تبليغاتX
هفته نامه مشکان

هفته نامه مشکان

شنبه . سه شنبه و پنجشنبه هر هفته منتظر ما باشید

مشکان 53

بنام خدای منتظران

 

هفته نامه مشکان

 

سال دوم ـ شماره 53 ـ شنبه 31 تیر 1385

 

حرف اول:

 

معبود من!

بر زبان ناتوانم قدرت ده تا در مقابل اینهمه احسانت ذره ای شکرگزار باشم.

بگذار ازعشقت بگویم از اینکه چقدر دوستت دارم از اینکه چقدر خرسندم که تو را دارم که بنده توام اما گفتن از عشق تو آسان نیست ادعای عاشقی در برابر تو وعشق سرشارت برمخلوقاتت دور از ادب است ومن شرمسارم از اینکه تو اینقدر عاشقی و من ......

 

سخنی با شما

 

هفته نامه مشکان یکساله شد

 

سلام

حالتون چطوره دوستان!

امروز پنجاه و سومین شماره از هفته نامه مشکان از نظرتان خواهد گذشت و خیلی خوشحالم که اعلام کنم امروز هفته نامه مشکان وارد دومین سال فعالیت خود خواهد شد.

در این یکساله خیلی فراز و نشیب داشتیم ... خیلی شکل و شمایل هفته نامه و مطالب اون تغییر کرده و البته بعضی از دوستان هم به یاری ما آمدند.

جا دارد تشکر کنم از همه عزیزانی که در تهیه و انتشار این هفته نامه یار و یاور ما بوده و هستند و ان شاء الله خواهند بود.

میترا خانم (مسئول بخش روانشناسی) ـ نجمه خانم (بخش ادبی) ساحل خانم (بخش عکس و مکث) فرنوش خانم (بخش داستان) فرشته خانم (بخش خواندنی ها) آقا یا خانم دانشجو (بخش دینی ) و همچنین نیما قربانی عزیز (بخش ادبی ) . از همه این عزیزان تشکر می کنم و امیدوارم که بتوانم جبران زحمات و محبت هایشان را بنمایم هر چند امری بعید است.

در پایان تشکر ویژه از دوست خوبم مبین عزیز (مدیر گروه مبین) که هر روز بخشی از هفته نامه را در روزانه گروهش قرار می دهد تا به این ترتیب مطالب هفته نامه که با زحمات یک گروه تهیه و منتشر می شود در اختیار خوانندگان بیشتری قرار گیرد.

به هر تقدیر هفته نامه ما هم یکساله شد و در آغاز دومین سال فعالیت این هفته نامه امیدوارم که دوستان بیشتری به یاری ما بیایند و ما دستشان را برای کمک در امر تهیه هفته نامه به گرمی خواهیم فشرد.

ضمنا اولین شماره از هفته نامه مشکان را می توانید    اینجا    مشاهده فرمائید.

موفق و پیروز باشید ـ برادر کوچکتان حمید

 

پیامبر اعظم (ص)

 

120 درس زندگی از پیامبر گرامی اسلام در سال پیامبر اعظم ـ بخش پنجم

 

13ـ اصولگرايى

عبدالله بن ابى ، سردسته منافقان كه با اداى كلمه شهادت مصونيت يافته بود، در باطن امر از اينكه با هجرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله به مدينه ، بساط رياست او برچيده شده بود، عداوت آن حضرت را در دل مى پرورانيد و ضمن همكارى با يهوديان مخالف اسلام ، از كارشكنى و كينه توزى و شايعه سازى بر ضد او فروگذار نبود. آن حضرت نه تنها اجازه نمى داد يارانش او را به سزاى عملش برسانند، بلكه با كمال مدارا با او رفتار مى كرد و در حال بيمارى به عيادتش مى رفت !
در مراجعت از غزوه تبوك ، جمعى از منافقان به قصد جانش توطئه كردند كه به هنگام عبور از گردنه ، مركبش را رم دهند تا در پرتگاه سقوط كند و با اين كه همگى صورت خود را پوشانيده بودند، آنها را شناخت و با همه اصرار يارانش ، اسم آنها را فاش نساخت و از مجازاتشان صرفنظر كرد.

 

14ـ الگوى جامع

پيامبر صلى الله عليه و آله لباسش را خودش مى دوخت ، و كفشش را خودش وصله مى كرد، و گوسفندش را خود مى دوشيد. و با بردگان غذا مى خورد. روى زمين مى نشست و سوار بر الاغ مى شد، و كسى را همرديف خود قرار مى داد، و شرم آن نداشت كه خودش به بازار برود و نيازهاى خانه را خريدارى كرده و حمل كند. با همه افراد دست مى داد، و تا طرف ، دستش را رها نمى كرد، او رها نمى كرد، به همگان سلام مى كرد و اگر به چيزى دعوت مى شد، هر چند به خرماى خشك ، دعوت را رد نمى نمود. كم خرج و بزرگ طبع و خوش برخورد بود. چهره اش گشوده و خندان بود، اندوهش آميخته مهربان با خشم نبود، و در تواضعش ذلت نبود، اشراف در بخشش داشت ، قلبى مهربان داشت ، و همه مسلمانان مهربان بود. هرگز سر سفره اى سير بر نخاست و هرگز دست طمع به چيزى دراز نكرد.

 

15ـ امتياز

روايت شده ، رسول مكرم اسلام صلى الله عليه و آله در سفرى بود. براى طعام ، امر فرمود گوسفندى را ذبح نمايند. شخصى عرض كرد: يا رسول الله ! ذبح گوسفند به عهده من ، و ديگرى گفت كه پوست كندن آن با من ، و شخص ديگر گفت كه پختن آن با من . آن حضرت فرمود: جمع كردن هيزم هم با من باشد. گفتند: يا رسول الله ، ما هستيم و هيزم جمع مى كنيم . نياز به زحمت شما نيست . فرمود: اين را مى دانم ، ليكن خوش ندارم كه خود را بر شما امتيازى دهم . پس به درستى كه حق تعالى كراهت دارد از بنده اش كه ببيند او خود را بر دوستانش امتياز داده است .

 

 

کـلـیـپ هـفـته

خانه به دوش

 

دیدار یار مهربان

 

ملاقات با امام زمان(ع)؛ادعاها و واقعيت‌ها

 

ابراهيم شفيعي سروستاني ـ بخش سوم

 

5. ديدن يا ديده شدن، كداميك؟
يكي ديگر از نكاتي كه در زمينة موضوع ملاقات با امام زمان(ع) بايد به آن توجه داشت اين است كه ديدن امام زمان(ع) به خودي خود نمي‌تواند فضيلت باشد، بلكه آنچه فضيلت است رسيدن به قيام معرفت امام(ع) و بصيرت داشتن نسبت به جايگاه ايشان در عالم است.
براي روشن‌تر اين مطلب، توجه شما را به سختي از بيانات حضرت آيت‌الله جوادي آملي جلب مي‌كنيم.
ايشان در اين زمينه مي‌فرمايد:
در زمان پيامبر(ص) ـ كه مقامش بالاتر از همة ائمه است ـ كم نبودند كساني كه وجود مبارك حضرت را مي‌ديدند، اما خداي سبحان دربارة آنها در قرآن فرمود:
و تراهم ينظرون إليك و هم لايبصرون.11
آنها را مي‌بيني كه به تو نگاه مي‌كنند ولي تو را نمي‌بينند.
اهل نظرند ولي اهل بصيرت نيستند. اگر ما سعي كنيم وجود مبارك امام زمان(ع) ما را ببيند، هنر است.
در قرآن كريم آمده است: خدا كه به كلّ شيء بصير است روز قيامت به يك عده نگاه نمي‌كند: «ولايكلّمهم الله و لا ينظر إليهم يوم القيامة ولايزكّيهم».12 آن نگاه تشريفي را نسبت به عده‌اي اعمال نمي‌كند. اگر ما واقعاً در مسير صحيح حركت كنيم، حضرت ما را مي‌بيند، و ديدن و نظر تشريفي ايشان براي ما شرف است وگرنه ديدن فيزيكي خيلي كارساز نيست. همچنان كه خيلي‌ها پيامبر اكرم(ص)، اميرالمؤمنين(ع) و حضرت زهرا(س) را مي‌ديدند، ولي بصيرت نداشتند. ديدن‌هاي تشريفي مهم است، نه نگاه صوري، البته گاهي همان نگاه صوري هم پديد‌ مي‌آيد و انسان وجود حضرت را از نزديك زيارت مي‌كند و فيضي مي‌برد و مشكل او هم به بركت حضرت از طرف ذات اقدس اله حل مي‌شود. اما مهم همان ديدن از روي بصيرت است.13
براي تكميل اين مطلب خوب است كه اشاره‌اي داشته‌باشيم به پاسخ روحاني وارسته و پارسا مرحوم حجت‌الاسلام و المسلمين شيخ محمدتقي بهلول(ره).14
ايشان در پاسخ به اين پرسش كه: «چه وقت مي‌شود به حضور آقام امام زمان، ارواحنافداه، مشرف شد؟» مي‌فرمايد:
با تقوا باشيد؛ وقتي كه بين شما و حضرت(ع) سنخيت باشد.
سپس مي‌فرمايد:
ديدن امام زمان، روحي‌فداه، مهم نيست، مهم اين است كه او ما را ببيند، خيلي‌ها هم علي(ع) را ديدند اما دشمن او شدند. اگر كاري كرديم كه نظر آنها را جلب كنيم، آن ارزش دارد.15
 با اميد به آنكه از اين پس، همة ما با دقت و وسواس بيشتري از موضوع ملاقات و تشرفات صحبت كنيم و مردم ما نيز با حساسيت بيشتري با كتاب‌ها و نشرياتي كه به طرح افراطي اين موضوع مي‌پردازند، برخورد كنند.


پي‏نوشت‌ها :
10. محمدباقر مجلسي، بحارالأنوار، ج52، ص126، ح18.
11. سورة اعراف(7)، آية 198.
12. سورة آل‌عمران(3)، آية 77.
13. توصيه‌ها، پرسش‌ها و پاسخ‌ها در محضر حضرت آيت‌الله جوادي آملي، تدوين نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري در دانشگاه‌ها، ج 1، ص 73ـ74.
14. مقام معظم رهبري دربارة شخصيت اين مرد بزرگوار مي‌فرمايد: «نود سال از يك قرن عمر خود را به خدمت به مردم و عبادت خداوند گذرانيد. زهد و وارستگي او، تحرك و تلاش بي‌وقفه پيكر نحيف او، ذهن روشن و فعال او، حافظة بي‌نظير او، دهان هميشه صائم او، غذا و لباس و منش فقيرانة او، شجاعت و فصاحت و ويژگي‌هاي اخلاقي برجستة او، از اين مؤمن صادق، انساني استثنايي ساخته بود». افق حوزه (هفته‌نامه خبري حوزه‌هاي علميه)، شمارة 41، دوشنبه 17 مرداد 1382.
15. عباس موسوي مطلق، ملكوتي خاك‌نشين، ص

 

ماهنامه موعود شماره 58 

 

دیــنــی

مسئول: daneshjoo

 

رهجوی کمال (8)

 

همه بر اين باوريم كه انسان هاي مثبت و خوبي هستيم . اما چرا حيات زندگي و حيات عبادت در ما كم رنگ است و يا اصلاً وجود ندارد؟

 

عموماً انسان ها خودشان را تأييد مي كنند كه اين يك عادت است ، ولي خوب بودن بايد با يك معيار صحيح سنجيده شود. معناي خوب بودن اين نيست كه عادت هاي دلخواه و دلپسند خود را تأييد كنيم ، زيرا چه بسا همين عادت هاي دلخواه و دلپسند در بلند مدّت نتايج نامطلوب و يا عوارض جانبي به دنبال داشته باشد . معيار خوب بودن بايد با الگوهاي انساني مطابقت داشته باشد . وقتي بر اين باوريم كه انسان خوبي هستيم ولي حيات واقعي در وجودمان پيدا نمي شود ، بايد مطمئن بود كه اِشكالي اساسي وجود دارد.

حيات معنوي در بُعد زندگي و عبادت به سبب يك حركت حساب شده در الگوهاي انساني خوب و الهي رخ مي دهد ، در غير اين صورت حيات معنوي رخ نمي دهد ، اين رابطه يك قانون در عالم است ، پس بايد بسيار مراقب بود ، چون خود تأييدي در بسياري از موارد ممكن است ريشه در خود خواهي ها  داشته باشد كه باعث سقوط انسان مي شود ؛ منظور اين نيست كه كسي نبايد خود را تأييد كند بلكه بايد با الگوهاي صحيح خود را بسنجد و به خود امتياز دهد و واقعاً سعي نكند الگوهاي صحيح را تحت سيطره ي سليقه هاي خود در آورد.

 

نمازشب

 

رسول اكرم (ص) مي فرمايد :
اگرمردم مي دانستندكه(دراثرنخواندن نمازشب) چه ثواب بزرگ و پاداش هميشگي راازدست داده اند، گريه هايشان برازدست دادنش طولاني مي شد.

امام صادق (ع) مي فرمايد:
نماز شب آثار هفتگانه دارد كه عبارتند از:1-چهره را نيكو كند..2 – اخلاق را زيبا كند..3 – انسان را خوشبو نمايد..4 – روزي را مقدرمي سازد.. 5 – باعث اداءقرض مي شود.. 6 – غم و غصه راازبين مي برد.. 7 – چشم را روشني مي بخشد..

ازامام سجاد سوال شد. براي چه كساني كه در دل شب به راز ونياز مي پردازند زيباترين مردم اند؟آن حضرت فرمود:براي اينكه آنهادرشب با خداي خويش خلوت مي كنند و به راز ونياز مي پردازند وخداوند سبحان هم آنها رابه نور خودش مزين مي نمايد.

رسول خدا مي فرمايد: كسي كه در شب نماز گذارد چهره اش در روز نيكو و نوراني مي شود.

 

روانـشـنـاسـی

مسئول: Mitr@ (میترا)

 

یوسف قهرمان خوبی ها

 

قسمت چهل و دوم

 

راستی اگر ابن سیرین قصد توجه داشت نمی توانست بگوید (خدایا چه کنم؟من می خواهم بروم اما در قفل است.)آیا او نمی توانست زن جوان را در آن خانه راهنمایی کند؟

 

ماجرای شیخ رجبعلی خیاط

 

شیخ رجبعلی خیاط نیز از آن دسته افرادی بود که در خلوت خود به شدت مراقب بود و به برکت همین مراقبت ها بود که خداوند چشم دل او را باز کرد و حقایقی را می دید که دیگران از دیدن آن ناتوان بودند.(همین جا به همه ی شما خوانندگان محترم توصیه می کنم زندگینامه ی شیخ رجبعلی خیاط را که تحت عنوان {کیمیای محبت}بارها به چاپ رسیده است مطالعه بفرمایید)اما سکوی پرش شیخ رجبعلی خیاط کجا بود؟

او هم سرگذشتی مشابه ابن سیرین دارد  با این تفاوت وقتی که خلوتی با نامحرم (یک امتحان الهی)برایش فراهم آمد و اگر گناه می کرد هیچ کس متوجه نمی شد یک باره رو به آسمان کرد و گفت:(خدایا همیشه تو بندگانت را امتحان می کنی  این دفعه من می خواهم تو را امتحان کنم.من از این گناه صرف نظر می کنم و به تو پناه می برم  ببینم تو با من چه می کنی.)  چنین که چشمان شیخ رجبعلی خیاط باز شدو از آن پس حقایقی عجیب را می دید

در حدیثی از پیامبر عزیزمان (ص)نقل شده است:در هنگامه ی قیامت عده ای سر از قبر ها بیرون می آورند و دو بال در می آورند و با ابهت سمت بهشت می روند. ملائکی که در بهشت هستند از ایشان می پرسند:(آیا شما نامه ی عمل خود را دیده اید و آن را به شما داده اند؟)آنان می گویند:(نه)فرشتگان میپرسند:(آیا به اعمال شما رسیدگی شده؟)می گویند:(نه)ودر آخر ملائک با تعجب می پرسند: (پس شما چه کردید که اکنون بی حساب وارد بهشت می شوید؟!)می گویند:(ما در دنیا دو عمل کردیم که لایق و شایسته ی چنین پاداشی شدیم اول  آن که به هر آن چه خدا مقدر می کرد راضی بودیم و دوم  آن که در خلوت  از خدایمان حیا می کردیم)

برای بهره مندی از پاداش های عظیم الهی در دنیا و آخرت باید هر چه بیشتر مراقب باشیم که در خلوت خود حیا کنیم.خلوت برای یک نفر محیط دانشکده ای است که کیلو متر ها از شهرشان فاصله دارد   برای دیگری محل کار اوست که خانواده اش او را نمی بینند برای آن یک مغازه ای است که برای خرید به آن جا رفته  وخلوت یکی گفتگوی تلفنی با کسی است که دیگران صدایش را نمی شنوند  و خلوت یکی هم کار کردن با کامپیوتر و فضای اینترنت است که دیگران راهی به آن ندارند

در چنین موقعیت هایی است که حفظ چشم و زبان و پاکدامنی انسان  موجب محبوبیت نزد خدا می شود

 

 

Mitr@

 

ادامه دارد...

نقل از کتاب یوسف قهرمان خوبی ها اثر استاد م.حورایی موسسه فرهنگی موعود

 

ادبــی

 

مسئول: نجمه نجف زاده                                     وبلاگ: پرچین راز

 

عشق..

 

به تو که فکر میکنم آسمان میترسد

زمین و زمان مثل اینکه می لرزد

به تو که فکر میکنم زمین نمیچرخد

به ساز آسمان آبی زمان نمی رقصد

به کهکشان راه شیری قسم دلم .

ستاره باران است

کنار چشم های تو این  دل آرام  است

تمام شبهای بی ستاره بارانی است

بدون تو باران ترانه ای عادی است

کجاست آن ستاره ی شبای رویایی

بیا که خسته است دلم از این فکرهای پوشالی

 

 

                                                                       سوگند

 

فرستنده: نیما قربانی ـ nima.reydelosoro@gmail.com

 

Poem-like

 

بیا

 

بیا با هم گریه کنیم

بیا با هم پرواز کنیم

تا جایی که دیگه مهم نباشه

که ما انسانیم

که ما تنهاییم

بیا با هم فرار کنیم

از این تفرقه ی همه گیر

بیا با هم دعا کنیم

که شاید صدامون بلندتر بشه

که شاید برسه به خدا

شاید که او بده جواب ما

بیا با هم بی خیال بشیم

نفسامون رو جمع کنیم و چیزی رو که نباید بگیم

شاید که صدامون بلندتر بشه

شاید که دل اونها رو هم بلرزونه

که ما هم انسانیم

که ما هم می تونیم فریاد بزنیم

شاید هم بلندتر از دیگران

آزادی!

بیا با هم بدوزیم چشمامون رو به آسمون

شاید که همرنگ بشه

قلبامون با آسمون

آبیِ آبی!

 

 

خـــوانـــدنـــی هـــا

 

مسئول: afso0n                                  وبلاگ: عارفانه

 

شاید ...

 

و شايد تو .

و شاید هیج کس.

البته شاید ! کاش می توانستم از تو بگویم.

کاش می توانستم با تو بخوانم.

در پیچیده ترین لحظه های صداقت کاش می شد برق چشمانت را ببینم.

اینک زمانی است بی فرجام.

اینک حضوری است بی حضور.

و شاید قلب هایی آکنده از مهربانی.

کاش می توانستم راستی و ایمان را با تو تجربه کنم.

کاش می توانستم بغض هایم را پیش تو بازگو کنم.

کاش . کاش . کاش ... 

ولی افسوس.

افسوس بر روزهای رفته.

بر چشم های خیس.

بر ضجه های نادانی . افسوس .

نمی دانم.

هیچ نمی دانم.

مثل همیشه.

گنگ و نامفهوم.

زشت و زیبا و حرفهایی پر از ابهام .

نمی توانم.

اصلا" توان فکر کردن از من گرفته شده.

دیگر دوردست ها را نمی نگرم.

 نه. نه.

