نسل سوم 36
هفته نامه
شماره سی و ششم ـ سه شنبه 7 شهریور 1385
قبل از هر چیز سلام!
مرگ داريم تا مرگ!
بالاخره جنگ تحميلي لبنان هم تمام شد، با همه سختي ها و مصيبت ها و ويراني هايي كه به بار آورد... جنگي كه خيلي ديدني بود... مقاومت مردم، رشادت جوانان حزب الله، تحقق آيات و وعده هاي الهي، و بالاخره پيروزي بزرگي كه در پايان حاصل شد..
تصور كن كه به لبنان رفته اي، در ميان ويرانه هاي شهرهايش پرسه مي زني كه ناگاه گروهي با صداي «لااله الاالله» سر مي رسند و تشييع آلاله هاي به خون خفته لبنان را بر روي شانه هاي مردم مي بيني... كمي آنطرف تر، سربازان قوم يهود هم به هلاكت رسيده اند و بر روي تانك هاي پيشرفته شان راهي قبرستانند، چه احساسي به تو دست مي دهد؟! مگر نه اينكه دو صحنه مرگ را در كنار هم ديده اي اما... اصلا مرگ چه تعريفي دارد؟
آيا مي توان «از ميان انسان ها رفتن» و «ترك دنيا كردن» كسي را كه عمري در لذائذ پست دنيوي و شهوات و زر و زور سپري كرده، با عروج آن مجاهدي كه خوردن و خوابيدن و ديدن و شنيدن و راه رفتن و همه و همه چيزش در «سبيل الله» قرار گرفته، يكي دانست؟!
واقعا مرگ چيست؟ دامي كه زمين مي افكند و آلودگي ها را در خود مي كشد و هضم مي كند تا بوي تعفنشان هوا را آلوده نسازد؟
عروج آن خليل الهي كه درونش وزشگاه «روح خدا» است و سينه اش لوح پاك «اسماء» و دستش نگهدار امين «امانت»: شهادت؛ «ولا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون» نمي توان حالت زمين را در از دست دادن چنين انساني كه «انسانيت» در وجودش متجلي شده، تصور كرد. بي شك زمين هم عزادار اوست.لباس سياه و شب هفت و ناله و زاري و مصيبت و همهمه و هلهله كه همه و همه دست در دست هم مي دهند تا اين «عروج» را زشت كنند و تنها حادثه صميمي و پاك و صادق و عظيم حيات «انسانيت» را بر روي اين زمين بيالايند و با پست ترين «مرگ»ها، آنرا درهم آميزند...
سر خاك رفتن و گل كاشتن و آن را به اشك اندوه سيراب كردن به قصد خشنودي او...، و چه كودكانه است اين اعمال «انساني» براي ارضاء روح ثروتمند «انسانيت»!
بايد بدانيم خاكي كه ما دست بر آن نهاده، حمد و توحيد بر زبان مي رانيم، خاك نيست، خاكي نيست كه ما از آن متولد شده ايم و نيستي خود را در آن بودن مي دانيم. آن خاك به سبب وجود شهيد، مطهر گشته و بوي بهشت مي دهد.
پس مي توان «شهادت» را از «مرگ» جدا كرد و گفت: زيباترين مرحله اي است كه «انسانيت» را از «دنياي دني» بيرون مي كشد و آنرا تا ملكوت پرواز مي دهد.
سيد ياسر جبرائيلي
روايتي كه شايد واقعي باشد عشق سينما
گزارشي از تب كلاسهاي سينمايي در گرماي تابستان.
كاوه ميرزاپور
سكانس اول:
روز - خارجي - روبروي يك مؤسسه زيبايي
وارد مؤسسه مي شوم. عكس }... { را از كيفم بيرون مي آورم و مي گويم: خانوم مي خواستم مثل اين بشم. چقدر مي شه! كمي به من نگاه مي كند و بعد: برو بگير بخواب ... دو ساعت بعد خودم را بانداژ شده مي بينم كه تمام در آمد تابستان سال گذشته ام را دارم تقديم خانوم مؤسسه مي كنم.
