تبليغاتX
هفته نامه مشکان

هفته نامه مشکان

شنبه . سه شنبه و پنجشنبه هر هفته منتظر ما باشید

مشکان 57

بنام خدای منتظران

 

هفته نامه مشکان

 

سال دوم ـ شماره 57 ـ شنبه 28 مرداد 1385

 

حرف اول:

 

خدایا!

بر گناهانم ابر رحمتت را سایه انداز وبر عیبهایم ابر رافت ومهربانیت را بفرست.

 

سخنی با شما

 

سلام

1ـ پیشاپیش فرا رسیدن مبعث رسول مکرم اسلام حضرت محمد مصطفی (ص) را خدمت همه شما دوستان و همه مسلمانان جهان تبریک و شادباش عرض می کنم.

2ـ این عکسی که این پائین می بینید آنجلینا جولی و نوزادی است که حاصل روابط عاشقانه (!!!) او با براد پیت پس از ایفای نقس در فیلم « آقا و خانم اسمیت » است که بر روی جلد یکی از نشریات نشسته است.

 

3ـ اما یک نکته مهم: دوستان گرامی تصمیم داریم که تغییراتی در هفته نامه بدهیم ... اگر شما عزیز خواننده نظری، پیشنهادی و یا انتقادی در مورد بخش های مختلف هفته نامه داری به آدرس hra62302@yahoo.com  میل بزن و نظراتت رو بگو. حتما سعی می کنیم تا آن نظرات را اعمال کنیم ضمن اینکه اگر هر کدام از دوستان مایلند مسئولیت بخشی از هفته نامه را بر عهده بگیریند به همان آدرس ذکر شده میل بفرستند.

 

شاد باشید ـ حمید رضا الوندی

 

پیامبر اعظم (ص)

 

120 درس زندگی از پیامبر گرامی اسلام در سال پیامبر اعظم ـ بخش نهم

 

25ـ بى اعتنايى به دنيا

سهل بن سعد ساعدى گفت : مردى به خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله رسيد و گفت : اى رسول خدا! مرا به عملى راهنمايى فرماى كه وقتى آن عمل را انجام دهم ، محبوب خدا و خلق گردم . رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند: به دنيا بى رغبت باش تا خداوند تو را دوست بدارد و به آنچه از دنيا در اختيار مردم است ، چشم پوش و بى اعتنا باش ، تا مردم تو را دوست داشته باشند.

 

26ـ پاداش زنان

پيامبر صلى الله عليه و آله در باب جهاد و پاداش مجاهدان سخن مى گفت . در اين بين ، زنى بپاخاست و پرسيد: آيا براى زنان هم از اين فضيلت ها بهره اى هست ؟
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند: آرى ، از هنگامى كه زنان باردار مى شوند، تا لحظه اى كه كودكان خود را از شير باز مى گيرند، همانند مجاهدان در راه خدا پاداش مى برند. و اگر در اين فاصله ، اجل آنان فرا رسد و مرگ ايشان را دريابد، اجر و منزلت شهيد را دريافت خواهند كرد.

 

27ـ پاداش نماز مؤمن

پيامبر صلى الله عليه و آله در حالى كه تبسمى داشتند، به آسمان نگاه مى كردند. شخصى علت را سؤ ال كرد. حضرت فرمودند: به آسمان نگاه كردم ، ديدم دو فرشته به زمين آمدند تا پاداش عبادت شبانه روزى بنده با ايمانى را كه هر روز در محل نماز خود، به عبادت و نماز مشغول مى شدند، بنويسند. اما او را در محل نماز خود نيافتند، بلكه در بستر بيمارى يافتند . آنها به سوى آسمان بالا رفتند و به خداوند عرضه داشتند: ما طبق معمول براى نوشتن پاداش عبادت آن بنده باايمان ، به محل نماز او رفتيم ، ولى او را در محل نمازش نيافتيم ، بلكه او در بستر بيمارى آرميده بود.
خداوند به آن فرشتگان فرمود: تا او در بستر بيمارى است ، همان پاداش را كه هر روز براى او هنگامى كه در محل نماز و عبادتش بود، مى نوشتيد، بنويسيد، و بر من است كه پاداش اعمال نيك او را تا آن هنگام كه در بستر بيمارى است ، برايش بنويسم .

 

 

 

کـلـیـپ هـفـته

 

کلیپ: خداحافظ ... همین حالا

 

دانلود

 

دانلود آهنگ خداحافظ

حجم: 450 کیلوبایت

 

برای دانلود روی لینک کلیک راست کنید و سپس گزینه save target as را انتخاب نمائید.

 

دیدار یار مهربان

 

آن شب سرد ...

شيخ حيدرعلي مدرس اصفهاني مي‌گويد:
يكي از مواقعي كه من به حضور مقدس حضرت بقيّه‌الله(ع) مشرف شدم و آن مولا را نشناختم، سالي بود كه اصفهان بسيار سرد شد و نزديك پنجاه روز آفتاب ديده نمي‌شد و مدام برف مي‌باريد. سرما به حدي شد كه نهرهاي جاري يخ بسته بود.
آن وقت‌ها من در مدرسة باقريه (درب كوشك) حجره داشتم و حجره‌ام روي نهر واقع شده بود. مقابل حجره تلي بزرگ برف و يخ جمع شده بود. از زيادي يخ و شدت سرما راه تردّد از روستاها به شهر قطع شده و طلاب روستايي فوق‌العاده در مضيقه و سختي بودند.
روزي پدرم، با كمال سختي به شهر آمد تا بنده را به سده (محلي در اطراف اصفهان) نزد خودشان ببرد؛ چون وسايل آسايش در آنجا فراهم بود. اتّفاقاً سرماي هوا و بارش برف بيشتر شد و مانع از رفتن گرديد و به دست آوردن خاكه و زغال هم براي اشخاصي كه قبلاً تهيه نكرده بودند، مشكل و بلكه غير ممكن بود. از قضا نيمه شبي، نفت چراغ تمام و كرسي سرد شد. مدرسه هم از طلاب خالي بود؛ حتي خادم، اوّل شب در مدرسه را بست و به خانه‌اش رفت. فقط يك طلبه طرف ديگر مدرسه در حجره ‌باش خوابيده بود، لذا پدرم شروع به تندي كرد كه چقدر ما و خودت را به زحمت انداخته‌اي. فعلاً كه درس و مباحثه‌اي در كار نيست، چرا در مدرسه مانده‌اي و به منزل نمي‌آيي تا ما و خودت را به اين سختي نيندازي؟
من جوابي غير از سكوت و راز دل با خدا گفتن نداشتم. از شدت سرما خواب از چشم ما رفته و تقريباً شب هم از نيمه گذشته بود.
ناگاه صداي در مدرسه بلند شد و كسي محكم در را مي‌كوبيد. اعتنايي نكرديم. باز به شدت در زد.
ما با اين حساب كه اگر از زير لحاف و پوستين بيرون بياييم ديگر گرم نمي‌شويم، از جواب دادن خودداري مي‌كرديم. امّا اين بار چنان در را كوبيد كه تمام مدرسه به حركت درآمد. خود را مجبور ديدم كه در را باز كنم. برخاستم و وقتي در حجره را باز كردم، ديدم به قدري برف آمده كه از لبة ازارة ايوان (ديوارة كوتاه آن) بالاتر رفته است؛ به طوري كه وقتي پا را در برف مي‌گذاشتيم تا زانو يا بالاتر فرو مي‌رفت.
به هر زحمتي بود، خود را به دهليز (دالان) مدرسه رسانيده و گفتم: كيستي؟ اين وقت شب كسي در مدرسه نيست. بنده را به اسم و مشخّصات صدا زدند و فرمودند: «شما را مي‌خواهم.»
بدنم لرزيد و با خود گفتم: اين وقت شب و ميهمان آشنا، آن هم كسي كه مرا از پشت در بشناسد، باعث خجالت است. در فكر عذري بودم كه براي او بتراشم، شايد برود و رفع مزاحمت و خجالت شود. گفتم: خادم در را بسته و به خانه رفته است. من هم نمي‌توانم در را باز كنم.
فرمودند: بيا از سوراخ بالاي در اين چاقو را بگير و از فلان محل باز كن.
فوق‌العاده تعجب كردم! چون اين رمز را غير از دو سه نفر از اهل مدرسه كسي نمي‌دانست.
چاقو را گرفته و در را باز كردم. بيرون مدرسه روشن بود اگر چه اول شب چراغ برق جلو مدرسه را روشن كرده بودند؛ ولي در آن وقت آن چراغ خاموش بود و من متوجه نبودم. خلاصه اين كه شخصي را ديدم در شكل شكوفه‌ها؛ يعني كلاه تيماجي گوشه‌داري بر سر و چيزي مثل عينك روي چشم گذاشته بود، شال پشمي به دور گردن پيچيده و سينه‌اش را بسته بود، كليجة ترياكي رنگي (يك نوع لباس نيم تنه) كه داخل آن پشمي بود به تن كرده و دستكش چرمي در دست داشت. پاهاي خود را با مچ پيچ محكم بسته بود.
سلامي كردم. ايشان جواب سلام مرا بسيار خوب دادند. من دقت مي‌كردم كه از صدا، ايشان را بشناسم و بفهمم كدام يك از آشنايان ما است كه از تمام خصوصيات حال ما و مدرسه با اطلاع مي‌باشد.
در اين لحظات دستشان را پيش آوردند ديدم از بند انگشت تا آخر دست، دو قراني‌هاي جديد سكه‌اي چيده است كه آنها را در دست من گذاشتند و چاقويشان را گرفتند و فرمودند: «فردا صبح خاكه براي شما مي‌آورم. اعتقاد شما بايد بيش از اينها باشد. به پدرتان بگوييد اين قدر غرغر نكن ما بي‌صاحب نيستيم.»
اين جا ديگر بنده خوشحال شدم و تعارف را گرم گرفتم كه بفرماييد، پدرم تقصير ندارد؛ چون وسايل گرم كننده حتي نفت چراغ هم تمام شده است.
فرمودند: «آن شمع گچي را كه بر طاقچة بالاي صندوقخانه است، روشن كنيد.»
عرض كردم: آقا اينها چه پولي است؟
فرمودند: «مال شما است و خرج كنيد.»
در بين صحبت كردن، متوجه شدم كه براي رفتن عجله دارند، ضمناً زماني كه من با ايشان حرف مي‌زدم اصلاً سرما را احساس نكردم. خواستم در را ببندم، يادم آمد از نام شريفشان بپرسم؛ لذا در را گشودم ديدم آن روشنايي كه خصوصيات هر چيزي در آن ديده مي‌شد به تاريكي تبديل شده است؛ لذا به دنبال جاي پاهاي شريفش مي‌گشتم؛ چون كسي كه اين همه وقت، پشت در، روي اين برف‌ها ايستاده باشد، بايد آثار قدمش در برف ديده شود؛ ولي مثل اين كه برف‌ها سنگ و ر‌د پا و آمد و شدي در آنها نبود.
از طرفي چون ايستادن من طول كشيد، پدرم با وحشت مرا از در حجره صدا مي‌زد كه بيا هر كس مي‌خواهد باشد.
از ديدن آن شخص نااميد شدم و بار ديگر در را بستم و به حجره آمدم. ديدم ناراحتي پدرم بيشتر از قبل شده است و مي‌گفت: در اين هواي سرد كه زبان با لب و دهان يخ مي‌كند، با چه كسي صحبت مي‌كردي؟ اتّفاقاً همين‌طور هم بود.
بعد از آمدن به اتاق در طاقچه‌اي كه فرموده بودند دست بردم شمعي گچي را ديدم كه دو سال پيش آنجا گذاشته بودم و به كلّي از يادم رفته بود. آن را آوردم و روشن كردم. پول‌ها را هم روي كرسي ريختم و قصه را به پدرم گفتم. آن وقت حالي به من دست داد كه شرحش گفتني نيست. طوري بود كه اصلاً احساس سرما نمي‌كردم و به همين منوال تا صبح بيدار بودم. آن وقت پدرم براي تحقيق پشت در مدرسه رفتند.
جاي پاي من بود ولي اثري از جاي پاي آن حضرت(ع) نبود. هنوز مشغول تعقيب نماز صبح بوديم كه يكي از دوستان مقداري زغال و خاكه براي طلاب مدرسه فرستاد كه تا پايان آن سردي و زمستان كافي بود.1

پي‌نوشت:
1. بركات حضرت ولي‌عصر(ع) ، صص 118-115، ترجمة العبقري الحسان، ج 2، ص 103.

ماهنامه موعود شماره 59 

 

 

دیــنــی

مسئول: daneshjoo

 

رهجوی کمال (12)

 

پس اين همه منطق گرايي كه در دنيا شكل پيدا كرده آيا بيانگر اين است كه منطق گرايان به دنبال نياز فطري هستند؟ اگر جواب مثبت است پس چرا هنوز به فطرت خود نرسيده اند و يا در محيطهاي استدلال ذهني خود سرگردان شده اند؟ آيا مي توان گفت زبان فطرت زبان آساني است ؟ اگر جواب مثبت باشد پس چرا رسيدن به حلّ نيازهاي فطري كاملاً مشكل گشته است؟

 

تمام منطق گرايي ها برخاسته از يك نياز و حسّ عقلاني است كه سعي در رفع نياز دارند. نياز ، خود يك حركت فطري است و فطرت بالاترين نقطه ي اشتراك تمام انسان هاست. فطرت فرهنگ عمومي و مشترك كلّ انسان هاي كره ي خاكي است. تمام فعاليّت هاي انسان ها در استدلال ها ، كوششي به سمت معبود است كه گاهي اين كوشش ها به بن بست مي رسند و يا به نتيجه ي پوچ منتهي مي شوند. نكته اينجاست كه انسان از بُعد روحاني نيز برخوردار است و براي فهم بُعد روحاني كه يك موجوديّت از طرف عالم ملكوت است ، در عالم مادي چندان ابزار پيش برنده اي در محدوده ي زندگي در دسترس ندارد؛ به عبارتي شناخت روح و چگونگي حركت آن به سمت نيازهاي اساسي اش ، به وسيله ي غذا ها و ابزارهاي مادي ممكن نخواهد شد. لذا در هر عصري از زندگي انسان ها ، الهام بخش هاي آسماني به عنوان پيامبران و پيشوايان در بين انسانها نقش ايفا كرده اند و آنها را در تعليم و شناخت نيازهاي روحي ياري نموده اند.

آنچه مسلم است تمام اين گفته ها كه در تاريخ گذشته ي انسان ها بوده است ، اكنون در دسترس همه ي ماست و آنچه در اديان الهي به تحوّل و كمال رسيده ، دين اسلام است. اگر انديشمندان و متفكّران با توجه به تمام نيازهاي انساني ، در زمينه ي دين تحقيق و پژوهش كنند و مبناهاي ديني را در همه ي ابعاد زندگي با كمك گرفتن از چراغ عقل طرح كنند ، آن وقت بايد ديد كه چقدر انسان توانسته است به نداي فطرت خود جواب گو بوده باشد.

اصل بر اين است هر روشي كه به نداي فطرت انسان جواب جامعي دهد ، بايد از آن شيوه كاملاً اطاعت كرد و اين مبناي آزاد انديشي است. اگر امروزه به نداي فطرت انسان ها پاسخي جامع داده نشود ، در نتيجه آنها به آرامش واقعي نخواهند رسيد. حلّ نيازهاي فطري آسان است اما هنوز مكاتب از ماهيّت فطرت و چگونگي تغذيه ي آن در همه جوانب شناخت كافي نيافته اند. به هر حال گاهي تعصّب در مكتب گرايي فكري و وابستگي هاي متعصّبانه ي ديني و عدم روحيه ي پژوهش ، انسان ها را در بركه ها و گوشه هاي محدود فكري نگه داشته و آنها را در حصار سفسطه ها و استدلال هاي خويش اسير كرده است.

منطق گراياني كه در مسير برطرف كردن نيازهاي فطري به جوابي نرسيده اند و يا ناقص حركت  كرده اند ، اگر روحيه پژوهش در تفكّراتشان بدون جهت گيري و تعصّب باشد در آن صورت حقيقت برايشان روشن مي شود. لازم است اشاره شود اگر در يك مسير صحيح ، حلّ نيازهاي فطري مشكل گردد حتماً يك اِشكال اساسي وجود دارد كه افرادِ در اين مسير ، نسبت به آن جاهل ، يا بي اطلاّع ، يا كجرو بوده اند و يا راهنمايان مسير نسبت به راه صحيح و تشريح آن بيگانه بوده اند و اگر در اين وضعيّت بمانند و خود را عاقل بپندارند، هرگز به جهل خود پي نمي برند ، در نتيجه مشكل نياز فطري در انسان حل نخواهد شد و اين مسئله مشكلات اجتماعي و فكري فراواني را به دنبال خواهد داشت.

 

الواحد

 

«...در روايات است كه نمازگزار پس از سلام نماز، زماني در جاي خود بنشيند و به ذكر خدا و دعا بپردازد و بهترين ادعيه كه همه ي علماء و فقهاء عظام بر آن متفقند، اين است كه بعد از سلام و پيش از آنكه سخني بگويد، ابتدا آية الكرسي را تلاوت كند و تسبيحات حضرت زهراء عليها السلام را بجاي آورد. آن گاه سه مرتبه سوره قل هو الله احد را تلاوت كند و سه بار صلوات فرستد و در پايان ، آيه شريفه « و من يتق الله يجعل له مخرجا و يرزقه من حيث لا يحتسب و من يتوكل علي الله فهو حسبه ان الله بالغ امره قد جعل الله لكل شي ء قدرا »* يعني : « هركس كه از خداي بپرهيزد، خداوند وسيله رهايي از مشكلات براي او فراهم كند و از راه بي گمان او را روزي رساند و هركس برخدا توكل كند، خداوند ، او را كفالت خواهد كرد كه خدا بر كار خود مقتدر است و براي هر چيزي قدري مقرر كرده است.»

و چون اين ذكر را خواند به طرف بالاي سر بدمد به قصد فتح باب و حديث است هم از حضرت رسول ( ص ) و هم از حضرت صادق (ع) كه اين ذكر براي وسعت رزق و طول عمر و با ايمان از دنيا رفتن است.»**

 

پی نوشت:

* سوره طلاق آيات 2و3

** برگرفته از كتاب نشان از بي نشانها جلد دوم ( شرح حال و كرامات عارف رباني مرحوم شيخ حسنعلي اصفهاني

 

 

روانـشـنـاسـی

مسئول: Mitr@ (میترا)

 

 

یوسف قهرمان خوبی ها

 

قسمت چهل و چهارم

سخنی با پدران و مادران عزیز

 

عزیز مصر پس از آن که یقین کرد همسرش به او خیانت کرده و همه ی تقصیرها به گردن اوست و حتی پس از آن به دروغ گفته و به یوسف تهمت زده تا قضیه را وارونه جلوه دهد رو به یوسف کرد و گفت: (یوسف از این ماجرا صرف نظر کن ) و بعد خطاب به همسرش گفت: (تو ای زن از گناهت استغفار کن که از خطاکاران بودی

از جمله نکاتی که در این داستان توجه انسان را جلب می کند این است که در مسئله ای تا این حد مهم یعنی زیر سوال رفتن عزیز مصر  عزیز مصر برخورد ملایمی دارد وتنها به ذکر این جمله قناعت می کند استغفار کن که خطا کردی

بعدا خواهیم دید همین برخورد ضعیف عزیز مصر با همسرش سبب خواهد شد که زلیخا در جمع زنان دربار مصر به آلودگی خویش ببالد و حتی آن را به عنوان (عشق)تجلیل و افتخار کند

همیشه بر خورد ضعیف با مجرم (بخصوص مجرمی که چندان نادم وپشیمان نیست ) هم زشتی آن جرم را در ذهن مجرم و دیگران کمرنگ می کند و هم شخص خطا کار را به ارتکاب خطای بزرگ تر و بیشتر ترغیب می کند

آیا اگر عزیز مصر با این جرم سنگین بر خوردی شایسته و محکم میکرد زلیخا در آینده به خود اجازه می داد که به گناه و آلودگیش افتخار کند؟

 

سخنی با پدران و مادران عزیز

اگر شما در محیط خانه در برابر اعمال ناشایست همچون تضییع حقوق دیگران   غیبت   دروغ   مسخره کردن و  ....واکنش نشان دهید و برآشفته شوید و تذکر جدی دهید آیا زشتی این کار ها در ذهن فرزندان تثبیت نمی شود؟

پدری که می شنود پسرش خواهر خود را مسخره می کند نه تنها واکنشی نشان نمی دهد بلکه احیانا می خندد  آیا مسئول نیست؟

مادری که می شنود دخترش پشت سر هم کلاسش صحبت می کند اما نه تنها بر آشفته نمی شود  که گناهی عظیم در خانه رخ داده بلکه دختر را به گفتن بیشتر و بیشتر تشویق می کند آیا به اثار سوئ عمل خود واقف است؟

اگر والدین همان وقت که می فهمند فرزندشان نان را بی نوبت خریده و به خانه آورده ناراحتی شدید خود را اظهار و ابراز کنند و به آن نان لب نزنند  آیا اهمیت حق الناس  در ذهن فرزند جلوه نمی کند؟

متاسفانه باید بگوییم بسیاری از خطاها و جرایمی که در جامعه مشاهده می کنیم نتیجه ی سهل انگاری و چشم پوشی والدین بوده که شکل خفیف تر همان خطا را کم اهمیت تلقی کرده اند

وقتی والدین در کنار بچه های خود هر شب به تماشای مجموعه ای تلویزیونی می نشینند  که بازیگرانش تحت عنوان طنز یکدیگر را مسخره می کنند عملا دارند به فرزندشان می اموزند که مسخره کردن دیگران نه تنها زشت نیست و گناه محسوب نمی شود بلکه خنده دار و شادی آفرین است . این که امروزه خدای ناکرده برخی براحتی دروغ می گویند به دیگران تهمت می زنند و به بزرگتر خود بی احترامی می کند آیا محصول بر خورد ضعیف والدینشان در گذشته های دور تر نیست؟

 

Mitr@

 

ادامه دارد...

نقل از کتاب یوسف قهرمان خوبی ها اثر استاد م.حورایی موسسه فرهنگی موعود

 

 

ادبــی

 

مسئول: نجمه نجف زاده                                     وبلاگ: پرچین راز

آی دی ها: شخصی                                                  وبلاگ

 

دلم هنوز آنجاست ...

 

وقتی سیاه می شود همه جا

بجز تو جایی نیست که در بزنیم و بگوییم 

یا الله...

همیشه همین گونه بوده، ای قشنگترین آسمان من

پناه تمام روز و شب های خسته ی من

بجز تو هیچ کسی نیست که عاشقانه بنگرد

به این زمانه ی غبار گرفته روشنی بدهد

امشب دلم را به قاصدک حواله میکنم

به سوی عرش کبریایی ات روانه میکنم

دوباره عید است و میلاد آخرین پرواز

و کاش بدانی هنوز هم دلم آنجاست

 

                                                                       سوگند

 

جواد کلیدری                                                    وبلاگ ادبی

 

من درد مشترکم مرا فریاد کن

 

پس داد آن چه را که سرودم برای کوه

پیچید لابه لای صدایم صدای کوه

یعنی اثر گذاشت در او شِکوه های من

آتش گرفت سینه ی دردآشنای کوه

طاقت نداشت سنگ صبور دلم شود

سر  باز کرد توده ای از دردهای کوه...

***

می گرید از شُکوه غم و شِکوه های من

می گریم از وخامت حال و هوای کوه

فریاد کوه شکل صدای خود من است

مثل خود من است خدایا! صدای کوه

دارد به درد مشترکی می رسد دلم

می افکنم تمامِ خودم را به پای کوه

آرام می شود دل دردآشنای من

دیگر نمی رسد به کسی های های کوه!

 

خـــوانـــدنـــی هـــا

 

مسئول: afso0n                                  وبلاگ: عارفانه

 

 

عقل و جنون

 

مرز در عقل و جنون باریك است
كفر و ایمان چه به هم نزدیك است

عشق هم در دل ما سردرگم
مثل حیرانی و بهت مردم

گیسویت تعزیتی از رویا
شب طولانی غم تا فردا

خون چرا در رگ من زنجیر است
زخم من تشنه تر از شمشیر است

مستم از جام تهی حیرانی
باده نوشیده شده پنهانی

عشق تو پشت جنون محو شده
هوشیاریست نگو سهو شده


من ورسوایی این بار گناه
نو تنهایی و چشم سیاه

از من تازه مسلمان بگذر
بگذر از سر پیمان بگذر

میل دیوانه به دین عشق تو شد
جاده شك به یقین عشق تو شد

مستم از جام تهی حیرانی
باده نوشیده شده پنهانی

 

زندگی ...

 

زندگی یک آواز است ... آن را زمزمه کن

زندگی یک منظره است ... آن را نقاشی کن

زندگی یک موسیقی است ... با آن برقص

زنگی یک بازی است .. آن را بازی کن

زندگی یک لحظه شاد است .. آن را با دیگران قسمت کن

دوست بدار و دوست بدار اول خودت رو بعد دیگران رو ... حق تو و همه ما است که خوشبخت زندگی کنیم و به خواسته هامون برسیم . پس برای گرفتن سهمت از زندگی تلاش کن .. تسلیم نشو .