 ببخش . دوردست ها به فکر من نمی آیند.

 آنها با من قهرند.

ولی چرا ؟ برای کدامین گناه ناکرده ؟

گناه !

 آه چه کلمه آشنایی. در سبزترین لحظه های زندگی گناهی نیست به جز بی گناهی .

در آبی ترین اندیشه خیال شاید باز تو باشی و هیچ.

 و من , پست ترین موجود جهان و شاید بهترین .

هیچ نمی دانم در کدامین گفته های من بذر اعتماد در درون آتش شده تو رخنه کرد ؟

چی ؟

 اعتماد ؟ چه کلمه غریبی.

در این دنیای خاکی که انسانها خون یکدیگر را درون شیشه می کنند و به بهای خون پدرانشان خرید و فروش می کنند,  اعتماد واژه ایست نا مفهوم.

ولی شاید هنوز در این دنیای خاکی, در این عصر ماشین و دود و اندوه

هستند کسانی که دل هاشان فقط بخاطر دوست داشتن می تپد و تو ...

تو, کلمه ای بی ادبانه ولی زیبا.

تو توانستی اعتماد را بخوبی صرف کنی و از آن جمله های خوب خوب درست کنی

و حالا این من بودم که داشتم از روی جمله های تو, هر شب ده بار می نوشتم تا شاید کلمه اعتماد را یاد بگیرم.

من ؟

آه من!

چه خودخواهانه.

جنس کلام من از سکوت بوده اند زمانی. ولی اکنون سکوت هم چاره ساز نیست.

دیروز برای چندمین بار صفحات ذهنم را ورق زدم.

روی جلد آن این چنین نوشته بود:"حیاط خانه ما تنهاست".

ورق می زنم: "می توان همچون عروسک های کوکی بود با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید".

و ورق های دیگر : "دستهایم را در باغچه می کارم . سبز خواهم شد . می دانم . می دانم . می دانم" .

دیگر نمی خواهم صفحات بعدی را بخوانم.

حالم بهم می خورد.

مطالبش هیچ ربطی بهم ندارند ...

"برای بودن باید خود بود و خود بودن را باور نمود"

 

 

بـــا شـــهـــیـــدان

 

نگاهی به زندگینامه احمد متوسلیان (5)

 

تولد تا دستگيري در خرم آباد

 

در اين ماجرا، علاوه بر «احمد»، دو تن از همرزمان او نيز دستگير شدند. همين واقعه، خود به عرصه‌اي جهت بروز روح پرفتوت «احمد» مبدل گرديد. به روايت مادر بزرگوارش:
«000توي يك شركت خصوصي كار مي‌كرد و رفته‌بود خرم‌آباد. آنجا درگير كار پخش اعلاميه بود كه او را با دونفر ديگر از دوستانش مي‌گيرند. آن دونفر زن و بچه داشتند و به همين خاطر، به محض دستگيري، «احمد» تمام مسؤوليت چاپ و تكثير اعلاميه‌ها را يك تنه به گردن گرفت تا پروندة آنها را سبك‌تر كند.»
آغاز دوران اسارت «احمد» در زندان مخوف فلك الافلاك خرم‌آباد، در حقيقت به مثابه ورود او به ميدان آزمون دشوار وفاداري به آرمان الهي انقلاب و حفظ اسرار نهضت به شمار مي‌رفت. او قريب به 2 ماه مشقت‌بار از اين دوران تلخ و مردآزماي، را به صورت ممنوع‌الملاقات، در سلولي انفرادي محبوس بود. بازجويان ساواك براي درهم شكستن روح مقاوم او، از پيشرفته‌ترين شيوه‌هاي شكنجة جسمي و روحي او استفاده كردند.
در گذر 50 شبانه روز شكنجة لاينقطع، «احمد» با جسمي درهم شكسته و دردمند، همچنان به پايداري مظلومانة خويش در برابر توحش عنان گسيختة بازجويان ساواك ادامه داد. شكنجه‌گران آريامهري كه از اين همه سرسختي او به ستوه آمده بودند، خشمناك و مستأصل بر ميزان و حجم شكنجه‌هاي خويش افزودند. عكس‌العمل «احمد» در برابر اين سفّاكي بي‌حد و حصر، رويكرد به شيوة مؤثر مقاومت منفي بود. در اعتراض به شرايط غيرانساني مراحل بازجويي، دست به اعتصاب غذا زد و در اين راه، تا پاي مرگ ايستادگي كرد. سرانجام، مقاومت مؤمنانه «احمد»، بازجويان ساواك را به زانو درآورد و آنان، عاجز از كسب كمترين اطلاعاتي از او، به ناچار وي را به بند عمومي زندان شهرباني منتقل كردند. مادر دريادل «احمد» از اولين ملاقاتي كه با فرزند، دربند خود داشته، مي‌گويد:
«... اولين‌بار بود كه اجازه مي‌دادند به ملاقاتش بروم. اين بچه توي زندان اعتصاب غذا كرده و خيلي ضعيف شده بود. موقع ملاقات ديدم مچ دست‌هاي او متورم و خيلي كبود و سياه شده‌اند. گفتم: «احمد»، مچ دست‌هايت چرا اينطور شده؟ خنديد و گفت: مادر، چيزي نيست.
گفتم: نه، راستش را بگو، اينها با تو چه كار كرده‌اند؟ نمي‌خواست بگويد. آخر سر وقتي قسمش دادم، گفت: اين كبودي‌ها جاي دستبند‌هايي است كه به دوطرف بالاي تخت شكنجه وصل است. آنها را محكم دور مچ دستهايم مي‌بستند، بعد با كابل شلاقم مي‌زدند. براي اينكه طاقت درد شلاق را بياورم و فرياد نزنم، روي تخت خيلي تقلا مي‌كردم و دستبندها بدجوري به مچ دست‌هاي من فشار مي‌آوردند.براي همين، يك خورده مچ‌هايم كبود شده، ولي مادر، شما نگران نباشيد. اينها خيلي زود خوب مي‌شوند.»
يكي از رزم‌آوران سپاه مريوان، از تأثيرات ماندگار آثار شكنجة ساواك بر بدن «احمد» مي‌گويد:
«... در اولين روزهاي آمدنم به سپاه مريوان بود كه همراه برادر «احمد» و چندنفر از بچه‌ها براي استحمام به گرمابة عمومي رفتيم. توي رختكن، همه لباس‌هايمان را درآورديم؛ به جز برادر «احمد» كه داشت با مسؤول حمام صحبت مي‌كرد. هرچه اصرار كرديم او هم لباس‌هايش را درآورد و بيايد، طفره رفت ... ماكه از حمام خارج شديم، ديديم لباس‌هايش را به سرعت پوشيده و دارد با حوله سرش را خشك مي‌كند. اصلاً نفهميديم كي وارد شد و كي زد بيرون. اين موضوع براي ما شده بود معما ... تا اينكه يك بار بنا شد به حمام برويم، من يكي، پشت در، پا سست كردم. بچه‌ها همه داخل حمام رفتند و بعد از چند لحظه، از لاي در رختكن ديدم «احمد» به سرعت مشغول درآوردن لباس‌هايش شده ... يا امام زمان (عجل‌الله تعالي فرجك)! هيچ وقت آنچه را كه ديدم فراموش نمي‌كنم. تمام بدنش پر از آثار شكستگي و جراحت و سوختگي بود ... تا متوجه حضور من شد، با لحن گله‌مندي گفت: برادر ... !كار خوبي نكرديد ... آنچه ديدي بين خودمان بماند. باشد؟ اشكم را درآورد. قول دادم ديده را ناديده فرض كنم.»
با خاتمه يافتن مراحل بازجويي و شكنجه، چنين به نظر مي‌رسيد كه شايد دشوارترين مرحلة اسارت «احمد» نيز سپرس شده باشد، لكن گويا مصائب اين كوه درد پاياني نداشت؛ چرا كه به گفتة خواهر بزرگوارش:
«... وضع ايشان خيلي بحراني بود. عوامل ساواك رژيم حساسيت عجيبي نسبت به او نشان مي‌دادند. مأموان رژيم مي‌گفتند به خاطر مقاومتي كه از خودش نشان داده، بايد منتظر دريافت خبر اعدامش باشيم و مدت‌هاست كه «احمد» به قول معروف «زير اعدام» است و از اين جور حرف‌ها.
راستش، ديگر براي خانواده ما شهادت قريب الوقوع و قطعي به نظر مي‌رسيد.»
«احمد» دوران اقامت دربند عمومي زندان را؛ به رغم وضعيت بلاتكليف و بحراني خود، با روحي نستوه و قلبي مطمئن به الطاف پروردگار و عنايات معصومين (عليهم السلام) سپري كرد.
درپاييز سال پنجاه و هفت، با اوج‌گيري تظاهرات اعتراضي ملت مسلمان ايران و شكست سياست مشت آهنين رژيم -‌كه  سابق تهران در هفده شهريور پنجاه و هفت آغاز شده بود- عملاً با كشتار مردم در ميدان ژاله ‌كارگزارن دستگاه طاغوت، به منظور مهار امواج گدازان آتشفشان انقلاب و تضمين بقاي حاكميت نامشروع خاندان پهلوي، دست به‌كار اجراي خيمه‌شب‌بازي جديدي شدند. اين بار، عفريت عاري از مهر، شعبده‌اي ديگر آغاز كرد و وعده داد كه در صدد آزادكردن زندانيان سياسي است. حيله‌اي كه به زعم اربابان آمريكايي ديكتاتور، مي‌توانست ضمن جلب رضايت  حكومت جيمي‌كارتر در منطقه خليج فارس را از خطر افكار عمومي مردم، جزيرة ثبات غرق‌شدن در درياي انقلاب خميني مصونيت بخشد.
خواهر نستوه «احمد» مي‌گويد:
«... رژيم دچار وحشت عجيبي شده بود. اوايل انقلاب، يكي از شعارهاي مردم، درخواست آزادي زندانيان سياسي بود و طاغوت به خيال اين كه با آزادكردن زنداني‌ها مي‌تواند دهان مردم را ببندد و بعد از چند وقت، آبها كه از آسياب افتادند، دوباره بگير و ببند را شروع كند، رسماً اعلام كرد كه مي‌خواهد زندانيان سياسي را آزاد كند.
اتفاقاً اسم «احمد» جزو فهرست اول اسامي زنداني‌هايي بود كه قرار شد آنها را آزاد كنند... من هنوز بريدة خبر روزنامه‌هايي كه اسم او را جزو زنداني‌هاي آزادشده چاپ كرده بودند، دارم.»
«احمد» بعدها در مصاحبه‌اي در مورد ماجراي آزادي خود از زندان طاغوت، به اختصار گفته است:
«... بعد از چندماه زندان، بالاخره در زمان دولت نظامي ازهاري، آزاد شدم.»
در هفتم آذر سال 1357، «احمد» از زندان رهايي يافت و به آغوش پر مهر ملت بازگشت. روزهاي سراسر رنج و شكنجة زندان، روح حقيقت‌جوي «احمد» را به خوبي صيقل داد و خصائل كريمه‌اي همچون صبر و اخلاص را در وجود سرشار از خشم و خروش مقدس او عليه بيداد آريامهري، شكوفا كرد. پولاد وجود «احمد»، در كورة گدازان دوران اسارت مشقت‌بار قوام يافت و آب‌ديده شد. يكي از ياران ديرينة «احمد»، دربارة خصائل و اخلاق مبارزاتي او روايت مي‌كند:
«…«احمد» در مورد سوابق مبارزاتي قبل از انقلاب خودش، اصلاً اهل خودنمايي و تفاخر نبود…»
خيلي خوب مي‌دانستم كه دوران اسارت اين مرد در زندان شاه، از جمله سخت‌ترين روزهاي زندگيش بوده. يك‌بار كه از او دربارة مبارزات سياسي آن دوران و قضاياي زندان رفتنش سؤال كردم، يك نگاه عميقي به ما انداخت و گفت: تو چه كار به گذشته‌ها داري؟، حال را درياب. ببين حالا دارم چه كار مي‌كنم.
از اين جواب مختصر و مفيدي كه داد، فهميدم آدمي نيست كه اهل جار زدن خودش به عنوان زندان رفته و سيلي خورده باشد؛ آن هم با سابقه‌اي آن همه درخشان!»
پس از فرار ذلت‌بار شاه معدوم، همزمان با گسترش تظاهرات مردمي و فرار روزافزون نظاميان مسلمان از پادگان‌ها، «احمد» در اوايل بهمن‌ماه سال پنجاه و هفت به تهران بازگشت و بلافاصله، نقش رابط و هماهنگ كنندة تظاهرات مردمي در محلات جنوبي شهر تهران را بر عهده گرفت؛ ضمن آن‌كه با حركت‌هاي مكتبي محافل دانشجويي و روحانيت مبارز تهران نيز رابطه‌اي تنگاتنگ برقرار كرده بود. در پي بازگشت پيروزمندانه رهبر كبير انقلاب اسلامي حضرت امام خميني (ره) به تهران، «احمد» نيز به سان ديگر فرزندان معنوي امام (ره)، روند مبارزه با پس مانده‌هاي طاغوت فراري را شدت بخشيد و در جريان رويارويي مردم با چكمه‌پوشان حكومت نظامي تهران، بارها تا مرز شهادت پيش‌رفت.
در جريان درگيري‌هاي مسلحانة روزهاي سرنوشت ساز بیست و یک و بیست و دو  بهمن پنجاه و هفت، هميشه و همه‌جا مي‌شد «احمد» را ديد كه بي‌پروا و خستگي‌ناپذير، معركه‌گردان مصاف مردم مسلح با نيروهاي روحيه باخته ساواك و گارد مزدور شاهنشاهي است.

 

 

 

جــــوک

 

***   به يه دونه شلوار لي مي گن: "ليوان ", به دو تا شلوار لي مي گن: "لي لي", به سه تا شلوار لي مي گن: "تريلي", به 4 تا مي گن: "چارلي", به 5 تا مي گن: "لي لي تو تريلي", به 6 تا مي گن: "لي لي با چارلي",به 7 تا شلوار لي ميگن: "خيلي"!

***   غضنفر لوله تفنگ رو گذاشته بود روي شقيقه يارو ميگه تكون نخور والا با لگد ميزنمت.

***   فالگير: فردا شوهرتون ميميره! زن: اينو كه خودم ميدونم. بهم بگو گير پليس ميفتم يا نه!

***   وقتي يه زن ميبينه كه شوهرش داره زيكزاك تو حياط ميدوه بايد چيكار كنه؟

- هيچي , بايد بهتر هدف بگيره و به شليك كردن ادامه بده!

***   یکی تلوزيون سياه سفيد مي خره براي اينكه رنگي بشه ميره بالاپشت بام انتن خونه را رنگ ميزنه

***   يه روز دو تا در با هم ازدواج مي كنن بچه شون مي شه در به در

***   گرگه زنگ خونه شنگول و منگولو مي زنه يكي آيفونو بر ميداره ميگه زنگ طبقه دوم رو بزن

***   يه روز گرگه ميره دم خونه ي شنگولو منگول در ميزنه يه کي ميگه کيه گرگه ميگه منم منم مادر تون….يه دفعه پينوکيومياد بيرون ميگه بابا به خدا يه ساله از اينجا رفتن

***   يارو ميره ديوونه خونه ميبينه همه تو صف واستادن دارن يكي‌يكي تو يه سوراخه نگاه ميكنن بعد دوباره ميرن ته صف واميسن. يارو كنجكاو مي‌شه ببينه تو سوراخه چه خبره، خودش هم ميره تو صف واميسه و تو سوراخه رو نگاه ميكنه هيچي نميبينه، يه بار ديگه تو صف واميسه بازم هيچي نميبينه،‌ از يكي ميپرسه: شما چي رو نگاه ميكنين؟ من كه هر چي نگاه ميكنم هيچي نميبينم. يارو بهش ميگه: برو بابا دلت خوشه! ما دو ساله داريم اين تو رو نگاه ميكنيم هنوز هيچي نميبينيم، تو ميخواي با دو بار نگاه كردن چيزي ببيني؟!

***   به غضنفر ميگن : با لوستر جمله بساز د ‌ميگه : من 3 تا دختر دارم يكي از يكي لوستر

 

اینم دو تا از جوک های پاستوریزه که دوست خوبمان A_sh57222@yahoo.com

  فرستاده اند بقیه کمی ... بودند

 

***   یکی  مي ره دكتر مي گه آقاي دكتر به نظر شما من 100 سال عمر مي كنم؟دكتر ميگه سيگار مي كشي ميگه نه. عرق :نه. ترياك:نه. غذاي چرب: نه. خانم بازي : نه. دكتر ميگه : پس مي خواي 100 سال زنده بموني چه غلطي بكني .

***   غضنفر کتاب فروشی باز می‌کنه، بعد از یک هفته میان درشو تخته می‌کنند. رفقاش ازش میپرسن چرا در مغازت رو بستن؟ میگه: والله هیچی، ما فقط زده بودیم جلد دوم قرآن رسید.

 

 

عکس خنده دار

 

طــنــز

 

یار ملـوس!

 

آن شب که ملوســــــانه به مــــــــا زُل زده بودی

بـــا شــــــــوت نگاهت به دلم گــــــــل زده بودی

امّــــــــا چـه گلی! چونکه کمـک داور انصـــــــاف

پرچم زده بوده است که بــــــــــــا فول زده بودی

دردا دل مـن وا شــــــــــــد از آن سنبـــــل زلفت

یعنی گـــــــــــره عـــــــــــاطفه را شل زده بودی

قربان دماغت که از آن ســـــــــــــــرو خمیده (!)

از چشم الا چــــــانه ی خــــــــــود پل زده بودی!

بر حمل چنین بـــــــــــــــار گرانت نظــــــــری بود

گه گـاه   اگــــــــــــــــــــر لاف تحمّــــل زده بودی

بس کن دگر اي شاعــــــــر بي مخ! که مخـم را -

زين شعـــــــــر تيليت کرده و بالکـــــــل زده بودی

يک تـــــــــــــار از آن زلف شويدانـــــه  نديـــــــده

عمري سخـــــــــن از سوســـن و سنبل زده بودي

از جیغ بنفشش همــــــــــه کس زهــره ترک بود

امّا تــــو دم از نغمــــــــــــــــــه ی بلبل زده بودی

آن لحظه که از رَخش رُخـش شیهــــــــه شنیدی

پهلـــــــــــو  به دل رستم زابــــــــــــــل زده بودی

يک عمر سرودي که بشـــــــر يا قمر است اين؟؟

"عارف" ز چه خــــــــود را به "تجاهل" زده بودي!؟

"داروين" اگر يـــــــــــار تو مي ديد در اين شکــــل

او را مثَــــــــــــــــل از بهـــــــر تکامــل زده بودي!!

لیکن دم تو گـــــــــرم که بـــــــــــــر تارک   وبلاگ

هر شعـــــــــــــــر زدی  ترگـل و ور گــل زده بودی ...

