تبليغاتX
هفته نامه مشکان

هفته نامه مشکان

شنبه . سه شنبه و پنجشنبه هر هفته منتظر ما باشید

مشکان 62

 

نام خدای منتظران

 

 

سال دوم ـ شماره 62 ـ شنبه 1 مهر 1385

 

 

حرف اول:

خدايا!

مرا به درگاه تو نيازي نيست كه جز فضل تو جبران نكنند و آن نيازمندي را جز عطا و بخشش تو به توانگري مبدل نگرداند، پس در اين مقام رضاي خود را بر ما عطا فرما و دست نياز ما را از دامن غير خود كوتاه گردان كه تو بر هر چيزي توانايي

 

 

 

 

دعوت به مشارکت در انتشار

هفته نامه « بی قرار»

 

خدمت همه دوستان گرامی سلام عرض می کنم

لازم دانستم یک موضوع را خدمت همه شما عزیزان همراه با گروه مشکان عرض کنم:

همانگونه که مستحضرید گروه اینترنتی مشکان در روزهای فرخنده و مبارک میلاد با سعادت موعود ، حضرت مهدی (عج) اقدام به انتشار شش شماره «ویژه نامه بی قرار» نمود که مورد استقبال دوستان و منتظران آقا قرار گرفت. بی شک اگر لطف صاحب الامر و صاحب العصر و الزمان و عنایت ایشان نبود انتشار این ویژه نامه ممکن نبود.

و اینک با توکل بر خدای مهربان قصد داریم تا یک هفته نامه با نام « بی قرار» را که ویژه امام عصر (عج) می باشد منتشر کنیم. این ویژه نامه صبح روز جمعه هر هفته در دسترس همه شما علاقمندان و دوستداران اهل بیت عصمت و طهارت و به خصوص عاشقان امام غایب از نظرمان قرار خواهد گرفت.

برای انتشار این هفته نامه دست یاری به سوی همه شما عاشقان حضرتش دراز می کنیم و از همه شما درخواست می کنیم تا در زمینه های مختلف ( طراحی قالب مخصوص، نوع مطالب ، ارسال مطلب و ...) ما را یاری کنید.

این عمل شما به لحاظ مادی برایتان سودی نخواهد داشت اما مطمئنا از لحاظ معنوی بی اجر و مزد نخواهد بود.

 

نظراتتان را به آدرس میل hra62302@yahoo.com  بفرستید.

 

 و یک عکس بدون شرح ...

 

 

بزودی و در گروه مشکان ...

 

 

شاد باشید ـ حمید رضا الوندی

 

 

 

120 درس زندگی از پیامبر گرامی اسلام در سال پیامبر اعظم (ص)

 

قسمت چهاردهم

 

46ـ خشم

مردى به حضور پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله رسيد و عرض كرد: يا رسول الله ! چيزى به من بياموز تا خدا سودم بخشد و سخن را كوتاه بگير، شايد من آن را حفظ كنم ، فرمودند: خشم مگير، عرض كرد: يا رسول الله ! چيزى به من بياموز تا مرا سود دهد، و هر چقدر اين تقاضا را تكرار مى كرد، حضرت نبى اكرم صلى الله عليه و آله به او مى فرمودند: خشم مگير.

 

47ـ خوابيدن

حضرت محمد صلى الله عليه و آله بعد از بيدار شدن از خواب به سجده مى رفتند، و اين دعا را مى خواندند: الحمدلله بعثى مرقدى هذا و لوشاء لجعله الى يوم القيمة : سپاس خدايى را كه مرا از خوابگاهم برانگيخت ، اگر مى خواست تا قيامت مرقد من قرار مى داد. و نيز هنگام خوابيدن و بعد از بيدار شدن مسواك مى زدند.

 

48ـ خود برتربينى

نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله از شخصى تعريف شد. روزى او به محضر پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد. اصحاب عرض كردند: يا رسول الله ، اين همان كسى است كه از او به خوبى تعريف كرديم .
حضرت فرمود: من در چهره او نوعى سياهى از شيطان مى بينم . او نزديك شد و بر پيامبر صلى الله عليه و آله سلام كرد. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: تو را به خدا سوگند، آيا در پيش خود نگفتى كسى بهتر از من در ميان مردم نيست ؟
او در پاسخ گفت : بله ، همين طور است كه فرموديد.

 

 

یا مصطفی ـ سامی یوسف

 

دانلود

 

دی جی مبین!!! ـ بی وفا

 

برای دانلود روی لینک کلیک راست کنید و سپس گزینه save target as را انتخاب نمائید.

 

در این شماره می خوانید:

دیدار یار مهربان: ره‌يافتگان سراي دلدار

دینی: دستورالعمل مهم پيامبر اعظم (ص) به روزه داران

روانشناسی: چهل و نهمین قسمت از بخش یوسف قهرمان خوبی ها

ادبی: پائیز از نجمه نجف زاده و نامه از جواد کلیدری

افسانه باران از وبلاگ عارفانه در بخش خواندنی

نگاهی به زندگینامه احمد متوسلیان ـ قسمت چهاردهم

جوک و عکس های خنده دار

یک مطلب طنز با عنوان: لیلا کتاب و دوبیتی

دسکتاپ همیشه خالی در ترفند رایانه ای این شماره

مردی که اندرز خواست در بخش داستان راستان

دالم جوش زده است ـ داستان کوتاه از فرنوش زنگوئی

و مطالب ارسالی خوانندگان

 

برای مشاهده کلیک کنید

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 22:50  توسط حمید رضا الوندی  | 

مشکان 61

نام خدای منتظران

 

 

سال دوم ـ شماره 61 ـ شنبه 25 شهریور 1385

 

 

حرف اول:

معبود من!

به تو شکایت می کنم از دشمنی که مرا گمراه می کند وشیطانی که مرا اغوا کرده وبه راه باطل می کشاند که سینه ام را به وسوسه های خود پر کند واحاطه کرده وفراگیر شده اوهامش در دلم که شیطان کمک می کند به هواپرستیم وزینت می دهد برای من حب دنیا را وبین من وبین اطاعت وبندگی ونزدیکی به تو حایل می شود.

 

 

 

سلام ... سلام ... سلام

حالتون چطوره؟

1ـ کم کمک نزدیک می شویم به ماه سراسر نور و مبارک رمضان ... راستش را بخواهید آن قبل ترها وقتی ماه رمضان نزدیک می شد با خودم می گفتم : وای کی می خواد سی روز روزه بگیره ... اما وقتی به آخرهای ماه رمضان می رسیدیم ناخودآگاه توی ذهنم این بود که باز هم یک فرصت بزرگ و استثنایی برای بندگی را از دست دادم. راستی کاش همه ماه هایمان مثل رمضان بود همه خوش اخلاق ... آمار جرم و جنایت پائین و ...

2ـ تصویری که این پائین می بینید کاریکاتوری است که روزنامه شرق به خاطر آن (یا شاید یکی از دلایل آن) توقیف شده است. صفحه شطرنج قاعده بازی سیاسی است و الاغی که می بینید (طبق شنیده ها) مسئولین ایرانی هستند ( که قاعده بازی را بلد نیستند وگرنه به جای اسب خر نمی کشیدند) که هاله ای از نور نیز دورشان را گرفته است. اگر منظور طراح این کاریکاتور همین چیزی است که گفته می شود واقعا کار زشت و بدی انجام داده که البته با توجه به خط مشی مسئولان شرق امری طبیعی است.

 

 

3ـ نسخه جدید هفته نامه مشکان به احتمال فراوان ـ اگر اتفاق خاصی نیفتد ـ هفته آینده پیش روی شما دوستان گرامی خواهد بود.

 

بزودی و در گروه مشکان ...

 

 

شاد باشید ـ حمید رضا الوندی

 

 در این شماره می خوانید:

 

  • 120 درس زندگی از پیامبر گرامی اسلام در سال پیامبر اعظم (ص)

  • کلیپ مسافرت ( به یاد زنده یاد پوپک گلدره)

  • دانلود آهنگ نم نمک حامد هاکان

  • داستانی از یک تشرف به حضور مبارک امام زمان (عج): :: مرگ ما را هم بايد امام زمان (ع) امضاء كند ::

  • در بخش دینی: عمل نیک یا دوستی آل محمد

  • یوسف قهرمان خوبی ها

  • شعر ثانیه از نجمه نجف زاده و شعر  باد آتش را گيرا مي كند از جواد کلیدری

  • انتظار ـ یک شعر خواندنی

  • نگاهی به زندگینامه احمد متوسلیان (13)

  • جوک:  پدر پسر شجاع

  • دو تا عکس خنده دار

  • طنز: روش هاي دوست يابي

  •  ترفند کامپیوتری:  یک روش جدید برای پی بردن به رومی که دوست شما در آن چت میکند

  • داستان راستان: مرد شامی و امام حسين (ع)

 

و ...

 

برای مشاهده کلیک کنید

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 20:9  توسط حمید رضا الوندی  | 

مشکان 58

بنام خدای منتظران

 

هفته نامه مشکان

 

سال دوم ـ شماره 58 ـ شنبه 4 شهریور 1385

 

حرف اول:

 

خدایا!

اگر پشیمانی بر گناه باعث محو گناه است پس من برایت از استغفارکنندگانم تو را سزد که بر ما عتاب کنی تا خشنودگردی.

 

سخنی با شما

 

سلام

1ـ اگر شماره قبل هفته نامه را خوانده باشید مطلع هستید که باز هم قصد داریم تغییراتی را در هفته نامه بدهیم و از شما خواستیم تا نظرات و پیشنهاداتتان را برایمان بفرستید. این اولین نظر از سوی شما خوانندگان است:

 

سلام و خسته نباشید

هفته نامتونو خواندم.16قسمت متنوع که البته همه غنی بودند و اموزنده و سرگرم کننده. و حتما رو به پیشرفت است و در آینده هم از این پربارتر خواهد شد . انشاالله

چون گفتید می خواهید تغییراتی در هفته نامه بدید من چند انتقاد وپیشنهاد دارم

لحن مباحث و دیدگاههای تربیتی تندوبرنده است. شایداین لحن مانع باشد کسی به استفاده از ان ترغیب شوداگر بتوانید این را به گفتاری روان در عین حال نافذ تبدیل کنیداثر بهتری خواهد داشت.

2ـ مطالبی که در قسمت خواندنی ها امده بیشتر مربوط به قسمت ادبی است.

3ـ پیشنهاد:یک قسمت به نام اعجازو معماهای قران به هفته نامه اضافه کنید.حتما خواندنی و جالب خواهد بود.

4ـ یک بخش کوتاه خبری و البته هماهنگ با موضوع هفته نامه اضافه کنید. وقایع و اخبار هفته را که به موضوعات هفته نامه مربوط است بیان کنید.

5ـ پیشنهاد میکنم در قسمت روانشناسی (که البته بیشتر علوم تربیتی است) یک قسمت با عنوان استفاده از توانایی ها ویا چگونگی رسیدن به خواسته هااضافه کنید. حتما جذابتر خواهد شد .برای این مبحث منابع زیادی وجود دارد. منظورم مقاله ها و متنهای طولانی و خسته کننده نیست بلکه توصیه های کوتاه ولی مفید درباره تقویت توانایی های درونی و نیروی تفکر و اعتماد به نفس میتواند مفید باشد. که البته این مختص به قشر خاصی نیست و همه میتوانند استفاده کنند.

 

        سخنان خوب و دلنشین مانند عسل شیرین و گوارا هستند و برای روح و جان و استخوانها         شفابخش میباشند . برای من سرچشمه الهام و نشاط و ارامشند و برای دیگران نیز امید و برکت می بخشند

         ژوزف مورفی

 

   به امید موفقیت شما در همه زمینه ها

   علی یارتان                     

sm_moghadas@yahoo.com

 

2ـ بنیامین رفته نون بگیره ولی شاطر کار داشته!!! بنیامین وایستاده جاش!!!

 

 

3ـ اونهایی که به وبسایت مشکان سر می زدند می دانند که یک هفته ای هست که این سایت از کار افتاده و در حال رفع و رجوع این مشکل هستیم که امیدوارم به زودی حل شود چون چند تا مطلب ناب و دسته اول آماده دارم که می خواستم توی سایت بذارم که ... به هر حال منتظر باشید ...

4ـ هیچی !!!

 

شاد باشید ـ حمید رضا الوندی

 

پیامبر اعظم (ص)

 

120 درس زندگی از پیامبر گرامی اسلام در سال پیامبر اعظم ـ بخش دهم

 

28ـ پيوند با مادر مشرك

اسماء، دختر ابى بكر گويد: بر من وارد شد. من به عرض رسول خدا صلى الله عليه و آله رساندم ، مادرم كه زنى مشرك است ، بر من وارد مى شود، آيا با او پيوند برقرار كنم ؟ فرمودند؟: آرى .

 

29ـ تاءثير نماز

حضرت على عليه السلام فرمودند: با رسول خدا صلى الله عليه و آله به انتظار وقت نماز در مسجد نشسته بوديم ، در اين بين ، مردى برخاست و گفت : اى رسول خدا! من گناهى كرده ام ، براى آمرزش آن چه بايد بكنم ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله روى از او برگرداند. هنگامى كه نماز تمام شد، همان مرد برخاست و سخن خود را تكرار كرد. پيامبر صلى الله عليه و آله در پاسخ فرمود: آيا هم اينك با ما نماز نگزاردى ، و براى آن به خوبى وضو نگرفتى ؟ عرض كرد: بلى ، چنين كردم . فرمود: همين نماز، كفاره و سبب آمرزش گناه تو خواهد بود.

 

30ـ تحفه

ابن عباس روزى در محضر مبارك رسول خدا صلى الله عليه و آله شرفياب بود و عده اى از مهاجرين و انصار حاضر در مجلس بودند. پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله فرمود: هر كس با بازار برود و براى خانواده اش ‍ تحفه اى بخرد، مانند كسى است كه براى محتاجها صدقه حمل نموده است . و نيز فرمودند: بايد وقت قسمت ميوه يا غذا و يا هر تحفه ديگر، اول به دخترها بدهد، بعد به پسرها.
به درستى كه هر كس دختر خود را شاد كند، مثل اين است كه غلامى از اولاد اسماعيل را آزاد كرده است و هر كس پسرش را ساكت كند. نگذارد چشمش در دست ديگران باشد و به اين سبب او را شاد كند، مانند اين است كه از ترس خدا گريه كرده است ، و هر كس از ترس خدا گريه كند، خداوند او را داخل بهشت مى نمايد.

 

 

کـلـیـپ هـفـته

 

کلیپ: خود را دست کم نگیریم

 

دانلود

 

 آهنگ یا مولا علی دلم تنگ اومده هست با صدای علیرضا افتخاری و شعر هایی از مرحوم آغاسی

حجم ۱.۱۴ مگابایت

 

برای دانلود روی لینک کلیک راست کنید و سپس گزینه save target as را انتخاب نمائید.

 

دیدار یار مهربان

 

