبعيض جنسيتي و حقوق بشر درمهد تمدن شرق و ليبرال دموكراسي براي همه ايرانيان را نخوردند و همان عدالت و اجرايش برايشان كافي بود تا به حكومت قاجارها شيرفهم كنند كه يا عدالت يا حكومت. همين هم شد شعار اول يعني عدالت مي خواهيم و عدالتخانه.

استراتژي صفر؛ حركت صد
جريان داشت شكل مي گرفت و خوب هم مردم جمع شده بودند فقط يك اشكال كوچولو داشت اين اجتماع خودجوش مردمي، آن هم اينكه پرچمداران اصلي تنها مي دانستند چه چيز نمي خواهند و نمي دانستند كه چه مي خواهند، عدالت خانه مي خواستند، اما با چه شرح و تفسيري معلوم نبود، خب معلوم است ديگر، غرب در روزهاي مشروطه ايراني اوضاع خوبي را مي گذراند، جنگ جهاني اول برگزار شده و انگليسي ها پيروز ميدان شده بودند و به طبع اين پيروزي هركاري مي خواستند و فكرمي كردند بايد انجام بگيرد، انجام مي دادند . بيشتر اوقات هم فقط فكر نمي كردند آرزويش را هم طلب مي كردند، اول هم از عراق شروع كردند كه به داستان ما ربطي ندارد ولي آن ها با تجربه موج سواري بر احساس و خروش و طغيان مردم واردشدند و متأسفانه قاب ملت را دزديدند و ميدان را صاحب شدند.

تفرقه بيانداز و موج سواري كن
بروبچ نفوذي وارد ماجرا شدند و اول سمت و سوي نهضت را دست كاري كردند، يعني جنبه هاي مذهبي و ملي ماجرا را حذف كردند و شعارهاي جديد را مثل سي دي عروسي فلان بازيكن، نقل اجتماعات مردمي كردند. بعد هم چون مي دانستند بدون علما راه به جايي نمي برند، راه معامله با برخي رهبران ديني مردم را پيش گرفتند. تفاوت حركت خاموش و زيركانه آنها با حركت خودجوش و علني و همگاني مردم اين بود كه آنها خوب مي دانستند چه مي خواهند، و آنها هم شعار تغيير حكومت و عدالت سر مي دادند اما در سر فكر يك استبداد جديد به نام سردار ميرپنج يا همان رضا قلچماق خودمان را داشتند ، مطمئناً مردم هم دنبال انقلاب اسلامي و جمهوري اسلامي نبودند والا بروبچ نفوذي سوارشان نمي شدند. به اين مي گن موج سواري از نوع حرفه اي! مردم حكومت را خطاب اصلي نهضت خود قرار مي دهند اما چون نمي دانند چه مي خواهند، يك عده نفوذي با استفاده از برخي رهبران صاحب نفوذ ورق را برمي گردانند عينه باقلوا! يعني داستان از اين رو به آن رو مي شود درست برعكس يه ماجرايي كه 500 نفر ضايع طي 4 يا 5 روز مي خواستند حكومت رو بدست بگيرن ولي يه دفعه يه روزه 5 ميليون نفر ريختن توي خيابون و مثل سوسك له شون كردن! در واقع آن چيزي كه ملت و روحانيت به عنوان يك نهاد قانونگذاري براي كنترل و نظارت بر حاكميت مي خواستند، تبديل شد به مجلس قانونگذاري كه همه چيز داشت غير از اسلام و دين و مذهب. يعني نسخه كپي برداري شده از مثلا بلژيك!

از شاه عبدالعظيم تا سفارت انگليس
ماجراي گفتگوي تمدن ها هم گويا آن موقع داغ شده بود، كراوات ها زينت بخش لباس هايي شده بود كه اصلا مال ايراني جماعت نبود و شعار تمدن غربي، انسان مترقي بدجوري ملت را هوايي كرده بود، به محض اينكه علما براي تحصن رفتند قم و برخي مردم و رهبران كوچك تر نهضت شاه عبدالعظيم را براي تحصن برگزيدند، انگليسي ها به بهانه تغيير حاكميت مردم را به شام و چلوكباب برگ دعوت كردند سفارت خانه! همين جاها هم بود كه عنوان مشروطه مد شد! تريپ مد هم كه مي دانيد چه سرطاني است، از روشن فكر جماعت و روزنامه هاي چندم مردادي گرفته تا برخي از وزرا وكلا و رابطين دربار همه گرفتارش مي شوند ، كه از قضا در همان جريان تمثيلي چند سال پيش توي كوي يك دانشگاهي هم برخي ياد آن روزها را خوب زنده مي كردند و به بهانه آرام كردن جمع، هيزم مي دانند و نفت! تازه مسير آتش را هم نشان مي دادند.

چگونه علما غافل شدند؟
ماجراي علما در جريان مشروطه ماجراي تلخ اما تكان دهنده اي است، وقتي روشنفكرها و انگليس ها وارد جريان همراهي مردم شدند، اين طرف و آن طرف چو انداختند كه «گروه فشار بازي» درنياوريد ديگر! اينقدر متحجر و خشك و متعصب نباشيد! اجازه بدهيد آزادي انديشه باشد، گفتمان باشد، نهضت هم باشد! به همين راحتي رفتند پيش علما و گفتند: اينقدر عجله نكنيد، 8-7 سال وقت هست، اينقدر به همه سوءظن نداشته باشيد، انشاءالله گربه است! اجازه بدهيد اين انگليسي ها كار خودشان را بكنند، بلدند، اين كاره اند، والله كه اينها هم دغدغه دين ! را دارند. نتيجه اين مي شود كه حساسيت و ظرافت علما بر باد مي رود، اگرچه بعضي ها بر سختي خود ماندند و تاوانش را هم دادند، مثل شيخ فضل الله. اما باقي به سرعت در جريان انحرافي حل شدند و اختلاف آغاز شد...

همچو منصور خريدار سردار...
مشروطه اگر چه براي ملت ما يادگار غريبي است كه بدانند هيچ گاه ظلم و جور را بر خود تحمل نمي كردند، ولي لكه ننگي است از غفلت رهبراني كه مردم را بيدار كردند اما بيداري شان نياموختند، آن طرفي ها هم آمدند و گفتند مثلا ما مي خواهيم قاجاريه را سرنگون كنيم يا صدام را از بين ببريم، همين! ولي بعد اين شد كه هست... ايران هميشه روياي كشورهاي سلطه طلب بوده و هست، نگين خاورميانه امروز اگر انقلابش و حيات نظام حيات بخش اش سرنوشت مشروطه را پيدا نكرده، يك دليل بيشتر ندارد، آن هم اينكه امام (رض) مي دانست چه مي خواهد و با صداقت بر آن اصرار كرد؛ جمهوري اسلامي ايران. مثل شيخ فضل الله كه در كمال ناباوري بردار آويختندش تا ثابت كند رهبران ديني را هم خوب مي توان با موج منحرف كرد، علما كه جاي خود دارد، داستان تبريك گفتن مردم به يكديگر و علمايي كه شيخ فضل الله را مانع مشروطه مي دانستند هم از تلخي هايي است كه در اوايل انقلاب براي برخي بزرگان تجديد حيات شد...
موج سواري در عصر انقلاب هم زياد به چشم مي خورد، از انتخابات شوراها گرفته تا رياست جمهوري و خبرگان، چشمانت را باز كن و با بيداري كامل در صحنه حاضر شو والا رنگارنگي شعارهاي ويتريني سه چهار روز است نهايتاً، مثل ماجراي 18 تير كه آنجا هم عده اي موج سواري مي كردند، بدفرم!مشروطه يك دنيا حرف دارد كه فقط يك شهرشو گفتيم...به قول فرخي يزدي:
اذن غارت را به اين غارتگران داده است سخت
سستي وخونسردي و ناداني و اهمال ما

 

دست نوشته های دل

 

اذان بگو!