 

بوالفضول الشعرا

 

ترفند رایانه ای:

 

مروري بر مهمترين تنظيمات Internet Explorer

 

بخش پنجم

 

تب Content :
با استفاده از گزينه هاي اين تب مي توانيد ميزان كنترل خود را بر سايتهاي اينترنتي تنظيم نماييد .
ــ فريم اول
Content Advisor مي باشد . با كليك بر روي گزينه Enable پنجره اي گشوده مي شود . اولين تب اين پنجره Rating مي باشد كه به وسيله آن مي توانيد ميزان دسترسي خود يا استفاده كنندگان از مرورگر را به سايتهاي حاوي خشونت و منافي اخلاق معين نماييد . در بخش Select a category to view the rating levels پس از كليك بر روي هر عنواني يك نمودار ميله اي ظاهر شود كه مي توانيد آن را با ماوس گرفته و به چپ و راست حركت دهيد تا ميزان دسترسي به حد مورد نظر شما برسد .
در تب
Approved Sites مي توانيد نام سايتهاي مورد پسند خود را وارد نموده و نوع دسترسي ( هميشه = Always ، هرگز = Never ) به آن آدرس ها را نيز مشخص كنيد . در تب General مي توانيد براي كاربران خود (در صورتيكه كامپيوتر شما سرور يك شبكه باشد ) نيز تعيين تكليف نماييد كه آيا مي توانند سايتهايي كه براي آنها هيچ تنظيمي صورت نگرفته بازديد كنند يا نه ؟ يا اينكه منوط به تايپ Password براي كاربران كنيد ( منظور از Hint اين است كه در صورت فراموشي رمز آن كلمه بتوانيد رمز را به ياد شما بياوريد . Hint نبايد كلمه اي باشد كه سايرين به وسيله آن به راحتي بتوانند رمز را حدس بزنند .) در اين صورت در فريم Content advisor گزينه Enable تبديل به Disable شده و از طريق گزينه Setting مي توانيد تنظيمات را انجام دهيد . توسط گزينه Disable مي توانيد تنظيمات خود را غيرفعال كنيد كه براي اين كار نيز از شما رمز خواهد خواست . براي برداشتن كل پسورد ، از طريق Registry ويندوز در آدرس :
HKEY_LOCAL_MACHINE\SOFTWARE\Microsoft\Windows\CurrentVersion\Policies\Ratings
دو عنوان
String - Hint و DWORD - Key را پاك كنيد.
توسط گزينه هاي موجود در فريم
Rating Systems مي توانيد يك فايل تراز يا تعيين نرخ دسترسي براي Content Advisor بيابيد . با كليك بر روي گزينه Enable مي توانيد توسط تب هاي مختلفي كه ظاهر مي شود اين تنظيمات را انجام دهيد . در تب Advanced نيز مي توانيد از انواع تنظيمات موجودتان استفاده نماييد .
ــ فريم دوم
Certificates مي باشد .
گزينه
Clear SSL( Secure sockets layer ) State : وقتي شما از سايتي يا سايتهايي كه به آن اطمينان داريد بازديد مي كنيد ، ممكن است در بين اين سايتها ، سايتي از شما اطلاعات شخصي براي هر منظوري بخواهد . از طرفي چنانچه از سايت ديگري بازديد نماييد كه از شما مي خواهد تا اطلاعات شخصي خود را وارد نماييد ، با توجه به اينكه اين اطلاعات در كامپيوتر شما موجود است ، آن سايت بدون كسب اجازه ، از اطلاعات موجود بهره برداري قرار گيرد . براي پاك كردن اين توضيحات ، بر روي گزينه مذكور كليك نماييد .
گزينه
Certificates راه پي بردن به هويت و اعتبار افراد در اينترنت بررسي گواهينامه ها و امضاهاي ديجيتالي و گواهينامه هاي امنيتي سايت هايي را كه بازديد كرده ايد مي باشد . (گواهي نامه امنيتي ، به عنوان مدرك معتبر بودن يك شركت مي باشد )
از طريق گزينه
publishers (ناشران) مي توانيد بفهميد كه به چه شركتهايي اعتماد كرده ايد !
ــ فريم سوم مربوط به
Personal Information ( اطلاعات شخصي كاربر ) مي باشد .
با اجراي گزينه اول (
AutoComplete ) مي توانيد حالت تكميل اتوماتيك آدرس وبها ، فرمها ، نام كاربر و رمز روي فرم ها را فعال يا غير فعال نماييد . با استفاده از گزينه هاي Clear Forms و Clear Passwords نيز مي توانيد فرمها و رمز هايي را كه قبلاً وارد نموده ايد پاك كنيد .
براي اطمينان و رعايت امنيت بيشتر، گزينه هاي اين بخش را غير فعال نماييد .
تب
Connections :
به وسيله اين تب مي توانيد ، امور مربوط به تنظيم و ساختن يك
dial up connection ، اقدام كنيد .
ــ با اجراي گزينه
Setup مي توانيد تنظيمات مربوط به اتصال به اينترنت را انجام دهيد .
ــ با اجراي گزينه
Add يك Connection جديد مي توانيد بسازيد .
ــ با اجراي گزينه
Remove مي توانيد هر يك از Connection هايي را كه ساخته ايد ، پاك كنيد .
ــ با اجراي گزينه
Setting مي توانيد تنظيمات مربوط به هريك از Connetion هايي را كه مي خواهيد انجام دهيد .
ــ اگر چنانچه دو يا چند
Connection داريد ، با اجراي گزينه Set Default مي توانيد يكي از آنها را به عنوان پيش فرض ارتباط با اينترنت قرار دهيد .
ــ در صورتي كه به عنوان يك عضو شبكه محلي هستيد با اجراي گزينه
LAN Setting مي توانيد تنظيمات مربوط به LAN را انجام دهيد.
در همين تب فريم اول محتوي سه گزينه (
Option ) در مورد چگونگي برقراري ارتباط با اينترنت در زمان اجراي مرورگر مي باشد . ( اين موارد در زماني صورت مي پذيرد كه در حالت OffLine باشيد . )
الف) در صورت فعال بودن گزينه اول
Never dial a connection هر زمان كه شما مرورگر را اجرا كنيد هيچ پيامي براي اتصال به اينترنت نخواهد داد و مرورگر اجرا خواهد .
ب) در صورتي كه شما يكي از اعضاي شبكه محلي هستيد با انتخاب گزينه
Dial whenever a network connection is not present مي توانيد به مرورگر بگوييد كه در صورت غيرفعال بودن شبكه محلي از طريق يك شماره گير Dialup Connection به اينترنت متصل گردد .
ج) در صورت فعال بودن گزينه
Always dial my default connection مرورگر از طريق شماره گير پيش فرض اقدام به اتصال به اينترنت خواهد نمود .
تب
Programs :
در اين تب مي توانيد تعيين كنيد كه مرورگر براي انجام اقدامات ذكر شده در اين بخش ، از كدام نرم افزار ويندوز استفاده نمايد .
در صورتي كه علاوه بر
Internet Explorer ، مرورگر ديگري را بر روي كامپيوتر خود نصب نموده ايد ، با كليك بر روي گزينه Reset web Setting مي توانيد علاوه بر پرسش مبني بر قرار دادن Internet Explorer به عنوان مرورگر پيش فرض در مورد تغيير Home Page مرورگر ( به آدرس Default مرورگر ) نيز نظرخواهي مي كند .
با تيك زدن گزينه
Internet Explorer should check to see whether it is the default browser، مرورگر Internet Explorer هنگام شروع به كار كنترل مي كند كه آيا به عنوان مرورگر پيش فرض مي باشد يا نه ؟ و از شما مي خواهد كه آيا پيش فرض باشد يا نه ؟

 

داستان راستان

 

برگرفته از کتاب «داستان راستان» اثر استاد شهید مرتضی مطهری

داستان چهارم:

 

بستن زانوی شتر

 

قافله چندين ساعت راه رفته بود . آثار خستگی در سواران و در مركبها پديد گشته بود . همينكه به منزلی رسيدند كه آنجا آبی بود ، قافله فرود آمد . رسول اكرم نيز كه همراه قافله بود ، شتر خويش را خوابانيد و پياده‏ شد . قبل از همه چيز ، همه در فكر بودند كه خود را به آب برسانند و مقدمات نماز را فراهم كنند .
رسول اكرم بعد از آنكه پياده شد ، به آن سو كه آب بود روان شد ، ولی‏ بعد از آنكه مقداری رفت ، بدون آنكه با احدی سخنی بگويد ، به طرف مركب‏ خويش بازگشت . اصحاب و ياران با تعجب باخود می‏گفتند آيا اينجا را برای فرود آمدن نپسنديده است و می‏خواهد فرمان حركت

بدهد ؟ !

چشمها مراقب و گوشها منتظر شنيدن فرمان بود . تعجب جمعيت‏ هنگامی زياد شد كه ديدند همينكه به شتر خويش رسيد ، زانوبند را برداشت‏ و زانوهای شتر را بست ، و دو مرتبه به سوی مقصد اولی خويش روان شد .
فريادها از اطراف بلند شد : " ای رسول خدا ! چرا مارا فرمان ندادی كه‏ اين كار را برايت بكنيم ، و به خودت زحمت دادی و برگشتی ؟ ما كه با كمال افتخار برای انجام اين خدمت آماده بوديم " . در جواب آنها فرمود : " هرگز از ديگران در كارهای خود كمك نخواهيد ، و بديگران اتكا نكنيد ، ولو برای يك قطعه چوب مسواك باشد " ( 1 )

 

پاورقی :
 لا يستعن احدكم من غيره و لو بقضمة من سواك » . كحل البصر محمد قمی ، صفحه . 69

 

داسـتـانـک

 

مسئول: فرنوش

 

... تا یکی شدن ...

 

آروم به كناري رفت چشما شو بست . تمام ذهنش متمركز تا بتونه اون صحنه رو يك بار ديگه مرور كنه هر قدر تلاش كرد نتونست بي اختيار نشست و شروع به گريه كردن كرد ميدونست كه همسايه با چشماي سياه وحشتناكش داره اون و نگاه مي كنه. قطره هاي اشكش بنئبت از گونه هاي سرخش دل مي كندن و جان به خاك مي سپردند .

زير لب چيزي مي گفت: انگار كه داشت با خودش دعوا مي كرد آره من مقصر هستم ، مقصر خودم هستم چرا بهش نگفتم شايد نه اگر بهش مي گفتم اون گوش نمي داد ، اما از كجا معلوم شايد هم اه لعنت به من بايستي . ناگهان مثل برق از جا پريد يكي داشت اون صدا مي زد . فرصت نكرد اب از چشمانش بگيره . بريده بريده گفت : س ..لا.. م صاحب صدا روبروش ايستاد . عليك سلام اينجايي همه جا رو دنبالت گشتم . اتفاقي افتاده ؟

نه چيزي نشده . به زحمت اين و گفت : خوب با من كاري داشتي راستش مي خواستم بهتون بگم همونقدر كه شما منو دوست داري منم.

نگذاشت حرفش تمام بشه راست مي گي اما چرا هيچ وقت اين ونگفتي . فقط مي اومدي منو مي ديدي و بعدش

تو حرفش پريد وگفت: راستش مي ترسيدم كه شما تمايلي براي با من بودن نداشتهباشيد نفس عميقي كشيد و گفت حالا هم اومدم تا ديگه نزارم آتو قطره قطره آب بشي و از بين بري اين و

گفت : و بي اختيار شمع رو به آغوش كشيد . هنوز شمع شانه هاي نرم ولطيف پروانه رو احساس نكرده بود كهاز وجود گرماي عشق شون پرهاي ظريف پروانه سوخت وشمع هم آخرين نفسهاشو كشيد . جلوي چشمهاي سياع شب كه تنها شاهد به هم رسيدن اين دو معشوق بود شمع خاموش شد و پروانه سوخت تا براي هميشه جاودان بمانند.

 

 

داستــان

 

تقاص معرفت

 

نویسنده: رامین مولوی ـ قسمت هجدهم

 

برای مطالعه قسمت های قبلی داستان کلیک کنید

 

سامان از روي قدرشناسي نگاهي به او كرد و گفت : ميخواهم براي من الناز را پيدا كني و پيش من بياوري ... ميخواهم براي آخرين دفعه او را ببينم و با او صحبت كنم ... اين كار را براي من ميكني ؟

آرمين در محظور بدي گير كرده بود ... از اينكه بخواهد باز با الناز روبرو شود نفرت داشت ، از طرفي حال سامان هم مساعد نبود و اگر اين كار را انجام ميداد شايد او بهتر ميشد ... آرمين سرش را به علامت رضايت تكان داد .

ديدار با ابليس آن هم روي زمين براي آرمين كه در برابر اين ابليس چون فرشته اي بود كاري بس دشوار بود كه حتي ممكن بود به قيمت از دست رفتن بالهايش تمام شود .  

آرمين اصلاً نميدانست از كجا بايد شروع كند . نه شماره تلفن الناز را داشت نه اينكه ميدانست كجا زندگي ميكند نه اينكه اصلاً پاتوق الناز بيشتر كجاست .. پس از مدتي فكر به اين نتيجه رسيد كه بد نيست يك سري به پارك ساعي بزند ، براي اينكه يك بار الناز را آنجا ملاقات كرده بود . به طرف پارك رفت و تا غروب روي همان صندلي كه يكبار با الناز آنجا قرار داشت نشست . ديگر خسته شده بود و بلند شد كه برود كه ناگهان دختري را ديد كه به نظرش آشنا بود . با دقت بيشتر الناز را تشخيص داد كه با پسري كه آنهم براي آرمين بيگانه نبود قدم ميزد . پسر همان سياوش بود . سياوش همان پسري كه عشق او را ، مريم را از او گرفته بود . البته آرمين سياوش را تنها مقصر نميدانست بلكه بيشترين تقصير را متوجه مريم ميدانست . اما با حسي آكنده از نفرت سياوش را مينگريست زيرا او هم به مريم وفا نكره بود . گويا دنيا دار مكافات است . سياوش هم سنگيني نگاهي را احساس كرد ، كمي سرش را چرخاند  و آرمين را ديد كه او را مينگرد . از اين نگاه اصلاً خوشش نمي آمد . دوست داشت براي اين نگاه دعواي مفصلي با آرمين بكند كه با كمال تعجب ديد كه آرمين به طرف او مي آيد . آرمين چند قدمي الناز متوقف شد و بون هيچ سلام و عليكي به الناز گفت : براي تو از طرف سامان پيغام آورده ام.

الناز تازه متوجه حضور آرمين شده بود ، اما با اينكه سياوش در كنارش بود از آرمين ترسيد و خود را كنار سياوش پنهان كرد ، به گونه اي كه اگر اتفاقي در حال انجام بود سياوش براحتي از او دفاع كند . الناز از آرمين ميترسيد اما براي آزار آرمين پس از شنيدن اين جمله آرمين ، با بي تفاوتي شانه هايش را بالا انداخت .

آرمين از اين حركت به خروش در آمد بلند گفت : ميداني كه من از همان اول تشخيص داده بودم كه تو لياقت سامان را نداري .. ولي آن پسر بدبخت تنها به خاطر تو روي تخت بيمارستان افتاده و تنها يك كار از تو ميخواهد و آن ، اين هست كه بري به ديدنش ...

الناز گفت : من براي او متاسفم ، اما دوستي من و سامان هم تمام شده .. من تاب ديدن او را نداشتم ... اما سعي ميكنم كه آخر هفته آينده يك سري به سامان بزنم.

آرمين بيشتر عصباني شد : آخر هفته آينده ؟ تازه اگر شد ؟ تو اصلاً آدم نيستي ... تو لايق هيچي نيستي ... تو از پست ترين افراد پايين تري ...

الناز عصباني شد و گفت : حالا كه اين جوره اصلاً من نميام ... مگر نميگي كه من لايق هيچي نيستم ؟ پس برو پيش دوست عزيزت و ببين كه من چقدر ارزش دارم .

آرمين از شدت عصابانيت لبش را جويد .. به طوري كه خون از لبش بيرون جهيد اما سعي كرد كه ضبط نفس داشته باشد ... با ملايمتي ساختگي جواب داد : من شايد كمي تند رفتم ، ولي تو به خاطر دوستي قديميت با سامان برو پيشش ، به خاطر دوران خوشي كه با اون داشتي ... جان سامان به اين كار بستگي داره ...

الناز از روي تحقير نگاهي به آرمين كرد . ديگر ميدانست كه اين ببر خروشان را رام كرده است و برگ برنده دست اوست . پس بايد از اين برگ براي از بين بردن حريفش استفاده ميكرد . پس به آرمين گفت : ما دوستي خوبي نداشتيم ، ولي به يك شرط ميپذيرم ... قبول داري ؟ تو بايد التماس كني و به پاي من بيفتي ...

آرمين ديگر كنترلش را از دست داده بود ، ناخنهايش را در دستش فرو كرد و دست گره كرده اش را بالا آورد اما زود پشيمان شد و چون درختي كه از ريشه قطع شود بر زمين افتاد و زانوانش را بر خاك ساييد و با حالت تضرع گفت : من از تو خواهش ميكنم كه بيايي و سامان را ببيني ...

الناز با غروري باورنكردني آرمين را نگاه ميكرد ، اشك از چشمان آرمين سرازير بود و احساس شكست و خرد شدن در چهره اش هويدا بود اما با اين حال الناز گفت : من هفته آينده سري به سامان ميزنم .

ناگهان آرمين از زمين بلند شد ، سيلي محكمي به الناز زد . به طوري كه الناز بر روي زمين پرت شد . از اين حركت سياوش هم جا خورد و وقتي صورت بر افروخته آرمين را ديد از انجام هر گونه عملي ترسيد .

آرمين بلند داد زد : اگر براي سامان اتفاقي بيفتد من تو را ميكشم و مطمئن باش كه اين كار را براي اين انجام نميدهم كه من را خرد كردي براي اين ميكنم كه زندگي 3 نفر را به انضمام اطرافيانشان بهم ريختي .... الان هم بايد بروم وگرنه خونت را ميريختم ... پس از اين حرف به سرعت از پارك خارج شد و سريع به سمت بيمارستان رفت . پس از اينكه آنجا رسيد ، امير به او گفت كه حال سامان بد شده و ميخواهد آرمين را ببيند .

 

ادامه دارد ...

 

عکس و مکث

 

با مسئولیت : ساحل

 

حرف آخر:

 

بار الهی!

به خودت قسم همیشه تو را شکر می کنم که تو را دارم که ایمانی هرچند سست وضعیف و کم دارم. آری تو را شکر می گویم فقط وفقط به خاطر خودت می دانم که می دانی!

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 23:11  توسط حمید رضا الوندی  | 

نسل سوم 32

بنام خدای منتظران

 

هفته نامه

 

نـسـل سـوم

 

شماره  سی و دوم ـ سه شنبه 27 تیر 1385

 

 

قبل از هر چیز سلام!

 

اينجا چراغي روشن است


شرارت آرام آرام خود را به كوي دانشگاه تهران مي رساند و زبانه هاي شيطنت از لابه لاي ميله هاي خوابگاه شعله ور مي شوند و شب هجدهم تيرماه 1378 رقم خورد. هنوز عطر دل انگيز توسعه سياسي را در كاسه هاي آبگوشت دربند هضم نكرده بوديم كه خداحافظي يك «سلام» بچه گانه از جنس فرصت طلبي و عقده را به معركه اي جديد فراخواند. فرياد و هياهو و اشك و آه با چماق هايي همراه شد كه هيچ گاه سنگر دانشگاه را نمي توان با آن پيوند داد و آن سلام و آن سركوب عجولانه شد آغازي بر يك خواب پريشان چندروزه يا فرازي ديگراز شب هاي تهران.

انقلاب كاغذي
گفتيم كه هنوز فصل گفتگوي تمدن ها نشده بود و همچنان طبل توسعه سياسي لقمه شبانه مردم در سفره هاشان بود كه روزنامه هايي به رنگ اعتراض و سبك سواري بر موج هاي روزانه و روز آمد، متولد شدند. با اسم هايي به عمق يك انتخاب كه تاريخ خوب به انبار و آرشيو فرستادشان. حالا فرصت موج سواري در لابه لاي ستون هايي كه واژگان را به خوبي به زنجير ژورناليسم آغشته مي كنند، دست داده است. آنقدر فرصت طلايي هست كه در روز دو چاپ متفاوت از روزنامه را تحويل ملت دهي. آنقدر تريبون هست كه چند اراذل و اوباش و فرصت طلب رانده شده از انقلاب را دوباره دور هم جمع كني و از آنها به عنوان جريان خاموش انقلاب دوم ياد كني. حالا فرصت عقده گشايي هست تا نقاب بر چهره افكني و خيابان را ببندي و با تداعي تصويرهاي خاكستري ذهنت از بهمن 57، تيرماه 78 را تصويرسازي كني. آنقدر حامي داري كه هر چوب تو را با عذرخواهي و لبخند تحويل بگيرند.بي جهت نبود كه مي گفتند، انقلاب مرد صحنه هاي بحران مي خواهد نه پشت ميز نشين هاي سايه گونه. حالا به عدد روزنامه ها و تيترهايش روزي 3 قتل، 16 مجروح و بيش از ده تحصن و تظاهرات در يك خيابان اصلي داري كه مي تواند نويد خوبي باشد براي آنها كه چمدان هايشان را بسته اند كه بازگردند. گرچه آنها هيچ وقت اين طرف را درست نديده اند والا خوب بوي خر داغ كرده و آماده كباب كردن را مي فهميدند.