میهمان آفتاب

بخش اول

ابوالحسن ضراب اصفهاني مي‌گويد:
در سال 281 هجري قمري به قصد حج همراه قافله‏اي، عازم مكه شديم . افراد كاروان ما همه از اهل تسنن بودند و فقط من در آن‏جمع ، شيعة اثني عشري بودم [و به حضرت مهدي(ع) به‌عنوان امام زمان و دوازدهمين حجّت خدا و آخرين وصي رسول‏خدا(ص) اعتقاد داشتم].
 پيش از آن‏كه قافلة ما به مكه برسد يكي‏از همراهيان ما ، خود را به مكه رسانده و منزلي در گوشه سوق‏الليل ، اجاره كرد كه بعدها متوجه شديم اين منزل به حضرت خديجه(س) تعلّق داشته و به دارالرضا(ع) معروف است.
پيرزني گندمگون با قدي‏بلند را در حياط خانه ديدم، كه داراي هيبتي چشمگير بود. قاطع و كم‏حرف به‏نظر مي‏آمد . نزديك وي رفته و سلام كردم ، محبت كرد وبه گرمي جوابم داد.
يك روز كه موقعيت را مناسب ديدم و دوستان و همراهان سني مذهب در منزل نبودند از او پرسيدم : درست است كه اينجا خانه امام رضا(ع) بوده؟
گفت: آري.
گفتم: شما با صاحبان اين خانه چه ارتباطي داريد؟
گفت: من از خدمتكاران آنان هستم و اين منزل از امام رضا(ع) به امام جواد(ع) وبعد به امام هادي(ع)  وبعد به امام حسن عسكري(ع) رسيده و من خادمة امام حسن عسكري(ع) بوده‏ام.
وقتي فهميدم كه آن بانو ،سرايدار و خدمتگزار حضرت امام عسكري(ع) بوده خيلي خوشحال شدم و با او انس گرفته، خدا را شكر كردم كه بالاخره سر نخي به مقصد و مقصود خود يافتم. اما چون دوستانم از اهل سنت بودند ، قضيه را از ايشان پنهان كردم و بايد چنين مي‏كردم، زيرا ممكن بود برايم مشكلات فراواني به‌وجود آورند، علاوه بر اين كه زمان هم زمان تقيه و مراعات بود.
شب هنگام پس از برگزاري نماز و طواف [در مسجد الحرام] به خانه بر مي‏گشتم و با رفقايم در راهرو مي‏خوابيدم .
 به علت ناامني حاكم بر شهر ، در خانه را مي‏بستيم و سنگ بزرگي را كه در آن نزديكي بود، مي‌غلطانديم و پشت در قرار مي‏داديم.
 شايد بسياري از شب‏ها كه دوستان ابوالحسن مي‏خوابيدند ، او بيدار بود. شور و حال عجيبي داشت . غرق فكر بود : مكه! مسجد الحرام! منزلي كه در آن بود! امام رضا(ع)، امام عسكري(ع)، امام زمان(ع)، به اعماق قلبش كه مي‏نگريست، نوري از اميد سوسو مي‏كرد. گويا زندگي ابوالحسن قرار است، وارد فصل جديدي گردد و او را در شمار سعادتمندان حضور و ره يافتگان به كوي نور قرار دهد ،شايد در اين خيال و فكر بود كه آيا مي‏توان سر بر آستانش نهاد و پايش را بوسيد، آيا چشمان بي‏رمق من به جمال دل آرايش خواهد افتاد؟
 ابوالحسن چون پرنده‏اي پرشور و شعف و نشاط در آسمان فكر و خيال پرو بال مي‏زد كه ناگهان... .
ناگهان صداي باز شدن در خانه را شنيدم! نوري به‌سان نور شمع فضايي را كه در آن بوديم،  روشن ساخت. خدايا! ما كه در منزل را بسته و سنگ بزرگي پشت آن انداخته بوديم. ولي با كمال تعجب ديدم در باز شده و آقايي وارد خانه شدند.
 گر چه هوا تاريك بود، اما يادم هست‏كه شكل و شمايل او را خوب مي‏ديدم، حتي رنگ صورتش را ، مردي بود نه كوتاه قد، نه بسيار بلند، رنگ رخساره‏اش گندمگون، پوششي مناسب فصل گرما داشت و پارچه‏اي نازك بر دوش خود انداخته بود؛ و شب‌هاي بعد مي‌ديدم گاهي سر و صورت خويش را با آن مي‏پوشاند. آثار سجده در پيشاني مباركش نمايان بود. بارقة نوري بود كه از برابر ما مي‏گذشت ، و به طرف راه‌پله‏اي كه از پشت اتاق ما به طبقة بالا راه داشت تشريف مي‏برد، من برخاستم و به در خانه نگاهي انداختم، اما با كمال تعجب ديدم در بسته و سنگ نيز به همان شكلي كه ماقرار داده بوديم ، پشت در قرار گرفته و هيچ حركتي نكرده است!.
 گويا ابوالحسن حس غريبي داشت و از دور آنچه را اتفاق مي‏افتاد، زير نظر داشت ، اما هيبت آن بزرگوار مانع مي‏شد كه بيشتر وارد اين جريان بشود.
 هر شب بعد از نماز مغرب و عشاء و طواف به منزل مي‏آمدم در را مي‌بستم و همان سنگ بزرگ را پشت آن  قرار مي‏داديم. شام مي‏خورديم، و دوستان مي‏خوابيدند.
من منتظر مي‏ماندم، بعد از مدتي، بدون اين كه سنگ پشت در حركتي كند، در خانه باز مي‏شد و آن بزرگوار وارد منزل شده به سمت اتاق بالايي مي‏رفتند.
يك روز كه دوستانم از منزل بيرون رفته بودند و من تنها بودم آن بانو را در حياط ديدم . پرسيدم ، در اطاق بالايي چه كسي با تو زندگي مي‏كند؟
گفت: دخترم.
اما بسيار حساس بود و اجازه نمي‏داد كسي حتي به راه پله‏ها نزديك شود.
 شگفت‏آورتر اين كه اين شخص نوراني وقتي وارد منزل مي‏شد همانند مشعلي از نور،  اطراف را روشن مي‏كرد، و وقتي در اطاق فوقاني قرار مي‏گرفت آن نور از طبقة پايين ديده مي‏شد وحتي دوستان من كه هيچ اعتقادي به مذهب من و امامت امامان معصوم(ع)، نداشتند، نور آن بزرگوار را كه همة اطراف را روشن كرده بود، مشاهده مي‏كردند. من در اين زمينه با آنها هيچ گفت و گويي نمي‏كردم و نمي‏بايست مي‏كردم.
 آنها مي‏گفتند: اين جوان نوراني، علوي و از فرزندان حضرت اميرالمؤمنين علي(ع) است  و چون آن مرد نوراني را فقط در بعضي شب‌ها مي‏ديدند، مي‏گفتند: او دختر اين پير زن را به عقد موقت خود درآورده و شيعيان اين كار را جايز مي‏دانند. ولي [به نظر ما اهل سنت] عقد موقت بين زن و مرد، حرام است!
 رفت و آمد آن بزرگوار به‏صورت معجزه‏آسا و مشاهدة آن نور كه حتي همراهيان من نيز مي‏ديدند،  هر روز مرا بيشتر و بيشتر به فكر فرو مي‏برد. فكري كه بر دلم سنگيني مي‏كرد و هراسي در آن انداخته بود.

 

دیــنــی

مسئول: daneshjoo

 

رهجوی کمال (13)

 

چگونه بايد خود را قانع كرد كه آنچه اجتماعات و جوامع به دنبالش هستند ، مطابق با تعريف فطرت نيست؟ آيا تصوّر نمي شود كه شايد انواع شيوه هاي زندگي كه در دنيا وجود دارند، تمام اينها بروز چهره هاي فطرت است؟ شايد فطرت و كشش هاي زندگي ، آن قدر متنوع است كه چه بسا ما در گوشه اي از معناي فطرت دست و پا مي زنيم.اگر واقعاً پشت عينك زندگي ساير جوامع قرار بگيريم، آن وقت حركتهاي زندگي كه برخاسته از كشش هاي فطري است را چگونه بايد مردود بدانيم ؟ و اگر مردود باشد پس چرا آنها سرخورده نمي شوند و بازگشت نمي كنند و همچنان به زندگي ادامه مي دهند؟

فطرت ، علمي است كه به صورت موهبت در وجود تمام انسان ها نهاده شده و براي پرورش آن نياز به علم اكتسابي در مسير حركت است. كلّ انسان ها در حال زندگي هستند و تمام جوامع به شيوه ي خودشان زندگي مي كنند و اگر زندگي در بُعد جسماني را در نظر بگيريم ، فقر غذايي و ضعف جسماني در سرزمين هاي آفريقا مشهود است و همچنين نمي توان با اطمينان گفت كه در ساير كشورها ، بيمارستان ها خالي از بيمار است و جامعه ي آنها از بيماريهاي مختلف رنج نمي برد؛ به همين دليل موضوع فطرت نيز همانند فقر جسماني در سرزمين هاي آفريقا و فراواني بيماران در بيمارستان هاي جوامع ، گوناگون است و نمي توان ادّعا كرد كه شكل زندگي آنها در راستاي صحيح فطرت است. به هر حال آمار بيماري هاي قلبي در كشورهايي  كه فرهنگ خشونت دارند بيش از ساير جوامع است. صورت و شكل زندگي و مشكلات آن در جوامع گوناگون، متفاوت است . نتيجتاً در بُعد فكري و ايدئولوژي زندگي نيز فقرها ، ضعف ها و بيماري ها وجود دارد و يك تفكّر اشتباه و بيمار در انسان ها مي تواند نياز فطري را به سمت وضعيّت بيمارگونه سوق دهد و اين يك اصل است كه نياز فطري ، در ميدان تفكّر و ساير قوّه هاي رواني ، خود را به نمايش مي گذارد.

پذيرفتن فرهنگ خشونت در جامعه اي دليل بر درستي اين فرهنگ نيست. وقتي انسان ها روشي صحيح در برطرف كردن نيازهاي زندگي نيابند، طبيعتاً به شيوه هاي نادرست وارد مي شوند و به آن عادت مي كنند. مثل مواد مخدر كه فرد را به دنياي خودش مي كشاند و ميليون ها انسان را اسير خود مي سازد و يا مانند عصبانيّت كه ميليون ها انسان در زندگ گرفتار آن هستند . تمام افراد عصباني ، در حال زندگي اند و سعي دارند هر گره اي را با فرمول خشم و عصبانيّت و جبر برطرف سازند اما آيا واقعاً اين زندگي پسنديده و مقبول است؟ پس رعايت حقوق ديگران چه مي شود؟ ميليون ها انسان جسم و روان خود را به مخدر وابسته كرده اند ، آيا اين وابستگي جزء نياز اساسي و ضروري انسان بوده است؟ پس به اين ترتيب چگونه مي توان پذيرفت كه ساير جوامع در مسير فطري خودشان صحيح حركت مي كنند؟ اگر انسان نياز به آب دارد ، هرچند نياز فطري انسان است اما آيا هر آبي را مي توان مصرف كرد؟ گرچه در اين مصرف ظاهراً همه سيراب شوند ، آيا نبايد مصرف آب هاي آلوده كه حاوي هزاران ميكروب ، انگل و ويروس هستند را مردود دانست ؟ اين كه چرا در پاسخ گويي به نيازهاي فطرت از مسيرهاي نادرست بازگشت نمي كنند به اين علت است كه آيا آب سالمي را در اختيار دارند كه برگردند؟ و آيا نسبت به آلوده بودن آب مصرفي خود به آگاهي رسيده اند و از عوارض آن با خبرند؟ تمام اين سؤالات نشانه ي فقر فكري است كه بر عده اي از انسان ها حاكم است.

به هر حال نياز فطري مي تواند در مسير نادرست نيز به ظهور برسد و انسان هايي كه در مسير نادرست گرفتار شده اند ، نياز فطري خود را به سنگ مي كوبند ، گرچه از زندگي خود خسته و يا ناراحت مي شوند اما راهي را براي بازگشت نمي شناسند و خود را سرگرم سراب هاي دل مشغول كننده مي كنند و اگر هم راهي را بشناسند ، گرداب زندگي نادرست، قدرت اراده و اعتماد به نفس را از آنها ربوده و توان حركت را از آنها گرفته و خود را محكوم به اين شرايط زندگي مي دانند.

اعتدال يك وضعيت تعديل كننده ي رواني ، جسمي و فطري در وجود انسان است و ماهيّتش اين است كه در هر شرايط چه در آرامش و چه در بحران نوعي رضايت را حاكم مي سازد، حتي اگر علي رغم ميل باطني فرد نيز باشد و در هر مرحله ي زندگي جسمي ، رواني و روحي مدام به دنبال آن رضايت و آرامش مي گردد. يكي از شرايط برخاسته از ماهيّت اعتدال ، زندگي مسالمت آميز است كه انسان ها به اين روند زندگي خو مي گيرند. اين مسئله را مي توان در زندگي جغرافيايي مناطق مختلف نيز مشاهده كرد. انسان ها با محيطهاي آب و هوايي منطقه ي خود ، همزيستي مسالمت آميز برقرار مي كنند، حتي انسان ها در آب و هواي سخت و خشن بر طبق عادت خودشان به زندگي ادامه مي دهند. اما مسئله ي كشش هاي فطري و هدايت آن يك مسئله ي فكري و ايدئولوژي است كه دامنه ي بسيار وسيع دارد و اگر انسان اعتدال سعادتمند را نشناسد، گرفتار رنج ها و سختي ها مي شود و در دل يك طرز زندگي اشتباه فطرتش را ناكام پيش مي برد و عمر تلف مي كند و همچون اعتياد فطرت خود را به مسير غلط گرفتار مي كند.

عالم هستي و تمام مخلوقاتِ آن را فطرتي است كه يك دريچه مهم از ظهور فطرت در عالم هستي ، اعتدال است. اعتدال ، قانون و نيروي حاكم بر هستي است . اعتدال ، قانون و نيروي حاكم بر جسم و روان انسان است و در مورد انسان نيز اين قانون و نيرو برخاسته از فطرت اوست. در بين اعتدال عالم هستي و اعتدال حاكم بر وجود انسان بايد سنخيّت ، همسويي و ارتباط متناسبي برقرار باشد. قانون اعتدال ، در دو زمينه آشكار و پنهان عمل مي كند. حتي ممكن است انسان فعل برخاسته از قانون اعتدال را درك نكند . هرگاه انسان راه متعادل سعادت را پيدا نكند ، طبيعتاً به روش هاي نامناسب در جواب گويي به كشش هاي فطري خود محكوم مي گردد.

براي مردود دانستن يك حركتِ زندگي بايد به نتيجه و محتويات ايدئولوژي آن زندگي توجه كرد و آن حركت زندگي را با اصل نيازهاي واقعي انسان در همه ي جوانب به مقايسه پرداخت ؛ در اين حالت تصميم گيري براي درست يا نادرست بودن يك روش آسان مي گردد. فقر در تعليمات زندگي باعث  مي شود كه انسان ها در عادت ها و روش هاي غلط خود بمانند. ارايه آگاهي واقعي به شيوه ي درست ، بسياري از انسان ها را به سمت خود مي كشاند.

 

 

روانـشـنـاسـی

مسئول: Mitr@ (میترا)

 

 

یوسف قهرمان خوبی ها

 

قسمت چهل و پنجم

در مقابل گناه برآشفته شویم و نافرمانی خدا را تقبیح کنیم و مراقب باشیم در چنین وضیعتی برخوردهای عادی و ملایم نداشته باشیم که هم جرم را در اذهان دیگران کم اهمیت می کند و هم زمینه ساز جرائم بعدی می شود  آیا وقتی یکی از دوستانتان دوست دیگرتان را مسخره می کند برآشفته می شوید؟

نکته ی دیگر این که عزیز مصر از یوسف خواست که از موضوع صرف نظر کند و اصطلاحا (شتر دیدی ندیدی) .باید از عزیز مصر پرسید که اگر ثابت شده بود یوسف گنهکار است و زلیخا بی گناه  آیا باز هم چنین برخوردی داشت و به زلیخا می گفت گناه این غلام را ندید بگیر و صرف نظر کن؟

انصاف آن است که انسان آن چه را برای خود می پسندد برای دیگران هم بپسندد برای خود نمی پسندد برای دیگران هم نپسندد . متاسفانه (انصاف) از جمله صفات ممتازی است که کمتر کسی از آن بهره ی کافی دارد و این خصلت به قدری در رشد اخلاقی انسان مهم و تعیین کننده است که جا دارد با مراقبت و مجاهدت فراوان آن را در خود پرورش دهیم .

ما معمولا برخوردهای یکسان نداریم . اگر خودمان خطا می کنیم دوست داریم طرف مقابل بی درنگ ما را ببخشد و به روی خود نیاورد اما همین که دیگری خطایی در حق ما کرد به آسانی ها او را نمی بخشیم

صف نانوایی مثالی گویاست :وقتی خودمان یک عدد نان می خواهیم اعتراض می کنیم که :آقای نانوا یک دانه ای ها را تند تر راه بیانداز .اما وقتی خودمان در صف هستیم بانگ بر می آوریم که :چرا این قدر یک دانه ای ها راه می اندازی ؟

یا وقتی هنگام رانندگی کسی جلوی ما می پیچد بوق اعتراضمان به هوا بلند است که: این چه وضع رانندگی است .ولی بعد خودمان از سر غفلت جلوی دیگری می پیچیم و با اعترض او روبرو می شویم فریاد می زنیم :چه خبرته؟!

 

Mitr@

 

ادامه دارد...

نقل از کتاب یوسف قهرمان خوبی ها اثر استاد م.حورایی موسسه فرهنگی موعود

 

 

ادبــی

 

مسئول: نجمه نجف زاده                                     وبلاگ: پرچین راز

آی دی ها: شخصی                                                  وبلاگ

 

 

 

 

یک شب سرد زمستانی...

 

یک شب سرد زمستانی..

آسمانی صاف و نورانی

قصه عشق من و تو رو به دلها بود پنهانی

زیر نور مبهم مهتاب میدیدم

غنچه ی عشقی که وا میشد به تنهایی

و احساسی که میترسید از شب های طولانی

از این باد و باران های طوفانی

و رویایی که پر بود از پریشانی

یک شب سرد زمستانی ..

دلم را عاشقت کردم به آسانی

هنوزم می تپد قلبم برای روزهای بارانی

برای چشم های عاشق پاکی

که پر بود از صدای عاشق صدها قناری

 

                                                                       سوگند

 

جواد کلیدری                                                    وبلاگ ادبی

 

بوف کور

 

نشسته گوشه ی سلولِ سرد، «بوفی کور»

حدود بیست و سه ساله، جوانِ « زنده به گور»

- هوای مرده ی سلول رنگ شب دارد

شکنجه می شوم اینجا، در این اتاق نَمور

یکی مرا برساند به آفتاب هنوز

« سه قطره خون» بدهد، « سایه روشن» انگور

تو کیستی که اَدا در می آوری، سایه!

فرشته، جن، مَلِکُ الموت، یا که یک مأمور؟

ـ چه فرق می کند آقا! من وتو هم دردیم

دو پاره گوشت، دو تا مرده زیر یک ساطور

ـ ولی تو...

           ـ آه مهم نیست، جُرممان که یکی است

به زیر حکم من و تو نوشته اند شرور

به جرم این که من آزادم ای حقوق بشر!

که آب و نان و هوا، خاک سبز، اما زور....

صدای سرفه، جوانی که بر خودش پیچید

و خیره ماند خیالش به خاطراتی دور

***

شبیه یک « سگ ولگرد » غَلت خورد و گریست.

 

 

خـــوانـــدنـــی هـــا

 

مسئول: afso0n                                  وبلاگ: عارفانه

 

کلاغ

 

کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان و وصله ناجور بر لباس هستی و صدای ناهموار و ناموزونش خراشی بود بر صورت احساس. با صدایش نه گلی میشکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست. صدایش، اعتراضی بود که در گوش زمین می پیچید.

کلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را. کلاغ فکر میکرد در دایره قسمت ، نازیبایی ها تنها سهم اوست و نظام احسن عبارتی است که هرگز او را شامل نمیشود. کلاغ غمگینانه گفت : کاش خداوند این لکه سیاه را از هستی میزدود و بالهایش را می بست تا دیگر آواز نخواند.

خدا گفت: " صدایت ترنمی است که هر گوشی آن را بلد نیست ، فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند. سیاه کوچکم ! بخوان. فرشته ها منتظر هستند." و کلاغ هیچ نگفت.