فراموشت كرده بودم
مثل هوا
با بمبها به يادم آمدي
و نفسم به شماره افتاد
و جنوب
قلبي شد
در سينه ام
حالا منفجر مي شوي
و تكه تكه ات
در بازدمم
و با لخته هاي جگرم
منتشر مي شود
فراموشت كرده بودم
وقتي كه سنگهايت
ديگر نه سنگ،
كه پاره هاي روحم بود
كه روي رختخواب جهان مي ريخت
حالا در سايت هاي سياست
آرامش برقرار است
تفدانها را
براي كنفرانس بعدي
تميز شسته اند
و بوي نفت
بوي خون را برده است
حالا دقيق دوساعت به چرخش زمين مانده است
كافي است تا بلند شوي
تا لرزه اش بگيرد آوار
كافي است تا دقيق شوي روي سنگها
چه لبخند شيريني است مرگ
روي گونه هاي تو
چه فرياد بلندي است نام تو
در دهان كودكانت
كه مي كشند بر سر تانكها و تكاورها
به يادم مي آيي با نسيم باغهاي زيتون
با خاطرات خيس سواحل
و نام تو مثل مدالي
بر سينه جنوب مي درخشد
حالا اذان بگو
تا نخلها در ادامه خون تو
برخيزند.
مجيد اكبرزاده

 

دست نوشته های دل

 

باغ شعله ور


نرگس قديريان
چشم ها به آسمان دوخته شده و كركس هاي شوم اسرائيل مرگ را بر سر زنان و كودكان نفير مي كشند.
اينجا دست هاي كوچك كودكان در دست يخ زده مادران تنهايي و وحشت را لمس مي كند، تپش قلب كودكان اين سرزمين بيش از نيم قرن است كه آرامش را تجربه نكرده است.
اين شب هاي آتشين و روزهاي تار چه چيزي را براي ما بازگو مي كنند؟ چرا اينجا ديگر گنجشكان در لابه لاي بوته ها سرخوشانه شادماني نمي كنند؟ و قلب كبوتران سپيدبال در آسمان آبي را چه كسي نشانه رفته است؟ گل هاي سرخ اين باغچه را چه كسي پرپر مي كند؟
چه كسي پس از اين قصه بادبادك هاي سوخته و عروسك هاي تنها را خواهد نوشت؟
چه كسي داستان بازي هاي صميمي زهرا، فاطمه، زينب و اسماء را تعريف خواهد كرد؟
چه كسي دستان قطع شده و سرهاي بريده و بدن هاي تكه تكه شده اين كودكان را از زير خروارها خاك بيرون خواهد كشيد؟
چه كسي قصه مصطفي، صادق، علي و حسين را روايت خواهد كرد؟
چرا تاب بچه ها با موج انفجار تكان مي خورد؟
چه كسي شيون كودكان بي مادر و مادران بي كودك را خواهد شنيد؟
چه كسي مرهمي بر زخم هايشان خواهد گذاشت؟ كدام دست نوازشگر يتيمان را پناه خواهد داد؟
چه كسي قبرهاي كوچك را خواهد كند تا آرزوهاي بزرگ را دفن كند؟
آي آدم ها؛ شما را چه مي شود؟ نگاه كنيد.
اينجا پلك هاي كودكان به جاي خواب، از خون سنگين است و مژه ها اين همه سنگيني را تاب نمي آورند. پلك ها روي هم مي افتند و براي هميشه بسته مي مانند.
اينجا شيطان مرگ را در ميان زنان و كودكان تقسيم مي كند.
نگاه كنيد! اينجا پاي هر بوته اي سينه سرخي به خون غلتيده بال بال مي زند. به خاطر خدا، نيم نگاهي به اين باغ شعله ور بيندازيد.
دست هاي هركدام از ما مي تواند سينه سرخي را پناه دهد و ستاره هاي اميد را ميهمان چشمان كودكان سازد.
دست هاي ما مي تواند آتش دامان دختري را خاموش كند.
به خاطر خدا، نگاهي به اين باغ شعله ور كنيد.

 

دست نوشته های دل

 

سال 85 سال شما ست


آرش عليزاده - رشت
ما كه دار و ندارمان اينست: دل ناقابلي كه مال شماست
تو كه تحويل هم نمي گيري سال هشتاد و پنج سال شماست
8 يعني پرنده مي ميرد ، 5 يعني دل مرا بشكن
مگر از من اجازه مي گيري بال من هم كه نيست بال شماست
آي آقا! سلام مي بخشي آي خانم! سلام حال شما؟
تو كه تفسير «احسن الحالي» حال من خوب نيست حال شماست
دل كم سن و سال ما حيف ست چند تايي بهار كم ديده
سايه مادري ت بر سرمان دل ما طفل خردسال شماست
هفت سال سياه بي تو گذشت هفت سين من از او خالي شد
مثل مصراع خالي از تشبيه مثل بيتي كه بي خيال شماست
من كه چيزي نخواستم خاتون پس بيا عادلانه قسمت كن
خاطرات گذشته مال من است سال هشتاد و پنج مال شماست

 

دست نوشته های دل

 

گاهي به آسمان نگاه كن...


اعتكاف؛ فصل دلدادگي مردماني است كه عاشقي را عاشقند و نيايش را شيدا. ديالوگ با پرودگار را در كنج خلوت تنهايي خويش ميراث داري مي كنند تا شكوفه هاي سبز استجابت بر عمق قلب هاي صيقل يافته شان جوانه بزند. اينجا مركز جهان است و اين قلب من است كه از قلب جهان با تو راز و نياز مي كند و چه شيرين هم سخني هستي تو اي بهترين معشوق و اي نازنين همدم تنهايي من! اين شب هاي شيدايي، شعر شكوه بندگي مرا بشنو و بپذير اين يگانه خلقت مبارك گونه ات را كه امير زمان و زمين است اگر بخواهد و بخواهي... مرا بپذير كه تو را چشم در را هم؛ شباهنگام كه بر پهنه سجاده تو را صدا مي زنم...

 

قاصدك


نامه ها و اي ميل هاي شما رسيد: معصومه حقاني- مسابقه آخرشو تو بنويس، نفيسه جعفري، زهره علامي، فاطمه بهادري و سمانه آسيابي از تبريز با يك متن زيبا كه انشاءالله هفته هاي بعد، آقايان عليزاده، محمدرضا طوفاني، حسن ميرزاجاني و سيدكمال طباطبايي با آن شعر زيبايي كه اگر زنده بوديم شماره هاي بعد.
ضمنا از همين جا بابت تعطيلي هفته آينده با عرض تبريك ميلاد ورد زبان زمين و زمان و ذكر عبادت بهشتيان، اميرالمؤمنين(ع)، منتشرنشدن نسل سوم را تسليت عرض مي كنيم!

 

نيازمنديها


كاسكو دم قرمز، سخنگو
متخصص درباب موانع توسعه
فروشي فوري
كنسرت بزرگ موسيقي عرفاني
گروه هو حق دوپس
با صداي درويش هوشنگ خارپرور جان

 

سه شنبه بازار

 

همه اش براي همدردي


يك خبرگزاري تخصصي قرآني در همراهي با ساير رسانه ها براي حمايت از ملت مظلوم فلسطين با يكي از اعضاي كانون نويسندگان و يكي از باسابقه ترين چهره هاي كار درست مخالف نظام كه صبح تا شب به پاي پيك نت و روز نت و ... است و در حال فحش دادن به نظام، مصاحبه كرده و كلي نوشابه خانواده باز كرده كه حال كنين با يك شاعر حرف زديم كه هيچ كس در كشور باهاش حرف نزده! اين رسانه تخصصي! اين فرد را شاعر حساسيت هاي اجتماعي ناميده و در يك سوال حرفه اي پرسيده: حرفتان با ملت سركوب شده لبنان! چيست؟ ما شرمنده ايم به جاي اين رسانه مثلاً تخصصي! گرچه طرف هم دم به تله نداده و گفته چه يهودي چه مسلمان فرقي نمي كند، جنگ! را متوقف كنيد. ما هم مي گوييم: چشم!

 

نقد خوب است ولي براي همسايه!


يك روزنامه دان اقتصاددان- شايد!- در يك نقدي نوشته بود: «تشكيل صندوق ذخيره ارزي يك غلط سياسي بوده و آرمانهاي اصلاحات را له كرده است.»
هنوز اين حرفها عرقش خشك نشده بود! كه يك سايت آفتاب مهتابي تحليل نوشته: فلاني كه يك روز از اصل كاريهاي ما بود اين روزها در نقدهاي خود تفاوتي ميان جناحهاي سياسي قائل نمي شود...
ما كه نفهميديم آزادي بيان خوب است يا نه؟! البته بايد ديد براي چه كسي؟!

 

همه شو برمي گردونيم


آقا يك مسئولي كه تا به حال ما اسمشو نشنيده بوديم- دبير ستاد ثبت نام آموزش و پرورش - برگشته و گفته در تهران هر مدرسه اي كه از ملت پول گرفته باشه، خفت مي كنيم، پول رو برمي گردونيم، تا قرون آخر. بعد هم صاف وايستاده و ادامه داده كه 275 بازرس مي فرستيم مدارس مختلف تا حالا همه اش 4 تا تخلف در مدارس دولتي و يك مورد هم شهريه اضافي در مدرسه غيرانتفاعي بوده، همين! راست مي گه ديگه! حالا فعلاً برين دنبال تشكيل پرونده و مدرك كه چقدر پول اخ كردين، بعد حساب مي شه، احتمالاً اينجوري. فرزند شما حق داره روزي سه بار از بوفه مجاني بازديد كنه، 4 بار روي تخته سياه با گچ بنويسه و در زنگ ورزش نيم ساعت بيشتر دنبال توپ بدوه! بدين صورت تا پايان سه ماهه اول سال تحصيلي حساب شما تسويه مي شود. تازه قول مي دهيم نمره انضباط فرزندتان را هم 20 بدهيم. حله؟!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 19:35  توسط حمید رضا الوندی  | 

نسل سوم 33

بنام خدای منتظران

 

هفته نامه

 

نـسـل سـوم

 

شماره  سی و سوم ـ سه شنبه 3 مرداد 1385

 

نسخه pdf  این شماره

همراه با تصاویر و ...

 

قبل از هر چیز سلام!