آزادي به شرط استعفا
ميني مال تلخ كوي دانشگاه حالا ديگر به يك مسئله ملي تبديل شده، اگرچه بسياري از مردم در جريان واقعه نيستند ولي خيل غافلاني كه در بدنه دولت حضور دارند، به خوبي از پس هدايت اين موج سواري برمي آيند. تاج زاده كه معاون سياسي وزير كشور بود در جمع دانشجويان قرار مي گيرد و گلايه هاي خود را از مخالفان دولت! عنوان مي كند. آقاي وزير علوم هم استعفا مي فرمايند كه: اغتشاشات را توهين و هتك حرمت به دانشگاه و حريم مقدس دانشجو مي دانم و از آنجا كه نتوانستم در برابر وظايف خود پاسخ گو باشم، استعفا مي دهم. ضمناً اين حادثه را اقدامي براي اخلال در روند توسعه سياسي مي دانم! - همين جا كات كنيد به قضيه 16 آذر سال 83 و توهين به رئيس جمهور آن هم توسط توسعه يافتگان مكتب 8 ساله سياست، يا اينكه ماجراي اسفند ماه دانشگاه شريف و آن فجايع بي سابقه در قبال رئيس دانشگاه و محيط دانشگاه و البته شهداي عزيزمان؛ سكوت و بي تفاوتي آدم را ياد نان و نرخ روز مي اندازد - حالا ديگر برخي شهرها هم طبل توخالي اغتشاش را بدست گرفته اند و مي كوبند تا خنده هاي خنك و خش دار خيانت و خباثت خواب خوش كوتاهي را برايشان رقم بزند.

دشمن را بشناس
دو روز گذشته است ، شهر شلوغ است و غم سكوت و تكليف و مهر خاموشي بر لب، سركوب را كمي عقب انداخته . امروز فرزانه مان با قلبي دردناك از جراحتي عميق با ما لب به سخن گشود. از مگسان دور شيريني و حلاوت انقلاب سخن گفت كه سالهاست در كمين روزهايي اين چنيني اند تا انتقام خود را از ملت و امام(ره) بگيرند: مراقب باشيد كه دشمن دنبال فرصت است و چه فرصتي بهتر از آشوب و تخريب. خويشتن دار باشيد و حتي در مقابل اهانت به رهبري هم صبر و سكوت كنيد، نيرويتان را براي آن روزي كه كشور به آن نيازمند است؛ حفظ كنيد ... آبي بود بر آتش كينه و عناد دشمن، اين چند دقيقه لب گشودن يار. همين هم شد كه عرصه بر سواران موج كه به اسم دانشجو و به نام دانشگاه خيابان مي بستند و مردم را به وحشت مي انداختند و به خيال خود كودتايي شكل مي دادند، تنگ شد.

تلالو بيداري
امروز بيست و سوم تيرماه است، ميليون ها مرد و زن ايراني خيابانهاي شهر و روستاي خود را در پيش گرفتند تا هم بگويند انقلاب، نهضتي نيست كه مقصد باشد، مسيري است كه هر روزش رو به صعود است و حركت و هيچ زمان با نسيم هاي وزان هميشه در مسير انقلاب خللي بر خود نمي بيند. صحنه خيابان هاي تهران نيز به شكوه و عظمتي تبديل شد كه شايد تا به امروز چنين حركت خودجوش و يكباره اي را در روزهاي آفتابي پس از انقلاب كمتر ديده باشيم؛ كه تاريخ ثبت كرد و ملت ايران ثابت كرد كه اهل كوفه و از نسل نفاق نيست. عربده هاي آزادي خواهي خياباني به سكوت سنگين سرخورده هايي تبديل شد كه سراب بازگشت به انحطاط را در مقياس كوچكي در اين روزها و شب هاي آشوب در لانه هاي عنكبوتي شان امتحان مي كردند، آنجا كه دين را به بهانه آزادي و تنفس در هواي توسعه خاك كرده بودند و فلاش بك تلخي به طاغوت زده بودند؛ همان جا كه ديگر نمي توانستي دختر از پسر بازشناسي و محرم از نامحرم سوا كني كه تو را دشمن مي خواندند و خود را آزادشده از بند!! حالا ديگر پيام شكوه ملت ايران در امواج رسانه هاي شرق و غرب به انعكاس درآمد، انقلاب كاغذي هم به زباله دان سرازير شد.
¤¤¤
همه را گفتيم تا بگوييم «اينجا چراغي روشن است» كه روشني اش را از چشم روشني آسمانها دارد ، پس بيهوده نكوشيد كه راه بن بست است.

 

تیتر یک

 

گفت وگوي نسل سوم با محمدجليل عندليبي
اولين آهنگم را 18سالگي ساختم


گفتگو: ايرج نظافتي

«پرستش به مستني است در كيش مهر...» اين مصرع را يكبار ديگر با صداي شهرام ناظري در ذهنتان مرور كنيد. اين يكي از ترانه هاي ماندگار نسل هاي اول و دوم انقلاب است كه هنوز هم پس از سالها شنيدنش خالي از لطف نيست و شنونده را مي برد به عمق خاطرات دوران ظهور انقلاب و ما را به عصر كودكي و نوجواني خويش... در ميان آهنگ سازان پس از پيروزي انقلاب اسلامي، يكي از چهره هاي مطرح و صاحب سبك موسيقي ايراني «محمدجليل عندليبي» بوده است كه همواره در اين عرصه، حضوري جدي و موثر داشته است.
محمدرضا شجريان، شهرام ناظري، عليرضا افتخاري و حتي جواناني مثل پيام عزيزي، حسام لرنژاد از جمله افرادي بوده و هستند كه عندليبي ملودي هايش را در اختيار حنجره هايشان قرار داده تا آثاري ماندگار را براي موسيقي ايران زمين توليد كند. موسيقي كه در رديف موسيقي هاي سنتي و عرفاني هميشه حرف هايي براي گفتن داشته است...
متولد 1330 در شهر سنندج است و به جرأت مي توان ادعا كرد كه حس و حال عرفاني و معنوي نوا و نغمه آثار عندليبي از چشمه ساران «آبيدر» و باغ خوش «كاني شفا» و صداقت مردم كردستان نشأت مي گيرد.
اين حال و هواي عرفاني در آهنگ «ميهن اي ميهن» با صداي شجريان، «كيش مهر» با صداي شهرام ناظري، «امان از جدايي» با صداي عليرضا افتخاري، آقاي ما محمد(ص) و... تبلوري عيني دارد... در اوج كارهاي روزانه اش دقايقي كوتاه را از او قرض گرفتيم.


-كار موسيقي را از چند سالگي آغاز كرديد؟
حدودا از 9سالگي كار موسيقي را با خوانندگي آغاز كردم و در فرهنگ و هنر كردستان زيرنظر مرحوم استاد حسن كامكار 3، 4سالي به كار خوانندگي پرداختم، بعد به طرف سنتور روي آوردم و پس از اخذ ديپلم رياضي در سنندج، به تهران آمدم و در دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران به تحصيل پرداختم.
-اولين آهنگي كه ساختيد در چه سني اجرا گرديد و چه نام داشت؟
اولين آهنگم در سن 18سالگي و با صداي مرحوم رضوي سروستاني اجرا و در كنسرت هايي به گوش مردم رسيد و سپس در كاست شعر و عرفان با صداي شهرام ناظري منتشر شد كه آهنگ شاخص آن «بامن صنما دل يكدله كن» خيلي هم از راديو و تلويزيون پخش شد.
-گويا همين اثر از اولين آثار منتشره موسيقي سنتي بعد از انقلاب است.
بله، در يكي دوسال اوايل انقلاب هيچ اثري منتشر نشد و خيلي از آهنگسازان كه حتي مطرح هم بودند نمي دانستند چه چيزي را اجرا كنند كه مجوز بگيرد. اين كاست جزو اولين كاست هايي بود كه بعد از انقلاب به طور رسمي از وزارت ارشاد مجوز انتشار گرفت و به جرأت مي توانم بگويم كه اين كاست و سبك آهنگسازي و نوازندگي آن و صداي خوب آقاي شهرام ناظري الگويي شد براي كار ساير هنرمندان در آن زمان و خيلي ها معيار موسيقي مجاز را فهميدند، و دانستند كه چه اثري بايد اجرا كنند كه هم با ذائقه مردم همخواني داشته باشد، هم به دور از هرگونه ابتذالي، گوياي هويت ايراني -اسلامي باشد و هم بتواند مجوز بگيرد.
-گروه مولانا را در چه زماني و با چه انگيزه اي تشكيل داديد؟
در سال 1354 در همان دانشگاه تهران كه بودم به عنوان يك فعاليت فوق برنامه اين اركستر را تشكيل دادم و اكنون نزديك به 30سال است كه سرپرست و آهنگساز اين گروه هستم.
-گويا رهبر انقلاب نسبت به يكي از آهنگ هاي شما توجه ويژه داشته اند؟
بله! چند سال پيش رهبري در يكي از سخنان خود در جمع هنرمندان به آهنگ «كيش مهر» با صداي شهرام ناظري و شعر مرحوم استاد علامه طباطبايي عنايت داشته اند و فرمودند بايد اينها الگوي ساخت موسيقي در داخل كشورمان باشد.
-خيلي از جوان هاي مستعد در عرصه خوانندگي توسط شما مطرح شدند.چرا با برخي از اين جوان ها كه شروع كرديد، ادامه نداديد و فقط در حد يك يا دو كار با آنها همكاري كرديد؟
خيلي ها اين سؤال را از من پرسيده اند كه بايد عرض كنم برخي از اين افراد براساس سليقه شخصي دوست داشته اند با هنرمندان و آهنگسازان ديگر هم كار كنند، اما برخي ديگر هم متأسفانه به نحوي غيرمعقولانه و غيرمنطقي برخورد كرده اند. مثلا يكي از همين افراد را بنده آوردم و با او كار كردم و سريعا با يك كاست مشهور شد. خب طبيعي است كه اين چنين شخصي وقتي مي بيند كه يك دفعه از سراسر كشور و حتي خارج از كشور تلفن دارد(!) خود را گم مي كند، در حالي كه در كار هنر، تواضع و فروتني و احترام به پيشكسوت حرف اول را مي زند، اين بدليل ناپختگي جوان است كه راه پرفراز و نشيب كسب تجربه را يك شبه مي خواهد بپيمايد!
- آهنگ معروف «ميهن اي ميهن» از آثار زيباي شما بود كه با صداي شجريان اجرا شد و در دوران دفاع مقدس بارها پخش گرديد، اما چند سال پيش و در زمان مديريت سابق صداوسيما اين ترجيع بند از اين آهنگ حذف شد. بعد شما همين آهنگ را با صداي عليرضا افتخاري بازسازي كرديد كه متأسفانه همان ترجيع بند مجددا حذف شده بود، دليل آن چيست؟
بنده در سال 1359 اين آهنگ را با صداي آقاي شجريان اجرا كردم و در طول دوران دفاع مقدس مكررا از راديو و تلويزيون پخش شد اما يك دفعه بدون اجازه ما اين ترجيع بند را حذف كردند و آهنگ ناقص شد اما چون بسيار قوي اجرا شد و صداي شجريان هم پرقدرت پشتوانه اركستر بود شايد شنونده كمتر متوجه اين حذفيات بشود اما در همان سال ها- حدود 10 سال پيش- همين آهنگ را براي صداي آقاي افتخاري تنظيم كردم كه متأسفانه اينبار وزارت ارشاد آن را تأييد نكرد و ما هم مجبور به حذف ترجيع بند ميهن اي ميهن شديم، كه در كاست «امان از جدايي» با حذف آن ترجيع بند منتشر شد.
- توجيه مسئولان وقت بر حذف اين ترجيع بند چه بود؟
هيچ توجيه خاصي در اين زمينه وجود نداشت و در واقع بايد گفت به مذاق آقايان كه مسئوليت نظارت بر چنين آثاري را داشتند خوش نيامد؛ اين در حالي است كه آهنگ فوق در تمامي دوران دفاع مقدس در روحيه دادن به رزمندگان موثر بود و بارها راديو و تلويزيون آن را پخش كردند.
- در بروشور كاست «با قدسيان2» اشاره كرده ايد كه برخي از آهنگ هاي اجرا شده به فارسي، كردي بوده اما توسط خوانندگان تركيه به غارت رفته، حال برخي بر اين عقيده اند كه خواننده اين كاست از خوانندگان ترك تقليد كرده اند، شما چه نظري داريد؟
نغمات اين كاست كلا از موسيقي هاي كردي مناطق بادينان- مناطق همجوار تركيه و عراق- است كه گويش كرمانجي دارند و آهنگ هاي آن مناطق از كشورمان هم از بهترين و پرتحرك ترين ملودي هاي محلي ايراني است كه متأسفانه به خاطر اهداف حكومت نژادپرست تركيه اين آثار به غارت رفته و به تركي معروف شده اند و بنده هم براي بازشناخت موسيقي اصيل نواحي ايراني دست به اين بازسازي زده ام و خيلي از هنرمنداني هم كه از اين واقعيت مطلع بودند از اين كار استقبال كردند.
- درباره موسيقي پاپ چه نظري داريد؟
به نظر من وجود موسيقي پاپ كه بيشتر در تسخير جوانان است ضروري است اما نه به اين ابتذالي كه الان گرفتار شده؛ چون در بسياري موارد مي بينيم كه هم شعر مشكل دارد و هم يك نواختي در ملودي ها ديده مي شود. اما اگر موسيقي پاپ خوب اجرا شود و حس و حال ايراني داشته باشد كاملا موافقم؛ حتي اگر دقت كرده باشيد چند اثر اخيرم- با قدسيان1، 2، 3- را تقريبا نيمه پاپ اجرا كردم.
- چه تعريفي از موسيقي مبتذل داريد؟
قبل از انقلاب اسلامي اينچنين واژه اي وجود نداشت و موسيقي ضدارزشي را هم نمي گفتند مبتذل. اما به نظر من موسيقي مبتذل موسيقي هاي سطح پائين و بي محتوا و ضعيف را شامل مي شود. به بيان ديگر، آهنگي كه سطح پائين اجرا شود و شعر بي ربط و خواننده اي با صداي ناهنجار كه هيچ محتواي ارزشي در آن كار وجود نداشته باشد يعني موسيقي مبتذل.
- در حال حاضر به چه كاري مشغوليد.
هم اكنون علاوه بر سرپرستي گروه موسيقي مولانا، رهبر اركستر سنتي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي هم هستم و فعلا درصدد اجراي كنسرتي در اواخر تيرماه در تهران به خوانندگي آقاي عليرضا شاه محمدي هستم.

 

قاصدك


بازهم جا نداريم؛ فقط 2 نكته و ذكر نام نامه نويسان و ارادتمندان و مخالفان و...
اول اينكه يادداشت جام جهاني يا خواب جهاني از يكي از دوستان عزيز وبلاگ نويسمان بود كه لطف كردند و ما هم با كمي دخل و تصرف منتشر كرديم، اسم هم نزديم چون رسم مان است! دوم اينكه تيتر يك شماره قبل كلي بازتاب و بازنتاب داشته كه مي توان به اين موارد اشاره كرد: تداوم برنامه سازي به همان سبك و سياق در شبكه سوم، دوم ، اول، چهارم، پنجم و... ايجاد موج انتقاد سازنده! در رسانه هاي مكتوب ديگر، پس از طرح اين مطلب در نسل سوم، اعلام انزجار بسياري از كارشناسان فوتبال و تحصن و راهپيمايي در مقابل كيهان!، بيداري مخاطبان و پناه بردن به راديو براي فرار از برنامه هاي كارشناسي سيما و... تازه كلي پيامد ديگر هم داشته ازجمله پيشنهاد چندميليون دلاري به «قاسمنگولا» براي خريد وي و قلم وي جهت تلطيف قلوب و سفارشي نويسي! كه گزارش اين رشوه دهي بزرگ! را در شماره بعد بخوانيد، اگر تا آن موقع ما را نخريدند!
خانم ها و آقايان نامبرده شده در سطر بعد! باور كنيد مطالبان را ديديم و خوانديم، جانداشتيم و قول مي دهيم به جون همين كاوه ميرزاپور خودمان شماره هاي بعد براي خوانندگان كارهاي اساسي كنيم، باور كنيد.
زهرا سعادتي، ناهيد رفيعي، فرشته اميريان، زينب دوستدار، ميثم شاهين نژاد، روح الله حيدري، ايمان شكوهي، رضا ميرمحسني.
يك خانم هم نامه اي صميمي در مورد اصولگرايي نوشته اند كه براي شماره بعد انشاءالله. اسم ايشان به قول خودشان ساناز از آبادان است. يك عذرخواهي هم بدهكاريم به خاطر عقب ماندن از تب كنكور كه بازهم انشاءالله شماره بعد! اينقدر جا كم داريم كه بالاي سرمان وايستاده اند كه ديگر ننويس، جا نمي شود! نمي دانم آخر اين...

 

داستان کوتاه

 

انتقام


ميترا محسني
پك محكمي به سيگار زد و بدون آنكه دودش را بيرون دهد، آنرا در نعلبكي له كرد و به سمت من خيز برداشت. ديگر جاي تعلل نبود، به قدر كافي استراحت كرده بودم، بايد كاري مي كردم. بدون اينكه جلب توجه كنم، به سرعت به آن طرف اتاق پناه بردم. ولي گويا زيرچشمي مرا دنبال مي كرد و فهميد كجا هستم. حالا آرام آرام به سمت من مي آيد. ديگر اميدي نيست و مطمئنم كارم ساخته است. وانمود مي كنم كه او را نديده ام و.... حالا ديگر روبرويم ايستاده است. خون، سفيدي چشمانش را پر كرده است و فكري جز كشتن من در ذهنش نيست. آخر من نگذاشته بودم، درست و حسابي بخوابد. كمي به من خيره مي شود و آرام آرام دست راستش را بالا مي برد. ديگر نمي توانم حركتي بكنم، چرا كه اگر فرار كنم وضع از اين هم بدتر مي شود!
.... نمي دانم چرا يكدفعه همه جا تاريك شد. تنها يكي دو قدم از هر طرف مي توانم حركت كنم. آنهم به سختي. اينجا ديگر كجاست. كم كم روزنه هاي نوري پيدا مي شود. آخ! گردنم فشرده مي شود نفسم به سختي بالا مي آيد چشمان درشتي را بالاي سرم حس مي كنم و بعد چهره اش را كه پيروزمندانه دندانهايش را روي هم مي فشارد و غرور پيروزي در چشمان پف كرده اش موج مي زند. احساس مي كنم دارم بالا مي روم و حالا به سرعت پائين مي آيم...
انگار هيچ چيز در اختيار خودم نيست.
حالا ديگر كف زمين ولو شده ام و دنيا در نظرم تار است و چشمانم سياهي مي رود. گيج گيجم. سايه خودم را روي كاشي هاي سالن مي بينم، احساس مي كنم كه سرم منفجر شده است. هيبت بزرگي را روي كاشي مي بينم، سرم را برمي گردانم ، سايه چيزي به سرعت در حال نزديك شدن به من است. فقط صدايي نامفهوم را مي شنوم كه در گوشم چنين طنين انداز است:
- حالا هي ويز ويز كن!

