مشکان 53
بنام خدای منتظران
سال دوم ـ شماره 53 ـ شنبه 31 تیر 1385
حرف اول:
معبود من!
بر زبان ناتوانم قدرت ده تا در مقابل اینهمه احسانت ذره ای شکرگزار باشم.
بگذار ازعشقت بگویم از اینکه چقدر دوستت دارم از اینکه چقدر خرسندم که تو را دارم که بنده توام اما گفتن از عشق تو آسان نیست ادعای عاشقی در برابر تو وعشق سرشارت برمخلوقاتت دور از ادب است ومن شرمسارم از اینکه تو اینقدر عاشقی و من ......
سخنی با شما
هفته نامه مشکان یکساله شد
سلام
حالتون چطوره دوستان!
امروز پنجاه و سومین شماره از هفته نامه مشکان از نظرتان خواهد گذشت و خیلی خوشحالم که اعلام کنم امروز هفته نامه مشکان وارد دومین سال فعالیت خود خواهد شد.
در این یکساله خیلی فراز و نشیب داشتیم ... خیلی شکل و شمایل هفته نامه و مطالب اون تغییر کرده و البته بعضی از دوستان هم به یاری ما آمدند.
جا دارد تشکر کنم از همه عزیزانی که در تهیه و انتشار این هفته نامه یار و یاور ما بوده و هستند و ان شاء الله خواهند بود.
میترا خانم (مسئول بخش روانشناسی) ـ نجمه خانم (بخش ادبی) ساحل خانم (بخش عکس و مکث) فرنوش خانم (بخش داستان) فرشته خانم (بخش خواندنی ها) آقا یا خانم دانشجو (بخش دینی ) و همچنین نیما قربانی عزیز (بخش ادبی ) . از همه این عزیزان تشکر می کنم و امیدوارم که بتوانم جبران زحمات و محبت هایشان را بنمایم هر چند امری بعید است.
در پایان تشکر ویژه از دوست خوبم مبین عزیز (مدیر گروه مبین) که هر روز بخشی از هفته نامه را در روزانه گروهش قرار می دهد تا به این ترتیب مطالب هفته نامه که با زحمات یک گروه تهیه و منتشر می شود در اختیار خوانندگان بیشتری قرار گیرد.
به هر تقدیر هفته نامه ما هم یکساله شد و در آغاز دومین سال فعالیت این هفته نامه امیدوارم که دوستان بیشتری به یاری ما بیایند و ما دستشان را برای کمک در امر تهیه هفته نامه به گرمی خواهیم فشرد.
ضمنا اولین شماره از هفته نامه مشکان را می توانید اینجا مشاهده فرمائید.
موفق و پیروز باشید ـ برادر کوچکتان حمید
پیامبر اعظم (ص)
120 درس زندگی از پیامبر گرامی اسلام در سال پیامبر اعظم ـ بخش پنجم
عبدالله بن ابى ، سردسته منافقان كه با اداى كلمه شهادت مصونيت يافته بود، در باطن امر از اينكه با هجرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله به مدينه ، بساط رياست او برچيده شده بود، عداوت آن حضرت را در دل مى پرورانيد و ضمن همكارى با يهوديان مخالف اسلام ، از كارشكنى و كينه توزى و شايعه سازى بر ضد او فروگذار نبود. آن حضرت نه تنها اجازه نمى داد يارانش او را به سزاى عملش برسانند، بلكه با كمال مدارا با او رفتار مى كرد و در حال بيمارى به عيادتش مى رفت !
در مراجعت از غزوه تبوك ، جمعى از منافقان به قصد جانش توطئه كردند كه به هنگام عبور از گردنه ، مركبش را رم دهند تا در پرتگاه سقوط كند و با اين كه همگى صورت خود را پوشانيده بودند، آنها را شناخت و با همه اصرار يارانش ، اسم آنها را فاش نساخت و از مجازاتشان صرفنظر كرد.
پيامبر صلى الله عليه و آله لباسش را خودش مى دوخت ، و كفشش را خودش وصله مى كرد، و گوسفندش را خود مى دوشيد. و با بردگان غذا مى خورد. روى زمين مى نشست و سوار بر الاغ مى شد، و كسى را همرديف خود قرار مى داد، و شرم آن نداشت كه خودش به بازار برود و نيازهاى خانه را خريدارى كرده و حمل كند. با همه افراد دست مى داد، و تا طرف ، دستش را رها نمى كرد، او رها نمى كرد، به همگان سلام مى كرد و اگر به چيزى دعوت مى شد، هر چند به خرماى خشك ، دعوت را رد نمى نمود. كم خرج و بزرگ طبع و خوش برخورد بود. چهره اش گشوده و خندان بود، اندوهش آميخته مهربان با خشم نبود، و در تواضعش ذلت نبود، اشراف در بخشش داشت ، قلبى مهربان داشت ، و همه مسلمانان مهربان بود. هرگز سر سفره اى سير بر نخاست و هرگز دست طمع به چيزى دراز نكرد.
روايت شده ، رسول مكرم اسلام صلى الله عليه و آله در سفرى بود. براى طعام ، امر فرمود گوسفندى را ذبح نمايند. شخصى عرض كرد: يا رسول الله ! ذبح گوسفند به عهده من ، و ديگرى گفت كه پوست كندن آن با من ، و شخص ديگر گفت كه پختن آن با من . آن حضرت فرمود: جمع كردن هيزم هم با من باشد. گفتند: يا رسول الله ، ما هستيم و هيزم جمع مى كنيم . نياز به زحمت شما نيست . فرمود: اين را مى دانم ، ليكن خوش ندارم كه خود را بر شما امتيازى دهم . پس به درستى كه حق تعالى كراهت دارد از بنده اش كه ببيند او خود را بر دوستانش امتياز داده است .
کـلـیـپ هـفـته
دیدار یار مهربان
ملاقات با امام زمان(ع)؛ادعاها و واقعيتها
ابراهيم شفيعي سروستاني ـ بخش سوم
5. ديدن يا ديده شدن، كداميك؟
يكي ديگر از نكاتي كه در زمينة موضوع ملاقات با امام زمان(ع) بايد به آن توجه داشت اين است كه ديدن امام زمان(ع) به خودي خود نميتواند فضيلت باشد، بلكه آنچه فضيلت است رسيدن به قيام معرفت امام(ع) و بصيرت داشتن نسبت به جايگاه ايشان در عالم است.
براي روشنتر اين مطلب، توجه شما را به سختي از بيانات حضرت آيتالله جوادي آملي جلب ميكنيم.
ايشان در اين زمينه ميفرمايد:
در زمان پيامبر(ص) ـ كه مقامش بالاتر از همة ائمه است ـ كم نبودند كساني كه وجود مبارك حضرت را ميديدند، اما خداي سبحان دربارة آنها در قرآن فرمود:
و تراهم ينظرون إليك و هم لايبصرون.11
آنها را ميبيني كه به تو نگاه ميكنند ولي تو را نميبينند.
اهل نظرند ولي اهل بصيرت نيستند. اگر ما سعي كنيم وجود مبارك امام زمان(ع) ما را ببيند، هنر است.