سكانس دوم:
شب - داخلي - اتاق خانه
باندها را باز كرده ام. زياد شبيه عكس نشده ام ولي خيلي خوب تر شده ام. لباس هاي كمدم را جستجو مي كنم و آن يكدست لباس مهماني عاريه را پيدا. آويزان مي كنم به در تا صبح. نگاهي به پنجره اتاق كه ماشين هاي چراغ دار شهر، آنرا به تسخير در آورده اند مي اندازم و روياي فردا را مجسم مي كنم...
سكانس سوم:
روز - خارجي - روبروي مؤسسه بازيگري كامران و دوستان
يكي از دوستانم اينجا را به من معرفي كرده. مي گويد } ... { يك ماه اينجا بود كه شد } ... {.
وارد مي شوم. خيلي تحويلم مي گيرند و مدارك و فرم ها رو يكي پس از ديگري پر و امضاء
مي كنم. فيش 90 هزار توماني را پرداخت و براي فردا عصر قرار مي گذاريم. چقدر آنجا شلوغ است. چقدر چهره آدم ها خيلي واقعي است. چقدر آدم ها الكي رنگي اند. گر چه من هم رنگي تر از هميشه آمده ام. چقدر آنجا همه راحت اند. چقدر همه موبايل دارند و سرشان شلوغ است. چقدر پوستر به در و ديوار آويزان است. وارد اتاق آتليه مي شوم. دوازده تا عكس در حالت ها و ژست هاي مختلف مي گيرم. كلي ذوق كرده ام. ديگر يواش يواش دارم ...
سكانس چهارم:
روز - داخلي - مؤسسه بازيگري - اتاق تمرين
استاد، همان بازيگر سريال
} ... { چقدر اينجا قيافه اش فرق مي كند. چقدر الكي با همه مهربان است. چقدر به بعضي ها مي خندد. به من كه مي رسد، كم مانده دستم را بگيرد و احوال پرسي !!! كند. كمي حرف مي زند و بعد چراغ ها خاموش و نور موضعي در وسط اتاق مي افتد. يك نفر را صدا مي كند و به او مي گويد: نقش يك دختر هندي را بازي كن كه پسري را عاشق شده و در ميان درختاني سرسبز ترانه مي خواند و مي رقصد. آن يك نفر كمي مكث مي كند و بعد ... شروع به آواز خواني و كمي هم حركات موزون مي كند. استاد كارش را قطع مي كند. - ببينيد اگر بلد نباشيد خوب برقصيد، بدرد كار نمي خوريد، بدن آماده از مهمترين لازمه هاي يك بازيگر !!! است. نور دوباره موضعي مي شود و آن يك نفر ... يكدفعه استاد بازيگري دست در دست آن يك نفر كمي به او آموزش عملي! مي دهد. كلي هم مي خندند، همه و من!! راستي چقدر همه رنگي اند. چقدر همه آزادند. چقدر همه راحت اند. چقدر همه با هم فاميلند!! آنروز نوبت به من نرسيد.
سكانس پنجم:
شب - داخلي - خانه
دارم تمرين مي كنم. ابتدا تمرين گريم روي خود، بعد هم حركات موزون. چقدر شيرين است. فردا كه مشهور شدم چهره ام را بر پوسترهايي كه روي ديوار نصب شده مي بينم كه هزاران هزار نفر مي خواهند با آن عكس يادگاري بگيرند ... راستي چقدر استاد مهربان است. چقدر خوب است. چقدر دوست داشتني است...
سكانس ششم:
روز - داخلي - مؤسسه - اتاق تمرين
ديگر همه با استاد خيلي راحتيم... احترام استاد مثل پدر است!! اين جمله را يكي از همشاگردي هايم به من گفت. راستي استاد امروز وقتي داشتيم با هم تمرين مي كرديم در گوشم گفت كه من از همه بهترم. قرار شد فردا براي تست دوربين آماده شويم. هر كس بهترين و مدترين لباسهايش را بپوشد و ...