 

دست نوشته های دل

 

بوي تو


چشم مي دوزم با تمام جنون
پاره پاره پيراهن تازه ات را
كه ديروز آمد
تازه بود و تابناك
بي جهت نيست كه خاك تو را نپذيرفت
تو بزرگي
دريا
كوه
چه فرقي مي كند؟
آنقدر بزرگ كه با سر دويدند
فرشتگان
تا گوشه پيراهنت را بگيرند
پيراهنت
پاره و روشن
پاره اي از ماه
برتابناكي آب
بوي تو چه مي كند
با اين خشت هاي گلي
با اين آدم هاي سفالي
كوچك!چشم مي دوزم با تمام جنون
پاره پاره پيراهن تازه ات را
كه ديروز آمد
تازه بود و تابناك
بي جهت نيست كه خاك تو را نپذيرفت
تو بزرگي
دريا
كوه
چه فرقي مي كند؟
آنقدر بزرگ كه با سر دويدند
فرشتگان
تا گوشه پيراهنت را بگيرند
پيراهنت
پاره و روشن
پاره اي از ماه
برتابناكي آب
بوي تو چه مي كند
با اين خشت هاي گلي
با اين آدم هاي سفالي
كوچك!
مريم سقلاطوني/ برنده بخش شعر چهارمين جايزه قلم زرين

 

یادداشت

 

ناخنكي بر يك زخم كهنه

چگونه آسان فاجعه ساز مي شويم؟


مهدي محمدي
احتمالا دردسري دوباره خواهد بود؛ ولي هرچه باداباد. چند ماهي پيش از اين در آستانه انتخابات خبطي كردم و يك مقاله در مذمت اختلافات افتاده در اردوگاه اصولگرايان و ناتواني آنها از اجماع را با اين جمله شروع كردم كه «من علاقه چنداني به فوتبال ندارم؛ نه به بازي كردن و نه حتي به تماشا كردنش.» كاري به الباقي مقاله ندارم اما همين جمله آغازين دردسري درست كرد كه نگو و نپرس. دوستاني كه ديده بودند مرا به هنگامه لگد زدن بي مهابا و ناشيانه به توپ در بزم فوتبالي اميرحسين خان فردي و دويدن هاي عموما بي حاصلم را كه به گيج خوردن بيشتر مي مانست تا فوتبال بازي كردن (دروازه باني و صورت سرخ شده از اصابت سنگين توپ و عينك شكسته و... بماند) جملگي هجوم آوردند كه: «عجب، فلاني نمك خوردن و نمكدان شكستن!؟ خيال مي كني فوتبال همينطور بي كس و كار و بي سرو صاحب است كه هرچه از دهانت درآمده نوشته اي؟! چطور جرئت كردي چنين جسارت آميز حرف بزني؟! خلاصه دردسرتان ندهم. كار بالا گرفت و به گله گذاري برادر عزيزي از اعضاي هيئت مديره باشگاه استقلال هم رسيد و...
در تمام اين مدت من هيچ مجالي براي توضيح در اين زمينه نداشتم كه آخر مسلمان ها! آن مقاله فقط يك جمله اش راجع به فوتبال است و ادامه آن به تنها چيزي كه ربط ندارد فوتبال است و... اصلا گوش كسي به اين حرف ها بدهكار نبود و من تازه تازه مي فهميدم كه پاي تعدي به چه وادي مقدسي نهاده ام.
من البته از آن مهلكه به لطف عنايت و حسن ظن دوستان جان سالم به در بردم و از خطايم درگذشتند ولي يك نكته مثل روز بر من آشكار شد و آن هم اينكه چگونه ورزشي مانند فوتبال به عنوان يك فعاليت جمعي در روح و جان محترم ترين و جدي ترين انسان هاي اين ملك رسوخ كرده و هر اظهارنظري درباره آن مي تواند به سادگي رگ غيرت آنها را بجنباند و به واكنششان وادارد.
روزي كه تيم ملي ايران با آن وضع رقت بار از جام جهاني فوتبال حذف شد بي اختيار آن ماجرا به عنوان تنها تجربه قابل اعتناي من در برخورد با مقوله اي به نام فوتبال در خاطرم زنده شد. در اين باره بحث نمي كنم كه درست است يا غلط (تا مبادا خاطر دوستان فوتبالي ام دوباره رنجيده شود) ولي روشن است كه امروز فوتبال و اينكه تيم ملي مان برده يا باخته و اگر باخته، خوب بازي كرده يا بد، يك دغدغه ملي براي ماست. اگر تيم ملي ببرد؛ ملت از صدر تا ذيل خوشحال مي شوند، روحيه مي گيرند و جوي از نشاط و شادماني سراسر ملك را فرا مي گيرد. و اگر ببازد؛ همگان با آن به عنوان يك مصيبت ملي مواجه مي شوند، حوصله ها تنگ، روحيه ها باخته و خلق ها عبوس و عصباني مي شود؛ چنان كه گويي بلاي عظيم در رسيده است و...
من نمي دانم تيم ملي چرا باخت و اگرچه كار مي كرد نمي باخت. ولي اين را مي دانم كه فوتبال اگر مي تواند چنين در رنج يا شادماني ملتي موثر باشد، بايد اهل تدبير امور آن را جدي بگيرند و از كنار برد يا باخت آن به سادگي نگذرند. واقعا اگر ما در اين جام مي درخشيديم و مثلا در مرحله مابعد مقدماتي (كه نمي دانم اسمش چيست) آبرومندانه مي باختيم، تا چه حد روحيه ملي ما بالا مي رفت و مردم براي چشم پوشي از خطاهاي حاكمان و ارائه فرصت هاي دوباره به آنها چقدر آماده تر مي شدند؟
براي ما امروز بازي فوتبال در حكم بازي با اعصاب 70 ميليون انسان است و اين دقيقا يعني فوتبال يك مقوله امنيت ملي و مستحكم يا سست كننده وحدت ملي است و لذا اگر مثلا تيم ملي بسيار ابتدايي و بچه گانه ببازد يا به عبارتي آنقدر بد بازي كند كه بچه ها هم بفهمند ، فقط اين يك بازي فوتبال نيست كه از دست رفته؛ آنچه به واقع در چنين وضع و حالي رخ مي دهد نوعي احساس «
باخت و تحقير ملي» است و اين يعني فاجعه.

 

نيازمنديها


مطمئن باشيد دوباره زمين را خواهيد ديد. با هواپيماي ما سفر كنيد به خدا اسممان بد در رفته.                                  مؤسسه هواپيمايي «ديدار به قيامت»

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 16:25  توسط حمید رضا الوندی  | 

مشکان 52

بنام خدای منتظران

 

هفته نامه مشکان

 

سال اول ـ شماره 52 ـ شنبه 24 تیر 1385

 

حرف اول:

 

پروردگارا!
صائقه ی نگاه تو بر جانم شعله هایی از عشق و بیداری افکند و ترنم باران بخشش تو بر اندیشه و روحم طراوت بهار را بخشیده، پس ای مهربان همواره دل مرا با گل واژه های نیایش زنده نگهدار و از مرداب ریا و طمع برهان و در پناه سایه ی خویش به گذشت و مهربانی اُنس ده.

 

سخنی با شما

 

میلاد با سعادت حضرت فاطمه زهرا (س) و فرزند صالحش حضرت امام خمینی (ره) وروز زن و مادر گرامیباد

 

شاید این مطلب را خوانده باشید:

ساعت 3 بعد از نصف شب بود که صدای تلفن ، پسر را از خواب بیدار کرد .
پشت خط مادرش بود .
پسر با عصبانیت گوشی را برداشت و گفت :
" چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی ؟ "
مادر با ناراحتی گفت :
" بیست و پنج سال قیل ، در همین موقع شب ، تو منو از خواب بیدار کردی . و فقط خواستم بگم که تولدت مبارک !

و فردا روز مادر است. نمی خواهم که حرف های تکراری بزنم چون همه می دونن که بهشت زیر پای مادران است و ... امروز می خواهم از مادر خودم بگم چون به جرات می توان گفت که همه مادرها مثل همند. اما دیروز (جمعه) از مادرم پرسیدم: چه آرزویی داری؟! گفت : آرزو دارم تو و برادرات به یه جایی برسین ، ازدواج کنین، بچه دار بشین ... و گفت و گفت و گفت ...

بی اختیار اشک در چشمانم حلقه زد ... او حتی یک آرزو برای خوش نکرد.

دوستت دارم مادر ...

و در این روز مبارک و خجسته به یاد مادرانی هم باشیم که هم اینک در سوگ فرزندان برومند و رعنای خود به سوگ نشسته اند و اشک ماتم می ریزند. راستی! روز مادر بر آنان چگونه می گذرد ... به یاد کسانی باشیم که هدیه روز مادر پیکر بی جان فرزندانشان است.

 

 

پیامبر اعظم (ص)

 

120 درس زندگی از پیامبر گرامی اسلام در سال پیامبر اعظم ـ بخش چهارم

 

10ـ احترام مؤمن

رسول خدا صلى الله عليه و آله به خانه خدا نگاهى كردند و فرمودند: خوشا به حال تو خانه اى كه چقدر بزرگت داشته و احترامت را برافراشته است ! به خدا قسم كه مؤ من نزد خداوند از تو محترم تر است ، زيرا خداوند بزرگ بر تو يك چيز را حرام كرده و آن قتل و كشتار پيرامون تست ، ولى از براى مؤ من سه چيز را حرام و ناروا فرموده است ؛ خون ، مالش و گمان بد به او بردن .

 

11ـ ارزش كار

ابن عباس(ره ) گفت : رسول خدا صلى الله عليه و آله چون به مردى مى نگريست و از ديدن او خوشوقت مى شد، مى پرسيدند: كارش چيست ؟ اگر مى گفتند: بيكار است ، مى فرمودند: از نظر من افتاد. عرض مى شد: يا رسول الله صلى الله عليه و آله ! چرا بى ارزش گرديد؟ مى فرمودند: چون مؤمن بيكار بماند، ناچار با دين خود بايد معيشت كند.

 

12ـ اشتغال

حضرت محمد صلى الله عليه و آله همين كه به مردى نگاه مى كرد و از وى خوشش مى آمد، مى فرمود: آيا شغلى دارى ؟ اگر مى گفتند، بيكار است ، مى فرمود: از چشم من ساقط شد، عرض مى كردند: يا رسول الله براى چه از چشم شما افتاد؟ مى فرمود: زيرا مؤ من بيكار بود، دين خود را اسباب معيشت قرار مى دهد!

 

 

کـلـیـپ هـفـته

 

اینم بمونه (بنیامین)

 

دیدار یار مهربان

 

ملاقات با امام زمان(ع)؛ادعاها و واقعيت‌ها

 

ابراهيم شفيعي سروستاني ـ بخش دوم

 

3. خطرات دامن‌زدن به‌موضوع تشرفات
امروزه شاهد هستيم كه گروهي از نويسندگان، سخنرانان و گردانندگان محافل و مجالس مذهبي براي جلب توجه عوام و جذب هر چه بيشتر آنها به موضوعات و مباحث مهدوي، با به فراموشي سپردن فلسفة واقعي انتظار و كاركردهاي اجتماعي آن، مردم را صرفاً به نقل خواب و رؤيا و حكايت‏هاي ضعيف و بي‏اساس مشغول داشته و با بستن باب هرگونه تعقل و تدبر در معارف مهدوي، برداشت‏هاي سطحي خود از روايات را ملاك تحليل و بررسي پديدة ظهور قرار داده‏اند.
سخنراني‏ها و آثار مكتوبي كه از سوي اين گروه ارائه مي‏شوند، مخاطبان جوان خود را از رسالت سنگيني كه در برابر حجت خدا، حضرت صاحب‏الامر(ع) و مسئوليت بزرگي كه در برابر اجتماع خود دارند، غافل ساخته و آنان را به اين انديشه وامي‏دارد كه تنها بايد در خلوت خود در جست‏وجوي امام غائب بود و تلاش كرد كه با به دست آوردن ادعيه، توسلات و ختوماتي راهي براي تشرف خدمت آن حضرت پيدا كرد.5 قطعاً اگر اين قبيل افراد به آرزوي خود دست نيابند و راهي براي ملاقات با امامشان پيدا نكنند دچار دل‏زدگي و نااميدي شده و شايد به‏طور كلي از فرهنگ مهدوي روي‏گردان مي‏شوند.
خطر ديگري كه اين قبيل سخنراني‏ها و آثار دارد اين است كه اعتقاد به امام مهدي‏(ع) را در نزد كساني كه هنوز به حقايق شيعه و عمق انديشه مهدوي پي نبرده‏اند، اعتقادي موهوم و آميخته با خرافه جلوه مي‏دهد.
با توجه به اين آسيب‌ها و خطرات است كه مراجع عظيم الشان تقليد و علماي حوزه، افراد را از دامن زدن به اين مباحث برحذر داشته و همه را دعوت به پرداختن بيشتر به مباحث اعتقادي و معارف اصيل و حقيقي دين مي‌كنند.
حضرت آيت‌الله العظمي فاضل لنكراني در اين زمينه مي‌فرمايد:
بايد همه باور نماييم كه آن حجت خدا نظاره‌گر اعمال ماست. بايد بدانيم مهم‌ترين مسئلة مورد نظر ايشان مسائل اعتقادي و عملي است و از اين جهت لازم است هرچه بيشتر در رابطه با مسائل واقعي اسلام ساعي و كوشا باشيم و از خرافات و دروغ‌گويي و خواب‌هاي بي‌اساس و ادعاهاي واهي پرهيز كنيم و بدانيم كه اين امور غيرواقعي، چهرة اسلام و شيعه را مشوه و زبان طعن دشمنان را مي‌گشايد. بايد واقعيت‌ها و معارف اصيل و حقيقي را كه دين ما مشحون از آنهاست بياموزيم.6
بيان حضرت آيت‌الله جوادي آملي نيز در اين زمينه راهگشاست. ايشان مي‌فرمايد:
مي‏بايست پژوهشگران و محققان بسيار ژرف‏انديشي داشته باشيد تا آنچه را دربارة وجود مبارك حضرت(ع) است از هم تفكيك كنند. بايد مدعيان رؤيت، بساطشان را جمع كنند، چون افراد به شدت به حضرت علاقه‏مند و ارادتمندند، اگر كسي ادعاي رؤيت كند و ظاهرالصلاح هم باشد ممكن است مقبول قرار بگيرد و اين مشكلات فراواني دارد.7
با توجه به آنچه بيان شد بر همه گويندگان و نويسندگان لازم است كه به جاي دامن زدن به موضوع تشرفات و طرح حكايت‌هايي كه بعضاً اساس محكمي هم ندارد، تلاش خود را متوجه اصل لزوم انتظار فرج، منتظر نگهداشتن مردم و يادآوري وظايف منتظران نمايند.


4. محوريت يا عدم محوريت تشرف
نكتة ديگري كه در اين زمينه حائز اهميت است اين است كه آيا موضوع درخواست ملاقات با امام عصر(ع) و تشرف خدمت ايشان از موضوعات محوري مباحث مهدويت است يا خير؟
با بررسي روايات مهدوي به دست مي‌آيد كه آنچه بيش از هر موضوع ديگري در عصر غيبت اهميت دارد، معرفت امام عصر(ع)، منتظر بودن و عمل به شرايط انتظار و تكاليف منتظران است. تا آنجا كه به تعبير روايات حتي اصل درك زمان ظهور هم چندان موضوعيتي نداشته و مهم اين است كه شيعه منتظر در زمان غيبت امام خود را به درستي بشناسد و به وظايف خود در برابر او به خوبي عمل كند. كه در اين صورت، درست مانند كسي خواهد بود كه زمان ظهور را درك كرده و با امام خود همراه و همداستان است.
براي روشن‏تر شدن اين موضوع چند روايت را با هم مرور مي‏كنيم:
ابو بصير مي‏گويد به امام صادق(ع) عرض كردم:
جعلت فداك متي الفرج؟
 فدايت شوم، اين گشايش كي فرا مي‏رسد؟
آن حضرت فرمود:
 يا أبابصير و أنت ممّن يريد الدنيا؟ من عرف هذا الأمر فقد فرّج عنه لانتظاره.8
 اي ابابصير! آيا تو از آن گروهي كه به دنبال دنيايند؟ هر كس اين امر را بشناسد، به سبب انتظارش براي او گشايش حاصل مي‏شود.
امام رضا(ع)نيز در پاسخ «حسن بن جهم» كه از ايشان در مورد فرا رسيدن گشايش مي‏پرسد، مي‏فرمايد:
 أولست تعلم أنّ إنتظار الفرج من الفرج؟
 آيا تو نمي‏داني كه چشم به راه گشايش بودن، خود [جزيي] از گشايش است؟
او در پاسخ مي‏گويد:
لا أدري إلّا أن تعلّمني.
 نمي‏دانم، مگر اينكه شما به من بياموزيد.
آن حضرت بار ديگر مي‏فرمايد:
 نعم، إنتظار الفرج من الفرج.9
آري، انتظار گشايش، [جزيي] از گشايش است.
براساس همين نگرش است كه در روايت‌هاي متعددي تأكيد شده كه براي منتظران واقعي تفاوتي ندارد كه ظهور را درك كنند يا نكنند؛ چون آنها در عصر غيبت نيز در خدمت امام زمان خويش هستند؛ چنانكه در روايتي از امام صادق(ع) مي‏خوانيم:
من مات منكم و هو منتظر لهذا الأمر كمن هو مع القائم في فسطاطه... .10
هر كس بميرد در حالي كه منتظر اين امر باشد همانند كسي است كه با حضرت قائم(ع) و در خيمه‏اش بوده باشد... .
آري، اگر كسي در عصر غيبت مؤمنانه زندگي كند؛ از بدي‌ها و زشتي‌ها دوري گزيند؛ خصال شايسته را پيشة خود سازد؛ وظايف و تكاليفي را كه در صحنة حيات فردي و اجتماعي متوجه اوست، به درستي به‏جا آورد و در انتظار ظهور امامش نيز باشد، خداوند متعال، فرج و گشايش واقعي را كه همان يافتن راه هدايت و رستگاري و رسيدن به سعادت و نيك‌بختي در دنيا و آخرت است، نصيب او مي‏سازد و در اين صورت است كه پيش افتادن و پس افتادن ظهور براي او هيچ تفاوتي نخواهد داشت و او در هر حال امام منتظَر خويش را درمي‏يابد.
از اين‌رو مي‌توان گفت كه براي منتظران واقعي آنچه بيش از هر موضوع ديگري اهميت دارد عمل به تكليف و وظيفة در برابر امام عصر(ع) است و موضوع ملاقات با آن حضرت براي آنان در مرتبه بعدي قرار دارد.

 پي‏نوشت‌ها :
5. اين سخن هرگز به معناي نفي فضيلت تشرف خدمت حضرت صاحب‌الامر(ص) و ملاقات ايشان نيست؛ چرا كه اگر ديدار آن حضرت فضيلت نداشت هرگز به ما سفارش نمي‌كردند كه در هر بامداد و به هنگام تجدد عهد با امام عصر(ع) با خداي خود نجوا كنيد كه: «أللّهم أرني الطلعة الرشيدة»؛ بار خدايا آن چهرة زيباي رشيد را به من بنماي. بلكه اين سخن ناظر به ديدگاه‌هايي است كه ملاقات با امام زمان(ع) و تلاش براي رسيدن به آن‌را به عنوان اصلي‌ترين وظيفه منتظران مطرح مي‌كند.
6.  افق حوزه (هفته نامه خبري حوزه‌هاي علميه)، سال چهارم، شمارة 44، 28 شهريور 1384.
7. آيت‌الله جوادي، آملي، همان.
8. محمدبن يعقوب كليني، الكافي، ج1، ص371، ح3.
9. شيخ طوسي، همان، ص276.

دیــنــی

مسئول: daneshjoo

 

رهجوی کمال (7)

 

منظور از حيات زندگي و حيات عبادت چيست؟ لطفاً بيشتر توضيح دهيد.

 

وقتي انديشه اي زيبا باشد ، همانند خورشيد در زندگي طلوع مي كند و انسان سرشار از اميدها مي گردد.انسان به نظام قانونمندي مي رسد ، وقتي نسبت به همه ي قوانينِ امور زندگي دانا شود، به زندگي اش اطمينان مي كند و آسودگي خيال مي يابد و به پيامدها و حادثه هاي آن آشنا مي گردد در آن صورت به جايگاه اصلي خود در زندگي پي خواهد برد.