 

بـــا شـــهـــیـــدان

 

نگاهی به زندگینامه احمد متوسلیان (9)

 

بازپس‌گيري كردستان از ضد انقلابيون ( قسمت دوم)

 

يكي از سرداران سپاه غرب كشور در مورد سيره رزمي و مديريت نظامي «احمد» مي‌گويد:
«...«احمد»، يك مدير به تمام معنا بود.اين را نه من، كه آثار مانا و ارزشمند مديريت تاكتيكي و استراتژيك جنگ اوست كه شهادت مي‌دهد. در آن روزهاي اوليه جنگ در كردستان، ما اصلاً سر و كاري با مسائل كليدي مديريت جنگي نداشتيم. نه مي‌دانستيم اطلاعات-‌عمليات يعني چه، نه طراحي و برنامه‌ريزي حمله را توجيه بوديم ... اما «احمد» از همان روزهاي اول كه او را ديدم، كارش با ما فرق داشت. مي‌نشست طرح مي‌ريخت. روي مسأله شناسايي مواضع دشمن، اطلاعات-‌عمليات و گردآوري اطلاعات در مورد سوژة مورد نظر، عرق مي‌ريخت؛ بعد هم به بهترين نحو ممكن عمل مي‌كرد.»
به دنبال آزادسازي مهاباد و تثبيت نسبي امنيت اين شهر، «احمد» بلافاصله عازم مصافي ديگر شد. مقصد بعدي او شهر سقز بود. برخلاف مهاباد كه تا پيش از ورود «احمد» و همرزمانش كلاً در تصرف ضدانقلابيون مسلح قرار داشت، در سقز معدود نيروهاي تيپ 2 لشگر 28 ارتش جمهوري اسلامي در پادگان شهر مزبور، مدتها بود كه دلاورانه به مقاومتي عاشورايي در برابر حملات پي‌درپي مهاجمان تا بن‌دندان مسلح ضدانقلاب ادامه مي‌دادند. «احمد» ديگر بار، همراه با ستوني مركب از نيروهاي سپاه و ارتش پاي در راه نهاد تا به ياري قادر متعال و رشادت رزمندگان انقلاب پرچم فتح و پيروزي ايمان بر اهريمن صفتان را بر بام شهر سقز به اهتزاز درآورد؛ هرچند، در اين راه صعب، او و همرزمانش با مشكلات و مصائب مردآزمايي دست و پنجه نرم كردند. بعدها او از اين نبرد دشوار و مظلوميت‌هاي مسكوت ماندة رزمندگان انقلاب در راه آزادسازي سقز چنين سخن گفته بود:
« ...حركت ستون نيروهاي ما به طرف سقز آغاز شد. ناگفته نماند كه پادگان سقز در محاصره قرار داشت، عمليات سقز در اصل بايد توسط يك گردان از تيپ هشتاد و چهار مستقل خرم‌آباد اجرا مي‌شد. منتهي عيب كار در اين‌جا بود كه فرمانده اين تيپ كه آن زمان فردي به نام سرگرد آهن‌كوب بود، جزء خائنان به مملكت محسوب مي‌شد. اصلاً در زمان شهيد قرني قرار بود اين سرگرد را از فرماندهي بركنار كنند. منتهي با بركناري شهيد قرني، ليبرال‌ها كاري به كار اين فرد نداشتند و او همين‌طور توي ارتش مانده بود. اين سرگرد سه بار عمل مي‌كند كه از پل سقز بگذرد و به ميدان ورودي شهر برسد. نتيجه چه شد؟! ايشان در اين حملات، سه دستگاه جيپ، سه قبضه تفنگ صد و شش و سه قبضه خمپاره‌انداز صد و بیست ميليمتري را مفت و مسلم به ضدانقلابيون مي دهد و عملاً برادران ارتشي ما را به دام محاصرة ضدانقلابيون مي‌اندازد. پادگان سقز هم در وضعيتي بود كه اگر حداكثر تا يك ساعت ديگر به آن نيرو نمي‌رسيد، قطعاً سقوط مي‌كرد.
در همين حين سه دستگاه خودرو حامل هفتاد نفر از نيروهاي سپاه، برخلاف دستور آن جناب سرگرد عمل كردند و از انتهاي ستون به سمت پل سقز به راه افتادند...وقتي اين هفتاد پاسدار به جلوي ستون رسيدند و از ماشين‌ها بيرون پريدند، با فرياد الله اكبر به طرف پل سقز و ميدان ورودي شهر حركت كردند. خود من شاهد بودم و ديدم كه آتش ضد انقلاب آنها را مثل برگ خزان روي زمين مي‌ريخت و يكي پس از ديگري شهيد مي‌شدند ولي سايرين همچنان با فرياد تكبير به پيشروي ادامه مي‌دادند. بالاخره هم توانستند سر پل ورودي شهر را بگيرند و پل را هم كاملاً تصرف كنند. به اين ترتيب بود كه گردان ارتش توانست وارد شهر بشود. كلاً از اين هفتاد نفر بچه‌هاي سپاه، فقط نه نفر زنده ماندند، بقيه به شهادت رسيدند. هرچند، احدي از شهادت مظلومانه اينها حرفي نزد. هيچ كدام از رسانه‌هاي مملكت، نه راديو-‌تلويزيون و نه روزنامه‌ها، خبر شهادت اينها را پخش نكرد. اصلاً كسي به مردم نگفت اينها چطور شهيد شدند... آيا نبايد يك چنين اسم‌هايي توي تاريخ ثبت بشود؟ اگر ما تاريخ مردمي داريم و اگر بنا بر اين است كه ما بايد تاريخمان مردمي باشد، بايد يك چنين كساني و چنين حماسه‌هايي توي تاريخ ما ثبت بشود. با چنين رشادت‌هايي بود كه به ياري خدا پادگان محاصره شدة سقز از خطر سقوط حتمي نجات پيدا كرد و ضدانقلابيون نتوانستند اين پادگان را خلع سلاح كنند.»
درپي فتح شهر سقز و شكست فضاحت‌بار تجزيه‌طلبان، اينك رفته رفته اسطورة دروغين اقتدار نظامي ضدانقلاب در كردستان، در برابر شعاع سوزندة آفتاب ايمان عاشورايي مرداني همچون «احمد» به سان آدمكي برفي، درحال ذوب شدن بود. فروغ اميد در چشمهاي رزم‌آوران انقلاب بار ديگر درخشيدن آغاز كرد و دستهاي توانمند دلير مردان اسلام. بسا محكم‌تر از سابق، قبضه‌هاي تفنگ‌ها را در خود فشرد. «احمد» براي به خاك ماليدن پوزه عفريت هزار سر ضدانقلاب در كردستان سراز پا نمي‌شناخت و شرايط كارزار آتي هرچه سخت‌تر، در ذائقه جان تابناك او خوشگوارتر بود.
هدف بعدي قواي انقلاب اسلامي، آزادسازي شهر استراتژيك بانه اعلام گرديد. شهري كه مردم مسلمان آن ماه‌ها بود كه با كابوس اشغال و حضور نامشروع عوامل مسلح ضدانقلاب دست به گريبان بودند و در انتظار قدوم مبارك دلاور مردان سپاه توحيد؛ سرداراني همچون مصطفي چمران و «احمد» لحظه‌شماري مي‌كردند. «احمد» از نبرد بانه مي‌گويد:
«...حركت بعدي ما آزادكردن شهر بانه بود. بايد بگويم كه در بانه ضدانقلاب تا آنجا كه در توان داشت در برابر ما مقاومت كرد. مخصوصاً در درگيري‌هاي گردنة خان. اگر شما از سمت سقز به طرف بانه برويد، اواسط راه، اين گردنه كه موقعيت بسيار سوق‌الجيشي هم دارد را خواهيد ديد. ضدانقلاب در اين گردنه خيلي مقاومت كرده بود تا به هر قيمت ممكن نيروهاي ستون ما را زمين‌گير كند؛ ولي با اين همه نيروهاي مابا تمام قدت آنها را عقب زدند و طي يك مانور سريع وارد شهر شدند.
در جريان تصرف شهر بين برادران ما و قواي ضد انقلاب زد و خورد درون شهري سنگيني به وجود آمد كه در نتجه آن ما تعدادي شهيد داديم و از عناصر ضدانقلاب هم تعداد كثيري كشته شدند. نهايت اينكه نيروهاي ما توانستند خود را به پادگان بانه برسانند و بدين ترتيب اين پادگان هم پس از چند ماه، از محاصره خارج شد. همين‌جا بگويم كه اين پيروزي‌ها كلاً تحت تأثير طرح‌هاي شهيد دكتر چمران به دست آمد؛ چرا كه ايشان خودش كنار ما در منطقه حضور داشت و شخصاً در عمليات ما شركت مي‌كرد.»
به دنبال آزادسازي بانه و درهم كوبيدن آخرين سنگرهاي دشمن در اين منطقه، حركت بعدي «احمد» و همرزمان او به طرف مرزهاي غربي جهت‌دهي شد تا راه لجستيك و پشتيباني نيروهاي ضدانقلاب از سوي رژيم بعثي عراق مسدود شود. هم از اين رو به فاصله‌اي كوتاه از تصرف بانه، پاسگاه‌هاي مرزي، يكي پس از ديگري به تسخير قواي انقلاب درآمد و نيروهاي سپاهي، ارتشي و ژاندارمري در آنها مستقر شدند. فرمان حضرت امام (ره) مبني بر بسته شدن مرزهاي كردستان، مي‌رفت تا به همت «احمد» و همسنگرانش صورت تحقق پذيرد. ناقوس مرگ غائله آفريني جبهة متحد ضدانقلاب در كردستان به صدا درآمده بود كه به ناگاه000آنچه كه در مخيلة هيچ‌كس نمي‌گنجيد، به وقوع پيوست و توطئه‌اي رذيلانه، بار ديگر موازنة قدرت را به سود تجزيه‌طلبان تغييرداد. بهتر است شرح ماوقع را از لسان صادق «احمد» نقل كنيم كه گفته بود:
«...از آنجا كه بسته شدن مرزها با روند سياسيس با طبع ليبرال‌ها منافات داشت و به اصطلاح به مزاج اينان سازگاري نداشت، شروع كردند به دسيسه پردازي و نيرنگ بازي. تا توانستند مكر و خدعه به خرج دادند. درست در زماني كه همة نيروهاي ما بر اوضاع منطقه غرب تسلط پيدا كرده بودند، ناگهان از مركز دستور آمد كه نيروهاي سپاه حق خارج شدن از مقرهاي خود را ندارند و ارتش هم موظف است كه داخل پادگان‌هايش باقي بماند، مي‌دانيد معني اين حرف چيست؟ خوب، من با ارائه مثالي قضيه را روشن مي‌كنم. در زمان رژيم سابق، هركجا كه ژاندارمري درگير مي‌شد، ارتش از افراد آن حمايت مي‌كرد والا بيست، سي نفر ژاندارم در شرايط بحراني هرگز قادر به مقاومت در مقابل مهاجمين نبودند. من نبايد همة اين مسائل و گناه سقوط مجدد پاسگاه‌هاي مرزي را به گردن ژاندارمري بيندازم. اين بندگان خدا چارة ديگري نداشتند. بالاجبار، يا تسليم مي‌شدند يا كشته مي‌شدند، يعني ديگر راهي برايشان باقي نمانده بود. آن روزها هم كه همه از لحاظ روحي و عقيدتي ساخته نشده بودند. در نتيجه با اين دستور ليبرال‌ها، دوباره پاسگاه‌هاي ژاندارمري، اعم از داخلي و مرزي به محاصره ضدانقلاب افتاد. در بسياري مناطق مجدداً آنها را تصرف كردند و نفرات پاسگاه‌ها را خلع سلاح كردند. چرا؟ چون نيروهاي سپاه و ارتش به دستور ليبرال‌ها حق خارج شدن از پادگان‌ها و كمك رساندن به پاسگاه‌هاي ژاندارمري را نداشتند.»
به راستي آن مكر و خدعة اهريمني كه ليبراليزم منحط به مدد به كار گرفتن آن توانست سرنوشت ماه‌ها نبرد خونين رزم‌آوران انقلاب در كردستان را به سود قواي مضمحل و رو به نابودي ضد انقلاب تغيير دهد بر چه اساسي استوار بود؟ دست كم براي آگاهي نسل انقلاب و جنگ نديدة ما، ثبت در تاريخ پر فراز و فرود انقلاب و نيز درج در كارنامة سراسر خيانت و ناجوانمردي ليبراليزم مظلوم‌نما هم كه شده ضرورت دارد كه از زبان «احمد» كه خود از نزديك شاهد عيني اين ماجرا و تبعات ناگوار آن در جبهه‌هاي غرب بوده است، تأملي از سر عبرت بر اين واقعه داشته باشيم. توطئه‌اي كه تاوان آن را اجساد بي‌سر و شكنجه شدة رشيدترين فرزندان اين امت خداجوي و خيل مادران جواد داده، پدران دردمند، همسران سوگوار و اطفال يتيم شهيدان كردستان دادند و حتي تا به امروز هم در وراي حجاب ظلماني سالها سفسطه و هوچي‌گري مستمر گژانديشان ليبرال مسلك و دايه‌هاي مهربانتر از مادر اهل تساهل و تسامح، مسكوت مانده است. اين «احمد» است كه مي‌گويد:
«...ليبرال‌ها از وقايع كردستان تاجايي كه مقدور آنها بود اخبار و گزارش‌هاي جعلي و سراپا دروغ به عرض امام مي‌رساندند. ليبرال‌ها براي اينكه صورت مشروع و خدا پسندانه‌اي به حيلة كثيف خودشان كه هدف از آن محبوس كردن نيروهاي مسلح در پادگان‌هاي كردستان بود بدهند، اين بار از موضع دلسوزي شديد و غليظ نسبت به امنيت جاني بچه‌هاي سپاه دست به كار شدند و براي پاسداران ما اشك تمساح ريختند و چنين وانمود كردند كه صلاح نيروهاي سپاه در كردستان اين است كه از مقرهايشان بيرون نيايند. مستمسك آنها هم براي اين مصلحت انديشي منافقانه، كشته شدن پنجاه نفر از برادران پاسدار در مناطق سقز و بانه بوده است. خود من هم شاهد اين ماجراي تلخ بوده‌ام. در آن موقع من مسؤول سپاه بانه بودم و ديدم كه آنجا چه اتفاقي افتاد. اين ماجرا قصه درازي دارد. خوب بد نيست خلاصه آن قصه را اينجا بگويم.
كل جريان از اين قرار بود كه فرماندهي پادگان ارتش در بانه به نام سرهنگ تركمان فردي ضدانقلاب بود كه ارتباطات ظريفي هم با دموكرات‌ها داشت. سپاه منطقه بانه اين ارتباط تركمان با ضدانقلابيون را كشف كرده بود. از طرف ديگر، فرمانده پادگان سردشت هم عنصر خائن ديگري بود به نام سرهنگ قهرماني. از آنجا كه ليبرال‌ها بعد از بركنار كردن شهيد سپهبد قرني در رأس ارتش فردي را گذاشته بودند كه هيچ اعتقاد و ارادتي به افسران و كادرهاي مؤمن و جوان ارتش نداشت، او تا جايي كه مي‌توانست ضد انقلابيون را در رده‌هاي نيروهاي مسلح رشد و پرورش مي‌داد و در كردستان ني، عناصر طاغوتي و ضد انقلابي را در رأس ادارة امور پادگان‌هاي مناطق حساسي مثل بانه و سردشت روي كار آورده بود... اما اصل ماجرا به اين صورت بود كه آن پنجاه برادر پاسدار جمعي نيروهاي سپاه سردشت بودند كه نوبت تعويض آنها فرارسيده بود. هشت روز جلوتر، اين برادران با قهرماني فرمانده پادگان سردشت تماس گرفتند و گفتند ما هشت روز ديگر نوبت تعويض‌مان است. ترتيبي بدهيد كه ما بتوانيم به بانه برويم؛ يعني درخواست اسكورت هلي‌كوپتر كردند. قهرماني هم ظاهراً موافقت مي‌كند. سه روز قبل از تعويض باز بچه‌هاي سپاه تماس مي‌گيرند كه پادگان سردشت به آنها نفربر بدهد تا به بانه بروند. قهرماني به آنها نفربر نمي‌دهد. به ناچار بچه‌ها تصميم مي‌گيرند سوار بر ماشين‌هاي سپاه حركت كنند. روز حركت به سمت بانه، مي‌آيند پادگان سردشت و درخواست اسكورت هلي‌كوپتر را تكرار مي‌كنند. قهرماني مي‌گويد: اسكورت لازم نيست، شما برويد، هيچ اتفاقي هم نخواهد افتاد. برادران ما هم حركت مي‌كنند و به فاصلة حدود هشت كيلومتري پادگان كمين مي‌خورند و درگير مي‌‌شوند. بي‌سيم مي‌زنند و از پادگان درخواست كمك مي‌كنند. استوار بي‌سيم‌چي پادگان سردشت كه از برادران مؤمن ارتشي ماست، خودش اين واقعه را برايم تعريف كرد و گفت: من چهار مرتبه پيش سرهنگ قهرماني رفتم و گفتم بچه‌هاي سپاه كمين خورده‌اند، جناب سرهنگ! شما را به خدا به آنها كمك برسانيد. اما فرمانده پادگان وقعي به حرفهاي من نگذاشت000 وقتي هم كه درگيري اوج مي‌گيرد و ضد انقلابيون خودروهاي سپاه را به آتش مي‌كشند. دود ناشي از آتش‌سوزي كه به هوا بلند شد، باز همين برادر استوار ما رفته بود پيش سرهنگ و گفته بود: اين دود ماشين‌هاي پاسدارهاست كمك‌شان كنيد، به دادشان برسيد؛ آن نامرد گفته بود؛ ولشان كنيد اين اوباش‌هايي كه اعليحضرت را از مملكت بيرون كردند، ارزش زنده ماندن ندارند! اين عين حرفي بود كه آن افسر طاغوتي منصوب ليبرال‌ها به آن برادر استوار ما گفته بود...

 

 

جــــوک

 

ولی عصر ...!!!

 

***   عزيزم! اگه زنبور نيشت زد ناراحت نشو چون خيلي گلي.

***   یکی میخواسته زنشو بکشه تو غذاش چاقو میریزه

***    كتاب فارسي مدارس بومي مي‌شود...

مشهد: آن مرد با شمع آمد،

اصفهان: آن مرد پول دارد،

آبادان: آن مرد آن شب با عينك آفتابی آمد،

شيراز: آن مرد حال نداشت و نيامد،

سنندج: آن مرد سبيل دارد،

زاهدان: آن مرد را كشتند،

سمنان: آن مرد در بالش پول دارد

***   به هخا میگن جسم شفاف رو تعریف کن میگه جسمی که بشه از این طرف اون طرفشو ببینی. میگن باریک الله یه مثال بزن؟ میگه نردبون!!!

***   به هخا ميگن: چيكار كردي كه ورشكست شدي؟ ميگه: بادكنك ميفروختم به شرط چاقو!

***   يه فيله از دست مادرش فرار مي کرده، يه مورچه هه مي بيندش و بهش مي گه: بيا پشتم قايم شو.

***   امیدوارم همانند سنگ دستشویی باشی! تا ته دل مردم رو ببینی, صداشون رو بشنوی و باعث آرامششون بشی

***    میدونین فرق شما با عزرائیل چیه؟ اونو یه روز ببینم می میرم شما رو یه روز نبینم می میرم.

***   به هخا میگن: از مسافرت چی آوردی؟ ترکه میگه: تشریف.

***   یه باريه دختري كه خيلي زشت بوده از يكي مي پرسه شباهت من و خورشيد چيه يارو جواب ميده: به هيچ كدوم نميشه مستقيم نگاه كرد

***   به هخا میگن: چرا ماشینت را از پلاکش شروع میکنی به شستن؟  ترکه میگه: یه دفعه از سقف شروع کردم به شستن رسیدم به پلاکش دیدم که ماشین خودم نبود.

***   به یارو میگن: چی شد معتاد شدی؟ ترکه میگه: با بچه مدرسه ای ها قرار گذاشتیم فقط روزهای تعطیل سیگار بکشیم که یهو کارمان خورد به تابستان.

***   میدونین چرا زنها کمتر فوتبال بازی میکنن؟ چون کمتر یازده تا زنی پیدا میشن که حاضرن لباس یه جور بپوشن

***   چشمات وقتي زيباست كه مال اشك باشه. اشك وقتي زيباست كه مال عشق باشه. عشق وقتي زيباست كه مال تو باشه. تو وقتي زيبايي كه دستت تو دماغت باشه

***   از یه نفر می پرسن می دونی چرا اسم خیابان ولی عصر این هست؟ می گه آره : ظهر ها که بیای هیچکی نیست ولی عصر که بیای حسابی شلوغه !!!

***   يه روز دوتا مرغ با هم نشستن اولي ميگه :" مادر نميدوني چي شده ... قدقد ... خاک بر سرم شد . من ديروز تو کيف دخترم يه عکس خروس ديدم." دومي ميگه:" اينکه چيزي نيست  مادر ... من تو کيف دخترم يه تخم مرغ ديدم.

***   تست كنكور هنر: اولين هنري كه پس از ديدن چهره آرايش كرده دختران امروزي به ذهن شما متبادر ميشود چيست؟

 الف: مينياتور. ب: صافكاري، بتونه كاري و نقاشي اتومبيل!!!! ج: دوپينگ!!!! د: من به ناموس مردم نگاه نميكنم

***   میدونین عروس و داماد شب عروسی به چی فکر میکنن؟

یک درصد به همدیگه،  دو درصد به بچه،  سه درصد به دوستان و نود و چهار درصد به اینکه انرژی هسته ای حق مسلم ماست.

***   خواهرها چند نوع داداش دارند؟

 یک: داداش اينترنتي تا هر وقت خواستن ازش اكانت مجاني بگيرن

 دو: داداش خر زور تا در مواقع لزوم حال بعضي ها را بگيره

سه: داداش خوش تيپ و پول دار تا به دوستانش بگه اين بي اف منه

چهار: داداش خر خون تا موقع امتحان براش تقلب بنويسه

پنج: داداش ماشين دار تا اونو به موقع سر قرار برسونه

شش: داداشي كه چشم ديدنشو نداره(همون داداش واقعي خودش)

***   یه نفر زنگ میزنه رادیو میگه آقا الان صدای من داره پخش میشه؟ مجری میگه: آره  میگه یعنی الان صدای من از رادیوی نانوایی هم پخش میشه؟ میگه : خب برادر من هر جا رادیو روشن باشه صدای شما پخش میشه . میگه : اصغر نون نخر مامانت خریده!!!!

 

 

طــنــز

 

تراژدی گرگ و دیو

 

آن شنیدستم کــــه یک قلّاده گــــــرگ               اینچنیــــــــــن می گفت بـا بابا بزرگ:

 

ای فـــــــــــــــدای هیبت آن پــــوزه ات              مـــــــــــن  هلاک آن طنیــــن زوزه ات

 

ما غلافیم و تـــــــو شمشیری هنــــوز               گرچــــه پیری عینهــــــــو شیری هنوز

 

گرچه یک سالی  است عینک می زنی              بــــــــــاز هم بر گلّــــــه پاتک می زنی

 

پـــــــــــای تـــــــــو هر چند دارد آرتروز               وقت حمله لیـــــــــدر مایی  هنــــــــوز

 

از شبیخون تــــــــــو عاصی شد شبان              هم سگش  را از تو بنــــــد آمد زبــــان

 

شد شبان از حمله ی تــــــــو   دیده تر               نیست گرگی از تـــــــــو باران دیده تر

 

اشکمت از طعمـــــــــــــه ها فول آمده               مسکن شنگــــــول و منگــــــول آمده!

 

بز بز قندی دگــــــــــــر ول مَعطل است              همچـــــو قندی در بزاق تـــو حل است!

 

تــــــــا ز دندان تـــــــــو برقی دیده شد               شاخ او چون شاخه ای خشکیده شد

 

کلـــــــه اش را سخت کوباندی به طاق              پس زدی آن را به دیـــــــــوار اتــــــاق!

 

ای به هیبت گرگ و در هیکل چو میش               عقــــــــل تو از "حبّــــه ی انگور" بیش

 

از جنابت پرسشی دارم کنــــــــــــــون                تــا مـــــرا از لطف باشی رهنمــــــون

 

در جهــــــــــان خونخــوارتر از جنس ما                هست آیــــــــــا  ای  بزرگ گرگـــــها؟

 

اینچنینش داد پــــاسخ گرگ پیــــــــــر                حالی این کاغذ بیـــــــــــــا از من بگیر

 

یک نشانی مـــــــــــن نوشتم روی آن               در پی پاسخ روان شـــــــــو ســوی آن

 

گــــــر چنین مشتاقی از بهـــــر جواب                 پاسخ خــــــــــود را برو آنجـــــــا بیاب

 

با دو صــد شـــــور وشعف گرگ جوان                 آن نشــــــــانی را گرفت و  شد روان

 

رفت و رفت و رفت  گرگ بیقــــــــــرار                 گـــــــــاه با ماشین و گاهی با قطـــار

 

پرس پرسان رفت و بر مقصــــد رسید                چشم او شـــــــد چار تا از آنچـــه دید

 

در میـــــــــــــان دود یک دیــــــــو پلید                 فرت فرت از چنگ او خــون می چکید

 

دم به دم از نــــای آن اعجــــــوبه  دیو                چــــون صدای رعـــــــــد می آمد غریو

 

کرده  دندان در تـــــن مردم فــــــــــرو                 می درید از خلــــــــق بیچـــــــاره گلو

 

خونشان را ریختی بــــــــــر روی خاک                  بعـــــد کردی دسته جمعی در مغاک

 

کـــــــــــــار مردم ضجّـــه بود  و آه بود                 اشکشــــان با خــــون دل  همراه بود

 

رفت تـــــــــا نزدیک او بـــــــا اضطراب                 گفت : پوزش حضــــــرت عالیجنــــاب!

 

انت مَصّاصُ الدِّمـــــــــــــــاءِ العاطفه!                  انت سلطــــانُ الذِّئـــــــــابِ الخاطفه!