در قرآن كريم آمده است: خدا كه به كلّ شيء بصير است روز قيامت به يك عده نگاه نميكند: «ولايكلّمهم الله و لا ينظر إليهم يوم القيامة ولايزكّيهم».12 آن نگاه تشريفي را نسبت به عدهاي اعمال نميكند. اگر ما واقعاً در مسير صحيح حركت كنيم، حضرت ما را ميبيند، و ديدن و نظر تشريفي ايشان براي ما شرف است وگرنه ديدن فيزيكي خيلي كارساز نيست. همچنان كه خيليها پيامبر اكرم(ص)، اميرالمؤمنين(ع) و حضرت زهرا(س) را ميديدند، ولي بصيرت نداشتند. ديدنهاي تشريفي مهم است، نه نگاه صوري، البته گاهي همان نگاه صوري هم پديد ميآيد و انسان وجود حضرت را از نزديك زيارت ميكند و فيضي ميبرد و مشكل او هم به بركت حضرت از طرف ذات اقدس اله حل ميشود. اما مهم همان ديدن از روي بصيرت است.13
براي تكميل اين مطلب خوب است كه اشارهاي داشتهباشيم به پاسخ روحاني وارسته و پارسا مرحوم حجتالاسلام و المسلمين شيخ محمدتقي بهلول(ره).14
ايشان در پاسخ به اين پرسش كه: «چه وقت ميشود به حضور آقام امام زمان، ارواحنافداه، مشرف شد؟» ميفرمايد:
با تقوا باشيد؛ وقتي كه بين شما و حضرت(ع) سنخيت باشد.
سپس ميفرمايد:
ديدن امام زمان، روحيفداه، مهم نيست، مهم اين است كه او ما را ببيند، خيليها هم علي(ع) را ديدند اما دشمن او شدند. اگر كاري كرديم كه نظر آنها را جلب كنيم، آن ارزش دارد.15
با اميد به آنكه از اين پس، همة ما با دقت و وسواس بيشتري از موضوع ملاقات و تشرفات صحبت كنيم و مردم ما نيز با حساسيت بيشتري با كتابها و نشرياتي كه به طرح افراطي اين موضوع ميپردازند، برخورد كنند.
پينوشتها :
10. محمدباقر مجلسي، بحارالأنوار، ج52، ص126، ح18.
11. سورة اعراف(7)، آية 198.
12. سورة آلعمران(3)، آية 77.
13. توصيهها، پرسشها و پاسخها در محضر حضرت آيتالله جوادي آملي، تدوين نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري در دانشگاهها، ج 1، ص 73ـ74.
14. مقام معظم رهبري دربارة شخصيت اين مرد بزرگوار ميفرمايد: «نود سال از يك قرن عمر خود را به خدمت به مردم و عبادت خداوند گذرانيد. زهد و وارستگي او، تحرك و تلاش بيوقفه پيكر نحيف او، ذهن روشن و فعال او، حافظة بينظير او، دهان هميشه صائم او، غذا و لباس و منش فقيرانة او، شجاعت و فصاحت و ويژگيهاي اخلاقي برجستة او، از اين مؤمن صادق، انساني استثنايي ساخته بود». افق حوزه (هفتهنامه خبري حوزههاي علميه)، شمارة 41، دوشنبه 17 مرداد 1382.
15. عباس موسوي مطلق، ملكوتي خاكنشين، ص
ماهنامه موعود شماره 58
مسئول: daneshjoo
رهجوی کمال (8)
همه بر اين باوريم كه انسان هاي مثبت و خوبي هستيم . اما چرا حيات زندگي و حيات عبادت در ما كم رنگ است و يا اصلاً وجود ندارد؟
عموماً انسان ها خودشان را تأييد مي كنند كه اين يك عادت است ، ولي خوب بودن بايد با يك معيار صحيح سنجيده شود. معناي خوب بودن اين نيست كه عادت هاي دلخواه و دلپسند خود را تأييد كنيم ، زيرا چه بسا همين عادت هاي دلخواه و دلپسند در بلند مدّت نتايج نامطلوب و يا عوارض جانبي به دنبال داشته باشد . معيار خوب بودن بايد با الگوهاي انساني مطابقت داشته باشد . وقتي بر اين باوريم كه انسان خوبي هستيم ولي حيات واقعي در وجودمان پيدا نمي شود ، بايد مطمئن بود كه اِشكالي اساسي وجود دارد.
حيات معنوي در بُعد زندگي و عبادت به سبب يك حركت حساب شده در الگوهاي انساني خوب و الهي رخ مي دهد ، در غير اين صورت حيات معنوي رخ نمي دهد ، اين رابطه يك قانون در عالم است ، پس بايد بسيار مراقب بود ، چون خود تأييدي در بسياري از موارد ممكن است ريشه در خود خواهي ها داشته باشد كه باعث سقوط انسان مي شود ؛ منظور اين نيست كه كسي نبايد خود را تأييد كند بلكه بايد با الگوهاي صحيح خود را بسنجد و به خود امتياز دهد و واقعاً سعي نكند الگوهاي صحيح را تحت سيطره ي سليقه هاي خود در آورد.
نمازشب
رسول اكرم (ص) مي فرمايد :
اگرمردم مي دانستندكه(دراثرنخواندن نمازشب) چه ثواب بزرگ و پاداش هميشگي راازدست داده اند، گريه هايشان برازدست دادنش طولاني مي شد.
امام صادق (ع) مي فرمايد:
نماز شب آثار هفتگانه دارد كه عبارتند از:1-چهره را نيكو كند..2 – اخلاق را زيبا كند..3 – انسان را خوشبو نمايد..4 – روزي را مقدرمي سازد.. 5 – باعث اداءقرض مي شود.. 6 – غم و غصه راازبين مي برد.. 7 – چشم را روشني مي بخشد..
ازامام سجاد سوال شد. براي چه كساني كه در دل شب به راز ونياز مي پردازند زيباترين مردم اند؟آن حضرت فرمود:براي اينكه آنهادرشب با خداي خويش خلوت مي كنند و به راز ونياز مي پردازند وخداوند سبحان هم آنها رابه نور خودش مزين مي نمايد.
رسول خدا مي فرمايد: كسي كه در شب نماز گذارد چهره اش در روز نيكو و نوراني مي شود.