امروزه هركس در زندگي با عقل سليم ، به راحتي مي تواند بفهمد كه زندگي اش حيات دارد يا نه. وقتي انسان زمينه اي فراهم كند كه در نتيجه ي آن گرفتار فشارهاي روحي و افكار منفي شود، مطمئناً آن زندگي حيات ندارد. تمام تفكرات نادرستي كه انسان را به نتيجه ي نامطلوب گرفتار مي كند ، بند و اسارت است كه تماماً انسان را در زندان روحي قرار مي دهد ، در نتيجه ترس و اضطراب بر زندگي حاكم مي شود و آرامش و آزادي دروني از زندگي انسان رخت بر مي بندد.

در مورد حيات عبادت نيز بايد گفت كه عبادت ، معبود را ستايش كردن و به او پيوستن و از او متأثّر شدن است. حيات در عبادت يعني وصل شدن ؛ پس آن عبادتي كه وصل داشته باشد ، حيات دارد.

حيات يافتن عبادت براي هر انسان به معناي رستگاري خواهد بود . حيات يافتن يعني آن قدر روح انسان سبك بال و بدون وابستگي باشد كه با آيات الهي بتواند به سمت بالا عروج كند. مي توان با يك انديشه ي مثبت با آيات الهي و عبادتي چون نماز عروج كرد. انديشه ي منفي سبك بالي را از انسان مي گيرد و اجازه ي عروج نمي دهد و همانند طناب صيّادي است كه پاي پرنده در آن گرفتار شده است گرچه در آن حال پرواز مي كند اما مسافتي نمي پيمايد و كاملاً خسته مي گردد و در نهايت سقوط مي كند.

توجه قلبي در عبادت موضوع مهمي است كه انسان را به معبود وصل مي نمايد ؛ به عبارتي ديگر توجه قلبي با انديشه ي مثبت كه در روح يك فرد زندگي مي كند ، عمق مي يابد و هيچ گاه توجه قلبي در كنار افكار منفي عمق نمي يابد.

ضمن تشكر از بذل توجه دوستاني كه مطالب را دنبال مي كنند ،‌ در جلسه آتي به سؤال ذيل پاسخ خواهيم داد و بدنيست تا هفته آينده تأملي روي اين پرسش صورت بگيرد..

*  همه بر اين باوريم كه انسان هاي مثبت و خوبي هستيم . اما چرا حيات زندگي و حيات عبادت در ما كم رنگ است و يا اصلاً وجود ندارد؟

 

فوايد طبي نماز خواندن


برخي از کارشناسان معتقدند نماز خواندن تنها غذاي روح انسان نيست , بلکه جسم انسانها را نيز تقويت مي کند و آنها را در مبارزه با مشکلات روزمره ياري مي دهد . وقتي چشمها در حالت نماز ثابت مي ماند جريان فکر هم خود به خود آرام شده و در نتيجه تمرکز فکر افزايش مي يابد. ثابت ماندن چشم باعث بهبود ضعف و نواقصي مانند نزديک بيني مي شود و به لحاظ رواني اين حالت باعث افزايش مقاومت عصبي فرد شده و بي خوابي و افکار نا آرام را از انسان دور مي کند
ايستادن در حالت نماز باعث تقويت حالت تعادلي بدن شده و قسمت مرکزي مخچه که محل کنترل اعمال و حرکات ارادي است را تقويت مي کند و اين عمل باعث مي شود فرد با صرف کمترين نيرو و انرژي به انجام صحيح حرکات بعدي بپردازد. نماز قسمت فوقاني بدن را پرورش داده و ستون مهره ها را تقويت کرده و آن را در حالت مستقيم نگاه مي دارد. تقويت احشاء و ماهيچه هاي شکم , حفظ سلامت دستگاه گوارش و رفع يبوست مزمن سوء هاضمه و بي اشتهايي از ديگر خواص نماز خواندن و رکوع در نماز است.
کارشناسان مي گويند در حالت رکوع ماهيچه هاي اطراف ستون مهره ها منبسط مي شود که در متعادل و آرام کردن سمپاتيک موثر است.
مدت زمان خواندن ذکر رکوع نيز باعث تقويت عضلات صورت و گردن ساق پا و رانها مي شودو به اين ترتيب به جريان خون در قسمتهاي مختلف بدن سرعت مي بخشد.
تنظيم متابوليسم بدن فراهم نمودن زمينه از بين رفتن اکثر بيماري ها از بدن , کمک به افزايش حالت استواري و استحکام مغز و بهبود ناراحتي هاي تناسلي و نارسايي هاي تخمدان از ديگر خواص رکوع در نماز است.
سجده نيز ستون مهره هاي بدن را تقويت کرده و دردهاي سياتيک را آرام مي کند. سجده علاوه بر از بين بردن يبوست و سوء هاضمه ,پرده ديافراگم را تقويت کرده و به دفع مواد زايد بدن به دليل فشرده شدن منطقه شکمي کمک مي کند.
سجده همچنين باعث افزايش جريان خون در سر شده که اين امر با تغذيه اين غدد باعث حفظ شادابي , زيبايي و طراوت پوست مي شود.
حالات سجده به واسطه باز شدن مهره ها از يکديگر باعث کشيده شدن اعصابيکه قسمتهاي مختلف بدن را به مغز وصل مي کند,شده و اين اعصاب را در يک حالت تعادلي قرار مي دهد که اين عم براي سلامت انسان بسيار حائز اهميت است . سجده باعث آسودگي و آرامش در فرد شده و عصبانيت را تسکين مي دهد. استحکام بخشيدن و تقويت عضلات پاها و ران ها , کمک به نفخ معده و روده , بهبود فتق , از خواص نشستن بعد نماز است.

روانـشـنـاسـی

مسئول: Mitr@ (میترا)

 

یوسف قهرمان خوبی ها

 

قسمت چهل و یکم

 

مراقب باشیم که شیطان ما را با توجیه (قصد و نیت پاک)و(کمک فکری و معنوی) به رابطه با نا محرم ترغیب و تشویق نکند.چرا که افراد بسیاری از این ناحیه ضربه خورده اند و برای نجات دیگری خود را به دریا انداخته اند اما خود نیز غرق شده اند. اگر هدف دلسوزی و کمک و محبت است از کسی که همجنس فرد نیازمند است بخواهید او را یاری کند.

 

حیا در خلوت:سکوی پرش

وقتی به زندگی اولیائ خدا و کسانی که مورد لطف وعنایت خاص خداوند قرار گرفته اند دقت کنیم می بینیم که اکثریت قریب به اتفاق آنان یک خصوصیت خاص داشته اند و آن حیا در خلوت بوده است .یعنی در خلوت خود که موقعیت گناه برایشان فراهم بوده از خدا شرم و حیا کرده و تن و روح به گناه نیالوده اند.

حیا در خلوت از جمله صفات و خصائلی است که انسان را نزد خدا بسیار عزیز می کند و انسان را به اوج می برد.یوسف اگر چه در همه ی خوبی ها سر آمد بود و ممتاز تو گویی مهم ترین وتاثیرگذارترین آزمون او همین خلوت با زلیخا بود که از آن سر بلند و موفق بیرون آمد و این خود سرآغاز بارش رحمت الهی بود بر سر این بنده ی پاک و با ایمانش.و در تاریخ کم نبوده اند کسانی که با الگو گرفتن از این قهرمانان خود قهرمانانه زندگی کرده اند و البته پاداش ها و جوایزی شایسته گرفته اند .یکی از آنان ابن سیرین بود.

 

ماجرای ابن سیرین

ابن سیرین جوانی با تقوی بود که در یک کارگاه خیاطی کار می کرد .روزی خانم جوانی به خیاطی آمد و به استاد و صاحب مغازه گفت شوهرم در خانه بیمار است و نیازمند لباسی است که باید برای او بدوزید.اما به جهت بیماری توان آن را ندارد که به مغازه ی شما بیاید تا اندازه اش را بگیرید .زن جوان به ابن سیرین اشاره کرد و گفت:لطفا این جوان را به خانه ی ما بفرستید تا انازه ی شوهرم را بگیرد.

استاد رو به ابن سیرین کرد و گفت:همراه این خانم برو هر چه گفت انجام بده. ابن سیرین هم اطاعت کرد و همراه آن خانم به راه افتاد.وقتی به منزل رسیدند و به درون خانه رفتند زن درب خانه را قفل کرد . ابن سیرین که از کار او تعجب کرده بود پرسید شوهرتان کجاست؟

زن جوان تبسمی کرد و گفت:شوهر کجا بود ؟اینجا فقط منم و تو.من تو را به این حیله به اینجا کشانده ام ابن سیرین برآشفته شد که :من هرگز لحظه ای اینجا نمی مانم و هرگز دامن خود را به گناه آلوده نمی سازم .

اما زن جوان اصرار می کرد و از طرفی درب خانه هم قفل بود و راه فراری نبود.ابن سیرین این جوان با ایمان به خدا پناه برد و از او کمک خواست. ناگهان فکری به ذهنش رسید .به زن جوان گفت:من از سر کار می آیم پس ابتدا اجازه بده دست هایم را بشویم. زن جوان دستشویی خانه را به او نشان داد. ابن سیرین به داخل رفت و تا می توانست خود را به کثافات آلوده کرد و با همان وضعیت منزجر کننده و متعفن بیرون آمد.زن جوان تا ابن سیرین را در این وضعیت دید حالش دگرگون شد و فریاد بر آورد که :ای موجود کثیف از خانه ی من برو بیرون که زندگی ام را آلوده ساختی.و در را به روی او باز کرد. ابن سیرین هم بی معطلی از خانه بیرون رفت.

نوشته اند ابن سیرین خود را به حمام رساند و کاسه ای آب بر سر ریخت و همین که آب از روی بدنش سرازیر شد بدنش چنان معطر شد که تا آخر عمر همیشه از تن او بدون آن که از عطر استفاده کند  بوی خوش بر می خاست. خداوند به او علم تعبیر خواب داد و مشمول الطاف بسیار خاص خداوندی شد.

 

Mitr@

 

ادامه دارد...

نقل از کتاب یوسف قهرمان خوبی ها اثر استاد م.حورایی موسسه فرهنگی موعود

 

ادبــی

 

مسئول: نجمه نجف زاده                                     وبلاگ: پرچین راز

 

شاد ... مثل همیشه

 

توی تاریکی نشستی  چشمتو رو دنیا بسی

همه ی قشنگیا رو واسه قلبت بد دونسی

شدی یه خواب پریشون توی کابوس زمسون

همه لحظه های عشقو  داری از دس میدی آسون

آره یه دنیا سرابه  همه رویاهات بر آبه

پاشو یه لحظه نگاه کن  زندگیت همش بهاره

منتظر رو ایوون شب  لحظه ها رو می شماره

زندگی خیلی قشنگه  وقتی نبض تو رو داره

واسه آهنگ نفس هات تا همیشه جون میذاره

زندگی تو دستای تو پابه پات قدم میذاره

واسه ی خواب و خیالات همه عمرشو میذاره

توی تاریکی نشینی دل زندگی میگیره

از خدا میخوام ببینم تو رو شاد مثل همیشه

 

                                                                       سوگند

 

فرستنده: نیما قربانی ـ nima.reydelosoro@gmail.com

 

Poem-like

 

Am I too lost?

 

If I die some day

You will catch my soul

Whispering my sins

Torturing me to death again and again

That day will be come soon

That day will be no shelter to hide under

I can't imagine the pain

"Don't try to hide", you say

"Don't ran away, you will now mine"

"And like the days you forgot me I will forgot you in the hell"

"I will abandon you like you abandon my poor people"

How many springs I will see

 

خـــوانـــدنـــی هـــا

 

مسئول: afso0n                                  وبلاگ: عارفانه

 

جنسیت/شخصیت

 

جنسیت کلمه‌ی بامزه‌ای‌ا‌ست که پشت لباس روابط ما قایم می‌شود. ارتباط با جنس مخالف همیشه ملموس‌تر و پذیرفته‌تر بوده‌است.
چون پشتش کشش و واکنشی قرار می‌گیرد که رابطه را لذت‌بخش می‌کند.
کافی‌ست جنسیت را از روابط‌مان حذف کنیم تا دیگران به‌ما بخندند! یا اضافه کنیم تا بازهم دیگران بخندند؛ دیگران بخندند و ما خودمان را «روشنفکر» جا‌بزنیم؛ که مهم نیست دیگران چه فکری می‌کنند یا چه دوست دارند. من این‌جور راحتم.
خود دروغگویی خنده‌داری‌ست.
چه کوچک هستند آدم‌ها وقتی با کسی، برای به‌دست آوردنش موافق و هم‌عقیده می‌شوند! تایید می‌کنند و لبخند می‌زنند! تمام رسوم ادبی و فلسفی را به‌کار می‌گیرند که اعلام کنند همه چیز بروفق‌مراد است!
پیش‌ترها، برایم شکل روابط همیشه مریض بود. فکر‌می‌کردم شاید من مریض نگاهش می‌کنم؛ ولی می‌دانستم که این بوی گند فاضلاب مال من نیست. بچه‌ها را می‌دیدم که بدون توجه به جنسیت‌شان دنبال هم می‌دوند و بازی می‌کنند. با هم دعوا می‌کنند، از هم متنفر می‌شوند، عاشق می‌شوند، دوست می‌شوند و دشمن.
می‌شد به این‌ها گفت رابطه. چون وجود داشت، اما بدون جنسیت. ولی در مقیاس بزرگ‌ترها، همین «رابطه» بوی گند می‌داد . رفتار بزرگ‌سالان برای در نظر نگرفتن جنسیت و یکسان‌سازی ارتباطات بیشتر به یک پانتومیم خنده دار شبیه می‌شد.
تا این‌که از پسر بچه کوچکی پرسیدم: «دوست‌های دخترت را بیشتر دوست داری یا پسر؟» جواب صحیح را آن روز گرفتم. گفت: «هیچکدام.» در حقیقت از سنی به بعد، دوستان هم‌جنس، برای آدم‌ها شکل دیگری به خود می‌گیرند. این مساله به ژنتیک برمی‌گردد، نه به جداسازی فرهنگی.
حال باید داستان آدمک را بگویم
آدمکی که میان این گرداب روابط بود.آدمکی که جور دیگر اندیشید . آدمک، جنسیت را از روابط جدا‌کرد و همین چهره‌ی آدمک را خیلی خشن نشان می‌داد. چیزهای زیادی را رد‌کرد تا به این‌جا رسید . مارک‌های زیادی به‌او چسبید؛ اما مهم نبود، چون آدمک می‌خواست از بالا نگاه کند. چون از بالا نگاه کردن خصلت آدمک‌هاست.
او دیگر بی‌جهت با کسی به‌خاطر جنس مخالفش نرم رفتار نکرد. یا بی‌جهت ایثار نکرد. بی‌جهت وقت صرف نکرد. به ازای چیزی که می‌گرفت پرداخت می‌کرد. دیگر نگران از دست دادن کسی نبود. دیگر نگران نبود که وقتی توی چرت کسی می‌زند وی از او متنفر بشود. دیگر دنبال کسی بدود یا جنس مخالف را مثل ماهی توی تنگ ببیند، بترسد که لمسش کند که شاید ماهی بدش بیاید. دیگر قیافه‌ی آدم‌ها یکی شد برایش. بعضی ها شدند سرباز. آن‌هایی که مثل همه بودند. برای همین بیشترین‌ها سرباز بودند. هر کدام که قدرت بیشتری داشت مهره‌ی بهتر و کمتری از‌نظر تعداد شد. ولی این‌بار بازی آدمک فرق کرد. همه‌ی این‌ها باعث شد که او حباب بلورین دور جنس مخالف را بشکند. و حالا راحت می‌توانست بنشیند و نگاه‌کند. نگاه‌کند و از تلاشی که جنس مخالف برای قایم‌کردن خودش می کرد خنده‌اش بگیرد. چون سایرین هنوز نمی‌دانستند که در مقابل آدمک حجابی ندارند و می‌شود طیف روحی‌شان را به‌سادگی دید. دیگر نرمش و رفتارفهم‌گرای دیگران فریبش نمی‌داد‌، بلکه او را به خنده می‌انداخت؛ اکنون خودش را شاه فرض می‌کرد. واین گاهی می‌توانست باعث قضاوت بی رحمانه‌ی او شود.
و ازهمه مهم‌تر، این‌که دیگر هرگز یک مهره‌ی سرباز نمی‌توانست در مسیر زندگی‌اش نقش وزیر را بازی کند.
آدم‌ها اما این‌طور بزرگ نشدند. آن‌ها به‌جای شخصیت، جنسیت را قرار‌می‌دادند وامروزه این بزرگترین ایراد در آدم‌هاست. تغییری که آدمک خود را به انجام آن ملزوم دانست. او می‌دید که تا دیروز آدم‌ها همه‌گی پشت چهره‌ی جنسیت قایم شده‌بودند. آنها خود را یا جواهر می‌نامیدند و یا فرزند پادشاه لقب می‌دادند. یکی باید حجاب می‌داشت و دیگری باید خودرا مجسمه‌ای بزرگ از استواری نمایش می‌داد.
سرانجام اما این دیوار فرو‌ریخت. تمام تلاش خنده‌داری که امروزه آدمک در اطراف خود مشاهده‌می‌کند، به‌خاطر همین فرو‌پاشی جنسیت آدم‌هاست. او امروز می‌بیند که دیگر زن‌ها آن مخفی بودن و عجیب بودن را ندارند و حالا دور خودشان می‌گردند. اکنون آن‌ها سعی می‌کنند تا ارزش دیگری برای خود پیدا کنند و زور بزنند تا بر بالای سر نیزه قرارش بدهند؛ تا شاید راه نجاتی پیدا کنند. مردها امروز خودشان‌هم به خنده‌دار بودن آرمان‌ها، تفاسیر و حرفهای زمخت‌شان پی برده‌اند. و تنها راه چاره برای‌شان این بوده که خودشون را به خریت بزنند.
خیلی طول کشید تا آدمک بفهمد اینجا فقط یک صفحه شطرنج است؛ پراز مهره و بازیگر. آدمک سرانجام دریافت که چرا آدم‌ها هرکدام از دیگری بالا می‌روند؛ که چرا همه ابزارند، نردبام‌اند.
در این صفحه‌ی شطرنج، بعضی‌ها می‌بازند و بعضی‌ها می‌برند‌. برنده‌ها به دیگران می‌بازند و بازنده‌ها برندگان دیگری را شکست می‌دهند‌. در‌این صفحه، شخصیت هر‌فرد به‌جای کم‌قدرت‌ترین و پر‌ارزش‌ترین مهره بازی می کند... یعنی شاه.
واقعیت این است که سایر مهره‌ها «فقط» باید برای شاه بازی ‌کنند؛ و وقتی مهره‌ای فدای مهره‌ی دیگر می‌شود هرگز شاه را سرزنش نمی‌کنند. شاه مجاز‌است که هر‌مهره‌ای را برای خودش بازی‌دهد، فدا کند یا حتی گاهی بگوید این مهره مزاحم کارهای من است.
طول کشید تا نقاط گمشده‌ی این پازل را بسازد. دریافت هرآدمکی که در صفحه‌ی شطرنج خودش شاه است در صفحه‌ی شطرنج دیگران مهره‌ی ساده‌ای بیش نیست؛ و اشکال این‌جاست که تنها یک صفحه بازی وجود دارد. این‌که واقعاً یک احمق از لذت باختن برای دیگری صحبت می‌کند. این‌که در شطرنج‌، شاه تنها مهره‌ی لازم است و دیگران باید برایش بازی‌کنند. این‌که نباید دچار عذاب‌وجدان گردید اگر دیگران را بازی‌می‌دهید یا با شما بازی‌می‌کنند. شما باید زمانی برنجید که شاه بودید و برای شاه دیگر خود را مغلوب کردید و لذت نصیب خود ساختید. چرا که شما در این شرایط سرداری هستید که لیاقت فرماندهی را ندارد. شما به خود خیانت کرده‌اید. حالا باز بنشینید و بگویید بازی شما قواعد خود را دارد!

 

بـــا شـــهـــیـــدان

 

نگاهی به زندگینامه احمد متوسلیان (4)

 

هر کجا هست خدایا ...