 

مــــــــا به پیشت کمتر از یک ذرّه ایم                 گر چه خــــــود گرگیم اینجـــــا برّه ایم

 

بهر پایان نامـــــــــه تحقیقی مراست                  چشم این بنــده به یاری شمـــــاست

 

چون شمــــــا از جنس گرگان نیستی                 خــود بگـــــــــــــو عالیجنابا   کیستی؟

 

مـن ندیدم اینچنین وحشی گــــــــری                 تــــــــــــو ز مایی یــــا ز جنس دیگری

 

ای تمـام گلّـه ها قربـــــــــــــان تــــــو                 مــــا کم آوردیم پیشت جـــــان تــــــو

 

چون تو خوانخواری به گیتی کس ندید                شــــد دراکـــــــولا به پیشت رو سپید

 

ظاهراً هــــــــر چند  می باشی دو پـا                 با بشــــــــــر انگـــــار  داری فرقهـــــا

 

لطف کن با من  بگــــو نام تو چیست؟                نعـــره ای زد گفت: نامم صهیونیست

 

این منم مـــن ؛ شرترین مصداق  شر                دشمن حـــق ؛  قاتل نــوع بشــــــــــر

 

گر چــــه در ظاهــــــــــــر شبیه آدمم                 چــــــــــــون هیــولا آتش آید از دَمـم

 

عهـــد من خونریزی و خونخواری است                ذات  مـــن از آدمیّت عــــــــاری است

 

بس جنایت در فلسطیــــــــن کرده ام                  قتــــل عـــــــام "دیر یاسین" کرده ام

 

گــــــــه جنایتکــــار " صبرا" می شوم                  گــــــــاه  دژخیم " شتیلا" می شوم

 

از فلسطین قصـــد لبنــــــان می کنم                 هر چــــه آبادی است ویران می کنم

 

با چراغ سبــــــــــــــز آمریکا کنــــــون                 خلق لبنان را کشم در خاک و خـــون

 

تا که بوش از مـــــــــا حمایت می کند                دستهــای مـــــــــــا جنایت می کند

 

بــا وجــــــــود مـــــــــا و شیطان بزرگ                 اندر این دنیا چه جــــای جنس گرگ

 

گرگهــــا کم کار و بی حس گشته اند                 ننگ اسراییل و یــو . اس  گشته اند

 

با شمـــــــــا این اعتبار از  دست رفت                آبروی هر چه خونخـــــوار است رفت!

 

این بگفت و چنگ خــــود از هم گشود                گرگ را ناگـــــــــــه ز جــای خود ربود

 

تـــــــا به خــــــــود جنبید گرگ بینـــوا                دید خود را ناگهـــــــــان پـــــا در هـوا

 

گفت بـــــــــــــا گرگ جــــوان دیو پلید                این بلا بر جــــــــان تـــو از تــو رسید

 

هرکــــــــه باشد اهل تحقیق و سوال                 مــــــا زنیم اینگونه بر او ضــــدّ حــال

 

ورنه پرسند این زمـــــــــــان اهل قلم                 از هلوکاستی کـــــــه گردیده علـــم

 

زنده زنده گــــــرگ را بــــــر سیخ کرد                 قصـــــــــــه اش را ثبت در تاریخ کرد!

 

با دَم خـــــــود پخت او را چــــون کباب                خورد و رویش نیز یک لیـــــــوان آب!!

 

بوالفضول الشعرا

 

ترفند رایانه ای:

 

Add List خود را در یاهو مسنجر منظم کنید!


ممکن است شما نیز از افرادی باشید که دارای Add List زیادی در نرم افزار یاهو مسنجر هستند و ممکن است هنگام مشاهده افرادی که آنلاین هستند به مشکل بر بخورید. در این ترفند قصد داریم روشی را به شما معرفی کنیم که با بهره گیری از آن میتوانید تنها با استفاده از دو کلید کیبورد لیست خود را منظم کرده و افراد آنلاین را در یک قسمت مشخص کنید.
بدین منظور در نرم افزار یاهو مسنجر :
کافی است در صفحه اصلی برنامه کلیدهای ترکیبی Ctrl+F را فشار دهید.
خواهید دید که افراد آفلاین از لیست محو شده و تنها ID های حاضر باقی میمانند.
برای بازگشت به لیست کامل باز هم از کلیدهای Ctrl+F استفاده کنید.

 

داستان راستان

 

برگرفته از کتاب «داستان راستان» اثر استاد شهید مرتضی مطهری

داستان هشتم:

 

مسلمان و كتابی

 

در آن ايام ، شهر كوفه مركز ثقل حكومت اسلامی بود . در تمام قلمرو كشور وسيع اسلامی آن روز ، به استثناء قسمت شامات ، چشمها به آن شهر دوخته‏ بود كه ، چه فرمانی صادر می‏كند و چه تصميمی می‏گيرد . در خارج اين شهر دو نفر ، يكی مسلمان و ديگری كتابی ( يهودی يا مسيحی‏ يا زردشتی ) روزی در راه به هم برخورد كردند . مقصد يكديگر را پرسيدند .
معلوم شد كه مسلمان به كوفه می‏رود ، و آن مرد كتابی درهمان نزديكی ، جای‏ ديگری را در نظر دارد كه برود . توافق كردند كه چون در مقداری از مسافرت‏ راهشان يكی است باهم باشند و بايكديگر مصاحبت كنند . راه مشترك ، با صميميت ، در ضمن صحبتها و مذاكرات مختلف طی شد . به‏ سر دو راهی رسيدند ، مرد كتابی با كمال تعجب مشاهده كرد كه رفيق‏ مسلمانش از آن طرف كه راه كوفه بود نرفت ، و از اين طرف كه او می‏رفت‏ آمد .
پرسيد : " مگر تو نگفتی من می‏خواهم به كوفه بروم ؟ " .
- "
چرا " .
- "
پس چرا از اين طرف می‏آئی ؟ راه كوفه كه آن يكی است " .
- "
می‏دانم ، می‏خواهم مقداری تورا مشايعت كنم . پيغمبر ما فرمود " هرگاه دو نفر در يك راه بايكديگر مصاحبت كنند ، حقی بريكديگر پيدا می‏كنند " . اكنون تو حقی بر من پيدا كردی . من به خاطر اين حق كه به‏ گردن من داری می‏خواهم چند قدمی تو را مشايعت كنم . و البته بعد به راه‏ خودم خواهم رفت " . ـ اوه ، پيغمبر شما كه اين چنين نفوذ و قدرتی در ميان مردم پيدا كرد ، و باين سرعت دينش در جهان رائج شد ، حتما به واسطه همين اخلاق كريمه‏اش بوده " . تعجب و تحسين مرد كتابی در اين هنگام به منتها درجه رسيد ، كه برايش‏ معلوم شد ، اين رفيق مسلمانش ، خليفه وقت علی ابن ابيطالب " ع " بوده . طولی نكشيد كه همين مرد مسلمان شد ، و در شمار افراد مؤمن و فداكار اصحاب علی - عليه‏السلام - قرار گرفت " ( 1 )

 

پاورقی :
1ـ اصول كافی ، ج 2 ، باب " حسن الصحابة و حق الصاحب فی السفر " ،
صفحه . 670

 

 

داسـتـانـک

 

مسئول: فرنوش

 

 

جاده وجود

 

كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زير لب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌ رهاورد برگردي .

كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست .

مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت .

و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد.

مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود .

هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود .

درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد. مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت .

درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ میهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم .

درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري. اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست. و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت. دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي !

درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم. و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست!!!...

 

www.alivaram.com

 

 

مطالب ارسالی اعضا

 

behrouzmomenzadeh@gmail.com

 

پله‌ پله‌ تا خدا

 

قصه‌ آدم، قصه‌ يك‌ دل‌ است‌ و يك‌ نردبان. قصه‌ بالا رفتن، قصه‌ پله‌ پله‌ تا خدا. قصه‌ آدم، قصه‌ هزار راه‌ است‌ و يك‌ نشاني.قصه‌ جست‌وجو. قصه‌ از هر كجا تا او.قصه‌ آدم، قصه‌ پيله‌ است‌ و پروانه، قصة‌ تنيدن‌ و پاره‌ كردن. قصه‌ به‌ درآمدن، قصه‌ پرواز...

من‌ اما هنوز اول‌ قصه‌ام؛ قصه‌ همان‌ دلي‌ كه‌ روي‌ اولين‌ پله‌ مانده‌ است، دلي‌ كه‌ از بالا بلندي‌ واهمه‌ دارد، از افتادن
پايين‌ پاي‌ نردبانت‌ چقدر دل‌ افتاده‌ است
دست‌ دلم‌ را مي‌گيري؟ مواظبي‌ كه‌ نيفتد؟ 
من‌ هنوز اول‌ قصه‌ام؛ قصه‌ هزار راه‌ و يك‌ نشاني
نشاني‌ت‌ را اما گم‌ كرده‌ام. باد وزيد و نشاني‌ات‌ را بُرد
نشاني‌ات‌ را دوباره‌ به‌ من‌ مي‌دهي؟ با يك‌ چراغ‌ و يك‌ ستاره‌ قطبي؟ 
من‌ هنوز اول‌ قصه‌ام. قصه‌ پيله‌ و پروانه، كسي‌ پيله‌ بافتن‌ را يادم‌ نداده‌ است. به‌ من‌ مي‌گويي‌ پيله‌ام‌ را چطوري‌ ببافم؟ 
پروانگي‌ را يادم‌ مي‌دهي؟ 
دو بال‌ ناتمام‌ و يك‌ آسمان‌ 
من‌ هنوز اول‌ قصه‌ام. قصه... 

 

حرف آخر:

 

معبودا!

آیا برده وبنده فراری جز به سوی مولایش فرار کند؟ ویا آیا از خشم وغضبش جز او احدی پناهش دهد؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 22:1  توسط حمید رضا الوندی  | 

نسل سوم 35

بنام خدای منتظران

 

هفته نامه

 

نـسـل سـوم

 

شماره  سی و پنجم ـ سه شنبه 24 مرداد 1385

 

نسخه pdf  این شماره

 

تیتر یک

 

از اردوگاه موصل تا كتابت قرآن


گفت وگو با مبتكر نرم افزار كلك
علي شيري، سيزده ساله بوده كه درجريان روزهاي ابتدايي جنگ، درمحاصره هويزه اسير مي شود و تا سال 69 يعني 10 سال بعد در اسارت گذر عمر را به نظاره مي نشيند. با اين همه عشق به خطاطي و خوشنوسي، آن هم خوشنويسي آيات قرآن او را آنچنان مشغول مي كند كه اسارت ده ساله را با تمام مشقت ها فراموش مي كند و پس ازبازگشت به ميهن با پشتكار بسيار، كتابت قرآن كريم با خط ثلث را براي اولين بار درجهان انجام مي دهد، افتخاري كه خود بخش اعظم آن را به حمايت هاي مرحوم حجت الاسلام ابوترابي و فداكاري هاي همسرش نسبت مي دهد. استاد شيري درسال 82 موفق شد قرآن را به خط ثلث منتشر كند كتابت مفاتيح الجنان و نهج البلاغه نيز از جمله برنامه هاي آينده اوست كه اميدوار است به زودي و با توجه مسئولان به زيورطبع آراسته شود. آنچه مي خوانيد بخش هاي برگزيده اي از گفت وگوي 2ساعته نسل سوم با اوست كه با توجه به روز 26 مردادماه و سالروز ورود آزادگان در صفحه گنجانده شده است.

 

ايرج نظافتي

 

ـ چطورشد كه به سمت خوشنويسي رفتيد؟
از زماني كه دبستان مي رفتم و تازه خواندن و نوشتن را آموخته بودم خيلي دوست داشتم كه نوشته هايم را با خط زيبا بنويسم و همين موضوع سبب شد تا اطرافيان مرا تشويق كنند، اما اين تشويق ها تا بدانجا پيش رفت كه ديگر كمتر به دروس مدرسه توجه داشتم و كم كم تشويق ها به تنبيه مبدل شد! هنوز به ياد دارم وسايل خطاطي را كه براي خود تهيه كرده بودم ازطريق والدينم به دليل عدم توجه به دروس مدرسه مصادره مي شد.
نغمه روحاني هنر خوشنويسي شيفتگان را در خود ذوب مي كند، چون اين هنر نوعي بازتاب تأثيرات دروني انسان است، ازطرف ديگر معاني و ارزش هاي اخلاقي دين مبين اسلام، مباني و اساس اين هنر اسلامي را محكم تر ساخته است. به نظر من گرايش به هنر خوشنويسي نوعي گرايش به اصول ارزش هاي اخلاقي و اسلامي است و قبل از اينكه ابزاري براي نشان دادن حروف و كلمات باشد، وسيله اي است عرفاني براي تعمق در معاني و مفاهيم ارزشمند اسلامي، چرا كه به عقيده من اصولا هنر خوشنويسي، هنري كاملا مذهبي و عرفاني است.

 

- از دوران اسارت بگوييد.
مهرماه سال 1359 درمنطقه سوسنگرد به عنوان نيروي مردمي كه بعدها به «بسيج» تغيير نام داد فعاليت داشتم. 13 ساله بودم كه در حمله نيروهاي بعثي به منطقه هويزه و تصرف سوسنگرد اسير شدم و دقيقا ده سال در اسارت بودم و سال 1369 به همراه ديگر آزادگان به كشور بازگشتم.


- آن لحظه اي كه پس از ده سال دوري از وطن وارد كشور شديد چه حس و حالي داشتيد؟
- آن لحظه ورود به كشور چند حس و حال كاملا متضاد در وجود من جمع شده بود. اول شور و اشتياق ديدار با پدر، مادر و اعضاء خانواده را داشتم، دركنار اين شور و شوق، نكته اي كه مرا بسيار آزرده مي كرد فقدان حضرت امام خميني(ره) بود، چون به عشق امام و انقلاب به جبهه رفتم و بزرگترين آرزوي من ديدار با امام خميني(ره) بود ودر روياي نوجواني خود و حتي در زمان اسارت فقط به اين مي انديشيدم كه روزي پس از اسارت به ديدار امام بروم و آن جمله امام كه فرمودند: «اگر روزي اسرا برگشتند و من نبودم سلام مرا به آنها برسانيد و بگوييد خميني درفكرتان بود.» بسيار بسيار مرا متأثر مي كرد.


- دركدام اردوگاه عراق بوديد؟
اردوگاه هاي موصل، الانبار، بصره و بغداد.


-چه امكاناتي در اردوگاه هاي عراق در اختيار داشتيد؟
-در سال هاي اول اسارت حتي استفاده از كاغذ و قلم به شدت ممنوع بود. و داشتن اين ابزار براساس قوانين عراقي ها جرم سنگين محسوب مي شد ولي براي تمرين خطاطي از كاغذ سيمان و «مركوركرم قرمز» استفاده مي كردم. ساير اسرا هم از اين فرصت استفاده مي كردند.


- برخورد عراقي ها چگونه بود؟
چندين بار مرا در انفرادي نگه مي داشتند و بارها به خاطر نوشتن آيه هاي قرآني تنبيه مي شدم.
در سلول انفرادي هم دستور دادند دست هاي مرا از پشت دست بند بزنند. من هم چون نوجوان و لاغراندام بودم به راحتي دست هايم را از زيرپاها به جلو مي آوردم و با گچ هايي كه در سلول انفرادي از ديوار كنده شده بود، شروع به نوشتن آيه هاي قرآني بر ديوار مي كردم، تا اينكه يك روز رئيس سلول هاي انفرادي به بازديد آمد و آيه ها را بر ديوار سلول مشاهده كرد و پس از اينكه شديداً مرا تنبيه كرد دستور داد دستهايم را از پشت به ميله ها ببندند تا راه تكان خوردن نداشته باشم و خلاصه چندماهي را به اين شكل سپري كردم.


-گويا مرحوم حاج آقا ابوترابي هم در اردوگاه موصل عراق همراه شما بود.
بله، يكي از توفيقات بنده در دوران اسارت اين بود كه مدتي را در اردوگاه موصل عراق در خدمت حاج آقاي ابوترابي بودم و بايد بگويم كه ايشان واقعا يك مأمور امام زمان(عج) ميان اسراي ايراني در اردوگاه هاي عراق بود، چون حقيقتاً قطب استقرار و آرامش اردوگاه و مايه دلگرمي اسراي ايراني بودند و هميشه در جمع اسرا به صورت محرمانه سخنراني مي كردند. سخنان ايشان توسط بچه ها نوشته مي شد و «بولتن وار» در ميان اسراي كل اردوگاه پخش مي شد.


-چه خاطره اي از مرحوم ابوترابي در دوران اسارت به ياد داريد.
خاطره فراوان است وحكايت هاي حاج آقا ابوترابي و نقش تأثير گذار ايشان در ميان اسراي ايراني هم وصف ناپذير است. در اردوگاه موصل عراق يك كتابخانه كوچكي در اختيار داشتيم كه در آن اغلب قرآن كريم و كتاب هاي ديگري به زبان عربي بود. يك روز صليب سرخ به بازديد اردوگاه آمد و به بچه ها گفتند يك كتاب سفارش دهيد تا برايتان بياوريم.
بچه ها به حاج آقا ابوترابي مراجعه كردند تا با مشورت ايشان يك كتاب خوب و ارزشمندي را به صليب سرخ سفارش دهند تا در اختيارمان قرار دهند. كتاب مفاتيح الجنان كاملا ممنوع بود اما به پيشنهاد حاج آقا ابوترابي، كتاب نهج البلاغه از حضرت علي(ع) را سفارش داديم و آنها هم 6 جلد از اين كتاب را به ما دادند تا در اختيار كل اسراي اردوگاه موصل عراق قرار بگيرد. عراقي ها هميشه به دنبال اين موضوع بودند كه ببينند اسراي ايراني به چه چيزي زياد علاقه نشان مي د هند بعد آن را از دسترس ما دور مي كردند. پس از اينكه صليب سرخ 6 جلد نهج البلاغه در اختيارمان قرارداد حاج آقا ابوترابي گفتند كه بايد 4 جلد از اين كتاب هميشه در قفسه هاي كتابخانه باقي بماند و كل اردوگاه بايد فقط از 2 جلد آن استفاده كند تا عراقي ها هر وقت كتابخانه را مي بينند با ديدن اين 4 جلد نهج البلاغه فكر كنند كه اين كتاب براي ما ارزش و اهميتي ندارد و از آن استفاده نمي كنيم.
پس از مدتي حاج آقا ابوترابي بچه ها را به چند گروه تقسيم كرد و هركس موظف شد تا 10 صفحه از نهج البلاغه را بنويسد و مثلا بنده از صفحه 60 تا 70، ديگري از 70 تا80 و به همين ترتيب كل كتاب را به صورت دستنويس نوشته و در يك مكاني مخفي كرديم. اين كار كه به دستور حاج آقا ابوترابي صورت گرفت فقط به اين دليل بود كه اگر يك وقت عراقي ها به فكر جمع آوري اين كتاب افتادند حداقل دستنويس آن را داشته باشيم.


- مرحوم ابوترابي درباره هنر خوشنويسي شما چه نظري داشتند.
حاج آقا ابوترابي در اردوگاه عراق هميشه در زمينه خط مشوقم بود و اين روزها را در ايران برايم پيش بيني مي كرد و مي گفت: در آينده در ايران قرآن مي نويسي. بعد از اسارت كه به كشور بازگشتيم، ايشان نماينده ولي فقيه در امور آزادگان بودند و هميشه پيگير كارهايم، رابطه خوبي داشتيم و تشويق هاي ايشان در روحيه ام چه در زمان اسارت و چه پس از آن بسيار تأثير داشت. درگذشت اين شخصيت بزرگ و ارزشمند حقيقتاً براي بنده و تمامي آزادگان مصيبت بزرگي بود.


- حاصل تجارب شما در خوشنويسي پس از ايام اسارت در چه كارهايي ارائه شد.
در زمان اسارت كه اكثر اوقات خود را عميقاً با خط مأنوس بودم و آرزوهايي براي دوران پس از اسارت داشتم كه به لطف الهي تحقق يافت. در همان سال هاي اوليه پس از اسارت به نگارش آثاري بر روي ديوارهاي بزرگ در اندازه هاي غيرمتعارف در سطح شهر تهران و كرمانشاه پرداختم كه برخي از اين آثار در مساحت هاي حدود 200 متري بود. براي نمونه مي توانيد ديوار ساختمان شهرداري منطقه يك تهران در ميدان قدس را مشاهده كنيد. پس از آن كتابت كل قرآن كريم به خط ثلث براي اولين بار در جهان اسلام بود و الان نيز كتابت نهج البلاغه و مفاتيح الجنان را در دست دارم.


- از قرآن كتابت شده شما به خط ثلث تا چه اندازه استقبال شد.
معمولا با خط ثلث فقط آيات كوتاه را مي نويسند و كتابت كل قرآن با اين خط مرسوم نبود كه به ياري خدا چاپ و انتشار اين كتاب با خط ثلث با استقبال فراواني در داخل و خارج از كشور روبروشد.


- در زمان كتابت قرآن كريم از راهنمايي هاي چه افرادي بهره مند بوديد؟
يكي از بزرگترين توفيقات زندگي من پس از دوران اسارت آشنايي با عالم و عارف بزرگ هنر خطاطي جهان اسلام حضرت آيت الله سيدمرتضي نجومي بود كه از محضر ايشان كمال استفاده را برده ام و تذهيب زيباي اين قرآن توسط فرزند ايشان -عبدالحسين- صورت گرفته كه در قالب سبك هاي سنتي هنر تذهيب مي باشد.


- طراحي خط ثلث كامپيوتري را چگونه انجام داديد.
همزمان با نفوذ گسترده رايانه در زندگي روزمره وطي ساليان اخير نگراني هايي از شيوع و نشر نامحدود خطوط فاقد اصالت توسط اين ابزار از جانب دوستداران خوشنويسي مطرح گرديد و اين تحول شتابان تهديدي در مسير ارتقاي هنر خطاطي كه نوشته هاي رايانه اي جايگزين آن شده بود احساس مي شد، با همكاري يكي از شركت هاي كامپيوتري به لطف و عنايت خاص خداوندي موفق شدم كه خط ثلث را در قالب هزاران تركيب پيچيده اي كه دارد و در واقع به «ام الخطوط اسلامي» شهرت دارد را در برنامه اي به نام «كلك» وارد سازم كه امكان نگارش اين خط به صورت اصولي فراهم باشد كه اين برنامه با استقبال كم نظير طيف وسيعي از عاشقان هنر خوشنويسي علي الخصوص در ممالك عربي و اسلامي روبه رو شد.


- كتاب نهج البلاغه و مفاتيح الجنان كه توسط شما كتابت شده كي به چاپ مي رسد.
متأسفانه به هنر خوشنويسي بهايي داده نمي شود و مسئولان مربوطه در امور هنري نيز كاملا نسبت به خوشنويسي بي توجه اند و بسياري از معيارها به هم خورده مثلا مي بينيم كساني كه مسئوليت امور هنري را برعهده دارند خود كمترين اطلاعي از هنر ندارند بعد همه كاره و صاحب نظر نيز محسوب مي شوند و تا امضاء آنها نباشد هيچ كار هنري صورت نمي گيرد، برهمين اساس در زمينه انتشار كتاب هاي مورد اشاره تاريخ مشخصي را نمي توان درنظر گرفت.


- براي آينده چه برنامه اي داريد؟
يك برنامه نرم افزاري رايانه تهيه كرده ام كه شامل ساير خطوط اسلامي است و اين امكان را براي هنرجويان فراهم مي سازد تا بر مكنونات و رازهاي تركيب خوشنويسي واقف شوند. اين برنامه بي شك پرونده جامع هنر خوشنويسي را در محتواي خود ثبت كرده و يكي ا ز مراجع مهم دراين زمينه خواهد بود.


- به عنوان يك خوشنويس آزاده چه آرزويي داريد.
- مهمترين آرزوي بنده فرج آقا امام زمان(عج) و سلامتي ايشان است. بعد بسيار دوست دارم كه خدمت مقام معظم رهبري برسم و متأسفانه تاكنون موفق به ديدار حضوري آقا نشده ام، و يك آرزوي ديگر من اين است كه دوست دارم الان لبنان باشم و در كنار برادران حزب الله با رژيم غاصب بجنگم.


- در چه سالي ازدواج كرده و چند فرزند داريد؟
درسال 1370يعني يك سال پس از اسارت ازدواج كردم و حاصل اين ازدواج دوپسر و يك دختر است. در سايه توجهات خداوند متعال زندگي خوبي دارم و حقيقتاً لازم است كه از زحمات همسر فداكارم كه در تمام مراحل هنري و زندگي يار و ياورم بوده صميمانه تشكر كنم.


- درباره صفحه نسل سوم چه نظري داريد؟
گير دادن هاي نسل سوم و تيكه پراني ها به برخي مسائل و برخي افراد برايم جالب است، مثلا مصاحبه باططري را چند بار خواندم.


- از شما به خاطر وقتي كه در اختيارمان قرار داديد تشكر مي كنم.

 

دست نوشته های دل

 

روسياهي براي بشكه هاي نفت خواهد ماند


بمب هاي هدايت شونده
اشتباه نمي كنند
تانك هاي مركاوا
اشتباه نمي كنند
و آقاي حقوق بشر
روسفيد خواهد ماند
در لبنان
هيچ يك از اهداف غيرنظامي آسيب نديده است
اينجا نوزادان
كفن پوش به دنيا مي آيند
و جهاد
بر زنان و كودكان واجب است
اينجا
نخل ها و خيابان ها
عضو حزب الله اند
اينجا
روشنايي شهرها
عضو حزب الله است
در سرزمين سيب هاي سرخ
و پرتقال هاي خونين
شاخه هاي زيتون
متنفرند از صلح
اين تابستان خواهد گذشت
و بلافصل
بهاري درخواهد رسيد
اين تابستان خواهد گذشت
و روسياهي
براي بشكه هاي چاق نفت خواهد ماند.
& محمد مهدي سيار

 

سه شنبه بازار

 

ناظركيفي يعني آب بهداشتي بگير توش


اصلا قصد نداريم به صدا و سيما گير بدهيم، چون يك خانمي تماس گرفتند و كلي مورد لطف قرارمان دادند! ولي باور كنيد تلويزيون- و البته سراغ راديو هم مي رويم- متلك خيزه! ؟ پر از سوتي و گافه! احسان خان جان در سريال «نرگس» صبح به ديدار آقاي شوكت مي رود و ظهر در شركت خود حضور پيدا مي كند آما! آما! آما حضرت داماد صبح با ته ريش بود و ظهر با ريش پر!!! در همين راستا-گاف گيري از تلويزيون- توجه شما را به اين آگهي جلب مي كنيم: «دعاي ندبه در ارتفاعات كلكچال با سخنراني حجت الاسلام پناهيان... ميعادگاه شهدا... صبح جمعه همزمان با طلوع آفتاب...! گذشته از صداي گوينده اين آگهي و حركت زيبا، فكر مي كنيد موسيقي متن اين آگهي چيست؟ زياد فكر نكنيد، كريستوف كلمپ! از اين همه رنگ و طعم آمريكايي براي دعاي ندبه سپاسگزاريم! در هر صورت ناظر پخش و كيفي و كلا ناظراينا يعني...