مسئول: Mitr@ (میترا)
یوسف قهرمان خوبی ها
قسمت چهل و دوم
راستی اگر ابن سیرین قصد توجه داشت نمی توانست بگوید (خدایا چه کنم؟من می خواهم بروم اما در قفل است.)آیا او نمی توانست زن جوان را در آن خانه راهنمایی کند؟
ماجرای شیخ رجبعلی خیاط
شیخ رجبعلی خیاط نیز از آن دسته افرادی بود که در خلوت خود به شدت مراقب بود و به برکت همین مراقبت ها بود که خداوند چشم دل او را باز کرد و حقایقی را می دید که دیگران از دیدن آن ناتوان بودند.(همین جا به همه ی شما خوانندگان محترم توصیه می کنم زندگینامه ی شیخ رجبعلی خیاط را که تحت عنوان {کیمیای محبت}بارها به چاپ رسیده است مطالعه بفرمایید)اما سکوی پرش شیخ رجبعلی خیاط کجا بود؟
او هم سرگذشتی مشابه ابن سیرین دارد با این تفاوت وقتی که خلوتی با نامحرم (یک امتحان الهی)برایش فراهم آمد و اگر گناه می کرد هیچ کس متوجه نمی شد یک باره رو به آسمان کرد و گفت:(خدایا همیشه تو بندگانت را امتحان می کنی این دفعه من می خواهم تو را امتحان کنم.من از این گناه صرف نظر می کنم و به تو پناه می برم ببینم تو با من چه می کنی.) چنین که چشمان شیخ رجبعلی خیاط باز شدو از آن پس حقایقی عجیب را می دید
در حدیثی از پیامبر عزیزمان (ص)نقل شده است:در هنگامه ی قیامت عده ای سر از قبر ها بیرون می آورند و دو بال در می آورند و با ابهت سمت بهشت می روند. ملائکی که در بهشت هستند از ایشان می پرسند:(آیا شما نامه ی عمل خود را دیده اید و آن را به شما داده اند؟)آنان می گویند:(نه)فرشتگان میپرسند:(آیا به اعمال شما رسیدگی شده؟)می گویند:(نه)ودر آخر ملائک با تعجب می پرسند: (پس شما چه کردید که اکنون بی حساب وارد بهشت می شوید؟!)می گویند:(ما در دنیا دو عمل کردیم که لایق و شایسته ی چنین پاداشی شدیم اول آن که به هر آن چه خدا مقدر می کرد راضی بودیم و دوم آن که در خلوت از خدایمان حیا می کردیم)
برای بهره مندی از پاداش های عظیم الهی در دنیا و آخرت باید هر چه بیشتر مراقب باشیم که در خلوت خود حیا کنیم.خلوت برای یک نفر محیط دانشکده ای است که کیلو متر ها از شهرشان فاصله دارد برای دیگری محل کار اوست که خانواده اش او را نمی بینند برای آن یک مغازه ای است که برای خرید به آن جا رفته وخلوت یکی گفتگوی تلفنی با کسی است که دیگران صدایش را نمی شنوند و خلوت یکی هم کار کردن با کامپیوتر و فضای اینترنت است که دیگران راهی به آن ندارند
در چنین موقعیت هایی است که حفظ چشم و زبان و پاکدامنی انسان موجب محبوبیت نزد خدا می شود
Mitr@
ادامه دارد...
نقل از کتاب یوسف قهرمان خوبی ها اثر استاد م.حورایی موسسه فرهنگی موعود
مسئول: نجمه نجف زاده وبلاگ: پرچین راز
عشق..
به تو که فکر میکنم آسمان میترسد
زمین و زمان مثل اینکه می لرزد
به تو که فکر میکنم زمین نمیچرخد
به ساز آسمان آبی زمان نمی رقصد
به کهکشان راه شیری قسم دلم .
ستاره باران است
کنار چشم های تو این دل آرام است
تمام شبهای بی ستاره بارانی است
بدون تو باران ترانه ای عادی است
کجاست آن ستاره ی شبای رویایی
بیا که خسته است دلم از این فکرهای پوشالی
سوگند
فرستنده: نیما قربانی ـ nima.reydelosoro@gmail.com
Poem-like
بیا
بیا با هم گریه کنیم
بیا با هم پرواز کنیم
تا جایی که دیگه مهم نباشه
که ما انسانیم
که ما تنهاییم
بیا با هم فرار کنیم
از این تفرقه ی همه گیر
بیا با هم دعا کنیم
که شاید صدامون بلندتر بشه
که شاید برسه به خدا
شاید که او بده جواب ما
بیا با هم بی خیال بشیم
نفسامون رو جمع کنیم و چیزی رو که نباید بگیم
شاید که صدامون بلندتر بشه
شاید که دل اونها رو هم بلرزونه
که ما هم انسانیم
که ما هم می تونیم فریاد بزنیم
شاید هم بلندتر از دیگران
آزادی!
بیا با هم بدوزیم چشمامون رو به آسمون
شاید که همرنگ بشه
قلبامون با آسمون
آبیِ آبی!
خـــوانـــدنـــی هـــا
شاید ...
و شايد تو .
و شاید هیج کس.
البته شاید ! کاش می توانستم از تو بگویم.
کاش می توانستم با تو بخوانم.
در پیچیده ترین لحظه های صداقت کاش می شد برق چشمانت را ببینم.
اینک زمانی است بی فرجام.
اینک حضوری است بی حضور.
و شاید قلب هایی آکنده از مهربانی.
کاش می توانستم راستی و ایمان را با تو تجربه کنم.
کاش می توانستم بغض هایم را پیش تو بازگو کنم.
کاش . کاش . کاش ...
ولی افسوس.
افسوس بر روزهای رفته.
بر چشم های خیس.
بر ضجه های نادانی . افسوس .
نمی دانم.
هیچ نمی دانم.
مثل همیشه.
گنگ و نامفهوم.
زشت و زیبا و حرفهایی پر از ابهام .
نمی توانم.
اصلا" توان فکر کردن از من گرفته شده.
دیگر دوردست ها را نمی نگرم.
نه. نه.
ببخش . دوردست ها به فکر من نمی آیند.
آنها با من قهرند.
ولی چرا ؟ برای کدامین گناه ناکرده ؟
گناه !
آه چه کلمه آشنایی. در سبزترین لحظه های زندگی گناهی نیست به جز بی گناهی .
در آبی ترین اندیشه خیال شاید باز تو باشی و هیچ.
و من , پست ترین موجود جهان و شاید بهترین .
هیچ نمی دانم در کدامین گفته های من بذر اعتماد در درون آتش شده تو رخنه کرد ؟
چی ؟
اعتماد ؟ چه کلمه غریبی.
در این دنیای خاکی که انسانها خون یکدیگر را درون شیشه می کنند و به بهای خون پدرانشان خرید و فروش می کنند, اعتماد واژه ایست نا مفهوم.
ولی شاید هنوز در این دنیای خاکی, در این عصر ماشین و دود و اندوه
هستند کسانی که دل هاشان فقط بخاطر دوست داشتن می تپد و تو ...
تو, کلمه ای بی ادبانه ولی زیبا.
تو توانستی اعتماد را بخوبی صرف کنی و از آن جمله های خوب خوب درست کنی
و حالا این من بودم که داشتم از روی جمله های تو, هر شب ده بار می نوشتم تا شاید کلمه اعتماد را یاد بگیرم.
من ؟
آه من!
چه خودخواهانه.
جنس کلام من از سکوت بوده اند زمانی. ولی اکنون سکوت هم چاره ساز نیست.
دیروز برای چندمین بار صفحات ذهنم را ورق زدم.
روی جلد آن این چنین نوشته بود:"حیاط خانه ما تنهاست".
ورق می زنم: "می توان همچون عروسک های کوکی بود با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید".
و ورق های دیگر : "دستهایم را در باغچه می کارم . سبز خواهم شد . می دانم . می دانم . می دانم" .