 

موجوداتي شبيه به انسان


غزه صحنه يك جنگ نابرابر است و كمي آنطرف تر سران 8 كشور اقتصادي جهان به عنوان قدرت هاي برتر اقتصادي، جي هشت دورميزها شراب مي نوشند تا بشر را فراموش كنند و انگار نه انگار كه اتفاقي افتاده. دبيركل سازمان ملل متحد- صاحب عنوان گوشتكوب جهان- خواستار آتش بس مي شود انگار نه جنگي در كار بوده و نه تهاجمي و تجاوزي. حالا پاسخ اين سران 8 كشور اقتصادي جهان به پرسش در لبنان چه مي گذرد، جالب است؛
بوش كه غذاي سگش ديرشده و بايد جلسه سران 8 را ترك كند تا به سگ عزيزش برسد، بلر هم كه حتماً به عنوان مشاور بايد بوش را همراهي كند. سركار عليه مركل هم صددرصد درحال تجديد آرايش و رد و بدل كردن
SMS با يك خانم ديگر است، آخر مي گويند او يد طولايي در ]...[ دارد.
ژاك شيراك كه بچه ناف تمدن صلح طلب است مي گويد: تو رو خدا خويشتن داري كنيد، اصلا خوب نيست، آبروريزي نكنيد، مگه نمي بينيد ما جلسه داريم. پوتين هم كه به عنوان مهمان و دل خوش كنك وارد اين جمع شده است با اشاره به اينكه اگر لبنان نيروگاه اتمي بخواهد، خودمان پايه ايم مي گويد: قضيه از آزاد كردن دو اسير كمي جدي تر است! همين كه اين جمله را مي گويد، كويزومي ژاپني چشم هاي بادامي اش را نازك تر مي كند و مي گويد من كه چيزي نمي بينم، گرچه اصلا به ما چه، ببين في اسلحه چنده، براشون بفرستيم. استفان هارپر كانادايي هم دراين لحظه درحال صحبت با خانواده مي باشد و آنتن نمي دهد. اصولا كانادايي ها از همين جنس آدم ها هستند. شوراي امنيت سازمان گوشتكوب بين الملل دوباره جلسه تشكيل مي دهد. بوش كه غذاي سگش تمام شده ضمن قرار و مدار با كاندولي در يك تماس ماورايي «وتو» مي كند، همه چيز را انسانيت، آزادي، عدالت و از همه مهمتر حقوق بشر غيرآمريكايي را. بلر هم همين طور با اين تفاوت كه او حقوق بشر انگليسي را وتو مي كند. و غزه همچنان در جنگ است و بچه هاي لبنان ياد روزهاي آتش و خون ايران افتاده اند، آنجا كه سيم خاردار هم به ما نمي فروختند، آنجا كه شبانه با دست خالي زين الدين ها را به شناسايي مي فرستاديم با وجعلنايي كه ورد زبانشان بود، آنجا كه رهبرمان تنها بود و بعد از 8 سال جام زهري را سركشيد كه سالها قبل تاوان اين علمداري دنياي اسلام را داده بود، او رهبر شده بود و اين بزرگترين امتحان الهي براي او و امت رسول الله بود در عصر ماشين و ارتباطات. راستي شيرين عبادي هم صلح و جهان بدون جنگ را از ياد برده و ما هم ايراني بودن او را كه البته جايزه اش هم دلخوشي آنهايي باشد كه ايراني را با او معرفي مي كنند. اينجا فقط دلم تنگ مردماني است كه عربند و عجم نيستند كه ما تنها قوم عجم روي كره خاكي بوديم و تنها مانديم، ولي آنها عربند و دنياي عرب هم كوچك نيست ولي چه كوچك است دلهاي اميران و پادشاهان و سردمداران كشورهاي عرب كه حمايت از لبنان را بر زبان هم نمي تواند بياورد، اين دلهاي كوچك مرده را چگونه توان پاسخ به چشم هاي روشن و اميدوار بچه هاي لبنان است؟ كه آنها مرد ميدان هاي مبارزه اند و خوب درسشان را پس مي دهند، مگر نه اينكه سيدحسن گفته بود، هرچه داريم از رهبر انقلاب اسلامي ايران داريم، امروز پيداست كه هرچه در لبنان مي گذرد، يادآور سال هاي عزت و غرور مردان مرد ايراني در كارزار 8ساله ايران و جهان بود. باور كنيد براي ما صحنه آماده است، نسلي كه طعم شيرين جنگ را نچشيد، آماده باش است، امروز روز اعزام است؛ پوتين هايت را واكس بزن و بند حمايلت را محكم كن، كربلاي ديگري درهمين نزديكي است، مارش اي لشكر صاحب زمان را بشنو و آماده باش...

 

تنها تو مانده اي نصرالله


عليرضا قزوه
شرم الشيخ كوفه است و
جنوب، نينوا!
دارد جنوب شبيه كربلا مي شود
مديترانه، فرات است
فرات، عباي توست!
براي اين همه زخمي
براي اين همه بي كفن
تنها رداي مهربان تو مانده است!
¤¤¤
... اوضاع روزگار بد نيست
از سران عرب
يكي با شمشيري از طلا بر كمر
دارد ريشش را خضاب مي كند و
يكي
هميشه در مواقع حساس
به سجده مي رود
شيخ فلان
تا دشداشه را عوض كند
شيخ الرشيد تا سان ببيند از برابر عكسش
شاه كوچك تا برگردد از تعطيلات آمريكايي
دير خواهد شد
نماد ارتش عربي
پليس مصر است
كه همچنان حمله مي كند به الازهر!
جان بولتون دارد پارس مي كند در سازمان ملل!
تنها تو مانده اي اي نصرالله!
پس شمشير را پس بگير و
اسب را پس بگير و
شريعه را پس بگير و
غيرت عربي را پس بگير
كه پادشاهان عرب
شيهه اسبان مرده اند!

 

تیتر یک

 