 

2008، سال پشندي هاي زميني


اين مجمع عمومي سازمان ملل متحد از آن مجموعه هاي حرفه اي تيرتوپره! زرتي اومده سال 2008 رو در اين گرماگرم جنگ و وحشي گري برخي اقوام صلح طلب! به اسم «سيب زميني» نامگذاري كرده. يكي نيست بگه آخه گلابي!- با عرض پوزش از تمامي مجامع بين المللي بويژه شوراي امنيت و اينا- همين جوري هرچي سازمان و سردمدار و سياست مدار در جهان هست، رگ مگ نداره، اونوقت شما ها هم مي آين نامگذاري مي كنين سال سيب زميني! حالا درسته كه سيب زميني چهارمين غذاي كشاورزي در جهانه ولي دليل نمي شه كه... حساب كنيد «همايش بين المللي سال سيب زميني!»

يا كارشناسان در گفتگو با تايم: سال سيب زميني سال خوراك بدون مرض است!! شعار سال 2008 بهتره بشه ما همه خوابيم، اسلحه هم فشنگ نداره!

 

پولارو كي مي خوره؟!


دو ميليارد و 34 ميليون تومان پول بي زبان در راه كسب افتخار و البته فرهنگ سازي در آلمان، از سوي فدراسيون فوتبال براي جام جهاني خرج شده بعد براي شفاف سازي اعلام شد اين پولا چگونه دور ريخته شده! اعزام 80 نفر بوق چي، فوق تخصص موج مكزيكي، 197 ميليون تومان، 60 نفر عكاس و خبرنگار، 40 مربي، 160 ميليون تومان، ايستگاه ميعادگاه ايرانيان- اسم رو حال كردي؟- 100 ميليون تومان ناقابل، 30 تماشاگر ويژه
VIP!! 90ميليون تومان، انجام كارهاي فرهنگي، هويجوري- 40 ميليون تومان، ما كه مرديم از اين همه توضيحات ريز و قانع كننده. مديريت فرهنگي يعني اين ديگه! به قول شاعر پولاروكي مي خوره؟ اصغر و اكبر و كبري و صغري و فري و زري و عمه پري...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 21:58  توسط حمید رضا الوندی  | 

مشکان 56

بنام خدای منتظران

 

هفته نامه مشکان

 

سال دوم ـ شماره 56 ـ شنبه 21 مرداد 1385

 

حرف اول:

 

خدای من !

گناهان لباس مذلت وخواری به تنم پوشانده ودوری از تولباس مسکنت در برم کرده وجنایت عظیم قلب ودلم را مرده ساخته.پس به توبه وبازگشت به خودت زنده اش گردان.

 

سخنی با شما

 

سلام

1ـ همانطور که مستحضرید دولت انگلستان به بهانه آنچه که بمب گذاری در هواپیماهای انگلیسی نامیده شده است افکار عمومی اروپا و چه بسا جهان را از تحولات خاورمیانه و به خصوص کشتار مردم لبنان منحرف ساخته است. اما در خبرها بود که در بورس انگلستان شاخص سهام بسیار نزول کرده که باعث زیان شرکت های انگلیسی شده است. نکته مهم درباره این موضوع که توجه به آن لازم است این است که ببینید لابی صهیونیست ها چقدر قدرتمند است که مسئولان آمریکایی و انگلیسی برای خوش خدمتی به آنها حاضرند به اقتصاد کشورشان ضربه بزنند تا مورد پسند آنان قرار گیرند. تصویری که در زیر این نوشته می بینید رقص بوش و همسرش بر سر کشته شدگان لبنانی است که تصویرگر به زیبایی با هم میکس کرده است.

 

 

2ـ تا به حال بدون گرفتن دیپلم لیسانس گرفته اید؟! اگر نتوانسته اید دیپلم بگیرید اما دوست دارید مدرک لیسانس داشته باشید بشتابید.

 

 

 

3ـ بخش انجمن های گفتگوی وبسایت مشکان:

http://www.moshkan.com/modules.php?name=Forums

پیشنهاد می کنم که حتما سر بزنید و امیدواریم که محلی برای تبادل آراء و نظرات شما در زمینه مسائل مختلف باشد.

4ـ اگر از دوستان مشکانی کسی هست که دست به قلم باشد و داستان دنباله داری را نوشته است و مایل است که داستانش در هفته نامه مشکان درج شود با میل مدیر گروه تماس بگیرد.

5ـ در بخش مربوط به گرامیداشت سال پیامبر اعظم (ص) مطلبی را که دیروز در روزنامه کیهان درج شده است را با نام « بر دروازه های قدس» آورده ایم که توصیه می کنم حتماً بخوانید.

شاد باشید ـ حمید رضا الوندی

 

پیامبر اعظم (ص)

 

120 درس زندگی از پیامبر گرامی اسلام در سال پیامبر اعظم ـ بخش هشتم

 

بر دروازه هاي قدس

امروز هم نوشته اين ستون مثل همه روزهاي ديگر به داستاني از پيامبر اعظم (ص) اختصاص دارد و كلامي از آن بزرگوار در كنار رخدادي عبرت انگيز و درس آموز... درست مانند بقيه هفته ها... اما، اين بار، كلامي كه از رسول خدا (ص) نقل مي كنيم درباره رخداد آن روزهاي صدر اسلام نيست. كلام پيامبر خدا (ص) درباره رخدادي است كه همين روزها اتفاق افتاده... حديثي كه درپي مي آيد را بخوانيد... از رسول الله (ص) است و در جلد 9 بحارالانوار صفحه 283 آمده است، «ابن عساكر» از منابع معتبر اهل سنت نيز همين حديث را به همين شكل نقل كرده است؛
قال النبي (ص): رجل يقاتل علي ابواب القدس، صاحب الاعماق، الذي يهزم الله العدو علي يديه، هو مني و أنام نه، اسمه نصر و نّما سمي النصر ل نصرالله ايّاه... مردي بر دروازه هاي قدس نبرد مي كند، داراي بصيرت و بينش عميق است، خدا به دست او دشمن را شكست مي دهد. او از من است و من از او هستم. نام او «نصر» است و از اين روي «نصر» ناميده مي شود كه خدا او را نصرت- پيروزي- مي دهد...
آيا مقاومت شگفت انگيز حزب الله لبنان به رهبري سيدحسن نصرالله و نبرد جانانه آنان با چهارمين ارتش مجهز جهان آن هم به عنوان يك نيروي مقاومت و بدون برخورداري از ارتش كلاسيك، نيروي هوايي، دريايي و سلاح هاي پيچيده و مدرن، همان نصرت الهي نيست كه نصرالله را حمايت و هدايت مي كند؟... چند ماه قبل، ولي امر مسلمين جهان كه امير بلندآوازه و شجاع لبنان بر دستان او بوسه زده بود، به صراحت و بي ابهام خبر داد كه خاورميانه بزرگ در حال شكل گيري است، اما نه با محوريت آمريكا، بل با محوريت ايران اسلامي... اليس الصبح بقريب؟... آيا صبح پيروزي نزديك نيست؟

 

22ـ بردبارى در مقابل دشنام

پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بر گروهى از مردم فرمودند كه پيرامون مردى كه سخت ترين و سنگين ترين سنگ را بلند مى كرد حلقه زده بودند حضرت فرمودند: چه خبر است ؟ عرض كردند: اين مرد سنگى را كه وزنه بزرگ براى سنجش زورمندان است ، بر مى دارد. فرمودند: آيا ميل داريد به كسى كه زورمندتر از او باشد، به شما خبر دهم ؟ و آن مردى است كه ديگرى دشنامش گويد و او بردبارى به خرج دهد و بر نفس و خشم خود و شيطان خويش حريف پيروز گردد.

 

23ـ بلند شدن به احترام مؤمن

رسول خدا صلى الله عليه و آله در مسجد نشسته بودند كه مردى وارد شد و آن حضرت به احترام او از جاى خويش برخاست . مرد گفت : اى رسول خدا! جاى گسترده و وسيع است . آن حضرت فرمود: اين از حقوق مسلمان بر مسلمان ديگر است كه چون وى را براى نشستن نزديك خويش ديد، براى او جابجا شود.

 

24ـ بوسيدن دست كارگر

وقتى رسول خدا صلى الله عليه و آله از غزوه تبوك برگشتند. سعد انصارى به استقبال آن حضرت رفت و نبى اكرم صلى الله عليه و آله با او مصافحه كرد و چون دست در دست سعد گذاشت ، فرمود، اين زبرى چيست كه در دستهاى توست ؟ عرض كرد: يا رسول الله ! با بيل و كلنگ كار مى كنم و براى خانواده ام روزى فراهم مى نمايم . رسول خدا صلى الله عليه و آله دست سعد را ببوسيد و فرمود: اين ، دستى است كه حرارت آتش دوزخ به آن نرسد.

 

 

 

کـلـیـپ هـفـته

 

اولین شب آرامش

 

 

دیدار یار مهربان

 

تشرف حاج علي بغدادي به محضر نوراني حضرت ولي‌عصر(ع)

 

قسمت سوم

 

در اين هنگام به جوي آبي كه از رود دجله به مزارع و باغ‌هاي آن حدود كشيده‌اند، اين نهر از جاده مي‌گذرد و از آنجا جاده، دو راه به سمت شهر مي‌شود؛ يكي راه سلطاني است و ديگري راه سادات. آن جناب به راه سادات ميل نمودند. گفتم: بيا از اين راه (راه سلطاني) برويم، فرمودند: «نه، از همين راه خودمان مي‌رويم.» آمديم و چند قدمي نرفته بوديم كه خود را در صحن مقدس نزد كفشداري ديديم در حالي‌كه هيچ كوچه و بازاري مشاهده نشد. از طرف «باب‌المراد» كه سمت مشرق و به طرف پايين پا است، داخل ايوان شديم. ايشان در رواق مطهر معطل نشدند و اذن دخول نخواندند و وارد شدند و كنار در حرم ايستادند و به من فرمودند: «زيارت بخوان.» عرض كردم: من سواد ندارم، فرمودند: «من براي تو بخوانم؟» عرض كردم: آري. فرمودند:
أ أدخل يا الله؟ السّلام عليك يا رسول الله، السّلام عليك يا اميرالمؤمنين... .
و همچنان سلام بر همة ائمه(ع) نمودند، تا به حضرت امام عسكري(ع) رسيدند و فرمودند:
آيا امام زمان خود را مي‌شناسي؟
 عرض كردم: چرا نشناسم؟ فرمودند:
 بر امام زمانت سلام كن.
عرضه داشتم: السّلام عليك يا حجّةالله يا صاحب‌الزّمان يا‌بن‌الحسن. تبسم نمودند و فرمودند:
و عليك السّلام و رحمة الله و بركاته.
داخل حرم مطهر شديم و به ضريح مقدس چسبيديم و آن‌رابوسيديم. بعد به من فرمودند:‌ «زيارت را بخوان.» دوباره گفتم: من سواد ندارم. فرمودند: «برايت زيارت بخوانم؟» عرض كردم: آري. فرمودند:
كدام زيارت را مي‌خواني؟
گفتم: هر زيارتي را كه افضل است، برايم بخوانيد. ايشان فرمودند:
زيارت امين‌الله افضل است.
و بعد به خواندن مشغول شدند و فرمودند: السّلام‌عليكما يا أميني الله في أرضه و حجّتيه علي عباده تا آخر. در همين وقت، چراغ‌هاي حرم را روشن كردند، ديدم شمع‌ها روشن است ولي حرم مطهر به نور ديگري مانند نور آفتاب روشن و منور است، به طوري كه شمع‌ها مثل چراغي بودند كه روز در آفتاب روشن كنند و مرا چنان غفلت گرفته بود كه هيچ متوجه نمي‌شدم.
وقتي زيارت تمام شد، از سمت پايين پا به پشت سر آمدند و در طرف شرقي ايستادند و فرمودند:
آيا جدم حسين(ع) را زيارت مي‌كني؟
عرض كردم: آري زيارت مي‌كنم، شب جمعه است. «زيارت وارث» را خواندند و در همين وقت مؤذن‌ها از اذان فارغ شدند. ايشان به من فرمودند:
به جماعت ملحق شو و نماز بخوان.
 بعد هم به حرم مطهر كه جماعت در آنجا منعقد بود، تشريف آوردند و خود فرادا در طرف راست امام جماعت و به رديف او ايستادند، من وارد صف اول شدم و مكاني پيدا كردم.
بعد از نماز، آن سيد بزرگوار را نديدم، از مسجد بيرون آمدم و در حرم جستجو كردم  اما باز او را نديدم. قصد داشتم ايشان را ملاقات كنم، چند قراني پول بدهم و شب ايشان را نزد خود نگه دارم كه ميهمان من باشند. ناگاه به خاطرم آمد كه اين سيد بزرگوار كه بودند؟ و آيات و معجزات گذشته را متوجه شدم، از جمله اين كه من دستور ايشان را در مراجعت به كاظمين اطاعت كردم با آن‌كه در بغداد كار مهمي داشتم. و اين كه مرا به اسم صدا زدند، با آن‌كه او را تا به حال نديده بودم. و اين كه مي‌گفت: مواليان ما. و اين كه مي‌فرمود: من شهادت مي‌دهم. و همچنين ديدن نهر جاري و درختان ميوه‌دار در غير فصل خود و غير اينها. (كه تماماً گذشت) و اين مسائل باعث شد من يقين كنم كه ايشان بقيةالله ارواحنافداه است. مخصوصاً در قسمت اذن دخول و پرسيدن اينكه آيا امام زمان خود را مي‌شناسي. يعني وقتي كه گفتم: مي‌شناسم، فرمودند: سلام كن، چون سلام كردم، تبسم كردند و جواب دادند. به كفشداري آمدم و از حال آن حضرت سؤال كردم. كفشدار گفت: ايشان بيرون رفتند. بعد پرسيد آن سيد رفيق تو بود؟ گفتم: بلي.
بعد از اين اتفاق به خانة ميهماندار خود آمدم و شب را در آنجا به سر بردم. صبح كه شد، نزد جناب شيخ محمد حسن كاظميني آل ياسين رفتم و آنچه را ديده بودم نقل كردم. ايشان دست خود را بر دهان گذاشته و مرا از اظهار اين قصه و افشاي اين سر نهي نمود و فرمود: خداوند تو را موفق كند. به همين جهت، من آن را مخفي مي‌داشتم، به احدي اظهار ننمودم تا آنكه يك ماه از اين قضيه گذشت. روزي در حرم مطهر، سيد جليلي را ديدم كه نزد من آمد و پرسيد: چه ديده‌اي؟ گفتم: چيزي نديده‌ام. باز سؤالش را تكرار كرد. اما من به شدت انكار نمودم. او هم ناگهان از نظر ناپديد شد.1

پي‌نوشت:
1. عنايات حضرت مهدي(ع) به علما و طلاب، ص101.

 

 

دیــنــی

مسئول: daneshjoo

 

رهجوی کمال (11)

 

اشاره كرديد كه عواطف مثل غذاست ، فكر مي كنيد بزرگسالان نيز در اين زمينه مشكل دارند؟ عموماً بزرگسالان منطق گرايي را در سنين خود پي مي گيرند و بر سر آن جدال مي كنند مگر نياز به عواطف در آنها چقدر نقش دارد؟

 

محبّت يك نياز فطري است .صورت ظهور عواطف گوناگون است و شكل آن با توجه به روند سنّ انسان ها ، نوع فرهنگ ، تعليم و تربيت و غيره تغيير مي يابد. بزرگسالان نيز همواره بر اساس موقعيّت سني و تجربه ي ديرينه ي خود جوياي اين غذاي روحي و رواني هستند.

منطق گرايي ديدگاهي است كه با استدلال بيان مي شود كه در مورد چگونگي آرامش زندگي ، چگونگي محبّت ، چگونگي عدالت و غيره به قضاوت مي نشيند. پس آنچه را كه منطق گرايي دنبال مي كند و در مورد آن بحث مي كند ، همان نياز فطري است. منطق گرايي يك ديدگاه است و اين ديدگاه چيزي جز استدلال ، تبيين ، توضيح و آشكار ساختن يك مسئله نيست. اين استدلال ها در موارد گوناگوني به بحث مي پردازند و محبّت مي تواند يكي از موارد آن باشد كه در به دست آوردنش ، تقسيم كردنش و چگونگي ظهورش به استدلال و بحث مي پردازد. استدلال يك ميدان معامله گري است كه در مورد گوهري چون محبّت ، بحث و تبادل نظر مي كند.

 

امام علی (ع) الگوي ساده زيستي

 

آيا به همين رضايت دهم كه مرا امير المومنين خوانند و در تلخي هاي روزگار با مردم شريك نباشم؟ و در سختي هاي زندگي الگوي آنان نگردم؟

 

آفريده نشده ام كه غذاهاي لذيذ و پاكيزه مرا سرگرم سازد، چونان حيوان پرواري كه تمام همت او علف ، و يا چون حيوان رها شده كه شغلش چريدن و پر كردن شكم بوده، و از آينده خود بي خبر است.

 

 آيا مرا بيهوده آفريده اند؟ آيا مرا به بازي گرفته اند؟

 آيا ريسمان گمراهي در دست گيرم؟ و يا در راه سرگرداني قدم بگذارم ؟ گويا مي شنوم كه شخصي از شما مي گويد:

« اگر غذاي فرزند ابيطالب همين است، پس سستي او را فرا گرفته و از نبرد با هماوردان و شجاعان باز مانده است».

 

آگاه باشيد! درختان بياباني، چوبشان سخت تر ، و درختان كناره جويبار پوستشان نازك تر است. درختان بياباني كه با باران سيراب مي شوند آتش چوبشان شعله ورتر و پر دوام تر است.

 

من و رسول خدا – درود خدا بر او و بر خاندان مطهرش – چونان روشنايي يك چراغيم، يا چون آرنج به يك بازو پيوسته ايم، به خدا سوگند! اگر اعراب در نبرد با من پشت به پشت يكديگر بدهند، از آن روي بر نتابم، و اگر فرصت داشته باشم به پيكار همه مي شتابم، و تلاش مي كنم كه زمين را از اين شخص مسخ شده « معاويه » و اين جسم كج انديش ، پاك سازم تا سنگ و شن از ميان دانه ها جدا گردد.

_______________________________________

نهج البلاغه ؛ فرازي از نامه 45 امير المومنين به فرمانداربصره كه دعوت مهماني سرمايه داري از مردم بصره را پذيرفت.

 

 

روانـشـنـاسـی

مسئول: Mitr@ (میترا)

 

 

یوسف قهرمان خوبی ها

 

قسمت چهل و سوم

حمایت خدا از بندگان خویش

 

یکی از درس های بزرگ این بخش از داستان  حمایت گسترده ی پروردگار از بندگان وفادار و با ایمان در بحرانی ترین لحظات است .خداوند به اقتضای وعده ای که داده و به استناد به آیه ی شریفه ی (یجعل له مخرجا و یرزقه من حیث لا یحتسب)آن جا که همه ی روزنه های امید و درهای گشایش کار ظاهرا بسته است  راه خروج از گرفتاری و بحران را نشان می دهد و از جایی که بنده گمانش را نمی برد به یاریش می شتابد

به راستی در این دسیسه و عوام فریبی حیله گرانه ی زلیخا چه کسی حرف یوسف را باور نمی کرد و چه کسی توان نجات یوسف را داشت ؟ هیچ کس جز همانی که او را از چاهی در بیابان های مصر به دربار عزیز مصر رهنمون شد

او اراده تا شیرخواری در آن لحظه حاضر باشدو به اعجاز سخنی بگوید که هیچ کس در صدق گفتار او و پاکی یوسف تردیدی نکند

چنان که امیرالمونین علی علیه السلام فرموده اند: اگر تو بندگی خدا را کنی خداوند هستی را بنده ی تو می کند

این یاری و حمایت عظیم الهی به سبب پاکی و تقوایی بود که یوسف در تحصیل آن بسیار مجاهدت و کوشش کرده بود .یوسفی که در کشوری غریب و سرزمینی دور  آن هم در دربار مصر  اگر هزاران معصیت می کرد هیچ گس از بستگانش نمی فهمید و اصلا کسی نمی دانست که در دیاری دیگر بستگانی هم دارد  تقوای الهی پیشه کرد و در آن جا که بی بندوباری و هوسرانی در اوج خود بود در حفظ خویش از آلودگی و نافرمانی خدا گوشید و اندیشه ای جز طاعت و بندگی خدای خویش به سر راه نداد .

 

باید کوشش کنیم که تمام هم و غم مان بندگی خدا و تقوا پیشگی و ترک گناه  باشد و به خصوص در برابر گناه صبر کنیم .اگر چنین کردیم می توانیم یقین داشته باشیم در لحظات سخت و بحرانی که هر کس را موجی از ناامیدی فرا می گیرد خداوند مهربان به یاریمان شتابد و به گونه ای فراتر از باورمان عنایت و لطف بی پایانش را شامل حالمان سازد

خداوند بارها در کتاب آسمانی اش وعده داد که این الطاف هرگز به انبیا الهی اختصاص ندارد و هر گس که بنای تقوا و فرمانبری او داشته باشد شامل این سنت مهربانانه ی پروردگارش خواهد شد

نکته ی شایان ذکر دیگر این که قطعا اشاره ای که بهمکر عظیم زنان شده زنانی همچون همسر عزیز مصر را در نظر داشته است که در بی بندوباری و هوسرانی

غوطه می خورند و روشن است که تاریخ در عین حال سرشار از زنانی بوده

که(همچون آسیه همسر فرعون)حتی در سخت ترین شرایط قلبی مملو از ایمان به خدا داشته اند  و اسیر وسوسه های شیطانی نگشته اند

 

 

Mitr@

 

ادامه دارد...