دیگر نمی خواهم صفحات بعدی را بخوانم.
حالم بهم می خورد.
مطالبش هیچ ربطی بهم ندارند ...
"برای بودن باید خود بود و خود بودن را باور نمود"
بـــا شـــهـــیـــدان
نگاهی به زندگینامه احمد متوسلیان (5)
تولد تا دستگيري در خرم آباد
در اين ماجرا، علاوه بر «احمد»، دو تن از همرزمان او نيز دستگير شدند. همين واقعه، خود به عرصهاي جهت بروز روح پرفتوت «احمد» مبدل گرديد. به روايت مادر بزرگوارش:
«000توي يك شركت خصوصي كار ميكرد و رفتهبود خرمآباد. آنجا درگير كار پخش اعلاميه بود كه او را با دونفر ديگر از دوستانش ميگيرند. آن دونفر زن و بچه داشتند و به همين خاطر، به محض دستگيري، «احمد» تمام مسؤوليت چاپ و تكثير اعلاميهها را يك تنه به گردن گرفت تا پروندة آنها را سبكتر كند.»
آغاز دوران اسارت «احمد» در زندان مخوف فلك الافلاك خرمآباد، در حقيقت به مثابه ورود او به ميدان آزمون دشوار وفاداري به آرمان الهي انقلاب و حفظ اسرار نهضت به شمار ميرفت. او قريب به 2 ماه مشقتبار از اين دوران تلخ و مردآزماي، را به صورت ممنوعالملاقات، در سلولي انفرادي محبوس بود. بازجويان ساواك براي درهم شكستن روح مقاوم او، از پيشرفتهترين شيوههاي شكنجة جسمي و روحي او استفاده كردند.
در گذر 50 شبانه روز شكنجة لاينقطع، «احمد» با جسمي درهم شكسته و دردمند، همچنان به پايداري مظلومانة خويش در برابر توحش عنان گسيختة بازجويان ساواك ادامه داد. شكنجهگران آريامهري كه از اين همه سرسختي او به ستوه آمده بودند، خشمناك و مستأصل بر ميزان و حجم شكنجههاي خويش افزودند. عكسالعمل «احمد» در برابر اين سفّاكي بيحد و حصر، رويكرد به شيوة مؤثر مقاومت منفي بود. در اعتراض به شرايط غيرانساني مراحل بازجويي، دست به اعتصاب غذا زد و در اين راه، تا پاي مرگ ايستادگي كرد. سرانجام، مقاومت مؤمنانه «احمد»، بازجويان ساواك را به زانو درآورد و آنان، عاجز از كسب كمترين اطلاعاتي از او، به ناچار وي را به بند عمومي زندان شهرباني منتقل كردند. مادر دريادل «احمد» از اولين ملاقاتي كه با فرزند، دربند خود داشته، ميگويد:
«... اولينبار بود كه اجازه ميدادند به ملاقاتش بروم. اين بچه توي زندان اعتصاب غذا كرده و خيلي ضعيف شده بود. موقع ملاقات ديدم مچ دستهاي او متورم و خيلي كبود و سياه شدهاند. گفتم: «احمد»، مچ دستهايت چرا اينطور شده؟ خنديد و گفت: مادر، چيزي نيست.
گفتم: نه، راستش را بگو، اينها با تو چه كار كردهاند؟ نميخواست بگويد. آخر سر وقتي قسمش دادم، گفت: اين كبوديها جاي دستبندهايي است كه به دوطرف بالاي تخت شكنجه وصل است. آنها را محكم دور مچ دستهايم ميبستند، بعد با كابل شلاقم ميزدند. براي اينكه طاقت درد شلاق را بياورم و فرياد نزنم، روي تخت خيلي تقلا ميكردم و دستبندها بدجوري به مچ دستهاي من فشار ميآوردند.براي همين، يك خورده مچهايم كبود شده، ولي مادر، شما نگران نباشيد. اينها خيلي زود خوب ميشوند.»
يكي از رزمآوران سپاه مريوان، از تأثيرات ماندگار آثار شكنجة ساواك بر بدن «احمد» ميگويد:
«... در اولين روزهاي آمدنم به سپاه مريوان بود كه همراه برادر «احمد» و چندنفر از بچهها براي استحمام به گرمابة عمومي رفتيم. توي رختكن، همه لباسهايمان را درآورديم؛ به جز برادر «احمد» كه داشت با مسؤول حمام صحبت ميكرد. هرچه اصرار كرديم او هم لباسهايش را درآورد و بيايد، طفره رفت ... ماكه از حمام خارج شديم، ديديم لباسهايش را به سرعت پوشيده و دارد با حوله سرش را خشك ميكند. اصلاً نفهميديم كي وارد شد و كي زد بيرون. اين موضوع براي ما شده بود معما ... تا اينكه يك بار بنا شد به حمام برويم، من يكي، پشت در، پا سست كردم. بچهها همه داخل حمام رفتند و بعد از چند لحظه، از لاي در رختكن ديدم «احمد» به سرعت مشغول درآوردن لباسهايش شده ... يا امام زمان (عجلالله تعالي فرجك)! هيچ وقت آنچه را كه ديدم فراموش نميكنم. تمام بدنش پر از آثار شكستگي و جراحت و سوختگي بود ... تا متوجه حضور من شد، با لحن گلهمندي گفت: برادر ... !كار خوبي نكرديد ... آنچه ديدي بين خودمان بماند. باشد؟ اشكم را درآورد. قول دادم ديده را ناديده فرض كنم.»
با خاتمه يافتن مراحل بازجويي و شكنجه، چنين به نظر ميرسيد كه شايد دشوارترين مرحلة اسارت «احمد» نيز سپرس شده باشد، لكن گويا مصائب اين كوه درد پاياني نداشت؛ چرا كه به گفتة خواهر بزرگوارش:
«... وضع ايشان خيلي بحراني بود. عوامل ساواك رژيم حساسيت عجيبي نسبت به او نشان ميدادند. مأموان رژيم ميگفتند به خاطر مقاومتي كه از خودش نشان داده، بايد منتظر دريافت خبر اعدامش باشيم و مدتهاست كه «احمد» به قول معروف «زير اعدام» است و از اين جور حرفها.
راستش، ديگر براي خانواده ما شهادت قريب الوقوع و قطعي به نظر ميرسيد.»
«احمد» دوران اقامت دربند عمومي زندان را؛ به رغم وضعيت بلاتكليف و بحراني خود، با روحي نستوه و قلبي مطمئن به الطاف پروردگار و عنايات معصومين (عليهم السلام) سپري كرد.