اليس الصبح بقريب


اندكي صبر سحر نزديك است
ما آماده ايم؛ تنها فرمان جهاد است كه داغ اين دل هاي سوخته را مرهم است و تپش قلب هايمان را آرامش. تنها اذن مي خواهيم كه امروز شانه هايمان بسته است و تو اي لبنان عزيز تنهايي. فريادهاي خشم ما اگرچه در ايران و ليكن خوب بر تار و پود جامعه جهاني مي نشيند و هر مشت گره كرده مان ضربه اي محكم به خانه عنكبوتي دشمن است، كه دشمن تو، دشمن من است.
ما آماده ايم؛ نبرد براي تو، نبرد در ركاب پيامبر اعظم(ص) است كه اگر آن روز جنگ خندق بود، امروز كارزار لبنان عرصه محك اسلام و مسلمين است. ما آماده ايم؛ خواهر و برادر لبناني! بدان كه قلب هر ايراني امروز به قلب اميدوار و پرنشاط تو گره خورده است و باهر تپش قلبت، خون در رگ هاي ما جريان مي يابد و بيش از پيش فكر لباس خاكي غريب كمدهاي لباس مان مي افتيم. چقدر لبخند تو شيرين است كه ترس بر اجنبي افتاده، حمله كرده ولي هراس هم پيكره اش را مي لرزاند، همين دل آرام كه تو امروز در قلب جنايت به دنيا سوغات مي دهي به مدد دل آرام حضرت روح الله است كه اسلام را با سپاهي از جنس ايمان به مقابله با جنگ دنيا فرستاد و چه شكوهي داشت پيروزي.
اين آخرين صحنه كارزار اسلام و دنياست و تو مثل هميشه پيروز ميداني كه اگر اينگونه شود، آقايمان هست و مي آيد و سرزمين سبز سليمان را به دست صاحبان هميشه غريبش مي سپارد. مولاي من! مولاي تمام دلهاي شيدا! مولاي كودكان لبنان و زنان فلسطين! آيا هنوز زمان تاب خوردن بيرق سبزت در آسمان آبي عدالت علوي فرا نرسيده است؟ آيا شبنم هاي اشك امت
رسول الله(ص) را بر گونه هاي خاك آلود عزت و مقاومت نمي بيني؟ آيا وقت آن نرسيده كه پرچم فتح را بر فراز كره خاكي به اهتزاز درآوري...
¤¤¤
و قيامت كه همين نزديكي است
... و منادي كه از آسمان ندا مي دهد و صدايي از ناحيه دمشق حكايت از پيروزي مي كند قريه اي در شام و به نام جابيه محو و ناپديد مي شود. بخشي از سمت راست مسجد دمشق فرو مي ريزد (مسجد اموي) و شورشيان مرتد از منطقه ترك ها خروج مي كنند و فتنه شام هم به دنبال آن مي آيد. سروكله برادران ترك ها هم پيدا شده و در جزيره فرود مي آيند و شورشيان و از دين برگشتگان رومي مي آيند تا اين كه در رمله مستقر مي شوند. جابر! در آن سال درگيري هاي زيادي در مغرب زمين رخ خواهد داد. ابتداي مغرب زمين كه شام است به فرمان سه پرچم (سپاه) اصهب و ابقع و سفياني با هم درگير مي شوند؛ كه سفياني با ابقع روبرو شده و با هم مي جنگند و نهايتا سفياني او و لشكريانش را مي كشد. سپس اصهب را هم به هلاكت مي رساند. در اين زمان هم تمام سفياني لشكركشي به عراق است. سپاهيانش در قرقيسيا درگير شده و ]در اين جنگ[ صدهزار نفر از جباران و ستمكاران هلاك مي شوند. سفياني لشكري هفتاد هزار نفري را به سمت كوفه گسيل مي دارد و آنها هم به قتل و كشتار و اسير كردن مردم كوفه مي پردازند دراين زمان كه اينها به چنين اعمالي مشغولند پرچم هايي از سوي خراسان نمايان مي شود كه منازل را به سرعت پشت سر مي گذارند و در ميان آنها از ياوران حضرت مهدي - عجل الله تعالي فرجه الشريف - ديده مي شوند. يكي از اهالي كوفه به همراه جمعيتي از ضعيف قيام مي كند كه فرمانده لشكر سفياني او را در بين حيره و كوفه شهيد مي كند. سفياني، سپاهي را به سوي مدينه اعزام مي كند و حضرت مهدي - عجل الله تعالي فرجه الشريف - ]به جهت خلاصي از شر آنها[ به سمت مكه هجرت مي كند. خبر خروج ايشان به فرمانده سپاه سفياني مي رسد او هم عده اي را به دنبال ايشان مي فرستد كه نمي توانند به آنها دست يابند تا اين كه حضرت صاحب - عجل الله تعالي فرجه الشريف- همانند موسي بن عمران بيمناك و اميدوار وارد مكه مي شوند. (اشاره به قصص 18)
الغيبه نعماني، صفحه 187؛ بحارالانوار، ج 52، صفحه .228
¤¤¤
حكايت يك مرد...
سيدحسن، سيدحسن نصرالله، مردي از تبار مقاومت، ديار شجاعت، سرزمين ايستادگي، سرزمين زيتون، سرزمين سيب... حالا ديگر محبوبيت او در جهان فراگير شده است، او ايستادگي را سرمشق ملت هاي مظلوم قرار داده و خود وامدار امام وانقلاب است. حالا ديگر وجدان هاي بيدار جهان او را به واسطه اين حماسه آفريني هاي بي نظيرش مي ستايند وبايد همه سران كشورهاي جهان بويژه كشورهاي عربي شرمگين باشند كه او اين چنين بگويد: اينقدر ما را براي به اسارت گرفتن دو اسرائيلي سرزنش نكنيد؛ دست از سر ما برداريد. كافي است كه بي طرف بمانيد، زيرا ما وجود نظام هاي عربي را به فراموشي سپرده ايم - اشاره او به كشورهاي عربستان، مصر و اردن بود كه پس از اقدام حزب الله به اسير گرفتن دو اسرائيلي، اين اقدام را ماجراجويي ناميدند و حزب الله را مسبب وضعيت لبنان وحملات اسرائيل دانستند- اگر چراغ سبز بين المللي و عربي نبود، اسرائيل پاسخ محدودي به اسارت دو سربازش مي داد.
از حكومت هاي عربي انتظار نداشتيم در كنار جلاد و عليه قرباني موضع گيري كنند، اگر به خاطر مواضع حكومت هاي عربي نبود حملات اسرائيل ظرف چند ساعت به پايان مي رسيد.
حالا هم مي گويم در صورتيكه اسرائيل وارد جنگ زميني باحزب الله لبنان شود با يك فاجعه بزرگ مواجه خواهد شد. اين يك تهديد نيست كه من بخواهم به اسرائيل ابلاغ كنم، اين يك واقعيت است كه دولت اسرائيل به خوبي به آن واقف است. ما هرگز ادعا نمي كنيم كه هواپيماي اف-16 در اختيار داريم و قدرت هاي نظامي مان همسان و يكسان با دولت اسرائيل است اما به هر حال ما 23 سال است كه در حالت جنگ با اسرائيل هستيم و قدرت هاي زميني نيروهاي حزب الله لبنان بر قدرت هاي نظامي اسرائيل برتري دارد.
¤¤¤

 

قاصدك


سلام به همه بروبچ همراه نسل 3، بدون مقدمه فقط نامه ها و نوشته هاي شما رو مي خوونيم ؛ ضمناً خانم س، اكبري سايت نسل سوم دست ما نيست، فقط به شما حق مي ديم كه:«مطالب صفحه نسل سه يكي درميون در سايت قرار مي گيره بعلاوه اينكه مطلب در و ديوار هم تيتر يك سايته!»
خانم اكبري ديديد كه اين دو جمله رو نوشتيم پس ديگه تهديد نكنين كه نسل سومي ها انتقاد به خودشون رو چاپ نمي كنن، گرچه پيش خودمون بمونه اين انتقاد ته اش به ما نمي رسيد!
اما نامه ها: علي اشتري اين يادداشت شيرين رو برامون فرستاده:
همه دانشمندان مي ميرند و به بهشت مي روند. آنها تصميم مي گيرند كه قايم باشك بازي كنند. از بخت بد اينشتين كسي است كه بايد چشم بگذارد. او بايد تا 100 بشمرد و سپس شروع به گشتن كند. همه شروع به قايم شدن مي كنند به جز نيوتن. نيوتن فقط يك مربع 1 متري روي زمين مي كشد و داخل آن روبروي اينشتين مي ايستد. اينشتين مي شمرد: 1، 2، 3، ... 97، 98، 99، 100 او چشمانش را باز مي كند و مي بيند كه نيوتن روبروي او ايستاده است. اينشتين مي گويد:«سوك سوك نيوتن!!» نيوتن انكار مي كند و مي گويد نيوتن سوك سوك نشده است. او ادعا مي كند كه نيوتن نيست. تمام دانشمندان بيرون مي آيند تا ببينند چگونه او ثابت مي كند كه نيوتن نيست. نيوتن مي گويد:«من در يك مربع به مساحت
1متر مربع ايستاده ام... اين باعث مي شود كه من بشوم نيوتن بر مترمربع... چون يك نيوتن بر مترمربع معادل يك پاسكال است، من پاسكال هستم، پس «سوك سوك پاسكال.»!!!
آقاي محمد صادق عليزاده هم قطعه اي سپيد از قلب خودشون رو برامون فرستادن كه با هم مي خوانيم:
«اوس كريم»
قربون اون مرامت
دوباره اون بزرگيتو كشيدي به رخمون
دوباره واسه همه اون گندكاري هاي قبلي فرستاديمون تو تريپ شرمندگي
ما كه ادعايي نداريم با مرام
لعنت به من كه هر وقت تو مار و پله زندگي كم ميارمو و واسه رسيدن به اون خونه آخر لنگ يه 6 مي مونم دست به دومنت مي شم
يادته اون دفعه قبلي كه برات كامنتوندم دلمو شكوندي هيچ
اقلش يه ندايي حواله اين دل لعنتي كن، چه كردي؟
... چه آبي پاشيدي رو آتيش دلم:«ولا تحزن ان الله معنا
به اون عرش ملس ات قسم عجيب شارژمون كردي
همه اينا رو گفتم كه بدوني دوباره تو بازي مار و پله يه 6 كم آوردم
دوباره فقط لنگ همون خونه آخرم
ولي اين دفعه دلم بدجوري چروكه
آخه قربونت برم:«من لي غيرك
باز هم جا كم داريم ولي بالاخره از خجالت بعضي ها در اومديم، اما توصيه مي كنيم كارگاه سوم رو از دست نديد، بنويسيد، بفرستيد.

 

مسابقه

آخرشو تو بنويس...


«پاشو پاشو خودتو جمع كن، به جاي هره كره يه كم قلم دست بگير، بنويس» نسل سه مي خواد حس خيالپردازي و طالع بيني - به همان نگاه دقيق با استفاده از تجربه و خرد جمعي- بروبچ رو به پرواز در بياره و مسابقه بگذاره، آن هم از نوع جديد مديد و داغ داغ كه فقط خوراك خودمونه! سوال مسابقه اول:«سريال حرفه اي، پرمخاطب، جذاب، آموزنده و شاهكار «نرگس» چطوري تموم مي شه؟ » تا 15 مرداد ماه ، بنويسين بفرستين، به 2 نفر هم جايزه مي ديم. كاوه ميرزاپور خودمون اولين شركت كننده مسابقه، جواب رو اينطوري نوشته:

حالت اول؛ معنويتشو ببر بالا!
اگر جناب برازش بعنوان كارشناس فرهنگي به مجموعه اضافه بشه: بهروز اينقدر آبروريزي مي كنه و با دختر مردم كافي شاب و پارك مي ره كه مادر نرگس سكته مي زنه و مي ميره. بعد هم مي ره توي نخ احسان و آبروريزي براي اون و نرگس- همين جاها يكدفعه نرگس مي فهمه كه بهروز يه شيطونه كه اصلاً يك فرشته نيست و بعد نسرين رو شيرفهم مي كنه و در يك حركت انتحاري و تلويزيوني با ورود يك حاج آقا از سر كوچه، بهروز پودر مي شه مي ره پيش دست پدرش شيطان بزرگ و نسرين پشيمان و آدم مي شود و از فردا چادر سر مي كند!