خدا گفت:" سیاه چنان مرکب که زیبایی را از آن می نویسند و تو این چنین زیبایی ات را بنویس و اگر نباشی ، جهان من چیزی کم دارد ، خودت را از آسمانم دریغ نکن " و کلاغ باز خاموش بود.

خدا گفت:" بخوان برای من . بخوان این منم که دوستت دارم ، سیاهی ات را و خواندنت را"

و کلاغ خواند.این بار اما عاشقانه ترین آوازش را خدا گوش داد و لذت برد.

 

بـــا شـــهـــیـــدان

 

نگاهی به زندگینامه احمد متوسلیان (10)

 

بازپس‌گيري كردستان از ضد انقلابيون ( قسمت سوم)

 

از آن طرف، من در سپاه بانه به فكر افتادم كه قطعاً اتفاقي افتاده كه اين ستون به بانه نرسيده است و حتماً اينها درگير شده‌اند. به هر مكافاتي بود، توانستيم ساعت يك بعدازظهر فرداي آن روز يك هلي‌كوپتر از هوانيروز بگيريم و برويم ببينيم آنجا چه خبر است. وقتي روي جاده رسيديم، از پنجره كابين هلي‌كوپتر ديديم دو نفر مجروح دارند وسط جاده تكام مي‌خورند و بقيه برادرهاي ما را شهيد كرده‌اند و ماشين‌هاي آنها هم آتش گرفته... خلبان هلي‌كوپتر، آدم شجاع و از جان گذشته‌اي بود. ايشان آمد و هلي‌كوپتر را وسط ضد انقلابيون، در ارتفاع كمي از سطح زمين نگه داشت و ما آن دو مجروح را سوار كرديم. يادم نمي‌رود آنجا جسد نوجوان شانزده ساله‌اي را ديدم كه دستهايش را از پشت بسته بودند، شاخه‌هاي درختان را كنده و او را دست بسته در ميان شاخه‌ها، زنده زنده در آتش سوزانده بودند. تمام اجساد شهداي ما را سوزانده بودند. پيكر برادرهاي شهيد ما از كوچك و بزرگ كباب شده بود. بوي زغال و گوشت و موي سوخته تمام سطح جاده را فرا گرفته بود...
به هر جهت اين كل قضيه بود. بعد ليبرال‌ها همين فاجعه را كه محصول خيانت عوامل طاغوتي و پاكسازي نشدة خودشان در ارتش بود، تبديل به مستمسكي براي تحقق اهدافشان كردند. در همه جا ليبرال‌ها اين طور وانمود مي‌كردند كه اين ضدانقلابيون خيلي قدرت دارند000 اينها به خوبي مسلح شده‌اند، ديديد اينها با پاسدارها چه كار كردند؟000خلاصه، از اين بابت تا جايي كه توانستند پيش حضرت امام تبليغ منفي كردند و با لوث كردن اصل قضيه، توانستند فكر و ذهنيت مسؤولان دلسوز را هم مخدوش كنند. روي اين اصل بود كه حضرت امام مسأله اعزام هيأت حسن نيت به كردستان را پذيرفت.
بدين‌سان، باند ليبرال‌ها ضمن در پيش گرفتن سياست تسامح و مماشات و تجزيه‌طلبان و سوءاستفاده از حسن‌ظن رهبر كبير انقلاب اسلامي، با طرح مشي ميهن بر باد ده مصالحة گام به گام خود، بقاي حاكميت انقلاب در كردستان را وارد بازي مرگ و زندگي كرد. مظهر عيني اين بازي ننگين، ماجراي اعزام هيأت به اصطلاح حسن‌نيت به مناطق كردنشين غرب كشور بود. به‌رغم تأكيد مكرر حضرت امام (ره) بر اين نكته كه اعضاي هيأت موظفند با معتمدان واقعي مردم مسلمان مناطق مختلف كردستان ملاقات و مذاكره نمايند، هيأت مزبور طي مدت حضور در كردستان اين توصية حكيمانة رهبر انقلاب را ناديده گرفت و عملاً تبديل به آلت دست مطامع گروهك‌هاي تجزيه‌طلب، دلال مظالم بي‌شمار آنان و عامل مشروعيت بخشيدن به موجوديت غيرقانوني و نامشروع اين باندهاي ياغي و وطن‌فروش گرديد.
طرف مذاكرة‌ هيأت نيز، نه مردم رنج كشيدة كرد، بلكه شماري از سركردگان رسوا و بدنام ائتلاف ضدانقلابي تجزيه‌طلبان بودند. به محض ورود هيأت به هريك از شهرهاي كردستان، طيفي رنگارنگ از اين به اصطلاح نمايندگان خلق كرد، از امثال شيخ عزالدين ساواكي تا كمونيست‌هاي دوآتشة جريانات چپ آمريكايي نظير چريك‌هاي فدايي و كومه‌له در پشت ميز مذاكره با اعضاي هيأت حسن‌نيت ليبراليزم منحط صف‌آرايي مي‌كردند. عبدالرحمن قاسملو و پادوهايش در حزب منحلة دموكرات نيز، به مثابه حلقة رابط اين ائتلاف ضدانقلابي، نقش هماهنگ‌كننده و سخنگوي هيأت به اصطلاح نمايندگي خلق كرد را ايفا مي‌كردند.
از ديگرسو، قداره‌بندان ضدانقلاب ضمن اعمال يك سلسله شيوه‌هاي ارعاب مافيايي در سطح منطقه، هرگونه حركت اعتراضي معتمدان واقعي مردم كرد وتلاش ايشان براي تماس با اعضاي هيأت اعزامي دولت جهت انعكاس حقيقت رخدادهاي‌كردستان را به لطائف‌الحيل محكوب به شكست وناكامي‌كرده بودند. هرچند خود اعضاي هيأت نيز به هيچ‌روي تمايلي جهت مواجهه بانمايندگان‌حقيقي مردم اعم از روحانيت‌سني و شيعه منطقه، چهره‌هاي شاخص فرهنگي اجتماعي مورد وثوق اهالي استان، از خود به منصه ظهور نرساندند. جالب‌تر ازتمامي آنچه تا به اينجا عنوان شد، آشنايي باماهيت سرپرست هيأت حسن‌نيت است. سرپرستي هيأت مزبور را داريوش فروهر -‌ملي‌گراي غربزده و دشمن كينه‌توز روحانيت و جريانات متعهد پيرو خط امام (ره)، خصوصاً نيروهاي سپاه- ‌برعهده داشت.
نامبرده كه چندي در كابينة بازرگان متصدي پست وزارت كار و امور اجتماعي بود، در ضديت با نيروهاي مسلمان و مكتبي انقلاب به حدي افراط به خرج داده بود كه حتي ديگر ليبرال‌هاي هم مسلك وي در دولت موقت و شوراي انقلاب نيز، از اين همه لجاج و دشمن‌خويي وي دچار اعجاب و حيرت گشته بودند. سرانجام نيز وي بر اثر اصرار بر مواضع افراطي ضدانقلابي خود، از سوي عناصر عاقبت انديش و زيرك‌تر جريان ليبرالي حاكم مجبور به استعفا و بركناري از منصب وزارت گرديد. حال فردي با چنين سوابقي در كسوت سرپرستي هيأت حسن نيت روانة كردستان شده بود. طبيعي است چنان هيأتي با چنين مسؤولي، به هيچ روي براي استماع گزارش‌هاي مستدل و متكي بر واقعيت مسؤولان دلسوز نيروهاي مسلح، اعم از فرماندهان متعهد ارتش و سرداران دلسوز سپاه كردستان گوش شنوايي نداشته باشد. به تعبير شيواي «احمد»، اگر هم در كار اعضاي اين هيأت حسن نيتي مشاهده مي‌شد، صرفاً در جهت خيانت به تماميت آرمان‌هاي انقلاب، خواست‌هاي حقة ملت مسلمان و سوءاستفاده رذيلانه از حسن اعتماد حضرت امام (ره) بود. «احمد» كه در آن برهه مسؤوليت فرماندهي سپاه بانه را برعهده داشت و از نزديك شاهد عملكرد هيأت اعزامي مذكور به منطقه بود، مي‌گويد:
«... همين‌جا بايد بگويم كه مسؤولان هيأت حسن نيت، در اصل حسن نيت براي خيانت داشتند و به همين نيت هم به كردستان آمدند. كلاً اين آقايان جز تضعيف موقعيت انقلاب در منطقه كار ديگري نكردند. پاسگاه‌هاي ژاندارمري يكي پس از ديگري بازشد. با اين حال اعضاي هيأت مدام سعي داشتند نگذارند كسي كاري براي مقابله با اين فجايع انجام دهد. تمام خيانت‌هاي اينها را اگر من بخواهم بگويم، كلي زمان مي‌برد. در همين بانه خودمان شاهد بوديم كه اين آقايان چه خيانت‌هايي كردند. به عنوان مثال، در زمان ورود نيروهاي ما به شهر بانه، يكي از اشرار با نام مستعار عبدالرضا فقيه نارنجكي داخل يكي از ماشين‌هاي گشتي ما پرتاب كرد. بعد، يكي از نيروهاي اعزامي اصفهان كه سرنشين آن خودرو بود، با از خود گذشتگي، خودش را با شكم روي نارنجك انداخته بود كه به ديگران صدمه‌اي نرسد. با انفجار نارنجك اين برادر شهيد شد... ما مي‌دانستيم چه كسي نارنجك را انداخته. بچه‌ها به طرفش تيراندازي كردند و تيري هم به پاي او اصابت كرده بود. منتهي اين فرد موفق به فرار شده بود000 زماني كه هيأت حسن نيت وارد بانه شد، اعضاي هيأت به ملاقات نمايندگان محلي ضدانقلاب رفتند و فروهر هم در آنجا سخنراني كرد. موقعي كه برگشتند، ما ديديم عبدالرضا فقيه با آن پاي شل خودش همراه فروهر آمده است بنده بلافاصله رفتم پيش فروهر و گفتم: «اين آدم با شما چه كار مي‌كند؟» او جواب داد: من رفتم براي مردم سخنراني كردم. بعد از سخنراني، مردم گفتند شما اگر حسن نيت داريد، اين آقا را ببريد تهران، آنجا پاي او را عمل كنيد و مداوايش كنيد. من گفتم: آقاي فروهر! كدام مردم؟ اين‌ها همه صحنه‌سازي است. اين فرد هم جريان جرايمش از اين قرار است. حالا شما به عنوان رييس هيأت دولت مي‌خواهيد قاتل برادران ما را به تهران ببريد، او را عمل كنيد؟ در جواب بنده، ايشان گفت: من نمايندة امام هستم. عجبا! كه آدم‌هايي مثل فروهر در برابر بچه‌هاي سپاه كه مي‌رسيدند، لقب نمايندگي حضرت امام را يدك مي‌كشيدند! ...خلاصه گفت: من نمايندة امام هستم و همين است كه گفته‌ام. دستور من بايد اجرا بشود. بنده هم در جواب او گفتم: شما نمايدة امام هستي، از كانال خودت هستي. ماهم نمايندة امام هستم از كانال خودمان. حالا كه اين‌طور است، اصلاً كار شما به ما ربطي ندارد، كار ما هم به شما ربطي ندارد. ما اين آقا را مي‌گيريم و تحويل دادگاه مي‌دهيم. شما هم هركاري دلتان مي‌خواهد بكنيد...»
نتيجه اين شد كه ايشان به ارتش دستور داد مرا بگيرند و به زندان ببرند. من به فروهر گفتم: «آقاي فروهر! بين ارتش و سپاه با اين دستور اصطكاك به وجود مي‌آيد. نكنيد اين كار را ... مطمئن باشيد كه داريد با سپاه رو در رو مي‌شويد.» بالاخره با دوندگي فراوان، ناچار شدند نورچشمي آقاي فروهر را به دادگاه تحويل بدهند. بعد، همين آقايان هيأت، حسن نيت به خرج دادن و او را آزاد كردند. الان مي‌دانيد عبدالرضا فقيه چه كاره است؟ او معاون سركرده حزب دموكرات شده است!
در نتيجة يك چنين اقدامات خائنانه‌اي كه از سوي ليبراليزم منحط هدايت مي‌شد،‌كليه مناطق و مواضع سوق‌الجيشي كردستان كه وجب به وجب آنها با نثار خون رشيدترين جوانان اين مرز و بوم از چنگال ضدانقلاب آزاد گشته بود، به دستور هيأت حسن نيت دو دستي تقديم تجزيه‌طلبان گرديد. «احمد» درباره ماحصل مذاكرات هيأت حسن‌نيت و ره‌آورد اقدامات اعضاي آن براي امنيت ملي كشور مي‌گويد:
«... با اجراي برنامه‌هاي اين هيأت، عملاً روند اوضاع به جايي منتهي شد كه تمام اولياي امور مملكت از آيندة كردستان نا اميد شده و همه مطمئن شده بودند كه ديگر جدايي كردستان از كشور قطعي است و در آينده‌اي نزديك، ايران استاني به نام كردستان نخواهد داشت. بار ديگر همة پادگان‌ها تحت محاصره اشرار قرار گرفت. ما از نزديك مي‌ديديم كه چگونه همان وضعيت سابق، از نو در حال تكرار شدن است. پادگان سنندج مجدداً محاصره شد و ضدانقلاب در صدد خلع سلاح اين پادگان برآمد. آنان به صورت شبانه‌روزي به اين پادگان حمله مي‌كردند. ناگفته نماند كه هيأت حسن نيت سپاه را وادار كرده بود از منطقه خارج شود. آقايان هيأت به خواستة ضدانقلاب مبني بر خروج سپاه از كردستان جامة عمل پوشاندند. تنها بخشي از مجموعة سپاه كردستان كه به هيچ قيمتي زير بار اجراي اين دستور خائنانه نرفت و به‌رغم همة فشارها در منطقه باقي ماند، سپاه سنندج بود. اين در حالي بود كه هيأت، با قبول مذاكره با مشتي آدمكش دست نشاندة اجنبي، عملاً آنها ا به رسميت شناخته بود و بعد هم طي اقدامي باور نكردني، رسماً با آنان قرارداد منعقد كرده بود. مطابق يكي از بندهاي اين قرارداد، هيأت حسن‌نيت متعهد شد كه ضمن خارج ساختن سپاه از كردستان، انتظامات كليه شهرها و روستاهاي منطقه به عوامل مسلح گروهك‌ها محول شود. اي واي برما كه يك ارگان قانوني مملكت حق حضور در شهرها و روستاهاي آن را نداشته باشد و در عوض اين گروهك‌هاي غيرقانوني ضدانقلاب از طرف عالي‌ترين هيأت سياسي حكومت كشور، واجد چنين مشروعيت و وجاهتي شناخته شوند. وظيفة تك‌تك مردم اين كشور است كه اين آقايان هيأت را به محاكمه بكشند. تعدادي از اعضاي اين هيأت، مثل سحابي و هاشم  000همين صباعيان عضو هيأت، چقدر توي
®صباعيان، الآن توي مجلس شوراي اسلامي هستند. كردستان توطئه كرد، چقدر نيرنگ كرد. صباعيان عامل خارج شدن سپاه از شهر استراتژيك بانه بود. او بود كه نيروهاي سپاه را وادار به خروج از بانه كرد. عامل خلع سلاح پاسگاه‌هاي مهم آن منطقه، همچون پاسگاه رستمي و پاسگاه گوني هاشم صباغيان بود. باز مي‌بينيم كه مسؤولان ما قفل سكوت به لب زده‌اند. آقا! اينها توي مجلس مملكت هستند. اي واي بر ما كه خائنان به ملت توي مجلس ما باشند. اين خائنان به ملت را بايد جلوي چشم مردم ما اعدام كنند. نه يك بار، نه ده بار، نه صدبار ...»

 

 

جــــوک

 

گلابی خانواده !!!

 

***   مادره به بچش ميگه : مي دونم موهاي خواهرت رو كشيدي شيطونه گولت زد. بچه هم ميگه :آره ولي لگتي كه تو دلش زدم ابتكار خودم بود

***    اون لیوان پلاستیکی که سرش چند تا سوراخ داره می دونی اسمش چیه : آب پاش

***    مداد شمعی هاتو گاز بزن نترس گلم اونا به هیچ وجه سمی نیستند

***    اگه گفتی کاغذ توالت چند متره ؟

***    می تونی واسه خوابیدنت شرط بذاری مثل اینکه همه جک و جونورات باهات بیان تو رختخواب

***    یاد بگیر در توالت و از تو قفل کنی و جیغ بزنی

***    شب که می خوای بخوابی وانمود کن که ترسیدی مامان و مجبور کن تا گوشه کنار اتاقت و بگرده تا هیولا را پیدا کنه وقتی همه جا رو گشت و رفت بیرون پنج دقیقه صبر کن دوباره جیغ بکش تا بیاد همه جا رو بگرده

***    آرد + آب = ماکارونی

***    برو جلوی میز توالت مامان و رنگهای قشنگو  روی خودت امتحان کن خیلی قشنگ میشی

***   چوپان دروغگو مي ميره تو قبر ميپرسن اسمت چيه؟ميگه دهقان فداكار

***   به معتاده میگن فرق تو با ورزشکارها چیه؟ میگه اونا تکنیکی کار میکنن ما پیکنیکی.

***   غضنفر حال نداشته بره حموم جاش یه کپسول چرک خشک کن میخوره.

***   یارو کفترشو گم میکنه تو روزنامه اگهی میده بیوه بیوه..

***   یارو میره بازار کدو بخره در مغازه که میرسه اسم کدو رو یادش میره میگه: ببخشید اقا گلابی خانواده دارید؟؟؟

***   یه نفر داشته زنشو كتك ميزده بهش ميـگن مگه زنت چيكار كرده تركه ميگه اگه ميدونستم چيــكار كرده كه ميكشـتمش.

***   قاضی: شکایت شما از این اقا اینه که به شما گفته: احمق ، بیشعور ، نفهم...

شاکی: بله.عین حقیقته.