سكانس هفتم:
روز - داخلي - مؤسسه - اتاق تست دوربين
هر كس تنهايي مي رفت داخل. استاد و دوربين تنها در اتاق بودند. هر كس بيست دقيقه و بعد ... نفر چهارم كه رفت داخل، هنوز دو دقيقه نگذشته بود كه با جيغ و فرياد از اتاق بيرون زد و رفت ... هنوز به دم در نرسيده بود كه سر و صداي استاد بلند شد: دختره پر روي پر مدعا!! احترام استاد و شاگردي سرش نمي شه اومده بازيگر شه نفهم! فكر كرده كيه!! اعصابم خورده هر كسي مونده بايد يكي دو ساعت صبر كنه تا اعصابم بياد سر جاش. خيلي ها رفتند ولي من ماندم. آخر خيلي زحمت كشيده بودم، كلي خرج كرده بودم. تا آنروز نزديك 500 هزار تومان پول انواع و اقسام مدارك و لوازم را داده بودم. ساعت نزديك 8 شب بود كه رفتم توي اتاق. آن قسمتي را كه از نمايشنامه اتللو آماده كرده بودم، اجرا كردم. استاد گفت: روسري ات را بردار و ادامه بده!! اول جا خوردم، بعد ديدم استاد كه غرضي ندارد، احتمالا مي خواهد من با رقص موهايم حس بهتري بگيرم، روسري ام را روي گردنم انداختم و ادامه دادم. استاد گفت: حالا دكمه هاي مانتوات را نيز باز كن و از دنباله مانتو به عنوان شنل استفاده كن. همين كار را كردم ... بعد با استاد كلي خنديديم و از سينما و بازيگري صحبت كرديم ... شب خوبي بود. من حالا ديگر به گفته استاد سوپر استار شده ام.
سكانس هشتم:
شب - داخلي - اتاق منزل
استاد زنگ زده است خانه ما و دارد با من صحبت مي كند. اظهار علاقه اي خارج از چار چوب استاد و شاگردي دارد. گويا قصد ازدواج دارد. ازدواج با يك استاد يعني صعود. يعني رفتن به اوج ... مرا براي فردا در دفتر كارش ميهمان كرد. رفتم. كلي با هم گپ زديم. و راحت بوديم!! ديگر اصلا احساس نمي كردم او استاد است و من شاگرد ...
سكانس نهم:
روز - داخلي - منزل
مشهور شده ام. خيلي. خيلي خيلي مشهور شده ام، آنقدر كه روي بيرون آمدن از اتاقم را ندارم. عكس ها و فيلم هايم از ابتدا - روزهاي اول كلاس - تا روزهاي آخر، روي اينترنت منتشرشده است، برخي از اقوام ديده اند به خانه مان زنگ زده اند. مؤسسه غيب شده است و همه چي به يكباره تمام شده است. يك نامه برايم آمده كه بايد در يك پارتي شبانه شركت كنم و الا فيلم روز تست فيلمبرداري براي پدرم ارسال مي شود. پدرم كارمند بايگاني يك اداره منتسب به ثبت اموال است ... خيلي مشهور شدم، با شركت در آن پارتي مشهورتر هم مي شوم. چون قرار است آنجا ... راستي آقاي استاد راحت دارد در يك نقطه ديگر شهر آگي بازيگري و كارگرداني مي دهد و لابد كلي دختر ديگر مثل من...
وقتي همه از سريال شكايت مي كنند
ميترا محسني
1-ستاد اقامه نماز شكايت مي كند. در بيانيه شكايت آنها آمده است: مسخره كردن! در اين سريال كه شونصدنفر بازيگر داره، تنها و تنها نرگس نماز مي خونه! يعني همه بي دين هستند و اين يك نفر گل بوستان سريال است؟ بعد طي يك تذكر خيلي جدي از سوي رياست سازمان «دامه سريالاته» سريال از اين رو به آن رو مي شود. احسان در شركت خود ظهرها نماز جماعت برگزار مي كند و از حاج آقاي سريال او يك فرشته بود به عنوان يار قرضي به مدت يك ماه دعوت مي شود تا قبل از شروع ماه رمضان در اين سريال به ايراد سخن و پند و اندرز براي ملت بپردازد!
2- آرايشگرها تحصن مي كنند. بعد از اينكه بهروز علي رغم ازدواج بازهم مدل آرايش موهايش به سبك «من درآورد» ديده مي شود، انجمن صنف آرايشگران تهران و حومه در خيابان ولي عصر(عج) روبروي سازمان صدا و سيما تحصن مي كنند و خواستار اعدام طراح موي سريال نرگس مي شوند. اين قائله هم با حضور عزت خان حل و فصل مي شود و از قسمت نودودوم بهروز كچل كرده است! چرا كه به خاطر شكايت نسرين از او و هوو آوردنش به زندان رفته است!!