درپاييز سال پنجاه و هفت، با اوجگيري تظاهرات اعتراضي ملت مسلمان ايران و شكست سياست مشت آهنين رژيم -كه سابق تهران در هفده شهريور پنجاه و هفت آغاز شده بود- عملاً با كشتار مردم در ميدان ژاله كارگزارن دستگاه طاغوت، به منظور مهار امواج گدازان آتشفشان انقلاب و تضمين بقاي حاكميت نامشروع خاندان پهلوي، دست بهكار اجراي خيمهشببازي جديدي شدند. اين بار، عفريت عاري از مهر، شعبدهاي ديگر آغاز كرد و وعده داد كه در صدد آزادكردن زندانيان سياسي است. حيلهاي كه به زعم اربابان آمريكايي ديكتاتور، ميتوانست ضمن جلب رضايت حكومت جيميكارتر در منطقه خليج فارس را از خطر افكار عمومي مردم، جزيرة ثبات غرقشدن در درياي انقلاب خميني مصونيت بخشد.
خواهر نستوه «احمد» ميگويد:
«... رژيم دچار وحشت عجيبي شده بود. اوايل انقلاب، يكي از شعارهاي مردم، درخواست آزادي زندانيان سياسي بود و طاغوت به خيال اين كه با آزادكردن زندانيها ميتواند دهان مردم را ببندد و بعد از چند وقت، آبها كه از آسياب افتادند، دوباره بگير و ببند را شروع كند، رسماً اعلام كرد كه ميخواهد زندانيان سياسي را آزاد كند.
اتفاقاً اسم «احمد» جزو فهرست اول اسامي زندانيهايي بود كه قرار شد آنها را آزاد كنند... من هنوز بريدة خبر روزنامههايي كه اسم او را جزو زندانيهاي آزادشده چاپ كرده بودند، دارم.»
«احمد» بعدها در مصاحبهاي در مورد ماجراي آزادي خود از زندان طاغوت، به اختصار گفته است:
«... بعد از چندماه زندان، بالاخره در زمان دولت نظامي ازهاري، آزاد شدم.»
در هفتم آذر سال 1357، «احمد» از زندان رهايي يافت و به آغوش پر مهر ملت بازگشت. روزهاي سراسر رنج و شكنجة زندان، روح حقيقتجوي «احمد» را به خوبي صيقل داد و خصائل كريمهاي همچون صبر و اخلاص را در وجود سرشار از خشم و خروش مقدس او عليه بيداد آريامهري، شكوفا كرد. پولاد وجود «احمد»، در كورة گدازان دوران اسارت مشقتبار قوام يافت و آبديده شد. يكي از ياران ديرينة «احمد»، دربارة خصائل و اخلاق مبارزاتي او روايت ميكند:
«…«احمد» در مورد سوابق مبارزاتي قبل از انقلاب خودش، اصلاً اهل خودنمايي و تفاخر نبود…»
خيلي خوب ميدانستم كه دوران اسارت اين مرد در زندان شاه، از جمله سختترين روزهاي زندگيش بوده. يكبار كه از او دربارة مبارزات سياسي آن دوران و قضاياي زندان رفتنش سؤال كردم، يك نگاه عميقي به ما انداخت و گفت: تو چه كار به گذشتهها داري؟، حال را درياب. ببين حالا دارم چه كار ميكنم.
از اين جواب مختصر و مفيدي كه داد، فهميدم آدمي نيست كه اهل جار زدن خودش به عنوان زندان رفته و سيلي خورده باشد؛ آن هم با سابقهاي آن همه درخشان!»
پس از فرار ذلتبار شاه معدوم، همزمان با گسترش تظاهرات مردمي و فرار روزافزون نظاميان مسلمان از پادگانها، «احمد» در اوايل بهمنماه سال پنجاه و هفت به تهران بازگشت و بلافاصله، نقش رابط و هماهنگ كنندة تظاهرات مردمي در محلات جنوبي شهر تهران را بر عهده گرفت؛ ضمن آنكه با حركتهاي مكتبي محافل دانشجويي و روحانيت مبارز تهران نيز رابطهاي تنگاتنگ برقرار كرده بود. در پي بازگشت پيروزمندانه رهبر كبير انقلاب اسلامي حضرت امام خميني (ره) به تهران، «احمد» نيز به سان ديگر فرزندان معنوي امام (ره)، روند مبارزه با پس ماندههاي طاغوت فراري را شدت بخشيد و در جريان رويارويي مردم با چكمهپوشان حكومت نظامي تهران، بارها تا مرز شهادت پيشرفت.
در جريان درگيريهاي مسلحانة روزهاي سرنوشت ساز بیست و یک و بیست و دو بهمن پنجاه و هفت، هميشه و همهجا ميشد «احمد» را ديد كه بيپروا و خستگيناپذير، معركهگردان مصاف مردم مسلح با نيروهاي روحيه باخته ساواك و گارد مزدور شاهنشاهي است.
جــــوک
*** به يه دونه شلوار لي مي گن: "ليوان ", به دو تا شلوار لي مي گن: "لي لي", به سه تا شلوار لي مي گن: "تريلي", به 4 تا مي گن: "چارلي", به 5 تا مي گن: "لي لي تو تريلي", به 6 تا مي گن: "لي لي با چارلي",به 7 تا شلوار لي ميگن: "خيلي"!
*** غضنفر لوله تفنگ رو گذاشته بود روي شقيقه يارو ميگه تكون نخور والا با لگد ميزنمت.
*** فالگير: فردا شوهرتون ميميره! زن: اينو كه خودم ميدونم. بهم بگو گير پليس ميفتم يا نه!
*** وقتي يه زن ميبينه كه شوهرش داره زيكزاك تو حياط ميدوه بايد چيكار كنه؟
- هيچي , بايد بهتر هدف بگيره و به شليك كردن ادامه بده!
*** یکی تلوزيون سياه سفيد مي خره براي اينكه رنگي بشه ميره بالاپشت بام انتن خونه را رنگ ميزنه
*** يه روز دو تا در با هم ازدواج مي كنن بچه شون مي شه در به در
*** گرگه زنگ خونه شنگول و منگولو مي زنه يكي آيفونو بر ميداره ميگه زنگ طبقه دوم رو بزن
*** يه روز گرگه ميره دم خونه ي شنگولو منگول در ميزنه يه کي ميگه کيه گرگه ميگه منم منم مادر تون….يه دفعه پينوکيومياد بيرون ميگه بابا به خدا يه ساله از اينجا رفتن
*** يارو ميره ديوونه خونه ميبينه همه تو صف واستادن دارن يكييكي تو يه سوراخه نگاه ميكنن بعد دوباره ميرن ته صف واميسن. يارو كنجكاو ميشه ببينه تو سوراخه چه خبره، خودش هم ميره تو صف واميسه و تو سوراخه رو نگاه ميكنه هيچي نميبينه، يه بار ديگه تو صف واميسه بازم هيچي نميبينه، از يكي ميپرسه: شما چي رو نگاه ميكنين؟ من كه هر چي نگاه ميكنم هيچي نميبينم. يارو بهش ميگه: برو بابا دلت خوشه! ما دو ساله داريم اين تو رو نگاه ميكنيم هنوز هيچي نميبينيم، تو ميخواي با دو بار نگاه كردن چيزي ببيني؟!