حالت دوم؛ رئيس خوشش بياد
اگر جناب ضرغامي براي سركشي به لوكيشن مجموعه قدم رنجه كنند: ايشان با ذكر كلي آيه و حديث و اينكه عوامل اين مجموعه مصداق من قال فساد الاجتماعي في التلويزيون، وجب له الجنه» هستند، كار ايشان را برابر با تبليغات پيامبران اولي العزم در طول تاريخ دانست و گفت: همينكه مردم رو شب به شب پاي تلويزيون مي كاريد و از انحراف جوان ها جلوگيري مي كنيد و در قسمت هاي بعدي ريشه هرچي فساد و معضل اجتماعي است رو از جا خاركن مي كنيد، خودش خيليه! بعد هم سيروس جان به ميمنت اين حضور سريال را 90 قسمت ديگر ادامه مي دهد و با عناوين نرگس 2 و نرگس 3 روي آنتن مي فرستد و ما تا ازدواج نوه نرگس را هم خواهيم ديد كه آنجا نوه نرگس يك پسر حزب الهي است و خود را براي اعزام به عراق براي مبارزه تن به تن با امريكا آماده مي كند، اما نوه بهروز كه يك دختر شرور و بي مبالات است بر سر راه دل او سبز مي شود و ...

حالت سوم؛ درشو گل بگير وگرنه...
اگر نيروي انتظامي شكايت كنه كه شما امنيت اجتماعي رو مسخره كرديد و صلابت و اقتدار مارو لگدمال كرديد، يه پسر قرتي زارت و زورت با دختر مردم قرار مي زاره و هر جا مي خواد مي ره و مي آد! بعد هم دانشگاه آزاد شاكي مي شه كه چرا دانشجوي ما رو زير سوال بردين و مي گين هر روز به هواي درس و دانشگاه مي آد بيرون و مي ره دنبال... بعد هم نامه رئيس شبكه و توضيح كارگردان و آخرش هم اين مي شود كه بهروز به خاطر نسرين مي ره دانشگاه آزاد قبول مي شه ؛ رشته پرورش مو با صورت تميس ! نيروي انتظامي هم هر سه دقيقه يكبار به نحوي وارد كادر دوربين مي شه و حتي در يك سكانس برخورد محترمانه عوامل گشت ارشادي نيروي انتظامي با نسرين و بهروز به نمايش درمي آد و به محض اين ارشاد، سكانس بعد دفتر ازدواج 717 و عروسي بهروز و نرگس پخش مي شه، اين يعني تاثير سنگين و سهمگين ارشاد نيروي انتظامي.

حالت چهارم؛ عاقبت مسخره كردن فقرا
كميته امداد به كارگردان نامه مي نويسد و در عرض 10 قسمت، خانواده نرگس تحت پوشش اين كميته قرار مي گيرند، خانه عمو را مثل استخوون پرت مي كنن جلوي عموي نرگس و با عزت در خانه اي كه كميته امداد داده و از قضا 700 متره و در زعفرانيه هست، زندگي مي كنند، آقا همين جا عدل مي زند و عموي نرگس بدبخت مي شه! ورشكسته و مفلوك، مجبور مي شه بياد خونه جديد نرگس اينا. نرگس عموشو مي بره پيش احسان مشغول به كار مي كنه و نسرين طي يك سري تحولات اجتماعي چادري مي شه و برگزاري كلاس هاي عقايد براي همكلاسي هاي خود خانواده بهروز را هم حزب الهي مي كند! پدر بهروز هم يك كارخانه ريسندگي افتتاح مي كند و دراختيار كميته امداد قرار مي دهد و ...
¤¤¤
تا فرصت هست، استعدادتان را محك بزنيد، فقط تا 15 مرداد ماه فرصت داريد.

 

دست نوشته های دل

 

عشق آمد...


اعظم خيراتي
... ناگهان ابر بهاري چهره در مهر كشيد
و زمين از قبل بارش آن، نمي از عشق چشيد
عشق آمد؛ واژه ها تكثير شد
عشق آمد؛ غصه ها تقصير شد
خواب من تعبير شد
عالمي تطهير شد
بعد آن
صحراي دل شد چون گلستان
شد گل نرگس، نديم بوستان
خواب هايم مو به مو تعبير شد
فاش مي گويم
دل بشكسته ام
ترميم شد

 

سه شنبه بازار

 

مادر پسر شجاع متولد شد


يك خانمي كه قبل تر مسئول بود و هيچ كس هم نفهميد تا آخر مسئوليتش- بيرون انداختنش- چه كرد و چه بودجه هايي را كجا خرج كرد و ساختمان و صفا و سيتي و خدم و حشم را از چه باب هزينه كرد، برگشته و در آخرين عقده گشايي خود در دوري از پست و مقام و پول و پشمك! گفته: از قديم مسأله حجاب، مسأله بوده است، در نظام ما هم از اول بوده و هست، هنوز هم هست!! اين خانم كه خواسته نامش فاش شود ولي ما فاش نمي كنيم گفته: آنقدر در سال هاي گذشته از چادر بد دفاع كرديم كه نياز به حمله نبوده است! آخه استاد شجاعي! شما كه خودت مسئول بودي چند سال چه گلي به سر مملكت زدي؟ حالا سؤال هايي را كه همه از خودت بايد بپرسن، از ديگران مي پرسي؟ نامبرده كه هنوز نمي داند «سياستگذاري» را با «ذ» مي نويسند در پايان سرمقاله خنده دارش 9سؤال جون دار مطرح مي كند و يادش مي رود كه مخاطب اول اين سؤال ها خود شخيص شان هستند كه چندسالي مشاور رئيس جمهور در امور بانوان بودند، بابا زرنگ!

 

خانواده زرد در شترق منتشر شد


«پس از ماليدن كرم پودر كمي پن كيك روشن را با قلم مو روي صورتتان بكشيد تا كاملاً پخش شود و دير عرق كند.... براي موهاي بور نيز انتخاب اول رژلب }...{ است، اين افراد اگر بيشتر از خط چشم يا ريمل استفاده كنند زيباتر خواهند شد تا سايه هاي بنفش، صورتي... حتماً از ريمل يا خط چشم براي تكميل آرايش استفاده كنيد. در اين نوع آرايش براي بهتر جلوه كردن لب نيز از رژلب و مداد لب همزمان استفاده كنيد...» اشتباه نكنيد، اطلاعات هفتگي قبل از انقلاب دوباره مجوز نگرفته، روزنامه حرفه اي شترق هفته نامه چاپ كرده و آموزش آرايش لطف كرده، راستي مگر در شرع اسلام آرايش براي خانه و محارم نيست؟ اي بابا اسلام كيلو چند، ژورناليسم رو بچسب!

 

غني سازي اوقات فراغت با تلويزيون!


آقا اصلاً تا حالا حساب كرده بوديد چند تا نهاد و سازمان كار غني سازي اوقات فراغت- همان پر كردن- را در كشور برعهده دارند. طبق آمار 40سازمان و نهاد همزمان متولي اوقات فراغت اند، از بسيج (دانش آموزي، دانشجويي، سازندگي و...) تا ارشاد و سازمان تبليغات و سازمان ملي جوانان و ... در كشور بوركينافاسو محققان عقب مانده شان به اين نتيجه رسيده اند كه وقتي آشپز چند تا شد، آش يا شور مي شود يا بي نمك. اين يه طرف، اينكه برنامه ها مثل سال گذشته اس و اصلاً هم عوض نشده، يه طرف، آخرش هم بايد تلويزيون يه جام جهاني ديگه برگزار كنه تا همه اوقاتشون غني بشه اونم پاي تلويزيون. تازه منتظر انواع و اقسام نمايشگاه ها! فروشگاه ها ،همايشها و سمينارهاي پر كردن اوقات فراغت باشيد.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 19:17  توسط حمید رضا الوندی  | 

نسل سوم 32

بنام خدای منتظران

 

هفته نامه

 

نـسـل سـوم

 

شماره  سی و دوم ـ سه شنبه 27 تیر 1385

 

 

قبل از هر چیز سلام!

 

اينجا چراغي روشن است


شرارت آرام آرام خود را به كوي دانشگاه تهران مي رساند و زبانه هاي شيطنت از لابه لاي ميله هاي خوابگاه شعله ور مي شوند و شب هجدهم تيرماه 1378 رقم خورد. هنوز عطر دل انگيز توسعه سياسي را در كاسه هاي آبگوشت دربند هضم نكرده بوديم كه خداحافظي يك «سلام» بچه گانه از جنس فرصت طلبي و عقده را به معركه اي جديد فراخواند. فرياد و هياهو و اشك و آه با چماق هايي همراه شد كه هيچ گاه سنگر دانشگاه را نمي توان با آن پيوند داد و آن سلام و آن سركوب عجولانه شد آغازي بر يك خواب پريشان چندروزه يا فرازي ديگراز شب هاي تهران.