3- بهزيستي شيشه هاي اتومبيل كارگردان را خرد مي كند. سازمان بهزيستي به خاطر نقش بد شاگرد آقاي شوكت و اسم بدترش «رستم» و سوءاستفاده ابزاري از او ضمن صدور بيانيه اي مبني بر تحريم تماشاي اين سريال، برخي عمال خود را به منزل كارگردان مجموعه گسيل مي كند و آنها هم شيشه هاي اتومبيل كارگردان نرگس را پائين مي آورند!
4- وزارت آب و نيرو! شكايت مي كند و در متن شكايت نامه مي نويسد: آيا اين كارگردان بلد نيست غير از آب پاشي به دروديوار به شكل ديگري سكانس هاي رمانتيك را توليد كند كه هي تق و تق، شالاپ شولوپ شلنگ مي ره تو هوا و آب تصفيه شده تهران روبه دروديوار مي پاشه و چند ثانيه فيلم مي گيره! از فرداي اين شكايت نامه دو سكانس جديد براي بهروز و نرگس در فيلم نامه گنجانده مي شود؛ بهروز در خيابان با فردي كه با آب ماشين اش را مي شورد! دعوا مي كند و مامان آبي- همسر بابا برقي- به واسطه گري مي آيد و از بهروز تقدير مي كند، نرگس هم در مغازه شوكت رستم را به باد كتك مي گيرد كه آب را هدر نده!
5- سازمان بهينه سازي سوخت از سريال نرگس به دادگاه لاهه شكايت مي كند. اين سازمان در شكايت نامه خود به صراحت تأكيد كرده است: اگر اين سريال همين طور هر شب با طرح مسخره ترين اطلاعات به عنوان پروژه هاي ملي! به كار خود ادامه دهد، ما رسماً اول كارمان تعطيل مي كنيم و بعد شبكه سه را تعطيل مي نماييم. يعني چه كه اگر لاي پنجره ها رو ببنديم 25 درصد در مصرف انرژي صرفه جويي شده! خب همه مي دانند ديگر به كارشناس و جدول و آمار نيازي نيست چه برسد به شركت و دم و دستگاه و...
فرداي اين شكايت شركت احسان خان جان بدليل هجوم نيروهاي شوكت و پسران تعطيل مي شود و فيلم نامه به سمت ديگري هدايت مي گردد. راستي يك نكته ديگر: نرگس اينا در يك حركت ژانگولر از طرف دست اندركاران پشت صحنه سريال گوشي تلفن بي سيم پيدا كردند! به فاصله دو شب و هويجوري!
كارگاه سوم
والا ما گفتيم 12نفر، ولي حالا نقدا 36نفر نامه و ايي ميل- آدرس قبلي- فرستادن. كلي آدم هم جادو جنبل كردن كه كارگاه سوم برگزار نشه، كه ما اينجا رسما اعلام مي كنيم؛ استكبار جهاني هيچ غلطي نمي تواند بكند و عمرا كارگاه نسل سوم برگزار نشود! آن هايي هم كه مي گويند تابستان تمام شد، بدانند كه اصل نيته، نيت ما تابستان بوده، حالا اگر پاييز برگزار بشه هم براي ما تابستانه! مگر نشنيديد كه زمستونم بهاره!!! به هر حال اين افراد نامه شان رسيد: فرشته نظري از تهران، حامد بهرامي از يزد، ثريا شاپور از تهران، مجيد طاهري از تهران، مهديه و محبوبه يزداني از شيراز، نجمه سادات مولايي از شهرري، فاطمه اكبري از تهران، مصطفي آخوندي از قم، نيلوفر حيدري از تهران، نرجس شكوريان فرد از قم، محسن راستگفتار از تهران و عليرضا شهامتي از سمنان.