*** به غضنفر ميگن : با لوستر جمله بساز د ميگه : من 3 تا دختر دارم يكي از يكي لوستر
اینم دو تا از جوک های پاستوریزه که دوست خوبمان A_sh57222@yahoo.com
فرستاده اند بقیه کمی ... بودند
*** یکی مي ره دكتر مي گه آقاي دكتر به نظر شما من 100 سال عمر مي كنم؟دكتر ميگه سيگار مي كشي ميگه نه. عرق :نه. ترياك:نه. غذاي چرب: نه. خانم بازي : نه. دكتر ميگه : پس مي خواي 100 سال زنده بموني چه غلطي بكني .
*** غضنفر کتاب فروشی باز میکنه، بعد از یک هفته میان درشو تخته میکنند. رفقاش ازش میپرسن چرا در مغازت رو بستن؟ میگه: والله هیچی، ما فقط زده بودیم جلد دوم قرآن رسید.
عکس خنده دار
یار ملـوس!
آن شب که ملوســــــانه به مــــــــا زُل زده بودی
بـــا شــــــــوت نگاهت به دلم گــــــــل زده بودی
امّــــــــا چـه گلی! چونکه کمـک داور انصـــــــاف
پرچم زده بوده است که بــــــــــــا فول زده بودی
دردا دل مـن وا شــــــــــــد از آن سنبـــــل زلفت
یعنی گـــــــــــره عـــــــــــاطفه را شل زده بودی
قربان دماغت که از آن ســـــــــــــــرو خمیده (!)
از چشم الا چــــــانه ی خــــــــــود پل زده بودی!
بر حمل چنین بـــــــــــــــار گرانت نظــــــــری بود
گه گـاه اگــــــــــــــــــــر لاف تحمّــــل زده بودی
بس کن دگر اي شاعــــــــر بي مخ! که مخـم را -
زين شعـــــــــر تيليت کرده و بالکـــــــل زده بودی
يک تـــــــــــــار از آن زلف شويدانـــــه نديـــــــده
عمري سخـــــــــن از سوســـن و سنبل زده بودي
از جیغ بنفشش همــــــــــه کس زهــره ترک بود
امّا تــــو دم از نغمــــــــــــــــــه ی بلبل زده بودی
آن لحظه که از رَخش رُخـش شیهــــــــه شنیدی
پهلـــــــــــو به دل رستم زابــــــــــــــل زده بودی
يک عمر سرودي که بشـــــــر يا قمر است اين؟؟
"عارف" ز چه خــــــــود را به "تجاهل" زده بودي!؟
"داروين" اگر يـــــــــــار تو مي ديد در اين شکــــل
او را مثَــــــــــــــــل از بهـــــــر تکامــل زده بودي!!
لیکن دم تو گـــــــــرم که بـــــــــــــر تارک وبلاگ
هر شعـــــــــــــــر زدی ترگـل و ور گــل زده بودی ...
بوالفضول الشعرا
مروري بر مهمترين تنظيمات Internet Explorer
بخش پنجم
تب Content :
با استفاده از گزينه هاي اين تب مي توانيد ميزان كنترل خود را بر سايتهاي اينترنتي تنظيم نماييد .
ــ فريم اول Content Advisor مي باشد . با كليك بر روي گزينه Enable پنجره اي گشوده مي شود . اولين تب اين پنجره Rating مي باشد كه به وسيله آن مي توانيد ميزان دسترسي خود يا استفاده كنندگان از مرورگر را به سايتهاي حاوي خشونت و منافي اخلاق معين نماييد . در بخش Select a category to view the rating levels پس از كليك بر روي هر عنواني يك نمودار ميله اي ظاهر شود كه مي توانيد آن را با ماوس گرفته و به چپ و راست حركت دهيد تا ميزان دسترسي به حد مورد نظر شما برسد .
در تب Approved Sites مي توانيد نام سايتهاي مورد پسند خود را وارد نموده و نوع دسترسي ( هميشه = Always ، هرگز = Never ) به آن آدرس ها را نيز مشخص كنيد . در تب General مي توانيد براي كاربران خود (در صورتيكه كامپيوتر شما سرور يك شبكه باشد ) نيز تعيين تكليف نماييد كه آيا مي توانند سايتهايي كه براي آنها هيچ تنظيمي صورت نگرفته بازديد كنند يا نه ؟ يا اينكه منوط به تايپ Password براي كاربران كنيد ( منظور از Hint اين است كه در صورت فراموشي رمز آن كلمه بتوانيد رمز را به ياد شما بياوريد . Hint نبايد كلمه اي باشد كه سايرين به وسيله آن به راحتي بتوانند رمز را حدس بزنند .) در اين صورت در فريم Content advisor گزينه Enable تبديل به Disable شده و از طريق گزينه Setting مي توانيد تنظيمات را انجام دهيد . توسط گزينه Disable مي توانيد تنظيمات خود را غيرفعال كنيد كه براي اين كار نيز از شما رمز خواهد خواست . براي برداشتن كل پسورد ، از طريق Registry ويندوز در آدرس :
HKEY_LOCAL_MACHINE\SOFTWARE\Microsoft\Windows\CurrentVersion\Policies\Ratings
دو عنوان String - Hint و DWORD - Key را پاك كنيد.
توسط گزينه هاي موجود در فريم Rating Systems مي توانيد يك فايل تراز يا تعيين نرخ دسترسي براي Content Advisor بيابيد . با كليك بر روي گزينه Enable مي توانيد توسط تب هاي مختلفي كه ظاهر مي شود اين تنظيمات را انجام دهيد . در تب Advanced نيز مي توانيد از انواع تنظيمات موجودتان استفاده نماييد .
ــ فريم دوم Certificates مي باشد .
گزينه Clear SSL( Secure sockets layer ) State : وقتي شما از سايتي يا سايتهايي كه به آن اطمينان داريد بازديد مي كنيد ، ممكن است در بين اين سايتها ، سايتي از شما اطلاعات شخصي براي هر منظوري بخواهد . از طرفي چنانچه از سايت ديگري بازديد نماييد كه از شما مي خواهد تا اطلاعات شخصي خود را وارد نماييد ، با توجه به اينكه اين اطلاعات در كامپيوتر شما موجود است ، آن سايت بدون كسب اجازه ، از اطلاعات موجود بهره برداري قرار گيرد . براي پاك كردن اين توضيحات ، بر روي گزينه مذكور كليك نماييد .
گزينه Certificates راه پي بردن به هويت و اعتبار افراد در اينترنت بررسي گواهينامه ها و امضاهاي ديجيتالي و گواهينامه هاي امنيتي سايت هايي را كه بازديد كرده ايد مي باشد . (گواهي نامه امنيتي ، به عنوان مدرك معتبر بودن يك شركت مي باشد )
از طريق گزينه publishers (ناشران) مي توانيد بفهميد كه به چه شركتهايي اعتماد كرده ايد !
ــ فريم سوم مربوط به Personal Information ( اطلاعات شخصي كاربر ) مي باشد .
با اجراي گزينه اول ( AutoComplete ) مي توانيد حالت تكميل اتوماتيك آدرس وبها ، فرمها ، نام كاربر و رمز روي فرم ها را فعال يا غير فعال نماييد . با استفاده از گزينه هاي Clear Forms و Clear Passwords نيز مي توانيد فرمها و رمز هايي را كه قبلاً وارد نموده ايد پاك كنيد .