نقل از کتاب یوسف قهرمان خوبی ها اثر استاد م.حورایی موسسه فرهنگی موعود

 

 

ادبــی

 

مسئول: نجمه نجف زاده                                     وبلاگ: پرچین راز

آی دی ها: شخصی                                                  وبلاگ

 

یه نگاه صادقانه

 

یاد اون کوچه خاکی ایوون و حوض لعابی

پر شادی لحظه هامون قصه های آشنامون

یه بغل پر از ستاره یه فضای کودکانه

یه نگاه صادقانه

مثل بوسه ی فرشته روی پیشونی اون پری قصه

با دل بی ادعامون  سادگی لحظه هامون

میدادیم به دست قصه سرنوشتو هر دوتامون

میشدیم عاشق رویا تو تب کویر و صحرا

میزدیم به قلب بارون تو شبای خیس ناودون

دس تو دس مثل کتابا میشدیم لیلی و مجنون

حالا رفته بچگیمون گم شده خاطره هامون

خاک گرفته رویاها و قد کشیده لحظه هامون

ولی ما بازم به یاد عشق هم شدیم پریشون

 

                                                                       سوگند

 

 

خـــوانـــدنـــی هـــا

 

مسئول: afso0n                                  وبلاگ: عارفانه

 

 

 

 

بـــا شـــهـــیـــدان

 

نگاهی به زندگینامه احمد متوسلیان (8)

 

بازپس‌گيري كردستان از ضد انقلابيون ( قسمت اول)

 

با اوج‌گيري غائله تجزيه‌طلبي ضد انقلاب مسلح در مناطق كردنشين غرب كشور، به ويژه استان كردستان، و پيام تاريخي حضرت امام (ره) توجه «احمد» به رخدادهاي آن خطه معطوف شد.
«احمد» به بركت شم قوي مكتبي و آگاهي بالاي سياسي مبتني بر تجارب مبارزاتي ارزشمند خويش، خيلي زود به تحليلي بسيار دقيق و عاري از ابهام نسبت به ريشه‌هاي بحران كردستان دست يافت كه مناسب است فشرده‌اي از روايت چگونگي آغاز و استمرار غائله غرب كشور را به نقل از خودش در اينجا بياوريم:
« ... عرض كنم كه حدود يك ماه بعد از پيروزي انقلاب، به دنبال تحركات ضد انقلابيون به سركردگي «شيخ عزالدين حسيني»، روحاني‌نماي دغل‌كار و عامل جيره‌خوار ساواك طاغوت در مهاباد، پادگان تيپ دو زرهي لشگر شصت و چهار اروميه در اين شهر به محاصرة ضدانقلاب درمي‌آيد. نقطة آغاز بحران كردستان در حقيقت محاصرة همين پادگان بود ... همزمان با محاصرة پادگان مهاباد، از طرف ارتش اعلاميه‌اي با امضاي «تيمسار قرني» صادر مي‌شود كه مضمون آن از اين قرار است: مردم! با ارتش همكاري كنيد و از اطراف پادگان متفرق شويد. ليبرال‌ها فقط يك‌بار اجازة خواندن اعلاميه شهيد قرني را در راديو مي‌دهند و بعد از آن ديگر هيچ اعلاميه‌ و خبري از قضاياي كردستان را به گوش مردم كشور نمي‌رسانند. آنها به هيچ وجه مردم را در جريان كلي قضايا قرار ندادند تا مردم بدانند چه روند خطرناكي در كردستان به‌وجود آمده است. هر چند اين خود جزيي از سياست كلي اين آقايان براي به انحراف كشانيدن انقلاب و غصب و مسخ حكومت آتي اسلامي در كشور بود. در چنين وضعيتي بود كه نهايتاً پادگان مهاباد كه مملو از تجهيزات زرهي، توپخانه و پياده -‌زرهي بود، كلاً خلع سلاح مي‌شود. همزمان با خلع سلاح پادگان، حدود هفت هزار قبضه اسلحه سبك و تجهيزات مربوط به سلاح‌هاي كاليبرسبك و نيمه سنگين كه شامل انواع خمپاره‌انداز، آر.پي.جي، كاليبر پنجاه و دوشكا مي‌شد، توسط دولت بعثي عراق از طريق مرز وارد ايران شده و در ميان ضدانقلابيون توزيع مي‌شود. به اين ترتيب بعد از سقوط پادگان مهاباد و بازشدن مرزهاي غرب كشور، راه عبور ضدانقلابيون و فرار ايادي وابسته به رژيم و دربار شاه نيز از طريق كردستان هموار مي‌شود. قسمت عمده اشخاصي كه در زمان رژيم سلطنت مرتكب جنايت بي‌شماري شده و مردم را در منگنه خفقان قرار داده بودند، آدمهاي بيگناه را كشته و اين كشور را زير مهميز استعمار آمريكا برده بودند،‌ از همين مرزهاي بي در و پيكر غرب كشور به خارج فرار كردند. مبالغ هنگفتي از ذخاير ارزي و پشتوانه اسكناس كشور به صورت ارز خارجي و سكه‌هاي طلا، جواهرات و ديگر اشياء قيمتي توسط ضد انقلاب از طريق مرز كردستان خارج مي‌شود و به اين ترتيب طي همين دوران، ضربه اقتصادي سنگيني به بيت‌المال اين مملكت و ثروت ملي كشور وارد مي‌شود.
اين واقعيتي است كه مردم ايران هيچ‌گاه در جريان آن قرار نگرفتند و اصلاً ندانستند كه چطور وسايل، تجهيزات و ارز اين مملكت و پول اين مردم توسط ملاّكين و سرمايه‌داران وابسته از همين منطقه خارج شده است. حقايق ناگفته دربارة كردستان فراوانند. به عنوان مثال عرض مي‌كنم؛ همان اوايل پيروزي انقلاب شايعه كرده بودند كه بختيار در قم است، در صورتي كه خود من شاهد بودم و ديدم كه بختيار را گرفته بودند اما چند روز بعد ليبرال‌ها اعلاميه دادند و اعلام كردند كه بختيار اصلاً دستگير نشده! حال آن‌كه اين اعلاميه سراپا دروغ بود. بالاخره هم ليبرال‌ها از طريق مرز پيرانشهر توسط همين عوامل ضدانقلاب او را فراري دادند. تعداد كثيري از مهره‌هاي سرشناس رژيم طاغوت را هم به همين ترتيب ضد انقلاب از مرز كردستان به خارج فراري داد.
به هرصورت، پس از خلع سلاح پاسگاه‌هاي ژاندارمري، كه باعث شد تعداد كثيري اسلحه به دست ضد انقلاب بيفتد، آنها اين‌بار مي‌آيند و پادگان‌هاي ارتش را در سطح منطقه محاصره مي‌كنند. مراكز نظامي مهمي از قبيل پادگان سردشت، پادگان بانه، پادگان سقز و پادگان مريوان كلاً در محاصرة ضدانقلاب بود. با توجه به اين‌كه اشرار آن همه نيرو پيدا كرده بودند، سران آنان تصميم به خلع سلاح كليت لشگر بیست و هشت كردستان گرفته بودند. به اين معنا كه پس از حمله به پادگان‌هاي اين لشگر در سطح منطقه، نهايتاً به پادگان مركزي لشگر بیست و هشت ارتش در شهر سنندج هم حمله كردند و قصد آنان از اين تهاجم، خلع سلاح پادگان بود. از طرفي با توجه به اين كه هنوز چند ماهي بيشتر از پيروزي انقلاب نمي‌گذشت، طبيعي بود كه شماري از ايادي طرفدار رژيم طاغوت در ارتش وجود داشتند. موقعي كه ضدانقلابيون به پادگان سنندج حمله كردند،‌ قسمت اعظم شهدايي كه در پادگان داده شد توسط ضدانقلابيوني كه از داخل ارتش عمل مي‌كردند، از پشت تير خوردند.
در همين حين بود كه تيمسار قرني با توجه به كليه مسائلي كه برشمردم و اين كه موجوديت لشگر بیست و هشت در خطر قطعي قرار گرفته و براي اين مملكت مسأله سرنوشت يك لشگر مطرح بود، دستور داد تا لشگر بیست و هشت با نهايت قدرت از خودش دفاع كند. لشگر بیست و هشت هم دفاع مي‌كرد ...  
اصولاً خط مشي شهيد تيمسار قرني با روند مدنظر ليبرال‌ها خوانايي نداشت و از همان روزهاي اول هم اين تضاد مشخص بود. روش كار شهيد قرني به عنوان مسؤول مجموعه نظامي انقلاب پيرو اين مطلب بودكه ارتش جمهوري اسلامي ايران بايد اقتدار كامل داشته باشد. در صورتي كه ليبرال‌ها، چه در داخل دولت موقت و چه در شوراي انقلاب، آمدند و گفتند خدمت سربازي يك سال و نيم باشد و بعد هم هشت دوره از مشمولان را از زيرپرچم معاف كردند؛ يعني عملاً با اين كار خودشان تمام پادگان‌هاي مملكت را خالي كردند تا زمينة مساعدي براي همه ضدانقلابيون در نقاط مختلف كشور ويا بستر مناسبي براي يك حملة برق‌آساي خارجي به ايران را فراهم بياورند. در حقيقت ليبرال‌ها با اين اقدامات خود ارتش را صد درصد تضعيف كردند. بديهي است كه تضعيف نيروهاي مسلح يك انقلاب در عمل يعني سركوب آن انقلاب!
تيمسار قرني از همان ابتدا مخالف اين برنامه‌هاي ليبرال‌ها بود و مي‌گفت خدمت سربازي در اين كشور بايد دو سال و حتي دوسال و نيم باشد. در كوران اوج‌گيري چنين تضادهايي ميان شهيد قرني و مجموعه ليبرال‌ها بود كه هيأتي از مركز به سرپرستي آقاي طالقاني، كه افرادي مثل بني‌صدر هم عضو آن بودند، به كردستان آمدند. ناگفته نماند روندي كه آمريكا در اين قضايا در پيش گرفته بود، بسيار حساب شده بوده است.
به نظر من آمريكا در ممالك تحت سلطه به دو گونه عمل مي‌كند. يكي اينكه يك طبقه از جامعه را در رفاه كامل و طبقه‌اي ديگر را در فقر كامل نگه مي‌دارد. تا وقتي آمريكا در چنين كشوري رسماً سلطه دارد، متكي به طبقه مرفه آن است و اگر هم در اين كشور انقلابي صورت بگيرد، طبيعي است كه آمريكا مي‌خواهد نقطة اتكاي ثانويه‌اي براي خودش داشته باشد كه با تكيه به آن نقطه بتواند دستي بيندازد و اين انقلاب را به شكست بكشاند. بديهي است كساني كه پيشتر در رفاه كامل قرار داشته‌اند، به خاطر از دست دادن رفاه خود عليه انقلاب اقدام مي‌كنند،‌اما در بين كساني كه در فقر كامل هستند، نوعي روحيه مبارزه عليه ظلم بوجود مي‌آيد. آمريكا با روندي كه توسط عوامل و مهره‌هاي بومي خود در پيش‌ مي‌گيرد، به اين روحيه مبارزه‌جويي عليه ظلم، يك جهت غلط را املا و القا مي‌كند. يعني اين روحيه ظلم ستيزي را در جهت اهداف خودش به انحراف مي‌كشاند. در كردستان، ما ديديم كه دقيقاً همين برنامه آمريكايي اجرا شد. شما بايد به اين نكته ظريف توجه داشته باشيد كه مردم كردستان، جزء فقيرترين مردم كشور به شمار مي‌روند؛ اما به خاطر همين روحيه مبارزه عليه ظلم است كه اينها اسلحه به دست گرفتند. منتهي مي‌بينيم كه گروهك‌هاي خلق‌الساعه و وابسته به آمريكا درست در بزنگاه پيروزي انقلاب پيدا مي‌شوند و اين روند را در جهت غلط مي‌اندازند و حركت ظلم ستيزانه مردم، در عمل تبديل به مبارزه‌اي عليه حق و حقيقت مي‌شود. آن هم بدون آن‌كه اين مردم اصلاً آگاهي به اين انحراف وحشتناك داشته باشند. در چنين شرايط وخيمي بود كه تقريباً به فاصلة يك ماه بعد از جنگ اول گنبد، ما وارد كردستان شديم.»
در پي اعزام «احمد» و رزم‌آوران همراه او به كردستان، آنان در وهلة نخست عازم بوكان شدند؛ شهري كه حكم ستاد پشتيباني و لجستيك ائتلاف گروهك‌هاي تجزيه‌طلب به سركردگي حزب منحلة دموكرات را داشت. در جريان پاكسازي بوكان از لوث وجود عناصر ضدانقلاب، «احمد» به يمن ابتكار عمل، برنامه‌ريزي هوشمندانه و فرماندهي قاطع خود توانست كلية اشرار مسلح را از اين شهر متواري كند، نبرد بوكان، در حكم اولين آزمون رزمي پيروزمندانه براي برادر «احمد» در جبهه‌هاي غرب غريب بود.
پس از تثبيت مواضع قواي انقلاب در شهر بوكان، «احمد» براي درهم شكستن سنگرهاي ضدانقلابيون در ديگر نقاط كردستان عزم خود را جزم كرد و روانة شهر مهاباد شد. در آن مقطع عناصر تجزيه‌طلب با توجه به سقوط پادگان زرهي مهاباد و اشغال شهر، در تبليغات‌شان خود را كاملاً مسلط بر اوضاع وانمود مي‌ساختند و همواره بر روي اين نكته كه مهاباد دژ شكست‌ناپذير جنبش خلق كرد است مانور مي‌دادند و گزافه‌گويي مي‌كردند. در فضايي آكنده از عربده‌هاي شيطاني ضد انقلاب، ستون اعزامي نيروهاي آزادي بخش انقلاب اسلامي -‌شامل رزم‌آوران ارتش و سپاه- ‌با قلوبي مطمئن به الطاف و امدادهاي خيرالناصرين، با هدف آزادسازي مهاباد به سوي اين شهر به حركت درآمد. از زمره فرماندهان شاخص اين ستون، بايد از سردار متوسليان نام برد. «احمد» در مورد ماجراي آزادسازي مهاباد مي‌گويد:
« ... من دقيقاً به ياد دارم كه وقتي ستون نيروهاي ما مي‌خواستند وارد شهر مهاباد بشوند،‌ آن چنان قدرت و صلابتي از خود نشان دادند كه هيچ گروهي به خود جرأت رويارويي و مبارزه با اين ستون را نمي‌داد. مخصوصاً جا دارد به نقش نيروهاي ارتشي ستون؛ برادراني كه از اقدامات كارشكنانه ليبرال‌ها سرخورده شده بودند و روحية آنها را تضعيف كرده بودند، ياد كنم. برادران ارتشي ما از خودشان رشادت و قدرت عجيبي نشان دادند. در جريان ورود نيروهاي ما به مهاباد، ضدانقلابيون بلافاصله تانك‌هايي را كه از پادگان شهر دزديده بودند به ميدان آوردند و به اصطلاح با تانك‌هايشان يك مختصر مقاومتي هم توي شهر كردند. البته دقايقي بعد با نهايت ذلت و خواري ناچار به تسليم شدند و هشت دستگاه از آن تانك‌ها به دست نيروهاي ما افتاد. يك تانك ديگر هم كه اشرار آن را روي تپة مشرف به درياچة سد مهاباد مستقر كرده بودند، حكايت جالبي دارد. ضدانقلابيون وقتي مي‌بينند هوا پس است و جنگ را باخته‌اند، دستور مي‌دهنند اين تانك آخري را براي كوبيدن ما از تپة مزبور حركت بدهند. رانندة نابلد ضدانقلاب، با حماقتي كه به خرج داد، تانك را خلاص كرده بود و تانك هم با سرعت تمام از روي تپه سرازير شد و رفت زير آب درياچه. بعد كه رفتيم جرثقيل آورديم و تانك را بيرون كشيديم، ديديم هر دو سرنشين ضدانقلابي آن خفه شده و مرده‌اند... به ياري خداوند خيلي سريع موفق شديم ضمن آزادسازي شهر و استقرار نيروهاي ارتش در پادگان مهاباد، ايستگاه راديو-‌تلويزيون و ديگر مراكز مهم دولتي و نقاط سوق‌الجيشي شهر را از تصرف ضدانقلاب خارج كنيم.»
ناگفته نمايد كه بخش عمده‌اي از اين پيروزي برق‌آساي قواي انقلاب در نبرد مهاباد مرهون مديريت نظامي سنجيده و قدرت ابتكار عمل كم نظير «احمد» بوده است.

 

 

 

جــــوک

 

آب هویج ...

 

***   پلیس راهنمایی جلو یکی رو میگیره میگه:

کارت ماشین

گواهینامه

معاینه فنی

بیمه

...  یارو میگه : چیکار کنم ؟ جمله بسازم !!!!

***   یه روزیه گاوه میره کلاس زبان وقتی ازکلاس میادبیرون به جای مااااا مااااا میگه weee weee

***   به غضنفر ميگن با ريلکس جمله بساز.ميگه:رفتيم باغ وحش با گوريل عکس گرفتيم!!

***   ملا سکه ميندازه صندوق صدقات سوارش ميشه

***   عربه بچش تو اتوبوس به دنيا مياد اسمشو ميذاره عبدوالواحد

***   يه روز يه زنه پا شو ميذاره روي سو سک . بعد سو سکه بلند مي شه و مي گه پهلو انان نمي ميرند

***   آقا سردبير: بازم که اين روزنامه پر از اشتباه چاپيه امروز بيش از صد نفر تلفن کردند و اعتراض کردند جناب مدير: اجازه ميدين از امروز شماره تلفن روزنامه روهم اشتباه چاپ کنيم؟

***   مي دونين تفاوت شهرداري با صدا و سيما چيه؟...اولي آشغال جمع مي کنه ..دومي آشغال پخش مي کنه.

***   يه سواله كه ذهن منو مشغول كرده، مثل خوره افتاده به جونم...: آخه گاو حسن كه نه شير داره نه پسون چه جوري شيرشو بردن هندستون؟

***   بچه هويج داشته با مامانش تو خيابون راه ميرفته... يكدفعه ميزنه زير گريه! مامانش ميگه چی شده؟! ميگه آب هويج دارم

***   چشمای نازنین تو مثل دریاست اجازه بده جورابمو توش بشورم!!!

***   رييس بيمارستان از دکتر مي پرسه عمل چه طور بود.ترکه هم مي گه مگه براي کالبد شکافي نياورده بودينش

***   به یارو میگن با مینا و تینا جمله بساز میگه من می رم خونه عموم اینا تو هم برو خونه عموت اینا

***   اصفهانیه به پسرش میگه برو از همسایه 2 تا نون بگیر . پسرش میره بر میگرده میگه همسایه نون نداد . میگه خاک بر سر خسیسش کنن برو از یخچال خودمون دو تا نون بردار بیار.

***   اگه یه روز از کنار یه گنجشک رد شدی و نپرید فکر نکنی دوستت داره اون تو رو آدم حساب نکرده

***   قابل توجه مردان مجرد: در مطبوعات آمده بود «زنهاي بدحجاب تا سي هزارتومان جريمه مي‌شوند» چنانچه خواستيد زن بگيريد، قبل از اين كار حتما استعلام خلافي طرفتون رو بگيريد.

 

 

عکس خنده دار

 

 

 

طــنــز

 

پسرهای ترشیده که دنبال زن می گردند

توصیه های کاربردی،مخصوص پسر هایی که زن گیرشون نمییاد:


نکته :این مورد را همه پسر ها بخونند چون شاملِ همه میشه.
1.اولین دختری که به تورتون خورد ازش شماره بگیرید (ولی چون در این کار استعداد ندارید بهتره دور اینکار را خط ِ قرمز بکشید)
2.اگه خواستید دختری را زیره نظر بگیرید (که بیخود کردی) باید زیر چشمی طوری که متوجه شما نشه زیره نظرش بگیری...
نکته: چون در این کار هم مثل مورد ِ (1) ..... ندارید ، بهتره عینک بزنید.
3.اگه دختری را دیدید که تنها نشسته سَرِ صحبت را باهاش باز کنید
و به مورد ِ (1) مراجعه کنید .
نکته: قبلش دورو بر تان را یه نگاهی بندازید چون ممکنه یه دفعه ای یه دست از عقب اون گردن ِ نسبتاَ نحیفتان را بچلاند.
4.به هر دختری که رسیدید سلام کنید و خود را بچه مثبت نشون بدید ولی مواظب بعضی لنگه کفش ها باشید.
5.اگه خواستگاری هر دختری رفتید و جواب رَد شنیدید نااُمید نشوید خواستگاری یکی دیگه بروید گرچه بازم جوابِ رَد می شنوید.( پسر بايد پررو باشه)
6.اگه یه دختری را خیلی دوست دارید ولی به شما محل نمی ذاره، با یه دختره دیگه بیرون برید طوری که اون شما را ببینه .
نکته: که در این صورت نه تنها به شما دیگه محل نمی ده ، چند تا کفش هم نثارتان می کنه.
7.تا می توانید سن ازدواج را ببرید بالا چون دخترها،دختر ِنارنج و ترنج اند که از آفتاب و سایه می رنجند.
اگرچه ریسکش خیلی بالا است, ممکن دیگه کسی بهتون دختر نده،
چون ترشی هم تاریخ اِنقضا داره,تا یه حدی می توان تحملش کرد.
نکته: در صورت موفّق نشدن در این مورد یه ظرف حتماً آماده کنید.
حتماً میپرسی برای چی؟ خوب دیگه، برای ترشی.(ادم كه انقد خرفت نميشه)
8.اینقدر سرِ کوچه و خیابون ها کشیک نکشید,که شاید شتر بخت رد بشه و شما بهش التماس کنید که شاید در خونه شما هم بخوابه .
نکته: ممکنه شتر بخت را با شتر ؟ اشتباه بگیرید واونم بخوابه و دیگه بلند نشه.که در این صورت(فاتحه مع صلوات)...
9.اگه دانشجو(یا سرباز) هستید,از خوردن غذاهای اونجا جداً خود داری کنید چون همون یه ذرّه همت را هم اَزِتون میگیره.به جاش موز معجون بخوريد
10.اگه قیافه نداری،اشکال نداره عوضش ماشین داری ...
چی؟!!ماشین نداری... اشکال نداره عوضش خونه داری...
بازم چی؟!! خونه هم نداری...خوب مشکلی نیست چون کار ِ،را که داری بعداً هم؛میشه خونه و ماشین خرید.
وای نگو که کار هم نداری!!! ترشی هم که اُفتادی، پس بهتره بری یه جایی خودت را گم و گور کُنی.
11.یه توصیه : اگه قیافه نداری؛ نری... ابروهات را برداری،صورتت را تیغ بزنی، یکمی از لوازم آرایشی مامان جونت کش بری، همین جوری خوبی (فقط یکمی سرو وَضعت را درست کن).
12.اگه از دوست دختر و هم دانشجویی به جایی نرسیدی چاره ای نداری جزء این که، بری سراغ همون دخترها فامیل...
13.اگه از قبل سابقه ات خراب نباشد کارت زیاد هم مشکل نیست، ولی... شما که تو 7 آسمون یه ستاره هم ندارید کارتون خیلی مشکله اما من کُمکتان میکنم :
تنها لطفی که میتونم بکنم اینه که هُلتون بدم، که در این صورت هم ممکنه از چاه در بیاند و بیفتید تو درّه (خوب عوضش از دست یکی از سیریش ها راحت می شیم).
14.اگه از هیچ کدوم از این ها به نتیجه نرسیدی حتماً مشکل از خودت است بهتره بری پیشه یه روانپزشک اگه اون گفت مشکلی نداری!!! آخه... پس بد شانس هستی، برو خودت را دخیل کن به یکی از این امازاده ها شاید حاجت بگیری(دیگه باقیش با خداست و ما هم دیگه دخالت نمی کنیم).

 

ترفند رایانه ای:

 

خودتان ویندوزتان را فارسی کنید!

 

در این ترفند قصد داریم روشی بسیار جالب را به شما معرفی کنیم که با استفاده از آن خودتان میتوانید بدون نیاز به اطلاعات پیچیده کامپیوتری و نرم افزار خاصی و تنها از طریق رجیستری ویندوز قسمتهای اساسی ویندوز را فارسی کنید. این ترفند روی تمامی نسخه های ویندوز قابل اجراست.

برای این کار
:
از منوی
Start وارد Run شوید و در آن عبارت regedit را وارد کنید و Enter بزنید تا ویرایشگر رجیستری باز شود.
اکنون به
آدرس زیر بروید:
HKEY_USERS/S-1-5-21-515967899-1454471165-839522115-1003/Software/Microsoft/Windows/ShellNoRoam/MUICache
حالا در قسمت دیگر رجیستری ، شما میتوانید تمامی اطلاعات زبان را مشاهده کنید
. کافی است روی هر کدام از آنها دوبار کلیک کنید و در پنجره جدید و قسمت Value Data به جای نام انگلیسی آن ، نام فارسی مورد نظر خودتان را بنویسید. نهایتأ OK را بزنید تا تغییرات اعمال شود.

 

 

داستان راستان

 

برگرفته از کتاب «داستان راستان» اثر استاد شهید مرتضی مطهری

داستان هفتم:

 

قافله‏ای كه به حج می‏رفت

 

قافله‏ای از مسلمانان كه آهنگ مكه داشت ، همينكه به مدينه رسيد چند روزی توقف و استراحت كرد ، و بعد از مدينه به مقصد مكه به راه افتاد . در بين راه مكه و مدينه ، در يكی از منازل ، اهل قافله با مردی مصادف‏ شدند كه با آنها آشنا بود . آن مرد در ضمن صحبت با آنها ، متوجه شخصی‏ درميان آنها شد كه سيمای صالحين داشت ، و با چابكی و نشاط مشغول خدمت و رسيدگی به كارها و حوائج اهل قافله بود ، در لحظه اول او را شناخت . با كمال تعجب از اهل قافله پرسيد : اين شخصی را كه مشغول خدمت و انجام‏ كارهای شماست می‏شناسيد ؟ .

ـ  نه ، او را نمی‏شناسيم ، اين مرد در مدينه به قافله ما ملحق شد . مردی‏ صالح و متقی و پرهيزگار است . ما از او تقاضا نكرده‏ايم كه برای ما كاری‏ انجام دهد ، ولی او خودش مايل است كه در كارهای ديگران شركت كند و به‏ آنها كمك بدهد .
- " معلوم است كه نمی‏شناسيد ، اگر می‏شناختيد اين طور گستاخ نبوديد ،
هرگز حاضر نمی‏شديد مانند يك خادم به كارهای شما رسيدگی كند " .
- " مگر اين شخص
كيست ؟ "
- " اين ، علی بن الحسين زين العابدين است
" .
جمعيت آشفته به
پاخاستند و خواستند برای معذرت دست و پای امام را ببوسند . آنگاه به عنوان گله گفتند : " اين چه كاری بود كه شما با ما كرديد ؟ ! ممكن بود خدای ناخواسته ما جسارتی نسبت به شما بكنيم ، و مرتكب گناهی بزرگ بشويم " .
امام : " من عمدا
شمارا كه مرا نمی‏شناختيد برای همسفری انتخاب كردم ، زيرا گاهی با كسانی كه مرا می‏شناسند مسافرت‏ می‏كنم ، آنها به خاطر رسول خدا زياد به من عطوفت و مهربانی می‏كنند ، نمی‏گذارند كه من عهده‏دار كار و خدمتی بشوم ، از اينرو مايلم همسفرانی‏ انتخاب كنم كه مرا نمی‏شناسند و از معرفی خودم هم خودداری می‏كنم تا بتوانم به سعادت خدمت رفقا نائل شوم " (1)

 

پاورقی :
1ـ بحار ، جلد 11 ، چاپ كمپانی ، صفحه 21 ، و در صفحه 27 جمله‏هايی هست كه امام می‏فرمايد : " اكره ان آخذ برسول الله ما لا اعطی‏ مثله » " ، و در روايتی هست كه فرمود : " ما اكلت بقرابتی من رسول‏ الله قط

 

 

داسـتـانـک

 

مسئول: فرنوش

 

 

آن بالای بالا

 

دخترک از روی جوی آب پرید . با گوشه روسری آرام اشک چشمش را پاک کرد و به راهش ادامه داد.

چند خیابان دیگر را هم پشت سر گذاشت درست مثل همان ۱۰-۲۰خیابانی که از صبح طی کرده بود.

نیم نگاهی به ساعت مچی اش انداخت ساعت ۳۰/۱۲ بود و او با آن چشمهای سرخ  و پف کرده که هر از گاهی قطراتی اشک از کنار آن جاری می شد از ساعت ۶صبح در خیابانها سرگردان بود.

خدا می داند که از صبح  چندتا نقشه خطرناک کشیده بود. هروقت  بیاد می آورد که دیشب چطور پدر بی دلیل بی رحمانه با کمربند به جانش افتاده بود . از زندگی بیزار می شد. 