اولا همه مشتاقان به كارگاه سوم را به صبر و تقوا توصيه مي كنيم چرا كه آثارشان در دست بررسي است و در اولين فرصت نام 14نفر- دونفر اضافه كرديم- را اعلام مي كنيم و جلسات نويسندگي رو آغاز. فعلا چند تا كار رسيده را نوش جان كنيد- البته گزيده هايي از آثار- راستي باز هم نامه هايي بدون آدرس و حتي اسم داشتيم! آخه برادر من! خواهر من! از وزارت اطلاعات هستي كه باش، اسم و آدرستو بنويس! ما خودمون اين كاره ايم، يعني از دور دستي بر اطلاعات و اين صحبت ها داريم واسه همينه تا حالا اسم و عكسي از ما هيچ جاي صفحه نمي بيني، ولي بالاخره كه چي؟!
-مهديه يزداني، اطلاعات شخصي يخدي!
-شيراز
-مطلب خواهرتان را هفته بعد كار مي كنيم، لطفا تا هفته بعد با هم دعوا نكنين!
نرگس وقتي مي فهمه كه شقايق دوباره اومده تو زندگي احسان خيلي ناراحت مي شه مي ره و بازم دنبال كار مي گرده تو كارخونه ها و... تا بلكم اين وسط فرجي بشه. احسان هم با شقايق ازدواج مي كنه اما نرگس وقتي مي بينه هيچكس مثل آقا احسان نمي شه مثل شقايق مي ره به احسان التماس مي كنه و احسان هم در طي يك عمل خداپسندانه نرگس خانم رو هوي شقايق مي كنه. از اون طرف نسرين هم وقتي مي بينه كه باباي بهروز به هيچ وجه راضي نمي شه خيلي راحت مثل مراسم كشكي عقدشون ازش طلاق مي گيره و از اونجايي كه تو فيلم هاي ايروني خواستگار هميشه از در و ديوار مي باره... از طرف ديگر براي اينكه فيلم كشكي تر بشه يه مرد مسن زن مرده اي تو هوا پيدا مي شه و مامان نرگس اينارو مي گيره. بعدش صحنه آخر فيلم نشون مي دهند كه نسرين و نرگس و مامانش با هم عروس شدند و لي لي لي لي... (آخه تو فيلم هاي ايروني هميشه نمايش قبرستون و عروسي و خواستگاري اجباريه!!)
-نيلوفر حيدري، بدون توضيحات بيشتر!
-تهران و از آنهايي كه نشاني فرستنده ندارند!!
امروز پله پله از خودم بالا رفتم، اما فهميدم كه هنوز حجم يك پنجره هم نيستم. ساعاتي خالي از احساس دقايقي مبهم، ثانيه هاي پوشالي...
در تمام اين ثانيه هاي زندگي، روزگارم به همين منوال گذشت با يك زندگي بدون عشق در كهكشان هاي بي گنجشك.
مي خواهم از امروز به بعد با خيال تو زندگي كنم. درهاي بسته خيال را با خيال تو خواهم گشود و خورشيدي را هرچند مقوايي باشد، با خيال تو به گوشه اتاق مي چسبانم و با خيال تو راه مي روم، نگاه مي كنم، و پرواز مي كنم. اصلا با خيال تو نفس مي كشم و شعر مي گويم.
مي داني كه اين روزها غم غريبي در دل همه زبانه مي كشد. همه مردم نيازمندبودن به تو را مي فهمند. حتي بچه ها! زن همسايه با لالايي انتظار كودكش را مي خواباند. خواهرم عروسك هاي مو طلايي نمي خواهد فقط ظهور تو را مي خواهد و مادر برايت اللهم عجل لوليك الفرج مي خواند و در هر نيمه شعبان شير نذري دست مردم مي دهد...
- فاطمه اكبري پوياني:به درج اطلاعات شخصي علاقمند نيست!
- تهران
سوره عشق شنيدني است
هنگامي كه
نگاه تو
به تلاوت نشسته است
داستان، آتشي است كه با هيزم تجربه هاي انساني گرم مي شود. تجربه هاي انساني! مهم نيست كه نسل چندمي باشي! مهم اين است كه كوله پشتي ات از اين تجربه ها پر شده باشد.وقتي روزنامه را ورق مي زدم و توي انبوه خبرهاي سياسي به صفحه نسل سوم رسيدم؛ با اشتياق صفحه را مطالعه كردم. پاتوق ادبي طرح جالبي است خداقوت!من هم دست به كار شدم. داستان ها را از توي آرشيو شخصي ام انتخاب كردم. ميني مال هايي از روزهاي گذشته...