قاضی:پس اگه عین حقیقته چرا شکایت کردی؟

***   غضنفر داشت آب جوش ميريخته توي باغچه! بهش ميگن: چرا آب جوش ميريزی تو باغچه؟؟ ميگه: آخه چاي كاشتم.

***   دو تا ماشين با هم تصادف مي‌كنند. افسر مياد و مي‌پرسه: كدومتون مقصر بوديد؟ غضنفر ميگه: والله من خواب بودم، نديدم از ايشون بپرسيد.

***   غضنفر داشت دنبال جاي پارك مي گشته اما پيدا نمي كرد! در همون حال گشتن به خدا ميگه: خدايا اگه يه جاي پارك برام پيدا كنيا من نماز مي خونم، روزه مي گيرم كه يه دفعه يه جاي پارك مي بينه و به خدا مي گه! خدا جون نمي خوادخودم پيدا كردم .

***   يه روز يه غضنفر تو جوي اب تف ميكنه... ميدو دنبالش تاپاش رو روش بزاره

***   يه روز غضنفر به زنش ميگه بيا هر پنجشنبه بريم پيتزايي بعد زنش ميگه نه پنجشنبه ديره بيا هر دوشنبه بريم.

***   بهترين بازيكن جهان كه در بارسلون توپ ميزند كيست؟

الف)رونال ديني هو

ب)رونال فيزيكي هو

ج)رونال عربي هو

د)رونال رياضي هو

 

 

عکس خنده دار

 

 

 

طــنــز

 

حرفه ها را بهتر بشناسيم

 

حسابدار: کسي است که قيمت هر چيز را ميداند ولي ارزش هيچ چيز را نمي داند

بانکدار: کسي است هنگامي که هوا آفتابي است چترش را به شما قرض مي دهد و درست تا باران شروع مي شود آن را مي خواهد

مشاور : کسي است که ساعت شما را از دستتان باز مي کند و بعد به شما مي گويد ساعت چند است

سياستمدار: کسي است که مي تواند به شما بگويد به جهنم برويد منتها به نحوي که شما براي اين سفر لحظه شماري کنيد

اقتصاددان: کسي است که فردا خواهد فهميد چرا چيزهايي که ديروز پيش بيني کرده بود امروز اتفاق نيفتاد

روزنامه نگار: کسي است که 50% از وقتش به نگفتن چيزهايي که مي داند مي گذرد و 50% بقيه وقتش به صحبت کردن در مورد چيزهايي که نمي داند

رياضيدان : مرد کوري است که در يک اتاق تاريک بدنبال گربه سياهي مي گردد که آنجا نيست

هنرمند مدرن: کسي است که رنگ را بر روي بوم مي پاشد و با پارچه اي آن را بهم مي زند و سپس پارچه را مي فروشد

فيلسوف : کسي است که براي عده اي که خوابند حرف مي زند

استاد : کسي است که کاري ندارد ولي حداقل مي داند چرا

روانشناس : کسي است که از شما پول مي گيرد تا سوالاتي را بپرسد که همسرتان مجاني از شما مي پرسد

معلم مدرسه : کسي است که عادت کرده فکر کند که بچه ها را دوست دارد

جامعه شناس : کسي است که وقتي ماشين خوشگلي از خيابان رد مي شود و همه مردم به آن نگاه مي کنند ، او به مردم نگاه مي کند

برنامه نويس: کسي است که مشکلي که از وجودش بي خبر بوديد را به روشي که نمي فهميد حل مي کند

 

 

ترفند رایانه ای:

 

دستورات کوچک برای اجرای برنامه های ویندوزی

 

در این ترفند قصد داریم به معرفی دستوراتی بسیار جالب بپردازیم که با تایپ آنها در Run میتوانید هر یک از برنامه ها و بازی های موجود در ویندوز را اجرا کنید. در صورتی که این دستورات را به خاطر بسپرید میتوانید خود را برای همیشه از رفتن به شاخه های مختلف ویندوز راحت کنید.

بدین منظور از منوی Start وارد Run شوید و دستورات زیر را بسته به کاری که انجام میدهند تایپ کنید:

دستور control = باز کردن Control Panel
دستور sndrec32 = اجرای برنامه Sound Recorder
دستور sndvol32 = اجرای ابزار Sound Control
دستور pbrush = اجرای برنامه Paint
دستور write = اجرای برنامه Word Pad
دستور dvdplay = اجرای برنامه Windows Media Player (در صورتی که برنامه پیش فرض پخش فایلهای DVD باشد)
دستور dialer = اجرای برنامه Phone Dialer
دستور dcomcnfg = اجرای ابزار Component Services
دستور mstsc = اجرای ابزار Remote Desktop Connection
دستور nero = اجرای برنامه Nero (در صورت نصب بودن روی هارد)
دستور sol = اجرای بازی Solitaire
دستور winmine = اجرای بازی Mine Sweeper
دستور pinball = اجرای بازی Pinball
دستور freecell = اجرای بازی FreeCell
دستور mshearts = اجرای بازی Hearts
دستور spider = اجرای بازی Spider Solitaire

 

داستان راستان

 

برگرفته از کتاب «داستان راستان» اثر استاد شهید مرتضی مطهری

داستان نهم:

 

در ركاب خليفه

 

علی - عليه‏السلام - هنگامی كه به سوی كوفه می‏آمد ، وارد شهر انبار شد كه‏ مردمش ايرانی بودند . كدخدايان و كشاورزان ايرانی خرسند بودند كه خليفه محبوبشان از شهر آنها عبور می‏كند ، به استقبالش شتافتند ، هنگامی كه مركب علی به راه افتاد ، آنها در جلو مركب علی ( ع ) شروع كردند به دويدن . علی آنها را طلبيد و پرسيد : " چرا می‏دويد ، اين چه كاری است كه می‏كنيد ؟ ! "
-
اين يك نوعی احترام است كه ما نسبت به امرا و افراد مورد احترام‏ خود می‏كنيم . اين سنت و يك نوع ادبی است كه در ميان ما معمول‏ بوده است " .
ـ "اينكار شمارا در دنيا به رنج می‏اندازد ، و در آخرت به شقاوت‏ می‏كشاند . هميشه از اين گونه كارها كه شما را پست و خوار می‏كند خودداری‏ كنيد . بعلاوه اين كارها چه فايده‏ای به حال آن افراد دارد ؟ " (1)

 

پاورقی :
1ـ نهج البلاغه ، كلمات قصار ، شماره . 37

 

داسـتـانـک

 

مسئول: فرنوش

 

 

مربوط و نامربوط

 

شب از نیمه گذشته و سیاهی شب دارد رنگ می بازد.

شب از نیمه گذشته و خواب آنچنان با چشمانم بیگانه شده است که گوئیا صد سال نوری در خواب بودم.

شب از نیمه گذشته و من بیدارم و با خود می اندیشم فردا بر روی تحریر کدام خبر به خواب خواهم رفت .

شب از نیمه گذشته و من به چیزهای مربوط و نامربوط زیادی فکر می کنم.

با خود فکر می کنم که چرا ملاک انتخاب و برتری انسانها چاپلوسی و چرب زبانی و ... است .

با خود فکر می کنم که یک سردبیر را چه راحت با تملق گویی - حرافی - پررویی و.....می توان خرید.

وبا خود فکر می کنم که من چرا هیج کدام از این کارها را بلد نیستم.

شب از نیمه گذشته و من به دنبال راه حلی برای خوابیدن می گردم. شاید مطالعه چند برگ کتاب درسی تنها چاره کار باشد.

 

http://angle.mihanblog.com/

 

عکس و مکث

 

با مسئولیت : ساحل

 

 

مطالب ارسالی اعضا

 

behrouzmomenzadeh@gmail.com

 

عكس‌ خدا در اشك‌ عاشق‌


قطره‌ دلش‌ دريا مي‌خواست. خيلي‌ وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود.
هر بار خدا مي‌گفت: از قطره‌ تا دريا راهي‌ست‌ طولاني. راهي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري. هر قطره‌ را لياقت‌ دريا نيست.
قطره‌ عبور كرد و گذشت. قطره‌ پشت‌ سر گذاشت.
قطره‌ ايستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد. قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت. و هر بار چيزي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري‌ آموخت.
تا روزي‌ كه‌ خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره‌ را به‌ دريا رساند. قطره‌ طعم‌ دريا را چشيد. طعم‌ دريا شدن‌ را. اما...
روزي‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري‌ از دريا بزرگتر هم‌ هست؟
خدا گفت: هست.
قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را مي‌خواهم. بزرگترين‌ را. بي‌نهايت‌ را.
خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اينجا بي‌نهايت‌ است.
آدم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌ كلمه‌اي‌ مي‌گشت‌ تا عشق‌ را توي‌ آن‌ بريزد. اما هيچ‌ كلمه‌اي‌ توان‌ سنگيني‌ عشق‌ را نداشت. آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توي‌ يك‌ قطره‌ ريخت. قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور كرد. و وقتي‌ كه‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چكيد، خدا گفت: حالا تو بي‌نهايتي، چون كه‌ عكس‌ من‌ در اشك‌ عاشق‌ است.

 

bepadadash@yahoo.com

 

بیستون را نجات دهیم

 

دوستان عزيز     در پي اعتراض به آبگيري سد سيوند و عملكرد ضد ملي دولتمردان براي خوش خدمتي به كساني كه در كسوت اسلامخواهي با فرهنگ و آداب و سنن ايرانيان به ميارزه برخاسته و آثار باستاني را بنام عمران و آباداني كشور نابود ميكنند تا بالاخره با كتمان تاريخ و نياكان ايرانيان در اين كشور به جايگزيني فرهنگ مورد دلخواه خود بپردازند ، اكنون خبر ميرسد كه آثار باستاني بيستون نيز بدست  عناصر مشكوك پتروشيمي و به بهانه اخذ وام از دولت آلمان در شرف نابودي است . هرچند اينها هم مثل بانيان سد سيوند اكنون از بي خطربودن اقداماتشان دم ميزنند . برادران و خواهران عزيز – هموطنان گرامي : مابايد براي يكبار و آنهم براي اولين و آخرين دفعه به اين منكران تاريخ پر افتخار ايران بفهمانيم كه ما براي عمران و اقتصادي كه از دستمايه هاي تخريب آثار باستاني بدست خواهند آمد نيازي نداريم و هرگز حاضر به ازدست دادن آثار باستاني كشور نيستيم . من نه ضد انقلابم و نه از افراد ملي  مذهبي و نه اصلاح طلب وارداتي و من درآوردي از نوع لقمانيان ها و مزروعي ها . من يك ايراني مسلمانم كه حتي در زماني كه آقايان با تجارت و پست هاي دنيوي خود مشغول بودند برعليه دشمنان دين برخاستم و تاوان آنرا حالا هم ميپردازم . بنا براين برمن انگي نميتوان چسباند ، مگر اينكه جرم كذايي اقدام عليه امنيت ملي را به من نيز منتسب كنند . و متهمم سازند كه براي ارزش هاي ملي ايران و يادگار هاي نياكانمان فرياد برآورده ام . بسيار خوشحالم كه  در برابر حفظ يادگارهاي اجدادمان سينه سپر ميكنم . من تا ايراني نباشم هرگز مسلمان متعهد هم نخواهم بود . چرا كه پشت كردن به مليت مقدمه همه بي تعهدي ها در برابر باور هاي ديني خواهد بود . اينك از هموطنان گرامي تقاضا دارم با ارسال ايميل و تلگرام هاي اعتراض به رياست جمهوري و رئيس مجلس شوراي اسلامي و وزير نفت از پيشرفت كار پتروشيمي در تخريب آثار باستاني بيستون جلوگيري كنيد . كانون وكلاي ايران كه اينهمه دم از دمكراسي و حق طلبي ميزند اقدام قانوني كرده و در مراجع قضائي مساله را پيگيري كند . خانم شيرين عبادي شما نيز يكبار هم شده وقت شريف خود را بجاي تخريبات مصاحبه اي با بيگانه در مساله دخالتي جدي كن. انشاالله . برادر شما فضولباشي   

 

sun1971_h@yahoo.com

 

اعتراض به ممنوع التصوير شدن دکتر عباسی

 

این روزها در بحث های کارشناسی پیرامون مسائل منطقه ای و حوادث لبنان که در صدا و سیما از سردار گرفته تا سرباز ٬برای مباحثه دعوت می کنند٬جای خالی کسی که دقیق ترین و علمی ترین تحلیل ها را مطرح می کرد به خوبی مشهود است و ایشان کسی نیست جز دکتر عباسی همان دلاور معروف که در دو سخنرانی معروف بدون جانبداری از صاحبان زر و زور اصلی ترین مباحث مطرح آن زمان را به چالش کشید و جریانات پشت پرده را نمایان کرد و جای بسیار درد و بسی تاسف که ایشان در دولت آزادی بیان و توسعه سیاسی ٬ممنوع التصویر و تدریس و سخنرانی و ... شدند و با توجه به رفع اتهامات ٬پیامدهای آن همچنان در دولت عدالت محور هم باقی و همچنان ممنوع التصویر می باشند

( به اتهامات مطرح شده گوش کنید )

بدین وسیله از دولت عدالت محور می خواهیم ممنوعیت های ایشان هر چه سریعتر برداشته شود تا باز هم بتوانیم از مطالب سودمند علمی و تحلیلی این رزمنده دلاور و شیعه حقگوی علی و برجسته ترین استراتژیست ایران بهره مند شویم .مایه تاسف و شرمندگی است که در مملکت اسلامی ٬مردم را از وجود چنین گهری در عرصه رسانه ملی محروم کنیم.

( دوستانی که از این وبلاگ بازدید می کنند ٬جمله ای یا مطلبی در اعتراض به ادامه ممنوع التصویر بودن ایشان همراه با آدرس وبلاگ و یا ایمیل بنویسند .این جملات در صفحه اصلی قرار داده خواهد شد و با ازد یاد آن جهت حمایت از دکتر عباسی به سایت ریاست جمهوری و قوه قضائیه و ... اطلاع داده خواهد شد )

 کلیک کنید و پیام بنویسید

 

حرف آخر:

 

خدای من!

به حق قدرتت بر من توبه ام بپذیر و به حلم وبردباریت از من گذشت کن وبه حق علمت با من مدارا کن.

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 21:37  توسط حمید رضا الوندی  | 

مشکان 57

بنام خدای منتظران

 

هفته نامه مشکان

 

سال دوم ـ شماره 57 ـ شنبه 28 مرداد 1385

 

حرف اول:

 

خدایا!

بر گناهانم ابر رحمتت را سایه انداز وبر عیبهایم ابر رافت ومهربانیت را بفرست.

 

سخنی با شما

 

سلام

1ـ پیشاپیش فرا رسیدن مبعث رسول مکرم اسلام حضرت محمد مصطفی (ص) را خدمت همه شما دوستان و همه مسلمانان جهان تبریک و شادباش عرض می کنم.

2ـ این عکسی که این پائین می بینید آنجلینا جولی و نوزادی است که حاصل روابط عاشقانه (!!!) او با براد پیت پس از ایفای نقس در فیلم « آقا و خانم اسمیت » است که بر روی جلد یکی از نشریات نشسته است.

 

3ـ اما یک نکته مهم: دوستان گرامی تصمیم داریم که تغییراتی در هفته نامه بدهیم ... اگر شما عزیز خواننده نظری، پیشنهادی و یا انتقادی در مورد بخش های مختلف هفته نامه داری به آدرس hra62302@yahoo.com  میل بزن و نظراتت رو بگو. حتما سعی می کنیم تا آن نظرات را اعمال کنیم ضمن اینکه اگر هر کدام از دوستان مایلند مسئولیت بخشی از هفته نامه را بر عهده بگیریند به همان آدرس ذکر شده میل بفرستند.

 

شاد باشید ـ حمید رضا الوندی

 

پیامبر اعظم (ص)

 

120 درس زندگی از پیامبر گرامی اسلام در سال پیامبر اعظم ـ بخش نهم

 

25ـ بى اعتنايى به دنيا

سهل بن سعد ساعدى گفت : مردى به خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله رسيد و گفت : اى رسول خدا! مرا به عملى راهنمايى فرماى كه وقتى آن عمل را انجام دهم ، محبوب خدا و خلق گردم . رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند: به دنيا بى رغبت باش تا خداوند تو را دوست بدارد و به آنچه از دنيا در اختيار مردم است ، چشم پوش و بى اعتنا باش ، تا مردم تو را دوست داشته باشند.

 

26ـ پاداش زنان

پيامبر صلى الله عليه و آله در باب جهاد و پاداش مجاهدان سخن مى گفت . در اين بين ، زنى بپاخاست و پرسيد: آيا براى زنان هم از اين فضيلت ها بهره اى هست ؟
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند: آرى ، از هنگامى كه زنان باردار مى شوند، تا لحظه اى كه كودكان خود را از شير باز مى گيرند، همانند مجاهدان در راه خدا پاداش مى برند. و اگر در اين فاصله ، اجل آنان فرا رسد و مرگ ايشان را دريابد، اجر و منزلت شهيد را دريافت خواهند كرد.