 

سه خاطره خيلي كوتاه ولي متصل به هم از سردار حاج احمد متوسليان خدمتتان عرض مي‌كنم (نقل خاطره ها از: عباس برقی) : اين غريب دور از وطن، برادرمان حاج احمد متوسليان در طول مدتي كه ما خدمت ايشان بوديم هر بار كه خدمت ايشان عرض مي‌شد كه در محافظت از جانتان يك مقداري دقت بيشتري كنيد و محافظت بيشتري داشته باشيد به عنوان مثال وقتي ايشان با خودرو در سطح شهر تردد مي‌كردند زماني كه منافقين در سال 61 افراد را در كوچه و خيابان ترور مي‌كردند احتمال اينكه نارنجكي داخل ماشين ايشان بيندازند زياد بود. از ايشان مي خواستيم كه دقت بيشتري داشته باشند. اگر امكان دارد درهاي ماشين را ببندند. ايشان هميشه در جواب همه برادران مي‌فرمودند كه من با خداي خود عهد بسته‌ام و مي‌دانم كه خداوند خواست مرا قبول خواهد كرد. شما هم به فكر خودتان باشيد و از جان خودتان محافظت كنيد. من از خدا خواسته‌ام كه به دست شقي‌ترين آدم‌هاي روي زمين يعني صهيونيست‌ها به شهادت برسم و مي‌دانم حتماَ خداوند اين دعاي مرا مستجاب خواهدكرد و به همين دليل مي‌دانم كه نه به دست منافقين و نه به دست عراقيها بلكه به دست صهيونيست‌ها كشته خواهم شد.
خاطره دوم بعد از عمليات بيت‌المقدس و فتح خرمشهر زماني كه خدمت حضرت امام شرفياب شديم (متوسليان) ايشان از ناحيه پا مجروح شده بود و عصا در دست داشت. وقتي كه خدمت امام رسيديم ايشان با امام ملاقات خصوصي هم داشت براي عرض گزارش. زماني كه از خدمت امام برمي‌گشت ديدم كه برادر احمد عصا در دست ندارد و خيلي سريع و خيلي خوب دارد حركت مي‌كند و اصلاَ احساس ناراحتي نمي‌كند. من از ايشان پرسيدم كه عصا را چه كردي. گفت زماني كه خدمت امام بودم امام پرسيدند كه پايت چه شده است گفتم كه مجروح و زخمي هستم. حضرت امام دستي بر زخم پايم كشيدند و فرمودند ان شاءالله اين زخم خوب مي‌شود. من از آن لحظه ديگر احساس درد ندارم و نياز به عصا هم ندارم.
بعد از اينكه از خدمت امام آمديم. حاجي در مقابل حسينيه جماران برادران كادر تيپ را جمع كرد و يك سخنراني آتشين، كه الهام گرفته از حضرت امام راحل بود، انجام داد و به برادران تيپ فرمود كه مي‌رويم جبهه و كار جنگ را ان شاءالله يكسره خواهيم كرد و در آخر فرمودند يازنگي زنگ يا رومي روم و در همان لحظه به بنده و برادر ناهيدي مأموريت دادند كه به منطقه برويم. ما هم در اسرع وقت حركت كرديم و خودمان را به منطقه جنگي رسانديم براي انجام يك مأموريت. در جريان حمله ناجوانمردانه اسرائيل به جنوب لبنان در سال شصت و یک از لبنان بيسيم زده بودند و حاج احمد خيلي ناراحت بود. بعد ما خيلي ساده به ايشان گفتيم ان شاء الله مشكل حل مي‌شود بعد از گفتن آن حرفها ايشان با ناراحتي گفت من كه به لبنان بروم ديگر برنمي‌گردم. برادران به فكر خودشان باشند. ما اول شوخي گرفتيم كه خودماني صحبت مي‌كنيم حرفي هم نزديم گفتيم ان شاءالله مي‌رويم و پيروز هم برمي‌گرديم و به دل نگرفتيم. قضيه گذشت ايشان گفت برادر برقي شما عمليات فتح‌المبين را به ياد داري گفتم بله چيزي از آن نگذشته است، گفت در عمليات فتح‌المبين قرار بود امكانات زيادي در اختيار ما بگذارند ولي امكانات كمي در اختيار ما قرار گرفت. من شب هنگامي كه براي وضو گرفتن بيرون رفته بودم و فكر مي‌كردم كه با اين امكانات كم و با اين وسائل ناچيز نمي‌توانيم كاري كنيم و پيروز شويم و مي‌ترسيديم كه آبروريزي بشود و حيثيتمان از بين برود. در اين فكر بودم كه فشار دستي را بر شانه‌ام احساس كردم. وقتي كه برگشتم برادر پاسداري را ديدم كه از پاسداران خودمان نبود. گفت برادر احمد شما از خدا و ائمه اطهار غافل شديد و توكل خود را از دست داده‌ايد و به فكر ماشين و وسايل افتاده‌ايد. به خدا توكل كنيد. شما پيروزيد. شما عمليات ديگري هم در پيش رو داريد به نام عمليات بيت‌المقدس. در آن عمليات هم خرمشهر به دست شما آزاد خواهد شد و از آنجا به لبنان هم مي‌رويد و از آنجا شما ديگر بر نمي‌گرديد و آنجا ديگر پايان كار توست. اين قضيه را در اتاق براي ما تعريف كرد. بعد از اعزام به سوريه زماني كه درب حرم حضرت زينب (عليهاالسلام) را باز كردند، چشمم به حرم خورد با آن حالات معنوي، سرم را به گوشه حرم گذاشتم. در حالي كه گريه مي‌كردم همان برادر سپاهي دوباره به من گفت برادر احمد ديدي با توكل به خدا پيروز شديد اينجا پايان كار توست. ايشان وقتي برگشت ناراحت بود. ناراحت كه چرا شهيد نشده و به شهادت نرسيده است. دو سه روز بعد از اين، آن اتفاق افتاد. بعد رفتيم به طرف لبنان و در شهر زبداني سوريه مستقر شديم. بعد حضرت امام راحل فرمودند كه راه قدس از كربلا مي‌گذرد و تيپ عازم برگشتن شد. ما و بعضي از بچه‌ها در لبنان باقي مانديم. برادر احمد براي انجام آخرين كار خود به طرف بيروت رفت. بيروت در محاصره اسرائيليها بود يعني راه نفوذ خيلي كم بود. ايشان رفت وسائلي را كه در سفارت بود بياورد. چند ساعت از رفتن ايشان گذشت. ايشان نيامد. وقتي كه زمان طول كشيد من آن وقت به خودم آمدم، نكند كه بلايي به سر ايشان آمده باشد. خدمت شهيد همت رسيدم و موضوع خاطره را برايش گفتم. شهيد همت ناراحت شد به ايشان گفتم كه خدا شاهد است كه خودش برايمان چند روز پيش اين را گفته است. به هر صورت برادران عازم تهران شدند. برادر عزيزمان حاج احمد متوسليان هنوز هم كه هنوز است بعد از پانزده سال به عنوان سردار جاويدالاثر،‌اثري از ايشان نيست و از خداوند مي‌خواهم كه ما را مديون خون شهيدان نگرداند.

 

 

جــــوک

 

***   غضنفر مست می کنه موقع قنوت نماز می گه : ربنا آتنا فی الد ... د ...دنیا دیگه مث تو نداره!...

***   آقایی رفت مغازه گفت : ببخشید گلاب به روتون لامپ دارید؟!!! یارو گفت : دیگه چرا گلاب به روم؟ آقاهه گفت : آخه لامپ رو برای دستشویی می خوام!

***   به بنیامین میگن اگه بری WC و دستشوییت نیاد چه کار میکنی؟ میگه چشمامو روی هم میذارمو تو رو به یادم میارمو ....

***   بیماری را برای عمل جراحی می خواستند ببرند اما بیمار می لرزید. پرستار گفت : از چه می ترسی؟ بیمار گفت :  دکتر جراح پیر هست و دستهایش می لرزد. پرستار گفت : نگران نباش ما هم موقع عمل تخت عمل را می لرزانیم!!!

***   مامور شهرداری رفت سراغ خونه ی غضنفر و زنگ زد و گفت و آشغال دارید؟ غضنفر گفت : بله داریم نمی خوایم!!!

***   آقایی کدو تنبل می خره می بردش کلاس تقویتی!

 

 

از وبلاگ: خنده

 

عکس خنده دار

 

طــنــز

 

" تعبیر و تعمیر خواب!

 

فيل

 

*اگر وزیراسبقی خواب بیند که فیلش یاد هندوستان کرده است، در جمعی برای مردم قصّه ی شنگول ومنگول و حبّه انگور گوید و در ضمن ازخشونت گرایی بزبزقندی در فصل پایانی قصّه انتقاد کند!

اگر بیند که فیلش یاد هندوستان وپاکستان توامان کرد؛ سیاسی عمل کرده است و وزیر امور خارجه گردد!(منظور خواب بیننده است ؛ نه فیلش!)

 

*اگربیند فیل هوا کرد؛ رییس هواپیمایی شود!

:اگربیند فیلی که هواکرد، با خرطوم به زمین افتاد؛سانحه ای مختصر اتفاق افتد و تا مراسم چهلم راکبان آن؛ خوراک جراید شود و بعد از آن پوشاک خاطرات گردد!

:اگر بیند فیل هوا کرده را سالم به زمین باز گرداتد؛ واقعا فیل هوا کرده است!

 

*اگربیند که فیل به حمام برد؛ در یکی از مسابقات تلفنی سیما شرکت کند و با جواب دادن به معما وسروته کردن فیل(!) ضمن بالا بردن اطّلاعات مردم و رشد فرهنگی جامعه (!) برنده ی 100هزار تومن وجه نقد گردد!

 

*اگربیند که فیل با یک دست از زمین بلند کند؛بعد از بیداری جوّ نگیردش و جلوی آینه محو برو بازویش  نشود؛تعبیرش این است که یک دست شطرنج بازی کند!!

 

*اگر بیند با پیلبانان دوستی کرد ؛برای تغییرات اساسی در بنای خانه؛ مبلغی هنگفت ودر خورد پیل(!) پیاده شود در حساب شهرداری!

 

*اگر بیند  از خرطوم فیل افتاد،هنرمند مردمی شود وخاک پای مردم ایران!!

 

*اگر بیند زیر پای فیل له شد؛ فردایش با رییسش دعوایش شود!

 

*اگر دید سوار فیل است؛ نشان از زورمندی دارد و پسر خاله اش رییس شود!

 :اگر دید فیل سوار اوست،نشان از فشار دارد و سوار اتوبوس شود!

 

*اگر بیند فیل را درسته به سیخ وبه نیش کشیده وبعدتر از هضم رابعه گذرانده؛شرکتی دایرکند و پول مردم بالا بکشد اساسی!

 

*اگر بیند فیل را که فوتبال بازی می کند , دوروز بعد بازی "منچستریونایتد" را بیند و جمال" فیل نویل" را!!

 

 

ترفند رایانه ای:

 

مروري بر مهمترين تنظيمات Internet Explorer

 

بخش چهارم

 

گزينه Launching Programs and Files in a IFRAME : هنگام ورود به بعضي از سايتها ، يك پنجره شناور بر روي صفحه باز مي شود ، اين پنجره IFRAME يا «فريم شناور» نام دارد . شما مي توانيد از طريق اين گزينه از به كار افتادن برنامه ها يا فايلهايي كه همراه اين پنجره ها مي باشد جلوگيري نماييد .
بد نيست بدانيد كه
IFRAME ها با POPUP ها تفاوت دارند . IFRAME ها بر روي همان صفحه اي توسط كار بر باز شده است ، باز مي شوند ، در حاليكه Popup ها در يك پنجره جديد باز مي شوند ، معمولاً Popup ها كاربران را دچار دردسر هاي زيادي مي كنند و با باز نمودن پنجرهاي پي در پي هم كاربر را خسته مي كنند و هم اينكه كارآيي سيستم را پايين مي آورند . براي جلوگيري از اجراي Popup ها مي توانيد از نرم افزارهايي مانند Popup Killer يا Popup Stopper استفاده نماييد . (براي اطلاع بيشتر در مورد تفاوت IFRAME ها با POPUP ها به آدرس
http://msdn.microsoft.com/library/default.asp?url=/workshop/author/dhtml/reference/objects/IFRAME.asp
مراجعه نماييد )
تب
Privacy :
اين بخش مربوط به مديريت حريم خصوصي و كوكي هايتان است . بعضي از سايتها بدون اطلاع شما وارد حريم خصوصي شما شده و بدون اجازه شما از اطلاعات كوكي ها بهره برداري مي كنند . در اين بخش مي توانيد با حركت دادن دگمه لغزنده داخل فريم Setting يكي از شش حالت پذيرش كوكي ها را قبول كنيد . ( پذيرش تمام كوكي ها = Accept All Cookies ، Low ، Medium ، Medium High ، High و عدم پذيرش كوكي ها = Block All Cookies )
كوكي هاي اطلاعاتي هستند كه بعضي از سايتها به صورت
Text در كامپيوتر شما ذخيره مي كنند . مثلاً ممكن است شما از سايتي نظير http://www.Amazon.com كه يك سايت فروشگاهي مي باشد بازديدي داشته باشيد اين سايت به كمك اين كوكي ها از خريدهاي شما مطلع شده و اطلاعاتي هم از جستجوهاي اخيرتان به دست آورده و محصولات جديد را به شما پيشنهاد مي دهد . كوكي هايي از اين قبيل را كوكي هاي دسته اول يا طرف اول مي گويند.
بعضي از كوكي ها هستند كه از طرف سايتهايي كه جنبه تبليغاتي دارند ( مثل
AOL ) در كامپيوتر شما ذخيره مي شوند . اين شبكه هاي تبليغاتي كه براي بسياري از سايت هاي وب تبليغات مي كنند، توسط كوكي ها مي توانند بفهمند كه شما به كدام يك از اين سايت ها سر زده ايد و اولويتهاي بازديدهايتان چه بوده است . به اين نوع كوكي ها ، كوكي هاي دسته سوم يا طرف سوم مي گويند .
( اين كوكي ها از هيچ قانوني براي حفظ اطلاعات خصوصي تبعيت نمي كنند و از اطلاعات معرّف شما بدون كسب اجازه بهره برداري مي نمايند)
دسته اي ديگر از كوكي ها نيز به كوكي هاي جلسه اي معروفند اين كوكي ها مربوط به ديد و بازديدهاي فعلي شما مي باشند و تا زماني وجود دارند كه مرورگرتان باز است و بعد از بستن مرورگر آنها نيز پاك مي شوند .
براي كنترل كوكي ها مي توانيد يكي از گزينه هاي دگمه لغزان را انتخاب كنيد . پيش فرض مرورگر كه
Medium مي باشد كه كوكي هاي طرف سوم را مسدود و كوكي هاي شخص اول را مي پذيرد .
اگر هيچ كدام از شش مورد تعيين سطح پذيرش كوكي ها را نمي پسنديد مي توانيد از طريق اجراي گزينه
Advanced و نهادن تيك در گزينه Override automatic بقيه گزينه ها را فعال نموده و در سمت چپ تنظيمات مربوط به كوكي هاي نوع اول و در سمت راست تنظيمات مربوط به كوكي هاي نوع سوم را مشخص نماييد . با نهادن تيك در گزينه Always allow مي توانيد كوكي هاي از نوع جلسه اي را نيز پذيرا باشيد .
در فريم
Setting (تب Privacy ) از طريق گزينه Import مي توانيد فايلي را كه داراي تنظيمات دلخواه شماست Import نماييد . اين نوع فايل ها را مي توانيد از سايت سازمانهاي حامي حريم هاي خصوصي افراد به دست آوريد . براي اطلاع بيشتر مي توانيد به آدرس: http://www.microsoft.com/privacy/wizard/ يا http://www.privacy.org مراجعه نماييد .
از طريق گزينه
Edit در فريم Web Sites مي توانيد آدرس سايتهايي را كه مي خواهيد كوكي هاي آنها را ممنوع ( Block ) يا مجاز ( Allow ) تعيين كنيد ، ثبت كنيد .
لازم به يادآوري است كه تنظيمات مربوط به حريم خصوصي شما فقط در وب سايت هايي عمل مي كنند كه در منطقه امن اينترنت تعريف شده باشند. اگر سايتي را در منطقه سايت هاي معتمد (
Trusted) قرار دهيد، IE تمام كوكي هاي آن سايت را پذيرفته و اجازه خواندن كوكي ها را از كامپيوتر شما به سايت مي دهد و اگر سايتي را در منطقه سايت هاي «ممنوعه» (Restricted) بگذاريد، IE تمام كوكي هاي ارسالي آن سايت را بر مي گرداند.

 

داستان راستان

 

برگرفته از کتاب «داستان راستان» اثر استاد شهید مرتضی مطهری

داستان سوم:

 

خواهش دعا

 

شخصی باهيجان و اضطراب ، به حضور امام صادق " ع " آمد و گفت : " درباره من دعايی بفرماييد تا خداوند به من وسعت رزقی بدهد ، كه‏ خيلی فقير و تنگدستم " .
امام : " هرگز دعا نمی‏كنم " .
- "
چرا دعا نمی‏كنيد ؟ ! "
"
برای اينكه خداوند راهی برای اينكار معين كرده است ، خداوند امر كرده كه روزی را پی‏جويی كنيد ، و طلب نماييد . اما تو می‏خواهی در خانه‏ خود بنشينی ، و با دعا روزی را به خانه خود بكشانی ! " (1)

 

پاورقی :
1ـ وسائل ، چاپ امير بهادر ، ج 2 ، صفحه . 529

 

داسـتـانـک

 

مسئول: فرنوش

 

کاش هیچ وقت نمی نوشتیم

 

بخش دوم و آخر

 

-          مامان اینو برام پست می کنی ؟!

-          آرزو مامان برو جا سوزنی صورتی مامانو با پیرهن خانوم یوسفی بیار .

-           اینو برام پست می کنی ؟!

-          چی رو مامان ؟! اونی که گفتم آوردی ؟!

-          برای مسابقه ی نامه ای به خدا نوشتم .

-          آفرین گلم . برای مامان می خوونی !

-          مامان بابا هم گوش می ده ؟!

-          آره عزیزم گوش می ده ! بابا به همه ی حرفای ما گوش می ده !

 

سهراب کنار اتاق روی تشک دراز کشیده بود . دیگر نه دستانش توان کار کردن داشت و نه پاهایش . چشم هایش هم که هیچ وقت بزرگ شدن آرزو را ندید . رستم دیگر دلش نمی آید با این سهراب نبرد کند . فردوسی هیچ وقت از سهراب چیزی نمی نویسد .

 

-          بخوونم ؟!

-          آره مامان بخوون .

 

سلام خدا جون .

منم آرزو ! خدا جون زیاد وقتت رو نمی گیرم . فقط چند تا آرزو دارم که می خوام زود زود زود بهم بدی !

خدا جون من دوست دارم بابام منو ببره پارک . ببره سینما . بره سر کار . شب که از سر کار برمی گرده برام .... . نه هیچی نخره فقط بره سر کار .

خدا جون دوست دارم رنگه چشمای واقعیه مامانو ببینم . تو عکسای قدیمی چشماش آبیه !ولی من همیشه قرمز دیدم .

خدا جون ازت می خوام ما هم بشیم مثله همه مامان و بابا و آرزو .

خب خدا جون مرسی از همه چیز . فعلا خدافظ.

 

*          *          *

 

سهراب نامه را شنید . گریه نکرد . دیگر اشکی برای ریختن نداشت . چشمانش سال ها پیش خشک شده بودند . فکر کرد کاش او هم می توانست به خدا نامه بنویسد و بگوید :

 

                   خدایا شکرت که نوشتیم " ام . اس " نه  "  اس. ام  "

 

                                                                                                     تابستان 85

 

داستــان

 

تقاص معرفت

 

نویسنده: رامین مولوی ـ قسمت هفدهم

 

برای مطالعه قسمت های قبلی داستان کلیک کنید

 

پانسمان صورت را عوض كردند و همه ناگهان جا خوردند اما سعي ميكردند نگراني خويش را نشان ندهند . با اينكه هنوز جاي عمل بر روي صورتش به وضوح پيدا بود اما بهبودي در صورت او بوجود نيامده بود . سامان از لرزش چشمهاي خواهرش همه چيز را متوجه شد و در خواست آيينه كرد .