«بازاري ها اعتصاب كرده بودند. روز بعد هم تظاهرات بود. ديگر چاره اي نداشتيم! پارچه لازم داشتيم. قرار شد يوسف سر حاج آقا را گرم كند. من هم رنگ و قلم مو آوردم. اميد كه آخرين كلمه را نوشت، حاج آقا رسيد. پلاكارد را كه خواند، لبخندي زد و پرسيد: عمامه من را نديديد؟!
-نرجس شكوريان فرد- از بروبچ اطلاعات!
- قم.
مرد خشمگين و عصباني در
كوچه پس كوچه هاي شهر قدم مي زد. بي هدف به اطراف چشم مي گرداند. نمي دانست چه كند. انگار كه شمشيري بر دلش فرو رفته باشد و آن را شرحه شرحه كرده باشد. دوست داشت فرياد بزند. كمك بخواهد. اما از كه؟ كجا؟ به كه بگويد كه بر سر او چه آورده اند؟ كجا شكايت كند كه با نامردي حق او را خورده اند و به او مي خندند دادش را كجا بستاند. وقتي ميزبان به او ظلم كرده كه ديگر چه كسي مي تواند بر او ترحم نمايد. اينها حرفهايي بود كه مرد با خودش مي گفت. راه مي رفت و مدام زير لب زمزمه مي كرد و همين باعث مي شد كه خروش و عصبانيتش بيشتر شود. بدنبال راه چاره اي بود كه ناگاه جرقه اي درونش را روشن كرد. چيزي دلش را به اميد نويد داده و با خودش گفت: همين است. يافتم. اگر چاره اي باشد همين است. و پاتند كرد.
پيچ و خم هاي كوچه ها را طي مي كرد با اين تفاوت كه اين بار مي دانست كه به كدام سمت مي خواهد برود...
- نجمه سادات مولايي، دانشجوي فيزيك مهندسي
- تهران.
قديم ترها در زمان كودكي وقتي به عكسشان نگاه مي كردم فقط نورانيت و مهرباني را در چهره هايشان مي ديدم، اما امروز خوب كه نگاه مي كنم لابلاي اين نورانيت يك اضطراب و نگراني پنهان مي بينم وقتي در ميان انبوهي از آن عكس ها قدم مي زني گويي با تو سخن مي گويند و در نگاه هايشان نوعي سرزنش و اعتراض موج مي زند.
قدم به قدم از كنارشان مي گذشتم در حالي كه بار نگاه هاي سنگينشان پاهايم را سست مي كرد. كنار يكي از آن ها ايستادم تقريبا هم سن و سال من بوده كه نداي معبودش را لبيك گفته و به آغوش شهادت شتافته است. به عكسش خيره شدم. نگاهم در نگاهش گره خورد. او با چشم هايش با من حرف مي زد. صدايش را مي شنيدم كه از حنجره زمان فرياد مي كشيد و من گاه گاهي هزاران «چرا» را از چهره به ظاهر ساكتش مي خواندم، اما جز چند توجيه جاهلانه چيزي براي پاسخ به او نداشتم...
او مي گفت: بعد از ما شما چه كرديد؟
گفتم: حفظ انقلاب!! حفظ دين!!
گفت: كو دينداري؟ ما سرخي خونمان را به سياهي چادرهايتان به امانت داديم، پس چرا امروز حجاب ها رنگ باخته اند و چادرها غريب مانده اند؟
گفتم: امروزه روحيه جوان پوشش ديگري را مي طلبد، آن ها مي خواهند مثل مد بپوشند و رفتار كنند.
گفت: پس خون ما را به مدهاي غربي فروختيد؟
گفتم: مي دانم... قبول دارم كه امانتدار خوبي نبوديم ولي...
گفت: لااقل به بهايش مي فروختيد.
گفتم: زمانه فرق كرده، آن روزها جبهه و جنگ بود و شما براي دفاع از مملكت به سوي آن مي شتافتيد، اما امروز جبهه اي نيست كه به آن برويم و نشان دهيم كه به مملكت وفاداريم.