 

27ـ پاداش نماز مؤمن

پيامبر صلى الله عليه و آله در حالى كه تبسمى داشتند، به آسمان نگاه مى كردند. شخصى علت را سؤ ال كرد. حضرت فرمودند: به آسمان نگاه كردم ، ديدم دو فرشته به زمين آمدند تا پاداش عبادت شبانه روزى بنده با ايمانى را كه هر روز در محل نماز خود، به عبادت و نماز مشغول مى شدند، بنويسند. اما او را در محل نماز خود نيافتند، بلكه در بستر بيمارى يافتند . آنها به سوى آسمان بالا رفتند و به خداوند عرضه داشتند: ما طبق معمول براى نوشتن پاداش عبادت آن بنده باايمان ، به محل نماز او رفتيم ، ولى او را در محل نمازش نيافتيم ، بلكه او در بستر بيمارى آرميده بود.
خداوند به آن فرشتگان فرمود: تا او در بستر بيمارى است ، همان پاداش را كه هر روز براى او هنگامى كه در محل نماز و عبادتش بود، مى نوشتيد، بنويسيد، و بر من است كه پاداش اعمال نيك او را تا آن هنگام كه در بستر بيمارى است ، برايش بنويسم .

 

 

 

کـلـیـپ هـفـته

 

کلیپ: خداحافظ ... همین حالا

 

دانلود

 

دانلود آهنگ خداحافظ

حجم: 450 کیلوبایت

 

برای دانلود روی لینک کلیک راست کنید و سپس گزینه save target as را انتخاب نمائید.

 

دیدار یار مهربان

 

آن شب سرد ...

شيخ حيدرعلي مدرس اصفهاني مي‌گويد:
يكي از مواقعي كه من به حضور مقدس حضرت بقيّه‌الله(ع) مشرف شدم و آن مولا را نشناختم، سالي بود كه اصفهان بسيار سرد شد و نزديك پنجاه روز آفتاب ديده نمي‌شد و مدام برف مي‌باريد. سرما به حدي شد كه نهرهاي جاري يخ بسته بود.
آن وقت‌ها من در مدرسة باقريه (درب كوشك) حجره داشتم و حجره‌ام روي نهر واقع شده بود. مقابل حجره تلي بزرگ برف و يخ جمع شده بود. از زيادي يخ و شدت سرما راه تردّد از روستاها به شهر قطع شده و طلاب روستايي فوق‌العاده در مضيقه و سختي بودند.
روزي پدرم، با كمال سختي به شهر آمد تا بنده را به سده (محلي در اطراف اصفهان) نزد خودشان ببرد؛ چون وسايل آسايش در آنجا فراهم بود. اتّفاقاً سرماي هوا و بارش برف بيشتر شد و مانع از رفتن گرديد و به دست آوردن خاكه و زغال هم براي اشخاصي كه قبلاً تهيه نكرده بودند، مشكل و بلكه غير ممكن بود. از قضا نيمه شبي، نفت چراغ تمام و كرسي سرد شد. مدرسه هم از طلاب خالي بود؛ حتي خادم، اوّل شب در مدرسه را بست و به خانه‌اش رفت. فقط يك طلبه طرف ديگر مدرسه در حجره ‌باش خوابيده بود، لذا پدرم شروع به تندي كرد كه چقدر ما و خودت را به زحمت انداخته‌اي. فعلاً كه درس و مباحثه‌اي در كار نيست، چرا در مدرسه مانده‌اي و به منزل نمي‌آيي تا ما و خودت را به اين سختي نيندازي؟
من جوابي غير از سكوت و راز دل با خدا گفتن نداشتم. از شدت سرما خواب از چشم ما رفته و تقريباً شب هم از نيمه گذشته بود.
ناگاه صداي در مدرسه بلند شد و كسي محكم در را مي‌كوبيد. اعتنايي نكرديم. باز به شدت در زد.
ما با اين حساب كه اگر از زير لحاف و پوستين بيرون بياييم ديگر گرم نمي‌شويم، از جواب دادن خودداري مي‌كرديم. امّا اين بار چنان در را كوبيد كه تمام مدرسه به حركت درآمد. خود را مجبور ديدم كه در را باز كنم. برخاستم و وقتي در حجره را باز كردم، ديدم به قدري برف آمده كه از لبة ازارة ايوان (ديوارة كوتاه آن) بالاتر رفته است؛ به طوري كه وقتي پا را در برف مي‌گذاشتيم تا زانو يا بالاتر فرو مي‌رفت.
به هر زحمتي بود، خود را به دهليز (دالان) مدرسه رسانيده و گفتم: كيستي؟ اين وقت شب كسي در مدرسه نيست. بنده را به اسم و مشخّصات صدا زدند و فرمودند: «شما را مي‌خواهم.»
بدنم لرزيد و با خود گفتم: اين وقت شب و ميهمان آشنا، آن هم كسي كه مرا از پشت در بشناسد، باعث خجالت است. در فكر عذري بودم كه براي او بتراشم، شايد برود و رفع مزاحمت و خجالت شود. گفتم: خادم در را بسته و به خانه رفته است. من هم نمي‌توانم در را باز كنم.
فرمودند: بيا از سوراخ بالاي در اين چاقو را بگير و از فلان محل باز كن.
فوق‌العاده تعجب كردم! چون اين رمز را غير از دو سه نفر از اهل مدرسه كسي نمي‌دانست.
چاقو را گرفته و در را باز كردم. بيرون مدرسه روشن بود اگر چه اول شب چراغ برق جلو مدرسه را روشن كرده بودند؛ ولي در آن وقت آن چراغ خاموش بود و من متوجه نبودم. خلاصه اين كه شخصي را ديدم در شكل شكوفه‌ها؛ يعني كلاه تيماجي گوشه‌داري بر سر و چيزي مثل عينك روي چشم گذاشته بود، شال پشمي به دور گردن پيچيده و سينه‌اش را بسته بود، كليجة ترياكي رنگي (يك نوع لباس نيم تنه) كه داخل آن پشمي بود به تن كرده و دستكش چرمي در دست داشت. پاهاي خود را با مچ پيچ محكم بسته بود.
سلامي كردم. ايشان جواب سلام مرا بسيار خوب دادند. من دقت مي‌كردم كه از صدا، ايشان را بشناسم و بفهمم كدام يك از آشنايان ما است كه از تمام خصوصيات حال ما و مدرسه با اطلاع مي‌باشد.
در اين لحظات دستشان را پيش آوردند ديدم از بند انگشت تا آخر دست، دو قراني‌هاي جديد سكه‌اي چيده است كه آنها را در دست من گذاشتند و چاقويشان را گرفتند و فرمودند: «فردا صبح خاكه براي شما مي‌آورم. اعتقاد شما بايد بيش از اينها باشد. به پدرتان بگوييد اين قدر غرغر نكن ما بي‌صاحب نيستيم.»
اين جا ديگر بنده خوشحال شدم و تعارف را گرم گرفتم كه بفرماييد، پدرم تقصير ندارد؛ چون وسايل گرم كننده حتي نفت چراغ هم تمام شده است.
فرمودند: «آن شمع گچي را كه بر طاقچة بالاي صندوقخانه است، روشن كنيد.»
عرض كردم: آقا اينها چه پولي است؟
فرمودند: «مال شما است و خرج كنيد.»
در بين صحبت كردن، متوجه شدم كه براي رفتن عجله دارند، ضمناً زماني كه من با ايشان حرف مي‌زدم اصلاً سرما را احساس نكردم. خواستم در را ببندم، يادم آمد از نام شريفشان بپرسم؛ لذا در را گشودم ديدم آن روشنايي كه خصوصيات هر چيزي در آن ديده مي‌شد به تاريكي تبديل شده است؛ لذا به دنبال جاي پاهاي شريفش مي‌گشتم؛ چون كسي كه اين همه وقت، پشت در، روي اين برف‌ها ايستاده باشد، بايد آثار قدمش در برف ديده شود؛ ولي مثل اين كه برف‌ها سنگ و ر‌د پا و آمد و شدي در آنها نبود.
از طرفي چون ايستادن من طول كشيد، پدرم با وحشت مرا از در حجره صدا مي‌زد كه بيا هر كس مي‌خواهد باشد.
از ديدن آن شخص نااميد شدم و بار ديگر در را بستم و به حجره آمدم. ديدم ناراحتي پدرم بيشتر از قبل شده است و مي‌گفت: در اين هواي سرد كه زبان با لب و دهان يخ مي‌كند، با چه كسي صحبت مي‌كردي؟ اتّفاقاً همين‌طور هم بود.
بعد از آمدن به اتاق در طاقچه‌اي كه فرموده بودند دست بردم شمعي گچي را ديدم كه دو سال پيش آنجا گذاشته بودم و به كلّي از يادم رفته بود. آن را آوردم و روشن كردم. پول‌ها را هم روي كرسي ريختم و قصه را به پدرم گفتم. آن وقت حالي به من دست داد كه شرحش گفتني نيست. طوري بود كه اصلاً احساس سرما نمي‌كردم و به همين منوال تا صبح بيدار بودم. آن وقت پدرم براي تحقيق پشت در مدرسه رفتند.
جاي پاي من بود ولي اثري از جاي پاي آن حضرت(ع) نبود. هنوز مشغول تعقيب نماز صبح بوديم كه يكي از دوستان مقداري زغال و خاكه براي طلاب مدرسه فرستاد كه تا پايان آن سردي و زمستان كافي بود.1

پي‌نوشت:
1. بركات حضرت ولي‌عصر(ع) ، صص 118-115، ترجمة العبقري الحسان، ج 2، ص 103.

ماهنامه موعود شماره 59 

 

 

دیــنــی

مسئول: daneshjoo

 

رهجوی کمال (12)

 

پس اين همه منطق گرايي كه در دنيا شكل پيدا كرده آيا بيانگر اين است كه منطق گرايان به دنبال نياز فطري هستند؟ اگر جواب مثبت است پس چرا هنوز به فطرت خود نرسيده اند و يا در محيطهاي استدلال ذهني خود سرگردان شده اند؟ آيا مي توان گفت زبان فطرت زبان آساني است ؟ اگر جواب مثبت باشد پس چرا رسيدن به حلّ نيازهاي فطري كاملاً مشكل گشته است؟

 

تمام منطق گرايي ها برخاسته از يك نياز و حسّ عقلاني است كه سعي در رفع نياز دارند. نياز ، خود يك حركت فطري است و فطرت بالاترين نقطه ي اشتراك تمام انسان هاست. فطرت فرهنگ عمومي و مشترك كلّ انسان هاي كره ي خاكي است. تمام فعاليّت هاي انسان ها در استدلال ها ، كوششي به سمت معبود است كه گاهي اين كوشش ها به بن بست مي رسند و يا به نتيجه ي پوچ منتهي مي شوند. نكته اينجاست كه انسان از بُعد روحاني نيز برخوردار است و براي فهم بُعد روحاني كه يك موجوديّت از طرف عالم ملكوت است ، در عالم مادي چندان ابزار پيش برنده اي در محدوده ي زندگي در دسترس ندارد؛ به عبارتي شناخت روح و چگونگي حركت آن به سمت نيازهاي اساسي اش ، به وسيله ي غذا ها و ابزارهاي مادي ممكن نخواهد شد. لذا در هر عصري از زندگي انسان ها ، الهام بخش هاي آسماني به عنوان پيامبران و پيشوايان در بين انسانها نقش ايفا كرده اند و آنها را در تعليم و شناخت نيازهاي روحي ياري نموده اند.

آنچه مسلم است تمام اين گفته ها كه در تاريخ گذشته ي انسان ها بوده است ، اكنون در دسترس همه ي ماست و آنچه در اديان الهي به تحوّل و كمال رسيده ، دين اسلام است. اگر انديشمندان و متفكّران با توجه به تمام نيازهاي انساني ، در زمينه ي دين تحقيق و پژوهش كنند و مبناهاي ديني را در همه ي ابعاد زندگي با كمك گرفتن از چراغ عقل طرح كنند ، آن وقت بايد ديد كه چقدر انسان توانسته است به نداي فطرت خود جواب گو بوده باشد.

اصل بر اين است هر روشي كه به نداي فطرت انسان جواب جامعي دهد ، بايد از آن شيوه كاملاً اطاعت كرد و اين مبناي آزاد انديشي است. اگر امروزه به نداي فطرت انسان ها پاسخي جامع داده نشود ، در نتيجه آنها به آرامش واقعي نخواهند رسيد. حلّ نيازهاي فطري آسان است اما هنوز مكاتب از ماهيّت فطرت و چگونگي تغذيه ي آن در همه جوانب شناخت كافي نيافته اند. به هر حال گاهي تعصّب در مكتب گرايي فكري و وابستگي هاي متعصّبانه ي ديني و عدم روحيه ي پژوهش ، انسان ها را در بركه ها و گوشه هاي محدود فكري نگه داشته و آنها را در حصار سفسطه ها و استدلال هاي خويش اسير كرده است.

منطق گراياني كه در مسير برطرف كردن نيازهاي فطري به جوابي نرسيده اند و يا ناقص حركت  كرده اند ، اگر روحيه پژوهش در تفكّراتشان بدون جهت گيري و تعصّب باشد در آن صورت حقيقت برايشان روشن مي شود. لازم است اشاره شود اگر در يك مسير صحيح ، حلّ نيازهاي فطري مشكل گردد حتماً يك اِشكال اساسي وجود دارد كه افرادِ در اين مسير ، نسبت به آن جاهل ، يا بي اطلاّع ، يا كجرو بوده اند و يا راهنمايان مسير نسبت به راه صحيح و تشريح آن بيگانه بوده اند و اگر در اين وضعيّت بمانند و خود را عاقل بپندارند، هرگز به جهل خود پي نمي برند ، در نتيجه مشكل نياز فطري در انسان حل نخواهد شد و اين مسئله مشكلات اجتماعي و فكري فراواني را به دنبال خواهد داشت.

 

الواحد

 

«...در روايات است كه نمازگزار پس از سلام نماز، زماني در جاي خود بنشيند و به ذكر خدا و دعا بپردازد و بهترين ادعيه كه همه ي علماء و فقهاء عظام بر آن متفقند، اين است كه بعد از سلام و پيش از آنكه سخني بگويد، ابتدا آية الكرسي را تلاوت كند و تسبيحات حضرت زهراء عليها السلام را بجاي آورد. آن گاه سه مرتبه سوره قل هو الله احد را تلاوت كند و سه بار صلوات فرستد و در پايان ، آيه شريفه « و من يتق الله يجعل له مخرجا و يرزقه من حيث لا يحتسب و من يتوكل علي الله فهو حسبه ان الله بالغ امره قد جعل الله لكل شي ء قدرا »* يعني : « هركس كه از خداي بپرهيزد، خداوند وسيله رهايي از مشكلات براي او فراهم كند و از راه بي گمان او را روزي رساند و هركس برخدا توكل كند، خداوند ، او را كفالت خواهد كرد كه خدا بر كار خود مقتدر است و براي هر چيزي قدري مقرر كرده است.»

و چون اين ذكر را خواند به طرف بالاي سر بدمد به قصد فتح باب و حديث است هم از حضرت رسول ( ص ) و هم از حضرت صادق (ع) كه اين ذكر براي وسعت رزق و طول عمر و با ايمان از دنيا رفتن است.»**

 

پی نوشت:

* سوره طلاق آيات 2و3

** برگرفته از كتاب نشان از بي نشانها جلد دوم ( شرح حال و كرامات عارف رباني مرحوم شيخ حسنعلي اصفهاني

 

 

روانـشـنـاسـی

مسئول: Mitr@ (میترا)

 

 

یوسف قهرمان خوبی ها

 

قسمت چهل و چهارم

سخنی با پدران و مادران عزیز

 

عزیز مصر پس از آن که یقین کرد همسرش به او خیانت کرده و همه ی تقصیرها به گردن اوست و حتی پس از آن به دروغ گفته و به یوسف تهمت زده تا قضیه را وارونه جلوه دهد رو به یوسف کرد و گفت: (یوسف از این ماجرا صرف نظر کن ) و بعد خطاب به همسرش گفت: (تو ای زن از گناهت استغفار کن که از خطاکاران بودی

از جمله نکاتی که در این داستان توجه انسان را جلب می کند این است که در مسئله ای تا این حد مهم یعنی زیر سوال رفتن عزیز مصر  عزیز مصر برخورد ملایمی دارد وتنها به ذکر این جمله قناعت می کند استغفار کن که خطا کردی

بعدا خواهیم دید همین برخورد ضعیف عزیز مصر با همسرش سبب خواهد شد که زلیخا در جمع زنان دربار مصر به آلودگی خویش ببالد و حتی آن را به عنوان (عشق)تجلیل و افتخار کند

همیشه بر خورد ضعیف با مجرم (بخصوص مجرمی که چندان نادم وپشیمان نیست ) هم زشتی آن جرم را در ذهن مجرم و دیگران کمرنگ می کند و هم شخص خطا کار را به ارتکاب خطای بزرگ تر و بیشتر ترغیب می کند

آیا اگر عزیز مصر با این جرم سنگین بر خوردی شایسته و محکم میکرد زلیخا در آینده به خود اجازه می داد که به گناه و آلودگیش افتخار کند؟

 

سخنی با پدران و مادران عزیز

اگر شما در محیط خانه در برابر اعمال ناشایست همچون تضییع حقوق دیگران   غیبت   دروغ   مسخره کردن و  ....واکنش نشان دهید و برآشفته شوید و تذکر جدی دهید آیا زشتی این کار ها در ذهن فرزندان تثبیت نمی شود؟

پدری که می شنود پسرش خواهر خود را مسخره می کند نه تنها واکنشی نشان نمی دهد بلکه احیانا می خندد  آیا مسئول نیست؟

مادری که می شنود دخترش پشت سر هم کلاسش صحبت می کند اما نه تنها بر آشفته نمی شود  که گناهی عظیم در خانه رخ داده بلکه دختر را به گفتن بیشتر و بیشتر تشویق می کند آیا به اثار سوئ عمل خود واقف است؟

اگر والدین همان وقت که می فهمند فرزندشان نان را بی نوبت خریده و به خانه آورده ناراحتی شدید خود را اظهار و ابراز کنند و به آن نان لب نزنند  آیا اهمیت حق الناس  در ذهن فرزند جلوه نمی کند؟

متاسفانه باید بگوییم بسیاری از خطاها و جرایمی که در جامعه مشاهده می کنیم نتیجه ی سهل انگاری و چشم پوشی والدین بوده که شکل خفیف تر همان خطا را کم اهمیت تلقی کرده اند

وقتی والدین در کنار بچه های خود هر شب به تماشای مجموعه ای تلویزیونی می نشینند  که بازیگرانش تحت عنوان طنز یکدیگر را مسخره می کنند عملا دارند به فرزندشان می اموزند که مسخره کردن دیگران نه تنها زشت نیست و گناه محسوب نمی شود بلکه خنده دار و شادی آفرین است . این که امروزه خدای ناکرده برخی براحتی دروغ می گویند به دیگران تهمت می زنند و به بزرگتر خود بی احترامی می کند آیا محصول بر خورد ضعیف والدینشان در گذشته های دور تر نیست؟

 

Mitr@

 

ادامه دارد...