همه مخالف بودند و سعي ميكردند به طوري سامان را منصرف كنند . اما سامان لجبازتر از اين بود كه حرف كسي را گوش كند . سامان به طرف دستشويي رفت تا در آينه آنجا صورتش را ببيند پس از نگاه كوتاهي كه به صورتش كرد با فريادي نقش بر زمين شد .

شايد اينكه يك پسر يا مردي با ديدن تغيير قيافه اش چنين از خود بيخود ميشود براي هر كس تعجب برانگيز باشد . اما اينگونه تغييرات زن و مرد نميشناسد ، بدتر از آن اين است كه شخص مدتي بدترين فشارهاي روحي را تحمل كرده است . دوستانش را از دست داده ، عشقش او را ترك كرده و در كل انسان ضعيف بودن نيز بر باقي قضايا مي افزايد .

پس از اين ماجرا سامان مجدد در بيمارستان بستري شد و اين در حالي بود كه به جاي جراحي ترميمي و بخش عادي در بخش مراقبتهاي ويژه قلب بستري شد . چند روزي او در اين بخش تحت مراقبت بود . شوراي پزشكي پس از مشورت و بحث پيرامون حال سامان به اين نتيجه رسيدند كه هر گونه جراحي اعم از جراحي ترميمي يا قلب براي او مضر ميباشد . زيرا به احتمال زياد قلب او ديگر توانايي بيهوشي ديگري  را نخواهد داشت .

او را به بخش عادي منتقل كردند و دوستانش نيز هر روز 2 ساعت در كنار او ميماندند و سعي ميكردند كه به گونه اي او را دلداري داده و يا با صحبتهايشان سعي كنند كه سامان اين موضوع را فراموش كند . اما چشمهاي سرد و بي روح سامان خبر از آينده اي ناگوار ميداد . هر چه دوستانش تلاش ميكردند كمتر نتيجه ميداد. با اين وضعيت پزشكان هم از او قطع اميد كردند . براي اطرافيانش پذيرش اين كه ديگر اميدي نيست بسيار مشكل بود . از دست رفتن دوستي كه هم چون گل روبروي آنها پرپر ميشود براي امير و آرمين سخت بود.

روزي كه آرمين به عيادت سامان رفت حال او را بدتر از ديروز يافت اما در چشمهايش كورسوي اميدي را ميديد . سامان آرمين را به سوي خود كشيد و گفت : آرمين از تو يك خواهش دارم فقط نه نگو .... قول ميدي ؟ من ميدانم كه اين كار را از تو خواستن نامرديه ... اما اين براي آخرين دفعه است ...

آرمين گفت : اولاً كه آخرين دفعه نه .... تو هنوز مانده كه به من زحمت بدي ... اما همين الان حرفهايت را بدون هيچ فكري ميپذيرم ...

 

ادامه دارد ...

 

عکس و مکث

 

با مسئولیت : ساحل

 

حرف آخر:

 

الهي

توفيقم ده که بيش ازطلب همدردي، همدردي کنم بيش ازآنکه مرابفهمند ديگران رادرک کنم بيش ازآنکه دوستم بدارند، دوست بدارم زيرادرعطاکردن است که ميستانيم ودربخشيدن است که بخشيده ميشويم ودرمردن است که حيات ابدي مي يابيم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 15:37  توسط حمید رضا الوندی  | 

مشکان 51

بنام خدای منتظران

 

هفته نامه مشکان

 

سال اول ـ شماره 51 ـ شنبه 17 تیر 1385

 

حرف اول:

 

وجود خود تو نشان از زیبائی و مهربانی توست

خوشا به حال آنکه زیبائی چو تو را بیند

خوشا به حال آنکه می داند خدائی چون تو خدای اوست

ای بزرگ تنها! هم بزرگیت زيبا و بدون غرور است و هم تنهائیت مملو از شکوه پر مهرت با بندگانت.

تو آنی که  لحظه ای از بندگانت جدا نیستی و در هر یک ازآنها دوستی با ثباتی.

ای آنکه نه به واسطه قدرتت، نه به واسطه خشمت، نه به واسطه عنایتت، بلکه به واسطه رضایت و بودنت، هر آنچه تو را شاد کند خواهم کرد.

 

سخنی با شما

 

فاجعه ای که امروز در غزه رقم می خورد دل هر انسانی را به درد می آورد. دد منشی و وحشی گری قومی که از ابتدا هم در برابر فرامین الهی در صدد بهانه جویی بوده اند خشم تمامی مردم جهان را برانگیخته است.

رژیم دیو صفت و نامشروع اسرائیل امروز به راحتی دست به کشتار زنان و مردان و کودکان بیگناهی می زند که تنها به دنبال حق مشروع خود که همانا داشتن یک کشور عاری از هر بیگانه و بدون جنگ و خونریزی است هستند.

اما روز گذشته نیز در ایران در محکومیت این عمل ننگین که خشم جامعه جهانی را برانگیخته است راهپیمایی برگزار شد که اقشار مختلف مردم در آن شرکت کردند. نکته جالب حضور جوانان است و همین حضور جوانان مشت محکمی است بر دهان آنانی که می گویند جوانان ایرانی مخالف کمک ایران به فلسطین هستند.

لازم است که در این نوشتار به نکته ای اشاره کنم:

همه شما نام طرح خاورمیانه بزرگ را شنیده اید اما شاید ندانید که خاورمیانه بزرگ و از نیل تا فرات سوریه، لبنان ، اردن و البته ایران را شامل می شود. در واقع مردم مظلوم فلسطین سپر بلای ما ایرانیان و همه مسمانان منطقه هستند. پس بر ما واجب است که به پاس این فداکاری آنان و نقطه ای که آنان قرار گرفته اند و به خاطر مظلومیتشان به آنان کمک کنیم.

بهانه نوشتن این سطور این مطلب است:

«  ***   بنا به گزارشِ تُرکیش پِرِس یک میلیارد دلارِ دیگرقرار است که از جیبِ ملتِ ایران بخشیده شود! آقایان خواسته اند به مردمی که به چهل میلیون دلارِ بخشیده شده به حماس اعتراض داشتند، پیام بدهند که چهل میلیون دلار رقمی نیست! اگه دلمان بخواهد یک میلیارد دلار هم می دهیم! از جیبِ شما هم می دهیم، به کشوری هم می دهیم که کلی بابتِ غرامت های جنگ از آن طلبکاریم! هیچ غلطی هم نمی توانید بکنید! چشمتون هم کور بشه!!!...
***   بیست و هشتم فروردین ماه  وعده‌ى پنجاه ميليون دلارى ايران به حماس
بالاخره معلوم شد که چفیه ای که لیلا خالد به گردن خامنه ای انداخته است پنجاه میلیون دلار می ارزید! »

در اینکه مخالفان نظام از هر طریق ممکن در پی تضعیف نظام باشند و از کم اطلاعی ما سوء استفاده کنند شکی نیست اما ما هم باید مواقب باشیم تا گول حرف ها و شبهه های پوچ آنان را نخوریم.

 

پیامبر اعظم (ص)

 

120 درس زندگی از پیامبر گرامی اسلام در سال پیامبر اعظم ـ بخش سوم

 

آموختن علم و دانش

مردى از انصار به محضر رسول اكرم صلى الله عليه و آله آمد و عرض كرد: يا رسول الله صلى الله عليه و آله ! اگر جنازه اى حاضر باشد و مجلس ‍ عالمى ، كداميك را دوست تر دارى كه من حضور يابم ؟ رسول الله صلى الله عليه و آله فرمودند: اگر براى تشييع و دفن ، كسانى باشند كه عهده دار انجام آن شوند، حضور يافتن در مجلس دانشمند، از حاضر شدن در تشييع هزار جنازه و عيادت هزار بيمار و از نماز شب و روزه هزار روز و از هزار صدقه به مستمندان دادن و از هزار حج مستحب و از هزار جنگ مستحب در راه خدا با مال و جان برتر است ، كجا اينها با فضيلت حضور در محضر عالم برابرى مى كند؟! آيا ندانسته اى كه اطاعت و عبادت خدا وابسته به علم و دانش ‍ است و خير دنيا و آخرت با علم مى باشد و بدى دنيا و آخرت با نادانى است ؟!

احترام به ديگران

حضرت على عليه السلام فرمود:
رسول اكرم صلى الله عليه و آله هرگز با احدى دست نداد كه دست خود را از دست او جدا كند، تا اينكه طرف دست خود را جدا مى ساخت و احدى كارى به او نمى سپرد كه آن را رها كند، تا زمانى كه طرف از حاجت خود صرفنظر مى كرد. و با احدى به گفتگو نپرداخت كه سكوت كند، تا وقتى كه طرف ساكت مى شد، و بالاخره هرگز ديده نشد كه آن حضرت پا مبارك را در برابر همنشينى دراز نمايد.

8ـ احترام به كودكان

روزى پيامبر نشسته بود، امام حسن و امام حسين عليه السلام وارد شدند. حضرت به احترام آنان از جاى برخاست و به انتظار ايستاد. چون كودكان در راه رفتن ضعيف بودند، لحظاتى چند طول كشيد. بدين جهت پيامبر صلى الله عليه و آله به سوى آنان رفت و استقبال كرد. آغوش خود را گشود و هر دو را بر دوش خويش سوار كرد و به راه افتاد و مى فرمود: فرزندان عزيز، مركب شما چه خوب مركبى است و شما چه سواران خوبى هستيد.

احترام پدر و مادر

مردى به حضور پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد و پرسيد، اى رسول خدا! من سوگند خورده ام كه آستانه در بهشت و پيشانى حورالعين را ببوسم . اكنون چه كنم ؟
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: پاى مادر و پيشانى پدر را ببوس . (يعنى اگر چنين كنى ، به آرزوى خود در مورد بوسيدن پيشانى حورالعين و آستانه در بهشت مى رسى .)
او پرسيد: اگر پدر و مادرم مرده باشند، چه كنم ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: قبر آنها را ببوس

 

 

کـلـیـپ هـفـته

 

آهای تو که ...

 

دیدار یار مهربان

 

ملاقات با امام زمان(ع)؛ادعاها و واقعيت‌ها

 

ابراهيم شفيعي سروستاني ـ بخش اول

 

اشاره:
در سال‌هاي اخير توجه روزافزون اقشار مختلف جامعه، به ويژه جوانان، به موضوع مهدويت و انتظار موجب رونق بازار كتاب‌ها و نشريات مرتبط با اين موضوع شده و هر از چند گاه كتاب يا نشرية جديدي به اين جرگه وارد مي‌شود.
پديدة يادشده گرچه در جاي خود بسيار مبارك و اميدواركننده است، اما بيم‌ها و نگراني‌هايي را هم در پي دارد كه جا دارد علماي حوزه، صاحب‌نظران مسائل اعتقادي و مسئولان فرهنگي كشور با حساسيت و دقت‌نظر بيشتري اين پديده را مورد توجه قرار دهند.
يكي از موضوعاتي كه در اين ميان بسيار حائز اهميت بوده و نيازمند دقت و توجه بيشتري است، پرداختن افراطي به موضوع تشرفات و ملاقات با امام زمان(ع) است. متأسفانه موضوع يادشده اين روزها دستماية بسياري از كتاب‌ها و نشريات نوظهور قرار گرفته و نويسندگان و ناشران اين قبيل كتاب‌ها و نشريات تلاش مي‌كنند كه با داغ‌تر كردن فضاي بحث و گفت‌وگو از اين موضوع مخاطب بيشتري جلب كرده و بر تيراژ كتاب‌ها و نشريات خود بيفزايند.
با توجه به اهميت موضوع يادشده و به دليل پرسش‌هاي فراواني كه در اين زمينه از سوي دانشجويان، فرهنگيان و... مطرح مي‌شود، در اين مقاله به بررسي ابعاد مختلف آن پرداخته و تلاش مي‌كنيم پاسخ مناسبي براي اين پرسش‌ها ارائه دهيم.

1. امكان يا عدم امكان تشرف
امام مهدي(ع) در آخرين توقيعي كه خطاب به چهارمين نايب خاص خود، علي بن محمد سمري، صادر مي‌كنند، مي‌فرمايند:
يا علي بن محمد السمري أعظم الله أجر إخوانك فيك فإنّك ميّت ما بينك و بين ستة أيّام فاجمع أمرك و لاتوص إلي أحد يقوم مقامك بعد وفاتك، فقد وقعت الغيبة الثانية [التامة] فلا ظهور إلّا بعد إذن الله عزّ و جلّ و ذلك بعد طول الأمد و قسوة القوب و امتلاء الأرض جوراً و سيأتي شيعتي من يدّعي المشاهدة، ألا فمن ادّعي المشاهدة قبل خروج السفياني و الصيحة فهو كاذب مفتر.1
اي علي بن محمد سمري، خداوند پاداش برادرانت را در مرگ تو بزرگ گرداند. تو تا شش روز ديگر مي‌ميري، پس كارت را سامان ده و به كسي به عنوان جانشين پس از خود، وصيت مكن كه ديگر غيبت تامه واقع شده است. ديگر ظهوري نيست مگر به اذن خداوند و آن پس از مدتي دراز و بعداز آن كه دل‌ها سخت شد و زمين از ستم پرشد، به وقوع خواهد پيوست. به زودي از شيعيانم، كساني خواهند آمد كه ادعاي ديدار (مشاهده) مرا مي‌كنند. آگاه باشيد هركس پيش از خروج سفياني و صيحة آسماني ادعاي ديدار مرا كرد، دروغگو و مفتري است.
اين توقيع شريف زمينه‌ساز بحث و گفت‌وگوهاي فراواني در زمينة امكان يا عدم امكان ملاقات حضرت مهدي(ع) در زمان غيبت شده و علماي شيعه را به اظهارنظر در اين زمينه واداشته است.2 آنچه كه از مجموع اين بحث و گفت‌وگو برمي‌آيد اين است كه در اصل امكان ملاقات با آن حضرت ترديدي نيست و اينكه افراد زيادي در طول دوران غيبت كبرا به اين شرافت نائل شده‌اند، گواه روشني بر اين مدعاست، اما سخن در شرايط و ويژگي‌هاي آن است.
يكي از نكاتي كه همة علماي شيعه در اين زمينه بر آن اتفاق نظر دارند اين است كه در عصر غيبت كبرا باب نيابت و سفارت، به گونه‌اي كه در مورد نايبان خاص آن حضرت و در دوران غيبت صغرا وجود داشت، بسته شده و هيچ كس نمي‌تواند ادعا كند كه با آن حضرت در ارتباط بوده و هر زمان اراده كند مي‌تواند با ايشان ملاقات كند؛ يا به طور خاص از سوي ايشان نيابت يافته كه اموري را به انجام رساند يا دستورهايي را به مردم ابلاغ كند.
نكتة ديگري كه بسياري از علماي شيعه در كتاب‌ها و آثار خود به آن اشاره كرده‌اند اين است كه ملاقات با امام زمان(ع) مستلزم لياقت‌ها و شايستگي‌هاي خاصي است كه حتي بسياري از بزرگان به آن دست نيافتند و گروهي هم كه به اين توفيق دست يافتند با مجاهدت‌ها و تلاش‌هاي فراواني بوده است.
حضرت آيت‌الله جوادي آملي در اين زمينه مي‌فرمايد:
امام(ع) وحيد دهر است، مثل شمس آسمان است، همان‌طور كه شما با دستتان نمي‌توانيد به آفتاب برسيد، نمي‌توانيد به راحتي به امام برسيد.3
با توجه به آنچه گفته شد بايد بسيار مراقب بود كه در طرح موضوع ملاقات با امام زمان(ع) به گونه‌اي رفتار نكنيم كه مردم گمان كنند هركس مي‌تواند ادعاي رؤيت كند و هر ادعايي را هم، به راحتي مي‌توان پذيرفت.

2. انواع و اقسام تشرفات
يكي ديگر از موضوعاتي كه در اين زمينه بايد بدان توجه داشت اين است كه آيا همة كساني كه ادعا مي‌كنند با امام زمان(ع) ملاقات كرده‌اند، به راستي شخص آن حضرت و وجود واقعي ايشان را ديده‌اند يا احتمالات ديگري در اين ميان وجود دارد؟
در پاسخ اين پرسش بايد گفت: احتمالات و فروض مختلفي در اين زمينه مطرح است و هرگز نمي‌توان ادعا كرد كه همة مدعيان رؤيت امام مهدي(ع) به واقع آن حضرت را ديده‌اند.
حضرت آيت‌الله جوادي آملي در زمينة دسته‌بندي كساني كه موفق به ديدار امام زمان(ع) شده‌اند، مي‌فرمايد:
خيلي از موارد است كه انسان بيمار دارد، شفا پيدا مي‏كند، يا گمشده‏اي دارد، پيدا مي‏كند. اما آيا اينها به وسيله شخص حضرت است يا اولياي فراواني كه زير نظر حضرت هستند، و يا شاگردان فراواني كه حضرت دارد؟ يا اين كه يكي از اولياي خود را اعزام مي‏كند؟ هيچ برهاني بر مسئله نيست كه مثلاً آن كسي كه شخص گمشده را به منزل مي‏رساند، يا مشكل كسي را حل مي‏كند، شخص حضرت باشد. اولياي فراواني در خدمت و تحت تدبير حضرت هستند. حضرت ممكن است به يكي از اينها دستور داده باشند و آن مشكل حل شود. در بعضي از موارد آن تمثلات نفساني را انسان مشاهده مي‏كند و خيال مي‏كند واقعيت است. اين بخش اول كه مشهود است تمثلات نفساني بوده، بايد از واقعيت‏بيني جدا شود.
در بخش دوم كه حقيقتاً كسي را مي‏بيند و مشكل او حل مي‏شود يا شفاي مرضي بوده يا گمشده‏اي را به مقصد مي‏رساند؛ در اين‏جا نيز هيچ برهاني ندارد كه حضرت باشد يا شاگردي از شاگردان او. حضرت، شاگردان فراواني دارد. اين سيصد و سيزده نفري كه هستند، الان ممكن است افراد فراواني باشند كه تحت تدبير آن حضرت مأموريت‌هايي را انجام مي‏دهند.
بخش سوم، آن است كه نظير مرحوم بحرالعلوم خدمت خود حضرت مي‏رسد. اين را هم بعضي منكر هستند، [ولي] اين هيچ استبعادي ندارد، بلكه امكان هم دارد. اما در اين بخش دو مسئله وجود دارد: 1. فرد حق ندارد بگويد من خدمت حضرت رسيده‏ام؛ 2. ما حق نداريم قبول كنيم. به ما گفته‏اند كه شما تكذيب كنيد، يعني نگوييد او دروغ مي‏گويد، بلكه اثر عملي بار نكنيد، تكذيب، به معناي اين كه شما دروغ مي‏گوييد و حضرت غير قابل ديدن است، نيست.4
با توجه به مطالب ياد شده مي‌توان گفت كه: اولاً نبايد هر عنايتي را كه از سوي امام زمان(ع) به شخصي مي‌شود و هر گره‌گشايي را كه از سوي آن حضرت صورت مي‌گيرد، به حساب ملاقات يا تشرف گذاشت و ثانياً نبايد هر ادعاي تشرفي را به سادگي پذيرفت و بر گفته‌هاي مدعي مهر تأييد زد.

 پي‏نوشت‌ها :
1. شيخ طوسي، كتاب الغيبة، ص 243ـ242.
2. براي مطالعه بيشتر در اين زمينه ر.ك: هادي دانشور، «تشرفات بين نفي و اثبات»، موعود، سال اول، شماره 1، 3 و 5، فروردين تا دي 1376.  
3. ر.ك: آيت‌الله جوادي آملي، «اين ماييم كه غايبيم» (متن سخنراني)، موعود، سال نهم، شمارة 48، آبان 1383.
4. همان.

دیــنــی

مسئول: daneshjoo