انقلاب كاغذي
گفتيم كه هنوز فصل گفتگوي تمدن ها نشده بود و همچنان طبل توسعه سياسي لقمه شبانه مردم در سفره هاشان بود كه روزنامه هايي به رنگ اعتراض و سبك سواري بر موج هاي روزانه و روز آمد، متولد شدند. با اسم هايي به عمق يك انتخاب كه تاريخ خوب به انبار و آرشيو فرستادشان. حالا فرصت موج سواري در لابه لاي ستون هايي كه واژگان را به خوبي به زنجير ژورناليسم آغشته مي كنند، دست داده است. آنقدر فرصت طلايي هست كه در روز دو چاپ متفاوت از روزنامه را تحويل ملت دهي. آنقدر تريبون هست كه چند اراذل و اوباش و فرصت طلب رانده شده از انقلاب را دوباره دور هم جمع كني و از آنها به عنوان جريان خاموش انقلاب دوم ياد كني. حالا فرصت عقده گشايي هست تا نقاب بر چهره افكني و خيابان را ببندي و با تداعي تصويرهاي خاكستري ذهنت از بهمن 57، تيرماه 78 را تصويرسازي كني. آنقدر حامي داري كه هر چوب تو را با عذرخواهي و لبخند تحويل بگيرند.بي جهت نبود كه مي گفتند، انقلاب مرد صحنه هاي بحران مي خواهد نه پشت ميز نشين هاي سايه گونه. حالا به عدد روزنامه ها و تيترهايش روزي 3 قتل، 16 مجروح و بيش از ده تحصن و تظاهرات در يك خيابان اصلي داري كه مي تواند نويد خوبي باشد براي آنها كه چمدان هايشان را بسته اند كه بازگردند. گرچه آنها هيچ وقت اين طرف را درست نديده اند والا خوب بوي خر داغ كرده و آماده كباب كردن را مي فهميدند.

آزادي به شرط استعفا
ميني مال تلخ كوي دانشگاه حالا ديگر به يك مسئله ملي تبديل شده، اگرچه بسياري از مردم در جريان واقعه نيستند ولي خيل غافلاني كه در بدنه دولت حضور دارند، به خوبي از پس هدايت اين موج سواري برمي آيند. تاج زاده كه معاون سياسي وزير كشور بود در جمع دانشجويان قرار مي گيرد و گلايه هاي خود را از مخالفان دولت! عنوان مي كند. آقاي وزير علوم هم استعفا مي فرمايند كه: اغتشاشات را توهين و هتك حرمت به دانشگاه و حريم مقدس دانشجو مي دانم و از آنجا كه نتوانستم در برابر وظايف خود پاسخ گو باشم، استعفا مي دهم. ضمناً اين حادثه را اقدامي براي اخلال در روند توسعه سياسي مي دانم! - همين جا كات كنيد به قضيه 16 آذر سال 83 و توهين به رئيس جمهور آن هم توسط توسعه يافتگان مكتب 8 ساله سياست، يا اينكه ماجراي اسفند ماه دانشگاه شريف و آن فجايع بي سابقه در قبال رئيس دانشگاه و محيط دانشگاه و البته شهداي عزيزمان؛ سكوت و بي تفاوتي آدم را ياد نان و نرخ روز مي اندازد - حالا ديگر برخي شهرها هم طبل توخالي اغتشاش را بدست گرفته اند و مي كوبند تا خنده هاي خنك و خش دار خيانت و خباثت خواب خوش كوتاهي را برايشان رقم بزند.

دشمن را بشناس
دو روز گذشته است ، شهر شلوغ است و غم سكوت و تكليف و مهر خاموشي بر لب، سركوب را كمي عقب انداخته . امروز فرزانه مان با قلبي دردناك از جراحتي عميق با ما لب به سخن گشود. از مگسان دور شيريني و حلاوت انقلاب سخن گفت كه سالهاست در كمين روزهايي اين چنيني اند تا انتقام خود را از ملت و امام(ره) بگيرند: مراقب باشيد كه دشمن دنبال فرصت است و چه فرصتي بهتر از آشوب و تخريب. خويشتن دار باشيد و حتي در مقابل اهانت به رهبري هم صبر و سكوت كنيد، نيرويتان را براي آن روزي كه كشور به آن نيازمند است؛ حفظ كنيد ... آبي بود بر آتش كينه و عناد دشمن، اين چند دقيقه لب گشودن يار. همين هم شد كه عرصه بر سواران موج كه به اسم دانشجو و به نام دانشگاه خيابان مي بستند و مردم را به وحشت مي انداختند و به خيال خود كودتايي شكل مي دادند، تنگ شد.

تلالو بيداري
امروز بيست و سوم تيرماه است، ميليون ها مرد و زن ايراني خيابانهاي شهر و روستاي خود را در پيش گرفتند تا هم بگويند انقلاب، نهضتي نيست كه مقصد باشد، مسيري است كه هر روزش رو به صعود است و حركت و هيچ زمان با نسيم هاي وزان هميشه در مسير انقلاب خللي بر خود نمي بيند. صحنه خيابان هاي تهران نيز به شكوه و عظمتي تبديل شد كه شايد تا به امروز چنين حركت خودجوش و يكباره اي را در روزهاي آفتابي پس از انقلاب كمتر ديده باشيم؛ كه تاريخ ثبت كرد و ملت ايران ثابت كرد كه اهل كوفه و از نسل نفاق نيست. عربده هاي آزادي خواهي خياباني به سكوت سنگين سرخورده هايي تبديل شد كه سراب بازگشت به انحطاط را در مقياس كوچكي در اين روزها و شب هاي آشوب در لانه هاي عنكبوتي شان امتحان مي كردند، آنجا كه دين را به بهانه آزادي و تنفس در هواي توسعه خاك كرده بودند و فلاش بك تلخي به طاغوت زده بودند؛ همان جا كه ديگر نمي توانستي دختر از پسر بازشناسي و محرم از نامحرم سوا كني كه تو را دشمن مي خواندند و خود را آزادشده از بند!! حالا ديگر پيام شكوه ملت ايران در امواج رسانه هاي شرق و غرب به انعكاس درآمد، انقلاب كاغذي هم به زباله دان سرازير شد.
¤¤¤
همه را گفتيم تا بگوييم «اينجا چراغي روشن است» كه روشني اش را از چشم روشني آسمانها دارد ، پس بيهوده نكوشيد كه راه بن بست است.

 

تیتر یک

 

گفت وگوي نسل سوم با محمدجليل عندليبي
اولين آهنگم را 18سالگي ساختم


گفتگو: ايرج نظافتي

«پرستش به مستني است در كيش مهر...» اين مصرع را يكبار ديگر با صداي شهرام ناظري در ذهنتان مرور كنيد. اين يكي از ترانه هاي ماندگار نسل هاي اول و دوم انقلاب است كه هنوز هم پس از سالها شنيدنش خالي از لطف نيست و شنونده را مي برد به عمق خاطرات دوران ظهور انقلاب و ما را به عصر كودكي و نوجواني خويش... در ميان آهنگ سازان پس از پيروزي انقلاب اسلامي، يكي از چهره هاي مطرح و صاحب سبك موسيقي ايراني «محمدجليل عندليبي» بوده است كه همواره در اين عرصه، حضوري جدي و موثر داشته است.
محمدرضا شجريان، شهرام ناظري، عليرضا افتخاري و حتي جواناني مثل پيام عزيزي، حسام لرنژاد از جمله افرادي بوده و هستند كه عندليبي ملودي هايش را در اختيار حنجره هايشان قرار داده تا آثاري ماندگار را براي موسيقي ايران زمين توليد كند. موسيقي كه در رديف موسيقي هاي سنتي و عرفاني هميشه حرف هايي براي گفتن داشته است...
متولد 1330 در شهر سنندج است و به جرأت مي توان ادعا كرد كه حس و حال عرفاني و معنوي نوا و نغمه آثار عندليبي از چشمه ساران «آبيدر» و باغ خوش «كاني شفا» و صداقت مردم كردستان نشأت مي گيرد.
اين حال و هواي عرفاني در آهنگ «ميهن اي ميهن» با صداي شجريان، «كيش مهر» با صداي شهرام ناظري، «امان از جدايي» با صداي عليرضا افتخاري، آقاي ما محمد(ص) و... تبلوري عيني دارد... در اوج كارهاي روزانه اش دقايقي كوتاه را از او قرض گرفتيم.