نقل از کتاب یوسف قهرمان خوبی ها اثر استاد م.حورایی موسسه فرهنگی موعود

 

 

ادبــی

 

مسئول: نجمه نجف زاده                                     وبلاگ: پرچین راز

آی دی ها: شخصی                                                  وبلاگ

 

دلم هنوز آنجاست ...

 

وقتی سیاه می شود همه جا

بجز تو جایی نیست که در بزنیم و بگوییم 

یا الله...

همیشه همین گونه بوده، ای قشنگترین آسمان من

پناه تمام روز و شب های خسته ی من

بجز تو هیچ کسی نیست که عاشقانه بنگرد

به این زمانه ی غبار گرفته روشنی بدهد

امشب دلم را به قاصدک حواله میکنم

به سوی عرش کبریایی ات روانه میکنم

دوباره عید است و میلاد آخرین پرواز

و کاش بدانی هنوز هم دلم آنجاست

 

                                                                       سوگند

 

جواد کلیدری                                                    وبلاگ ادبی

 

من درد مشترکم مرا فریاد کن

 

پس داد آن چه را که سرودم برای کوه

پیچید لابه لای صدایم صدای کوه

یعنی اثر گذاشت در او شِکوه های من

آتش گرفت سینه ی دردآشنای کوه

طاقت نداشت سنگ صبور دلم شود

سر  باز کرد توده ای از دردهای کوه...

***

می گرید از شُکوه غم و شِکوه های من

می گریم از وخامت حال و هوای کوه

فریاد کوه شکل صدای خود من است

مثل خود من است خدایا! صدای کوه

دارد به درد مشترکی می رسد دلم

می افکنم تمامِ خودم را به پای کوه

آرام می شود دل دردآشنای من

دیگر نمی رسد به کسی های های کوه!

 

خـــوانـــدنـــی هـــا

 

مسئول: afso0n                                  وبلاگ: عارفانه

 

 

عقل و جنون

 

مرز در عقل و جنون باریك است
كفر و ایمان چه به هم نزدیك است

عشق هم در دل ما سردرگم
مثل حیرانی و بهت مردم

گیسویت تعزیتی از رویا
شب طولانی غم تا فردا

خون چرا در رگ من زنجیر است
زخم من تشنه تر از شمشیر است

مستم از جام تهی حیرانی
باده نوشیده شده پنهانی

عشق تو پشت جنون محو شده
هوشیاریست نگو سهو شده


من ورسوایی این بار گناه
نو تنهایی و چشم سیاه

از من تازه مسلمان بگذر
بگذر از سر پیمان بگذر

میل دیوانه به دین عشق تو شد
جاده شك به یقین عشق تو شد

مستم از جام تهی حیرانی
باده نوشیده شده پنهانی

 

زندگی ...

 

زندگی یک آواز است ... آن را زمزمه کن

زندگی یک منظره است ... آن را نقاشی کن

زندگی یک موسیقی است ... با آن برقص

زنگی یک بازی است .. آن را بازی کن

زندگی یک لحظه شاد است .. آن را با دیگران قسمت کن

دوست بدار و دوست بدار اول خودت رو بعد دیگران رو ... حق تو و همه ما است که خوشبخت زندگی کنیم و به خواسته هامون برسیم . پس برای گرفتن سهمت از زندگی تلاش کن .. تسلیم نشو .

 

بـــا شـــهـــیـــدان

 

نگاهی به زندگینامه احمد متوسلیان (9)

 

بازپس‌گيري كردستان از ضد انقلابيون ( قسمت دوم)

 

يكي از سرداران سپاه غرب كشور در مورد سيره رزمي و مديريت نظامي «احمد» مي‌گويد:
«...«احمد»، يك مدير به تمام معنا بود.اين را نه من، كه آثار مانا و ارزشمند مديريت تاكتيكي و استراتژيك جنگ اوست كه شهادت مي‌دهد. در آن روزهاي اوليه جنگ در كردستان، ما اصلاً سر و كاري با مسائل كليدي مديريت جنگي نداشتيم. نه مي‌دانستيم اطلاعات-‌عمليات يعني چه، نه طراحي و برنامه‌ريزي حمله را توجيه بوديم ... اما «احمد» از همان روزهاي اول كه او را ديدم، كارش با ما فرق داشت. مي‌نشست طرح مي‌ريخت. روي مسأله شناسايي مواضع دشمن، اطلاعات-‌عمليات و گردآوري اطلاعات در مورد سوژة مورد نظر، عرق مي‌ريخت؛ بعد هم به بهترين نحو ممكن عمل مي‌كرد.»
به دنبال آزادسازي مهاباد و تثبيت نسبي امنيت اين شهر، «احمد» بلافاصله عازم مصافي ديگر شد. مقصد بعدي او شهر سقز بود. برخلاف مهاباد كه تا پيش از ورود «احمد» و همرزمانش كلاً در تصرف ضدانقلابيون مسلح قرار داشت، در سقز معدود نيروهاي تيپ 2 لشگر 28 ارتش جمهوري اسلامي در پادگان شهر مزبور، مدتها بود كه دلاورانه به مقاومتي عاشورايي در برابر حملات پي‌درپي مهاجمان تا بن‌دندان مسلح ضدانقلاب ادامه مي‌دادند. «احمد» ديگر بار، همراه با ستوني مركب از نيروهاي سپاه و ارتش پاي در راه نهاد تا به ياري قادر متعال و رشادت رزمندگان انقلاب پرچم فتح و پيروزي ايمان بر اهريمن صفتان را بر بام شهر سقز به اهتزاز درآورد؛ هرچند، در اين راه صعب، او و همرزمانش با مشكلات و مصائب مردآزمايي دست و پنجه نرم كردند. بعدها او از اين نبرد دشوار و مظلوميت‌هاي مسكوت ماندة رزمندگان انقلاب در راه آزادسازي سقز چنين سخن گفته بود:
« ...حركت ستون نيروهاي ما به طرف سقز آغاز شد. ناگفته نماند كه پادگان سقز در محاصره قرار داشت، عمليات سقز در اصل بايد توسط يك گردان از تيپ هشتاد و چهار مستقل خرم‌آباد اجرا مي‌شد. منتهي عيب كار در اين‌جا بود كه فرمانده اين تيپ كه آن زمان فردي به نام سرگرد آهن‌كوب بود، جزء خائنان به مملكت محسوب مي‌شد. اصلاً در زمان شهيد قرني قرار بود اين سرگرد را از فرماندهي بركنار كنند. منتهي با بركناري شهيد قرني، ليبرال‌ها كاري به كار اين فرد نداشتند و او همين‌طور توي ارتش مانده بود. اين سرگرد سه بار عمل مي‌كند كه از پل سقز بگذرد و به ميدان ورودي شهر برسد. نتيجه چه شد؟! ايشان در اين حملات، سه دستگاه جيپ، سه قبضه تفنگ صد و شش و سه قبضه خمپاره‌انداز صد و بیست ميليمتري را مفت و مسلم به ضدانقلابيون مي دهد و عملاً برادران ارتشي ما را به دام محاصرة ضدانقلابيون مي‌اندازد. پادگان سقز هم در وضعيتي بود كه اگر حداكثر تا يك ساعت ديگر به آن نيرو نمي‌رسيد، قطعاً سقوط مي‌كرد.
در همين حين سه دستگاه خودرو حامل هفتاد نفر از نيروهاي سپاه، برخلاف دستور آن جناب سرگرد عمل كردند و از انتهاي ستون به سمت پل سقز به راه افتادند...وقتي اين هفتاد پاسدار به جلوي ستون رسيدند و از ماشين‌ها بيرون پريدند، با فرياد الله اكبر به طرف پل سقز و ميدان ورودي شهر حركت كردند. خود من شاهد بودم و ديدم كه آتش ضد انقلاب آنها را مثل برگ خزان روي زمين مي‌ريخت و يكي پس از ديگري شهيد مي‌شدند ولي سايرين همچنان با فرياد تكبير به پيشروي ادامه مي‌دادند. بالاخره هم توانستند سر پل ورودي شهر را بگيرند و پل را هم كاملاً تصرف كنند. به اين ترتيب بود كه گردان ارتش توانست وارد شهر بشود. كلاً از اين هفتاد نفر بچه‌هاي سپاه، فقط نه نفر زنده ماندند، بقيه به شهادت رسيدند. هرچند، احدي از شهادت مظلومانه اينها حرفي نزد. هيچ كدام از رسانه‌هاي مملكت، نه راديو-‌تلويزيون و نه روزنامه‌ها، خبر شهادت اينها را پخش نكرد. اصلاً كسي به مردم نگفت اينها چطور شهيد شدند... آيا نبايد يك چنين اسم‌هايي توي تاريخ ثبت بشود؟ اگر ما تاريخ مردمي داريم و اگر بنا بر اين است كه ما بايد تاريخمان مردمي باشد، بايد يك چنين كساني و چنين حماسه‌هايي توي تاريخ ما ثبت بشود. با چنين رشادت‌هايي بود كه به ياري خدا پادگان محاصره شدة سقز از خطر سقوط حتمي نجات پيدا كرد و ضدانقلابيون نتوانستند اين پادگان را خلع سلاح كنند.»
درپي فتح شهر سقز و شكست فضاحت‌بار تجزيه‌طلبان، اينك رفته رفته اسطورة دروغين اقتدار نظامي ضدانقلاب در كردستان، در برابر شعاع سوزندة آفتاب ايمان عاشورايي مرداني همچون «احمد» به سان آدمكي برفي، درحال ذوب شدن بود. فروغ اميد در چشمهاي رزم‌آوران انقلاب بار ديگر درخشيدن آغاز كرد و دستهاي توانمند دلير مردان اسلام. بسا محكم‌تر از سابق، قبضه‌هاي تفنگ‌ها را در خود فشرد. «احمد» براي به خاك ماليدن پوزه عفريت هزار سر ضدانقلاب در كردستان سراز پا نمي‌شناخت و شرايط كارزار آتي هرچه سخت‌تر، در ذائقه جان تابناك او خوشگوارتر بود.
هدف بعدي قواي انقلاب اسلامي، آزادسازي شهر استراتژيك بانه اعلام گرديد. شهري كه مردم مسلمان آن ماه‌ها بود كه با كابوس اشغال و حضور نامشروع عوامل مسلح ضدانقلاب دست به گريبان بودند و در انتظار قدوم مبارك دلاور مردان سپاه توحيد؛ سرداراني همچون مصطفي چمران و «احمد» لحظه‌شماري مي‌كردند. «احمد» از نبرد بانه مي‌گويد:
«...حركت بعدي ما آزادكردن شهر بانه بود. بايد بگويم كه در بانه ضدانقلاب تا آنجا كه در توان داشت در برابر ما مقاومت كرد. مخصوصاً در درگيري‌هاي گردنة خان. اگر شما از سمت سقز به طرف بانه برويد، اواسط راه، اين گردنه كه موقعيت بسيار سوق‌الجيشي هم دارد را خواهيد ديد. ضدانقلاب در اين گردنه خيلي مقاومت كرده بود تا به هر قيمت ممكن نيروهاي ستون ما را زمين‌گير كند؛ ولي با اين همه نيروهاي مابا تمام قدت آنها را عقب زدند و طي يك مانور سريع وارد شهر شدند.
در جريان تصرف شهر بين برادران ما و قواي ضد انقلاب زد و خورد درون شهري سنگيني به وجود آمد كه در نتجه آن ما تعدادي شهيد داديم و از عناصر ضدانقلاب هم تعداد كثيري كشته شدند. نهايت اينكه نيروهاي ما توانستند خود را به پادگان بانه برسانند و بدين ترتيب اين پادگان هم پس از چند ماه، از محاصره خارج شد. همين‌جا بگويم كه اين پيروزي‌ها كلاً تحت تأثير طرح‌هاي شهيد دكتر چمران به دست آمد؛ چرا كه ايشان خودش كنار ما در منطقه حضور داشت و شخصاً در عمليات ما شركت مي‌كرد.»
به دنبال آزادسازي بانه و درهم كوبيدن آخرين سنگرهاي دشمن در اين منطقه، حركت بعدي «احمد» و همرزمان او به طرف مرزهاي غربي جهت‌دهي شد تا راه لجستيك و پشتيباني نيروهاي ضدانقلاب از سوي رژيم بعثي عراق مسدود شود. هم از اين رو به فاصله‌اي كوتاه از تصرف بانه، پاسگاه‌هاي مرزي، يكي پس از ديگري به تسخير قواي انقلاب درآمد و نيروهاي سپاهي، ارتشي و ژاندارمري در آنها مستقر شدند. فرمان حضرت امام (ره) مبني بر بسته شدن مرزهاي كردستان، مي‌رفت تا به همت «احمد» و همسنگرانش صورت تحقق پذيرد. ناقوس مرگ غائله آفريني جبهة متحد ضدانقلاب در كردستان به صدا درآمده بود كه به ناگاه000آنچه كه در مخيلة هيچ‌كس نمي‌گنجيد، به وقوع پيوست و توطئه‌اي رذيلانه، بار ديگر موازنة قدرت را به سود تجزيه‌طلبان تغييرداد. بهتر است شرح ماوقع را از لسان صادق «احمد» نقل كنيم كه گفته بود:
«...از آنجا كه بسته شدن مرزها با روند سياسيس با طبع ليبرال‌ها منافات داشت و به اصطلاح به مزاج اينان سازگاري نداشت، شروع كردند به دسيسه پردازي و نيرنگ بازي. تا توانستند مكر و خدعه به خرج دادند. درست در زماني كه همة نيروهاي ما بر اوضاع منطقه غرب تسلط پيدا كرده بودند، ناگهان از مركز دستور آمد كه نيروهاي سپاه حق خارج شدن از مقرهاي خود را ندارند و ارتش هم موظف است كه داخل پادگان‌هايش باقي بماند، مي‌دانيد معني اين حرف چيست؟ خوب، من با ارائه مثالي قضيه را روشن مي‌كنم. در زمان رژيم سابق، هركجا كه ژاندارمري درگير مي‌شد، ارتش از افراد آن حمايت مي‌كرد والا بيست، سي نفر ژاندارم در شرايط بحراني هرگز قادر به مقاومت در مقابل مهاجمين نبودند. من نبايد همة اين مسائل و گناه سقوط مجدد پاسگاه‌هاي مرزي را به گردن ژاندارمري بيندازم. اين بندگان خدا چارة ديگري نداشتند. بالاجبار، يا تسليم مي‌شدند يا كشته مي‌شدند، يعني ديگر راهي برايشان باقي نمانده بود. آن روزها هم كه همه از لحاظ روحي و عقيدتي ساخته نشده بودند. در نتيجه با اين دستور ليبرال‌ها، دوباره پاسگاه‌هاي ژاندارمري، اعم از داخلي و مرزي به محاصره ضدانقلاب افتاد. در بسياري مناطق مجدداً آنها را تصرف كردند و نفرات پاسگاه‌ها را خلع سلاح كردند. چرا؟ چون نيروهاي سپاه و ارتش به دستور ليبرال‌ها حق خارج شدن از پادگان‌ها و كمك رساندن به پاسگاه‌هاي ژاندارمري را نداشتند.»
به راستي آن مكر و خدعة اهريمني كه ليبراليزم منحط به مدد به كار گرفتن آن توانست سرنوشت ماه‌ها نبرد خونين رزم‌آوران انقلاب در كردستان را به سود قواي مضمحل و رو به نابودي ضد انقلاب تغيير دهد بر چه اساسي استوار بود؟ دست كم براي آگاهي نسل انقلاب و جنگ نديدة ما، ثبت در تاريخ پر فراز و فرود انقلاب و نيز درج در كارنامة سراسر خيانت و ناجوانمردي ليبراليزم مظلوم‌نما هم كه شده ضرورت دارد كه از زبان «احمد» كه خود از نزديك شاهد عيني اين ماجرا و تبعات ناگوار آن در جبهه‌هاي غرب بوده است، تأملي از سر عبرت بر اين واقعه داشته باشيم. توطئه‌اي كه تاوان آن را اجساد بي‌سر و شكنجه شدة رشيدترين فرزندان اين امت خداجوي و خيل مادران جواد داده، پدران دردمند، همسران سوگوار و اطفال يتيم شهيدان كردستان دادند و حتي تا به امروز هم در وراي حجاب ظلماني سالها سفسطه و هوچي‌گري مستمر گژانديشان ليبرال مسلك و دايه‌هاي مهربانتر از مادر اهل تساهل و تسامح، مسكوت مانده است. اين «احمد» است كه مي‌گويد:
«...ليبرال‌ها از وقايع كردستان تاجايي كه مقدور آنها بود اخبار و گزارش‌هاي جعلي و سراپا دروغ به عرض امام مي‌رساندند. ليبرال‌ها براي اينكه صورت مشروع و خدا پسندانه‌اي به حيلة كثيف خودشان كه هدف از آن محبوس كردن نيروهاي مسلح در پادگان‌هاي كردستان بود بدهند، اين بار از موضع دلسوزي شديد و غليظ نسبت به امنيت جاني بچه‌هاي سپاه دست به كار شدند و براي پاسداران ما اشك تمساح ريختند و چنين وانمود كردند كه صلاح نيروهاي سپاه در كردستان اين است كه از مقرهايشان بيرون نيايند. مستمسك آنها هم براي اين مصلحت انديشي منافقانه، كشته شدن پنجاه نفر از برادران پاسدار در مناطق سقز و بانه بوده است. خود من هم شاهد اين ماجراي تلخ بوده‌ام. در آن موقع من مسؤول سپاه بانه بودم و ديدم كه آنجا چه اتفاقي افتاد. اين ماجرا قصه درازي دارد. خوب بد نيست خلاصه آن قصه را اينجا بگويم.
كل جريان از اين قرار بود كه فرماندهي پادگان ارتش در بانه به نام سرهنگ تركمان فردي ضدانقلاب بود كه ارتباطات ظريفي هم با دموكرات‌ها داشت. سپاه منطقه بانه اين ارتباط تركمان با ضدانقلابيون را كشف كرده بود. از طرف ديگر، فرمانده پادگان سردشت هم عنصر خائن ديگري بود به نام سرهنگ قهرماني. از آنجا كه ليبرال‌ها بعد از بركنار كردن شهيد سپهبد قرني در رأس ارتش فردي را گذاشته بودند كه هيچ اعتقاد و ارادتي به افسران و كادرهاي مؤمن و جوان ارتش نداشت، او تا جايي كه مي‌توانست ضد انقلابيون را در رده‌هاي نيروهاي مسلح رشد و پرورش مي‌داد و در كردستان ني، عناصر طاغوتي و ضد انقلابي را در رأس ادارة امور پادگان‌هاي مناطق حساسي مثل بانه و سردشت روي كار آورده بود... اما اصل ماجرا به اين صورت بود كه آن پنجاه برادر پاسدار جمعي نيروهاي سپاه سردشت بودند كه نوبت تعويض آنها فرارسيده بود. هشت روز جلوتر، اين برادران با قهرماني فرمانده پادگان سردشت تماس گرفتند و گفتند ما هشت روز ديگر نوبت تعويض‌مان است. ترتيبي بدهيد كه ما بتوانيم به بانه برويم؛ يعني درخواست اسكورت هلي‌كوپتر كردند. قهرماني هم ظاهراً موافقت مي‌كند. سه روز قبل از تعويض باز بچه‌هاي سپاه تماس مي‌گيرند كه پادگان سردشت به آنها نفربر بدهد تا به بانه بروند. قهرماني به آنها نفربر نمي‌دهد. به ناچار بچه‌ها تصميم مي‌گيرند سوار بر ماشين‌هاي سپاه حركت كنند. روز حركت به سمت بانه، مي‌آيند پادگان سردشت و درخواست اسكورت هلي‌كوپتر را تكرار مي‌كنند. قهرماني مي‌گويد: اسكورت لازم نيست، شما برويد، هيچ اتفاقي هم نخواهد افتاد. برادران ما هم حركت مي‌كنند و به فاصلة حدود هشت كيلومتري پادگان كمين مي‌خورند و درگير مي‌‌شوند. بي‌سيم مي‌زنند و از پادگان درخواست كمك مي‌كنند. استوار بي‌سيم‌چي پادگان سردشت كه از برادران مؤمن ارتشي ماست، خودش اين واقعه را برايم تعريف كرد و گفت: من چهار مرتبه پيش سرهنگ قهرماني رفتم و گفتم بچه‌هاي سپاه كمين خورده‌اند، جناب سرهنگ! شما را به خدا به آنها كمك برسانيد. اما فرمانده پادگان وقعي به حرفهاي من نگذاشت000 وقتي هم كه درگيري اوج مي‌گيرد و ضد انقلابيون خودروهاي سپاه را به آتش مي‌كشند. دود ناشي از آتش‌سوزي كه به هوا بلند شد، باز همين برادر استوار ما رفته بود پيش سرهنگ و گفته بود: اين دود ماشين‌هاي پاسدارهاست كمك‌شان كنيد، به دادشان برسيد؛ آن نامرد گفته بود؛ ولشان كنيد اين اوباش‌هايي كه اعليحضرت را از مملكت بيرون كردند، ارزش زنده ماندن ندارند! اين عين حرفي بود كه آن افسر طاغوتي منصوب ليبرال‌ها به آن برادر استوار ما گفته بود...