گفت: جنگ تمام نشده، جنگ ادامه دارد فقط شكلش عوض شده...
گفتم: پس جبهه كجاست؟
گفت: همين جاست تمام كوچه ها و خيابان ها، دانشگاه ها و مدارس، همه و همه خط مقدم جبهه اند.
گفتم: پس دشمن كو؟ نشانم بده.
گفت: دشمن همين جاست، همين دور و اطراف...
نسيم رحمت
دير كرده بود. هيچ وقت براي نمازجماعت دير نمي آمد. نگرانش شدند و رفتند دنبالش، توي كوچه باريكي پيدايش كردند. ديدند روي زمين نشسته، بچه اي را سوار كولش كرده و برايش نقش شتر را بازي مي كند. گفتند: از شما بعيد است، نماز دير شده! رو به بچه كرد و گفت: شترت را با چند گردو عوض مي كني؟ و بچه چيزي گفت: فرمود برويد گردو بياوريد و مرا بخريد! كودك مي خنديد؛ پيامبر هم...
نسل سوم: هرچي بچه با معرفت و با مرامه، بسم الله! اين اطلاعيه فقط براي دو جنس آدمه؛ اول اونهايي كه دل پري از حضرات مسئولين فرهنگي دارند و يادشان رفته كه چه كارهايي مي شد در سال پيامبر(ص) كرد و هنوز نكرده اند و دوم نويسندگان اهل دل نسل سومي، همان هايي كه ياد رسول الله(ص) سلول سلول وجودشان را به وجد مي آورد و قلم را در چرخشي پروانه وار به سمت كهكشان پرفروغ پيامبر اعظم(ص) هدايت مي كند... دو هفته فرصت خوبي است تا هر كس از هر كجاي دنياي خاكي برايمان از پيامبر اعظم(ص) بنويسد. مي خواهيم به فضل خودش، دو ويژه نامه نسل سومي براي وجود نازنين و بي بديل اش تهيه كنيم؛ پس بسم الله؛ دل تنگت را روانه گنبد خضرا كن و بنويس... راستي يادت باشد بنويسي براي بخش «نسيم رحمت».
... و خدايي كه تو را اين همه آموخته بود
كيستي؟ اي همه سرها به فداي قدمت
كيستي؟ اي سر من نذر حريم حرمت
صبر در پيچ و خم حادثه ايوب تو بود
يوسف از روز ازل درپي يعقوب تو بود
بارها در احد واقعه مجروح شدي
تو كه بر كشتي درياي خدا نوح شدي
در ميان همه گلهاي خدا ياس تري
شك ندارم كه زالياس تو الياس تري
گاه بر نيل جنون جلوه موسي بودي
و صليب از تو حيا كرد كه عيسي بودي
گاه در معركه بر قله جبرائيلي
گاه در مذبح عشاق تو اسماعيلي
خضر هم گوش به زيبايي پيغام تو كرد
«طي اين مرحله با همرهي» نام تو كرد
و خدايي كه تو را اين همه آموخته بود
«دوش مي آمد و رخساره بر افروخته بود.»
خريدار وايتكس به ميزان بالا
جهت شفاف سازي هرچه بيشتر
انجمن مبارزه با كدورت
¤¤¤
به علت تغيير شغل و دولت
يك باب مديريت فرهنگي با سند شش دانگ
و زير آب مطمئن واگذار مي شود
¤¤¤
برنامه هاي ويژه سال پيامبر(ص) پس از 5 ماه
داري تلويزيون تماشا مي كني كه يكدفعه زيرنويس مي آد: فيلم هاي ويژه مبعث: ميمون وحشي، دست هاي هندوستاني، كونك كينگ، كره الاغ كدخدا، شهاب سنگ شجاع، شيطان پرست شوريده، شش انگشتي شلنگ، مزرعه خاروبار، كهكشان در كوسه، دنياي اسرارآميز، جرج ديوونه و... به هرحال جاي تقدير دارد كه تلويزيون حداقل بحث سرگرمي مخاطبان را در تابستان سال پيامبر(ص) فراموش نكرده و الحق هم در بسياري مواقع فيلم هاي خوبي را براي راحتي خيال آنتن ندارها! پخش مي كند، سازمان تبليغات اسلامي، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، سازمان فرهنگ و ارتباطات و... كه انگار نه انگار 6 ماه از سال گذشت و به قول حدادعادل ما هم اميدواريم 6 ماه اول برنامه ريزي بوده باشد و 6 ماه دوم ظهور عملكرد. به ابتداي سال 85 برگرديد و آن زمانيكه كه كلي طرح و شورا و مصوبه تشكيل و تصويب و تعيين شد تا امسال را بهتر از سالهاي گذشته برگزار كنيم و تنها به... ولش كن بابا سريال نرگستو ببين! به قول خانجون وارد سياست نشو!!