هر از گاهی به سرش می زد که به این زندگی سراسر تحقیر و.......... خاتمه بدهد . خواست خود را جلوی اولین ماشین که از کنارش رد شد بندازد که صدای اذان از مناره های مسجد به گوشش رسید . پایش را کنار  کشید . درد ی در دلش احساس کرد . دو رود زلال اشک از دو گوشه چشمش جاری شد . زیر لب صلواتی فرستاد و به راهش ادامه داد.

بار دیگر ماجراهای دیشب را از نظر گذراند بی رحمی پدر . بی تفاوتی مادر  اصلا چرا بایدبه خانه برگرد م. چرا به آنجا برگردم که هیچ ارزشی برام قایل نیستند. جایی که همه چیز به پسر خانه ختم می شود چرا با ید بمانم.

این فکرها آزارش می داد  تصمیم گرفت که دیگه به آن خانه پر رنج ملان برنگردد. و باز هم رفت رفت ورفت .

 از صبح  ده ها ماشین رنگارنگ براش بوق زده بودند و پیله اش شده بودند اما از هرچه مرد بود بیزار شده بود .

خورشید دیگر در آسمان نبود. شب چادر سیاهش را بر سر شهر کشیده بود.  وامشب چقدر تاریکی شهر او را می ترساند. و چقدر احساس بی پناهی می کرد.از دورگنبد سبز امامزاه ..................به چشمش خورد . در تمام آن تاریکی دهشتباری که او را فرا گرفته بود این تنها نقطه روشنی بود که به چشمش خورده بود.

 

وارد  شد .سلام داد. وضو گرفت و  با خالق خود به مناجات پرداخت . و بعد پنجه در مشبک ها صورت خيسش را به ضريح چسباند و شروع به درد دل كرد .

گفت و گفت . آرام شد . سبك شد. جان گرفت . ترس از دلش رفت . نااميد ي پركشيد . محكم شد . ايستاد و رفت .

به خانه رسيد . ديگر نترسيد . هراسي از دعواهاي پدر نداشت . اينجا خانه او بود و  بيرون ماندن از آن حتي براي يك شب آغاز مصيبتهايي بدتر از نيش  كمر بند پدر بود .

كتاب را برداشت . خواند.  خواند و خواند . شب و روز - روز و شب خواند . او مي دانست كسي آن بالا . بالاي بالا هست كه دوستش دارد و مواظبش هست .

 

منبع

 

 

عکس و مکث

 

با مسئولیت : ساحل

 

 

 

 

 

مطالب ارسالی اعضا

 

behrouzmomenzadeh@gmail.com

 

پیامبری و درختی و شهیدی

پیامبری و درختی و جوانی کنار هم بودند. پیامبر ، نامش یوشع بود. درخت، نامش سرو و جوان ، نامی نداشت. او شهیدی گمنام بود. پیرزنی دوان دوان به سمتشان آمد.سراسیمه خودش را روی مزار پیامبر انداخت (بی آنکه او را بشناسد) و به زاری گفت: پسرم را از تو می خواهم شفایش را. و به شتاب آبی روی سنگ شهید پاشید(بی آنکه نامش را بداند) و به گریه گفت: پسرم را. و به چشم بر هم زدنی دستمالی بر دست درخت بست(بی آنکه بداند چرا) و به التماس گفت: شفایش را
و به چشم بر هم زدنی
دستمالی بر دست درخت بست (بی آنکه بداند چرا) و به التماس گفت: شفایش را
پیرزن
با همان شتابی که آمده بود رفت.او می دانست که فرصت چقدر اندک است.پیرزن در جستجوی استجابت دعا می دوید
پیرزن دور شد و پیامبر و درخت و شهید او را می
نگریستند.

درخت به پیامبر گفت:چقدر بی قرار بود!دعایی کن ای پیامبر پسرش را و شفایش را وپیامبربه شهید گفت:چقدر عاشق بود! دعایی کن ای شهید پسرش را و شفایش را
و هر سه به خدا گفتند:چقدر مادر
بود!اجابتی کن ای خدا دعایمان را و پسرش را و شفایش را
*** 
فردای آن روز
پیرزنی را بر روی دست می بردند، مردم.با گام هایی شمرده ، بی هیچ شتابی
و آن
سوتر پسری آرام دستمالی را از دست درختی باز می کرد ، سنگ قبر شهیدی را با گلاب می شست وخاک روی مزار پیامبری را پاک می کرد
پسر اما نمی دانست چه کسی دستمال را
بر دست درخت بسته است و نمی دانست چرا سنگ شهید خیس است و نمی دانست این جای پنج انگشت کیست که بر مزار پیامبر مانده است
پسر رفت و هرگز ندانست که درخت و
پیامبر شهید برایش چه کرده ا ند
پسر رفت و هرگز ندانست که مادرش برای شفایش تا
کجاها دویده بود

 

bepadadash@yahoo.com

 

اکبر گنجی!!!

 

با سلام تصويري را كه در زير مشاهده ميكنيد مربوط به دعوت به سخنراني شو من سياسي ايران اكبر گنجي ( اين نوكر و جيره خوار استكبار و استبداد) در دانشگاه بركلي آمريكا تحت عنوان آپارتايد در ايران می باشد . خودتان قضاوت كنيد كه آيا  به هركسي اجازه ورود به آمريكا را ميدهند ؟ بهر كسي اجازه سخنراني  تحت هر عنواني را در نقاط مختلف اروپا ميدهند؟ اصلا كسي كه بيش از پنجسال در زندان باشد ، اينقدر توان مالي دارد كه بتواند مسافرت هاي چند ماهه اروپايي يا آمريكايي بكند؟ حال من از آقاي مرتضوي دادستان محترم تهران ميپرسم . آيا منابع مالي اكبر گنجي يك منابع قانوني هستند؟ و آيا هركسي از ايران خارج شده و عليه نظام و اعتقادات مردم لجن پراكني كند ، باز هم ميتواند بيايد و در داخل ايران آزاد بگردد؟ آقاي مرتضوي : اكبر گنجي يا بدستور دولت و براي فريب افكار عمومي جهان ماموريت دارد كه در اينصورت مساله از جنبه هاي ديگري بايد مورد بررسي قرار گيرد . كه من اين حالت را بعيد ميدانم . و يا اكبر خان و مافياي اپوزيسيون وابسته به غربش چنان قوي است كه هم در خارج و هم داخل ايران ميتواند بعنوان مترسكي برعليه نظام جمهوري اسلامي ايران ( نه افراد و مسئولين حق يا نا حق نظام) دمونستراسيون و تجمعات چند ده نفري راه بيندازد و كسي را ياراي اعتراض هم نباشد. ولي من بعنوان يك شهروند ايراني بديتوسيله از اكبر گنجي  بخاطر اهانت به نظام ( باز هم تكرارا عرض ميكنم نه اشخاص مسئول در نظام) و بازيچه قرار دادن اعتقادات مردم و بهيچ انگاشتن خون شهداي ايران در طول بيست و هشت سال گذشته حد اقل نسبت به معتقدات خودم اعلام شكايت ميكنم و تقاضاي رسيدگي دارم .بديهي است در صورت حضور اكبر گنجي در ايران و تشكيل محكمه قانوني آماده حضور در دادگاه و تسليم دفاعيه كتبي نسبت به شكايت خود ميباشم .

 

 

و يك سوال هم از خود اكبر گنجي : شما با اينهمه ادعاي بشر دوستي خود طي كدام بيانيه اي جنايات رژيم صهيونيستي را محكوم كرده اي ؟ اگر بقول خودت و دوستانت تفكرات و ايده هاي تو انترناسيوناليستي است ، آيادر قبال  خون بي گناهان لبنان و فلسطين هيچ مسئوليتي نداري ؟ يا اينكه طراحان خاورميانه جديد بتو بيان يا اظهار نظر به اسرائيل را قدغن كرده اند؟ ضمنا اگر با مردم صادق هستي به مردمي كه ادعاي قيموميت و ايدئولوگي داري بگو كه با كدام پولها در خارج ازكشور اينهمه ريخت و پاش راه انداخته اي؟ فضولباشي

 

حرف آخر:

 

ای آرزو ومطلوب من!وای خواسته ومقصودمن!

پس قسم به عزتت برای گناهانم جز تو آمرزنده ای نیابم وبرای شکستم غیر تو را جبران کننده نبینم.وبه تحقیق خضوع کنم به درگاه تو به توبه وبازگشت به سوی تووبا خواری ومذلت به تو روی آورده ام پس اگر برانیم از درگاهت پس به که پناه آرم؟ واگر مرا از پیشگاهت طرد کنی پس به که پناه آرم؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 17:14  توسط حمید رضا الوندی  | 

مشکان 55

بنام خدای منتظران

 

هفته نامه مشکان

 

سال دوم ـ شماره 55 ـ شنبه 14 مرداد 1385

 

حرف اول:

 

الهی

هر گاه درون سینه ام دنیایی  از ناگفته ها سنگینی می کند به خاطر می آورم که در پیشگاهت نا گفته ای ندارم چرا که تو ناگفته هایم را می دانی وننوشته هایم را می خوانی واین یاد از سنگینی سینه ام می کاهد وباز آرام می گیرم.

 

سخنی با شما

 

سلام

حالتون چطوره دوستان

باز هم یه شماره دیگه از هفته نامه و چند تا نکته:

1ـ اگر روزانه دیروز رو خونده باشید مبین یه راه حل ارائه داد برای مشکل نصفه دیدن هفته نامه و اون هم اینه که روی گزینه «Printable View» که در قسمت بالا و سمت چپ صفحه میل (شکل زیر رو ببینید) کلیک کنید تا صفحه رو کامل ببینید.

2ـ این هفته آخرین قسمت از داستان « تقاص معرفت» را خواهید خواند. آرشیو این داستان را با کلیک    اینجا    می توانید مشاهده کنید. اگر داستان دنباله دار جدیدی تا هفته آینده پیدا کنم که هیچ وگرنه این بخش موقتا و تا انتشار داستان جدید از هفته نامه حذف خواهد شد.

3ـ نکته سوم که مهمه اینه که ما بخش پذیرش تبیلغات رو در گروه راه اندازی کردیم تا از عواید آن در جهت ارتقاء سایت مشکان و هزینه های دیگر استفاده کنیم اما مشخص نیست که چه تفکری پشت پرده است که حتی از پرداخت ماهانه 2500 تومان برای تبلیغ محصولات در بیش از 200 گروه جلوگیری می کند؟ 2500 تومان هزینه یک کارت اینترنت ده ساعته در شهر ماست!!! حال شما در نظر بگیرید که ما می توانیم تبلیغات را به سمع بیش از یکصد هزار نفر در ماه برسانیم.

شاد باشید ـ حمید

 

پیامبر اعظم (ص)

 

120 درس زندگی از پیامبر گرامی اسلام در سال پیامبر اعظم ـ بخش هفتم

 

19ـ بخل

پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به طواف كعبه مشغول بود، مردى را ديد كه پرده مكه را گرفته و مى گويد: خدايا به حرمت اين خانه مرا بيامرز. حضرت پرسيد: گناهت چيست ؟
او گفت : من مردى ثروتمند هستم . هر وقت فقيرى به سوى من مى آيد و چيزى از من مى خواهد، گويا شعله آتشى به من رو مى آورد.پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود: از من دور شو! و مرا به آتش خود نسوزان .
سپس فرمود: اگر تو بين ركن و مقام (كنار كعبه ) دو هزار ركعت نماز بگزارى و آن قدر گريه كنى كه از اشكهايت نهارها جارى گردد، ولى با خصلت بخل بميرى ، اهل دوزخ خواهى بود.

 

20ـ بدهكارى

جنازه مردى را آوردند تا رسول خدا صلى الله عليه و آله بر آن نماز گزارد.
پيامبر صلى الله عليه و آله به اصحاب خود فرمود: شما بر او نماز بخوانيد، اما من نمى خوانم .
اصحاب گفتند: يا رسول الله ! چرا بر او نماز نمى گزارى ؟
حضرت فرمود: زيرا بدهكار مردم است .
ابو قتاده گفت : من ضامن مى شوم كه قرض او را ادا كنم .
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: به طور كامل ادا خواهى كرد؟
ابو قتاده : بله ، بطور كامل خواهم كرد. آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله بر او نماز گزارد.
ابو قتاده گويد: بدهكارى آن مرد هفده يا هجده درهم بود.

 

21ـ برخورد يكسان با فرزندان

روزى پيامبر صلى الله عليه و آله مردى را ديدند كه روى يكى از فرزندانش ‍ را بوسه زد به ديگرى توجهى نكرد.
پيامبر صلى الله عليه و آله با ناراحتى فرمود: چرا ميان دو فرزندت فرق گذاشتى و برابر رفتار نكردى ؟

 

 

کـلـیـپ هـفـته

 

برای لبنان و مظلومیت کودکانش

 

 

دیدار یار مهربان

 

تشرف حاج علي بغدادي به محضر نوراني حضرت ولي‌عصر(ع)

 

قسمت دوم

 

گفتم: مرحوم شيخ عبدالرزاق، مردي مدرس بود. روزي نزد او رفتم و شنيدم كه مي‌گفت: كسي كه در طول عمر خود، روزها روزه باشد و شب‌ها را در عبادت به‌سر برد و چهل حج و چهل عمره بجا آورد و ميان صفا و مروه بميرد، اما از مواليان و دوستان اميرالمؤمنين(ع) نباشد، براي او فايده ندارد. نظرتان چيست؟ فرمودند:
آري والله، دست او خالي است.
سپس از حال يكي از خويشان خود پرسيدم كه آيا او از مواليان اميرالمؤمنين(ع) است. فرمودند:
آري او و هر كه متعلق به تو است، موالي اميرالمؤمنين(ع) است.
 عرض كردم: سيدنا! مسئله‌اي دارم. فرمودند: «بپرس.»
گفتم: روضه‌خوان‌هاي امام حسين(ع) مي‌خوانند كه سليمان اعمَش، نزد شخصي آمد و از زيارت حضرت سيد الشهدا(ع) پرسيد، آن شخص گفت: بدعت است. شب، آن شخص در عالم رؤيا هودجي را ميان زمين و آسمان ديد، سؤال كرد: در آن هودج كيست؟ گفتند: فاطمه زهرا و خديجه كبري(س). گفت: به كجا مي‌روند؟ گفتند، براي زيارت امام حسين(ع) در امشب -كه شب جمعه است- مي‌روند. همچنين ديد كه رقعه‌هايي از هودج مي‌ريزد و در آنها نوشته است:
أمانٌ من النّار لزوّار الحسين في ليلة الجمعة، أمانٌ من النّار يوم‌القيامة.
 اين برگ اماني است در روز قيامت براي زوار امام حسين(ع) در شب‌هاي جمعه.
 حال آيا اين حديث  صحيح است؟ فرمودند:
آري، راست و درست است.
گفتم: سيدنا، صحيح است كه مي‌گويند،‌ هر كس امام حسين(ع) را در شب جمعه زيارت كند، اين برگِ امان از آتش است؟ فرمودند: «آري والله.» و اشك از چشمانشان جاري شد و گريستند.
گفتم: سيدنا، مسألةٌ. فرمودند: «بپرس.» عرض كردم: سال 1269، حضرت رضا(ع)‌ را زيارت كرديم. در درّود (از بخش‌هاي خراسان) يكي از عرب‌هاي شروقيه را كه از باديه‌نشينان طرف شرق نجف‌اشرف هستند، ملاقات كرده و او را ضيافت نموديم و از او پرسيديم: ولايت حضرت رضا(ع) چطور است؟ گفت: بهشت است. امروز پانزده روزاست كه من از مال مولاي خود، حضرت علي‌بن موسي‌الرضا(ع) خورده‌ام، بنابراين مگر منكر و نكير مي‌توانند در قبر، نزد من بيايند؟ گوشت و خون من از غذاي آن حضرت، در ميهمان‌خانه روييده است. آيا اين صحيح است؟ يعني حضرت علي‌بن‌موسي‌الرضا(ع) مي‌آيند و او را از گردنه خلاص مي‌كنند؟ فرمودند:
آري، جدم ضامن است.
گفتم: سيدنا! مسئلة كوچكي است مي‌خواهم بپرسم. فرمودند: «بپرس.» گفتم: آيا زيارت حضرت رضا(ع) از من قبول است؟ فرمودند: «ان‌شاءالله قبول است.» عرض كردم: سيدنا! مسألةٌ. فرمودند: «بسم‌الله!» عرض كردم: حاجي محمد حسين بزازباشي، پسر مرحوم حاج احمد، آيا زيارتش قبول است؟ ايشان با من در سفر مشهد رفيق و شريك در مخارج راه بود؛ فرمود: «عبد صالح زيارتش قبول است.»
گفتم: سيدنا! مسأله اي دارم. فرمودند: «بسم‌الله.» گفتم: فلاني كه از اهل بغداد و همسفر ما بود، زيارتش قبول است؟ ايشان ساكت شدند، گفتم: سيدنا! مسأله اي دارم، فرمودند: «بسم‌الله.» عرض كردم: اين سؤال مرا شنيديد يا نه؛ آيا زيارت او قبول است؟ باز جوابي ندادند.
حاج علي نقل كرد كه ايشان چند نفر از ثروتمندان بغداد بودند كه در اين سفر پيوسته به لهو و لعب مشغول بودند و آن شخص مادر خود را كشته بود.
در اين‌جا به موضعي كه جادة وسيعي داشت، رسيديم. دو طرف آن باغ و اين مسير، روبه‌روي كاظمين است. قسمتي از اين جاده كه به باغ‌ها متصل است و در طرف راست قرار دارد، مربوط به بعضي از ايتام و سادات بود كه حكومت به زور از آنان گرفته بود و در جاده داخل كرده بود، لذا اهل تقوا و ورع كه ساكن بغداد و كاظمين بودند هميشه از راه رفتن در آن قطعه زمين كناره مي‌گرفتند، اما ديدم اين سيد بزرگوار در آن قطعه راه مي‌روند.
گفتم: مولاي من! اين محل مال بعضي از ايتام سادات است و تصرف در آن جايز نيست. فرمودند:
اين موضع مال جدم اميرالمؤمنين(ع) و ذرية او و اولاد ماست، لذا براي مواليان و دوستان ما تصرف در آن حلال است.
نزديك آن قطعه در طرف راست باغي است مال شخصي كه او را حاجي ميرزا هادي مي‌گفتند و از ثروتمندان معروف عجم و در بغداد ساكن بود. گفتم: سيدنا راست است كه مي‌گويند: زمين باغ حاج ميرزا هادي، مال موسي‌بن‌جعفر(ع) است؟ فرمودند: «چه كار داري!» و از جواب خودداري نمودند.

 

دیــنــی

مسئول: daneshjoo

 

رهجوی کمال (10)

 

 با اين تفاسير ممكن است انسان در محيطي كه زندگي مي كند، كاملاً در اقليّت قرار بگيرد و منطقش با اكثريّت متفاوت گردد و اين موضوع باعث مي گردد كه نتواند آن گونه كه بايد ، خوب حركت كند و يا باعث مي گردد كه اگر در محيطي قرار گيرد كه با عقايد فكري اش متفاوت باشد ، ضربه پذير گردد يا روابط اجتماعي و حقوق اجتماعي اش با مشكل روبه رو شود . با اين شرايط چه بايد كرد؟

 

ما در حركت انساني از قوانيني استفاده مي كنيم كه در فطرت همه ي انسانها نهفته است و همه از آن   متأ ثّر مي شوند . به طور مثال اگر زندگي ها را مشاهده كنيد ، دليل بسياري از اختلافات اساسي و گوناگون بر سر تقسيم عواطف است . عواطف همچون كالايي است كه مثل غذاي روزمره و آذوقه بر سر آن دعواست. يكي عواطف را مي ربايد، آن ديگري سعي دارد به تنهايي آن را به چنگ بياورد، آن يكي مي خواهد در هر كجا عاطفه اي تقسيم شود سهيم باشد و آن ديگري بر سر نوع عواطف و ميزان آن اعتراض دارد كه دلخواهش نيست و تمام بي مهري ها كه مشاهده مي شود ، گويا نشانگر شرايطي است مثل خشك سالي كه بر سرزميني حاكم مي شود. حال اگر منطق تقسيم صحيح و درستي در اختيار داشته باشيم و تعليمات صحيح ارايه كنيم كه در خانواده محبّت را از يكديگر پنهان نكنند ، اكثريّت افراد حاضرند به آن گردن نهند. يك قانون درست ، در هر شرايطي قادر است حاكم شود اگر به درستي حركت شود.

بايد دانست در اصول انساني رفتارهايي وجود دارد كه افكار مثبت ناميده مي شود. مانند فروتني ،   محبت ، بخشندگي و فداكاري. كسي كه مجري اين اصول مي شود و ارتباط دوستي با اين اصول برقرار مي كند ، گرچه در اقليّت باشد اما او به نياز فطري ديگران پاسخ مي دهد و بر همين اساس قادر است در آن محيط به راحتي صاحب نفوذ گردد. اين قانوني است كه در عالم تغيير ناپذير است . اين اصول انساني نياز به مهارت اجرا دارد. اگر انسان نتواند جايگاه و دوستي خود را در اين ميدان مثبت و خوب ايجاد نمايد ، اين دوستي با اصول مثبت جاهلانه خواهد بود ؛ در نتيجه نمي تواند از اصول مثبت به خوبي استفاده نمايد.

افكار مثبت هرچند ذاتاً مثبت است اما مجري آن بايد بتواند از آن اصول بر اساس واقعيت ها و در زمان و مكان مناسب استفاده كند و به كارگيري صحيح آن را فرا بگيرد . افرادي كه طبق اصول مثبت زندگي مي كنند ، گذر زمان تأ ثير اين اصول را بيشتر مي سازد و ضربه پذيري افراد روز به روز كمتر مي شود. مطمئن باشيد در يك محيط تاريك كه همه در فقر روشنايي به سر مي برند ، حتي اگر يك شمع كه متفاوت از ديگران است روشن شود گرچه در اقليّت باشد ، ديگران از نورش بهره مند مي گردند و طبيعتِ همه به اين نور ، تمايل پيدا مي كند و به عبارتي فكر و عمل نيك انسان را به راحتي مي پذيرند. اگر در چنين شرايطي فرد ، خود ساخته باشد و عاشق تربيت شده باشد ، چون به اعمال ، رفتار و كردار خويش عشق مي ورزد و در درست بودن اعمالش راسخ و مطمئن است ضربه نمي بيند. حقوق اجتماعي امري است كه احتمال مي رود در اين محيطها مورد تعرّض واقع شود ، اما مسئله اينجاست كه تعرّض كنندگان فرق چنداني احساس نمي كنند و از هر طريقي كه بتوانند به هركس تعرّض مي كنند اما شخصي كه در اصول انساني قدم گذاشته ، طبيعتاً دفاع از حقوق فردي و اجتماعي خويش را نيز حقّ مسلم خود مي داند و براي احقاق حقّ خود ، قادر است از روش هاي متنوعي بر اساس تدبير استفاده كند زيرا وسعت فكري چنين شخصي بيشتر از ديگران و عقل وي از مديريّت و درايت بالاتري برخوردار است.

 

 

روانـشـنـاسـی

مسئول: Mitr@ (میترا)

 

 

چقدر از خدا دورید؟

 

براي اينكه بدانيد چقدر از خدا دور هستيد روش ساده اي وجود دارد. يك تكه كاغذ و مداد برداريد و همه چيزها يي را كه به آن "مال من " مي گوييد ياداشت كنيد. هر چقدر صورت ياداشت شما طولاني تر باشد به همان اندازه ازخدا دور هستيد. صورت نوشته هاي خودرا كاهش دهيد واز اين طريق به خدا نزديك تر شويد.زماني كه هيچ چيزي وجودنداشته باشد تا به آن "مال من"بگوييدبه آستان خداوند بسيار نزديك شده ايد.

به ياد داشته باشيد وقتي چيزهاي بسياري وجود داشته باشند كه آنهارا "مال من" بدانيد عملا "مال من" ها را دراطراف خود گسترده ايد ودر هرلحظه امكان انفجار آنها وجوددارد شما ديگر حتي نمي توانيد با خيال راحت راه برويد .

مقصود اين نيست كه همه چيز را درزندگي دور بريزيدوهمه مسئوليتهاي خود را ناديده بگيريد.همه چيز رادر جاي خود نگه داريد ولي برروي آنها بر چسب "مال من"نگذاريد بلكه بر چسب"مال تو" برروي آنها بگذاريد:خدايا من مال تو هستم ،همه چيز مال توست، به من آن توفيق را عطا كن كه هر چيز خواست توست انجام شود .به اين ترتيب با آنكه هيچ چيز را متعلق به خود نمي دانيد،مالك همه دنيا

خواهيد بود . و دنيا نيز هرگز مالك شما نخواهد شد. شما همچون يك نيلوفر آبي درآب ، پاك ومنزه از آلودگي ها و تعلقات دنياي اطراف خود باقي خواهيد ماند .