براي اطمينان و رعايت امنيت بيشتر، گزينه هاي اين بخش را غير فعال نماييد .
تب Connections :
به وسيله اين تب مي توانيد ، امور مربوط به تنظيم و ساختن يك dial up connection ، اقدام كنيد .
ــ با اجراي گزينه Setup مي توانيد تنظيمات مربوط به اتصال به اينترنت را انجام دهيد .
ــ با اجراي گزينه Add يك Connection جديد مي توانيد بسازيد .
ــ با اجراي گزينه Remove مي توانيد هر يك از Connection هايي را كه ساخته ايد ، پاك كنيد .
ــ با اجراي گزينه Setting مي توانيد تنظيمات مربوط به هريك از Connetion هايي را كه مي خواهيد انجام دهيد .
ــ اگر چنانچه دو يا چند Connection داريد ، با اجراي گزينه Set Default مي توانيد يكي از آنها را به عنوان پيش فرض ارتباط با اينترنت قرار دهيد .
ــ در صورتي كه به عنوان يك عضو شبكه محلي هستيد با اجراي گزينه LAN Setting مي توانيد تنظيمات مربوط به LAN را انجام دهيد.
در همين تب فريم اول محتوي سه گزينه ( Option ) در مورد چگونگي برقراري ارتباط با اينترنت در زمان اجراي مرورگر مي باشد . ( اين موارد در زماني صورت مي پذيرد كه در حالت OffLine باشيد . )
الف) در صورت فعال بودن گزينه اول Never dial a connection هر زمان كه شما مرورگر را اجرا كنيد هيچ پيامي براي اتصال به اينترنت نخواهد داد و مرورگر اجرا خواهد .
ب) در صورتي كه شما يكي از اعضاي شبكه محلي هستيد با انتخاب گزينه Dial whenever a network connection is not present مي توانيد به مرورگر بگوييد كه در صورت غيرفعال بودن شبكه محلي از طريق يك شماره گير Dialup Connection به اينترنت متصل گردد .
ج) در صورت فعال بودن گزينه Always dial my default connection مرورگر از طريق شماره گير پيش فرض اقدام به اتصال به اينترنت خواهد نمود .
تب Programs :
در اين تب مي توانيد تعيين كنيد كه مرورگر براي انجام اقدامات ذكر شده در اين بخش ، از كدام نرم افزار ويندوز استفاده نمايد .
در صورتي كه علاوه بر Internet Explorer ، مرورگر ديگري را بر روي كامپيوتر خود نصب نموده ايد ، با كليك بر روي گزينه Reset web Setting مي توانيد علاوه بر پرسش مبني بر قرار دادن Internet Explorer به عنوان مرورگر پيش فرض در مورد تغيير Home Page مرورگر ( به آدرس Default مرورگر ) نيز نظرخواهي مي كند .
با تيك زدن گزينه Internet Explorer should check to see whether it is the default browser، مرورگر Internet Explorer هنگام شروع به كار كنترل مي كند كه آيا به عنوان مرورگر پيش فرض مي باشد يا نه ؟ و از شما مي خواهد كه آيا پيش فرض باشد يا نه ؟
داستان راستان
برگرفته از کتاب «داستان راستان» اثر استاد شهید مرتضی مطهری
داستان چهارم:
بستن زانوی شتر
قافله چندين ساعت راه رفته بود . آثار خستگی در سواران و در مركبها پديد گشته بود . همينكه به منزلی رسيدند كه آنجا آبی بود ، قافله فرود آمد . رسول اكرم نيز كه همراه قافله بود ، شتر خويش را خوابانيد و پياده شد . قبل از همه چيز ، همه در فكر بودند كه خود را به آب برسانند و مقدمات نماز را فراهم كنند .
رسول اكرم بعد از آنكه پياده شد ، به آن سو كه آب بود روان شد ، ولی بعد از آنكه مقداری رفت ، بدون آنكه با احدی سخنی بگويد ، به طرف مركب خويش بازگشت . اصحاب و ياران با تعجب باخود میگفتند آيا اينجا را برای فرود آمدن نپسنديده است و میخواهد فرمان حركت
بدهد ؟ !
چشمها مراقب و گوشها منتظر شنيدن فرمان بود . تعجب جمعيت هنگامی زياد شد كه ديدند همينكه به شتر خويش رسيد ، زانوبند را برداشت و زانوهای شتر را بست ، و دو مرتبه به سوی مقصد اولی خويش روان شد .
فريادها از اطراف بلند شد : " ای رسول خدا ! چرا مارا فرمان ندادی كه اين كار را برايت بكنيم ، و به خودت زحمت دادی و برگشتی ؟ ما كه با كمال افتخار برای انجام اين خدمت آماده بوديم " . در جواب آنها فرمود : " هرگز از ديگران در كارهای خود كمك نخواهيد ، و بديگران اتكا نكنيد ، ولو برای يك قطعه چوب مسواك باشد " ( 1 )
پاورقی :
1ـ لا يستعن احدكم من غيره و لو بقضمة من سواك » . كحل البصر محمد قمی ، صفحه . 69
داسـتـانـک
مسئول: فرنوش
... تا یکی شدن ...
آروم به كناري رفت چشما شو بست . تمام ذهنش متمركز تا بتونه اون صحنه رو يك بار ديگه مرور كنه هر قدر تلاش كرد نتونست بي اختيار نشست و شروع به گريه كردن كرد ميدونست كه همسايه با چشماي سياه وحشتناكش داره اون و نگاه مي كنه. قطره هاي اشكش بنئبت از گونه هاي سرخش دل مي كندن و جان به خاك مي سپردند .
زير لب چيزي مي گفت: انگار كه داشت با خودش دعوا مي كرد آره من مقصر هستم ، مقصر خودم هستم چرا بهش نگفتم شايد … نه اگر بهش مي گفتم اون گوش نمي داد ، اما از كجا معلوم شايد هم … اه لعنت به من بايستي …. ناگهان مثل برق از جا پريد يكي داشت اون صدا مي زد . فرصت نكرد اب از چشمانش بگيره . بريده بريده گفت : س ..لا.. م صاحب صدا روبروش ايستاد . عليك سلام اينجايي همه جا رو دنبالت گشتم . اتفاقي افتاده ؟
نه چيزي نشده . به زحمت اين و گفت : خوب با من كاري داشتي راستش مي خواستم بهتون بگم همونقدر كه شما منو دوست داري منم….
نگذاشت حرفش تمام بشه راست مي گي اما چرا هيچ وقت اين ونگفتي . فقط مي اومدي منو مي ديدي و بعدش
تو حرفش پريد وگفت: راستش مي ترسيدم كه شما تمايلي براي با من بودن نداشتهباشيد نفس عميقي كشيد و گفت حالا هم اومدم تا ديگه نزارم آتو قطره قطره آب بشي و از بين بري اين و
گفت : و بي اختيار شمع رو به آغوش كشيد . هنوز شمع شانه هاي نرم ولطيف پروانه رو احساس نكرده بود كهاز وجود گرماي عشق شون پرهاي ظريف پروانه سوخت وشمع هم آخرين نفسهاشو كشيد . جلوي چشمهاي سياع شب كه تنها شاهد به هم رسيدن اين دو معشوق بود شمع خاموش شد و پروانه سوخت تا براي هميشه جاودان بمانند.