 

 

جــــوک

 

ولی عصر ...!!!

 

***   عزيزم! اگه زنبور نيشت زد ناراحت نشو چون خيلي گلي.

***   یکی میخواسته زنشو بکشه تو غذاش چاقو میریزه

***    كتاب فارسي مدارس بومي مي‌شود...

مشهد: آن مرد با شمع آمد،

اصفهان: آن مرد پول دارد،

آبادان: آن مرد آن شب با عينك آفتابی آمد،

شيراز: آن مرد حال نداشت و نيامد،

سنندج: آن مرد سبيل دارد،

زاهدان: آن مرد را كشتند،

سمنان: آن مرد در بالش پول دارد

***   به هخا میگن جسم شفاف رو تعریف کن میگه جسمی که بشه از این طرف اون طرفشو ببینی. میگن باریک الله یه مثال بزن؟ میگه نردبون!!!

***   به هخا ميگن: چيكار كردي كه ورشكست شدي؟ ميگه: بادكنك ميفروختم به شرط چاقو!

***   يه فيله از دست مادرش فرار مي کرده، يه مورچه هه مي بيندش و بهش مي گه: بيا پشتم قايم شو.

***   امیدوارم همانند سنگ دستشویی باشی! تا ته دل مردم رو ببینی, صداشون رو بشنوی و باعث آرامششون بشی

***    میدونین فرق شما با عزرائیل چیه؟ اونو یه روز ببینم می میرم شما رو یه روز نبینم می میرم.

***   به هخا میگن: از مسافرت چی آوردی؟ ترکه میگه: تشریف.

***   یه باريه دختري كه خيلي زشت بوده از يكي مي پرسه شباهت من و خورشيد چيه يارو جواب ميده: به هيچ كدوم نميشه مستقيم نگاه كرد

***   به هخا میگن: چرا ماشینت را از پلاکش شروع میکنی به شستن؟  ترکه میگه: یه دفعه از سقف شروع کردم به شستن رسیدم به پلاکش دیدم که ماشین خودم نبود.

***   به یارو میگن: چی شد معتاد شدی؟ ترکه میگه: با بچه مدرسه ای ها قرار گذاشتیم فقط روزهای تعطیل سیگار بکشیم که یهو کارمان خورد به تابستان.

***   میدونین چرا زنها کمتر فوتبال بازی میکنن؟ چون کمتر یازده تا زنی پیدا میشن که حاضرن لباس یه جور بپوشن

***   چشمات وقتي زيباست كه مال اشك باشه. اشك وقتي زيباست كه مال عشق باشه. عشق وقتي زيباست كه مال تو باشه. تو وقتي زيبايي كه دستت تو دماغت باشه

***   از یه نفر می پرسن می دونی چرا اسم خیابان ولی عصر این هست؟ می گه آره : ظهر ها که بیای هیچکی نیست ولی عصر که بیای حسابی شلوغه !!!

***   يه روز دوتا مرغ با هم نشستن اولي ميگه :" مادر نميدوني چي شده ... قدقد ... خاک بر سرم شد . من ديروز تو کيف دخترم يه عکس خروس ديدم." دومي ميگه:" اينکه چيزي نيست  مادر ... من تو کيف دخترم يه تخم مرغ ديدم.

***   تست كنكور هنر: اولين هنري كه پس از ديدن چهره آرايش كرده دختران امروزي به ذهن شما متبادر ميشود چيست؟

 الف: مينياتور. ب: صافكاري، بتونه كاري و نقاشي اتومبيل!!!! ج: دوپينگ!!!! د: من به ناموس مردم نگاه نميكنم

***   میدونین عروس و داماد شب عروسی به چی فکر میکنن؟

یک درصد به همدیگه،  دو درصد به بچه،  سه درصد به دوستان و نود و چهار درصد به اینکه انرژی هسته ای حق مسلم ماست.

***   خواهرها چند نوع داداش دارند؟

 یک: داداش اينترنتي تا هر وقت خواستن ازش اكانت مجاني بگيرن

 دو: داداش خر زور تا در مواقع لزوم حال بعضي ها را بگيره

سه: داداش خوش تيپ و پول دار تا به دوستانش بگه اين بي اف منه

چهار: داداش خر خون تا موقع امتحان براش تقلب بنويسه

پنج: داداش ماشين دار تا اونو به موقع سر قرار برسونه

شش: داداشي كه چشم ديدنشو نداره(همون داداش واقعي خودش)

***   یه نفر زنگ میزنه رادیو میگه آقا الان صدای من داره پخش میشه؟ مجری میگه: آره  میگه یعنی الان صدای من از رادیوی نانوایی هم پخش میشه؟ میگه : خب برادر من هر جا رادیو روشن باشه صدای شما پخش میشه . میگه : اصغر نون نخر مامانت خریده!!!!

 

 

طــنــز

 

تراژدی گرگ و دیو

 

آن شنیدستم کــــه یک قلّاده گــــــرگ               اینچنیــــــــــن می گفت بـا بابا بزرگ:

 

ای فـــــــــــــــدای هیبت آن پــــوزه ات              مـــــــــــن  هلاک آن طنیــــن زوزه ات

 

ما غلافیم و تـــــــو شمشیری هنــــوز               گرچــــه پیری عینهــــــــو شیری هنوز

 

گرچه یک سالی  است عینک می زنی              بــــــــــاز هم بر گلّــــــه پاتک می زنی

 

پـــــــــــای تـــــــــو هر چند دارد آرتروز               وقت حمله لیـــــــــدر مایی  هنــــــــوز

 

از شبیخون تــــــــــو عاصی شد شبان              هم سگش  را از تو بنــــــد آمد زبــــان

 

شد شبان از حمله ی تــــــــو   دیده تر               نیست گرگی از تـــــــــو باران دیده تر

 

اشکمت از طعمـــــــــــــه ها فول آمده               مسکن شنگــــــول و منگــــــول آمده!

 

بز بز قندی دگــــــــــــر ول مَعطل است              همچـــــو قندی در بزاق تـــو حل است!

 

تــــــــا ز دندان تـــــــــو برقی دیده شد               شاخ او چون شاخه ای خشکیده شد

 

کلـــــــه اش را سخت کوباندی به طاق              پس زدی آن را به دیـــــــــوار اتــــــاق!

 

ای به هیبت گرگ و در هیکل چو میش               عقــــــــل تو از "حبّــــه ی انگور" بیش

 

از جنابت پرسشی دارم کنــــــــــــــون                تــا مـــــرا از لطف باشی رهنمــــــون

 

در جهــــــــــان خونخــوارتر از جنس ما                هست آیــــــــــا  ای  بزرگ گرگـــــها؟

 

اینچنینش داد پــــاسخ گرگ پیــــــــــر                حالی این کاغذ بیـــــــــــــا از من بگیر

 

یک نشانی مـــــــــــن نوشتم روی آن               در پی پاسخ روان شـــــــــو ســوی آن

 

گــــــر چنین مشتاقی از بهـــــر جواب                 پاسخ خــــــــــود را برو آنجـــــــا بیاب

 

با دو صــد شـــــور وشعف گرگ جوان                 آن نشــــــــانی را گرفت و  شد روان

 

رفت و رفت و رفت  گرگ بیقــــــــــرار                 گـــــــــاه با ماشین و گاهی با قطـــار

 

پرس پرسان رفت و بر مقصــــد رسید                چشم او شـــــــد چار تا از آنچـــه دید

 

در میـــــــــــــان دود یک دیــــــــو پلید                 فرت فرت از چنگ او خــون می چکید

 

دم به دم از نــــای آن اعجــــــوبه  دیو                چــــون صدای رعـــــــــد می آمد غریو

 

کرده  دندان در تـــــن مردم فــــــــــرو                 می درید از خلــــــــق بیچـــــــاره گلو

 

خونشان را ریختی بــــــــــر روی خاک                  بعـــــد کردی دسته جمعی در مغاک

 

کـــــــــــــار مردم ضجّـــه بود  و آه بود                 اشکشــــان با خــــون دل  همراه بود

 

رفت تـــــــــا نزدیک او بـــــــا اضطراب                 گفت : پوزش حضــــــرت عالیجنــــاب!

 

انت مَصّاصُ الدِّمـــــــــــــــاءِ العاطفه!                  انت سلطــــانُ الذِّئـــــــــابِ الخاطفه!

 

مــــــــا به پیشت کمتر از یک ذرّه ایم                 گر چه خــــــود گرگیم اینجـــــا برّه ایم

 

بهر پایان نامـــــــــه تحقیقی مراست                  چشم این بنــده به یاری شمـــــاست

 

چون شمــــــا از جنس گرگان نیستی                 خــود بگـــــــــــــو عالیجنابا   کیستی؟

 

مـن ندیدم اینچنین وحشی گــــــــری                 تــــــــــــو ز مایی یــــا ز جنس دیگری

 

ای تمـام گلّـه ها قربـــــــــــــان تــــــو                 مــــا کم آوردیم پیشت جـــــان تــــــو

 

چون تو خوانخواری به گیتی کس ندید                شــــد دراکـــــــولا به پیشت رو سپید

 

ظاهراً هــــــــر چند  می باشی دو پـا                 با بشــــــــــر انگـــــار  داری فرقهـــــا

 

لطف کن با من  بگــــو نام تو چیست؟                نعـــره ای زد گفت: نامم صهیونیست

 

این منم مـــن ؛ شرترین مصداق  شر                دشمن حـــق ؛  قاتل نــوع بشــــــــــر

 

گر چــــه در ظاهــــــــــــر شبیه آدمم                 چــــــــــــون هیــولا آتش آید از دَمـم

 

عهـــد من خونریزی و خونخواری است                ذات  مـــن از آدمیّت عــــــــاری است

 

بس جنایت در فلسطیــــــــن کرده ام                  قتــــل عـــــــام "دیر یاسین" کرده ام

 

گــــــــه جنایتکــــار " صبرا" می شوم                  گــــــــاه  دژخیم " شتیلا" می شوم

 

از فلسطین قصـــد لبنــــــان می کنم                 هر چــــه آبادی است ویران می کنم

 

با چراغ سبــــــــــــــز آمریکا کنــــــون                 خلق لبنان را کشم در خاک و خـــون

 

تا که بوش از مـــــــــا حمایت می کند                دستهــای مـــــــــــا جنایت می کند

 

بــا وجــــــــود مـــــــــا و شیطان بزرگ                 اندر این دنیا چه جــــای جنس گرگ

 

گرگهــــا کم کار و بی حس گشته اند                 ننگ اسراییل و یــو . اس  گشته اند

 

با شمـــــــــا این اعتبار از  دست رفت                آبروی هر چه خونخـــــوار است رفت!

 

این بگفت و چنگ خــــود از هم گشود                گرگ را ناگـــــــــــه ز جــای خود ربود

 

تـــــــا به خــــــــود جنبید گرگ بینـــوا                دید خود را ناگهـــــــــان پـــــا در هـوا

 

گفت بـــــــــــــا گرگ جــــوان دیو پلید                این بلا بر جــــــــان تـــو از تــو رسید

 

هرکــــــــه باشد اهل تحقیق و سوال                 مــــــا زنیم اینگونه بر او ضــــدّ حــال

 

ورنه پرسند این زمـــــــــــان اهل قلم                 از هلوکاستی کـــــــه گردیده علـــم

 

زنده زنده گــــــرگ را بــــــر سیخ کرد                 قصـــــــــــه اش را ثبت در تاریخ کرد!

 

با دَم خـــــــود پخت او را چــــون کباب                خورد و رویش نیز یک لیـــــــوان آب!!

 

بوالفضول الشعرا

 

ترفند رایانه ای:

 

Add List خود را در یاهو مسنجر منظم کنید!


ممکن است شما نیز از افرادی باشید که دارای Add List زیادی در نرم افزار یاهو مسنجر هستند و ممکن است هنگام مشاهده افرادی که آنلاین هستند به مشکل بر بخورید. در این ترفند قصد داریم روشی را به شما معرفی کنیم که با بهره گیری از آن میتوانید تنها با استفاده از دو کلید کیبورد لیست خود را منظم کرده و افراد آنلاین را در یک قسمت مشخص کنید.
بدین منظور در نرم افزار یاهو مسنجر :
کافی است در صفحه اصلی برنامه کلیدهای ترکیبی Ctrl+F را فشار دهید.
خواهید دید که افراد آفلاین از لیست محو شده و تنها ID های حاضر باقی میمانند.
برای بازگشت به لیست کامل باز هم از کلیدهای Ctrl+F استفاده کنید.