 

منبع

 

ادبــی

 

مسئول: نجمه نجف زاده                                     وبلاگ: پرچین راز

آی دی ها: شخصی                                                  وبلاگ

 

سفر

 

توو شب آسمون من تو بهترین ستاره ای

یه کهکشون ترانه بس تو بهترین بهانه ای

نگاه تو صدای تو فقط برای قلب من

حتی اگه یه لحظه شه نگاه تو برای من

ببین چه ساده میشوم فدای قلب پاک تو

تمام لحظه های من به پای چشم های تو

نفس نفس ترانه هام نبض سکوت عشق تو

تمام عاشقانه هام فقط برای قلب  تو

اگه که خسته میشینم رو پشت بوم خاطره

بدون واسه اومدنت دلم ستاره میشمره

حالا که نیستی ببینی دلتنگ با تو بودنم

اما بدون همیشه من عاشق چشمات میمونم

 

 

 

                                                                       سوگند

 

 

خـــوانـــدنـــی هـــا

 

مسئول: afso0n                                  وبلاگ: عارفانه

 

 

ترانه

 چه رسمی داری ای دوره زمونه
که هر روزت یه جا عاشق کشونه
هزاران ساله که میجنگه آدم
نمیدونه گرفتار جنونه
زمونه آی زمونه آی زمونه
یکی با فرق زخمی توی محراب
یکی غرق به خون لب تشنه ی آب
یکی پاهاشو رو مین جا گذاشته
یکی پاشیده خونش روی محراب
نفس های بهاران تازه خردل
رو خاک آسمون رگبار تاول
همیشه عاشق از جونش گذشته
که عشق آسان نبود از روز اول
هنوزم کار دنیا قیل و قاله
هنوزم صلح آدم ها محاله
هنوز آدم نمیشناسه خدارو
هنوزم حق عاشق پایماله
زمونه آی زمونه آی زمونه
یکی با فرق زخمی توی محراب
یکی غرق به خون لب تشنه ی آب
یکی پاهاشو رو مین جا گذاشته
یکی پاشیده خونش روی محراب

 

 

بـــا شـــهـــیـــدان

 

نگاهی به زندگینامه احمد متوسلیان (7)

 

ورود به سپاه و ماجرای گنبد و کردستان

بخش دوم و آخر

در تركمن صحرا، عناصر چپ آمريكايي به سركردگي گروهك چريك‌هاي فدايي، ضمن يك كودتاي بي‌سر و صدا، تمامي مقامات رسمي منصوب نظام را خودسرانه از منطقه اخراج و مقدرات مردم گنبد و دشت را توسط ائتلافي از خوانين طرفدار طاغوت و كمونيست‌هاي دو‌آتشة عضو ستاد خلق تركمن در دست گرفتند. منطقة شرق مازندران، غوطه‌ور د امواج سركش ارعاب همگاني، كشتار، دستگيري و شكنجه چهره‌هاي شاخص مكتبي طرفدار انقلاب اعم از روحانيت، كسبه جزء، كارگران فصلي، كشاورزان فقير، فرهنگيان و حتي نوجوانان محصل، غارت اموال ادارات و مراكز دولتي و مصادرة خودسرانة اموال مردم توسط كلاشينكف به‌دستان خلقي، دچار وضعيتي در شرف انفجار گشته بود. كمونيست‌هاي ستاد خلق تركمن به يمن كمك‌هاي مالي سيل‌آساي فئودال‌هاي طاغوتي و با استفاده از نفوذ سنتي خوانين بر مقدرات روستاييان، هر روزه سوار بر جيپ‌هاي غارت‌شده از ادارات دولتي روانة روستاهاي منطقه مي‌شدند و ضمن پخش فيلم‌هاي تبليغاتي، سخنراني‌هاي پر آب و تاب در باب مظلوميت تاريخي خلق تركمن و دادن وعده و وعيدهاي فراوان به آن دسته از افرادي كه حاضر به برداشتن سلاح و مبارزه عليه جمهوري اسلامي باشند؛ همچنين با شعارهاي عوام فريبانه‌اي نظير جنگ «تركمن و فارس» و سني و شيعه به بحران موجود دامن مي‌زدند.
آري، نخستين مأموريت «احمد» به عنوان يك پاسدار انقلاب، رويارويي با كانون تروريستي چپ آمريكايي در تركمن صحرا بود، مصافي كه بعدها در روزشمار وقايع انقلاب به جنگ اول گنبد معروف شد؛ نبردي كه مي‌رفت تا به موهبت پايمردي «احمد» و همرزمان او، كار را به سود جبهة انقلاب اسلامي به پايان رساند؛ بامداخلة ليبرال‌هاي سازشكار دولت موقت و اقدامات كارشكنانة آنان، بدل به مصافي نافرجام گرديد؛ چرا كه حاكميت ليبرالي، به علت ارتباط تنگاتنگي كه برخي سران آن همچون ابراهيم يزدي، عباس اميرانتظام، دكتر سحابي و  ... با ويليام سوليوان، سفير، بروس لينگن كاردار و ريچارد كاتم مدير ستاد جنوب غرب آسياي سازمان سيا در به اصطلاح سفارت آمريكا در تهران داشتند، براساس رهنمودهاي دريافتي از سفارت آمريكا، ضمن اتخاذ سياست سازش‌كارانة موسوم به روية گام به گام و نفي برخورد، قاطع انقلابي با معضلات موجود كشور، جواب طغيان‌هاي مسلحانة تجزيه‌طلبان ضد انقلابي تحت الحمايه آمريكا را با اعزام هيأت‌هاي منادي آشتي و حسن‌نيت مي‌داد!
اساس موجوديت نظام نوپاي جمهوري اسلامي و حتّي تماميت ارضي كشور در معرض فروپاشي و نابودي محتوم قرار گرفته بود و در چنين شرايط حساسي، رييس دولت موقت، در شوهاي تلويزيوني شبانة خود، براي مردم به تنگ آمده از اين همه آشوب و نابساماني و سستي و بي‌كفايتي، لطيفه‌هاي ملانصرالدين تعريف مي‌كرد؛ از عناصر غيرمسؤول و مزاحم! پيرو خط امام (ره)، به ويژه بچه‌هاي سپاه بد مي‌گفت و آنان را مبب وضع آشفته و آشوب زدة كشور معرفي مي‌كرد. خواست‌هاي بر حق مردم مسلمان را كودكانه و غيرعملي مي‌ناميد و از آنان دعوت مي‌كرد حال كه انقلاب به خوبي و خوشي تمام شده، بروند توي خانه‌هايشان بنشينند و كار را به دست كاردان بسپرند و سرانجام هراز چند يك‌بار، به سان نوعروسان حجله‌نشين، غمزه كنان، امت و امام را تهديد به استعفا مي‌كرد.
در چنين شرايط طاقت‌فرسايي، «احمد» تلخكام و آزرده از نبرد نافرجام گنبد، به تهران بازگشت. مقارن همين ايام بود كه سپاه، نخستين يگان‌هاي رزمي خود را در قالب ده گردان رزمي تشكيل داد و «احمد» نيز تمام هّم و غّم خود را مصروف سازماندهي اصولي اين گردان‌ها كرد. ابتدا به عضويت «گردان دوم» سپاه درآمد و پس از كوتاه مدتي، فرماندهي اين گردان به او محول شد. مادر بزرگوارش مي‌گويد:
« ... ديدم بسته‌اي سوغات مكه براي «احمد» آورده‌اند. روي نوار روبان سياهي كه دور بسته پيچيده شده بود، نوشته بودند: “تقديم به برادر «احمد» متوسليان، فرمانده گردان سپاه ...” خيلي تعجب كردم كه چطور اين بچه در سپاه فرمانده گردان است، اما به ما چيزي نمي‌گويد. رفتم گفتم: “«احمد»! تو فرمانده گردان بودي و ما نمي‌دانستيم؟” خنديد و گفت: “اين حرف‌ها كدام است؟ مادر، بچه‌ها لابد خواسته‌اند مزاح كنند. فرمانده گردان چيست؟” ...هرچه اصرار كردم بي‌فايده بود. مي‌خنديد و حاشا مي‌كرد.»

 

 

جــــوک

 

شربت شهادت ...

 

***   آدمها شوخی شوخی سنگ میزنن به گنجیشکا و گنجیشکا جدی جدی خرابکاری می کنن روی آدمها

آدمها شوخی شوخی زخم زبون میزنن و قلبها جدی جدی میشکنن

پسرها شوخی شوخی میخندن و دخترها جدی جدی عاشق میشن

***   يك ژايني بعد از 15 سال به يك مورچه ياد ميده كه با چوب غذا بخوره بعد اون رو مياره تو ميدان تا به مردم نشان بده مردم هم دور تادور ميايستن تا نگاه كنند يك نفر داشته از اونجا رد ميشده ميبينه همه عقب وايستادن و يك مورچه هم اون وسط هست ميره باپا مورچه رو له ميكنه ميگه اخه مورچه هم ترس داره

***   یارو دزدي كرده كرده بود

 پليس هم دنبالش بعد یارو به سرعت خودشو ميندازه توي جوب. پليسه ميگه چيكار ميكنی؟  ميگه :به شما ربطي نداره اينجا مربوط به نيروی درياييه

***   به يارو ميگن شماره موبايلت چنده؟  پرشيا 0912405206

***   یه بار یارویی میره بقالی میگه آقا سیگار داری مغازه دار میگه نه...

بعد میره مغازه بعدی میگه شما چه طور

***   یارو میره کافی شاپ. گارسونه میگه یه کم اینو سر کار بگذاریم. میره بهش میگه: آقا ما امروز فقط (( سوردینو مافکامین تاز )) با لیمو داریم؟ یارو میگه: ببخشید گفتید (( سوردینو مافکامین تاز )) با چی چی ؟

***   یارو فیلم جنگی میبینه. آخر فیلم که تموم میشه جو میگردش سینه خیز میره تلویزیون را خاموش میکنه

***   پسر : مامان به جز سوسن . مریم . نرگس . عاطفه . زهرا . سوگل . سارا . نیلوفر . سمیه . فاطمه  هر کس زنگ زد بگو من خونه نیستم .

***   به ملا یه ماشین می دن که فرمونش سمت راست بوده بعد یه مدت ازش می پرسن چطوره؟ میگه خوبه ، فقط هر وقت تف می کنم میفته روی زنم

***   از جوجه تيغي کوچولو پرسيدم: بزرگترين آرزوت چيه؟ معصومانه نگاهم کرد و گفت: بغلم ميکني؟

***   يه خانمی از حال مي‌ره ، از تو پذيرايي بيرون مياد!

***   آبادانيه مياد تهران سوار اتوبوس ميشه، بليط اتوبوسراني آبادان رو ميده دست راننده.

يارو ميگه: داداش اين بليط مال اينجا نيست.

آبادانيه ميگه: ولک روشو خوب توجه نکردي، نوشته آبادان و حومه!!!

***   يارو ميره قبرستون ميبينه همه مرده ها نشستن رو قبراشون ميگه: چرا نشستين روقبراتون. ميگن: سوالهاي شب اول قبر لو رفته گفتن بيرون باشين

***   دو  نفر آینه پیدا میکنن .اولی تو آینه نگاه میکنه میگه: این خیلی آشناست!!! دومی آینه رو میگیره توش نگاه میکنه میگه: دیوونه خل این منم دیگه!!!

 

***  دعاي پسر مجرد

اللهم ارزقنا حوريا تك دانه و كم توقعا و والدينها رو به موتا و جهيزيتها كامله و كدبانوا في اامور المنزل و تسليما لخشمنا و خدمتنا

 ***   یه شوخی هم با بسیجی ها: بسیجییه میره داروخونه میگه آقا شربت شهادت دارین؟؟؟

***   يه روز شادمهر عقيلي يه بخاري ميخره! بعد دستش ميخوره به بخاري و دستش ميسوزه! فردا ميره بخاريش رو ميفروشه اما اون شب که ميخوابه بخاريه مياد به خوابش و ميگه: وقتي... ديدي که سوختي... رفتي و ما رو فروختي

***   ای که در به رویم بستی و پا روی عشقم گذاشتی بابا جون درو باز کن دستم لای در مونده.

 

عکس خنده دار

 

 

 

 

 

 

 

طــنــز

 

 نصف النهار حسن!

 

ای خُرّم  از خَرام خَـــــرت لالــــــه زار  حسن!

کمتر بتـــــــــــــــاز چونکه درآمد دمار حسن!

 

هرکس ز بهـــــــــــر دیدن روی تو ایستـــــــاد

بنشست و  کرد فاتحه ای را نثــــــار حسن!

 

چشمـــــــــــــــان تو به پیش دماغ رشید تو

همچون دو چاله اند  کنــــــــــار  منار حسن

 

از گیسوی دم اسبی تــــــــــو رم نمـــود خــر

از دل کشید عرعر و شد بیقـــــــــرار حسن!

 

از  خطّ استوای لبت گرم شد سخـــــــــــن

کان بر رخت کشیده شده چون مدار حسن!!

 

هنگــــــــــــام صحبت آب دهان می فشانیم

به به از  "آبیـــــــــاری تحت فشـــــار" حسن!!

 

ای شرق وغرب صورت تـــــو حسن بی بدیل

ای  بینی دراز تـــــو نصف النّهـــــــــار حسن!!

 

یا نه...غلط فتـــــاد ؛ دمـــــــــــــــاغ مبارکت -

شمعیست روی گور ِ...(ببخشین!)...مزار حسن!

 

در آغل جمـــــــال تو خــــــــــــر غلت می زنم

ای زلف همچو شبـــــدر تو یونجـه زار  حسن!

 

از جوشهای صورت خود اینقـــــــدر مجــــوش

چون جوش کرده بر رخ تــو جوشکـــــار حسن!

 

عینک زدی به چشم و در آمد به جلـــــــوه ای

 با چار چشم صورت تو ،چشم و چــار حسن!!

 

چشم عدس مثــــال تــــــــــو از  دیس صورتت

انگار گم شــده است در این گیر و دار حســن!

 

(شاعـــــــــــــر! نگویم اینکه ردیفت به روز کن

یک" خوشگلی" بیــــــــــــــار اقلا کنار حسن!!)

 

گل را تریپ  خوشگلیت خــــــــــوار می کند

گل کرده از تـــــــو در دل او  "خار خار" حسن

 

ای بوالفضول! بس کـــن و بر حسن کم بپیچ

با شعـــــــــر خویش کم نکن از اعتبار حسن

 

کن اقتدا به صورت ماهت(!) کــــه آن شکیل

عمری نداشت جان تو  کاری به کار حسن!!...

 

ترفند رایانه ای:

 

مروري بر مهمترين تنظيمات Internet Explorer

 

بخش هفتم و آخر

 

ــ زير مجموعه Multimedia :
گزينه
Enable Automatic Image Resize : يعني فعال نمودن حالت تغيير اندازه تصاوير بزرگ براي قابل رويت شدن كل تصوير بر روي صفحه .
گزينه
Enable Image Toolbar : وقتي كه با ماوس بر روي تصويري مكث كنيد تولبار هاي مربوط به تصوير در بالاي عكس مذكور ظاهر مي شوند . توسط اين گزينه تعيين مي شودكه آياآن تولبارها ظاهر شوند يا نه ؟
گزينه هاي
Play animation in web pages ,
Play sounds in web pages ,
Play videos in web pages :
توسط اين گزينه ها مي توانيد اجراي انيميشن ها ، صداها و ويدئو هاي موجود در صفحات وب را فعال يا غير فعال نماييد . غيرفعال نمودن اين گزينه ها موجب دانلود و اجراي سريعتر صفحات وب در مرورگر مي شود .
گزينه
Smart image dithering : با فعال بودن اين گزينه ، تصاوير ، صاف وسليس نمايش داده مي شود .
ــ زير مجموعه
Search from the Address bar :
گزينه
Search results , and go to the most likely site : يعني مرورگر بعد از جستجوي سايتها ، به آدرس سايتي كه بيشترين نتايج را در بردارد ، برود .
گزينه
Don’t search from the Address bar : يعني مرورگر به هيچ عنوان از طريق آدرس بار عمل جستجو را انجام ندهد .
گزينه
Just display the results in the main window : يعني مرورگر پس از جستجو از طريق آدرس بار نتايج را در پنجره اصلي نشان دهد .
گزينه
Just go to the most likely site : يعني مرورگر پس از جستجو مستقيماً به آدرس سايتي كه بيشترين نتايج را دارد ، برود .
ــ زير مجموعه
Security :
سه گزينه
Check for Publisher’s certificate revocation و
Check for server certificate revocation و
Check for signatures on downloaded programs ،
براي كنترل ابطال گواهينامه هاي معتبر ناشران وب و سرورها وكنترل امضاهاي ديجيتال و كدهاي مجوز برنامه ها مي باشد .
گزينه
Do not save encrypted page to disk : اگر با يكي از اعضاي خانواده يا دوستانتان بطور مشترك از كامپيوتر استفاده مي كنيد و دوست نداريد كه ديگران از اطلاعات شما ( نظير كارتهاي اعتباري ) كه در فولدر Temporay Interent Files باقي مي ماند مطلع شوند ، اين گزينه را تيك بزنيد .
گزينه
when browser is closed Empty Temporay Internet Files-Folder : براي پاك شدن فايلهاي موجود در « فولدر فايلهاي موقتي اينترنت » (Temporay Interent Files ) پس از بستن مرورگر مي باشد .
با انتخاب گزينه
Enable Profile Assistant ، اطلاعات شخصي شما بر اساس آنچه كه شما به سايتهاي مورد اعتماد اعلام نموده ايد در كامپيوتر ذخيره شده و حالت Share آنها نيز باقي خواهد ماند . همانگونه قبلاً اشاره شد اين اطلاعات (بدون اجازه كاربر) مورد استفاده سايتهاي ديگر نيز قرار خواهد گرفت .
گزينه
Warn about invalid site certification : بدين منظور است كه مرورگر از بي اعتباري گواهينامه سايت شما را مطلع نمايد .
گزينه
Warn if changing between secure and not secure mode : بدين معنا است كه مرورگر ، زماني كه شما از سايتي امن به سايتي ناامن برويد ، شما را مطلع نمايد .
گزينه
Warn if forms submittal is being redirected : يكي از راههايي كه هكرها از طريق آن مي توانند بدون اين كه متوجه شويد شما را به سايت ديگري بفرستند اين است كه جهت حركت اطلاعاتي را كه شما در فرم هاي وب پر كرده ايد عوض مي كنند . اگر مي خواهيد متوجه اين تغيير جهت شويد مي توانيد اين گزينه را تيك بزنيد .
با كليك بر روي
Restore Defaults مي توانيد تمام تغييرات را به حالت پيش فرض برگردانيد .
در پايان براي اعمال تغييرات ، بروري
Apply و سپس Ok كليك نموده و خارج شويد .

 

داستان راستان

 

برگرفته از کتاب «داستان راستان» اثر استاد شهید مرتضی مطهری

داستان ششم:

 

غذای دسته جمعی

 

همينكه رسول اكرم و اصحاب و ياران از مركبها فرود آمدند ، و بارها را بر زمين نهادند ، تصميم جمعيت براين شد كه برای غذا گوسفندی را ذبح و آماده كنند . يكی از اصحاب گفت : " سر بريدن گوسفند با من " . ديگری : " كندن پوست آن بامن " . سومی : " پختن گوشت آن بامن " . چهارمی : . . .
رسول اكرم : " جمع كردن هيزم از صحرا بامن " .
جمعيت : " يا رسول الله شما زحمت نكشيد و راحت بنشينيد ، ما خودمان‏ با كمال افتخار همه اينكارها را می‏كنيم " .
رسول اكرم : " می‏دانم كه شما می‏كنيد ، ولی خداوند دوست نمی دارد بنده‏اش را در ميان يارانش با وضعی متمايز ببيند كه ، برای خود نسبت به‏ ديگران امتيازی قائل شده باشد " ( 1 ) .
سپس به طرف صحرا رفت و مقدار لازم خار و خاشاك از صحرا جمع كرد و آورد (2)

 

پاورقی :
1ـ «ان الله يكره من عبده ان يراه متميزا بين اصحابه » .
2ـ كحل البصر ، صفحه . 68

 

داسـتـانـک

 

مسئول: فرنوش

 

 

هدیه  ...

 

مرد آخرین لقمه صبحونش رو کنار دخترش خورد. از دخترش پرسید که چیزی نمی‌خواد؟ دختر با دهن پرگفت که شب دوست داره بره سینما و کارتون Cars رو ببینه پدر هم بهش قول داد. مرد حاضر شد که بره سرکار. دختر داشت با اسباب بازیهاش بازی می‌کرد. مرد دختر رو بغل کرد و بوسید. حس کرد چقدر دلش برای دخترش تنگ می‌شه. مرد به موقع رسید سرکار. کارهای معمول رو انجام داد توی جلسه توضیحی شرکت کرد گزارشات لازم رو خوند بعد هم وسایل لازم رو برداشت و رفت به سمت هواپیماش.

هواپیمای مرد بدون هیچ مشکلی رسید به هدفش و صدای بمبها و ضجه‌ها توی صدای موتور هواپیما گم شد. مرد برگشت به پایگاه و بعد گزارشات لازم. دیروقت بود که داشت برمی‌گشت خونه. وقتی رسید خونه دید دخترش هنوز بیداره. مرد دخترش رو بغل کرد و بوسید چقدر دلش برای دخترش تنگ شده بود بعد پرسید که چرا دختر هنوز بیداره. دختر گفت پدر بهش قول داده شب برن سینما مرد هم لباسهاش رو عوض کرد و با دختر رفتن سینما. وسطهای فیلم دختر خوابید. مرد هم دختر رو بغل کرد. توی خونه مرد دختر رو خوابوند توی تختش و آروم بوسیدش. دخترش چه معصومانه خوابیده بود. کیلومترها اونطرفتر دهها دختر هم معصومانه کنار پدرومادرهاشون خوابیده بودن بمبها این خواب رو بهشون هدیه داده بودن.

 

منبع

 

داستــان

 

تقاص معرفت

 

نویسنده: رامین مولوی ـ قسمت بیستم و آخر

 

برای مطالعه قسمت های قبلی داستان کلیک کنید

 

صورت الناز كبود شده بود و ناخنهايش را در دستان آرمين فرو ميكرد . از دستان آرمين خون ميچكيد اما حاضر نبود كه او را رها كند . تقلاي الناز كمتر شده بود و آثار از بين رفتن حيات در صورتش بيشتر پيدا ميشد . ناگهان دست امير سست شد ولي باز سعي كرد دستانش را محكم تر بفشارد . اما ناگهان صداي فريادي خفيف از گلوي آرمين بلند شد و چشمانش از شدت درد گرد شد .

او هم چنان مي خواست كه گلوي الناز را بفشارد اما نمي توانست . درد امانش را بريد . ناگهان دستي قدرتمند او را از الناز جدا كرد و هر دو بر روي زمين افتادند . الناز سرفه ميكرد ، اما آرمين حس ميكرد از او مايعي خارج ميشود وقتي بسختي كمرش را گرفت و خون را ديد تمام ماجرا را فهميد . پشتش را نگاهي كرد و سياوش را با كارد بزرگي پشتش ديد . اشك در چشمانش حلقه زد ، زيرا ميديد كه نتوانسته كه الناز را از بين ببرد . الناز هنوز سرفه ميكرد و اين نشان از سلامت او بود . اما آرمين چند ضربه اي چاقو خورده بود و كف زمين از خون او رنگين بود . آرمين با باقي مانده قدرتش در خون خود مي غلتيد و خود را بسوي الناز ميكشيد . دستانش نزديك الناز بود كه اينبار دردي را در سينه خود احساس نمود . فريادي سامعه خراش زد و نقش بر زمين شد . كارد را ميديد كه لاي دنده هايش گير كرده بود و قلب پاره اش هم چنان مي تپيد . سياوش الناز را بغل كرد و بسرعت دور شد

اما آرمين هنوز روي زمين بود . ميدانست تقلا فايده ندارد اما غريزه اش او را راهنمايي ميكرد . او هم چنان خود را روي زمين به دنبال رد خيالي از الناز ميكشيد.

چشمانش تار شده بود . ديگر هيچ كجا را نميتوانست ببيند . ناگهان صدايي او را بخود آورد . امير او را در آغوش گرفت : پسر چي بسر خودت آوردي تو كه ميدانستي ....

آرمين فقط گفت : مرا ببخش من هم مثل سامان تو را تنها ميگذارم . اما خوبيش

اين هست كه من الان ميرم پيش سامان .

آرمين فرياد زد : نه ديگر ، تو نبايد بميري .. من بدون تو چيكار كنم . تنها مي شوم ... من اگر تو بري مي ميرم ...

آرمین جواب داد : نه تو بايد زنده بماني و بدبختي الناز را ببيني .. تو چشمهاي ما در اين دنيا هستي و پيمانمان هم ، هم چنان پابرجاست . آرمين دست در جيب كرد و گردنبندي را در آورد هم چنين گردنبند خودش را . هر دو را به امير داد و گفت اين گردنبند را سامان قبل از اين كه از پيش ما برود تو جيب من گذاشته بود .... حالا هر 3 مال تو هست و تو مي تواني با چسباندن آنها به هم هر 3 ما را در كنار هم ببيني ... حالا صورتت را جلو بياور . در آخرين لحظه آرمين بوسه اي از صورت امير گرفت و امير همچنين .

اما در آخر آرمين نگاهي به دست امير كرد و دست او را هم بوسيد و با لبخندي مشابه آنچه بر لبان سامان بود دم از جهان فرو بست .

امير تا مدت زيادي در حالت بهت بود . زيرا در مدت زمان كمي دو دوست خود را از دست داده بود . آرمين و سامان را در دو قبر كنار هم دفن كردند  . امير هم قبر كنار آنها را براي خود خريد . احساس ميكرد به زودي خواهد مرد كه هرگز چنين نشد .

پس از آن در آخرين جمعه هر ماه دختري بر سر قبر سامان و آرمين مي آمد و همان گونه كه براي سامان اشك ميريخت براي آرمين هم به همان گونه گريه ميكرد . بر سر مزار هر دو ، دو دسته گل رزش را پرپر ميكرد و به ناكامي هر دو اشك ميريخت . ما او را خوب ميشناسيم . او سارا بود كه برادرش را كه تنها همدم او در دنيا بود از دست داد و پس از آن تنها كسي را كه عشقش را در دل داشت از دست داده بود . او بر سر قبر آرمين از احساس ، دردش و از شوق ديدارش كه هيچ گاه خجالت به او مجال نداد به آرمين بگويد . از اين جهت افسوس ميخورد شايد با گفتن اين حرفها سرنوشت هم متفاوت ميگشت . اما اين مهم بود كه او دو نفر را از دست داده بود .

امير هم تجرد اختيار كرد و از خيلي از عادتهايش فاصله گرفت . هميشه گردنبندي ارغواني را كه نشانه دوستي آن 3 نفر بود بر گردن داشت و هميشه صورت دو دوستش را در آن گردنبند ميديد .