-كار موسيقي را از چند سالگي آغاز كرديد؟
حدودا از 9سالگي كار موسيقي را با خوانندگي آغاز كردم و در فرهنگ و هنر كردستان زيرنظر مرحوم استاد حسن كامكار 3، 4سالي به كار خوانندگي پرداختم، بعد به طرف سنتور روي آوردم و پس از اخذ ديپلم رياضي در سنندج، به تهران آمدم و در دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران به تحصيل پرداختم.
-اولين آهنگي كه ساختيد در چه سني اجرا گرديد و چه نام داشت؟
اولين آهنگم در سن 18سالگي و با صداي مرحوم رضوي سروستاني اجرا و در كنسرت هايي به گوش مردم رسيد و سپس در كاست شعر و عرفان با صداي شهرام ناظري منتشر شد كه آهنگ شاخص آن «بامن صنما دل يكدله كن» خيلي هم از راديو و تلويزيون پخش شد.
-گويا همين اثر از اولين آثار منتشره موسيقي سنتي بعد از انقلاب است.
بله، در يكي دوسال اوايل انقلاب هيچ اثري منتشر نشد و خيلي از آهنگسازان كه حتي مطرح هم بودند نمي دانستند چه چيزي را اجرا كنند كه مجوز بگيرد. اين كاست جزو اولين كاست هايي بود كه بعد از انقلاب به طور رسمي از وزارت ارشاد مجوز انتشار گرفت و به جرأت مي توانم بگويم كه اين كاست و سبك آهنگسازي و نوازندگي آن و صداي خوب آقاي شهرام ناظري الگويي شد براي كار ساير هنرمندان در آن زمان و خيلي ها معيار موسيقي مجاز را فهميدند، و دانستند كه چه اثري بايد اجرا كنند كه هم با ذائقه مردم همخواني داشته باشد، هم به دور از هرگونه ابتذالي، گوياي هويت ايراني -اسلامي باشد و هم بتواند مجوز بگيرد.
-گروه مولانا را در چه زماني و با چه انگيزه اي تشكيل داديد؟
در سال 1354 در همان دانشگاه تهران كه بودم به عنوان يك فعاليت فوق برنامه اين اركستر را تشكيل دادم و اكنون نزديك به 30سال است كه سرپرست و آهنگساز اين گروه هستم.
-گويا رهبر انقلاب نسبت به يكي از آهنگ هاي شما توجه ويژه داشته اند؟
بله! چند سال پيش رهبري در يكي از سخنان خود در جمع هنرمندان به آهنگ «كيش مهر» با صداي شهرام ناظري و شعر مرحوم استاد علامه طباطبايي عنايت داشته اند و فرمودند بايد اينها الگوي ساخت موسيقي در داخل كشورمان باشد.
-خيلي از جوان هاي مستعد در عرصه خوانندگي توسط شما مطرح شدند.چرا با برخي از اين جوان ها كه شروع كرديد، ادامه نداديد و فقط در حد يك يا دو كار با آنها همكاري كرديد؟
خيلي ها اين سؤال را از من پرسيده اند كه بايد عرض كنم برخي از اين افراد براساس سليقه شخصي دوست داشته اند با هنرمندان و آهنگسازان ديگر هم كار كنند، اما برخي ديگر هم متأسفانه به نحوي غيرمعقولانه و غيرمنطقي برخورد كرده اند. مثلا يكي از همين افراد را بنده آوردم و با او كار كردم و سريعا با يك كاست مشهور شد. خب طبيعي است كه اين چنين شخصي وقتي مي بيند كه يك دفعه از سراسر كشور و حتي خارج از كشور تلفن دارد(!) خود را گم مي كند، در حالي كه در كار هنر، تواضع و فروتني و احترام به پيشكسوت حرف اول را مي زند، اين بدليل ناپختگي جوان است كه راه پرفراز و نشيب كسب تجربه را يك شبه مي خواهد بپيمايد!
- آهنگ معروف «ميهن اي ميهن» از آثار زيباي شما بود كه با صداي شجريان اجرا شد و در دوران دفاع مقدس بارها پخش گرديد، اما چند سال پيش و در زمان مديريت سابق صداوسيما اين ترجيع بند از اين آهنگ حذف شد. بعد شما همين آهنگ را با صداي عليرضا افتخاري بازسازي كرديد كه متأسفانه همان ترجيع بند مجددا حذف شده بود، دليل آن چيست؟
بنده در سال 1359 اين آهنگ را با صداي آقاي شجريان اجرا كردم و در طول دوران دفاع مقدس مكررا از راديو و تلويزيون پخش شد اما يك دفعه بدون اجازه ما اين ترجيع بند را حذف كردند و آهنگ ناقص شد اما چون بسيار قوي اجرا شد و صداي شجريان هم پرقدرت پشتوانه اركستر بود شايد شنونده كمتر متوجه اين حذفيات بشود اما در همان سال ها- حدود 10 سال پيش- همين آهنگ را براي صداي آقاي افتخاري تنظيم كردم كه متأسفانه اينبار وزارت ارشاد آن را تأييد نكرد و ما هم مجبور به حذف ترجيع بند ميهن اي ميهن شديم، كه در كاست «امان از جدايي» با حذف آن ترجيع بند منتشر شد.
- توجيه مسئولان وقت بر حذف اين ترجيع بند چه بود؟
هيچ توجيه خاصي در اين زمينه وجود نداشت و در واقع بايد گفت به مذاق آقايان كه مسئوليت نظارت بر چنين آثاري را داشتند خوش نيامد؛ اين در حالي است كه آهنگ فوق در تمامي دوران دفاع مقدس در روحيه دادن به رزمندگان موثر بود و بارها راديو و تلويزيون آن را پخش كردند.
- در بروشور كاست «با قدسيان2» اشاره كرده ايد كه برخي از آهنگ هاي اجرا شده به فارسي، كردي بوده اما توسط خوانندگان تركيه به غارت رفته، حال برخي بر اين عقيده اند كه خواننده اين كاست از خوانندگان ترك تقليد كرده اند، شما چه نظري داريد؟
نغمات اين كاست كلا از موسيقي هاي كردي مناطق بادينان- مناطق همجوار تركيه و عراق- است كه گويش كرمانجي دارند و آهنگ هاي آن مناطق از كشورمان هم از بهترين و پرتحرك ترين ملودي هاي محلي ايراني است كه متأسفانه به خاطر اهداف حكومت نژادپرست تركيه اين آثار به غارت رفته و به تركي معروف شده اند و بنده هم براي بازشناخت موسيقي اصيل نواحي ايراني دست به اين بازسازي زده ام و خيلي از هنرمنداني هم كه از اين واقعيت مطلع بودند از اين كار استقبال كردند.
- درباره موسيقي پاپ چه نظري داريد؟
به نظر من وجود موسيقي پاپ كه بيشتر در تسخير جوانان است ضروري است اما نه به اين ابتذالي كه الان گرفتار شده؛ چون در بسياري موارد مي بينيم كه هم شعر مشكل دارد و هم يك نواختي در ملودي ها ديده مي شود. اما اگر موسيقي پاپ خوب اجرا شود و حس و حال ايراني داشته باشد كاملا موافقم؛ حتي اگر دقت كرده باشيد چند اثر اخيرم- با قدسيان1، 2، 3- را تقريبا نيمه پاپ اجرا كردم.
- چه تعريفي از موسيقي مبتذل داريد؟
قبل از انقلاب اسلامي اينچنين واژه اي وجود نداشت و موسيقي ضدارزشي را هم نمي گفتند مبتذل. اما به نظر من موسيقي مبتذل موسيقي هاي سطح پائين و بي محتوا و ضعيف را شامل مي شود. به بيان ديگر، آهنگي كه سطح پائين اجرا شود و شعر بي ربط و خواننده اي با صداي ناهنجار كه هيچ محتواي ارزشي در آن كار وجود نداشته باشد يعني موسيقي مبتذل.
- در حال حاضر به چه كاري مشغوليد.
هم اكنون علاوه بر سرپرستي گروه موسيقي مولانا، رهبر اركستر سنتي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي هم هستم و فعلا درصدد اجراي كنسرتي در اواخر تيرماه در تهران به خوانندگي آقاي عليرضا شاه محمدي هستم.

 

قاصدك


بازهم جا نداريم؛ فقط 2 نكته و ذكر نام نامه نويسان و ارادتمندان و مخالفان و...
اول اينكه يادداشت جام جهاني يا خواب جهاني از يكي از دوستان عزيز وبلاگ نويسمان بود كه لطف كردند و ما هم با كمي دخل و تصرف منتشر كرديم، اسم هم نزديم چون رسم مان است! دوم اينكه تيتر يك شماره قبل كلي بازتاب و بازنتاب داشته كه مي توان به اين موارد اشاره كرد: تداوم برنامه سازي به همان سبك و سياق در شبكه سوم، دوم ، اول، چهارم، پنجم و... ايجاد موج انتقاد سازنده! در رسانه هاي مكتوب ديگر، پس از طرح اين مطلب در نسل سوم، اعلام انزجار بسياري از كارشناسان فوتبال و تحصن و راهپيمايي در مقابل كيهان!، بيداري مخاطبان و پناه بردن به راديو براي فرار از برنامه هاي كارشناسي سيما و... تازه كلي پيامد ديگر هم داشته ازجمله پيشنهاد چندميليون دلاري به «قاسمنگولا» براي خريد وي و قلم وي جهت تلطيف قلوب و سفارشي نويسي! كه گزارش اين رشوه دهي بزرگ! را در شماره بعد بخوانيد، اگر تا آن موقع ما را نخريدند!
خانم ها و آقايان نامبرده شده در سطر بعد! باور كنيد مطالبان را ديديم و خوانديم، جانداشتيم و قول مي دهيم به جون همين كاوه ميرزاپور خودمان شماره هاي بعد براي خوانندگان كارهاي اساسي كنيم، باور كنيد.
زهرا سعادتي، ناهيد رفيعي، فرشته اميريان، زينب دوستدار، ميثم شاهين نژاد، روح الله حيدري، ايمان شكوهي، رضا ميرمحسني.
يك خانم هم نامه اي صميمي در مورد اصولگرايي نوشته اند كه براي شماره بعد انشاءالله. اسم ايشان به قول خودشان ساناز از آبادان است. يك عذرخواهي هم بدهكاريم به خاطر عقب ماندن از تب كنكور كه بازهم انشاءالله شماره بعد! اينقدر جا كم داريم كه بالاي سرمان وايستاده اند كه ديگر ننويس، جا نمي شود! نمي دانم آخر اين...