داستــان
تقاص معرفت
نویسنده: رامین مولوی ـ قسمت هجدهم
برای مطالعه قسمت های قبلی داستان کلیک کنید
سامان از روي قدرشناسي نگاهي به او كرد و گفت : ميخواهم براي من الناز را پيدا كني و پيش من بياوري ... ميخواهم براي آخرين دفعه او را ببينم و با او صحبت كنم ... اين كار را براي من ميكني ؟
آرمين در محظور بدي گير كرده بود ... از اينكه بخواهد باز با الناز روبرو شود نفرت داشت ، از طرفي حال سامان هم مساعد نبود و اگر اين كار را انجام ميداد شايد او بهتر ميشد ... آرمين سرش را به علامت رضايت تكان داد .
ديدار با ابليس آن هم روي زمين براي آرمين كه در برابر اين ابليس چون فرشته اي بود كاري بس دشوار بود كه حتي ممكن بود به قيمت از دست رفتن بالهايش تمام شود .
آرمين اصلاً نميدانست از كجا بايد شروع كند . نه شماره تلفن الناز را داشت نه اينكه ميدانست كجا زندگي ميكند نه اينكه اصلاً پاتوق الناز بيشتر كجاست .. پس از مدتي فكر به اين نتيجه رسيد كه بد نيست يك سري به پارك ساعي بزند ، براي اينكه يك بار الناز را آنجا ملاقات كرده بود . به طرف پارك رفت و تا غروب روي همان صندلي كه يكبار با الناز آنجا قرار داشت نشست . ديگر خسته شده بود و بلند شد كه برود كه ناگهان دختري را ديد كه به نظرش آشنا بود . با دقت بيشتر الناز را تشخيص داد كه با پسري كه آنهم براي آرمين بيگانه نبود قدم ميزد . پسر همان سياوش بود . سياوش همان پسري كه عشق او را ، مريم را از او گرفته بود . البته آرمين سياوش را تنها مقصر نميدانست بلكه بيشترين تقصير را متوجه مريم ميدانست . اما با حسي آكنده از نفرت سياوش را مينگريست زيرا او هم به مريم وفا نكره بود . گويا دنيا دار مكافات است . سياوش هم سنگيني نگاهي را احساس كرد ، كمي سرش را چرخاند و آرمين را ديد كه او را مينگرد . از اين نگاه اصلاً خوشش نمي آمد . دوست داشت براي اين نگاه دعواي مفصلي با آرمين بكند كه با كمال تعجب ديد كه آرمين به طرف او مي آيد . آرمين چند قدمي الناز متوقف شد و بون هيچ سلام و عليكي به الناز گفت : براي تو از طرف سامان پيغام آورده ام.
الناز تازه متوجه حضور آرمين شده بود ، اما با اينكه سياوش در كنارش بود از آرمين ترسيد و خود را كنار سياوش پنهان كرد ، به گونه اي كه اگر اتفاقي در حال انجام بود سياوش براحتي از او دفاع كند . الناز از آرمين ميترسيد اما براي آزار آرمين پس از شنيدن اين جمله آرمين ، با بي تفاوتي شانه هايش را بالا انداخت .
آرمين از اين حركت به خروش در آمد بلند گفت : ميداني كه من از همان اول تشخيص داده بودم كه تو لياقت سامان را نداري .. ولي آن پسر بدبخت تنها به خاطر تو روي تخت بيمارستان افتاده و تنها يك كار از تو ميخواهد و آن ، اين هست كه بري به ديدنش ...
الناز گفت : من براي او متاسفم ، اما دوستي من و سامان هم تمام شده .. من تاب ديدن او را نداشتم ... اما سعي ميكنم كه آخر هفته آينده يك سري به سامان بزنم.
آرمين بيشتر عصباني شد : آخر هفته آينده ؟ تازه اگر شد ؟ تو اصلاً آدم نيستي ... تو لايق هيچي نيستي ... تو از پست ترين افراد پايين تري ...
الناز عصباني شد و گفت : حالا كه اين جوره اصلاً من نميام ... مگر نميگي كه من لايق هيچي نيستم ؟ پس برو پيش دوست عزيزت و ببين كه من چقدر ارزش دارم .
آرمين از شدت عصابانيت لبش را جويد .. به طوري كه خون از لبش بيرون جهيد اما سعي كرد كه ضبط نفس داشته باشد ... با ملايمتي ساختگي جواب داد : من شايد كمي تند رفتم ، ولي تو به خاطر دوستي قديميت با سامان برو پيشش ، به خاطر دوران خوشي كه با اون داشتي ... جان سامان به اين كار بستگي داره ...
الناز از روي تحقير نگاهي به آرمين كرد . ديگر ميدانست كه اين ببر خروشان را رام كرده است و برگ برنده دست اوست . پس بايد از اين برگ براي از بين بردن حريفش استفاده ميكرد . پس به آرمين گفت : ما دوستي خوبي نداشتيم ، ولي به يك شرط ميپذيرم ... قبول داري ؟ تو بايد التماس كني و به پاي من بيفتي ...
آرمين ديگر كنترلش را از دست داده بود ، ناخنهايش را در دستش فرو كرد و دست گره كرده اش را بالا آورد اما زود پشيمان شد و چون درختي كه از ريشه قطع شود بر زمين افتاد و زانوانش را بر خاك ساييد و با حالت تضرع گفت : من از تو خواهش ميكنم كه بيايي و سامان را ببيني ...
الناز با غروري باورنكردني آرمين را نگاه ميكرد ، اشك از چشمان آرمين سرازير بود و احساس شكست و خرد شدن در چهره اش هويدا بود اما با اين حال الناز گفت : من هفته آينده سري به سامان ميزنم .
ناگهان آرمين از زمين بلند شد ، سيلي محكمي به الناز زد . به طوري كه الناز بر روي زمين پرت شد . از اين حركت سياوش هم جا خورد و وقتي صورت بر افروخته آرمين را ديد از انجام هر گونه عملي ترسيد .
آرمين بلند داد زد : اگر براي سامان اتفاقي بيفتد من تو را ميكشم و مطمئن باش كه اين كار را براي اين انجام نميدهم كه من را خرد كردي براي اين ميكنم كه زندگي 3 نفر را به انضمام اطرافيانشان بهم ريختي .... الان هم بايد بروم وگرنه خونت را ميريختم ... پس از اين حرف به سرعت از پارك خارج شد و سريع به سمت بيمارستان رفت . پس از اينكه آنجا رسيد ، امير به او گفت كه حال سامان بد شده و ميخواهد آرمين را ببيند .
ادامه دارد ...
با مسئولیت : ساحل
حرف آخر:
بار الهی!
به خودت قسم همیشه تو را شکر می کنم که تو را دارم که ایمانی هرچند سست وضعیف و کم دارم. آری تو را شکر می گویم فقط وفقط به خاطر خودت می دانم که می دانی!