الناز چند بار توسط پليس دستگير شد . اما بعداً امير شنيد كه او مبتلا به بيماري است كه جنبه اي ناشناخته دارد . بدنش بر اثر اين درد تكه تكه و متعفن ميشد . او هر روز بدتر از ديروز ميشد اما جان نمي آمد . شايد براي او عذاب اين دنيا كافي بود كه تقاص تمامي بديهايش را بدهد .

 


 

در پايان طبق معمول پايان هر داستانم عرض ميكنم كه شايد اين داستان ريشه اي در واقعيت ندارد اما ممكن است كه قرينه هايي در اين كره خاكي برايش موجود باشد.

مهم اين است كه هر يك از مطالعه اين داستان چه نتيجه اي را استنباط ميكنيم و براي آينده چه تلاشي را ميكنيم .               رامین مولوی

 

عکس و مکث

 

با مسئولیت : ساحل

 

 

 

مطالب ارسالی اعضا

behrouzmomenzadeh@gmail.com

 

لطیف

 

هزار و يك‌ اسم‌ داري‌ و من‌ از آن‌ همه‌ اسم‌ «لطيف» را دوست‌تر دارم‌ كه‌ ياد ابر و ابريشم‌ و عشق‌ مي‌افتم. خوب‌ يادم‌ هست‌ از بهشت‌ كه‌ آمدم، تنم‌ از نور بود و پَر و بالم‌ از نسيم. بس‌ كه‌ لطيف‌ بودم، توي‌ مشت‌ دنيا جا نمي‌شدم. اما ...

زمين‌ تيره‌ بود. كدر بود، سفت‌ بود و سخت. دامنم‌ به‌ سختي‌اش‌ گرفت‌ و دستم‌ به‌ تيرگي‌اش‌ آغشته‌ شد. و من‌ هر روز قطره‌قطره‌ تيره‌تر شدم‌ و ذره‌ذره‌ سخت‌تر
من‌ سنگ‌ شدم‌ و سد‌ و ديوار ديگر نور از من‌ نمي‌گذرد، ديگر آب‌ از من‌ عبور نمي‌كند، روح‌ در من‌ روان‌ نيست‌ و جان‌ جريان‌ ندارد
حالا تنها يادگاري‌ام‌ از بهشت‌ و از لطافتش، چند قطره‌ اشك‌ است‌ كه‌ گوشه‌ دلم‌ پنهانش‌ كرده‌ام، گريه‌ نمي‌كنم‌ تا تمام‌ نشود، مي‌ترسم‌ بعد از آن‌ از چشم‌هايم‌ سنگ‌ريزه‌ ببارد
يا لطيف! اين‌ رسم‌ دنياست‌ كه‌ اشك‌ سنگ‌ريزه‌ شود و روح‌ سنگ‌ و صخره؟ اين‌ رسم‌ دنياست‌ كه‌ شيشه‌ها بشكند و دل‌هاي‌ نازك‌ شرحه‌شرحه‌ شود؟ 
وقتي‌ تيره‌ايم، وقتي‌ سراپا كدريم، به‌ چشم‌ مي‌آييم‌ و ديده‌ مي‌شويم، اما لطافت‌ كه‌ از حد بگذرد، ناپديد مي‌شود
يا لطيف! كاشكي‌ دوباره‌ مشتي، تنها مشتي‌ از لطافتت‌ را به‌ من‌ مي‌بخشيدي‌ يا مي‌چكيدم‌ و مي‌وزيدم‌ و ناپديد مي‌شدم، مثل‌ هوا كه‌ ناپديد است، مثل‌ خودت‌ كه‌ ناپيدايي... يا لطيف! مشتي، تنها مشتي‌ از لطافتت‌ را به‌ من‌ ببخش

 

حرف آخر:

 

الهی

می دانم که می دانی !اما دوست دارم برایت بگویم .دلم می خواهد با تو سخن بگویم .می دانم که می دانی چه می خواهم بگویم هر چند خود نمی دانم.

می خواهم با تو از تو بگویم .از بزرگیت از اینهمه لطف وکرمت از عشقت.

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 20:10  توسط حمید رضا الوندی  | 

نسل سوم 34

بنام خدای منتظران

 

هفته نامه

 

نـسـل سـوم

 

شماره  سی و چهارم ـ سه شنبه 10 مرداد 1385

 

نسخه pdf  این شماره

همراه با تصاویر و ...

 

قبل از هر چیز سلام!

 

خب قبل از هر چیز سلام!

امروز چند تا نکته خدمت شما دوستان گرامی عرض کنم ...

1ـ مطالبی که در هفته نامه نسل سوم هر هفته برای شما عزیزان ارسال می شود برگرفته از صفحه نسل سوم روزنامه کیهان است که با کمی تصرف برای شما عزیزان ارسال می شود.

2ـ خیلی سعی کردیم خودمون مطالب هفته نامه رو تهیه کنیم و البته چند شماره هم از مطالب دوستان گروه در هفته نامه استفاده کردیم اما راستش نمی دانم چرا شما هم نمی خواهید گوشه ای از کار را عهده دار شوید . بارها گفته ایم که بابا شما هم دست به قلم ببرید. به خدا خوب می توانید بنویسید خودتان فکر می کنید نمی توانید ... کافی است یکبار امتحان کنید.

3ـ پیشنهاد می کنم که صفحه pdf رو هم حتما ببینید شما همین مطالب رو با عکس و خوش آب و رنگتر از اینجا می توانید توی اون صفحه ببینید و حتی ذخیره کنید و بعدا مطالعه کنید.

4ـ هیچی ... همینجوری!

 

تیتر یک

 

 

مشروطه ا ي كه مشروط شد


به قلم ميرزا محسن كاتب مشكين
هرجا بحث تاريخ و وقايع تاريخي مي شه، نسل سه جماعت رو حذف مي كنن و مي گن به درد تو نمي خوره، بشين كوله پشتي! تماشا كن غافل از اينكه آنچه زماني پير در خشت خام مي ديد، امروز جوان در ماهواره! مي بيند و براي اينكه آنچه ديد را خوب تفسير كند بايد تاريخ بداند كه تاريخ مادر تجربه است اوه كي مي ره اين همه راه.افه مشروطه هم كه بازارش گرم است، هركس يك گوشه اي همايشي، نشستي، سميناري و... برگزار مي كند تا بگويد ما هم هستيم، جالب اينكه هركس هم از ظن خود يار مشروطه مي شود. با اين همه، روايت ما هم روايتي است از نوع ديگر...

صدسال پيش در چنين روزهايي
مردم مثل هميشه صبح را با نام خدا و براي كسب يك لقمه نان از خانه بيرون مي آمدند و شب با تمام خستگي و نامردمي روزگار به خانه برمي گشتند، تازه آن زمان تلويزيون هم نبود كه برايشان به خانه برمي گرديم با دستور پخت كشك بادمجان فرانسوي پخش كند! خلاصه كه دوران بدي بود و فشار زندگي و معضل معيشت بدجوري توده ايرانيان و البته تهراني ها را اذيت مي كرد.
در واقع آتش زيرخاكستر طغيان مردم و هواي شورش و بگير و ببند بدفرم توي رگ هاي مردم تلمبه شده بود، به ويژه كه بعد از ماجراي تنباكو و فتواي فتح الفتوحي ميرزاي شيرازي ملت از اينكه حكومت را حالي داده بودند، حالي برده بودند!
حالا هم منتظر بودند تا يك نفر علم بردارد و باقي زير علم او سينه زني كنند و طغياني و شورشي و بلكه نهضتي خب چه كسي بهتر از علما؟ روحانيت پرچم نهضت مشروطه را بلند كرد، مثل هميشه احزاب و گروه هاي مختلف هم بودند ولي از شانتاژ روزنامه هاي چندم مرداد خبري نبود و علما ميدان داري مي كردند. به اصطلاح منورالفكراني كه چند روز در غرب آن زمان قدم زده بودند و يكي دو تا كتاب آنطرفي ديده بودند هم از فضاي بوجود آمده كمال حسن سوءاستفاده را بردند و وارد ميدان شدند.

ماهيت: ضد سلطه مأموريت
بازار روشنفكري در آن روزها خيلي داغ بود، آنقدر داغ بود كه خيلي ها دست و دهانشان بسوزد و بدون آنكه شعاري بدهند و علمي دست بگيرند،دكاني باز كنند و جمعيتي را دور خود جمع. با اين همه، مردم، علما و روحانيت را يك چيز ديگري مي دانستند و گول شعارهاي مثلا رفع تبعيض جنسيتي و حقوق بشر درمهد تمدن شرق و ليبرال دموكراسي براي همه ايرانيان را نخوردند و همان عدالت و اجرايش برايشان كافي بود تا به حكومت قاجارها شيرفهم كنند كه يا عدالت يا حكومت. همين هم شد شعار اول يعني عدالت مي خواهيم و عدالتخانه.

استراتژي صفر؛ حركت صد
جريان داشت شكل مي گرفت و خوب هم مردم جمع شده بودند فقط يك اشكال كوچولو داشت اين اجتماع خودجوش مردمي، آن هم اينكه پرچمداران اصلي تنها مي دانستند چه چيز نمي خواهند و نمي دانستند كه چه مي خواهند، عدالت خانه مي خواستند، اما با چه شرح و تفسيري معلوم نبود، خب معلوم است ديگر، غرب در روزهاي مشروطه ايراني اوضاع خوبي را مي گذراند، جنگ جهاني اول برگزار شده و انگليسي ها پيروز ميدان شده بودند و به طبع اين پيروزي هركاري مي خواستند و فكرمي كردند بايد انجام بگيرد، انجام مي دادند . بيشتر اوقات هم فقط فكر نمي كردند آرزويش را هم طلب مي كردند، اول هم از عراق شروع كردند كه به داستان ما ربطي ندارد ولي آن ها با تجربه موج سواري بر احساس و خروش و طغيان مردم واردشدند و متأسفانه قاب ملت را دزديدند و ميدان را صاحب شدند.

تفرقه بيانداز و موج سواري كن
بروبچ نفوذي وارد ماجرا شدند و اول سمت و سوي نهضت را دست كاري كردند، يعني جنبه هاي مذهبي و ملي ماجرا را حذف كردند و شعارهاي جديد را مثل سي دي عروسي فلان بازيكن، نقل اجتماعات مردمي كردند. بعد هم چون مي دانستند بدون علما راه به جايي نمي برند، راه معامله با برخي رهبران ديني مردم را پيش گرفتند. تفاوت حركت خاموش و زيركانه آنها با حركت خودجوش و علني و همگاني مردم اين بود كه آنها خوب مي دانستند چه مي خواهند، و آنها هم شعار تغيير حكومت و عدالت سر مي دادند اما در سر فكر يك استبداد جديد به نام سردار ميرپنج يا همان رضا قلچماق خودمان را داشتند ، مطمئناً مردم هم دنبال انقلاب اسلامي و جمهوري اسلامي نبودند والا بروبچ نفوذي سوارشان نمي شدند. به اين مي گن موج سواري از نوع حرفه اي! مردم حكومت را خطاب اصلي نهضت خود قرار مي دهند اما چون نمي دانند چه مي خواهند، يك عده نفوذي با استفاده از برخي رهبران صاحب نفوذ ورق را برمي گردانند عينه باقلوا! يعني داستان از اين رو به آن رو مي شود درست برعكس يه ماجرايي كه 500 نفر ضايع طي 4 يا 5 روز مي خواستند حكومت رو بدست بگيرن ولي يه دفعه يه روزه 5 ميليون نفر ريختن توي خيابون و مثل سوسك له شون كردن! در واقع آن چيزي كه ملت و روحانيت به عنوان يك نهاد قانونگذاري براي كنترل و نظارت بر حاكميت مي خواستند، تبديل شد به مجلس قانونگذاري كه همه چيز داشت غير از اسلام و دين و مذهب. يعني نسخه كپي برداري شده از مثلا بلژيك!

از شاه عبدالعظيم تا سفارت انگليس
ماجراي گفتگوي تمدن ها هم گويا آن موقع داغ شده بود، كراوات ها زينت بخش لباس هايي شده بود كه اصلا مال ايراني جماعت نبود و شعار تمدن غربي، انسان مترقي بدجوري ملت را هوايي كرده بود، به محض اينكه علما براي تحصن رفتند قم و برخي مردم و رهبران كوچك تر نهضت شاه عبدالعظيم را براي تحصن برگزيدند، انگليسي ها به بهانه تغيير حاكميت مردم را به شام و چلوكباب برگ دعوت كردند سفارت خانه! همين جاها هم بود كه عنوان مشروطه مد شد! تريپ مد هم كه مي دانيد چه سرطاني است، از روشن فكر جماعت و روزنامه هاي چندم مردادي گرفته تا برخي از وزرا وكلا و رابطين دربار همه گرفتارش مي شوند ، كه از قضا در همان جريان تمثيلي چند سال پيش توي كوي يك دانشگاهي هم برخي ياد آن روزها را خوب زنده مي كردند و به بهانه آرام كردن جمع، هيزم مي دانند و نفت! تازه مسير آتش را هم نشان مي دادند.

چگونه علما غافل شدند؟
ماجراي علما در جريان مشروطه ماجراي تلخ اما تكان دهنده اي است، وقتي روشنفكرها و انگليس ها وارد جريان همراهي مردم شدند، اين طرف و آن طرف چو انداختند كه «گروه فشار بازي» درنياوريد ديگر! اينقدر متحجر و خشك و متعصب نباشيد! اجازه بدهيد آزادي انديشه باشد، گفتمان باشد، نهضت هم باشد! به همين راحتي رفتند پيش علما و گفتند: اينقدر عجله نكنيد، 8-7 سال وقت هست، اينقدر به همه سوءظن نداشته باشيد، انشاءالله گربه است! اجازه بدهيد اين انگليسي ها كار خودشان را بكنند، بلدند، اين كاره اند، والله كه اينها هم دغدغه دين ! را دارند. نتيجه اين مي شود كه حساسيت و ظرافت علما بر باد مي رود، اگرچه بعضي ها بر سختي خود ماندند و تاوانش را هم دادند، مثل شيخ فضل الله. اما باقي به سرعت در جريان انحرافي حل شدند و اختلاف آغاز شد...

همچو منصور خريدار سردار...
مشروطه اگر چه براي ملت ما يادگار غريبي است كه بدانند هيچ گاه ظلم و جور را بر خود تحمل نمي كردند، ولي لكه ننگي است از غفلت رهبراني كه مردم را بيدار كردند اما بيداري شان نياموختند، آن طرفي ها هم آمدند و گفتند مثلا ما مي خواهيم قاجاريه را سرنگون كنيم يا صدام را از بين ببريم، همين! ولي بعد اين شد كه هست... ايران هميشه روياي كشورهاي سلطه طلب بوده و هست، نگين خاورميانه امروز اگر انقلابش و حيات نظام حيات بخش اش سرنوشت مشروطه را پيدا نكرده، يك دليل بيشتر ندارد، آن هم اينكه امام (رض) مي دانست چه مي خواهد و با صداقت بر آن اصرار كرد؛ جمهوري اسلامي ايران. مثل شيخ فضل الله كه در كمال ناباوري بردار آويختندش تا ثابت كند رهبران ديني را هم خوب مي توان با موج منحرف كرد، علما كه جاي خود دارد، داستان تبريك گفتن مردم به يكديگر و علمايي كه شيخ فضل الله را مانع مشروطه مي دانستند هم از تلخي هايي است كه در اوايل انقلاب براي برخي بزرگان تجديد حيات شد...
موج سواري در عصر انقلاب هم زياد به چشم مي خورد، از انتخابات شوراها گرفته تا رياست جمهوري و خبرگان، چشمانت را باز كن و با بيداري كامل در صحنه حاضر شو والا رنگارنگي شعارهاي ويتريني سه چهار روز است نهايتاً، مثل ماجراي 18 تير كه آنجا هم عده اي موج سواري مي كردند، بدفرم!مشروطه يك دنيا حرف دارد كه فقط يك شهرشو گفتيم...به قول فرخي يزدي:
اذن غارت را به اين غارتگران داده است سخت
سستي وخونسردي و ناداني و اهمال ما

 

دست نوشته های دل

 

اذان بگو!


فراموشت كرده بودم
مثل هوا
با بمبها به يادم آمدي
و نفسم به شماره افتاد
و جنوب
قلبي شد
در سينه ام
حالا منفجر مي شوي
و تكه تكه ات
در بازدمم
و با لخته هاي جگرم
منتشر مي شود
فراموشت كرده بودم
وقتي كه سنگهايت
ديگر نه سنگ،
كه پاره هاي روحم بود
كه روي رختخواب جهان مي ريخت
حالا در سايت هاي سياست
آرامش برقرار است
تفدانها را
براي كنفرانس بعدي
تميز شسته اند
و بوي نفت
بوي خون را برده است
حالا دقيق دوساعت به چرخش زمين مانده است
كافي است تا بلند شوي
تا لرزه اش بگيرد آوار
كافي است تا دقيق شوي روي سنگها
چه لبخند شيريني است مرگ
روي گونه هاي تو
چه فرياد بلندي است نام تو
در دهان كودكانت
كه مي كشند بر سر تانكها و تكاورها
به يادم مي آيي با نسيم باغهاي زيتون
با خاطرات خيس سواحل
و نام تو مثل مدالي
بر سينه جنوب مي درخشد
حالا اذان بگو
تا نخلها در ادامه خون تو
برخيزند.
مجيد اكبرزاده

 

دست نوشته های دل

 

باغ شعله ور


نرگس قديريان
چشم ها به آسمان دوخته شده و كركس هاي شوم اسرائيل مرگ را بر سر زنان و كودكان نفير مي كشند.
اينجا دست هاي كوچك كودكان در دست يخ زده مادران تنهايي و وحشت را لمس مي كند، تپش قلب كودكان اين سرزمين بيش از نيم قرن است كه آرامش را تجربه نكرده است.
اين شب هاي آتشين و روزهاي تار چه چيزي را براي ما بازگو مي كنند؟ چرا اينجا ديگر گنجشكان در لابه لاي بوته ها سرخوشانه شادماني نمي كنند؟ و قلب كبوتران سپيدبال در آسمان آبي را چه كسي نشانه رفته است؟ گل هاي سرخ اين باغچه را چه كسي پرپر مي كند؟
چه كسي پس از اين قصه بادبادك هاي سوخته و عروسك هاي تنها را خواهد نوشت؟
چه كسي داستان بازي هاي صميمي زهرا، فاطمه، زينب و اسماء را تعريف خواهد كرد؟
چه كسي دستان قطع شده و سرهاي بريده و بدن هاي تكه تكه شده اين كودكان را از زير خروارها خاك بيرون خواهد كشيد؟
چه كسي قصه مصطفي، صادق، علي و حسين را روايت خواهد كرد؟
چرا تاب بچه ها با موج انفجار تكان مي خورد؟
چه كسي شيون كودكان بي مادر و مادران بي كودك را خواهد شنيد؟
چه كسي مرهمي بر زخم هايشان خواهد گذاشت؟ كدام دست نوازشگر يتيمان را پناه خواهد داد؟
چه كسي قبرهاي كوچك را خواهد كند تا آرزوهاي بزرگ را دفن كند؟
آي آدم ها؛ شما را چه مي شود؟ نگاه كنيد.
اينجا پلك هاي كودكان به جاي خواب، از خون سنگين است و مژه ها اين همه سنگيني را تاب نمي آورند. پلك ها روي هم مي افتند و براي هميشه بسته مي مانند.
اينجا شيطان مرگ را در ميان زنان و كودكان تقسيم مي كند.
نگاه كنيد! اينجا پاي هر بوته اي سينه سرخي به خون غلتيده بال بال مي زند. به خاطر خدا، نيم نگاهي به اين باغ شعله ور بيندازيد.
دست هاي هركدام از ما مي تواند سينه سرخي را پناه دهد و ستاره هاي اميد را ميهمان چشمان كودكان سازد.
دست هاي ما مي تواند آتش دامان دختري را خاموش كند.
به خاطر خدا، نگاهي به اين باغ شعله ور كنيد.

 

دست نوشته های دل

 

سال 85 سال شما ست


آرش عليزاده - رشت
ما كه دار و ندارمان اينست: دل ناقابلي كه مال شماست
تو كه تحويل هم نمي گيري سال هشتاد و پنج سال شماست
8 يعني پرنده مي ميرد ، 5 يعني دل مرا بشكن
مگر از من اجازه مي گيري بال من هم كه نيست بال شماست
آي آقا! سلام مي بخشي آي خانم! سلام حال شما؟
تو كه تفسير «احسن الحالي» حال من خوب نيست حال شماست
دل كم سن و سال ما حيف ست چند تايي بهار كم ديده
سايه مادري ت بر سرمان دل ما طفل خردسال شماست
هفت سال سياه بي تو گذشت هفت سين من از او خالي شد
مثل مصراع خالي از تشبيه مثل بيتي كه بي خيال شماست
من كه چيزي نخواستم خاتون پس بيا عادلانه قسمت كن
خاطرات گذشته مال من است سال هشتاد و پنج مال شماست

 

دست نوشته های دل

 

گاهي به آسمان نگاه كن...


اعتكاف؛ فصل دلدادگي مردماني است كه عاشقي را عاشقند و نيايش را شيدا. ديالوگ با پرودگار را در كنج خلوت تنهايي خويش ميراث داري مي كنند تا شكوفه هاي سبز استجابت بر عمق قلب هاي صيقل يافته شان جوانه بزند. اينجا مركز جهان است و اين قلب من است كه از قلب جهان با تو راز و نياز مي كند و چه شيرين هم سخني هستي تو اي بهترين معشوق و اي نازنين همدم تنهايي من! اين شب هاي شيدايي، شعر شكوه بندگي مرا بشنو و بپذير اين يگانه خلقت مبارك گونه ات را كه امير زمان و زمين است اگر بخواهد و بخواهي... مرا بپذير كه تو را چشم در را هم؛ شباهنگام كه بر پهنه سجاده تو را صدا مي زنم...

 

قاصدك


نامه ها و اي ميل هاي شما رسيد: معصومه حقاني- مسابقه آخرشو تو بنويس، نفيسه جعفري، زهره علامي، فاطمه بهادري و سمانه آسيابي از تبريز با يك متن زيبا كه انشاءالله هفته هاي بعد، آقايان عليزاده، محمدرضا طوفاني، حسن ميرزاجاني و سيدكمال طباطبايي با آن شعر زيبايي كه اگر زنده بوديم شماره هاي بعد.
ضمنا از همين جا بابت تعطيلي هفته آينده با عرض تبريك ميلاد ورد زبان زمين و زمان و ذكر عبادت بهشتيان، اميرالمؤمنين(ع)، منتشرنشدن نسل سوم را تسليت عرض مي كنيم!

 

نيازمنديها


كاسكو دم قرمز، سخنگو
متخصص درباب موانع توسعه
فروشي فوري
كنسرت بزرگ موسيقي عرفاني
گروه هو حق دوپس
با صداي درويش هوشنگ خارپرور جان

 

سه شنبه بازار

 

همه اش براي همدردي


يك خبرگزاري تخصصي قرآني در همراهي با ساير رسانه ها براي حمايت از ملت مظلوم فلسطين با يكي از اعضاي كانون نويسندگان و يكي از باسابقه ترين چهره هاي كار درست مخالف نظام كه صبح تا شب به پاي پيك نت و روز نت و ... است و در حال فحش دادن به نظام، مصاحبه كرده و كلي نوشابه خانواده باز كرده كه حال كنين با يك شاعر حرف زديم كه هيچ كس در كشور باهاش حرف نزده! اين رسانه تخصصي! اين فرد را شاعر حساسيت هاي اجتماعي ناميده و در يك سوال حرفه اي پرسيده: حرفتان با ملت سركوب شده لبنان! چيست؟ ما شرمنده ايم به جاي اين رسانه مثلاً تخصصي! گرچه طرف هم دم به تله نداده و گفته چه يهودي چه مسلمان فرقي نمي كند، جنگ! را متوقف كنيد. ما هم مي گوييم: چشم!

 

نقد خوب است ولي براي همسايه!


يك روزنامه دان اقتصاددان- شايد!- در يك نقدي نوشته بود: «تشكيل صندوق ذخيره ارزي يك غلط سياسي بوده و آرمانهاي اصلاحات را له كرده است.»
هنوز اين حرفها عرقش خشك نشده بود! كه يك سايت آفتاب مهتابي تحليل نوشته: فلاني كه يك روز از اصل كاريهاي ما بود اين روزها در نقدهاي خود تفاوتي ميان جناحهاي سياسي قائل نمي شود...
ما كه نفهميديم آزادي بيان خوب است يا نه؟! البته بايد ديد براي چه كسي؟!

 

همه شو برمي گردونيم


آقا يك مسئولي كه تا به حال ما اسمشو نشنيده بوديم- دبير ستاد ثبت نام آموزش و پرورش - برگشته و گفته در تهران هر مدرسه اي كه از ملت پول گرفته باشه، خفت مي كنيم، پول رو برمي گردونيم، تا قرون آخر. بعد هم صاف وايستاده و ادامه داده كه 275 بازرس مي فرستيم مدارس مختلف تا حالا همه اش 4 تا تخلف در مدارس دولتي و يك مورد هم شهريه اضافي در مدرسه غيرانتفاعي بوده، همين! راست مي گه ديگه! حالا فعلاً برين دنبال تشكيل پرونده و مدرك كه چقدر پول اخ كردين، بعد حساب مي شه، احتمالاً اينجوري. فرزند شما حق داره روزي سه بار از بوفه مجاني بازديد كنه، 4 بار روي تخته سياه با گچ بنويسه و در زنگ ورزش نيم ساعت بيشتر دنبال توپ بدوه! بدين صورت تا پايان سه ماهه اول سال تحصيلي حساب شما تسويه مي شود. تازه قول مي دهيم نمره انضباط فرزندتان را هم 20 بدهيم. حله؟!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 19:35  توسط حمید رضا الوندی  | 

مطالب قدیمی‌تر