رفيق ناباب، تب شهرت و زغال خوب
ماجراي زغال خوب و رفيق ناباب را كه شنيده ايد حالا يك نفر پيدا شده كه زغال خوب را خوب رفيقي براي خود انتخاب كرده بود است شد!!! يك نوجوان بوشهري كه البته الان بايد گفت يك نوجوان مشهور!! بوشهري با تمام تلاش و توان ركورد تازه اي را براي ايران عزيزمان ثبت كرده كه نسل سوم بر خود لازم ديد حتما تشكر بنمايد است بود شد!!! طرف زغال داغ داغ را همچين گاز مي زند انگار دارد يخ مي خورد بعد هم همه شبكه هاي تلويزيون و راديو در تمام بخش هاي خبري خبر اين موفقيت دانشمندان هسته اي!! ببخشيد اين نوجوان حرفه اي را پخش مي كنند. بابا حرفه اي! بابا اينكاره! بابا تلاشگر! بابا ركورد...
ما همه خوبيم...
آقا يه طرحي هفته پيش- آن هنگام كه به هنگامه مبعث ما در تعطيلات بوديم- در صحن مجلس مطرح شد با اين مضمون كه اصل 142 را احيا كنيم! طرح صيانت جامعه در برابر مفاسد اقتصادي- 18 ماده دارد اين طرح كه طبق آن حساب و كتاب اموال مسئولان نظام، كارگزاران، مديران و... سروسامان پيدا مي كند. اول از همه هم بايد صورت اموال خود و خانواده خود را تقديم مراجع ذي صلاح كنند. آقا! خانم! خونه دار و بچه دار از 209 نفر نماينده حاضر- سراغ 81 نفر باقي را از حداد عادل بگيريد- 95 نفر موافق اين طرح بودند. اگرچه مي گويند طرح با امضاي همين 95 نفر قرار است دوباره در صحن مجلس مطرح شود ولي ما از اين همه احساس مسئوليت سپاسگزاريم، بالاخره نسل سه ايم ديگه! پس فردا خودمون به يه جايي مي رسيم مي گيم اي ول! چي داداش؟! خوب شد تصويب نشد وگرنه اين همه رشوه و پاداش كه به مسئول صفحه نسل سوم براي سكوت و اينا مي رسيد بايد تقديم مراجع ذي صلاح مي شد!!!
درد زايمان كجاست؟
سركار خفيه كاندولي رايس هنگام جنگ اسراييل با لبنان در حاليكه نيشش تا فرق سرش هويدا گشته بود، گفت: جنگ لبنان درد زايمان خاورميانه جديد است! وقتي روزهاي نيش و نوش گذشت و لبنان خاك و خار اسراييل را بر باد داد، گفتند درد زايمان خاورميانه جديد به مخدره منتقل شده و بايد 9 ماه منتظر بود و خاورميانه جديد را از آغوش كاندولي تحويل گرفت...ما كه منتظريم!
بيكاري هم كم دردي نيست
ده، بيست، سي، چهل، پنجاه، شصت، هفتاد، هشتاد، نود، صد! من صد بيل هستم! اين مرد كه مي بينيد، جوزف سيبليف، دكتراي سبيل تخصصي و فوق تخصص پرورش اندام گرايش سيبيل از دانشگاه هاروارد را دارد. نامبرده تاكنون دوبار در اسكار زيبايي سبيل برنده تيغ تيزشده است! اين شخصيت فرهنگي - علمي !!كتابي در دست دارد با عنوان: سيبيل يعني همه چي!