 

داستان کوتاه

 

انتقام


ميترا محسني
پك محكمي به سيگار زد و بدون آنكه دودش را بيرون دهد، آنرا در نعلبكي له كرد و به سمت من خيز برداشت. ديگر جاي تعلل نبود، به قدر كافي استراحت كرده بودم، بايد كاري مي كردم. بدون اينكه جلب توجه كنم، به سرعت به آن طرف اتاق پناه بردم. ولي گويا زيرچشمي مرا دنبال مي كرد و فهميد كجا هستم. حالا آرام آرام به سمت من مي آيد. ديگر اميدي نيست و مطمئنم كارم ساخته است. وانمود مي كنم كه او را نديده ام و.... حالا ديگر روبرويم ايستاده است. خون، سفيدي چشمانش را پر كرده است و فكري جز كشتن من در ذهنش نيست. آخر من نگذاشته بودم، درست و حسابي بخوابد. كمي به من خيره مي شود و آرام آرام دست راستش را بالا مي برد. ديگر نمي توانم حركتي بكنم، چرا كه اگر فرار كنم وضع از اين هم بدتر مي شود!
.... نمي دانم چرا يكدفعه همه جا تاريك شد. تنها يكي دو قدم از هر طرف مي توانم حركت كنم. آنهم به سختي. اينجا ديگر كجاست. كم كم روزنه هاي نوري پيدا مي شود. آخ! گردنم فشرده مي شود نفسم به سختي بالا مي آيد چشمان درشتي را بالاي سرم حس مي كنم و بعد چهره اش را كه پيروزمندانه دندانهايش را روي هم مي فشارد و غرور پيروزي در چشمان پف كرده اش موج مي زند. احساس مي كنم دارم بالا مي روم و حالا به سرعت پائين مي آيم...
انگار هيچ چيز در اختيار خودم نيست.
حالا ديگر كف زمين ولو شده ام و دنيا در نظرم تار است و چشمانم سياهي مي رود. گيج گيجم. سايه خودم را روي كاشي هاي سالن مي بينم، احساس مي كنم كه سرم منفجر شده است. هيبت بزرگي را روي كاشي مي بينم، سرم را برمي گردانم ، سايه چيزي به سرعت در حال نزديك شدن به من است. فقط صدايي نامفهوم را مي شنوم كه در گوشم چنين طنين انداز است:
- حالا هي ويز ويز كن!

 

دست نوشته های دل

 

بوي تو


چشم مي دوزم با تمام جنون
پاره پاره پيراهن تازه ات را
كه ديروز آمد
تازه بود و تابناك
بي جهت نيست كه خاك تو را نپذيرفت
تو بزرگي
دريا
كوه
چه فرقي مي كند؟
آنقدر بزرگ كه با سر دويدند
فرشتگان
تا گوشه پيراهنت را بگيرند
پيراهنت
پاره و روشن
پاره اي از ماه
برتابناكي آب
بوي تو چه مي كند
با اين خشت هاي گلي
با اين آدم هاي سفالي
كوچك!چشم مي دوزم با تمام جنون
پاره پاره پيراهن تازه ات را
كه ديروز آمد
تازه بود و تابناك
بي جهت نيست كه خاك تو را نپذيرفت
تو بزرگي
دريا
كوه
چه فرقي مي كند؟
آنقدر بزرگ كه با سر دويدند
فرشتگان
تا گوشه پيراهنت را بگيرند
پيراهنت
پاره و روشن
پاره اي از ماه
برتابناكي آب
بوي تو چه مي كند
با اين خشت هاي گلي
با اين آدم هاي سفالي
كوچك!
مريم سقلاطوني/ برنده بخش شعر چهارمين جايزه قلم زرين

 

یادداشت

 

ناخنكي بر يك زخم كهنه

چگونه آسان فاجعه ساز مي شويم؟


مهدي محمدي
احتمالا دردسري دوباره خواهد بود؛ ولي هرچه باداباد. چند ماهي پيش از اين در آستانه انتخابات خبطي كردم و يك مقاله در مذمت اختلافات افتاده در اردوگاه اصولگرايان و ناتواني آنها از اجماع را با اين جمله شروع كردم كه «من علاقه چنداني به فوتبال ندارم؛ نه به بازي كردن و نه حتي به تماشا كردنش.» كاري به الباقي مقاله ندارم اما همين جمله آغازين دردسري درست كرد كه نگو و نپرس. دوستاني كه ديده بودند مرا به هنگامه لگد زدن بي مهابا و ناشيانه به توپ در بزم فوتبالي اميرحسين خان فردي و دويدن هاي عموما بي حاصلم را كه به گيج خوردن بيشتر مي مانست تا فوتبال بازي كردن (دروازه باني و صورت سرخ شده از اصابت سنگين توپ و عينك شكسته و... بماند) جملگي هجوم آوردند كه: «عجب، فلاني نمك خوردن و نمكدان شكستن!؟ خيال مي كني فوتبال همينطور بي كس و كار و بي سرو صاحب است كه هرچه از دهانت درآمده نوشته اي؟! چطور جرئت كردي چنين جسارت آميز حرف بزني؟! خلاصه دردسرتان ندهم. كار بالا گرفت و به گله گذاري برادر عزيزي از اعضاي هيئت مديره باشگاه استقلال هم رسيد و...
در تمام اين مدت من هيچ مجالي براي توضيح در اين زمينه نداشتم كه آخر مسلمان ها! آن مقاله فقط يك جمله اش راجع به فوتبال است و ادامه آن به تنها چيزي كه ربط ندارد فوتبال است و... اصلا گوش كسي به اين حرف ها بدهكار نبود و من تازه تازه مي فهميدم كه پاي تعدي به چه وادي مقدسي نهاده ام.
من البته از آن مهلكه به لطف عنايت و حسن ظن دوستان جان سالم به در بردم و از خطايم درگذشتند ولي يك نكته مثل روز بر من آشكار شد و آن هم اينكه چگونه ورزشي مانند فوتبال به عنوان يك فعاليت جمعي در روح و جان محترم ترين و جدي ترين انسان هاي اين ملك رسوخ كرده و هر اظهارنظري درباره آن مي تواند به سادگي رگ غيرت آنها را بجنباند و به واكنششان وادارد.
روزي كه تيم ملي ايران با آن وضع رقت بار از جام جهاني فوتبال حذف شد بي اختيار آن ماجرا به عنوان تنها تجربه قابل اعتناي من در برخورد با مقوله اي به نام فوتبال در خاطرم زنده شد. در اين باره بحث نمي كنم كه درست است يا غلط (تا مبادا خاطر دوستان فوتبالي ام دوباره رنجيده شود) ولي روشن است كه امروز فوتبال و اينكه تيم ملي مان برده يا باخته و اگر باخته، خوب بازي كرده يا بد، يك دغدغه ملي براي ماست. اگر تيم ملي ببرد؛ ملت از صدر تا ذيل خوشحال مي شوند، روحيه مي گيرند و جوي از نشاط و شادماني سراسر ملك را فرا مي گيرد. و اگر ببازد؛ همگان با آن به عنوان يك مصيبت ملي مواجه مي شوند، حوصله ها تنگ، روحيه ها باخته و خلق ها عبوس و عصباني مي شود؛ چنان كه گويي بلاي عظيم در رسيده است و...
من نمي دانم تيم ملي چرا باخت و اگرچه كار مي كرد نمي باخت. ولي اين را مي دانم كه فوتبال اگر مي تواند چنين در رنج يا شادماني ملتي موثر باشد، بايد اهل تدبير امور آن را جدي بگيرند و از كنار برد يا باخت آن به سادگي نگذرند. واقعا اگر ما در اين جام مي درخشيديم و مثلا در مرحله مابعد مقدماتي (كه نمي دانم اسمش چيست) آبرومندانه مي باختيم، تا چه حد روحيه ملي ما بالا مي رفت و مردم براي چشم پوشي از خطاهاي حاكمان و ارائه فرصت هاي دوباره به آنها چقدر آماده تر مي شدند؟
براي ما امروز بازي فوتبال در حكم بازي با اعصاب 70 ميليون انسان است و اين دقيقا يعني فوتبال يك مقوله امنيت ملي و مستحكم يا سست كننده وحدت ملي است و لذا اگر مثلا تيم ملي بسيار ابتدايي و بچه گانه ببازد يا به عبارتي آنقدر بد بازي كند كه بچه ها هم بفهمند ، فقط اين يك بازي فوتبال نيست كه از دست رفته؛ آنچه به واقع در چنين وضع و حالي رخ مي دهد نوعي احساس «
باخت و تحقير ملي» است و اين يعني فاجعه.

 

نيازمنديها


مطمئن باشيد دوباره زمين را خواهيد ديد. با هواپيماي ما سفر كنيد به خدا اسممان بد در رفته.                                  مؤسسه هواپيمايي «ديدار به قيامت»

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 16:25  توسط حمید رضا الوندی  | 

مطالب قدیمی‌تر