 

داستان راستان

 

برگرفته از کتاب «داستان راستان» اثر استاد شهید مرتضی مطهری

داستان هشتم:

 

مسلمان و كتابی

 

در آن ايام ، شهر كوفه مركز ثقل حكومت اسلامی بود . در تمام قلمرو كشور وسيع اسلامی آن روز ، به استثناء قسمت شامات ، چشمها به آن شهر دوخته‏ بود كه ، چه فرمانی صادر می‏كند و چه تصميمی می‏گيرد . در خارج اين شهر دو نفر ، يكی مسلمان و ديگری كتابی ( يهودی يا مسيحی‏ يا زردشتی ) روزی در راه به هم برخورد كردند . مقصد يكديگر را پرسيدند .
معلوم شد كه مسلمان به كوفه می‏رود ، و آن مرد كتابی درهمان نزديكی ، جای‏ ديگری را در نظر دارد كه برود . توافق كردند كه چون در مقداری از مسافرت‏ راهشان يكی است باهم باشند و بايكديگر مصاحبت كنند . راه مشترك ، با صميميت ، در ضمن صحبتها و مذاكرات مختلف طی شد . به‏ سر دو راهی رسيدند ، مرد كتابی با كمال تعجب مشاهده كرد كه رفيق‏ مسلمانش از آن طرف كه راه كوفه بود نرفت ، و از اين طرف كه او می‏رفت‏ آمد .
پرسيد : " مگر تو نگفتی من می‏خواهم به كوفه بروم ؟ " .
- "
چرا " .
- "
پس چرا از اين طرف می‏آئی ؟ راه كوفه كه آن يكی است " .
- "
می‏دانم ، می‏خواهم مقداری تورا مشايعت كنم . پيغمبر ما فرمود " هرگاه دو نفر در يك راه بايكديگر مصاحبت كنند ، حقی بريكديگر پيدا می‏كنند " . اكنون تو حقی بر من پيدا كردی . من به خاطر اين حق كه به‏ گردن من داری می‏خواهم چند قدمی تو را مشايعت كنم . و البته بعد به راه‏ خودم خواهم رفت " . ـ اوه ، پيغمبر شما كه اين چنين نفوذ و قدرتی در ميان مردم پيدا كرد ، و باين سرعت دينش در جهان رائج شد ، حتما به واسطه همين اخلاق كريمه‏اش بوده " . تعجب و تحسين مرد كتابی در اين هنگام به منتها درجه رسيد ، كه برايش‏ معلوم شد ، اين رفيق مسلمانش ، خليفه وقت علی ابن ابيطالب " ع " بوده . طولی نكشيد كه همين مرد مسلمان شد ، و در شمار افراد مؤمن و فداكار اصحاب علی - عليه‏السلام - قرار گرفت " ( 1 )

 

پاورقی :
1ـ اصول كافی ، ج 2 ، باب " حسن الصحابة و حق الصاحب فی السفر " ،
صفحه . 670

 

 

داسـتـانـک

 

مسئول: فرنوش

 

 

جاده وجود

 

كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زير لب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌ رهاورد برگردي .

كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست .

مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت .

و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد.

مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود .

هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود .

درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد. مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت .

درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ میهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم .

درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري. اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست. و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت. دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي !

درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم. و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست!!!...

 

www.alivaram.com

 

 

مطالب ارسالی اعضا

 

behrouzmomenzadeh@gmail.com

 

پله‌ پله‌ تا خدا

 

قصه‌ آدم، قصه‌ يك‌ دل‌ است‌ و يك‌ نردبان. قصه‌ بالا رفتن، قصه‌ پله‌ پله‌ تا خدا. قصه‌ آدم، قصه‌ هزار راه‌ است‌ و يك‌ نشاني.قصه‌ جست‌وجو. قصه‌ از هر كجا تا او.قصه‌ آدم، قصه‌ پيله‌ است‌ و پروانه، قصة‌ تنيدن‌ و پاره‌ كردن. قصه‌ به‌ درآمدن، قصه‌ پرواز...

من‌ اما هنوز اول‌ قصه‌ام؛ قصه‌ همان‌ دلي‌ كه‌ روي‌ اولين‌ پله‌ مانده‌ است، دلي‌ كه‌ از بالا بلندي‌ واهمه‌ دارد، از افتادن
پايين‌ پاي‌ نردبانت‌ چقدر دل‌ افتاده‌ است
دست‌ دلم‌ را مي‌گيري؟ مواظبي‌ كه‌ نيفتد؟ 
من‌ هنوز اول‌ قصه‌ام؛ قصه‌ هزار راه‌ و يك‌ نشاني
نشاني‌ت‌ را اما گم‌ كرده‌ام. باد وزيد و نشاني‌ات‌ را بُرد
نشاني‌ات‌ را دوباره‌ به‌ من‌ مي‌دهي؟ با يك‌ چراغ‌ و يك‌ ستاره‌ قطبي؟ 
من‌ هنوز اول‌ قصه‌ام. قصه‌ پيله‌ و پروانه، كسي‌ پيله‌ بافتن‌ را يادم‌ نداده‌ است. به‌ من‌ مي‌گويي‌ پيله‌ام‌ را چطوري‌ ببافم؟ 
پروانگي‌ را يادم‌ مي‌دهي؟ 
دو بال‌ ناتمام‌ و يك‌ آسمان‌ 
من‌ هنوز اول‌ قصه‌ام. قصه... 

 

حرف آخر:

 

معبودا!

آیا برده وبنده فراری جز به سوی مولایش فرار کند؟ ویا آیا از خشم وغضبش جز او احدی پناهش دهد؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 22:1  توسط حمید رضا الوندی  | 

مشکان 56

بنام خدای منتظران

 

هفته نامه مشکان

 

سال دوم ـ شماره 56 ـ شنبه 21 مرداد 1385

 

حرف اول:

 

خدای من !

گناهان لباس مذلت وخواری به تنم پوشانده ودوری از تولباس مسکنت در برم کرده وجنایت عظیم قلب ودلم را مرده ساخته.پس به توبه وبازگشت به خودت زنده اش گردان.

 

سخنی با شما

 

سلام

1ـ همانطور که مستحضرید دولت انگلستان به بهانه آنچه که بمب گذاری در هواپیماهای انگلیسی نامیده شده است افکار عمومی اروپا و چه بسا جهان را از تحولات خاورمیانه و به خصوص کشتار مردم لبنان منحرف ساخته است. اما در خبرها بود که در بورس انگلستان شاخص سهام بسیار نزول کرده که باعث زیان شرکت های انگلیسی شده است. نکته مهم درباره این موضوع که توجه به آن لازم است این است که ببینید لابی صهیونیست ها چقدر قدرتمند است که مسئولان آمریکایی و انگلیسی برای خوش خدمتی به آنها حاضرند به اقتصاد کشورشان ضربه بزنند تا مورد پسند آنان قرار گیرند. تصویری که در زیر این نوشته می بینید رقص بوش و همسرش بر سر کشته شدگان لبنانی است که تصویرگر به زیبایی با هم میکس کرده است.

 

 

2ـ تا به حال بدون گرفتن دیپلم لیسانس گرفته اید؟! اگر نتوانسته اید دیپلم بگیرید اما دوست دارید مدرک لیسانس داشته باشید بشتابید.

 

 

 

3ـ بخش انجمن های گفتگوی وبسایت مشکان:

http://www.moshkan.com/modules.php?name=Forums

پیشنهاد می کنم که حتما سر بزنید و امیدواریم که محلی برای تبادل آراء و نظرات شما در زمینه مسائل مختلف باشد.

4ـ اگر از دوستان مشکانی کسی هست که دست به قلم باشد و داستان دنباله داری را نوشته است و مایل است که داستانش در هفته نامه مشکان درج شود با میل مدیر گروه تماس بگیرد.

5ـ در بخش مربوط به گرامیداشت سال پیامبر اعظم (ص) مطلبی را که دیروز در روزنامه کیهان درج شده است را با نام « بر دروازه های قدس» آورده ایم که توصیه می کنم حتماً بخوانید.

شاد باشید ـ حمید رضا الوندی

 

پیامبر اعظم (ص)

 

120 درس زندگی از پیامبر گرامی اسلام در سال پیامبر اعظم ـ بخش هشتم

 

بر دروازه هاي قدس

امروز هم نوشته اين ستون مثل همه روزهاي ديگر به داستاني از پيامبر اعظم (ص) اختصاص دارد و كلامي از آن بزرگوار در كنار رخدادي عبرت انگيز و درس آموز... درست مانند بقيه هفته ها... اما، اين بار، كلامي كه از رسول خدا (ص) نقل مي كنيم درباره رخداد آن روزهاي صدر اسلام نيست. كلام پيامبر خدا (ص) درباره رخدادي است كه همين روزها اتفاق افتاده... حديثي كه درپي مي آيد را بخوانيد... از رسول الله (ص) است و در جلد 9 بحارالانوار صفحه 283 آمده است، «ابن عساكر» از منابع معتبر اهل سنت نيز همين حديث را به همين شكل نقل كرده است؛
قال النبي (ص): رجل يقاتل علي ابواب القدس، صاحب الاعماق، الذي يهزم الله العدو علي يديه، هو مني و أنام نه، اسمه نصر و نّما سمي النصر ل نصرالله ايّاه... مردي بر دروازه هاي قدس نبرد مي كند، داراي بصيرت و بينش عميق است، خدا به دست او دشمن را شكست مي دهد. او از من است و من از او هستم. نام او «نصر» است و از اين روي «نصر» ناميده مي شود كه خدا او را نصرت- پيروزي- مي دهد...
آيا مقاومت شگفت انگيز حزب الله لبنان به رهبري سيدحسن نصرالله و نبرد جانانه آنان با چهارمين ارتش مجهز جهان آن هم به عنوان يك نيروي مقاومت و بدون برخورداري از ارتش كلاسيك، نيروي هوايي، دريايي و سلاح هاي پيچيده و مدرن، همان نصرت الهي نيست كه نصرالله را حمايت و هدايت مي كند؟... چند ماه قبل، ولي امر مسلمين جهان كه امير بلندآوازه و شجاع لبنان بر دستان او بوسه زده بود، به صراحت و بي ابهام خبر داد كه خاورميانه بزرگ در حال شكل گيري است، اما نه با محوريت آمريكا، بل با محوريت ايران اسلامي... اليس الصبح بقريب؟... آيا صبح پيروزي نزديك نيست؟

 

22ـ بردبارى در مقابل دشنام

پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بر گروهى از مردم فرمودند كه پيرامون مردى كه سخت ترين و سنگين ترين سنگ را بلند مى كرد حلقه زده بودند حضرت فرمودند: چه خبر است ؟ عرض كردند: اين مرد سنگى را كه وزنه بزرگ براى سنجش زورمندان است ، بر مى دارد. فرمودند: آيا ميل داريد به كسى كه زورمندتر از او باشد، به شما خبر دهم ؟ و آن مردى است كه ديگرى دشنامش گويد و او بردبارى به خرج دهد و بر نفس و خشم خود و شيطان خويش حريف پيروز گردد.

 

23ـ بلند شدن به احترام مؤمن

رسول خدا صلى الله عليه و آله در مسجد نشسته بودند كه مردى وارد شد و آن حضرت به احترام او از جاى خويش برخاست . مرد گفت : اى رسول خدا! جاى گسترده و وسيع است . آن حضرت فرمود: اين از حقوق مسلمان بر مسلمان ديگر است كه چون وى را براى نشستن نزديك خويش ديد، براى او جابجا شود.

 

24ـ بوسيدن دست كارگر

وقتى رسول خدا صلى الله عليه و آله از غزوه تبوك برگشتند. سعد انصارى به استقبال آن حضرت رفت و نبى اكرم صلى الله عليه و آله با او مصافحه كرد و چون دست در دست سعد گذاشت ، فرمود، اين زبرى چيست كه در دستهاى توست ؟ عرض كرد: يا رسول الله ! با بيل و كلنگ كار مى كنم و براى خانواده ام روزى فراهم مى نمايم . رسول خدا صلى الله عليه و آله دست سعد را ببوسيد و فرمود: اين ، دستى است كه حرارت آتش دوزخ به آن نرسد.

 

 

 

کـلـیـپ هـفـته

 

اولین شب آرامش

 

 

دیدار یار مهربان

 

تشرف حاج علي بغدادي به محضر نوراني حضرت ولي‌عصر(ع)

 

قسمت سوم

 

در اين هنگام به جوي آبي كه از رود دجله به مزارع و باغ‌هاي آن حدود كشيده‌اند، اين نهر از جاده مي‌گذرد و از آنجا جاده، دو راه به سمت شهر مي‌شود؛ يكي راه سلطاني است و ديگري راه سادات. آن جناب به راه سادات ميل نمودند. گفتم: بيا از اين راه (راه سلطاني) برويم، فرمودند: «نه، از همين راه خودمان مي‌رويم.» آمديم و چند قدمي نرفته بوديم كه خود را در صحن مقدس نزد كفشداري ديديم در حالي‌كه هيچ كوچه و بازاري مشاهده نشد. از طرف «باب‌المراد» كه سمت مشرق و به طرف پايين پا است، داخل ايوان شديم. ايشان در رواق مطهر معطل نشدند و اذن دخول نخواندند و وارد شدند و كنار در حرم ايستادند و به من فرمودند: «زيارت بخوان.» عرض كردم: من سواد ندارم، فرمودند: «من براي تو بخوانم؟» عرض كردم: آري. فرمودند:
أ أدخل يا الله؟ السّلام عليك يا رسول الله، السّلام عليك يا اميرالمؤمنين... .
و همچنان سلام بر همة ائمه(ع) نمودند، تا به حضرت امام عسكري(ع) رسيدند و فرمودند:
آيا امام زمان خود را مي‌شناسي؟
 عرض كردم: چرا نشناسم؟ فرمودند:
 بر امام زمانت سلام كن.
عرضه داشتم: السّلام عليك يا حجّةالله يا صاحب‌الزّمان يا‌بن‌الحسن. تبسم نمودند و فرمودند:
و عليك السّلام و رحمة الله و بركاته.
داخل حرم مطهر شديم و به ضريح مقدس چسبيديم و آن‌رابوسيديم. بعد به من فرمودند:‌ «زيارت را بخوان.» دوباره گفتم: من سواد ندارم. فرمودند: «برايت زيارت بخوانم؟» عرض كردم: آري. فرمودند:
كدام زيارت را مي‌خواني؟
گفتم: هر زيارتي را كه افضل است، برايم بخوانيد. ايشان فرمودند:
زيارت امين‌الله افضل است.
و بعد به خواندن مشغول شدند و فرمودند: السّلام‌عليكما يا أميني الله في أرضه و حجّتيه علي عباده تا آخر. در همين وقت، چراغ‌هاي حرم را روشن كردند، ديدم شمع‌ها روشن است ولي حرم مطهر به نور ديگري مانند نور آفتاب روشن و منور است، به طوري كه شمع‌ها مثل چراغي بودند كه روز در آفتاب روشن كنند و مرا چنان غفلت گرفته بود كه هيچ متوجه نمي‌شدم.
وقتي زيارت تمام شد، از سمت پايين پا به پشت سر آمدند و در طرف شرقي ايستادند و فرمودند:
آيا جدم حسين(ع) را زيارت مي‌كني؟
عرض كردم: آري زيارت مي‌كنم، شب جمعه است. «زيارت وارث» را خواندند و در همين وقت مؤذن‌ها از اذان فارغ شدند. ايشان به من فرمودند:
به جماعت ملحق شو و نماز بخوان.
 بعد هم به حرم مطهر كه جماعت در آنجا منعقد بود، تشريف آوردند و خود فرادا در طرف راست امام جماعت و به رديف او ايستادند، من وارد صف اول شدم و مكاني پيدا كردم.
بعد از نماز، آن سيد بزرگوار را نديدم، از مسجد بيرون آمدم و در حرم جستجو كردم  اما باز او را نديدم. قصد داشتم ايشان را ملاقات كنم، چند قراني پول بدهم و شب ايشان را نزد خود نگه دارم كه ميهمان من باشند. ناگاه به خاطرم آمد كه اين سيد بزرگوار كه بودند؟ و آيات و معجزات گذشته را متوجه شدم، از جمله اين كه من دستور ايشان را در مراجعت به كاظمين اطاعت كردم با آن‌كه در بغداد كار مهمي داشتم. و اين كه مرا به اسم صدا زدند، با آن‌كه او را تا به حال نديده بودم. و اين كه مي‌گفت: مواليان ما. و اين كه مي‌فرمود: من شهادت مي‌دهم. و همچنين ديدن نهر جاري و درختان ميوه‌دار در غير فصل خود و غير اينها. (كه تماماً گذشت) و اين مسائل باعث شد من يقين كنم كه ايشان بقيةالله ارواحنافداه است. مخصوصاً در قسمت اذن دخول و پرسيدن اينكه آيا امام زمان خود را مي‌شناسي. يعني وقتي كه گفتم: مي‌شناسم، فرمودند: سلام كن، چون سلام كردم، تبسم كردند و جواب دادند. به كفشداري آمدم و از حال آن حضرت سؤال كردم. كفشدار گفت: ايشان بيرون رفتند. بعد پرسيد آن سيد رفيق تو بود؟ گفتم: بلي.
بعد از اين اتفاق به خانة ميهماندار خود آمدم و شب را در آنجا به سر بردم. صبح كه شد، نزد جناب شيخ محمد حسن كاظميني آل ياسين رفتم و آنچه را ديده بودم نقل كردم. ايشان دست خود را بر دهان گذاشته و مرا از اظهار اين قصه و افشاي اين سر نهي نمود و فرمود: خداوند تو را موفق كند. به همين جهت، من آن را مخفي مي‌داشتم، به احدي اظهار ننمودم تا آنكه يك ماه از اين قضيه گذشت. روزي در حرم مطهر، سيد جليلي را ديدم كه نزد من آمد و پرسيد: چه ديده‌اي؟ گفتم: چيزي نديده‌ام. باز سؤالش را تكرار كرد. اما من به شدت انكار نمودم. او هم ناگهان از نظر ناپديد شد.1

پي‌نوشت:
1. عنايات حضرت مهدي(ع) به علما و طلاب، ص101.